کنجِ دنج
Open in Telegram
همسایه خیالات سرزده ( جایی دیگر برای باز هم خواندن،دیدن،شنیدن و نوشتن) ابتدای کانال: https://t.me/konjedenjefarhang/752 @afsaneh395
Show more1 582
Subscribers
+224 hours
+47 days
+330 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+15
in 2 channels
August '26
+41
in 3 channels
Get PRO
July '26
+75
in 3 channels
Get PRO
June '26
+64
in 5 channels
Get PRO
May '26
+44
in 2 channels
Get PRO
April '26
+21
in 2 channels
Get PRO
March '26
+6
in 1 channels
Get PRO
February '26
+58
in 6 channels
Get PRO
January '26
+27
in 5 channels
Get PRO
December '25
+58
in 4 channels
Get PRO
November '25
+55
in 4 channels
Get PRO
October '25
+59
in 5 channels
Get PRO
September '25
+84
in 6 channels
Get PRO
August '25
+39
in 4 channels
Get PRO
July '25
+41
in 3 channels
Get PRO
June '25
+29
in 2 channels
Get PRO
May '25
+42
in 5 channels
Get PRO
April '25
+39
in 2 channels
Get PRO
March '25
+64
in 2 channels
Get PRO
February '25
+48
in 5 channels
Get PRO
January '25
+81
in 6 channels
Get PRO
December '24
+73
in 4 channels
Get PRO
November '24
+77
in 3 channels
Get PRO
October '24
+107
in 4 channels
Get PRO
September '24
+54
in 3 channels
Get PRO
August '24
+67
in 2 channels
Get PRO
July '24
+109
in 3 channels
Get PRO
June '24
+120
in 5 channels
Get PRO
May '24
+110
in 5 channels
Get PRO
April '24
+125
in 1 channels
Get PRO
March '24
+104
in 7 channels
Get PRO
February '24
+95
in 3 channels
Get PRO
January '24
+67
in 4 channels
Get PRO
December '23
+62
in 4 channels
Get PRO
November '23
+45
in 2 channels
Get PRO
October '23
+94
in 6 channels
Get PRO
September '23
+115
in 0 channels
Get PRO
August '23
+101
in 0 channels
Get PRO
July '23
+77
in 0 channels
Get PRO
June '23
+71
in 0 channels
Get PRO
May '23
+69
in 0 channels
Get PRO
April '23
+76
in 0 channels
Get PRO
March '23
+64
in 0 channels
Get PRO
February '23
+121
in 0 channels
Get PRO
January '23
+53
in 0 channels
Get PRO
December '22
+48
in 0 channels
Get PRO
November '22
+41
in 0 channels
Get PRO
October '22
+224
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 09 September | +2 | |||
| 08 September | +2 | |||
| 07 September | +2 | |||
| 06 September | +1 | |||
| 05 September | 0 | |||
| 04 September | +2 | |||
| 03 September | +2 | |||
| 02 September | +2 | |||
| 01 September | +2 |
Channel Posts
🎧 سخنان دکتر #پرویز_ناتل_خانلری
فردوسی، شاهنامه و فرهنگ ایران
دانشگاه مشهد (۲۳ تیر ۱۳۵۴)
📚@FarhangDoostan
| 2 | No text... | 100 |
| 3 | No text... | 139 |
| 4 | No text... | 122 |
| 5 | هوش مصنوعی چیزی را از هیچ نمیآفریند. آنچه امروز «تولید تازه» مینامیم، بر شانهی انبوهی از آثار انسانی ایستاده است: ترانههایی که انسانها سرودهاند، موسیقیهایی که انسانها ساختهاند، صداهایی که انسانها با بدن خود تولید کردهاند.
پس وقتی ماشین یک ترانهی تازه میسازد، در واقع با حافظهی موسیقایی بشر کار میکند.
این حافظه عظیم، بینام و بیصدا، حاصل قرنها آفرینش انسانی است.
اینجاست که پرسش دیگری شکل میگیرد:
اگر ماشین از حافظهی ما میآموزد، چه چیزی را به ما بازمیگرداند؟
و مرز میان الهام، تقلید، بازترکیب و آفرینش کجاست؟
این پرسش بهویژه وقتی جدی میشود که صدای یک خوانندهی واقعی، سبک یک آهنگساز یا شیوهی خاصی از خواندن بتواند بدون رضایت صاحب اثر بازسازی شود.
در اینجا دیگر تنها با مسئلهی زیباییشناسی روبهرو نیستیم؛ مسئلهی اخلاق و حق مؤلف نیز وارد میشود.
اما حتی این مسئله هم شاید عمیقترین آسیب نباشد.
شاید بزرگترین خطر، نه تولید موسیقی بد، بلکه تولید بینهایت موسیقی خوب باشد.
در گذشته ساختن یک ترانه زمان میبرد. کسی باید مینوشت، کسی آهنگ میساخت، نوازندگان تمرین میکردند، خواننده میخواند، ضبط انجام میشد و گاهی ماهها و سالها طول میکشید تا اثری شکل بگیرد.
حالا فاصلهی میان «میخواهم چنین ترانهای وجود داشته باشد» و «این ترانه وجود دارد» میتواند بسیار کوتاه شود.
و وقتی تولید تقریباً بیهزینه و بیوقفه شود، جهان با کمبود موسیقی روبهرو نخواهد بود.
با فراوانیِ موسیقی روبهرو خواهد شد.
هزاران ترانهی عاشقانه.
هزاران قطعهی غمگین.
هزاران صدای شبیه فلان خواننده.
هزاران موسیقی برای صبح، شب، تنهایی، مطالعه، رانندگی، گریه و خواب.
در چنین جهانی شاید موسیقی دیگر کمیاب نباشد؛ توجه ما کمیاب شود.
و اینجاست که ارزش یک اثر ممکن است از زیبایی آن به چیز دیگری منتقل شود: به اینکه چه کسی آن را زندگی کرده است.
شاید در آینده، آنچه یک ترانه را ارزشمند میکند این نباشد که ماشین چگونه آن را ساخته، بلکه این باشد که انسانی چه چیزی را برای ساختن آن از سر گذرانده است.
با این همه، نباید در دام نوستالژی افتاد.
فناوری همیشه شکل هنر را تغییر داده است. ضبط صدا، سینما، عکاسی، سینتیسایزر، نمونهبرداری و ابزارهای دیجیتال، هرکدام زمانی تهدیدی برای شکلهای پیشین آفرینش تلقی میشدند.
هوش مصنوعی نیز الزاماً پایان موسیقی انسانی نیست.
شاید برعکس، بتواند امکانات تازهای برای موسیقی ایجاد کند؛ به هنرمندی که توانایی نوازندگی ندارد امکان تجربه بدهد، به آهنگسازی ابزارهای تازه بدهد، یا میان صداها و فرهنگهایی که پیش از این کمتر با یکدیگر گفتوگو میکردند، پیوند برقرار کند.
مسئله خودِ ابزار نیست.
مسئله لحظهای است که ابزار جای تجربه را میگیرد.
وقتی فناوری به هنرمند کمک میکند، هنوز انسانی در مرکز آفرینش ایستاده است.
اما وقتی انسان فقط چند کلمه وارد میکند و ماشین تمام مسیر را طی میکند، باید دوباره از خود بپرسیم: در این میان، «آفرینش» دقیقاً کجاست؟
شاید مسئله این نباشد که ماشین خلاق شده است.
شاید مسئله این باشد که انسان دارد از خلاقیت خود فاصله میگیرد.
من هنوز وقتی صدایی را میشنوم که کمی میلرزد، به آن اعتماد بیشتری دارم.
نه به این دلیل که هر صدای انسانی راستگوست و هر صدای مصنوعی دروغگو.
بلکه چون لرزش صدا به من یادآوری میکند که آن سوی آواز، بدنی ایستاده است؛ بدنی که ممکن است خسته باشد، پیر باشد، بترسد، عاشق باشد یا چیزی را از دست داده باشد.
آواز، پیش از آنکه محصول باشد، ردّ زندگی است.
شاید در عصر هوش مصنوعی بیش از همیشه به همین رد نیاز داشته باشیم.
نه برای اینکه ماشین را از موسیقی بیرون کنیم؛
برای اینکه فراموش نکنیم موسیقی چرا در آغاز پدید آمد.
انسان پیش از آنکه موسیقی را تولید کند،
با آن زندگی میکرد.
برای سوگ میخواند.
برای عشق میخواند.
برای رفتن میخواند.
برای ماندن میخواند.
و شاید هنوز عمیقترین پرسش ما این نباشد که:
«آیا ماشین میتواند آواز بخواند؟»
بلکه این باشد:
اگر روزی همهی صداها زیبا باشند، آیا هنوز میتوانیم صدایی را تشخیص دهیم که پشت آن، کسی واقعاً زندگی کرده است؟
#افسانه_نجاتی
#جستارها
#تأملات
#موسیقی_مصنوعی
https://t.me/kheradvarziha | 185 |
| 6 | جستارها و تاملات:
صداهایی از ناکجا
تأملی دربارهی موسیقی، تجربهی انسانی و آفرینش در عصر هوش مصنوعی
افسانه نجاتی
وقتی ترانه ای دلنشین می شنویم دقیقاً چه چیزی ما را تحت تأثیر قرار می دهد؟ کلمهای ؟ شاید صدایی؟ لرزشی ؟ شعفی؟بغضی؟ اما گاهی چیزی فراتر از موسیقی در آن صدا حضور دارد؛ چیزی که نمیتوان به نت و هارمونی و ریتم تقلیلش داد.
میدانیم کسی پشت این صدا زندگی کرده است.
کسی که شاید یک روز عاشق شده، کسی را از دست داده، منتظر مانده، خیانت دیده، مهاجرت کرده، پیر شده یا شبهایی را با خاطرهای که نمیتوانسته از آن بگریزد به صبح رسانده است. حتی اگر هیچیک از اینها را دربارهی خواننده ندانیم، صدای انسان به شکلی عجیب حامل چیزی از بدن و زندگی اوست. نفس کشیدن، مکث کردن، لرزیدن و حتی خطا کردن، بخشی از معنای آواز میشود.
شاید به همین دلیل است که گاهی یک اجرای نهچندان بینقص، بیشتر از اجرایی کاملاً بینقص ما را تحت تأثیر قرار میدهد.
خطا در موسیقی همیشه نقص نیست.
گاهی همان جایی که صدا کمی میشکند، چیزی از انسان آشکار میشود.
حالا تصور کنیم ترانهای را میشنویم که همهچیز در آن درست است: ملودی زیباست، تنظیم دقیق است، صدای خواننده گرم و تأثیرگذار است و کلمات از عشق و فقدان و تنهایی سخن میگویند. اما هیچ انسانی عاشق نشده، هیچکس کسی را از دست نداده و هیچکس این اندوه را زندگی نکرده است.
ترانه وجود دارد، اما تجربهای که باید پشت آن باشد، وجود ندارد.
این یکی از پرسشهای عجیب عصر هوش مصنوعی است.
امروز میتوان از یک مدل مولد خواست ترانهای دربارهی دلتنگی بسازد؛ ترانهای آرام، غمگین، با صدایی مردانه یا زنانه، با حالوهوای موسیقی یک دورهی خاص. ماشین از میلیونها اثر انسانی آموخته است که اندوه چگونه شنیده میشود، انتظار چه آکوردهایی میطلبد، صدای شکسته چگونه ساخته میشود و یک ترانهی عاشقانه معمولاً چگونه پایان مییابد.
و نتیجه میتواند واقعاً زیبا باشد.
شاید حتی بسیار زیبا.
اما زیبایی، تمام مسئله نیست.
پرسش دشوارتر این است: آیا میتوان احساسی را بیان کرد که هرگز تجربه نشده است؟
هوش مصنوعی میتواند نشانههای اندوه را بازسازی کند؛ همانگونه که میتواند نشانههای شادی، عشق، ترس یا امید را بازسازی کند. اما میان «بازسازی نشانههای یک احساس» و «داشتن آن احساس» فاصلهای وجود دارد که هنوز نمیدانیم چگونه باید دربارهاش سخن بگوییم.
ماشین میداند که انسان غمگین چگونه آواز میخواند؛ اما آیا میداند غم چیست؟
این پرسش شاید در نگاه نخست ساده یا حتی انسانمحور به نظر برسد. اما مسئله فقط این نیست که ماشین احساس دارد یا ندارد. مسئله این است که ما تا چه اندازه آمادهایم تجربهی انسانی را با شبیهسازیِ تجربه اشتباه بگیریم.
این خطر از خودِ هوش مصنوعی مهمتر است.
زیرا ممکن است بهتدریج برایمان کافی شود که چیزی شبیه احساس به ما منتقل شود؛ دیگر مهم نباشد این احساس از کجا آمده است.
آنگاه ممکن است ترانهای دربارهی فقدان داشته باشیم که هیچکس در آن فقدانی را زیسته نیست.
عاشقانهای که هیچکس عاشق آن نبوده است.
وداعی که هیچکس با آن وداع نکرده است.
و شاید از همه عجیبتر، صدایی که شبیه صدای انسانی است اما هیچ بدن انسانی پشت آن نیست.
تا امروز، صدا با بدن پیوندی ناگسستنی داشت.
خواننده نفس میکشید تا آواز بخواند. نفسش کم میآمد. گاهی صدا میگرفت. گاهی نت را کمی پایینتر یا بالاتر میخواند. سالها میگذشت و صدا تغییر میکرد. پیری در صدا شنیده میشد، خستگی شنیده میشد، زندگی شنیده میشد.
صدا نوعی اثر انگشت بود.
اما هوش مصنوعی میتواند صدایی بسازد که هیچ زندگینامهای ندارد.
این شاید یکی از مهمترین دگرگونیهای موسیقی در زمانهی ما باشد: جدایی صدا از صاحب صدا.
پیش از این، وقتی صدای خوانندهای را میشنیدیم، صدا به شخصی تعلق داشت. حالا میتوان صدایی داشت که بسیار انسانی است، بیآنکه انسانی صاحب آن باشد.
این اتفاق فقط یک تحول فنی نیست.
چیزی در تعریف ما از «حضور» تغییر میکند.
ممکن است روزی برسد که صدایی را بشنویم و دیگر نپرسیم چه کسی آن را خوانده است؛ همانطور که امروز هنگام دیدن تصویری ساختهشده با ماشین، گاهی فراموش میکنیم بپرسیم چه کسی آن را دیده، زیسته یا تجربه کرده است.
شاید در آینده مسئله دیگر این نباشد که آیا ماشین میتواند آواز بخواند.
البته که میتواند.
مسئله این است که آیا ما هنوز برای شنیدن آواز، به یک زندگی در پشت آن نیاز داریم؟
از سوی دیگر، مسئلهی دیگری نیز وجود دارد که نمیتوان از آن گذشت. | 142 |
| 7 | دموکراسی اخلاقی در فضای روشنفکری
درباره آسیبشناسی فضای روشنفکری
#سعید_مدنی
@mosighi_andishe | 203 |
| 8 | ▪️النی کارایندرو؛ آهنگساز نامدار یونانی، برخی از کارهایش، خصوصا آنهایی که برای فیلمهای تئو آنجلو پلوس ساخته را بهصورت زنده در شبکه تلویزیونی، با پیانو مینوازد.
@khialatesarzadeh | 156 |
| 9 | متن بیهقی از توصیف بارانکیخرد شروع میشود تا دلهره سیلاب و خود سیلاب تا ازپاافتادگیاش... یکی از عجیبترین و زیباترین توصیفهای سیل در ادبیات فارسی.
سیل غزنین
روز شنبه میان دو نماز، بارانکی خُردخُرد میبارید؛ چندان که زمین را اندکی تر میکرد و گروهی از گلهداران در بستر رود غزنین فرود آمده و گاوها را آنجا نگه داشته بودند. هرچه گفتند از آنجا برخیزید که در راهِ گذرِ سیل ماندن خطاست، فرمان نمیبردند تا باران قویتر شد. پس، کاهلانه برخاستند و خویشتن را به پای دیوارهایی افکندند که به کوی آهنگران پیوسته است و پناهگاهی پیدا کردند که آن هم خطا بود، اما آرامیدند. و بر آن جانب رود که سوی افغان شال است، در میان آن درختان تا آن دیوارهای آسیا، بسیار استران سلطانی بسته و آخورها را کنار هم ساخته و چادرها برپا کرده و بیخیال نشسته بودند. آن هم خطا بود؛ که در راه گذرِ سیل بودند.
پلِ بامیان در آن روزگار اینچنین نبود بل که پلی بود قوی با ستونهای استوار و پشتوانههای نیرومند، اندکی کوتاه، و بر آن دو ردیف دکان در برابر یکدیگر؛ چنانکه اکنون است. و چون از سیل تباه شد، عبویهی بازرگان، آن مرد پارسای نیکوکار – خدا بیامرزدش – چنین پلی ساخت؛ یک دهنه به این نیکویی و زیبایی، و اثرِ نیکو ماندنی است و از مردم چنین چیزها میماند.
باران در پسینگاهان چنان شد که همانندش را به یاد نداشتند و تا دیری پس از نماز خفتن پیوسته میبارید و پاسی از شب گذشته، سیلی در رسید که پیران کهن اقرار کردند چنین سیلی را به یاد نمیآرند. و با درختان بسیاری که از بیخ برکَنده و با خود میآورد، ناگهان سر رسید. گلهداران جَستند و جان به در بردند و نیز استرداران. و سیل گاوان و استران را در ربود و به پل رسید و گذر تنگ بود. چگونه ممکن میشد که آنهمه گِلولای و درخت و چارپا یکباره بتوانند بگذرند؟ و دهانه بسته شد؛ چنانکه آب راهِ گذر نداشت و بر روی پل افتاد و دنبالهی سیل، همچون لشکر آشفته، از راه میرسید و آب از بستر رودخانه بالا زد و در بازارها روان شد و به بازار صرافان رسید و خسارتهای بسیار به بار آورد، و بزرگترین هنرش این که پل را با دکانها از جا برکند و راه خود را دریافت و کاروانسراهای زیادی را که در راهش بودند ویران کرد و بازارها همه از بین رفتند و آب تا زیرِ بارویِ قلعه آمد؛ چنانکه در قدیم و پیش از روزگار یعقوب لیث بود. و این سیل بزرگ چندان به مردم زیان رساند که هیچ حسابگری از پسِ اندازههایاش برنمیآید. و دیگر روز، مردم در دو سوی رود به تماشا ایستاده بودند و چیزی به ظهر نمانده سیل از پا افتاد.
ابوالفضل_بیهقی
تاریخ_بیهقی
@khialatesarzadeh | 294 |
| 10 | عکسهای قدیمیمان خیلی گولزنندهاند، آدم فکر میکند در آن عکسها زندگی میکند، درصورتی که اینطور نیست، شخصی که ما در این عکسها نگاهش میکنیم، دیگر وجود ندارد و او هم اگر میتوانست ما را ببیند خودش را در ما نمیشناخت، میگفت: این کیست که اینجور غمگین مرا نگاه میکند؟
#ژوزه_ساراماگو
@khialatesarzadeh | 205 |
| 11 | No text... | 171 |
| 12 | No text... | 166 |
| 13 | شاید فلسفه کار دیگری میکند: کمکمان میکند با چشم بازتری زندگی کنیم.
و این «چشم بازتر» گاهی به معنای پذیرفتن چیزی است که نمیتوان تغییر داد؛ گاهی به معنای مقاومت در برابر چیزی که نباید پذیرفت؛ گاهی به معنای دوست داشتن، بیآنکه تضمینی برای ماندن معشوق وجود داشته باشد؛ و گاهی به معنای پذیرفتن اینکه هیچ پاسخی برای بعضی پرسشها وجود ندارد، اما خودِ پرسیدن آنها میتواند شیوه زیستن ما را تغییر دهد.
مونتنی فلسفه را «مشق مرگ» میدانست. اما شاید بتوان گفت اگر کسی مرگ را جدی بگیرد، ناگزیر باید زندگی را جدیتر بگیرد.
فلسفه، در این معنا، مشق مرگ نیست؛ مشق زندگی است، چون ما را وامیدارد بدانیم زندگیای که در حال از دست رفتن است، چگونه باید زیسته شود.
سالها پیش، هنگام ترجمه این کتاب، شاید بیش از هر چیز مجذوب این امکان بودم که فلسفه را از فاصلهای که میان کتاب و زندگی افتاده بود، دوباره به زندگی نزدیک کنم. امروز، پس از گذشت سالها، این پرسش برایم همچنان تازه است؛ شاید حتی تازهتر از آن روزها.
زیرا هرچه بیشتر زندگی میکنیم، کمتر میتوانیم وانمود کنیم که پاسخ زندگی را میدانیم.
شاید آموختن زندگی دقیقاً از جایی آغاز میشود که از ادعای دانستن دست میکشیم.
و اگر فلسفه چیزی به ما بیاموزد، شاید همین باشد:
نه اینکه چگونه زندگی کنیم،
بلکه چگونه آنقدر بیدار بمانیم که زندگی کردن را از دست ندهیم.
#افسانه_نجاتی
#تأملات
#جستارها
#لوک_فری
#apprendre_à_vivre
https://t.me/kheradvarziha | 1 |
| 14 | جستارها و تاملات:
فلسفه، مشق زندگی
افسانه نجاتی
بعضی کتابها را سالها بعد، وقتی از نخستین مواجهه با آنها فاصله گرفتهایم، بهتر میفهمیم. گویی کتاب در لحظهای که خوانده میشود هنوز تمام نشده است؛ بخشی از آن در حافظه میماند، بخشی در تجربههای بعدی زندگی دوباره خوانده میشود و گاهی جملهای که زمانی ساده از کنارش گذشتهایم، سالها بعد ناگهان معنای دیگری پیدا میکند.
«Apprendre à vivre» ــ «آموختنِ زندگی کردن» ــ از همین کتابهاست.
من عنوان «فلسفه، مشق زندگی» را برای ترجمهی فارسی آن برگزیدم. شاید به این دلیل که در زبان فارسی، «آموختن» اندکی رنگ تعلیم و آموزش دارد، اما «مشق» چیزی بیش از یادگیری است؛ تکرار است، تمرین است، خطا کردن و دوباره از نو آغاز کردن. زندگی را نمیتوان یکبار آموخت و بعد، با خیالی آسوده، آن را به پایان رساند. زندگی بیشتر شبیه مشقی است که هر روز باید دوباره نوشت.
لوک فری در این کتاب به یکی از قدیمیترین پرسشهای فلسفه بازمیگردد: فلسفه به چه کار ما میآید؟
پرسشی که در روزگار ما شاید از همیشه ضروریتر باشد. ما در جهانی زندگی میکنیم که اطلاعات بیوقفه بر سرمان فرود میآید، اما دانستن الزاماً به فهمیدن منجر نمیشود؛ ارتباطات بیشتر شده، اما نزدیکی همیشه بیشتر نشده است؛ آزادیهای فردی گسترش یافته، اما پرسش از معنای این آزادیها همچنان پابرجاست. فناوری، جهان را کوچکتر کرده است، اما هنوز به ما نیاموخته است که با این جهان کوچکتر چگونه زندگی کنیم.
شاید به همین دلیل است که فری فلسفه را از آسمان مفاهیم پایین میآورد و دوباره به زمین زندگی برمیگرداند.
او مسیر اندیشه غربی را از یونان باستان و رواقیون تا مسیحیت، اومانیسم، فلسفه مدرن و سرانجام نیچه و ساختارشکنی دنبال میکند. اما این تاریخ فلسفه برای او صرفاً تاریخ نظریهها نیست. هر دوره پاسخی است به یک اضطراب انسانی: ترس از مرگ، رنج، بیمعنایی، بیثباتی جهان و میل به یافتن چیزی که بتوان به آن تکیه کرد.
در فلسفه رواقی، آرامش از پذیرفتن نظم جهان و تمایز میان آنچه در اختیار ماست و آنچه نیست، حاصل میشود. مسیحیت پاسخی دیگر به مسئله مرگ و رستگاری میدهد و امید به جاودانگی را در مرکز قرار میدهد. اومانیسم، انسان را دوباره در مرکز مینشاند. مدرنیته اعتماد بیشتری به عقل و آزادی انسان پیدا میکند و نیچه، با زیر سؤال بردن بسیاری از ارزشهای به ارث رسیده، زمین زیر پای این اطمینانها را میلرزاند.
این سیر، در واقع، داستان تغییر پاسخ ما به یک پرسش واحد است: چگونه میتوان زندگی کرد؟
شاید تفاوت فلسفه با بسیاری از دانشها همینجا باشد. دانش میتواند به ما بگوید جهان چگونه کار میکند؛ فناوری میتواند امکانات بیشتری برای تصرف و تغییر آن در اختیارمان بگذارد؛ اما هیچکدام بهتنهایی پاسخ نمیدهند که با این دانستن و این توانایی، چگونه باید زندگی کنیم.
از همینجا فلسفه به سیاست، جامعه و جهان معاصر نزدیک میشود.
فری از خانواده، حقوق بشر، جامعه اطلاعاتی، آزادی و فردیت سخن میگوید؛ از جهانی که مرزهای قدیمی آن در اثر فناوری و ارتباطات دیجیتال تغییر کردهاند. مسئله فقط این نیست که فناوری چه چیزهایی را ممکن کرده است؛ مسئله این است که این امکانات تازه، چه چیزی از انسان و شیوه زیستن او میخواهند.
و شاید یکی از مهمترین پرسشهای کتاب همین باشد:
ما چگونه جهانی را برای زندگی فرزندانمان میخواهیم؟
این پرسش در ظاهر درباره آینده است، اما در حقیقت درباره اکنون ماست. هر جهانی که امروز میسازیم، دیر یا زود به میراث کسانی تبدیل خواهد شد که بعد از ما میآیند.
فری در خوانش خود از نیچه، جملهای را برجسته میکند که به نظرم عصارهای از چرخش بزرگ فلسفه به سوی زندگی است: کمی کمتر امید داشتن و کمی بیشتر عشق ورزیدن.
این تعبیر مرا به یاد فاصلهای میاندازد که میان «منتظر زندگی بودن» و «زندگی کردن» وجود دارد. امید، اگر تنها به آیندهای موکول شود که هنوز نیامده، ممکن است زندگی اکنون را به تعویق بیندازد. شاید عشق، برعکس، ما را به همین لحظه بازمیگرداند؛ به جهان محسوس، به دیگری، به بدن، به طبیعت و به شکنندگی زمان.
از این منظر، فلسفه دیگر مجموعهای از پاسخهای قطعی نیست. شاید بیشتر هنرِ درست پرسیدن باشد؛ توانایی ایستادن در برابر آنچه بدیهی به نظر میرسد و پرسیدن اینکه آیا واقعاً چنین است.
و اینجاست که عنوان فرانسوی کتاب برای من معنای عمیقتری پیدا میکند: Apprendre à vivre.
آموختنِ زندگی کردن.
نه اینکه فلسفه نسخهای برای خوشبختی در اختیار ما بگذارد. نه اینکه به ما وعده دهد اگر چند مفهوم را بیاموزیم، دیگر از رنج، فقدان، تنهایی یا مرگ در امان خواهیم بود. چنین وعدهای اساساً با ماهیت زندگی ناسازگار است.
https://t.me/kheradvarziha | 1 |
| 15 | اگر زندگى کلاف نخى باشد… من آنرا باز کرده مىبینم. کاملا گسترده و صاف. پیچ و تابش نمىدهم و رشتههایش را به دست و پایم نمىبندم. براى همین است که عدهاى را دوست مىدارم و عدهاى را دوست نمىدارم. اما به کسی کینه ندارم. آمادهام که به دیگران کمک کنم، زیرا دلیلى نمىبینم که از این کار سرباز زنم.
هوا و آفتاب و عشق و غذا و علم و مرگ و حیات و کوهها را مىپسندم و به آنها دل مىبندم. به هرچیز قانعم، اما آن قناعتی که نتیجهى تصور خاص من از زندگى است.
ملکوت
#بهرام_صادقی | 166 |
| 16 | شاید فلسفه کار دیگری میکند: کمکمان میکند با چشم بازتری زندگی کنیم.
و این «چشم بازتر» گاهی به معنای پذیرفتن چیزی است که نمیتوان تغییر داد؛ گاهی به معنای مقاومت در برابر چیزی که نباید پذیرفت؛ گاهی به معنای دوست داشتن، بیآنکه تضمینی برای ماندن معشوق وجود داشته باشد؛ و گاهی به معنای پذیرفتن اینکه هیچ پاسخی برای بعضی پرسشها وجود ندارد، اما خودِ پرسیدن آنها میتواند شیوه زیستن ما را تغییر دهد.
مونتنی فلسفه را «مشق مرگ» میدانست. اما شاید بتوان گفت اگر کسی مرگ را جدی بگیرد، ناگزیر باید زندگی را جدیتر بگیرد.
فلسفه، در این معنا، مشق مرگ نیست؛ مشق زندگی است، چون ما را وامیدارد بدانیم زندگیای که در حال از دست رفتن است، چگونه باید زیسته شود.
سالها پیش، هنگام ترجمه این کتاب، شاید بیش از هر چیز مجذوب این امکان بودم که فلسفه را از فاصلهای که میان کتاب و زندگی افتاده بود، دوباره به زندگی نزدیک کنم. امروز، پس از گذشت سالها، این پرسش برایم همچنان تازه است؛ شاید حتی تازهتر از آن روزها.
زیرا هرچه بیشتر زندگی میکنیم، کمتر میتوانیم وانمود کنیم که پاسخ زندگی را میدانیم.
شاید آموختن زندگی دقیقاً از جایی آغاز میشود که از ادعای دانستن دست میکشیم.
و اگر فلسفه چیزی به ما بیاموزد، شاید همین باشد:
نه اینکه چگونه زندگی کنیم،
بلکه چگونه آنقدر بیدار بمانیم که زندگی کردن را از دست ندهیم.
#افسانه_نجاتی
#تأملات
#جستارها
#لوک_فری
#apprendre_à_vivre | 174 |
| 17 | جستارها و تاملات:
فلسفه، مشق زندگی
افسانه نجاتی
بعضی کتابها را سالها بعد، وقتی از نخستین مواجهه با آنها فاصله گرفتهایم، بهتر میفهمیم. گویی کتاب در لحظهای که خوانده میشود هنوز تمام نشده است؛ بخشی از آن در حافظه میماند، بخشی در تجربههای بعدی زندگی دوباره خوانده میشود و گاهی جملهای که زمانی ساده از کنارش گذشتهایم، سالها بعد ناگهان معنای دیگری پیدا میکند.
«Apprendre à vivre» ــ «آموختنِ زندگی کردن» ــ از همین کتابهاست.
من عنوان «فلسفه، مشق زندگی» را برای ترجمهی فارسی آن برگزیدم. شاید به این دلیل که در زبان فارسی، «آموختن» اندکی رنگ تعلیم و آموزش دارد، اما «مشق» چیزی بیش از یادگیری است؛ تکرار است، تمرین است، خطا کردن و دوباره از نو آغاز کردن. زندگی را نمیتوان یکبار آموخت و بعد، با خیالی آسوده، آن را به پایان رساند. زندگی بیشتر شبیه مشقی است که هر روز باید دوباره نوشت.
لوک فری در این کتاب به یکی از قدیمیترین پرسشهای فلسفه بازمیگردد: فلسفه به چه کار ما میآید؟
پرسشی که در روزگار ما شاید از همیشه ضروریتر باشد. ما در جهانی زندگی میکنیم که اطلاعات بیوقفه بر سرمان فرود میآید، اما دانستن الزاماً به فهمیدن منجر نمیشود؛ ارتباطات بیشتر شده، اما نزدیکی همیشه بیشتر نشده است؛ آزادیهای فردی گسترش یافته، اما پرسش از معنای این آزادیها همچنان پابرجاست. فناوری، جهان را کوچکتر کرده است، اما هنوز به ما نیاموخته است که با این جهان کوچکتر چگونه زندگی کنیم.
شاید به همین دلیل است که فری فلسفه را از آسمان مفاهیم پایین میآورد و دوباره به زمین زندگی برمیگرداند.
او مسیر اندیشه غربی را از یونان باستان و رواقیون تا مسیحیت، اومانیسم، فلسفه مدرن و سرانجام نیچه و ساختارشکنی دنبال میکند. اما این تاریخ فلسفه برای او صرفاً تاریخ نظریهها نیست. هر دوره پاسخی است به یک اضطراب انسانی: ترس از مرگ، رنج، بیمعنایی، بیثباتی جهان و میل به یافتن چیزی که بتوان به آن تکیه کرد.
در فلسفه رواقی، آرامش از پذیرفتن نظم جهان و تمایز میان آنچه در اختیار ماست و آنچه نیست، حاصل میشود. مسیحیت پاسخی دیگر به مسئله مرگ و رستگاری میدهد و امید به جاودانگی را در مرکز قرار میدهد. اومانیسم، انسان را دوباره در مرکز مینشاند. مدرنیته اعتماد بیشتری به عقل و آزادی انسان پیدا میکند و نیچه، با زیر سؤال بردن بسیاری از ارزشهای به ارث رسیده، زمین زیر پای این اطمینانها را میلرزاند.
این سیر، در واقع، داستان تغییر پاسخ ما به یک پرسش واحد است: چگونه میتوان زندگی کرد؟
شاید تفاوت فلسفه با بسیاری از دانشها همینجا باشد. دانش میتواند به ما بگوید جهان چگونه کار میکند؛ فناوری میتواند امکانات بیشتری برای تصرف و تغییر آن در اختیارمان بگذارد؛ اما هیچکدام بهتنهایی پاسخ نمیدهند که با این دانستن و این توانایی، چگونه باید زندگی کنیم.
از همینجا فلسفه به سیاست، جامعه و جهان معاصر نزدیک میشود.
فری از خانواده، حقوق بشر، جامعه اطلاعاتی، آزادی و فردیت سخن میگوید؛ از جهانی که مرزهای قدیمی آن در اثر فناوری و ارتباطات دیجیتال تغییر کردهاند. مسئله فقط این نیست که فناوری چه چیزهایی را ممکن کرده است؛ مسئله این است که این امکانات تازه، چه چیزی از انسان و شیوه زیستن او میخواهند.
و شاید یکی از مهمترین پرسشهای کتاب همین باشد:
ما چگونه جهانی را برای زندگی فرزندانمان میخواهیم؟
این پرسش در ظاهر درباره آینده است، اما در حقیقت درباره اکنون ماست. هر جهانی که امروز میسازیم، دیر یا زود به میراث کسانی تبدیل خواهد شد که بعد از ما میآیند.
فری در خوانش خود از نیچه، جملهای را برجسته میکند که به نظرم عصارهای از چرخش بزرگ فلسفه به سوی زندگی است: کمی کمتر امید داشتن و کمی بیشتر عشق ورزیدن.
این تعبیر مرا به یاد فاصلهای میاندازد که میان «منتظر زندگی بودن» و «زندگی کردن» وجود دارد. امید، اگر تنها به آیندهای موکول شود که هنوز نیامده، ممکن است زندگی اکنون را به تعویق بیندازد. شاید عشق، برعکس، ما را به همین لحظه بازمیگرداند؛ به جهان محسوس، به دیگری، به بدن، به طبیعت و به شکنندگی زمان.
از این منظر، فلسفه دیگر مجموعهای از پاسخهای قطعی نیست. شاید بیشتر هنرِ درست پرسیدن باشد؛ توانایی ایستادن در برابر آنچه بدیهی به نظر میرسد و پرسیدن اینکه آیا واقعاً چنین است.
و اینجاست که عنوان فرانسوی کتاب برای من معنای عمیقتری پیدا میکند: Apprendre à vivre.
آموختنِ زندگی کردن.
نه اینکه فلسفه نسخهای برای خوشبختی در اختیار ما بگذارد. نه اینکه به ما وعده دهد اگر چند مفهوم را بیاموزیم، دیگر از رنج، فقدان، تنهایی یا مرگ در امان خواهیم بود. چنین وعدهای اساساً با ماهیت زندگی ناسازگار است. | 176 |
| 18 | 🔘عصر خواندن تمام شده است
گزارش هشداردهنده شماره جدید آتلانتیک حاکی از آنست که جهان دارد وارد عصر پساسواد میشود و این پرسش به میان آمده که آیا تمدن بدون خواندن میتواند به حیات خود ادامه دهد؟
منتشر شده در ۸ جولای ۲۰۲۶
توصیه: این مطلب را نه یکبار، بلکه دوبار بخوانید!
@Cyber_Literacy | 239 |
| 19 | اگر کاری را انجام دهی که به آن باور داری و شکست بخوری، همچنان پیش خودت سربلندی ... ولی اگر به کارت باور نداشته باشی و شکست بخوری، مثل این است که دو بار بمیری ... فوقالعاده غمانگیز است ...
صید ماهی بزرگ
#دیوید_لینچ | 232 |
| 20 | هزارتو، آینه و زمان
نیم نگاهی به جهان بورخس
افسانه نجاتی
سه کلید برای ورود به جهان بورخس
خواندن بورخس گاهی تجربهای متناقض است: متنها کوتاهاند، اما پس از خواندنشان احساس میکنیم از راهرویی بسیار بلند عبور کردهایم.
در نگاه نخست، جهان او پر از چیزهایی به نظر میرسد که از زندگی روزمره دورند: کتابخانههای نامتناهی، نسخههای جعلی، دایرةالمعارفهای خیالی، هزارتوها، آینهها، خوابها و نامهایی که گویی از تاریخ و اسطوره و فلسفه کنار هم آمدهاند. اما اگر کمی درنگ کنیم، درمییابیم که بورخس در اصل دربارهی چیزهایی بسیار آشنا مینویسد: ترس ما از زمان، میل ما به دانستن، ناتوانی ما از در اختیار گرفتن جهان، و پرسش همیشگیِ «من کیستم؟»
برای ورود به آثار او، سه تصویر را میتوان چون سه کلید در دست گرفت:
۱. هزارتو: جهان همیشه از آنچه میپنداریم پیچیدهتر است
در ادبیات معمول، شخصیت در هزارتو گرفتار میشود؛ اما در بورخس، گاهی خودِ زندگی هزارتوست. انتخابها، خاطرهها، کتابها، و حتی مسیر فهمیدن.
هزارتوی بورخسی جایی نیست که فقط راه خروج نداشته باشد؛ جایی است که هر خروجی به راهروی دیگری باز شود.
و شاید به همین دلیل است که بسیاری از داستانهای او پایانِ بسته ندارند؛ نه از سر ابهام، بلکه چون زندگی نیز چنین است.
۲. آینه: آیا ما همان کسی هستیم که تصور میکنیم؟
آینه در جهان بورخس فقط ابزار دیدن نیست؛ ابزار تردید است.
تصویری که در آینه میبینیم هم خود ماست و هم دیگری.
بورخس بارها به این اندیشه بازمیگردد که هر انسان، خواننده، نویسنده یا حتی هر لحظهی زندگی، میتواند نسخهای دیگر از چیزی پیشین باشد. از این رو در آثار او مرز میان اصل و نسخه، واقعیت و خیال، نویسنده و خواننده بارها جابهجا میشود.
۳. زمان: شاید زمان خط مستقیم نباشد
اگر بخواهیم یک دغدغهی پنهانِ بیشتر داستانهای بورخس را نام ببریم، شاید زمان باشد.
اما نه زمانی که ساعت اندازه میگیرد.
زمانِ بورخسی بیشتر شبیه باغی از مسیرهاست؛ مسیری را انتخاب میکنیم، اما مسیرهای دیگر از میان نمیروند؛ فقط از دید ما پنهان میشوند.
برای همین، در آثار او گذشته کاملاً نمیگذرد و آینده کاملاً نرسیده است.
شاید بهترین خوانندهی بورخس کسی نباشد که همهی ارجاعات فلسفی و تاریخی را میشناسد، بلکه کسی باشد که بتواند با پرسشها زندگی کند.
بورخس را نباید مثل نقشه خواند؛ باید مثل شهری ناشناس در آن قدم زد.
و گاهی حتی گم شد!
#افسانه_نجاتی
#تأملات
#جستارها
#بورخس
https://t.me/kheradvarziha | 240 |
