عاشقانه سرایدار وفال
Closed channel
کانال ثبت شد کدشامد👇 1-1-68787-61-4-2 http://shamad.saramad.ir/_layouts/ShamadDetail.aspx?shamadcode=1-1-68787-61-4-2
Show more2 752
Subscribers
No data24 hours
-507 days
-22530 days
Posts Archive
2 752
گرامیداشت روز مادر، گرامیداشت فرشتهای آسمانی است
که خداوند به هر انسانی در روی زمین یکی از آنها را هدیه داده است
فقط و فقط یکی که هیچ جایگزینی ندارد
فرشته های مهربان زندگی روزتون مبارک
❤️❤️❤️🌹🌹🌻🌻🌷🌷
2 752
بهارازاینکه اومده بودخوشحال بود ازطرفیم رفتارای شاهین حسابی رومخش بود مرتیکه جنی هردفعه یه رنگ عوض میکنه تعادل روحی، روانی نداره
دوساعت بعدجلویه یه ویلای بزرگ بانمای سورمه ای، سفیدایستادن
ازصحبتای درناوفردین متوجه شد اینجا ویلای فردین
روبروی ویلا تقریبا ۱۰۰ مترجلوتر دریا بود دلش میخواست بیخیال ساک ووسایلاش بشه به سمت دریابره
به سختی جلویه خودشو گرفت همراه بقیه واردویلا شدن
ویلای شیک وزیبایی بود دکوراسیون داخلی ویلا هم ترکیبی ازرنگای سفید ،سورمه ای و طلایی بود
ویلا دوبلکس بود طبقه بالا یه نشیمن ۳۰ متری که بایه دست مبل چسترو تلویزیون بزرگ دکورشده بود ۵ تا اتاق طبقه بالابود
بهارودرنا وارد اتاق مهمان شدن اتاق ترکیبی از ابی وسفیدوزرد بود
یه اتاق دلباز که یه تراس سمت دریا داشت
باخوشحالی واردتراس شد به دریا نگاه کرد انقدر محودریا بودکه متوجه اومدن درنا نشد
_دیدم اینجا تراسش روبه دریاست فکرکردم خوشت بیاد حالا میبینم حسابی محوشدی
_ممنونم خیلی زیباست، خیلی، من فقط دوسه باراونم توبچگی اومدم دریا دیگه بزرگ شدم نتونستم بیام ،واقعا خوشحالم اومدیم
_خوب خداروشکر ،امیدوارم همیشه این لبخند خوشگلتورولبت ببینم
_ممنونم درنا بااینکه یک ماهم نشده همدیگرومیشناسیم ولی انگار قرن هاست میشناسمت
_من هیچ وقت خواهرنداشتم حتی برادر،شاهین وشاهرخ جای برادرنداشتموپرکردن ،توهم جای خواهرنداشتموخیلی خوشحالم ادمی مثل تو ،توزندگی شاهین ،
جدا از اخلاقای مزخرفش من همیشه نگران اینده شاهرخ وشاهینم ،
دوست ندارم کسی که میادتوزندگیشون دنبال مال ومنال اوناباشه
ازشاهین حالا خیالم راحت ،البته اگه مرتیکه مغزخرنخورده باشه توروازدست نده
2 752
پارت ۴۲۴
درناوفردین گرم صحبت بودن ،فردین ازموقعیت استفاده میکردتا دل درنارو بدست بیاره ،
بهار نگاه ازاون دوتا گرفت ناراحت به دررستوران نگاه میکرد تاشاهین واردبشه
_بهار؟
_بله
_شاهین کو؟
_نمیدونم رفت بیرون
_چی میخوری؟
_من کوبیده میخورم
_باشه عزیزم ،منم کوبیده میخورم
_حالا که شماکوبیده میخورین منم همونوسفارش میدم برای شاهینم همینوسفارش بدیم ؟
_نه زیاددوست نداره
_بهارراست میگه شاهین با کوبیده زیادحال نمیکنه
_پس صبرکنیم خودش بیاد انتخاب کنه
فردین که دید خبری ازشاهین نشده از جاش بلندشد
_کجا؟
_برم ببینم این فامیلتون کجاست مردم ازگشنگی
بارفتن فردین درنابه بهار غمگین وناراحت نگاه کرد برای اینکه بهارو ازاین حالوهوا دربیاره لبخندی رولبش نشست باشیطنت به بهارنگاه کرد
_میبینم بعضیا جنتلمن شدن صندلی عقب میکشن ،
وای وای چشای من میخواست از حدقه دربیاد ،
بهار بخدا اگه بخاطر فردین نبود کلی شاهینودست مینداختم هنوزم حس میکنم توهم زدم...
بهار ازلحن حرف زدن درنا خندش گرفت خودشم باورش نمیشد شاهین مغروروغد اینکاروانجام بده
ده مین بعدفردین همراه شاهین وارد شدن بعدصرف غذا رستورانوترک کردن
اینبار که خواستن سواربشن شاهین وفردین جاشونوعوض کردن شاهین طوری باسرعت میرفت که چندبار درنا صداش دراومد اعتراض کرد
نمیدونست چیشده شاهین انقدر اخم کرده حتی بزور جواب سوالای فردینومیداد فردینم که دید شاهین اعصاب نداره بیخیالش شد بادرنا صحبت کرد گاهیم بابهار صحبت میکردن
بهارازاینکه اومده بودخوشحال بود ازطرفیم رفتارای شاهین حسابی رومخش بود مرتیکه جنی هردفعه یه رنگ عوض میکنه تعادل روحی، روانی نداره
دوساعت بعدجلویه یه ویلای بزرگ بانمای سورمه ای، سفیدایستادن
ازصحبتای درناوفردین متوجه شد اینجا ویلای فردین
روبروی ویلا تقریبا ۱۰۰ مترجلوتر دریا بود دلش میخواست بیخیال ساک ووسایلاش بشه به سمت دریابره
به سختی جلویه خودشو گرفت همراه بقیه واردویلا شدن
ویلای شیک وزیبایی بود دکوراسیون داخلی ویلا هم ترکیبی ازرنگای سفید ،سورمه ای و طلایی بود
ویلا دوبلکس بود طبقه بالا یه نشیمن ۳۰ متری که بایه دست مبل چسترو تلویزیون بزرگ دکورشده بود ۵ تا اتاق طبقه بالابود
بهارودرنا وارد اتاق مهمان شدن اتاق ترکیبی از ابی وسفیدوزرد بود
یه اتاق دلباز که یه تراس سمت دریا داشت
باخوشحالی واردتراس شد به دریا نگاه کرد انقدر محودریا بودکه متوجه اومدن درنا نشد
_دیدم اینجا تراسش روبه دریاست فکرکردم خوشت بیاد حالا میبینم حسابی محوشدی
_ممنونم خیلی زیباست، خیلی، من فقط دوسه باراونم توبچگی اومدم دریا دیگه بزرگ شدم نتونستم بیام ،واقعا خوشحالم اومدیم
_خوب خداروشکر ،امیدوارم همیشه این لبخند خوشگلتورولبت ببینم
_ممنونم درنا بااینکه یک ماهم نشده همدیگرومیشناسیم ولی انگار قرن هاست میشناسمت
_من هیچ وقت خواهرنداشتم حتی برادر،شاهین وشاهرخ جای برادرنداشتموپرکردن ،توهم جای خواهرنداشتموخیلی خوشحالم ادمی مثل تو ،توزندگی شاهین ،
جدا از اخلاقای مزخرفش من همیشه نگران اینده شاهرخ وشاهینم ،
دوست ندارم کسی که میادتوزندگیشون دنبال مال ومنال اوناباشه
ازشاهین حالا خیالم راحت ،البته اگه مرتیکه مغزخرنخورده باشه توروازدست ندهپارت ۴۲۴
درناوفردین گرم صحبت بودن ،فردین ازموقعیت استفاده میکردتا دل درنارو بدست بیاره ،
بهار نگاه ازاون دوتا گرفت ناراحت به دررستوران نگاه میکرد تاشاهین واردبشه
_بهار؟
_بله
_شاهین کو؟
_نمیدونم رفت بیرون
_چی میخوری؟
_من کوبیده میخورم
_باشه عزیزم ،منم کوبیده میخورم
_حالا که شماکوبیده میخورین منم همونوسفارش میدم برای شاهینم همینوسفارش بدیم ؟
_نه زیاددوست نداره
_بهارراست میگه شاهین با کوبیده زیادحال نمیکنه
_پس صبرکنیم خودش بیاد انتخاب کنه
فردین که دید خبری ازشاهین نشده از جاش بلندشد
_کجا؟
_برم ببینم این فامیلتون کجاست مردم ازگشنگی
بارفتن فردین درنابه بهار غمگین وناراحت نگاه کرد برای اینکه بهارو ازاین حالوهوا دربیاره لبخندی رولبش نشست باشیطنت به بهارنگاه کرد
_میبینم بعضیا جنتلمن شدن صندلی عقب میکشن ،
وای وای چشای من میخواست از حدقه دربیاد ،
بهار بخدا اگه بخاطر فردین نبود کلی شاهینودست مینداختم هنوزم حس میکنم توهم زدم...
بهار ازلحن حرف زدن درنا خندش گرفت خودشم باورش نمیشد شاهین مغروروغد اینکاروانجام بده
ده مین بعدفردین همراه شاهین وارد شدن بعدصرف غذا رستورانوترک کردن
اینبار که خواستن سواربشن شاهین وفردین جاشونوعوض کردن شاهین طوری باسرعت میرفت که چندبار درنا صداش دراومد اعتراض کرد
نمیدونست چیشده شاهین انقدر اخم کرده حتی بزور جواب سوالای فردینومیداد فردینم که دید شاهین اعصاب نداره بیخیالش شد بادرنا صحبت کرد گاهیم بابهار صحبت میکردن
2 752
پاییز هزار رنگ میرود
و زمستان سپید رنگ از راه میرسد
و در این میان شبی است بلند
به بلندای یک فرهنگ
آئینی رنگارنگ به سان پاییز
و درون مایهای سپید به رنگ زمستان
شب یلدا، شب کنار هم بودنها بر شما مبارک❤️❤️❤️
2 752
پارت ۴۲۳
بارفتن بهارباتعجب وکنجکاوی کمی نزدیک فردین شدباصدای اروم صحبت کرد
_چطورشاهین راضی شدبریم شمال ؟
_اقاتو دست کم گرفتی
درناچپ چپ نگاهش کرد باپشت چشمی که براش اومد اونو تنهاگذاشت وارداتاق شد بهارولبخند به لب درحال جم کردن لباساش دید
بادیدن ذوق بهاراونم لبخندی رولب نشون داد وسایلاشو جم کرد هردواماده وحاضر ازاتاق بیرون زدن
بادیدن فردین اخم کرده بافکراینکه شاهین پشیمون شده هردو دپرس شدن
_فردین ؟فردین ؟؟
_بله
_چیشده ؟چرااخم کردی توفکری مشکلی پیش اومده
_شاهین زنگ زد
باحرف فردین اب پاکی رو،رو دست دوتادختر ریخت بخوبی فهمیدن این حرف یعنی نمیرن برنامه کنسل شده
بهار بغض کرده همینکه خواست به سمت اتاق برگرده باحرف فردین دوباره لبخندی رولبش نشست عین بچه کوچیکا ذوق کرده ساکشو بلندکرد به انتظارفردینو درنا موند
_شاهین گفت باماشین من بریم دنبالش ،ماشینش خراب شده نمیتونه بیاد
_وای فردین قیافتودیدم گفتی شاهین زنگ زده فکرکردم شمال کنسل شده باز شاهین گندزد به حالمون
_نه خانمم فکرم درگیر یه چیز دیگه بود خوب بریم که بهارخانم منتظرماست بدین بمن ساکاتونوبلندنکنین
_مرسی اقا فردین
_خواهش میکنم خانم بهار بفرمائید
_جسارت نباشه شمابرین من خونه رو چک کنم گازو ببندم دروقفل کنم بیام
_راحت باش بهارجان بریم فردین ،اخ صبرکن من شارژرمویادم رفت توبروساکارو بزار مامیایم
_باشه عزیزم
درنا صندلی عقب کناربهارنشست ،نگاه فردینوکه دید دوباره پشت چشمی نازک کرد،برگشت سمت بهار ،تاباصحبت کردن بابهارهواسش از نگاه دلخوروعصبی فردین پرت بشه ،
بخوبی میدونست چقدرفردین ازاین کاربدش می اومد
یه رب بعدشاهینو هم سوارکردن شاهین به گرمی جواب احوالپرسی درناروداد اون فقط تونست یه سلام بکنه
شاهین هم عین فردین لباس اسپرت پوشیده بود منتهابنظرش شاهین خیلی خوشتیپترازفردین شده بود
جداازاخلاق گندش هیکلوقیافه جذابی داشت
یه پیراهن مشکی جذب استین بلندتنش بود استیناشو تا نزدیک آرنج تازده بود ساعت مشکی مارکش بدجوربه دستش می اومد
یه شلوارلی زغالی بایه کتونی مارک مشکی پاش بود
باصدای درنا ازفکر شاهین بیرون اومد بادرنا مشغول صحبت شدن ،نمیدونست چقدر ازتهران بیرون رفته بودن که ماشین کناریه رستوران سنتی توجاده چالوس ایستاد
بادیدن مناظر اطراف چشماش برق زد ،فردین که دردبااحترام برای درنا باز کرد لبخندی رولبش نشست حس بدی به فردین نداشت بنظرش فردین عاشق درناعه همین که نگاهش ازاون دوتا گرفت روشوبرگردوند باقیافه اخم کرده شاهین مواجه شد
_بجای دیدزدن دیگرون شال بی صاحب توبکش جلو
باتن اروم ولی عصبی شاهین سریع شالشودرست کرد انقدری شالش عقب نبود که اونواینجوری عصبی کرده بود انگاردنبال بهونه بود فقط حال خوششوزهرکنه
نمیدونست شاهین بادیدنش که انقدرزیباشده بود کلافه وعصبی بود بااخم به تیپ بهار نگاه کرد
لباساش بااینکه بلندبودولی بخوبی روتنش نشسته بود تیپ بهار سفیدومشکی بود مانتوشلوارمشکی باتی شرتوکتونی سفیدش اونوواقعا زیباکرده بود
مخصوصا اون شال سفیدومشکی که خیلی به صورتش می اومد
دست شاهین که بازوشو گرفت دوباره نگاهش کرد
بدون حرف همراه شاهین واردرستوران شدن
دوباره فردین صندلی روواسه درنا عقب کشید نمیخواست حسودی کنه ولی اونم دختربود نیاز به توجه و محبت داشت
باپوف کلافه وعصبی شاهین درنزدیکیش ترسیده نگاهشو از اوناگرفت همین که خواست صندلی روعقب ببره بشینه شاهین صندلی روعقب کشیدباتعجب به شاهین نگاه کرد توقع هرچیزی روداشت الی این که شاهین براش صندلی عقب بکشه
_بشین دیگ چرامنونگاه میکنی
_,ممنونم
بادیدن لبخندرولب بهار چیزی تودلش تکون خورد حالا اون بودکه محو بهارشده بود
احساس گرمامیکرد انگارتویه کوره اتیش بود
بدون حرف ازرستوران بیرون زد تاکمی اروم بشه
2 752
پارت ۴۲۲
باقرص ارامبخشی که درنابخوردش داد کم کم چشماش گرم خواب شد ...
یه هفته ازروزی که شاهین تهدیدش کرده بودمیگذشت
تواین مدت درنا عین پروانه دورش میگشت
باصدای درنا که به درحموم کوبید اشکاشوپاک کرد
_درنا؟؟درنا؟؟؟
_بله
_خوبی؟چرانمیای بیرون خیلی وقت رفتی نگرانت شدم
_الان میام ببخشید نگرانت کردم
_نمیخوادمعذرت خواهی کنی زودتربیا چایی تازه دم گذاشتم فردین هم زنگ زده داره میاداینجا
_باشه عزیزم
بارفتن درنا سریع خودشواب کشید ازحموم بیرون اومد
حوصله سشوارکشیدن نداشت موهاشو خیس بافت باپوشیدن یه دست لباس پوشیده ازاتاق بیرون رفت
_بیا ببین چه چایی درست کردم
_چایی ،چاییه دیگ قرمه سبزی ک نیست
_دستت دردنکنه حالا مسخره هم میکنی ،بشین وقتی خوردی میفهمی چی درست کردم
__بزارببینم چی درست کردی عطروبوش که خوبه ،بخاطر اومدن شوهرجونت همچین چایی درست کردی ؟خوشمزس واقعا
_نه بخاطرتودرست کردم
_پس چراتاحالا درست نکردی ،الان که اقاتون داره میاد اینودرست کردی ،بنام منوبکام اقافردین
_بشکنه این دست ک نمک نداره
_پاشو خانم ،زنگ زدن اقاتون اومد
_چه زودرسید
_فهمیدخانمش چایی مخصوص درست کرده سریع خودشورسوند
_حالا هی مسخره کن تابعدا منم دارم برات
درناجلوی دربه انتظار فردین ایستاد باواردشدن فردین به حیاط بادیدن تیپ وقیافش چشماش گردشد چندبارپلک زد تاببین درست میبینه یانه ؟
فردین که قیافه شوکه ومتعجب درنارودید به زور جلوی لبخندشوگرفت
_سلام
_س..سلام
_خوبی؟
_آ..آره
_چرالکنت گرفتی ؟خوبی؟
باحرف فردین سعی کردخودشوجم وجورکنه انقدر تابلو بازی درنیاره
ولی واقعا تواون لباسو اون ته ریشش واقعا خفن وجذاب شده بود همیشه دوست داشت تواین لباسا ببینتش
دوباره به سرتاپای فردین نگاه کرد بااون تی شرت سفیدوپیراهنوشلوارلی خیلی خوب شده بود
_نمیخوای تعارف کنی بیام تو؟درناخانم ؟
_اه ببخشید بفرما
_ممنون ،بهارخانم کجاست ؟
_سلام
_سلام حال شما خوبین؟
_ممنونم شماخوبین ؟خوش اومدین
_مرسی ، درناجان با بهارخانم برین یه ساک لباس جم کنید تایساعت دیگه میخوایم راه بیفتیم
_کجا؟
_شمال
_شمال!!!؟؟؟
_بله
_منوتووبهار؟
_بنظرت فامیلت میزاره مازنشو ببریم ؟
بهارباتعجب به فردیننگاه کرد
_شاهینم میاد؟میخوایم بریم شمال؟
_بله خواهرمن بریدزودتروسایلاتونوجم کنید بیادببینه حاضرنیستین پشیمون میشه
2 752
پارت ۴۲۱
_شانس اووردی واقعا؟
بانگاه ترسیده به شاهین که نزدیکش شده بودنگاه کرد بادیدن نگاه خیره شاهین سرشو پایین انداخت خودشو مشغول جم کردن دستگاه فشار کرد تا به بهانه بردن دستگاه ازاین وضعیت نجات پیداکنه ...
_من دستگاهوبزارم تواتاقتون
_بتمرگ
باصدای جدی شاهین ناامیدوترسیده ازاینکه نتونست بره به اجبار روصندلی نشست
بازوش که اسیر دست شاهین شد ترسیده توجاش تکون خورد
_چه مرگته مگه جن دیدی ک میترسی ،دست ازاین ادا اصولت برداربهار ،بااینکارات فقط منوتحریک میکنی
_من...
_لالشو حرفم تموم نشده فقط تازمانیکه بریم عمارت فرصت داری خودتوجم وجور کنی
برگردیم روستا باید عین یه زن شوهردار به وظایف همسرداریت برسی
بسه هرچی ولت کردم بحال خودت ،
تاچندروز دیگه میریم روستا ،
این چندروزم بخاطر درنا مجبورم بمونم وگرنه همین الان راه می افتادیم اون وقت توهم باید تمکین میکردی به وظایفت میرسیدی،
منم که تبم گرم وهات پس بایدخوب به وظیفت برسی ،فهمیدی ؟...
ترسیده وشوکه از حرفای شاهین عین گیج ومنگا نگاهش میکرد انگار نمیتونست حرفای شاهینوهضم کنه متوجه منظورحرفاش نمیشد
بافشاردست شاهین رو رون پاش ،اخی از درد گفت ناخواسته دستشورودست شاهین گذاشت
برخلاف دست سرداون دست شاهین عین کوره اتیش بود
_چیشد فشارت روچندبود؟
باصدای درنا،شاهین کلافه وعصبی ازبهارفاصله گرفت ،نمیدونست چراانقدر به بهار کشش پیداکرده
درنا که انگارتازه متوجه دست شاهین و نزدیکیش به بهارشده بود خجالت زده ونگران به بهار که قیافش دادمیزد وحشت زدست نگاه کرد
دلش نمیخواست بهار عذاب بکشه پس مجبور بود حرکتی بزنه تاشاهین بیخیال بهاربشه
_شاهین ؟
_بگو
_فردین کارواجبی باهات داره
_چیکارداره ؟
_نمیدونم گفت صدات کنم منتظرته
شاهین یه نگاه اخطارامیز به بهار انداخت و اشپزخونه روترک کرد بارفتنش بهار اشکاش سرازیر شد
_بهار؟
_من ...من نمیخوام ....
_چی نمیخوای؟
_من نمیخوام ...نمیخوام
_اروم باش بهار چیشده حرف بزن داری منونگران میکنی ،شاهین چی گفت بهم ریختی ؟کاری کرده ؟..
_درنا??
_جان
_من حالم خوب نیست میشه کمکم کنی برم تواتاق
_اره ،پاشو دستتوبده بمن ،ببرمت اتاق یه اب قندبرات بیارم ،میخوای یه ارامبخش برات بیارم
_اره ..اره میخوام اصلا یه چی بده بخورم دیگه بلندنشم
_منونترسون بهار اون عوضی چیکارت کرد ؟
_فقط منوببر اتاق خواهش میکنم
_باشه عزیزم بیابریم
2 752
پارت ۴۲۰
_روچنده شاهین
_نه رو شش
_وای خیلی پایینه ک بخوراینوبهار ،نه پاشولباس بپوش بریم دکتر ،خیلی فشارت پایین خطرناک سرم لازمی
_نه همینوبخورم بهترمیشم ،من کلا فشارم پایین
_پاشو لباس بپوش بریم دکتر
_من خوبم
_تا مدارکوعابربانکموبرمیدارم حاضرشو
_بخ...
_صداتونشنوم کاری که گفتموبکن
_چراانقدرزورمیگی
_بهار چراگریه میکنی؟
_نمیخوام برم دکتر ،نمیخوام سرم بزنم ،بخداخوبم درنا
_عین بچه های لوسوننر میمونه ،مردم زن دارن منم دلم خوشه زن دارم ،
یه چی بده کوفت کنه درنا،
فقط دلم میخوادبهار تایه رب دیگه فشارت نیادبالا،
بلایی سرت میارم که همین درنا برات اشک بریزه ...
بعدرفتن شاهین اب سرمی که درنا براش اماده کرده بود تااخر خورد
ازمزه بدش حالش داشت بهم میخورد ولی حاضربود اونوبخوره ولی سرم نزنه .
_بهاربهتری؟
_بهترم فقط حالم داره بدمیشه ازمزه گنداین اب سرم
_باورم نمیشه ازترس امپولوسرم عین ابر بهاراشک بریزی
_نخنددرنا پاشو یه چی دیگه بده بخورم فشارم بیادبالا وگرنه این فامیلتون کاری میکنه بقول خودش اشک بریزی
_چی بدم اب میوه بدم ؟
_بده هرچی چیز شوروشیرین بده بخورم ، اون نمکدونوبده یزره نمک بخورم
_دختره خل یه سرم بزنی بخدابهترازاین چیزاس ،همه رو،رو هم نخور حالت بدتربشه
_حاضرم اینارو بخورم دکترنرم
_نهارم نخوردی ضعف کردی ،بزارغذا داغ کنم بخور
_ممنونم
_درنا جان ؟؟
_بله؟
_یه لحظه میای
_صبرکن الان میام این غذاروبزارم داغ بشه
_توبرودرنا خودم داغ میکنم
بارفتن درنا کنارگاز به داغ شدن غذا نگاه میکرد اماهوشوهواسش جای دیگه بود
بااحساس بوی سوختگی سریع زیرگازوخاموش کرد ،کمی غذا توبشقاب ریخت ازترسش کمی غذارو شورکرد تافشارش بالابیاد
باشنیدن صدای پا سرشوبلندکرد که نگاهش به شاهین افتاد
شاهین صندلی روبروشوعقب کشید روبروش نشست
هردودرسکوت نشسته بودن ،دعادعا میکرد درنا زودتربیاد تااین جوسنگین ازبین بره
_غذات تموم شد؟
_بله
_بیا کنارم بشین فشارتوبگیرم
_بخداخوب شدم بهترم
_اخ بهاراخ که توفقط میخوای منوسگ کنی خوشت میاد ازمن حرف بکشی نمیتونی مثل بچه ادم حرف گوش کنی بحث نکنی لجبازی نکنی ؟میای یا بیارمت ؟
_باشه
بااسترس به اعدادرو دستگاه نگاه میکرد دعا دعامیکرد فشارش اومده باشه بالا ،بادیدن عدد هفت رو ده نفس راحتی کشید
2 752
پارت ۴۱۹
باصدای درسالن فردین کمی از درنا فاصله گرفت
بهارنگرانوترسیده وارد سالن شد ،دل تودلش نبود قلبش تندتندمیزد ازاسترسوترس حالت تهوع گرفته بود حس میکرد جون اینکه روپاهاش وایسته رونداره
_بهاربیااینجا
باصدای درنا باقدمهای شلو بی حال وارداشپزخونه شد باندیدن شاهین نفس راحتی کشید
_چرا انقدر رنگ وروت پریده بیا بشین
_خوبی بهارخانم ؟
_خوبم چیزی نیست فکرکنم فشارم پایین
_بیابشین یه چی بیارم بخوری ،الان که غش کنی...
همینکه قدمی سمت میزنهارخوری برداشت بااحساس ضعف شدید وسرگیجه دستشو به دیوارگرفت
درنا ترسیده کمی نزدیکش شد همون لحظه دستی قوی و مردونه دور کمرش حلقه شد
نفس کشیدن ازیادش رفت ،دست گرم شاهین محکم اونو گرفته بود همینکه کمی خودشوجلوکشیدتارهابشه ازاغوشش ،بافشار کمی ازپشت به سینه شاهین چسبید
_شاهین ؟؟؟
باصدای نگران درنا اخم کرده نگاهشو از بدن لرزونوترسیده بهارگرفت با چندقدم نزدیک میز اونوروصندلی نشوند
همینکه از اغوش شاهین رهاشد نفس راحتی کشید
_درنابروتوکمد من دستگاه فشاروبیار
_باشه
_یه چیزی بده بخوره شاهین ،میخوای ببریمش دکتر ؟
_نه فشارشو میگیرم ،یه چی مقوی بخوره بعد براش تقویتی میزنم...
بهار باشنیدن اسم تقویتی بدتررنگش پریده ،کم ازشاهین میترسید حالا امپولم بایدبزنه
_م..من ..من خوبم ،چیزی نیست یه چی بخورم بخداخوب میشم تقویتی نمیخواد
شاهین که ترس بهاروحس کرده بود لبخندپلیدی دوباره رولباش نشست
فردین که محوکارا ورفتارای شاهین بود بالبخندش پوووف کلافه ای کشید
اونم بخوبی متوجه ترس بهارازامپول شده بود شاهین عوضی ازاین نقطه ضعف برای چزوندن بیشتربهاراستفاده میکنه
_بیااینم دستگاه ، دونفرادم نمیتونستین یه لیوان اب قندبدین به این بچه
_زیادحرص نخور خاله ریزه یه امپول تقویتی بزنم عین فرفره میدوعه سرحال میشه ،مگه نه بهار؟
_نه ..نه امپول نمیخواد یه اب سرم درست میکنم خوب میشم مگه نه درنا ؟؟؟
درنابدون توجه به حال پریشونوترسیده بهار حرف شاهینوتصدیق کرد
_شاهین راست میگه بایدحتما تقویتی بزنی ،یه مدت بزن ،منم یه مدت ضعیف شده بودم یبند سرم وتقویتی میزدم ،حتما شاهین براش قرصای تقویتیم بخر
_همون قرص خوبه ،قرص بخورم خوب میشم میدونم
_صبرکن الان برات یه چیز شیرینومقوی بیارم بعد یه اب سرم هم برات درست کنم ،واقعا رنگ به رونداری ،فشارشوبگیردیگه شاهین ببین اگه خیلی پایین ببریم سرم بزنه
_وای نه ،بخدا خوبم
_دودقیقه لالشو تکون نخور فشارتوبگیرم بعد ببینیم سرموامپول لازمی یافقط همون تقویتی خوبه...
فردین که از حرفای شاهین خندش گرفته بود اروم یه بی شرفی گفت از اشپزخونه بیرون زد تا بهار معذب نباشه،بارفتن فردین شاهین درک وفهمشوتحسین کرد
2 752
پارت ۴۱۸
باصدای درنا گردنشوچرخوندسمتش گیج نگاهش کرد
_چته ؟خوبی؟
_هیچی ،هیچی خوبم
_باشاهین حرف زدی راضی شد ؟
_نه
_چی نه ؟حرف نزدی یا راضی نشد؟
_راضی نشد
_,یکار ازت خواستما
_فامیل تونمیشناسی ؟
_توکه این همه ادعات میشه نتونستی شاهینوراضی کنی؟
_بحث ادعانیست درنا ،شاهین حالش خوب نیست ،داره از خودشو حسش فرارمیکنه
_یعنی چی؟
_بهارکجاست؟
_توحیاط ،بگو دیگه منظورت ازاون حرف چی بود
_بیااینجا بشین ،نمیخوام صدام بره بیرون
درنادرحالیکه دستش تودست فردین بودروصندلی کنارش نشست فردین بدون اینکه دستشو ول کنه کمی صورتشونزدیکش برد
_فکرکنم شاهین بهارومیخواد
_نبابا ،منم این فکرومیکردم ولی رفتار کردارشو ببینی میفهمی توهم
_نه درنا ،شاهین به بهار داره حس پیدامیکنه من یه مردم خوب همجنسمومیشناسم ،
منتها یاشاهین بخاطرغرورش نمیخوادقبول کنه یا یه چیزدیگست
این وسط که مانمیدونیم ،ولی مطمئنم شاهین به بهار حس پیداکرده
انگارباخودش درگیره داره ازاین حس فرارمیکنه
_مطمئنی؟
_اره
_حالا تکلیف این دخترچی میشه تاکی این دیوونه بازیاروتحمل کنه ؟
این دختر چه گناهی کرده شاهین درگیری داره باخودش ؟
نمیشه یواشکی ببریمش ؟
_درنا!!!!!!!؟؟؟؟
_چیه خب
_چرا عین بچه دوساله حرف میزنی یعنی چی یواشکی ببریمش ،ببریمشم شاهین میاددنبالش ،دیگ ول کن ماهم نیست
_راست میگی ،بهار هم گفت یبارفرارکرده شاهین پیداش کرده پدراونایی که کمکش کردنودراوورده
_این بهارچطور واردزندگی شاهین شده ؟
_دخترسرایدارخونه شاهرخ بود به هوای کار شاهرخ میفرستتش پیش شاهین
_چرا پیش شاهین ؟
_نمیدونم منم اون روز ازشاهرخ پرسیدم تااومد جواب بده یهو سروکله حلیمه پیداش شد حرف اومدتوحرف دیگه ن من پرسیدم ن اون گفت
_یه چیزی اینجا میلنگه
_کاراگاه شدی ؟
_جدی میگم
2 752
فایل کامل رمان بسیار زیبای #اسیر_یک_روانی برای خرید موجود شد😍🔥🔥🔥🔥🔥🔥
رمان :اسیر یک روانی(نسخه کامل و اصلی)
ژانر : عاشقانه ،انتقامی ،هیجانی
نویسنده : #حدیثه_نادی
خلاصه:
ایــــــن
سـرنـوشـــت نـبــود گلـم
تصـمیــم تــو
بـــــود...️
#تو_اوج_جوانی_شدم_یه_روانی..️
آوا بخاطر فراراز ازدواج اجباری و ازدست برادرش به خونه ی عمش توشمال پناه میبره اونجابرای اولین بار عشق ودوست داشتنوتجربه میکنه تواوج خوشی ورق زندگیش توسط مردی پرازکینه و انتقام برمیگرده
دریافت فایل 30 تومن واریز به👇به نام
خانم نادی
۶۰۳۷۷۰۱۱۵۷۴۷۷۶۸۵
ارسال رسید به👇
@Eh247
2 752
پارت ۴۱۷
_اشتباه منونکن شاهین ، دقیقا شدی خودمن ، ازمن ایرادمیگرفتی ولی شدی فردین ۲
_من مثل تونیستم
_چراهستی خوبم هستی توهم کارایی ک من با درنا کردمو داری با بهار می...
_بهارخانم
_پسر توواقعا دیوونه ای وسط حرف من الان بهاریابهارخانمش مهم بود ؟
_خوشم نمیادکسی بازنم زودپسرخاله باشه
_توروخدا عین بچه ها رفتار نکن ، من چی میگم توچی میگی ،بزار یه چندروز ببرمش
_نه
_لج نکن پسر دختره داغون بزارچندروز بیاد
_توالان نگران بهاری یا سنگ خودتوبه سینه میزنی که به هوای اون ،درنا بیادتوخونت
_لعنت بتو که انقدرتیکه نندازی ،خیالت تخت فامیلتم عین خودت لجبازه میخواد برن خونه شاهرخ ،خونه من نمیاد
_دوتادخترجوون برن اونجا چه غلطی بکنن؟
_والامنم گفتم ،جواب توآستین داشت گفت زنگ میزنه حلیمه بره پیششون
_بیخود همون مونده پاشن برن خونه اون شاهرخ ادم فروش خائن ،حاضرم خونه توبیان ولی اونجا نرن ....
باحرف شاهین ،فردین چشماش برق زد اگه شاهین قبول کنه بیاددرنا بخاطر بهار میادخونشون ، ازاینکه شاهین انقدر اعتماد داشت هم احساس غرورمیکرد
همینکه خواست حرفی بزنه نگاهش که به نیشخندپلیدشاهین افتادحرف تودهنش موند
_ولی کورخوندی بهارو بفرستم خونت که به هوای اون درنا مجبوربشه بیاد ،بیخود چشمات چراغونی نشه قندتودلت اب نکن
_یبار ادم باش ،بزار دوسه روزببرمشون شاید درنا ازخرشیطون اومدپایین راضی شدبمونه ،یباربیا یه مردونگی درحقم بکن بخداجبران میکنم
_بیخود برواونور میخوام برم اشپزخونه
_مرتیکه الاغ دارم باتوحرف میزنم گل که لگدنمیکنم
_اوووه فردین خان باکلاس بی ادبو عصبی میشه ،توهم بلدیا رونمیکنی فقط واسه اون درنا ساده فاز کلاس وادب وشعوربرمیداری ؟
_مگه شماها اعصاب میزارین واسه ادم دارم عین ادم باتوحرف میزنم راتومیکشی میری ،الان چی تواین اشپزخونس؟
_گشنمه ،ببین برای خودشون غذا چی درست کردن بعدواسه من سوپ میارن بعدمیگن شاهین بیشعوره اخلاق نداره توباشی حرصت نمیگیره
فردین ازحرص خوردن شاهین خندش گرفته بود الحق همه مردا بنده شکمن شکموان ،خودشم خیلی به غذاش اهمیت میده شکموعه
_اگه میخوری برای خودت بکش
_مرسی ،گشنم نبود ولی همچین داری بااشتها میخوری هوس کردم ،چرا انقدرخودتوداغون کردی؟
رفته بودی مسابقه؟
_اوهوم
_فکرنمیکردم کسی پیدابشه بتونه بزنتت
_اون نتونست خودم خواستم کتک بخورم دردبکشم بعدش ده برابر اینی که جلوته داغونش کردم
_توواقعا دیوونه ای خیلی کله خرابی،چه خوشمزس الان حق میدم سراینوسوپ بحث کنی
شاهین بی حواس ازحضور فردین ،درحالیکه لبخندی رولبش بود ازبهارتعریف کرد
_لعنتی دست پختش خیلی خوبه
_چه عجب یبارتعریف کردی ازیکی ،دوسش داری؟
باسوال فردین اخماشو توهم کرد قاشقوباصداپرت کرد توبشقاب ازاشپزخونه بیرون زد فردین جاخورده از عکس العمل شاهین به رفتنش نگاه کرد
2 752
پارت ۴۱۶
باصدای زنگ در حیاط بنددلش پاره شد ، درنا عصبی وناراحت دروبازکرد
فردین بادیدنش لبخندی رولبش نشست ،چقدر دوست داشت دراغوشش بگیره
ولی میدونست اینکارش بیشترباعث دوری وعصبانیتش میشه
ازقیافه اخموطلبکارش خندش گرفته بود
به سختی جلوی خندیدنشو گرفت
_سلام ،دعوتم نمیکنی بیام تو
_سلام بیا
بهار از جاش بلندشد کمی نزدیک تررفت با استرسو نگرانی سلام کرد
_سلام اقا فردین
فردین باشنیدن صدای بهار نگاهه شیفتشوازدرنا گرفت بادیدن صورت ناراحت وقرمز ازگریه بهار دلش سوخت
نمیدونست چرا ولی مهراین دختربدجور به دلش نشسته بودحسش به این دختر حس یه برادربزرگتربود
_سلام بهارخانم خوبی؟
_خوبم ممنون ،ببخشید بخاطر من افتادین تو زحمت
_اتفاقا دیدن درنا زحمت نیست برام رحمت ، اینم یه بهونه که بتونم زنموببینم
_بیخودفاز زن ،زنم برندار برو بااون دیو دوسر صحبت کن ماروببر
باحرف درنا چشماش برق زد این دعوا شاهین باعث بانی این شد درنا بخوادبیادپیشش
ولی باحرف بعدی درنا بادش خالی شد
_دلتوصابون نزنی که میایم پیش تو ،میریم خونه شاهرخ
_خونه شاهرخ که کسی نیست دوتا دختر جوون برین اونجا چیکار ،میریم خونمون باشه درنا بخدا کاری به کارت ندارم ولی خونه شاهرخ خیالم راحت نیست
_زنگ میزنیم حلیمه جون میادپیشمون نمیخوادنگران باشی ،فقط برو با اون مرتیکه حرف بزن
فردین که دید بحث کردن بادرنا فایده نداره به ناچار به سمت خونه رفت
حالا باید باشاهین هم بحث میکرد
خدابخیربگذرونه فقط
باصدای دراتاق روتخت نشست ،حدس اینکه فردین سخت نبود ازجاش بلندشد اخم کرده دروباز کرد طلبکار و اخم کرده نگاهش کرد
_فقط توروکم داشتم
_مجبورم بیام وگرنه منم عاشق وشیفته دیدن تونیستم
_کسی مجبورت نکرده
_زنم اینجاست
_اون که خودشم ازخداشه تورونبینه
_فعلا که زنگ زده ببرمشون
_ببریشون !!!!؟؟؟؟
_بله
_اون وقت چرا جنابعالی جم میبندی
_چون میخوام درنارو همراه بهارخانم ببرم
_درنا زنته حالا که خودش میخواد به من ربطی نداره ولی بهار زن منه جای زنمم پیش منه نه یه مرد غریبه
2 752
فایل کامل رمان بسیار زیبای #اسیر_یک_روانی برای خرید موجود شد😍🔥🔥🔥🔥🔥🔥
رمان :اسیر یک روانی(نسخه کامل و اصلی)
ژانر : عاشقانه ،انتقامی ،هیجانی
نویسنده : #حدیثه_نادی
خلاصه:
ایــــــن
سـرنـوشـــت نـبــود گلـم
تصـمیــم تــو
بـــــود...️
#تو_اوج_جوانی_شدم_یه_روانی..️
آوا بخاطر فراراز ازدواج اجباری و ازدست برادرش به خونه ی عمش توشمال پناه میبره اونجابرای اولین بار عشق ودوست داشتنوتجربه میکنه تواوج خوشی ورق زندگیش توسط مردی پرازکینه و انتقام برمیگرده
دریافت فایل 30 تومن واریز به👇به نام
خانم نادی
۶۰۳۷۷۰۱۱۵۷۴۷۷۶۸۵
ارسال رسید به👇
@Eh247
2 752
❤هدف ما بهبود زندگی انسان هاست ❤درکنار ما بهترین خودت باش ❤
فرم مشاوره فاطمه قرباغی
http://hph.co.ir/consulting?HPH=HPH20240706164351
فرم مشاوره را پر کردید
در پیوی اطلاع دهید
جهت سفارشات
@Mh69e96
https://t.me/mahsolatepos لبنک کانال محصولات
خرید بالای ۸۰۰ هزار هزینه ارسال رایگان😍
#پوست #مو
2 752
پارت ۴۱۵
شاهین تواتاق صدای جیغ جیغ کردنای درنا رومیشنید
بااینکه صداش رومخش بود ازاتاق بیرون نرفت حرفی نزد چون حس میکرد این حرفا حقشه
نگاه گریون و غمگین بهار همش جلوی چشمش بود عصبی وکلافه روتخت نشست
این برزخی که برای خودش درست کرده بود هم خودشو هم بهاروداشت نابودمیکرد
بهار هواشوداشت زخماشودرمان کرد بعداون جواب محبتاشو بادادوتوهین داد
سرش از درد داشت میترکید دلش یه لیوان چایی میخواست
فقط خدا خدامیکرد درنا بادیدنش حرفی نزنه چون گنجایششو دیگه نداشت
بابیرون اومدن ازاتاق متوجه سکوت سالن شد چندقدم که جلوتر رفت خبری از درنا وبهار نبود
همینکه خواست سمت اتاق بهاربره صدای درنا رو ازتوحیاط شنید
کمی پرده روکنارکشید بهارودراغوش درنا دید نفس خسته وغمگینی بیرون داد
سمت اشپزخونه که رفت بادیدن قابلمه های رو گاز نزدیک گازشدبادیدن مرغ و برنج باتعجب ابروهاشو بالا انداخت
_برای خودشون مرغ وبرنج میزاره بعدواسه من سوپ ،بعدمیگن چرا داد میزنی ،میمردی ازاین غذا می اووردی تا حرف نشنوی
شاهین درحالیکه باخودش حرف میزد همراه لیوان چایی واردسالن شد رومبل که نشست از درد بدنش اخماش توهم رفت
کنترلوبرداشت تلویزیونوروشن کرد بادیدن کانالا که چیزخاصی نداره باخاموش کردن تلویزیون کنترلوپرت کرد رومیز
باصدای زنگ گوشیش که ازتواتاق می اومد بی توجه به زنگ خوردن گوشیش رومبل درازکشید
همینکه صداقطع شددوباره گوشیش زنگ خورد عصبی ازرومبل بلند شد
_ای برپدرت ول کنم نیست
بادیدن گوشیش روتخت سمت تخت رفت بادیدن شماره امیرعلی تماسوپاسخ داد
_بله؟
_شاهین کارتوکه نبود؟؟
_دیوونه هم شدی یامن علم غیب دارم چی کارمن نبود ؟
_خودتونزن به اون راه تو که تومرگ مصطفی دست نداشتی ؟
_چی؟؟؟مصطفی مرده؟
_اره مرده تودرمانگاه زندان کشتنش ،کارتوکه نبود ؟
_نه ولی کاش کارمن بود
_مطمئن باشم شاهین ؟
_میگم اره
_پس چرا حسم میگه کارتوعه
_حست اشتباه میکنه ، خوشحالم که اون عوضی رفت بدرک هرچندخیلی دلم میخواست بادستای خودم زجرکشش کنم
_همچینم راحت نمرده
_چطور؟
.
_تمام تنشوباچاقوزخمی کردن زجرکشش کردن
_خوبه خبرخوبی دادی خوشحالم کردی مژدگونی داری پیشم ،کاری نداری ؟
_نه
_خوبه خداحافظ
باقطع کردن تماس ،شماره موردنظرشوگرفت
_جانم اقا
_چرا نگفتی اون مرتیکه مرده
_اقا بخدا چندساعتیه فهمیدم میخواستم بگم کارپیش اومدیادم رفت شرمنده
_به اون مرتیکه سپردی حرفی نزنه
._بله اقا خیالتون تخت ، گفت منک حکمم اعدام دوتا کشتم اینم روش فرقی تومجازاتم نداره تا دوهفته دیگه اعدامم میکنن فقط به اقاتون بگو رو حرفش وایسته مراقب خانوادم باشه ، منم ازطریق رابطمون سندخونه ای ک بنام بچه هاش شده رو نشون دادم گفتم اقامون حرفش حرفه ،میگم اقا یه سوال بپرسم
_بپرس
_این مرتیکه ک حکمش سنگین بود چرا کشتینش یه خونه خرجش کردین ؟...
_کسی ک سمت ناموس من بیادحکمش مرگ اونم توسط خودم ن قانون ، خیالم راحت باشه طرف حرفی نمیزنه ؟
.
_بله اقا خیالتون تخت
._چطور بااون همه نگهبان ودکتر پرستار کشته ؟
._خودکشی کرده بردنش همونجا درمونگاه چون زخمش عمیق نبود بعدبابیهوش کردن دکترو پرستار طرفوکشته
._پس گیرافتاد ؟
.
_بله اقا دیگه تودوربینامعلوم بود قتلواعتراف کرده علنن
_خوبه ، هرماه یه ماهانه به خانوادش بده
_چشم اقا به روی چشم
_مژدگونی توهم محفوظه
_این چه حرفیه اقا ازشما بمازیادرسیده
_بسه پاچه خوری بروبکارت برس
باخوشحالی روتخت درازکشید حالا به ارامش رسیده بوداون حیوونوکشته بود
هرچندبادستای خودش نبود همینکه توسط خودش مرده بودبازم باعث ارامشش میشد
2 752
پارت ۴۱۴
باشنیدن حرفای درنا کمی خیالش راحت شد که اتفاق ناجوری نیوفتاده
درناهمیشه سردلسوزیش واسه دیگرون کاردست خودش میداد
وقتاییم ک با خدمتکارا بحث میکرد پشت اونارومیگرفت ناراحت میشد چرا داد میزنه
_الان میام سربسر شاهین نزار حالش خوب نیست دست خودش نیست
_چه طرفدار این بیشعورشدی توک چشم دیدنشو نداشتی ،بایدم طرفداریشو کنی یکی لنگه خودت صدپله بدتر
_درناجان اروم باش دادنزن ای بابا
_چطوراروم باشم تن وبدن دختره عین بید میلرزه یدفعه بکشه راحتش کنه دیگه ،زره زره جون این دختروداره میگیره
_باشه عزیزم باشه حرص نخور باشاهین بحث نکن تابیام برین توحیاطی ،اتاقی جلو چشم هم نباشین یه چی میگی اونم یهو بتوبی احترامی میکنه باشه عزیزم ؟
_زودبیا وگرنه یه بلایی سرش میارم
فردین درحالیکه خندش گرفته بود با گفتن اینکه باشه زودمیام گوشی رو قطع کرد
._بگیراین اب قندوبخور رنگ به روت نیست ،اخه این ادم براش دل میسوزونی ؟بسه دیگه کورکردی خودتوانقد گریه کردی ،
من فکرمیکردم من مشکل دارم توکه بدترازمنی ،
تورومیبینم دردای خودم فراموش میشه ،هرچندزندگی منم دست کمی ازتونداشت ،بخوردیگه بهار چرازل زدی به لیوان
_ببخشیدبخاطر من باشاهین بحثت شد
_احتیاجی به معذرت خواهی نیست ،توکاراشتباهی نکردی ک شرمنده باشی بگی ببخشید ،اون بیشعوروسنگدله ، بهار؟
_چرا نمیری؟
_کجابرم ؟کجارودارم ؟کی رودارم ؟یباررفتم پیدام کرد چوبشواونایی ک کمکم کردن خوردن ،هرجام برم پیدام میکنه
_اره میدونم لجبازوسمجه مخصوصا فکرکنه یه چیزی مال اونه به راحتی ول نمیکنه ،خیلی خودخواهه ،این روزاهم میگذره غصه نخور خدای توهم بزرگه ،منوببین کم ازاین فردین کتک نخوردم حرف نشنیدم بعدکه ولش کردم تازه بخودش اومد ،هرچندشاهین وشاهرخ پشتم بودن کمکم کردن
_خودت میگی شاهرخ وشاهین بودن من کی رو دارم
_وقتی دزدیدنت انقدرحالش بدبود فکرکردم براش مهمی ،ولی تواین یه هفته ... ببخشید منظوری نداشتم گریه نکن دیگه ،منم نمیفهمم چی میگم پاشوبریم توحیاط یه هوایی بخوریم تافردین بیاد ببینیم چی میشه
_کاش به اقافردین نمیگفتین ،میترسم بیاد بدتربشه بااقا شاهین بحثشون بشه
_نمیخوادبترسی یه چیزی میشه دیگ پاشوبریم اصلا بیفتن بجون هم انقدرهموکتو بزنن منوتوهم ببینیم دلمون خنک بشه
باحرف درنا لبخند غمگینی زد همراه درناوارد حیاط شدن
ولی دلش عین سیروسرکه میجوشید
نکنه یوقت فردینوشاهین دعواشون بشه ترکشاش بازبه اون بخوره ،کاش درنا حرفی نمیزد
2 752
سلام دوستان کسی هست توهمدان زندگی کنه سمت میدان جهاد همدان ؟؟؟
اگه کسی توکانال هست ب ایدی من پیام بده ممنونم
@Eh247
2 752
پارت ۴۱۳
بارفتن بهار باارامشی که خودشم دلیلشو نمیدونست چشماشو بست تاکمی استراحت کنه
باحس اینکه کسی صداش میزنه تکونش میده چشماشوگیج ومنگ باز کرد بادیدن قیافه نگران بهار کم کم هوشیارشد سرجاش نشست
_چیشده
_غذا درست کردم خیلی وقت خوابیدین گفتم بیارم ضعف نکنی
باحرف بهارواقعا گشنگی روحس کرد نگاهش به سینی رو پاتختی که افتاد اخماشوتوهم کرد
_این چیه؟
_سوپ
_میدونم سوپه ،مگه سرماخوردم که سوپ درست کردی ،من باسوپ سیرمیشم ؟سوپ مگه غذاس ؟
واسه این منوبیدارکردی؟
بهاربغض کرده وعصبی از حرفای شاهین سینی رو ازروپاتختی برداشت
_حیف منک برات سوپ درست کردم صد....
هنوز حرفش تموم نشده بازوش اسیردست شاهین شد نگاهش که به نگاه بخون نشسته شاهین افتاد فاتحه خودشوخوند
_مگه من گفتم درست کنی که منت سرمن میزاری قیافه میای؟
باداد شاهین ترسیده توجاش تکون خورد باچشمای اشکی و وحشت زده نگاهش میکرد
_جواب بده چرالال شدی چنددقیقه پیش که خوب بلبل بودی حرف میزدی
ازصدای بلندشاهین چشماشو بست
تانگاهش بصورت عصبانیش نیوفتاده
انگاراینکارشوسکوتش بیشترباعث خشمش شد که سینی سوپ ازدستش کشید به سمت دیوارروبرو پرتاپ کرد باحرکت شاهینوصدای شکستن ظروف از ترس جیغی کشید که همون لحظه درنا نگران وهراسون دروبازکرد
بادیدن صحنه روبروش چندثانیه شوکه به بهاروگریونودیوارسوپی نگاه کرد
باصدای هق هق گریه بهاربخودش اومدنزدیکشون شد بازوی دردناک بهاروازدست شاهین نجات داد
_ولش کن کشتی دختره رو ، چته وحشی شدی ؟
_اینوازجلوچشام ببرتا بلایی سرش نیاووردم
_بدکرده نگرانت شده برات غذ....
_گوخورده، گوخورد که غذا درست کرد ،اصلا میدونی چیه وظیفشه درست کنه نون خوراضافه مگه دارم ؟
هیچ غلطی که نمیکنه به وظایفشم ک نمیرسه یه غذا هم درست کرده شاهکارکرده ،بدرد هیچی نمیخوره فقط یبند زرزر میکنه اشکش دم مشکشه هیچ کاری جز گریه کردن بلدنیست
_بسه شاهین مگه اسیرگرفتی ؟هرروز تنوبدن این دخترومیلرزونی ،ازخشم خدانمیترسی اشکای این دختر دامنتوبگیره
_برودرنا برونزار بتوبی احترامی کنم دهنم بازمیشه یه چی میگم ، ازاینجابرین بیرون
_من بهارنیستما شاهین ،دهنتوبازکن ببینم چی میخوای بگی ....
شاهین عصبانی وکلافه دست توموهاش برد چشماشوچندلحظه بست تاکمی اروم بشه
بهار که شرایطومیزون نمیدیدازترس اینکه شاهین به درناحرفی بزنه دعواشون بشه ،دست درنا روگرفت ازاتاق بیرون زدن
درنا عصبانی طولوعرض سالنوراه میرفت
اصلا تحمل رفتارای شاهینوبابهارنداشت
_میدونم چیکارکنم ،منوتهدید میکنه ؟مگه من بی کسوکارم ؟
این حرف درنا باعث شدت گرفتن اشکای بهارشد ،برعکس درنا اون واقعا بی کسوکاربود ،اگه کس وکاری داشت این حالوروزش نبود
درنا عصبانی سمت گوشیش رفت شماره فردینوگرفت
_جانم
_بی غیرت منوازخونه زندگیم فراری دادی که گیر یه وحشی بیفتم ؟
فردین باشنیدن صدای عصبانی درنا نگران از جاش بلندشد
_چیشده کجایی؟وحشی کیه؟مگه خونه شاهین نیستی ؟جواب بده باتوام
_چراهستم منظورم ازوحشی همین شاهین
_چیشده ؟شاهین که خیلی هواسش بتوعه چیشده انقدرعصبانی شدی ؟گریه میکنی درنا؟الان میام اونجا،فقط حرف بزن گریه نکن یاجواب بده یازنگ میزنم به شاهین ...
_بهار...
_بهارچی؟
_یبند تنوبدن این دخترومیلرزونه پاشو بیا ببین چه به روزش اوورده،
تازه بمن میگه حرف نزن یه چیزیم بتومیگم بیشعور شده ،
معلوم نیست چشه ؟
عین وحشیاشده صب با صورت درب وداغون اومد خونه ،
بیاماروببر ،بیا این دخترو ازاینجا ببریم دق داداینومن فکرمیکردم توبدی شاهین ازتوبدتره
