en
Feedback
عاشقانه سرایدار وفال

عاشقانه سرایدار وفال

Closed channel
2 752
Subscribers
No data24 hours
-507 days
-22530 days
Posts Archive
گرامیداشت روز مادر، گرامیداشت فرشته‌ای آسمانی است که خداوند به هر انسانی در روی زمین یکی از آن‌ها را هدیه داده است فقط و فقط یکی که هیچ جایگزینی ندارد فرشته های مهربان زندگی روزتون مبارک ❤️❤️❤️🌹🌹🌻🌻🌷🌷

بهارازاینکه اومده بودخوشحال بود ازطرفیم رفتارای شاهین حسابی رومخش بود مرتیکه جنی هردفعه یه رنگ عوض میکنه تعادل روحی، روانی نداره دوساعت بعدجلویه یه ویلای بزرگ بانمای سورمه ای، سفیدایستادن ازصحبتای درناوفردین متوجه شد اینجا ویلای فردین روبروی ویلا تقریبا ۱۰۰ مترجلوتر دریا بود دلش میخواست بیخیال ساک ووسایلاش بشه به سمت دریابره به سختی جلویه خودشو گرفت همراه بقیه واردویلا شدن ویلای شیک وزیبایی بود دکوراسیون داخلی ویلا هم ترکیبی ازرنگای سفید ،سورمه ای و طلایی بود ویلا دوبلکس بود طبقه بالا یه نشیمن ۳۰ متری که بایه دست مبل چسترو تلویزیون بزرگ دکورشده بود ۵ تا اتاق طبقه بالابود بهارودرنا وارد اتاق مهمان شدن اتاق ترکیبی از ابی وسفیدوزرد بود یه اتاق دلباز که یه تراس سمت دریا داشت باخوشحالی واردتراس شد به دریا نگاه کرد انقدر محودریا بودکه متوجه اومدن درنا نشد _دیدم اینجا تراسش روبه دریاست فکرکردم خوشت بیاد حالا میبینم حسابی محوشدی _ممنونم خیلی زیباست، خیلی، من فقط دوسه باراونم توبچگی اومدم دریا دیگه بزرگ شدم نتونستم بیام ،واقعا خوشحالم اومدیم _خوب خداروشکر ،امیدوارم همیشه این لبخند خوشگلتورولبت ببینم _ممنونم درنا بااینکه یک ماهم نشده همدیگرومیشناسیم ولی انگار قرن هاست میشناسمت _من هیچ وقت خواهرنداشتم حتی برادر،شاهین وشاهرخ جای برادرنداشتموپرکردن ،توهم جای خواهرنداشتموخیلی خوشحالم ادمی مثل تو ،توزندگی شاهین ، جدا از اخلاقای مزخرفش من همیشه نگران اینده شاهرخ وشاهینم ، دوست ندارم کسی که میادتوزندگیشون دنبال مال ومنال اوناباشه   ازشاهین حالا خیالم راحت ،البته اگه مرتیکه مغزخرنخورده باشه توروازدست نده

پارت ۴۲۴ درناوفردین گرم صحبت بودن ،فردین ازموقعیت استفاده میکردتا دل درنارو بدست بیاره ، بهار نگاه ازاون دوتا گرفت ناراحت  به دررستوران نگاه میکرد تاشاهین واردبشه _بهار؟ _بله _شاهین کو؟ _نمیدونم رفت بیرون _چی میخوری؟ _من کوبیده میخورم _باشه عزیزم ،منم کوبیده میخورم _حالا که شماکوبیده میخورین منم همونوسفارش میدم برای شاهینم همینوسفارش بدیم ؟ _نه زیاددوست نداره _بهارراست میگه شاهین با کوبیده زیادحال نمیکنه _پس صبرکنیم خودش بیاد انتخاب کنه فردین که دید خبری ازشاهین نشده از جاش  بلندشد _کجا؟ _برم ببینم این فامیلتون کجاست مردم ازگشنگی بارفتن فردین درنابه بهار غمگین وناراحت نگاه کرد برای اینکه بهارو ازاین حالوهوا دربیاره لبخندی رولبش نشست باشیطنت به بهارنگاه کرد _میبینم بعضیا جنتلمن شدن صندلی عقب میکشن ، وای وای چشای من میخواست از حدقه دربیاد ، بهار بخدا اگه بخاطر فردین نبود کلی شاهینودست مینداختم هنوزم حس میکنم توهم زدم... بهار ازلحن حرف زدن درنا خندش گرفت خودشم باورش نمیشد شاهین مغروروغد اینکاروانجام بده ده مین بعدفردین همراه شاهین وارد شدن بعدصرف غذا رستورانوترک کردن اینبار که خواستن سواربشن شاهین وفردین جاشونوعوض کردن شاهین طوری باسرعت میرفت که چندبار درنا صداش دراومد اعتراض کرد نمیدونست چیشده شاهین انقدر اخم کرده حتی بزور جواب سوالای فردینومیداد فردینم که دید شاهین اعصاب نداره بیخیالش شد بادرنا صحبت کرد گاهیم بابهار صحبت میکردن بهارازاینکه اومده بودخوشحال بود ازطرفیم رفتارای شاهین حسابی رومخش بود مرتیکه جنی هردفعه یه رنگ عوض میکنه تعادل روحی، روانی نداره دوساعت بعدجلویه یه ویلای بزرگ بانمای سورمه ای، سفیدایستادن ازصحبتای درناوفردین متوجه شد اینجا ویلای فردین روبروی ویلا تقریبا ۱۰۰ مترجلوتر دریا بود دلش میخواست بیخیال ساک ووسایلاش بشه به سمت دریابره به سختی جلویه خودشو گرفت همراه بقیه واردویلا شدن ویلای شیک وزیبایی بود دکوراسیون داخلی ویلا هم ترکیبی ازرنگای سفید ،سورمه ای و طلایی بود ویلا دوبلکس بود طبقه بالا یه نشیمن ۳۰ متری که بایه دست مبل چسترو تلویزیون بزرگ دکورشده بود ۵ تا اتاق طبقه بالابود بهارودرنا وارد اتاق مهمان شدن اتاق ترکیبی از ابی وسفیدوزرد بود یه اتاق دلباز که یه تراس سمت دریا داشت باخوشحالی واردتراس شد به دریا نگاه کرد انقدر محودریا بودکه متوجه اومدن درنا نشد _دیدم اینجا تراسش روبه دریاست فکرکردم خوشت بیاد حالا میبینم حسابی محوشدی _ممنونم خیلی زیباست، خیلی، من فقط دوسه باراونم توبچگی اومدم دریا دیگه بزرگ شدم نتونستم بیام ،واقعا خوشحالم اومدیم _خوب خداروشکر ،امیدوارم همیشه این لبخند خوشگلتورولبت ببینم _ممنونم درنا بااینکه یک ماهم نشده همدیگرومیشناسیم ولی انگار قرن هاست میشناسمت _من هیچ وقت خواهرنداشتم حتی برادر،شاهین وشاهرخ جای برادرنداشتموپرکردن ،توهم جای خواهرنداشتموخیلی خوشحالم ادمی مثل تو ،توزندگی شاهین ، جدا از اخلاقای مزخرفش من همیشه نگران اینده شاهرخ وشاهینم ، دوست ندارم کسی که میادتوزندگیشون دنبال مال ومنال اوناباشه   ازشاهین حالا خیالم راحت ،البته اگه مرتیکه مغزخرنخورده باشه توروازدست ندهپارت ۴۲۴ درناوفردین گرم صحبت بودن ،فردین ازموقعیت استفاده میکردتا دل درنارو بدست بیاره ، بهار نگاه ازاون دوتا گرفت ناراحت  به دررستوران نگاه میکرد تاشاهین واردبشه _بهار؟ _بله _شاهین کو؟ _نمیدونم رفت بیرون _چی میخوری؟ _من کوبیده میخورم _باشه عزیزم ،منم کوبیده میخورم _حالا که شماکوبیده میخورین منم همونوسفارش میدم برای شاهینم همینوسفارش بدیم ؟ _نه زیاددوست نداره _بهارراست میگه شاهین با کوبیده زیادحال نمیکنه _پس صبرکنیم خودش بیاد انتخاب کنه فردین که دید خبری ازشاهین نشده از جاش  بلندشد _کجا؟ _برم ببینم این فامیلتون کجاست مردم ازگشنگی بارفتن فردین درنابه بهار غمگین وناراحت نگاه کرد برای اینکه بهارو ازاین حالوهوا دربیاره لبخندی رولبش نشست باشیطنت به بهارنگاه کرد _میبینم بعضیا جنتلمن شدن صندلی عقب میکشن ، وای وای چشای من میخواست از حدقه دربیاد ، بهار بخدا اگه بخاطر فردین نبود کلی شاهینودست مینداختم هنوزم حس میکنم توهم زدم... بهار ازلحن حرف زدن درنا خندش گرفت خودشم باورش نمیشد شاهین مغروروغد اینکاروانجام بده ده مین بعدفردین همراه شاهین وارد شدن بعدصرف غذا رستورانوترک کردن اینبار که خواستن سواربشن شاهین وفردین جاشونوعوض کردن شاهین طوری باسرعت میرفت که چندبار درنا صداش دراومد اعتراض کرد نمیدونست چیشده شاهین انقدر اخم کرده حتی بزور جواب سوالای فردینومیداد فردینم که دید شاهین اعصاب نداره بیخیالش شد بادرنا صحبت کرد گاهیم بابهار صحبت میکردن

پاییز هزار رنگ می‌رود و زمستان سپید رنگ از راه می‌رسد و در این میان شبی است بلند به بلندای یک فرهنگ آئینی رنگارنگ به سان پاییز و درون مایه‌ای سپید به رنگ زمستان شب یلدا، شب کنار هم بودن‌ها بر شما مبارک❤️❤️❤️

پارت ۴۲۳ بارفتن بهارباتعجب وکنجکاوی کمی نزدیک فردین شدباصدای اروم صحبت کرد _چطورشاهین راضی شدبریم شمال ؟ _اقاتو دست کم گرفتی درناچپ چپ نگاهش کرد باپشت چشمی که براش اومد اونو تنهاگذاشت وارداتاق شد بهارولبخند به لب درحال جم کردن لباساش دید بادیدن ذوق بهاراونم لبخندی رولب نشون داد وسایلاشو جم کرد هردواماده وحاضر ازاتاق  بیرون زدن بادیدن فردین اخم کرده بافکراینکه شاهین پشیمون شده هردو دپرس شدن _فردین ؟فردین ؟؟ _بله _چیشده ؟چرااخم کردی توفکری مشکلی پیش اومده _شاهین زنگ زد باحرف فردین اب پاکی رو،رو دست دوتادختر ریخت بخوبی فهمیدن این حرف یعنی نمیرن برنامه کنسل شده بهار بغض کرده همینکه خواست به سمت اتاق برگرده باحرف فردین دوباره لبخندی رولبش نشست عین بچه کوچیکا ذوق کرده ساکشو بلندکرد به انتظارفردینو درنا موند _شاهین گفت باماشین من بریم دنبالش ،ماشینش خراب شده نمیتونه بیاد _وای فردین قیافتودیدم گفتی شاهین زنگ زده فکرکردم شمال کنسل شده باز شاهین گندزد به حالمون _نه خانمم فکرم درگیر یه چیز دیگه بود خوب بریم که بهارخانم منتظرماست بدین بمن ساکاتونوبلندنکنین _مرسی اقا فردین _خواهش میکنم خانم بهار بفرمائید _جسارت نباشه شمابرین من خونه رو چک کنم گازو ببندم دروقفل کنم بیام _راحت باش بهارجان بریم فردین ،اخ صبرکن من شارژرمویادم رفت توبروساکارو بزار مامیایم _باشه عزیزم درنا صندلی عقب کناربهارنشست ،نگاه فردینوکه دید دوباره پشت چشمی نازک کرد،برگشت سمت بهار ،تاباصحبت کردن بابهارهواسش از نگاه دلخوروعصبی فردین پرت بشه ، بخوبی میدونست چقدرفردین ازاین کاربدش می اومد یه رب بعدشاهینو هم سوارکردن شاهین به گرمی جواب احوالپرسی درناروداد اون فقط تونست یه سلام بکنه شاهین هم عین فردین لباس اسپرت پوشیده بود منتهابنظرش شاهین خیلی خوشتیپترازفردین شده بود جداازاخلاق گندش هیکلوقیافه جذابی داشت یه پیراهن مشکی جذب استین بلندتنش بود استیناشو تا نزدیک آرنج تازده بود ساعت مشکی مارکش بدجوربه دستش می اومد یه شلوارلی زغالی بایه کتونی مارک مشکی پاش بود باصدای درنا ازفکر شاهین بیرون اومد بادرنا مشغول صحبت شدن ،نمیدونست چقدر ازتهران بیرون رفته بودن که ماشین کناریه رستوران سنتی توجاده چالوس ایستاد بادیدن مناظر اطراف چشماش برق زد ،فردین که دردبااحترام برای درنا باز کرد لبخندی رولبش نشست حس بدی به فردین نداشت بنظرش فردین عاشق درناعه همین که نگاهش ازاون دوتا گرفت روشوبرگردوند باقیافه اخم کرده شاهین مواجه شد _بجای دیدزدن دیگرون شال بی صاحب توبکش جلو باتن اروم ولی عصبی شاهین سریع شالشودرست کرد انقدری شالش عقب نبود که اونواینجوری عصبی کرده بود انگاردنبال بهونه بود فقط حال خوششوزهرکنه نمیدونست شاهین بادیدنش که انقدرزیباشده بود کلافه وعصبی بود بااخم به تیپ بهار نگاه کرد لباساش بااینکه بلندبودولی بخوبی روتنش نشسته بود تیپ بهار سفیدومشکی بود مانتوشلوارمشکی باتی شرتوکتونی سفیدش اونوواقعا زیباکرده بود مخصوصا اون شال سفیدومشکی که خیلی به صورتش می اومد دست شاهین که بازوشو گرفت دوباره نگاهش کرد بدون حرف همراه شاهین واردرستوران شدن دوباره فردین صندلی روواسه درنا عقب کشید نمیخواست حسودی کنه ولی اونم دختربود نیاز به توجه و محبت داشت باپوف کلافه وعصبی شاهین درنزدیکیش ترسیده نگاهشو از اوناگرفت همین که خواست صندلی روعقب ببره بشینه شاهین صندلی روعقب کشیدباتعجب به شاهین نگاه کرد توقع هرچیزی روداشت الی این که شاهین براش صندلی عقب بکشه _بشین دیگ چرامنونگاه میکنی _,ممنونم بادیدن لبخندرولب بهار چیزی تودلش تکون خورد حالا اون بودکه محو بهارشده بود احساس گرمامیکرد انگارتویه کوره اتیش بود بدون حرف ازرستوران بیرون زد تاکمی اروم بشه

پارت ۴۲۲ باقرص ارامبخشی که درنابخوردش داد کم کم چشماش گرم خواب شد ... یه هفته ازروزی که شاهین تهدیدش کرده بودمیگذشت تواین مدت درنا عین پروانه دورش میگشت باصدای درنا که به درحموم کوبید اشکاشوپاک کرد _درنا؟؟درنا؟؟؟ _بله _خوبی؟چرانمیای بیرون خیلی وقت رفتی نگرانت شدم _الان میام ببخشید نگرانت کردم _نمیخوادمعذرت خواهی کنی زودتربیا چایی تازه دم گذاشتم فردین هم زنگ زده داره میاداینجا _باشه عزیزم بارفتن درنا سریع خودشواب کشید ازحموم بیرون اومد حوصله سشوارکشیدن نداشت موهاشو خیس بافت باپوشیدن یه دست لباس پوشیده ازاتاق بیرون رفت _بیا ببین چه چایی درست کردم _چایی ،چاییه دیگ قرمه سبزی ک نیست _دستت دردنکنه حالا مسخره هم میکنی ،بشین وقتی خوردی میفهمی چی درست کردم __بزارببینم چی درست کردی عطروبوش که خوبه ،بخاطر اومدن شوهرجونت همچین چایی درست کردی ؟خوشمزس واقعا _نه بخاطرتودرست کردم _پس چراتاحالا درست نکردی ،الان که اقاتون داره میاد اینودرست کردی ،بنام منوب‌کام اقافردین _بشکنه این دست ک نمک نداره _پاشو خانم ،زنگ زدن اقاتون اومد _چه زودرسید _فهمیدخانمش چایی مخصوص درست کرده سریع خودشورسوند _حالا هی مسخره کن تابعدا منم دارم برات درناجلوی دربه انتظار فردین ایستاد باواردشدن فردین به حیاط بادیدن تیپ وقیافش چشماش گردشد چندبارپلک زد تاببین درست میبینه یانه ؟ فردین که قیافه شوکه ومتعجب درنارودید به زور جلوی لبخندشوگرفت _سلام _س..سلام _خوبی؟ _آ..آره _چرالکنت گرفتی ؟خوبی؟ باحرف فردین سعی کردخودشوجم وجورکنه انقدر تابلو بازی درنیاره ولی واقعا تواون لباسو اون ته ریشش واقعا خفن وجذاب شده بود همیشه دوست داشت تواین لباسا ببینتش دوباره به سرتاپای فردین نگاه کرد بااون تی شرت سفیدوپیراهنوشلوارلی خیلی خوب شده بود _نمیخوای تعارف کنی بیام تو؟درناخانم ؟ _اه ببخشید بفرما _ممنون ،بهارخانم کجاست ؟ _سلام _سلام حال شما خوبین؟ _ممنونم شماخوبین ؟خوش اومدین _مرسی ، درناجان با بهارخانم برین یه ساک لباس جم کنید تایساعت دیگه میخوایم راه بیفتیم _کجا؟ _شمال _شمال!!!؟؟؟ _بله _منوتووبهار؟ _بنظرت فامیلت میزاره مازنشو ببریم ؟ بهارباتعجب به فردین‌نگاه کرد _شاهینم میاد؟میخوایم بریم شمال؟ _بله خواهرمن بریدزودتروسایلاتونوجم کنید بیادببینه حاضرنیستین پشیمون میشه

پارت ۴۲۱ _شانس اووردی واقعا؟ بانگاه ترسیده به شاهین که نزدیکش شده بودنگاه کرد بادیدن نگاه خیره شاهین سرشو پایین انداخت خودشو مشغول جم کردن دستگاه فشار کرد تا به بهانه بردن دستگاه ازاین وضعیت نجات پیداکنه ... _من دستگاهوبزارم تواتاقتون _بتمرگ باصدای جدی شاهین ناامیدوترسیده ازاینکه نتونست بره به اجبار روصندلی نشست بازوش که اسیر دست شاهین شد ترسیده توجاش تکون خورد _چه مرگته مگه جن دیدی ک میترسی ،دست ازاین ادا اصولت برداربهار ،بااینکارات فقط منوتحریک میکنی _من... _لالشو حرفم تموم نشده فقط تازمانیکه بریم عمارت فرصت داری خودتوجم وجور کنی برگردیم روستا باید عین یه زن شوهردار به وظایف همسرداریت برسی   بسه هرچی ولت کردم بحال خودت ، تاچندروز دیگه میریم روستا ، این چندروزم بخاطر درنا مجبورم بمونم وگرنه همین الان راه می افتادیم اون وقت توهم باید تمکین میکردی به وظایفت میرسیدی، منم که تبم گرم وهات پس بایدخوب به وظیفت برسی ،فهمیدی ؟... ترسیده وشوکه از حرفای شاهین عین گیج ومنگا نگاهش میکرد انگار نمیتونست حرفای شاهینوهضم کنه متوجه منظورحرفاش نمیشد بافشاردست شاهین رو رون پاش ،اخی از درد گفت ناخواسته دستشورودست شاهین گذاشت برخلاف دست سرداون دست شاهین عین کوره اتیش بود _چیشد فشارت روچندبود؟ باصدای درنا،شاهین کلافه وعصبی ازبهارفاصله گرفت ،نمیدونست چراانقدر به بهار کشش پیداکرده درنا که انگارتازه متوجه دست شاهین و نزدیکیش به بهارشده بود خجالت زده ونگران به بهار که قیافش دادمیزد وحشت زدست نگاه کرد دلش نمیخواست بهار عذاب بکشه پس مجبور بود حرکتی بزنه تاشاهین بیخیال بهاربشه _شاهین ؟ _بگو _فردین کارواجبی باهات داره _چیکارداره ؟ _نمیدونم گفت صدات کنم منتظرته شاهین یه نگاه اخطارامیز به بهار انداخت و اشپزخونه روترک کرد بارفتنش بهار اشکاش سرازیر شد _بهار؟ _من ...من نمیخوام .... _چی نمیخوای؟ _من نمیخوام ...نمیخوام _اروم باش بهار چیشده حرف بزن داری منونگران میکنی ،شاهین چی گفت بهم ریختی ؟کاری کرده ؟.. _درنا?? _جان _من حالم خوب نیست میشه کمکم کنی برم تواتاق _اره ،پاشو دستتوبده بمن ،ببرمت اتاق یه اب قندبرات بیارم ،میخوای یه ارامبخش برات بیارم _اره ..اره میخوام اصلا یه چی بده بخورم دیگه بلندنشم _منونترسون بهار اون عوضی چیکارت کرد ؟ _فقط منوببر اتاق خواهش میکنم _باشه عزیزم بیابریم

پارت ۴۲۰ _روچنده شاهین _نه رو شش _وای خیلی پایینه ک بخوراینوبهار ،نه پاشولباس بپوش بریم دکتر ،خیلی فشارت پایین خطرناک سرم لازمی _نه همینوبخورم بهترمیشم ،من کلا فشارم پایین _پاشو لباس بپوش بریم دکتر _من خوبم _تا مدارکوعابربانکموبرمیدارم حاضرشو _بخ... _صداتونشنوم کاری که گفتموبکن _چراانقدرزورمیگی _بهار چراگریه میکنی؟ _نمیخوام برم دکتر ،نمیخوام سرم بزنم ،بخداخوبم درنا _عین بچه های لوسوننر میمونه ،مردم زن دارن منم دلم خوشه زن دارم ، یه چی بده کوفت کنه درنا، فقط دلم میخوادبهار تایه رب دیگه فشارت نیادبالا، بلایی سرت میارم که همین درنا برات اشک بریزه ... بعدرفتن شاهین اب سرمی که درنا براش اماده کرده بود تااخر خورد ازمزه بدش حالش داشت بهم میخورد ولی حاضربود اونوبخوره ولی سرم نزنه . _بهاربهتری؟ _بهترم فقط حالم داره بدمیشه ازمزه گنداین اب سرم _باورم نمیشه ازترس امپولوسرم عین ابر بهاراشک بریزی _نخنددرنا پاشو یه چی دیگه بده بخورم فشارم بیادبالا وگرنه این فامیلتون کاری میکنه بقول خودش اشک بریزی _چی بدم اب میوه بدم ؟ _بده هرچی چیز شوروشیرین بده بخورم ، اون نمکدونوبده یزره نمک بخورم _دختره خل یه سرم بزنی بخدابهترازاین چیزاس ،همه رو،رو هم نخور حالت بدتربشه _حاضرم اینارو بخورم دکترنرم _نهارم نخوردی ضعف کردی ،بزارغذا داغ کنم بخور _ممنونم _درنا جان ؟؟ _بله؟ _یه لحظه میای _صبرکن الان میام این غذاروبزارم داغ بشه _توبرودرنا خودم داغ میکنم بارفتن درنا کنارگاز به داغ شدن غذا نگاه میکرد اماهوشوهواسش جای دیگه بود بااحساس بوی سوختگی سریع زیرگازوخاموش کرد ،کمی غذا توبشقاب ریخت ازترسش کمی غذارو شورکرد تافشارش بالابیاد باشنیدن صدای پا سرشوبلندکرد که نگاهش به شاهین افتاد شاهین صندلی روبروشوعقب کشید روبروش نشست هردودرسکوت نشسته بودن ،دعادعا میکرد درنا زودتربیاد تااین جوسنگین ازبین بره _غذات تموم شد؟ _بله _بیا کنارم بشین فشارتوبگیرم _بخداخوب شدم بهترم _اخ بهاراخ که توفقط میخوای منوسگ کنی خوشت میاد ازمن حرف بکشی نمیتونی مثل بچه ادم حرف گوش کنی بحث نکنی لجبازی نکنی ؟میای یا بیارمت ؟ _باشه بااسترس به اعدادرو دستگاه نگاه میکرد دعا دعامیکرد فشارش اومده باشه بالا ،بادیدن عدد هفت رو ده نفس راحتی کشید

پارت ۴۱۹ باصدای درسالن فردین کمی از درنا فاصله گرفت بهارنگرانوترسیده وارد سالن شد ،دل تودلش نبود قلبش تندتندمیزد ازاسترسوترس حالت تهوع گرفته بود حس میکرد جون اینکه روپاهاش وایسته رونداره _بهاربیااینجا باصدای درنا باقدمهای شلو بی حال وارداشپزخونه شد باندیدن شاهین نفس راحتی کشید _چرا انقدر رنگ وروت پریده بیا بشین _خوبی بهارخانم ؟ _خوبم چیزی نیست فکرکنم فشارم پایین _بیابشین یه چی بیارم بخوری ،الان که غش کنی... همینکه قدمی سمت میزنهارخوری برداشت  بااحساس ضعف شدید وسرگیجه دستشو به دیوارگرفت درنا ترسیده کمی نزدیکش شد همون لحظه دستی قوی و مردونه دور کمرش حلقه شد نفس کشیدن ازیادش رفت ،دست گرم شاهین محکم اونو گرفته بود همینکه کمی خودشوجلوکشیدتارهابشه ازاغوشش ،بافشار کمی ازپشت به سینه شاهین چسبید _شاهین ؟؟؟ باصدای نگران درنا اخم کرده نگاهشو از بدن لرزونوترسیده بهارگرفت با چندقدم نزدیک میز اونوروصندلی نشوند همینکه از اغوش شاهین رهاشد نفس راحتی کشید _درنابروتوکمد من دستگاه فشاروبیار _باشه _یه چیزی بده بخوره شاهین ،میخوای ببریمش دکتر ؟ _نه فشارشو میگیرم ،یه چی مقوی بخوره بعد براش تقویتی میزنم... بهار باشنیدن اسم تقویتی بدتررنگش پریده ،کم ازشاهین میترسید حالا امپولم بایدبزنه _م..من ..من خوبم ،چیزی نیست یه چی بخورم بخداخوب میشم تقویتی نمیخواد شاهین که ترس بهاروحس کرده بود لبخندپلیدی دوباره رولباش نشست فردین که محوکارا ورفتارای شاهین بود بالبخندش پوووف کلافه ای کشید اونم بخوبی متوجه ترس بهارازامپول شده بود شاهین عوضی ازاین نقطه ضعف برای چزوندن بیشتربهاراستفاده میکنه _بیااینم دستگاه ، دونفرادم نمیتونستین یه لیوان اب قندبدین به این بچه _زیادحرص نخور خاله ریزه یه امپول تقویتی بزنم عین فرفره میدوعه سرحال میشه ،مگه نه بهار؟ _نه ..نه امپول نمیخواد یه اب سرم درست میکنم خوب میشم مگه نه درنا ؟؟؟ درنابدون توجه به حال پریشونوترسیده بهار حرف شاهینوتصدیق کرد _شاهین راست میگه بایدحتما تقویتی بزنی ،یه مدت بزن ،منم یه مدت ضعیف شده بودم یبند سرم وتقویتی میزدم ،حتما شاهین براش قرصای تقویتیم بخر _همون قرص خوبه ،قرص بخورم خوب میشم میدونم _صبرکن الان برات یه چیز شیرینومقوی بیارم بعد یه اب سرم هم برات درست کنم ،واقعا رنگ به رونداری ،فشارشوبگیردیگه شاهین ببین اگه خیلی پایین ببریم سرم بزنه _وای نه ،بخدا خوبم _دودقیقه لالشو تکون نخور فشارتوبگیرم بعد ببینیم سرموامپول لازمی یافقط همون تقویتی خوبه... فردین که از حرفای شاهین خندش گرفته بود اروم یه بی شرفی گفت از اشپزخونه بیرون زد تا بهار معذب نباشه،بارفتن فردین شاهین درک وفهمشوتحسین کرد

پارت ۴۱۸ باصدای درنا گردنشوچرخوندسمتش گیج نگاهش کرد _چته ؟خوبی؟ _هیچی ،هیچی خوبم _باشاهین حرف زدی راضی شد ؟ _نه _چی نه ؟حرف نزدی یا راضی نشد؟ _راضی نشد _,یکار ازت خواستما _فامیل تونمیشناسی ؟ _توکه این همه ادعات میشه نتونستی شاهینوراضی کنی؟ _بحث ادعانیست درنا ،شاهین حالش خوب نیست ،داره از خودشو حسش فرارمیکنه _یعنی چی؟ _بهارکجاست؟ _توحیاط ،بگو دیگه منظورت ازاون حرف چی بود _بیااینجا بشین ،نمیخوام صدام بره بیرون درنادرحالیکه دستش تودست فردین بودروصندلی کنارش نشست فردین بدون اینکه دستشو ول کنه کمی صورتشونزدیکش برد _فکرکنم شاهین بهارومیخواد _نبابا ،منم این فکرومیکردم ولی رفتار کردارشو ببینی میفهمی توهم _نه درنا ،شاهین به بهار داره حس پیدامیکنه من یه مردم خوب همجنسمومیشناسم ، منتها یاشاهین بخاطرغرورش نمیخوادقبول کنه یا یه چیزدیگست این وسط که مانمیدونیم ،ولی مطمئنم شاهین به بهار حس پیداکرده انگارباخودش درگیره داره ازاین حس فرارمیکنه _مطمئنی؟ _اره _حالا تکلیف این دخترچی میشه تاکی این دیوونه بازیاروتحمل کنه ؟ این دختر چه گناهی کرده شاهین درگیری داره باخودش  ؟ نمیشه یواشکی ببریمش ؟ _درنا!!!!!!!؟؟؟؟ _چیه خب _چرا عین بچه دوساله حرف میزنی یعنی چی یواشکی ببریمش ،ببریمشم شاهین میاددنبالش ،دیگ ول کن ماهم نیست _راست میگی ،بهار هم گفت یبارفرارکرده شاهین پیداش کرده پدراونایی که کمکش کردنودراوورده _این بهارچطور واردزندگی شاهین شده ؟ _دخترسرایدارخونه شاهرخ بود به هوای کار شاهرخ میفرستتش پیش شاهین _چرا پیش شاهین ؟ _نمیدونم منم اون روز ازشاهرخ پرسیدم تااومد جواب بده یهو سروکله حلیمه پیداش شد حرف اومدتوحرف دیگه ن من پرسیدم ن اون گفت _یه چیزی اینجا میلنگه _کاراگاه شدی ؟ _جدی میگم

فایل کامل رمان بسیار زیبای #اسیر_یک_روانی برای خرید موجود شد😍🔥🔥🔥🔥🔥🔥 رمان :اسیر یک روانی(نسخه کامل و اصلی) ژانر : عاشقانه ،انتقامی ،هیجانی نویسنده : #حدیثه_نادی خلاصه: ایــــــن سـرنـوشـــت نـبــود گلـم تصـمیــم تــو بـــــود...️ #تو_اوج_جوانی_شدم_یه_روانی..️ آوا بخاطر فراراز ازدواج اجباری و ازدست برادرش به خونه ی عمش توشمال پناه میبره اونجابرای اولین بار عشق ودوست داشتنوتجربه میکنه تواوج خوشی ورق زندگیش توسط مردی پرازکینه و انتقام برمیگرده دریافت فایل 30 تومن واریز به👇به نام خانم نادی ۶۰۳۷۷۰۱۱۵۷۴۷۷۶۸۵ ارسال رسید به👇 @Eh247

پارت ۴۱۷ _اشتباه منونکن شاهین ، دقیقا شدی خودمن ، ازمن ایرادمیگرفتی ولی شدی فردین ۲ _من مثل تونیستم _چراهستی خوبم هستی توهم کارایی ک من با درنا کردمو داری با بهار می... _بهارخانم _پسر توواقعا دیوونه ای وسط حرف من الان بهاریابهارخانمش مهم بود ؟ _خوشم نمیادکسی بازنم زودپسرخاله باشه _توروخدا عین بچه ها رفتار نکن ، من چی میگم توچی میگی ،بزار یه چندروز ببرمش _نه _لج نکن پسر دختره داغون بزارچندروز بیاد _توالان نگران بهاری یا سنگ خودتوبه سینه میزنی که به هوای اون ،درنا بیادتوخونت _لعنت بتو که انقدرتیکه نندازی ،خیالت تخت فامیلتم عین خودت لجبازه میخواد برن خونه شاهرخ ،خونه من نمیاد _دوتادخترجوون برن اونجا چه غلطی بکنن؟ _والامنم گفتم ،جواب توآستین داشت گفت زنگ میزنه حلیمه بره پیششون _بیخود همون مونده پاشن برن خونه اون شاهرخ ادم فروش خائن ،حاضرم خونه توبیان ولی اونجا نرن .... باحرف شاهین ،فردین چشماش برق زد اگه شاهین قبول کنه بیاددرنا بخاطر بهار میادخونشون ، ازاینکه شاهین انقدر اعتماد داشت هم احساس غرورمیکرد همینکه خواست حرفی بزنه نگاهش که به نیشخندپلیدشاهین افتادحرف تودهنش موند _ولی کورخوندی بهارو بفرستم خونت که به هوای اون درنا مجبوربشه بیاد ،بیخود چشمات چراغونی نشه قندتودلت اب نکن _یبار ادم باش ،بزار دوسه روزببرمشون شاید درنا ازخرشیطون اومدپایین راضی شدبمونه ،یباربیا یه مردونگی درحقم بکن بخداجبران میکنم _بیخود برواونور میخوام برم اشپزخونه _مرتیکه الاغ دارم باتوحرف میزنم گل که لگدنمیکنم _اوووه فردین خان باکلاس بی ادبو عصبی میشه ،توهم بلدیا رونمیکنی فقط واسه اون درنا ساده فاز کلاس وادب وشعوربرمیداری ؟ _مگه شماها اعصاب میزارین واسه ادم دارم عین ادم باتوحرف میزنم راتومیکشی میری ،الان چی تواین اشپزخونس؟ _گشنمه ،ببین برای خودشون غذا چی درست کردن بعدواسه من سوپ میارن بعدمیگن شاهین بیشعوره اخلاق نداره توباشی حرصت نمیگیره فردین ازحرص خوردن شاهین خندش گرفته بود الحق همه مردا بنده شکمن شکموان ،خودشم خیلی به غذاش اهمیت میده شکموعه _اگه میخوری برای خودت بکش _مرسی ،گشنم نبود ولی همچین داری بااشتها میخوری هوس کردم ،چرا انقدرخودتوداغون کردی؟ رفته بودی مسابقه؟ _اوهوم _فکرنمیکردم کسی پیدابشه بتونه بزنتت _اون نتونست خودم خواستم کتک بخورم دردبکشم بعدش ده برابر اینی که جلوته داغونش کردم _توواقعا دیوونه ای خیلی کله خرابی،چه خوشمزس الان حق میدم سراینوسوپ بحث کنی شاهین بی حواس ازحضور فردین ،درحالیکه لبخندی رولبش بود ازبهارتعریف کرد _لعنتی دست پختش خیلی خوبه _چه عجب یبارتعریف کردی ازیکی ،دوسش داری؟ باسوال فردین اخماشو توهم کرد قاشقوباصداپرت کرد توبشقاب ازاشپزخونه بیرون زد  فردین جاخورده از عکس العمل شاهین به رفتنش نگاه کرد

الناز خانم صالحی طیبلو ؟؟؟

پارت ۴۱۶ باصدای زنگ در حیاط بنددلش پاره شد ، درنا عصبی وناراحت دروبازکرد فردین بادیدنش لبخندی رولبش نشست ،چقدر دوست داشت دراغوشش بگیره ولی میدونست اینکارش بیشترباعث دوری وعصبانیتش میشه ازقیافه اخموطلبکارش خندش گرفته بود به سختی جلوی خندیدنشو گرفت _سلام ،دعوتم نمیکنی بیام تو _سلام بیا بهار از جاش بلندشد کمی نزدیک تررفت با استرسو نگرانی سلام کرد _سلام اقا فردین فردین باشنیدن صدای بهار نگاهه شیفتشوازدرنا گرفت بادیدن صورت ناراحت وقرمز ازگریه بهار دلش سوخت نمیدونست چرا ولی مهراین دختربدجور به دلش نشسته بودحسش به این دختر حس یه برادربزرگتربود _سلام بهارخانم خوبی؟ _خوبم ممنون ،ببخشید بخاطر من افتادین تو زحمت _اتفاقا دیدن درنا زحمت نیست برام رحمت ، اینم یه بهونه که بتونم زنموببینم _بیخودفاز زن ،زنم برندار برو بااون دیو دوسر صحبت کن ماروببر باحرف درنا چشماش برق زد این دعوا شاهین باعث بانی این شد درنا بخوادبیادپیشش ولی باحرف بعدی درنا بادش خالی شد _دلتوصابون نزنی که میایم پیش تو ،میریم خونه شاهرخ _خونه شاهرخ که کسی نیست دوتا دختر جوون برین اونجا چیکار  ،میریم خونمون باشه درنا بخدا کاری به کارت ندارم ولی خونه شاهرخ خیالم راحت نیست _زنگ میزنیم حلیمه جون میادپیشمون نمیخوادنگران باشی ،فقط برو با اون مرتیکه حرف بزن فردین که دید بحث کردن بادرنا فایده نداره به ناچار به سمت خونه رفت حالا باید باشاهین هم بحث میکرد خدابخیربگذرونه فقط باصدای دراتاق روتخت نشست ،حدس اینکه فردین سخت نبود ازجاش بلندشد اخم کرده دروباز کرد طلبکار و اخم کرده نگاهش کرد _فقط توروکم داشتم _مجبورم بیام وگرنه منم عاشق وشیفته دیدن تونیستم _کسی مجبورت نکرده _زنم اینجاست _اون که خودشم ازخداشه تورونبینه _فعلا که زنگ زده ببرمشون _ببریشون !!!!؟؟؟؟ _بله _اون وقت چرا جنابعالی جم میبندی _چون میخوام درنارو همراه بهارخانم ببرم _درنا زنته حالا که خودش میخواد به من ربطی نداره ولی بهار زن منه جای زنمم پیش منه نه یه مرد غریبه

فایل کامل رمان بسیار زیبای #اسیر_یک_روانی برای خرید موجود شد😍🔥🔥🔥🔥🔥🔥 رمان :اسیر یک روانی(نسخه کامل و اصلی) ژانر : عاشقانه ،انتقامی ،هیجانی نویسنده : #حدیثه_نادی خلاصه: ایــــــن سـرنـوشـــت نـبــود گلـم تصـمیــم تــو بـــــود...️ #تو_اوج_جوانی_شدم_یه_روانی..️ آوا بخاطر فراراز ازدواج اجباری و ازدست برادرش به خونه ی عمش توشمال پناه میبره اونجابرای اولین بار عشق ودوست داشتنوتجربه میکنه تواوج خوشی ورق زندگیش توسط مردی پرازکینه و انتقام برمیگرده دریافت فایل 30 تومن واریز به👇به نام خانم نادی ۶۰۳۷۷۰۱۱۵۷۴۷۷۶۸۵ ارسال رسید به👇 @Eh247

❤هدف ما بهبود زندگی انسان هاست ❤درکنار ما بهترین خودت باش ❤ فرم مشاوره فاطمه قرباغی http://hph.co.ir/consulting?HPH=HPH20240706164351 فرم مشاوره را پر کردید در پیوی اطلاع دهید جهت سفارشات    @Mh69e96 https://t.me/mahsolatepos  لبنک کانال محصولات خرید بالای ۸۰۰ هزار هزینه ارسال رایگان😍 #پوست #مو

پارت ۴۱۵ شاهین تواتاق صدای جیغ جیغ کردنای درنا رومیشنید بااینکه صداش رومخش بود ازاتاق بیرون نرفت حرفی نزد چون حس میکرد این حرفا حقشه نگاه گریون و غمگین بهار همش جلوی چشمش بود عصبی وکلافه روتخت نشست این برزخی که برای خودش درست کرده بود هم خودشو هم بهاروداشت  نابودمیکرد بهار هواشوداشت زخماشودرمان کرد بعداون جواب محبتاشو بادادوتوهین داد سرش از درد داشت میترکید دلش یه لیوان چایی میخواست فقط خدا خدامیکرد درنا بادیدنش حرفی نزنه چون گنجایششو دیگه نداشت بابیرون اومدن ازاتاق متوجه سکوت سالن شد چندقدم که جلوتر رفت خبری از درنا وبهار نبود همینکه خواست سمت اتاق بهاربره صدای درنا رو ازتوحیاط شنید کمی پرده روکنارکشید بهارودراغوش درنا دید نفس خسته وغمگینی بیرون داد سمت اشپزخونه که رفت بادیدن قابلمه های رو گاز نزدیک گازشدبادیدن مرغ و برنج باتعجب ابروهاشو بالا انداخت _برای خودشون مرغ وبرنج میزاره بعدواسه من سوپ ،بعدمیگن چرا داد میزنی ،میمردی ازاین غذا می اووردی تا حرف نشنوی شاهین درحالیکه باخودش حرف میزد همراه لیوان چایی واردسالن شد رومبل که نشست از درد بدنش اخماش توهم رفت کنترلوبرداشت تلویزیونوروشن کرد بادیدن کانالا که چیزخاصی نداره باخاموش کردن تلویزیون کنترلوپرت کرد رومیز باصدای زنگ گوشیش که ازتواتاق می اومد بی توجه به زنگ خوردن گوشیش رومبل درازکشید همینکه صداقطع شددوباره گوشیش زنگ خورد عصبی ازرومبل بلند شد _ای برپدرت ول کنم نیست بادیدن گوشیش روتخت سمت تخت رفت بادیدن شماره امیرعلی تماسوپاسخ داد _بله؟ _شاهین کارتوکه نبود؟؟ _دیوونه هم شدی یامن علم غیب دارم چی کارمن نبود ؟ _خودتونزن به اون راه تو که تومرگ مصطفی دست نداشتی ؟ _چی؟؟؟مصطفی مرده؟ _اره مرده تودرمانگاه زندان کشتنش ،کارتوکه نبود ؟ _نه ولی کاش کارمن بود _مطمئن باشم شاهین ؟ _میگم اره _پس چرا حسم میگه کارتوعه _حست اشتباه میکنه ، خوشحالم که اون عوضی رفت بدرک هرچندخیلی دلم میخواست بادستای خودم زجرکشش کنم _همچینم راحت نمرده _چطور؟ . _تمام تنشوباچاقوزخمی کردن زجرکشش کردن _خوبه خبرخوبی دادی خوشحالم کردی مژدگونی داری پیشم ،کاری نداری ؟ _نه _خوبه خداحافظ باقطع کردن تماس ،شماره موردنظرشوگرفت _جانم اقا _چرا نگفتی اون مرتیکه مرده _اقا بخدا چندساعتیه  فهمیدم میخواستم بگم کارپیش اومدیادم رفت شرمنده _به اون مرتیکه سپردی حرفی نزنه ._بله اقا خیالتون تخت ، گفت منک حکمم اعدام دوتا کشتم اینم روش فرقی تومجازاتم نداره تا دوهفته دیگه اعدامم میکنن فقط به اقاتون بگو رو حرفش وایسته مراقب خانوادم باشه ، منم ازطریق رابطمون سندخونه ای ک بنام بچه هاش شده رو نشون دادم گفتم اقامون حرفش حرفه ،میگم اقا یه سوال بپرسم _بپرس _این مرتیکه ک حکمش سنگین بود چرا کشتینش یه خونه خرجش کردین ؟... _کسی ک سمت ناموس من بیادحکمش مرگ اونم توسط خودم ن قانون ، خیالم راحت باشه طرف حرفی نمیزنه ؟ . _بله اقا خیالتون تخت ._چطور بااون همه نگهبان ودکتر پرستار کشته ؟ ._خودکشی کرده بردنش همونجا درمونگاه چون زخمش عمیق نبود بعدبابیهوش کردن دکترو پرستار طرفوکشته ._پس گیرافتاد ؟ . _بله اقا دیگه  تودوربینامعلوم بود قتلواعتراف کرده علنن _خوبه ، هرماه یه ماهانه به خانوادش بده _چشم اقا به روی چشم _مژدگونی توهم محفوظه _این چه حرفیه اقا ازشما بمازیادرسیده _بسه پاچه خوری بروبکارت برس باخوشحالی روتخت درازکشید حالا به ارامش رسیده بوداون حیوونوکشته بود هرچندبادستای خودش نبود همینکه توسط خودش مرده بودبازم باعث ارامشش میشد

پارت ۴۱۴ باشنیدن حرفای درنا کمی خیالش راحت شد که اتفاق ناجوری نیوفتاده درناهمیشه سردلسوزیش واسه دیگرون کاردست خودش میداد وقتاییم ک با خدمتکارا بحث میکرد پشت اونارومیگرفت ناراحت میشد چرا داد میزنه _الان میام سربسر شاهین نزار حالش خوب نیست دست خودش نیست _چه طرفدار این بیشعورشدی توک چشم دیدنشو نداشتی ،بایدم طرفداریشو کنی یکی لنگه خودت صدپله بدتر _درناجان اروم باش دادنزن ای بابا _چطوراروم باشم تن وبدن دختره عین بید میلرزه یدفعه بکشه راحتش کنه دیگه ،زره زره جون این دختروداره میگیره _باشه عزیزم باشه حرص نخور باشاهین بحث نکن تابیام برین توحیاطی ،اتاقی جلو چشم هم نباشین یه چی میگی اونم یهو بتوبی احترامی میکنه باشه عزیزم ؟ _زودبیا وگرنه یه بلایی سرش میارم فردین درحالیکه خندش گرفته بود با گفتن اینکه باشه زودمیام گوشی رو قطع کرد ._بگیراین اب قندوبخور رنگ به روت نیست ،اخه این ادم براش دل میسوزونی ؟بسه دیگه کورکردی خودتوانقد گریه کردی ، من فکرمیکردم من مشکل دارم توکه بدترازمنی ، تورومیبینم دردای خودم فراموش میشه ،هرچندزندگی منم دست کمی ازتونداشت ،بخوردیگه بهار چرازل زدی به لیوان _ببخشیدبخاطر من باشاهین بحثت شد _احتیاجی به معذرت خواهی نیست ،توکاراشتباهی نکردی ک شرمنده باشی بگی ببخشید ،اون بیشعوروسنگدله ، بهار؟ _چرا نمیری؟ _کجابرم ؟کجارودارم ؟کی رودارم ؟یباررفتم پیدام کرد چوبشواونایی ک کمکم کردن خوردن ،هرجام برم پیدام میکنه _اره میدونم لجبازوسمجه مخصوصا فکرکنه یه چیزی مال اونه به راحتی ول نمیکنه ،خیلی خودخواهه ،این روزاهم میگذره غصه نخور خدای توهم بزرگه ،منوببین کم ازاین فردین کتک نخوردم حرف نشنیدم بعدکه ولش کردم تازه بخودش اومد ،هرچندشاهین وشاهرخ پشتم بودن کمکم کردن _خودت میگی شاهرخ وشاهین بودن من کی رو دارم _وقتی دزدیدنت انقدرحالش بدبود فکرکردم براش مهمی ،ولی تواین یه هفته ... ببخشید منظوری نداشتم گریه نکن دیگه ،منم نمیفهمم چی میگم پاشوبریم توحیاط یه هوایی بخوریم تافردین بیاد ببینیم چی میشه _کاش به اقافردین نمیگفتین ،میترسم بیاد بدتربشه بااقا شاهین بحثشون بشه _نمیخوادبترسی یه چیزی میشه دیگ پاشوبریم اصلا بیفتن بجون هم انقدرهموکتو بزنن منوتوهم ببینیم دلمون خنک بشه باحرف درنا لبخند غمگینی زد همراه درناوارد حیاط شدن ولی دلش عین سیروسرکه میجوشید نکنه یوقت فردینوشاهین دعواشون بشه ترکشاش بازبه اون بخوره ،کاش درنا حرفی نمیزد

سلام دوستان کسی هست توهمدان زندگی کنه سمت میدان جهاد همدان ؟؟؟ اگه کسی توکانال هست ب ایدی من پیام بده ممنونم @Eh247

پارت ۴۱۳ بارفتن بهار باارامشی که خودشم دلیلشو نمیدونست چشماشو بست تاکمی استراحت کنه باحس اینکه کسی صداش میزنه تکونش میده چشماشوگیج ومنگ باز کرد بادیدن قیافه نگران بهار کم کم هوشیارشد سرجاش نشست _چیشده _غذا درست کردم خیلی وقت خوابیدین گفتم بیارم ضعف نکنی باحرف بهارواقعا گشنگی روحس کرد نگاهش به سینی رو پاتختی که افتاد اخماشوتوهم کرد _این چیه؟ _سوپ _میدونم سوپه ،مگه سرماخوردم که سوپ درست کردی ،من باسوپ سیرمیشم ؟سوپ مگه غذاس ؟ واسه این منوبیدارکردی؟ بهاربغض کرده وعصبی از حرفای شاهین سینی رو ازروپاتختی برداشت _حیف منک برات سوپ درست کردم صد.... هنوز حرفش تموم نشده بازوش  اسیردست شاهین شد نگاهش که به نگاه بخون نشسته شاهین افتاد فاتحه خودشوخوند _مگه من گفتم درست کنی که منت سرمن میزاری قیافه میای؟ باداد شاهین ترسیده توجاش تکون خورد باچشمای اشکی و وحشت زده نگاهش میکرد _جواب بده چرالال شدی چنددقیقه پیش که خوب بلبل بودی حرف میزدی ازصدای بلندشاهین چشماشو بست تانگاهش بصورت عصبانیش نیوفتاده انگاراینکارشوسکوتش بیشترباعث خشمش شد که سینی سوپ ازدستش کشید به سمت دیوارروبرو پرتاپ کرد باحرکت شاهینوصدای شکستن ظروف از ترس جیغی کشید که همون لحظه درنا نگران وهراسون دروبازکرد بادیدن صحنه روبروش چندثانیه شوکه به بهاروگریونودیوارسوپی نگاه کرد باصدای هق هق گریه بهاربخودش اومدنزدیکشون شد بازوی دردناک بهاروازدست شاهین نجات داد _ولش کن کشتی دختره رو ، چته وحشی شدی ؟ _اینوازجلوچشام ببرتا بلایی سرش نیاووردم _بدکرده نگرانت شده برات غذ.... _گوخورده، گوخورد که غذا درست کرد ،اصلا میدونی چیه وظیفشه درست کنه نون خوراضافه مگه دارم ؟ هیچ غلطی که نمیکنه به وظایفشم ک نمیرسه یه غذا هم درست کرده شاهکارکرده ،بدرد هیچی نمیخوره فقط یبند زرزر میکنه اشکش دم مشکشه هیچ کاری جز گریه کردن بلدنیست _بسه شاهین مگه اسیرگرفتی ؟هرروز تنوبدن این دخترومیلرزونی ،ازخشم خدانمیترسی اشکای این دختر دامنتوبگیره _برودرنا برونزار بتوبی احترامی کنم دهنم بازمیشه یه چی میگم ، ازاینجابرین بیرون _من بهارنیستما شاهین ،دهنتوبازکن ببینم چی میخوای بگی .... شاهین عصبانی وکلافه دست توموهاش برد چشماشوچندلحظه بست تاکمی اروم بشه بهار که شرایطومیزون نمیدیدازترس اینکه شاهین به درناحرفی بزنه دعواشون بشه ،دست درنا روگرفت ازاتاق بیرون زدن درنا عصبانی طولوعرض سالنوراه میرفت اصلا تحمل رفتارای شاهینوبابهارنداشت _میدونم چیکارکنم ،منوتهدید میکنه ؟مگه من بی کسوکارم ؟ این حرف درنا باعث شدت گرفتن اشکای بهارشد ،برعکس درنا اون واقعا بی کسوکاربود ،اگه کس وکاری داشت این حالوروزش نبود درنا عصبانی  سمت گوشیش رفت شماره فردینوگرفت _جانم _بی غیرت منوازخونه زندگیم فراری دادی که گیر یه وحشی بیفتم ؟ فردین باشنیدن صدای عصبانی درنا نگران از جاش بلندشد _چیشده کجایی؟وحشی کیه؟مگه خونه شاهین نیستی ؟جواب بده باتوام _چراهستم منظورم ازوحشی همین شاهین _چیشده ؟شاهین که خیلی هواسش بتوعه چیشده انقدرعصبانی شدی ؟گریه میکنی درنا؟الان میام اونجا،فقط حرف بزن گریه نکن یاجواب بده یازنگ میزنم به شاهین ... _بهار... _بهارچی؟ _یبند تنوبدن این دخترومیلرزونه پاشو بیا ببین چه به روزش اوورده، تازه بمن میگه حرف نزن یه چیزیم بتومیگم بیشعور شده ، معلوم نیست چشه ؟ عین وحشیاشده صب با صورت درب وداغون اومد خونه ، بیاماروببر ،بیا این دخترو ازاینجا ببریم دق داداینومن فکرمیکردم توبدی شاهین ازتوبدتره