en
Feedback
کنجِ دنج

کنجِ دنج

Open in Telegram

همسایه خیالات سرزده ( جایی دیگر برای باز هم خواندن،دیدن،شنیدن و نوشتن) ابتدای کانال: https://t.me/konjedenjefarhang/752 @afsaneh395

Show more
1 583
Subscribers
+224 hours
+47 days
+330 days
Posts Archive
جناب دکتر روزدار گرامی، از پاسخ دوم‌تان هم بسیار آموختم، به‌خصوص از توضیحی که درباره سوژه در اندیشه کامو دادید. قبول دارم که در کامو باید میان فردیتِ سوژهٔ طاغی و تلقی‌هایی که در برخی قرائت‌های اگزیستانسیالیستی از «دیگری» پیدا می‌کنیم تمایز گذاشت. اشاره‌تان به تفاوت کامو با سارتر و مرلوپونتی نیز دقیق و قابل تأمل است و اتفاقاً همین تفاوت‌هاست که اجازه نمی‌دهد اگزیستانسیالیسم را یک دستگاه یکدست تصور کنیم. اما درباره گفت‌وگو، شاید منظور من اندکی متفاوت از چیزی بوده که از متن من برداشت کرده‌اید. من گفت‌وگو را به معنای یک «بازی گفت‌وگویی» یا حتی راهی برای قانع کردن فرد به ادامه زندگی نمی‌بینم. اگر کسی در وضعیتی است که تصمیمش را قطعی و نهایی کرده، واقعاً نمی‌دانم چند جمله یا چند استدلال چه اندازه می‌تواند کارساز باشد. مسئله برای من پیش از این مرحله است؛ آن لحظه‌ای که هنوز میان انسان و جهانش، هرچند بسیار باریک، رشته‌ای باقی مانده است. در آن لحظه، شاید گفت‌وگو قرار نیست معنایی به زندگی او اضافه کند. حتی قرار نیست رنجش را از میان ببرد. شاید فقط بتواند انزوای او را کمی جابه‌جا کند؛ یعنی رنجی که در تجربهٔ او کاملاً خصوصی و بسته شده، برای لحظه‌ای در حضور یک دیگری شنیده شود. و این «دیگری» هم لزوماً قرار نیست بگوید «من تو را می‌فهمم» یا «من هم مثل تو رنج کشیده‌ام». گاهی شاید فقط بگوید: من اینجا هستم و می‌خواهم بدانم چه چیزی برای تو این‌قدر غیرقابل تحمل شده است. به همین دلیل هنوز برایم دشوار است که گفت‌وگو را در برابر طغیان کامویی قرار دهم. شاید گفت‌وگو قرار نیست جای طغیان را بگیرد یا برای سوژه معنای آماده‌ای بسازد. فقط امکان می‌دهد سوژه پیش از تصمیم نهایی، یک بار دیگر خودش را در نسبت با دیگری و جهان به زبان بیاورد. اینکه این امکان در نهایت به ماندن بینجامد یا نه، نمی‌توان از پیش تضمین کرد. و درباره «طعم گیلاس» نیز شاید همین عدم قطعیت برای من جذاب است. کیارستمی نه بدیعی را موعظه می‌کند، نه برای او نسخه‌ای از معنای زندگی می‌پیچد. او فقط جهان را در برابر او همچنان گشوده نگه می‌دارد: خاک، درخت، نور، باران، توت، گیلاس، و انسانی که از کنار او می‌گذرد. نمی‌دانیم کدام‌یک از اینها و چگونه بر تصمیم بدیعی اثر می‌گذارد. شاید اساساً نباید پاسخ قطعی برایش بسازیم. و شاید به همین دلیل عنوانی که برای این جستار انتخاب کرده‌ام، «تا شقایق هست...» است. سه نقطه برای من مهم است. نمی‌خواهم «تا شقایق هست، زندگی باید کرد» را به یک دستور اخلاقی تبدیل کنم. سه نقطه می‌گذارد جمله تمام نشود؛ مثل خود زندگی که تا آخرین لحظه نمی‌توان با قطعیت گفت چه چیزی ممکن است در آن رخ دهد. از این گفت‌وگو بسیار ممنونم. نقد شما باعث شد خودم هم درباره مفهوم «شنیدن رنج» و نسبت آن با کامو و کیارستمی دوباره فکر کنم. و گمان می‌کنم همین که گفت‌وگو بتواند چیزی را در فکر ما جابه‌جا کند، خودش دلیل خوبی برای ادامه دادن آن است. با مهر و احترام افسانه نجاتی

درودها خانم نجاتی گرامی🍀🌷 گرامی من سوژه ی کامو، اگزیستنس است، فردیت است، کامو تغییر را با عامل رهایی بخش قبول دارد و نه با انقلاب همگانی. البته اگزیستنس کامو با سارتر کمی متفاوت است و با اگزیستنس مرلو پونتی خیلی متفاوت است ولی همه ی اگزیستانسیالیست ها روی عامل رهایی فردی سرمایه گذاری کرده اند و سارتر که اساسا دیگر ی را "جهنم" میخواند. اگزیستنس طاغیِ کامو هم عامل رهایی و فرد است و "دیگری" ندارد. در مورد ورود به " گفتگو" با فردی که قصد دارد خود را خلاص کند بسیار پیشنهاد خوبیست اما تصورم نیست که فردی که قصد دارد جهانش را در کلیتش بدرود گفته باشد با گفتگو ، به درودی گفتگویی دلخوش شود ، بنظرم فرد خودکشی کننده ، آش را با جاش کنار گذاشته و بعید میدانم دلش با بازیهای گفتگویی باز شود . بهر روی " گفتگو " همواره یک گشایش است که خیلی از غیر ممکن ها را ممکن نموده است و با چنین نگاهی گفتگو با شما البته فرصتی است برای من که از شما بیاموزم. با ارزوی سلامتی و شادی برای شما. 🍀🌷

جناب دکتر روزدار گرامی، درود بر شما از اینکه با دقت و حوصله به متن من پرداخته‌اید بسیار سپاسگزارم. اتفاقاً نکته‌ای که درباره نسبت «شنیدن رنج» و همدلی مطرح کرده‌اید، برای من فرصتی است برای دقیق‌تر کردن مفهومی که در متن، شاید بیش از اندازه فشرده از کنار آن گذشته‌ام. منظورم از «شنیدن رنج» الزاماً آن چیزی نبود که در روان‌شناسی به معنای دقیق کلمه empathy نامیده می‌شود؛ یعنی درونی کردن رنج دیگری یا احساس کردن آن در خود. حتی فکر می‌کنم باید میان شنیدن رنج، همدلی، تأیید رنج و تأیید تصمیمی که فرد در نتیجه رنج خود گرفته است، تمایز گذاشت. وقتی می‌گویم انسانی را بشنویم، مقصودم پیش از هر چیز این است که رنج او را انکار نکنیم و بلافاصله با نسخه‌های آماده، موعظه یا اطمینان‌بخشی‌های کلیشه‌ای بر آن سرپوش نگذاریم. شنیدن «می‌خواهم بمیرم» به معنای تأیید مردن نیست؛ به معنای جدی گرفتن انسانی است که این جمله را از دل رنج خود بر زبان آورده است. از این جهت، شاید تعبیر شما درباره انتقال رنج از پهنه فردیت به پهنه بین‌الاذهانی، از نظر من نیز به مسئله نزدیک شود؛ با این تفاوت که من لزوماً این انتقال را تولید معنا نمی‌دانم. ممکن است فقط نخستین امکان برای خروج انسان از انزوای مطلق رنج باشد. اما درباره کامو، در اینجا با شما کمی فاصله دارم. به نظرم تقابل «انسان کاموییِ طاغی» با «انسان همدلِ محافظه‌کار» شاید بیش از اندازه دو قطب می‌سازد. طغیان در کامو فقط اعتراض یک سوژه منفرد به جهان نیست. در انسان طاغی، این حرکت از «من طغیان می‌کنم» به «ما هستیم» می‌رسد و از همین‌جا مسئله همبستگی و دیگری وارد اندیشه او می‌شود. بنابراین برای من، شنیدن رنج دیگری الزاماً در نقطه مقابل طغیان کامویی قرار نمی‌گیرد. چه بسا امکان طغیان از جایی آغاز شود که رنج انسان دیگری دیگر برای ما بی‌تفاوت نباشد. در مورد طعم گیلاس نیز خوانش شما برایم بسیار جذاب است، به‌خصوص آن تمایزی که میان معنای برآمده از سوژه در کامو و معنایی که کیارستمی گویی در خود هستی می‌جوید مطرح کرده‌اید. با این حال، در پایان فیلم هنوز برای من نمی‌توان با قطعیت گفت که بدیعی «به دلیل کشف معنا در هستی» از خودکشی منصرف شده است. کیارستمی به نظرم عمداً این پاسخ را ناتمام می‌گذارد. حتی تجربهٔ توت یا گیلاس هم در فیلم تبدیل به یک استدلال برای زندگی نمی‌شود. شاید اهمیت فیلم دقیقاً در همین باشد که زندگی را به یک برهان فلسفی برای رد خودکشی تبدیل نمی‌کند. شاید در نهایت اختلاف ما کمتر از آن چیزی باشد که در نگاه نخست به نظر می‌رسد. من هم نمی‌خواستم بگویم که با همدلی می‌توان برای انسانِ در آستانهٔ خودکشی «معنا» ساخت یا او را با این استدلال که دیگران هم رنج می‌کشند، به ماندن دعوت کرد. چنین پاسخی حتی می‌تواند بی‌رحمانه باشد. آنچه برای من اهمیت داشت این بود که پیش از هر پاسخ، امکان گفت‌وگو باقی بماند؛ زیرا گاهی نخستین گام نجات یک زندگی، نه پیدا کردن معنای زندگی، بلکه تنها نگذاشتن انسان در رنجی است که تصور می‌کند هیچ‌کس آن را نمی‌بیند. از نقد دقیق و جسورانه‌تان ممنونم. اتفاقاً فکر می‌کنم همین گفت‌وگو باعث می‌شود متن از یک توصیه اخلاقی درباره پیشگیری از خودکشی فاصله بگیرد و پرسش عمیق‌تری درباره نسبت رنج، معنا، دیگری و امکان ماندن پیش روی ما بگذارد. با احترام و سپاس افسانه نجاتی

درودها خانم نجاتی گرامی. 🌹🌷 شما در ارسالی خوبتان برای مقابله با خودکشی از مفهومی یاد کرده اید که نام انرا [ شنیدن رنج او] گداشته اید و با گشایش این راه نقبی به سی زیف کامو و فیلم طعم گیلاس آقای کیارستمی زده اید و این دو [ شنیدن رنج و معنای کامویی] و [ شنیدن رنج و معنای طعم گیلاسی] را برای جلوگیری از خود کشی تجویز و ارائه داده اید. شنیدن رنج دیگری چیست؟ نام ( شنیدن رنج دیگری) در روانشناسی امپاتیEmpathy است که در فارسی به آن همدلی گوبند و البته که ( همدلی از همزبانی خوشتر است) ، اما در همدلی چه اتفاقی می افتد؟ ما با همدلی رنج موجود در فرد رنج دیده را در حقیقت در خود درونی کرده و به فرد رنج دیده میگوییم که رنج او را حس میکنیم، در چنین حسی ، رنج او از پهنه ی کوچک فردیت خارج و به پهنه ی بین الاذهانی وارد میشود و چون فرد رنجدیده احساس میکند که دیگران هم ، هم رنج اویند بخش بزرگی از سنگینی عاطفی آن رنج از شانه های فرد به شانه های جمع تخلیه شده و فرد رنجدیده احساس سبکی ناشی از رنج میکند ، این همان بار روانی جابجا شده در تراژدی هاست که در آن بدلیل تراژیک بودنش و عدالت شاعرانه ی در آن تماشاگران تراژدی چون سرنوشت قهرمان ترازیک را میبینند تخلیه ای درونی در خود احساس میکنند که بدان کاتارسبس میگویند ، اما این امپاتی اولا تو لید گر معنا نیست( گر چه شاید مقدمه ای برای شکل گیری یک معنا در شخص رنجدیده بشود) و ثانیا با تایید رنج های شخص رنجدیده ، مناسبات حاکم بر رنج ها را در شخص رنجدیده تایید دارد. اما معنای کامویی( مثلا در سی زیف او) چقدر با امپاتی تجویز شده ی شما ارتباط دارند؟ بنظر تقریبا هیچ چرا؟ چون خلق معنا در نزد کامو چه در "بیگانه" اش و چه در "سی زیف" او با طغیان شروع میشود ، انسان کامویی طاغی است ولی انسان امپاتیک انسانی محافظه کار است ، انسانیست که شرایط حاکم بر رنج را پذیرفته و به صاحب رنج میگوید ( ترا میشنوم و ترا میفهمم) ، و فرد همدل به فرد دارای رنج میگوید تو اشتباه میکنی که میخواهی خود را از رنج خلاص کنی چرا؟ چون ما هم مثل تو گرفتاریهای تو را حس میکنیم و داریم زندگیمان را میکنیم پس ( طاقت بیار رفیق، دنیا تو مشت ماست) . البته کامو طعیانش را بعنوان یک معنا در سمت سوژه ی خود یعنی در سمت انسانِ آگاه خودش که یک اگزیستنس است تعریف میکند و انرا در سوژه جستجو میکند، اما فیلم طعم گیلاس آقای کیارستمی معنا را نه در سوژه بلکه در هستی جستجو میکند ، با چه چیز؟ با طعم یک توت شیرین و یا طعم گیلاس ، اگر کامو بدنبال خلق معنا در سوژه و اگزیستنس خود است، کیا رستمی بدنبال کشف معنا در هستی توسط اگزیستنس خود است و کیارستمی هم در فیلم خود بدنبال امپاتی و همدلی نیست ، او که قرار هست اقای بدیعی را به خاک بسپارد با او همدلی نمیکند بلکه برای گرفتن دستمزدش حاضر به خاک کردن بدیعی میشود ولی معنایی را تعریف میکند که فیلم نشان میداد بدیعی هم از خاک کردن خود منصرف شده است( احتمالا بدلیل قبول معنا در هستی از جانب بدیعی). خانم نجاتی ارجمند جسارتم را ببخشید🍀🌹

https://t.me/kheradvarziha اما متخصص نیز جای رابطهٔ انسانی را پر نمی‌کند. ما گاهی پیش از آنکه روان‌پزشک یا روان‌شناس یا اورژانس به یک انسان برسد، در کنار او هستیم. همین‌جا مسئولیت ما آغاز می‌شود. آیا می‌توانیم بشنویم؟ آیا می‌توانیم بدون قضاوت، بدون سرزنش و بدون مقایسه با رنج دیگران، حرف او را جدی بگیریم؟ آیا می‌توانیم به جای اینکه برایش مونولوگ بسازیم، وارد گفت‌وگو شویم؟ شاید به جای آنکه فوراً بگوییم «این فکر را از سرت بیرون کن»، بتوانیم بپرسیم: چه چیزی این‌قدر برایت سنگین شده است؟ و بعد، واقعاً گوش کنیم. این شنیدن به معنای تأیید تصمیم او نیست. برعکس، یعنی رنج او را آن‌قدر جدی گرفته‌ایم که نمی‌خواهیم با یک جملهٔ آماده از کنار آن بگذریم. شاید گاهی انسان به این نیاز دارد که بداند رنجش دیده شده است؛ نه اینکه حتماً کسی بتواند آن را از میان بردارد. ما نمی‌توانیم معنای زندگی را برای دیگری بسازیم. نمی‌توانیم قول بدهیم فردا همه‌چیز بهتر خواهد بود. نمی‌توانیم درد او را به جای او تحمل کنیم. اما می‌توانیم تا رسیدن کمک، کنارش بمانیم. شاید «آری گفتن به زندگی» در معنای کامویی، چیزی بسیار دشوارتر و در عین حال ساده‌تر از یافتن یک معنای بزرگ باشد. زندگی را نمی‌توان همیشه با امید به آینده یا با اعتقاد به اینکه جهان سرانجام عادلانه خواهد شد، توجیه کرد. گاهی باید در جهانی زندگی کرد که پاسخ‌هایش ناقص‌اند و با این حال، امکان زندگی را رها نکرد. سیزیف سنگ را دوباره بالا می‌برد؛ نه چون سنگ سبک شده است و نه چون کوه کوتاه‌تر شده. سنگ همان سنگ است. اما شاید انسان نیز همیشه برای ادامه دادن به یک دلیل بزرگ نیاز ندارد. گاهی فقط به یک امکان دیگر نیاز دارد. یک روز دیگر. یک گفت‌وگوی دیگر. یک دیدار دیگر. فرصتی برای اینکه از آن لحظهٔ تاریک فاصله بگیرد و چیزهایی را ببیند که در آن لحظه نمی‌توانسته ببیند. و شاید این همان چیزی باشد که طعم گیلاس با آن همه سکوت و ابهام به ما یادآوری می‌کند: ما نمی‌توانیم پایان زندگی دیگری را از پیش بنویسیم. حتی خود او نیز شاید در لحظه‌ای که تصمیمی را قطعی می‌پندارد، همهٔ آینده را نمی‌بیند. فیلم تمام نمی‌شود تا پاسخ قطعی به ما بدهد. بدیعی هم به یک نتیجهٔ اخلاقی روشن تبدیل نمی‌شود. و شاید بهتر است چنین باشد. زیرا زندگی نیز چنین نیست. زندگی ناتمام است، پیش‌بینی‌ناپذیر است و تا آخرین لحظه امکان تغییر در آن وجود دارد. به همین دلیل، در روز جهانی پیشگیری از خودکشی، شاید پرسش من بیش از آنکه این باشد که «چگونه یک انسان را قانع کنیم که زندگی ارزشمند است؟»، این باشد: چگونه می‌توانیم کاری کنیم که انسانی در سخت‌ترین لحظهٔ زندگی‌اش، خودش را کاملاً تنها احساس نکند؟ شاید پاسخ را باید هم در فلسفه جست، هم در هنر، هم در دانش و درمان؛ اما پیش از همه، در کیفیت رابطهٔ ما با یکدیگر. در اینکه وقتی دیگری از رفتن حرف می‌زند، گوش بدهیم. وقتی می‌ترسد، او را کوچک نکنیم. وقتی ناامید است، به جای انکار ناامیدی‌اش، جدی‌اش بگیریم. و وقتی خطر نزدیک است، دست روی دست نگذاریم. شاید نتوانیم زندگی را برای کسی معنا کنیم. اما می‌توانیم فرصت دیگری برای زندگی کردن فراهم کنیم. گاهی فقط همین. یک فرصت. یک صبح. یک گفت‌وگو. و شاید میان رفتن و ماندن، گاهی تمام آنچه لازم است، همین فاصلهٔ کوچک باشد. اینکه کسی هنوز بگوید: «بگو. من گوش می‌دهم.» #افسانه_نجاتی #جستارها #تأملات #روز_جهانی_پیشگیری_از_خودکشی #آلبر_کامو #عباس_کیارستمی https://t.me/kheradvarziha

جستارها و تاملات: تا شقایق هست... تأملی دربارهٔ ماندن، از کامو تا کیارستمی ۱۰ سپتامبر روز جهانی پیشگیری از خودکشی (World Suicide Prevention Day) افسانه نجاتی آلبر کامو در آغاز افسانهٔ سیزیف جمله‌ای می‌نویسد که هنوز هم نمی‌توان به‌آسانی از کنار آن گذشت: «تنها یک مسئلهٔ فلسفی واقعاً جدی وجود دارد و آن خودکشی است.» شاید کمتر فیلسوفی پیش از او مسئله را تا این اندازه به خودِ زندگی نزدیک کرده باشد. پیش از آنکه از حقیقت و آزادی و اخلاق و خدا و معنای هستی بپرسیم، باید با پرسشی روبه‌رو شویم که همهٔ این پرسش‌ها را به خود بازمی‌گرداند: وقتی زندگی برای انسانی دیگر قابل تحمل نیست، چه چیزی او را به ماندن وامی‌دارد؟ کامو در افسانهٔ سیزیف از شکاف میان میل انسان به معنا و سکوت جهان سخن می‌گوید؛ از جهانی که پاسخ قطعی و نهایی به پرسش‌های ما نمی‌دهد. این همان چیزی است که او «پوچی» می‌نامد. اما پوچی برای کامو به معنای بی‌ارزش بودن زندگی نیست. مسئله، دشواریِ زیستن در جهانی است که ضمانتی برای معنای آن به ما نداده است. و شاید همین‌جا فلسفه از کتاب بیرون می‌آید و به زندگی نزدیک می‌شود. زیرا وقتی انسانی در برابر ماست که از زندگی خسته شده، چه می‌کنیم؟ معمولاً عجله داریم پاسخی پیدا کنیم. می‌گوییم زندگی زیباست، این روزها می‌گذرند، به آینده فکر کن، کسانی هستند که دوستت دارند. این جمله‌ها ممکن است از محبت بیایند، اما همیشه به رنج کسی که روبه‌روی ماست راه پیدا نمی‌کنند. آدمی که در تاریکی عمیقی گرفتار شده، شاید پیش از هر چیز به کسی نیاز داشته باشد که بتواند رنج او را بشنود. شنیدن، برخلاف ظاهر ساده‌اش، کار آسانی نیست. وقتی دیگری از ناامیدی خود می‌گوید، ما هم می‌ترسیم. می‌خواهیم هرچه زودتر او را از آن نقطه دور کنیم. به او امید می‌دهیم، نصیحتش می‌کنیم، دلایل زندگی را برایش می‌شماریم. گاهی حتی از ترس خودمان، درد او را کوچک می‌کنیم. اما شاید نخستین قدم برای کمک، این نباشد که او را قانع کنیم. شاید نخستین قدم این باشد که از رنج او فرار نکنیم. این پرسش مرا به فیلمی از عباس کیارستمی می‌برد: طعم گیلاس. آقای بدیعی در جاده‌ها می‌گردد و از آدم‌های مختلف می‌خواهد کاری را که خودش پس از مرگش نمی‌تواند انجام دهد، برایش انجام دهند: اگر خودش را کشت، روی او خاک بریزند. کیارستمی می‌توانست این داستان را به روایتی دربارهٔ نجات یک انسان تبدیل کند؛ انسانی که دیگر نمی‌خواهد زندگی کند و دیگرانی که باید او را متقاعد کنند که زندگی ارزشمند است. اما چنین نمی‌کند. بدیعی را قضاوت نمی‌کند. علت رنج او را برای ما توضیح نمی‌دهد. حتی به ما اجازه نمی‌دهد با اطمینان بگوییم چرا به اینجا رسیده است. آدم‌هایی از کنار او می‌گذرند؛ هرکدام با تجربه و خاطره و ترس و ایمان خود. هرکدام چیزی به او می‌گویند، اما هیچ‌کدام صاحب پاسخ نهایی نیستند. و در کنار همهٔ این آدم‌ها، خودِ جهان حضور دارد: خاک، جاده، درخت، آسمان، باران، نور، صدا و سرانجام طعم گیلاس. شاید یکی از ظریف‌ترین کارهای کیارستمی همین باشد که زندگی را به یک استدلال تبدیل نمی‌کند. نمی‌گوید زندگی زیباست، پس باید زندگی کرد. نمی‌گوید مرگ اشتباه است. فقط جهان را در برابر انسانی قرار می‌دهد که دیگر نمی‌تواند آن را ببیند. درخت‌ها همچنان درخت‌اند. نور همچنان بر خاک می‌افتد. میوه همچنان طعمی دارد. جهان، حتی وقتی انسانی از آن روی گردانده است، از حرکت بازنمی‌ایستد. شاید این جزئیات کوچک معنای زندگی نباشند. اما گاهی زندگی از همین جزئیات به ما نزدیک می‌شود؛ از چیزی که نمی‌توان به یک مفهوم تبدیلش کرد. یک طعم. یک صدا. یک منظره. حضور انسانی دیگر. اینجاست که طعم گیلاس برای من با کامو وارد گفت‌وگو می‌شود. کامو می‌پرسد: اگر جهان معنای نهایی و تضمین‌شده‌ای ندارد، چرا باید زندگی کرد؟ کیارستمی پرسش را از سطح فلسفه به سطح یک انسان می‌آورد: وقتی کسی دیگر نمی‌خواهد زندگی کند، ما در برابر او چه می‌توانیم بکنیم؟ و شاید پاسخ، بیش از آنکه در استدلال باشد، در رابطه باشد. این همان جایی است که طاعون کامو نیز برای من اهمیت پیدا می‌کند. دکتر ریو نمی‌تواند بیماری را برای همیشه از جهان ریشه‌کن کند. نمی‌تواند تضمین کند که تلاشش پیروز خواهد شد. با این حال، درمان می‌کند؛ زیرا رنج انسان‌های دیگر برایش بی‌تفاوت نیست. شاید اخلاق، گاهی از همین نقطه آغاز شود: از جایی که رنج دیگری دیگر برای ما «مسئلهٔ دیگری» نیست. در پیشگیری از خودکشی نیز نمی‌توان همه‌چیز را به یک توصیه یا یک جمله فروکاست. اگر انسانی در معرض خطر است، باید سخنانش را جدی گرفت، او را تنها نگذاشت و از کمک حرفه‌ای و در صورت خطر فوری از خدمات اضطراری استفاده کرد. هیچ دوست و عضوی از خانواده نمی‌تواند جای متخصص را بگیرد. 👇 #افسانه_نجاتی #جستارها #تاملات #روز_جهانی_پیشگیری_از_خودکشی #آلبر_کامو #عباس_کیارستمی

🎧 سخنان دکتر #پرویز_ناتل_خانلری فردوسی، شاه‌نامه و فرهنگ ایران دانش‌گاه مشهد (۲۳ تیر ۱۳۵۴) 📚@FarhangDoostan

هوش مصنوعی چیزی را از هیچ نمی‌آفریند. آنچه امروز «تولید تازه» می‌نامیم، بر شانه‌ی انبوهی از آثار انسانی ایستاده است: ترانه‌هایی که انسان‌ها سروده‌اند، موسیقی‌هایی که انسان‌ها ساخته‌اند، صداهایی که انسان‌ها با بدن خود تولید کرده‌اند. پس وقتی ماشین یک ترانه‌ی تازه می‌سازد، در واقع با حافظه‌ی موسیقایی بشر کار می‌کند. این حافظه عظیم، بی‌نام و بی‌صدا، حاصل قرن‌ها آفرینش انسانی است. اینجاست که پرسش دیگری شکل می‌گیرد: اگر ماشین از حافظه‌ی ما می‌آموزد، چه چیزی را به ما بازمی‌گرداند؟ و مرز میان الهام، تقلید، بازترکیب و آفرینش کجاست؟ این پرسش به‌ویژه وقتی جدی می‌شود که صدای یک خواننده‌ی واقعی، سبک یک آهنگساز یا شیوه‌ی خاصی از خواندن بتواند بدون رضایت صاحب اثر بازسازی شود. در اینجا دیگر تنها با مسئله‌ی زیبایی‌شناسی روبه‌رو نیستیم؛ مسئله‌ی اخلاق و حق مؤلف نیز وارد می‌شود. اما حتی این مسئله هم شاید عمیق‌ترین آسیب نباشد. شاید بزرگ‌ترین خطر، نه تولید موسیقی بد، بلکه تولید بی‌نهایت موسیقی خوب باشد. در گذشته ساختن یک ترانه زمان می‌برد. کسی باید می‌نوشت، کسی آهنگ می‌ساخت، نوازندگان تمرین می‌کردند، خواننده می‌خواند، ضبط انجام می‌شد و گاهی ماه‌ها و سال‌ها طول می‌کشید تا اثری شکل بگیرد. حالا فاصله‌ی میان «می‌خواهم چنین ترانه‌ای وجود داشته باشد» و «این ترانه وجود دارد» می‌تواند بسیار کوتاه شود. و وقتی تولید تقریباً بی‌هزینه و بی‌وقفه شود، جهان با کمبود موسیقی روبه‌رو نخواهد بود. با فراوانیِ موسیقی روبه‌رو خواهد شد. هزاران ترانه‌ی عاشقانه. هزاران قطعه‌ی غمگین. هزاران صدای شبیه فلان خواننده. هزاران موسیقی برای صبح، شب، تنهایی، مطالعه، رانندگی، گریه و خواب. در چنین جهانی شاید موسیقی دیگر کمیاب نباشد؛ توجه ما کمیاب شود. و اینجاست که ارزش یک اثر ممکن است از زیبایی آن به چیز دیگری منتقل شود: به اینکه چه کسی آن را زندگی کرده است. شاید در آینده، آنچه یک ترانه را ارزشمند می‌کند این نباشد که ماشین چگونه آن را ساخته، بلکه این باشد که انسانی چه چیزی را برای ساختن آن از سر گذرانده است. با این همه، نباید در دام نوستالژی افتاد. فناوری همیشه شکل هنر را تغییر داده است. ضبط صدا، سینما، عکاسی، سینتی‌سایزر، نمونه‌برداری و ابزارهای دیجیتال، هرکدام زمانی تهدیدی برای شکل‌های پیشین آفرینش تلقی می‌شدند. هوش مصنوعی نیز الزاماً پایان موسیقی انسانی نیست. شاید برعکس، بتواند امکانات تازه‌ای برای موسیقی ایجاد کند؛ به هنرمندی که توانایی نوازندگی ندارد امکان تجربه بدهد، به آهنگسازی ابزارهای تازه بدهد، یا میان صداها و فرهنگ‌هایی که پیش از این کمتر با یکدیگر گفت‌وگو می‌کردند، پیوند برقرار کند. مسئله خودِ ابزار نیست. مسئله لحظه‌ای است که ابزار جای تجربه را می‌گیرد. وقتی فناوری به هنرمند کمک می‌کند، هنوز انسانی در مرکز آفرینش ایستاده است. اما وقتی انسان فقط چند کلمه وارد می‌کند و ماشین تمام مسیر را طی می‌کند، باید دوباره از خود بپرسیم: در این میان، «آفرینش» دقیقاً کجاست؟ شاید مسئله این نباشد که ماشین خلاق شده است. شاید مسئله این باشد که انسان دارد از خلاقیت خود فاصله می‌گیرد. من هنوز وقتی صدایی را می‌شنوم که کمی می‌لرزد، به آن اعتماد بیشتری دارم. نه به این دلیل که هر صدای انسانی راستگوست و هر صدای مصنوعی دروغگو. بلکه چون لرزش صدا به من یادآوری می‌کند که آن سوی آواز، بدنی ایستاده است؛ بدنی که ممکن است خسته باشد، پیر باشد، بترسد، عاشق باشد یا چیزی را از دست داده باشد. آواز، پیش از آنکه محصول باشد، ردّ زندگی است. شاید در عصر هوش مصنوعی بیش از همیشه به همین رد نیاز داشته باشیم. نه برای اینکه ماشین را از موسیقی بیرون کنیم؛ برای اینکه فراموش نکنیم موسیقی چرا در آغاز پدید آمد. انسان پیش از آنکه موسیقی را تولید کند، با آن زندگی می‌کرد. برای سوگ می‌خواند. برای عشق می‌خواند. برای رفتن می‌خواند. برای ماندن می‌خواند. و شاید هنوز عمیق‌ترین پرسش ما این نباشد که: «آیا ماشین می‌تواند آواز بخواند؟» بلکه این باشد: اگر روزی همه‌ی صداها زیبا باشند، آیا هنوز می‌توانیم صدایی را تشخیص دهیم که پشت آن، کسی واقعاً زندگی کرده است؟ #افسانه_نجاتی #جستارها #تأملات #موسیقی_مصنوعی https://t.me/kheradvarziha

جستارها و تاملات: صداهایی از ناکجا تأملی درباره‌ی موسیقی، تجربه‌ی انسانی و آفرینش در عصر هوش مصنوعی افسانه نجاتی وقتی ترانه ای دلنشین می شنویم دقیقاً چه چیزی ما را تحت تأثیر قرار می دهد؟ کلمه‌ای ؟ شاید صدایی؟ لرزشی ؟ شعفی؟بغضی؟  اما گاهی چیزی فراتر از موسیقی در آن صدا حضور دارد؛ چیزی که نمی‌توان به نت و هارمونی و ریتم تقلیلش داد. می‌دانیم کسی پشت این صدا زندگی کرده است. کسی که شاید یک روز عاشق شده، کسی را از دست داده، منتظر مانده، خیانت دیده، مهاجرت کرده، پیر شده یا شب‌هایی را با خاطره‌ای که نمی‌توانسته از آن بگریزد به صبح رسانده است. حتی اگر هیچ‌یک از اینها را درباره‌ی خواننده ندانیم، صدای انسان به شکلی عجیب حامل چیزی از بدن و زندگی اوست. نفس کشیدن، مکث کردن، لرزیدن و حتی خطا کردن، بخشی از معنای آواز می‌شود. شاید به همین دلیل است که گاهی یک اجرای نه‌چندان بی‌نقص، بیشتر از اجرایی کاملاً بی‌نقص ما را تحت تأثیر قرار می‌دهد. خطا در موسیقی همیشه نقص نیست. گاهی همان جایی که صدا کمی می‌شکند، چیزی از انسان آشکار می‌شود. حالا تصور کنیم ترانه‌ای را می‌شنویم که همه‌چیز در آن درست است: ملودی زیباست، تنظیم دقیق است، صدای خواننده گرم و تأثیرگذار است و کلمات از عشق و فقدان و تنهایی سخن می‌گویند. اما هیچ انسانی عاشق نشده، هیچ‌کس کسی را از دست نداده و هیچ‌کس این اندوه را زندگی نکرده است. ترانه وجود دارد، اما تجربه‌ای که باید پشت آن باشد، وجود ندارد. این یکی از پرسش‌های عجیب عصر هوش مصنوعی است. امروز می‌توان از یک مدل مولد خواست ترانه‌ای درباره‌ی دلتنگی بسازد؛ ترانه‌ای آرام، غمگین، با صدایی مردانه یا زنانه، با حال‌وهوای موسیقی یک دوره‌ی خاص. ماشین از میلیون‌ها اثر انسانی آموخته است که اندوه چگونه شنیده می‌شود، انتظار چه آکوردهایی می‌طلبد، صدای شکسته چگونه ساخته می‌شود و یک ترانه‌ی عاشقانه معمولاً چگونه پایان می‌یابد. و نتیجه می‌تواند واقعاً زیبا باشد. شاید حتی بسیار زیبا. اما زیبایی، تمام مسئله نیست. پرسش دشوارتر این است: آیا می‌توان احساسی را بیان کرد که هرگز تجربه نشده است؟ هوش مصنوعی می‌تواند نشانه‌های اندوه را بازسازی کند؛ همان‌گونه که می‌تواند نشانه‌های شادی، عشق، ترس یا امید را بازسازی کند. اما میان «بازسازی نشانه‌های یک احساس» و «داشتن آن احساس» فاصله‌ای وجود دارد که هنوز نمی‌دانیم چگونه باید درباره‌اش سخن بگوییم. ماشین می‌داند که انسان غمگین چگونه آواز می‌خواند؛ اما آیا می‌داند غم چیست؟ این پرسش شاید در نگاه نخست ساده یا حتی انسان‌محور به نظر برسد. اما مسئله فقط این نیست که ماشین احساس دارد یا ندارد. مسئله این است که ما تا چه اندازه آماده‌ایم تجربه‌ی انسانی را با شبیه‌سازیِ تجربه اشتباه بگیریم. این خطر از خودِ هوش مصنوعی مهم‌تر است. زیرا ممکن است به‌تدریج برایمان کافی شود که چیزی شبیه احساس به ما منتقل شود؛ دیگر مهم نباشد این احساس از کجا آمده است. آنگاه ممکن است ترانه‌ای درباره‌ی فقدان داشته باشیم که هیچ‌کس در آن فقدانی را زیسته نیست. عاشقانه‌ای که هیچ‌کس عاشق آن نبوده است. وداعی که هیچ‌کس با آن وداع نکرده است. و شاید از همه عجیب‌تر، صدایی که شبیه صدای انسانی است اما هیچ بدن انسانی پشت آن نیست. تا امروز، صدا با بدن پیوندی ناگسستنی داشت. خواننده نفس می‌کشید تا آواز بخواند. نفسش کم می‌آمد. گاهی صدا می‌گرفت. گاهی نت را کمی پایین‌تر یا بالاتر می‌خواند. سال‌ها می‌گذشت و صدا تغییر می‌کرد. پیری در صدا شنیده می‌شد، خستگی شنیده می‌شد، زندگی شنیده می‌شد. صدا نوعی اثر انگشت بود. اما هوش مصنوعی می‌تواند صدایی بسازد که هیچ زندگی‌نامه‌ای ندارد. این شاید یکی از مهم‌ترین دگرگونی‌های موسیقی در زمانه‌ی ما باشد: جدایی صدا از صاحب صدا. پیش از این، وقتی صدای خواننده‌ای را می‌شنیدیم، صدا به شخصی تعلق داشت. حالا می‌توان صدایی داشت که بسیار انسانی است، بی‌آنکه انسانی صاحب آن باشد. این اتفاق فقط یک تحول فنی نیست. چیزی در تعریف ما از «حضور» تغییر می‌کند. ممکن است روزی برسد که صدایی را بشنویم و دیگر نپرسیم چه کسی آن را خوانده است؛ همان‌طور که امروز هنگام دیدن تصویری ساخته‌شده با ماشین، گاهی فراموش می‌کنیم بپرسیم چه کسی آن را دیده، زیسته یا تجربه کرده است. شاید در آینده مسئله دیگر این نباشد که آیا ماشین می‌تواند آواز بخواند. البته که می‌تواند. مسئله این است که آیا ما هنوز برای شنیدن آواز، به یک زندگی در پشت آن نیاز داریم؟ از سوی دیگر، مسئله‌ی دیگری نیز وجود دارد که نمی‌توان از آن گذشت.

دموکراسی اخلاقی در فضای روشنفکری درباره آسیب‌شناسی فضای روشنفکری #سعید_مدنی @mosighi_andishe

▪️النی کارایندرو؛ آهنگساز نامدار یونانی، برخی از کارهایش، خصوصا آن‌هایی که برای فیلم‌های تئو آنجلو پلوس ساخته را به‌صورت زنده در شبکه تلویزیونی، با پیانو می‌نوازد. @khialatesarzadeh

متن بیهقی از توصیف بارانکی‌خرد شروع می‌شود تا دلهره سیلاب و خود سیلاب تا ازپاافتادگی‌‌اش... یکی از عجیب‌ترین و زیباترین توصیف‌های سیل در ادبیات فارسی. سیل غزنین روز شنبه میان دو نماز، بارانکی خُردخُرد می‌بارید؛ چندان که زمین را اندکی تر می‌کرد و گروهی از گله‌داران در بستر رود غزنین فرود آمده و گاوها را آن‌جا نگه داشته بودند. هرچه گفتند از آن‌جا برخیزید که در راهِ گذرِ سیل ماندن خطاست، فرمان نمی‌بردند تا باران قوی‌تر شد. پس، کاهلانه برخاستند و خویشتن را به پای دیوارهایی افکندند که به کوی آهنگران پیوسته است و پناهگاهی پیدا کردند که آن هم خطا بود، اما آرامیدند. و بر آن جانب رود که سوی افغان شال است، در میان آن درختان تا آن دیوارهای آسیا، بسیار استران سلطانی بسته و آخورها را کنار هم ساخته و چادرها برپا کرده و بی‌خیال نشسته بودند. آن هم خطا بود؛ که در راه گذرِ سیل بودند. پلِ بامیان در آن روزگار این‌چنین نبود بل که پلی بود قوی با ستون‌های استوار و پشتوانه‌های نیرومند، اندکی کوتاه، و بر آن دو ردیف دکان در برابر یکدیگر؛ چنان‌که اکنون است. و چون از سیل تباه شد، عبویه‌ی بازرگان، آن مرد پارسای نیکوکار – خدا بیامرزدش – چنین پلی ساخت؛ یک دهنه به این نیکویی و زیبایی، و اثرِ نیکو ماندنی است و از مردم چنین چیزها می‌ماند. باران در پسینگاهان چنان شد که همانندش را به یاد نداشتند و تا دیری پس از نماز خفتن پیوسته می‌بارید و پاسی از شب گذشته، سیلی در رسید که پیران کهن اقرار کردند چنین سیلی را به یاد نمی‌آرند. و با درختان بسیاری که از بیخ برکَنده و با خود می‌آورد، ناگهان سر رسید. گله‌داران جَستند و جان به در بردند و نیز استرداران. و سیل گاوان و استران را در ربود و به پل رسید و گذر تنگ بود. چگونه ممکن می‌شد که آن‌همه گِل‌ولای و درخت و چارپا یکباره بتوانند بگذرند؟ و دهانه بسته شد؛ چنان‌که آب راهِ گذر نداشت و بر روی پل افتاد و دنباله‌ی سیل، همچون لشکر آشفته، از راه می‌رسید و آب از بستر رودخانه بالا زد و در بازارها روان شد و به بازار صرافان رسید و خسارت‌های بسیار به بار آورد، و بزرگ‌ترین هنرش این که پل را با دکان‌ها از جا برکند و راه خود را دریافت و کاروانسراهای زیادی را که در راهش بودند ویران کرد و بازارها همه از بین رفتند و آب تا زیرِ بارویِ قلعه آمد؛ چنان‌که در قدیم و پیش از روزگار یعقوب لیث بود. و این سیل بزرگ چندان به مردم زیان رساند که هیچ حسابگری از پسِ اندازه‌های‌اش برنمی‌آید. و دیگر روز، مردم در دو سوی رود به تماشا ایستاده بودند و چیزی به ظهر نمانده سیل از پا افتاد. ابوالفضل_بیهقی تاریخ_بیهقی @khialatesarzadeh

عکس‌های قدیمی‌مان خیلی گول‌زننده‌اند، آدم فکر می‌کند در آن عکس‌ها زندگی می‌کند، درصورتی که اینطور نیست، شخصی که ما در این عکس‌ها نگاهش می‌کنیم، دیگر وجود ندارد و او هم اگر می‌توانست ما را ببیند خودش را در ما نمی‌شناخت، می‌گفت: این کیست که اینجور غمگین مرا نگاه می‌کند؟ #ژوزه_ساراماگو @khialatesarzadeh

شاید فلسفه کار دیگری می‌کند: کمکمان می‌کند با چشم بازتری زندگی کنیم. و این «چشم بازتر» گاهی به معنای پذیرفتن چیزی است که نمی‌توان تغییر داد؛ گاهی به معنای مقاومت در برابر چیزی که نباید پذیرفت؛ گاهی به معنای دوست داشتن، بی‌آنکه تضمینی برای ماندن معشوق وجود داشته باشد؛ و گاهی به معنای پذیرفتن اینکه هیچ پاسخی برای بعضی پرسش‌ها وجود ندارد، اما خودِ پرسیدن آنها می‌تواند شیوه زیستن ما را تغییر دهد. مونتنی فلسفه را «مشق مرگ» می‌دانست. اما شاید بتوان گفت اگر کسی مرگ را جدی بگیرد، ناگزیر باید زندگی را جدی‌تر بگیرد. فلسفه، در این معنا، مشق مرگ نیست؛ مشق زندگی است، چون ما را وامی‌دارد بدانیم زندگی‌ای که در حال از دست رفتن است، چگونه باید زیسته شود. سال‌ها پیش، هنگام ترجمه این کتاب، شاید بیش از هر چیز مجذوب این امکان بودم که فلسفه را از فاصله‌ای که میان کتاب و زندگی افتاده بود، دوباره به زندگی نزدیک کنم. امروز، پس از گذشت سال‌ها، این پرسش برایم همچنان تازه است؛ شاید حتی تازه‌تر از آن روزها. زیرا هرچه بیشتر زندگی می‌کنیم، کمتر می‌توانیم وانمود کنیم که پاسخ زندگی را می‌دانیم. شاید آموختن زندگی دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که از ادعای دانستن دست می‌کشیم. و اگر فلسفه چیزی به ما بیاموزد، شاید همین باشد: نه اینکه چگونه زندگی کنیم، بلکه چگونه آن‌قدر بیدار بمانیم که زندگی کردن را از دست ندهیم. #افسانه_نجاتی #تأملات #جستارها #لوک_فری #apprendre_à_vivre https://t.me/kheradvarziha