كانال رسمى قلعه بیگ
Open in Telegram
خراسان☆شیروان☆قلعه بیگ ارتباط با ادمین 👇 @Foruzesh_ali افتتاح کانال 20 آذر ماه 1395
Show more1 124
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-530 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
May '26
May '26
+1
in 0 channels
April '26
+1
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+20
in 2 channels
Get PRO
January '26
+11
in 1 channels
Get PRO
December '25
+55
in 19 channels
Get PRO
November '25
+94
in 16 channels
Get PRO
October '25
+40
in 7 channels
Get PRO
September '25
+35
in 8 channels
Get PRO
August '25
+50
in 5 channels
Get PRO
July '25
+35
in 4 channels
Get PRO
June '25
+24
in 4 channels
Get PRO
May '25
+38
in 3 channels
Get PRO
April '25
+41
in 9 channels
Get PRO
March '25
+49
in 6 channels
Get PRO
February '25
+66
in 8 channels
Get PRO
January '25
+70
in 9 channels
Get PRO
December '24
+74
in 5 channels
Get PRO
November '24
+130
in 3 channels
Get PRO
October '24
+55
in 3 channels
Get PRO
September '24
+73
in 5 channels
Get PRO
August '24
+26
in 1 channels
Get PRO
July '24
+39
in 3 channels
Get PRO
June '24
+18
in 1 channels
Get PRO
May '24
+58
in 3 channels
Get PRO
April '24
+42
in 2 channels
Get PRO
March '24
+61
in 7 channels
Get PRO
February '24
+56
in 0 channels
Get PRO
January '24
+48
in 2 channels
Get PRO
December '23
+55
in 1 channels
Get PRO
November '23
+40
in 1 channels
Get PRO
October '23
+50
in 1 channels
Get PRO
September '23
+45
in 0 channels
Get PRO
August '23
+25
in 0 channels
Get PRO
July '23
+39
in 0 channels
Get PRO
June '23
+26
in 0 channels
Get PRO
May '23
+67
in 0 channels
Get PRO
April '23
+63
in 0 channels
Get PRO
March '23
+23
in 0 channels
Get PRO
February '23
+16
in 0 channels
Get PRO
January '23
+58
in 0 channels
Get PRO
December '22
+26
in 0 channels
Get PRO
November '22
+8
in 0 channels
Get PRO
October '22
+8
in 0 channels
Get PRO
September '22
+18
in 0 channels
Get PRO
August '22
+34
in 0 channels
Get PRO
July '22
+32
in 0 channels
Get PRO
June '22
+9
in 0 channels
Get PRO
May '22
+34
in 0 channels
Get PRO
April '22
+34
in 0 channels
Get PRO
March '22
+33
in 0 channels
Get PRO
February '22
+17
in 0 channels
Get PRO
January '22
+26
in 0 channels
Get PRO
December '21
+28
in 0 channels
Get PRO
November '21
+16
in 0 channels
Get PRO
October '21
+49
in 0 channels
Get PRO
September '21
+65
in 0 channels
Get PRO
August '21
+33
in 0 channels
Get PRO
July '21
+29
in 0 channels
Get PRO
June '21
+28
in 0 channels
Get PRO
May '21
+20
in 0 channels
Get PRO
April '21
+27
in 0 channels
Get PRO
March '21
+36
in 0 channels
Get PRO
February '21
+33
in 0 channels
Get PRO
January '21
+48
in 0 channels
Get PRO
December '20
+599
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 28 May | +1 | |||
| 27 May | 0 | |||
| 26 May | 0 | |||
| 25 May | 0 | |||
| 24 May | 0 | |||
| 23 May | 0 | |||
| 22 May | 0 | |||
| 21 May | 0 | |||
| 20 May | 0 | |||
| 19 May | 0 | |||
| 18 May | 0 | |||
| 17 May | 0 | |||
| 16 May | 0 | |||
| 15 May | 0 | |||
| 14 May | 0 | |||
| 13 May | 0 | |||
| 12 May | 0 | |||
| 11 May | 0 | |||
| 10 May | 0 | |||
| 09 May | 0 | |||
| 08 May | 0 | |||
| 07 May | 0 | |||
| 06 May | 0 | |||
| 05 May | 0 | |||
| 04 May | 0 | |||
| 03 May | 0 | |||
| 02 May | 0 | |||
| 01 May | 0 |
Channel Posts
اوضاع را درست خواهد کرد
خدایی که برای لبخند گلی
آسمان را می گریاند.
🌸🍃کانال رسمی قلعه بیگ
@GhaleBeig
| 2 | 415_84899942695443.mp3 | 185 |
| 3 | دعای روز دهم ماه مبارک رمضان
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهمّ اجْعلنی فیهِ من المُتوكّلین علیكَ
واجْعلنی فیهِ من الفائِزینَ لَدَیْكَ واجْعلنی
فیهِ من المُقَرّبینَ الیكَ
بإحْسانِكَ یاغایَةَ الطّالِبین
🍃🌸🍃🌹🍃🌸🍃
پروردگارا :
در این روز مرا از توکل کنندگان به خودت قرار ده و مرا از رستگاران در گاهت قرار داده و از نزدیکان خود گردان ، با لطف تو ای نهایت جویندگان.
🌸🍃کانال رسمی قلعه بیگ
@GhaleBeig | 180 |
| 4 | sticker.webp | 214 |
| 5 | #حوریه
#قسمت_۱۳۰
نفس عمیقی کشیدم و حرف آخرم رو زدم به امید اینکه بابا که تو آشپزخونه بود هم بشنوه...
+یک روزی هاشم منو از شما گرفت و باعث شد سیزده سال از هم دور باشیم... شاید بی نهایت بابت این موضوع ازتون دلگیر باشم، اما تو تمام این سال ها سعی کردم درکتون کنم و گذشته رو فراموش کنم... اما امروز... شما با دست خودتون من رو از خودتون دور کردید.. به خواست خودتون پشتم رو خالی کردید...تو بد جایی تنهام گذاشتید... این حق من نبود، اینو من هرگز فراموش نمیکنم و بابتش نمیتونم ببخشمتون..حرفم رو زدم و بدون اینکه منتظر جوابی باشم ساکم رو برداشتم و با قدم های بلند از خونه بیرون زدم. دلم داشت از غصه میترکید ،اما نمیخواستم گریه کنم...
سوار ماشین که شدم بی اختیار اشک نشست روی گونه ام،نگاهم رو به بیرون دوختم تا خسرو متوجه گریه ام نشه... کمی بعد خسرو با محبت گفت:گریه نکن... میرم با پدرت صحبت...
پریدم وسط حرفش و گفتم:لازم نیست... گفتنی ها رو گفتم.. دیگه نمیخوام در موردش حرف بزنم...
ماشین که جلوی خونه ی خسرو از حرکت ایستاد بی حوصله پیاده شدم و گفتم خدا بخواد کلید ها رو از مادرت گرفتی؟باز نیاد ی شر دیگه بندازه گردنمون..
خسرو شرمنده گفت:ببخش... نگران نباش، قفل ها رو عوض کردم...یکم دست و بالم باز بشه خونه رو هم عوض میکنم...
بی حوصله وارد خونه شدم، خسته بودم و نیاز به یک خواب آروم داشتم،از خسرو آرامبخش گرفتم و وارد اتاق شدم و با همون لباس بیرون روی تشک دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم.
با خودم گفتم اگه بابا و خاتون برن، تمام پل های پشت سرم خراب شده... خودم هم باید بعد تعطیلات برمیگشتم بندر، به هرحال به مدرسه تعهد داشتم و درست نبود آخر سال تحصیلی کارم رو رها کنم...انقدر فکر و خیال کردم که وقتی چشمم گرم شد و خوابم برد هوا تاریک شده بود و صدای جیرجیرک ها به گوش میرسید... بعد مدت ها صدقه سر قرصی که خورده بودم تونستم کمی بخوابم...
چشم که باز کردم هوا تازه داشت روشن میشد، با غصه از جا بلند شدم و سرکی به بیرون کشیدم، خسرو تو سالن خواب بود و سالن خونه حسابی بهم ریخته بود، لامپ آشپزخونه رو روشن کردم تا سالن کمی روشن بشه و برای فرار از فکر و خیال مشغول جمع کردن لباس ها و ظرف های کثیف شدم...
بعدم راهی آشپزخونه شدم و در رو بستم تا سر و صدا خسرو رو بیدار نکنه...
تا موعد بیدار شدن خسرو فقط کار کردم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم... اما به خودم که نمیتونستم دروغ بگم، بدجور دلم شکسته بود... از پدری که بدجایی پشتم رو خالی کرده بود...
سرم گرم پاک کردن گاز بود که در آشپزخونه باز شد و خسرو با شگفتی داخل شد حوری! از کی بیداری؟ چرا انقدر از خودت کار کشیدی؟
خسته از کارهایی که کرده بودم تکیه دادم به دیوار و گفتم:خوابم نمیبرد دیگه، اگه بیکار میموندم خل میشدم...
خسرو گفت:غصه نخور ... همه چی درست میشه...
به این فکر کردم که این مرد ارزشش رو داشت که خانواده ام رو از دست بدم؟ جوابی براش نداشتم... حداقل اون لحظه جواب قطعی برای سوالم نداشتم...بودن کنار خسرو خوب بود، با وجود تمام غصه هایی که به دلم بود خسرو خوب بلد بود حالم رو بهتر کنه، از همون روز هم کار رو به همکارش سپرد و بیشتر روز کنار من بود. ...سه روزی از بودنم تو خونه ی خسرو گذشته بود و تعطیلات رو به اتمام بود. تو اون مدت هر روز به فهیم و حنیفه سر میزدم. خسرو صبح موقع رفتن به مغازه منو میبرد خونه ی فهیم یا حنیفه، بعد خودش میرفت مغازه و عصر میومد دنبالم و میرفتیم خونه... میگفت تنها نمونی برات بهتره، کمتر فکر و خیال میکنی...
فهیم و حنیفه هم عین فرشته های شونه چپ و راست بودند... حنیفه میگفت اشتباه کردی که رو حرف پدرت حرف زدی و دلخورش کردی. میگفت حتی اگه خسرو رو دوست داشتی میتونستی راهی پیدا کنی که هم خسرو رو داشته باشی ،هم نذاری پدرت از دستت دلگیر بشه! فهیم اما میگفت بهترین کار رو کردی! وقتی یکی حرف غیر منطقی میزنه نباید به حرفش گوش بدی. حالا چه پدرت باشه چه هرکسی دیگه! بحث که به اینجا کشیده میشد حنیف و فهیم با هم بحث میکردن و تا صدام رو بالا نمیبردم، ول کن نبودن... حنیفه میگفت تو با حرفهات این دخترو به اینجا کشوندی و فهیم میگفت اگه به تو بود حوری هنوز زن هاشم بود، چون آقاش صلاح دیده بود! شب چهارمی بود که تو خونه ی خسرو بودم، خسرو تمام تلاشش رو میکرد تا احساس راحتی داشته باشم، اما من هنوز معذب بودم...
بشقاب خورشت رو گذاشتم وسط سفره و رو به خسرو گفتم"باید برگردم بندر،سال تحصیلی هنوز تموم نشده، درست نیست وسط سال بچه ها رو رها کنم مخصوصا که تو این شرایط نمیتونن معلم جایگزین پیدا کنن...
خسرو سری تکون داد و گفت:غصه نخور، خودم میبرمت. بعد سیزده، مغازه رو میدم دست شریکم... با هم میریم..
#ادامه_دارد...
🌸🍃کانال رسمی قلعه بیگ
@GhaleBeig | 244 |
| 6 | #حوریه
#قسمت_۱۲۹
میدونستم اگه این حرف ها رو به حنیفه میزدم سفت و سخت میگفت باید به حرف بابات گوش کنی، اما فهیم میگفت حالا که پدرت بی دلیل افتاده سر لج و لجبازی، توام هرکاری به صلاحت هست رو انجام بده...
کمی پیش فهیم نشستم و بعد غروب برگشتم خونه....
به محض اینکه وارد خونه شدم چشمم به ماشین بابا افتاد، در صندوق عقبش باز بود و ساک بابا و خاتون تو صندوق عقب بود...با تعجب داخل شدم، مادرجون با غصه تو سالن نشسته بود و ریز ریز گریه میکرد، سلامی کردم و گفتم:مادرجون، گریه میکنی چرا؟
همون لحظه خاتون همونطور که ستاره رو بغل گرفته بود وارد سالن شد. لباس بیرون پوشیده بود، ستاره رو که گریه میکرد به سمتم گرفت و گفت:برو وسایلت رو جمع کن، برمیگردیم بندر...
لرز افتاد به جونم، ستاره رو بوسیدم و گفتم:مگه قرار نبود تا آخر تعطیلات بمونیم؟
خاتون اخمی کرد و گفت:نباید حتما تا آخر تعطیلات بمونیم.بابات کار داره، خونه هم خیلی وقته خالیه،امنیت نداره... بریم بهتره..
میدونستم هدفشون چیه، میخواستن برگردیم بندر به خیال اینکه فکر خسرو از سر من بیرون بره...
ستاره رو زمین گذاشتم و گفتم:من نمیام، حداقل تا تکلیف زندگیم مشخص نشده نمیام...
خاتون با حرص گفت تکلیف کدوم زندگی؟ تکلیفت مگه روشن نیست؟
+نه! تکلیف زندگی من روشن نیست... من و خسرو بهم محرمیم. منم بدون اجازه ی شوهرم جایی نمیام.
صدای گرفته ی بابا به گوشم رسید:پس تصمیمت جدیه!
کلافه نگاهش کردم، هرگز درک نمیکردم این حجم از لجبازی و خودخواهی رو... سرم رو پایین انداختم و گفتم:من به اندازه ی کافی در مورد این موضوع باهاتون صحبت کردم بابا، الانم مشخصه میخوام چیکار کنم... باقیش به شما مربوطه، اگه بمونید و حمایتم کنید و تو این راه همراهم باشید تا ابد مدیون شمام... اگه برید و بخوایید از دختری که سیزده سال نتونستید براش پدری کنید بگذرید هم درکتون میکنم.. به هرحال من اونقدرم تو زندگی شما مهم نیستم که برای از دست ندادنم دست به هرکاری بزنید..
بابا با اعتراض گفت:حرف بیخود نزن، خودت میدونی چقدر دوستت داریم.
دلخور گفتم:بله، میدونم... انقدر دوستم دارید که راهی رو جلوی پام گذاشتید تا شرم رو از سرتون کم کنید. وقتی شما با خودخواهی میخوایید حرف خودتون رو به کرسی بنشونید، از من انتظار نداشته باشید زندگیم رو به خاطر شما خراب کنم. الانم وسایلم رو جمع میکنم میرم خونه ی شوهرم، برای اجازه ی عقد دائم اومدید قدمتون رو چشم،نیومدید هم قطعا میتونم از دادگاه نامه بگیرم...آب پاکی رو روی دست بابا ریختم و بی توجه به صدا زدن های مادرجون به سمت اتاق رفتم و خیلی سریع ساکی که هنوز کامل بازش نکرده بودم رو بستم و تلفن تو راهرو رو برداشتم و به خونه ی خسرو زنگ زدم، جواب که نداد شماره ی مغازه اش رو گرفتم و تا صداش رو شنیدم گفتم:میتونی بیای دنبالم؟
خسرو نگران گفت:سلام... چیزی شده؟ خوبی؟
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم جلوی گریه ام رو بگیرم:خوبم... همین الان میتونی بیای؟
+باشه، تا ده دقیقه ی دیگه اونجام...
تشکر کردم و تلفن رو گذاشتم،نمیخواستم کسی رو ببینم و با کسی حرف بزنم، مخصوصا که میدونستم مادرجون و آقاجون تلاش میکنن نظر من رو عوض کنن...برای همین به سرویس بهداشتی پناه بردم و ده دقیقه بعدش وقتی صدای زنگ خونه به صدا دراومد سریع بیرون رفتم...
صدای بلند بابا رو که شنیدم ،بدون برداشتن ساکم دویدم تو حیاط
بابا با خسرو جروبحث میکرد و خسرو سعی میکرد با ملایمت صدای بابا رو پایین بیاره..
+واسه چی اومدی؟ چرا دست از سر زندگی من و دخترم برنمیداری؟عموت زندگی ما رو نابود کرد، حالا نوبت توئه؟خسرو با ملایمت گفت:آقا محمد، یکبار هم که شده قبول کنید من خسرو ام... همونی که خاتون، همسر شما رو از دست هاشم نجات داد...همونی که نذاشت دست هاشم به دختر شما برسه...صداش رو پایین تر آورد و گفت:همونی که تو تمام این سال ها میدونه عموش چطور فوت شده ،اما سکوت کرده... اینا کافی نیست تا بفهمید من دخترتون رو دوست دارم و میخوام باهاش زندگی کنم؟
بابا ساکت شد، میدونستم حرفی برای گفتن نداره...نیم نگاهی به من انداخت و گفت:میخوای باهاش بری؟
بی تردید گفتم:بله...
چشم بست و سری تکون داد و گفت:خیلی خب. انتخابت رو کردی... بفرما.. برو... ولی هروقت پشیمون شدی این روز رو به خاطر بیار...بعدم با قدم های بلند به سمت سالن برگشت،اشک نشسته روی صورتم رو پاک کردم و به خسرو گفتم کمی صبر کنه تا وسایلم رو بیارم...ساک وسایلم که دم در بود رو برداشتم، دلم میخواست برم و باهاشون خداحافظی کنم ،اما دو دل بودم، در نهایت دل رو به دریا زدم و با مادرجون که از شدت گریه نمیتونست حرف بزنه خداحافظی کردم. ستاره که مدام نق میزد رو بوسیدم و روبه روی خاتون ایستادم که اخم هاش حسابی تو هم بود و حتی نگاهم نمیکرد
#ادامه_دارد....
🌸🍃کانال رسمی قلعه بیگ
@GhaleBeig | 249 |
| 7 | #داستان_حوریه
#قسمت_١٢٩_١٣٠
🌸🍃کانال رسمی قلعه بیگ
@GhaleBeig | 222 |
| 8 | لبخند میزنیم اما
ما کجا شادی کجا ...
🌸🍃کانال رسمی قلعه بیگ
@GhaleBeig | 261 |
| 9 | 427_84855891198704.mp3 | 318 |
| 10 | دعای روز دهم ماه مبارک رمضان
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهمّ اجْعلنی فیهِ من المُتوكّلین علیكَ
واجْعلنی فیهِ من الفائِزینَ لَدَیْكَ واجْعلنی
فیهِ من المُقَرّبینَ الیكَ
بإحْسانِكَ یاغایَةَ الطّالِبین
🍃🌸🍃🌹🍃🌸🍃
پروردگارا :
در این روز مرا از توکل کنندگان به خودت قرار ده و مرا از رستگاران در گاهت قرار داده و از نزدیکان خود گردان ، با لطف تو ای نهایت جویندگان
🌸🍃کانال رسمی قلعه بیگ
@GhaleBeig | 367 |
| 11 | دعای روز دهم ماه مبارک رمضان
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهمّ اجْعلنی فیهِ من المُتوكّلین علیكَ
واجْعلنی فیهِ من الفائِزینَ لَدَیْكَ واجْعلنی
فیهِ من المُقَرّبینَ الیكَ
بإحْسانِكَ یاغایَةَ الطّالِبین
🍃🌸🍃🌹🍃🌸🍃
پروردگارا :
در این روز مرا از توکل کنندگان به خودت قرار ده و مرا از رستگاران در گاهت قرار داده و از نزدیکان خود گردان ، با لطف تو ای نهایت جویند گان
🌸🍃کانال رسمی قلعه بیگ
@GhaleBeig | 2 |
| 12 | sticker.webp | 297 |
| 13 | #حوریه
#قسمت_۱۲۸
مدام زیر لب با خودم تکرار میکردم که گریه نکن حوری ،وای به حالت اگه بخوای گریه کنی...
تقه ای به در اتاق خورد و عمه صدیقه وارد اتاق شد، با دیدنم اخمی کرد و گفت:حوری! چیکار میکنی؟ بابات یه چیزی از سرحرص گفت، تو چرا به دل گرفتی؟ بعدم مگه اینجا خونه ی اونه که اختیار دار بیرون کردنت باشه؟
بی توجه بهش زیپ کیفم رو بستم و گفتم:خونه ی هرکی باشه، من دیگه نمیتونم بمونم... خدا روشکر صیغه ی محرمیت بین من و خسرو خونده شده. میرم خونه ی خسرو، هرکی هر حرفی میخواد پشتم بزنه ،واسم مهم نیست. بسه هرچی حرف شنیدم و سعی کردم همه چیو مسالمت آمیز درست کنم...
عمه در رو بست و بهم نزدیک شد و آهسته گفت:از من نشنیده بگیر حوری، ولی هرچی هست زیر سر خاتونه، حالا یا از ترسشه و نگران زندگی توئه و فکر میکنه خسرو هم لنگه ی عموشه، یا علت دیگه ای داره که من یکی نمیفهمم... بابات رو اون پر کرده که انقدر جوشی شده... توام که گذاشتی با خسرو رفتی و همه چیو بدتر کردی، الانم اگه بری وضعیت بدتر میشه... بذار امروز بگذره، یکم بابات آروم شه،ما باهاش حرف میزنیم تا کوتاه بیاد... قربونت برم، تند نرو...راهی که داری توش قدم میذاری برگشتی نداره ها! دل بابات بشکنه دیگه نمیشه درستش کرد ها...
کیفم رو برداشتم و گفتم:دل من بشکنه چی؟ من آدم نیستم؟ کم تو این چند روز بحث کردم و سعی کردم منطقی بهشون بفهمونم خسرو هاشم نیست! وقتی خودشون نمیخوان قبول کنن، مقصر من نیستم... الانم لطفا جلومو نگیر عمه...
عمه صدیقه سری تکون داد و گفت:خیلی خب، از بابات دلخوری، از اینجا چرا میخوای بری؟ میدونی که آقاجون چقدر دوستت داره، الانم حسابی به محمد و خاتون تشر زد و گفت اگه کسی قراره از این خونه بره شمایید، محمدم پشیمونه، اما افتاده رو دور لجبازی... تو نکن عمه، بمون بذار یکی دو روز بگذره، همه چی درست میشه...هم من، هم آقاجون و مادرجون، هم مرتضی همه طرف توییم...
انقدر عمه گفت و گفت تا قانعم کرد. کیفم رو خالی کردم و خستگی رو بهانه کردم و از عمه خواستم تنهام بذاره...
آخر شب که شد و همه خوابیدن یواشکی رفتم تو سالن و شماره ی خونه ی خسرو گرفتم، بوق اول که خورد صدای خسرو پیچید تو گوشم. خیالش رو راحت کردم که حالم خوبه، بعدم ازش خواستم یکی دو روز بهم زمان بده تا بابا رو راضی کنم و همه چیز رو درست کنم...
فردای اون روز اصلا از اتاقم بیرون نرفتم، نمیخواستم بابا و خاتون رو ببینم، دو سه باری ستاره اومده بود تو اتاقم و وقتی دید بی حوصله ام، تنهام گذاشته بود. ناهار رو تنهایی تو آشپزخونه خوردم و هرچی مادرجون اصرار کرد برم تو سالن قبول نکردم...
بعد ناهار به عمد با صدای بلندی رو به مادرجون گفتم:من میرم یک سر به خواهرم بزنم...
مادرجون نگران نگاهی بهم انداخت و گفت:مطمئن باشم مادر؟ حتما میری خونه ی خواهرت؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:دلیلی نداره دروغ بگم مادرجون، اگه بخوام برم پیش خسرو خیلی رک میگم...بعدم کیفم رو برداشتم و جلوی چشم های پر از خشم و حرص خاتون و بابا از خونه بیرون زدم..
باید با فهیم حرف میزدم، من خسرو رو دوست داشتم ...
فهیم که در رو برام باز کرد با دیدنم نفس راحتی کشید و گفت:خوب شد اومدی، دیگه از نگرانی داشتم خودم راه میفتادم بیام... خسرو که معلوم نیست کجاس، فرامرزم قدغن کرده بیاییم در خونه اتون...وارد سالن شدم و بعد کمی دست دست کردن و از این شاخه به اون شاخه پریدن ،بالاخره دل رو به دریا زدم و همه چیز رو به فهیم گفتم...
فهیم اولش شوکه شد، اما بعد خنده اش گرفت ...
با غصه گفتم:نخند فهیم، یع راهی جلوی پای من بذار...
فهیم با جدیت گفت:چه راهی جلوی پات بذارم؟ خسرو شوهرته...حالا موقت و دائمش چه فرقی میکنه؟ دوستش داری، اونم دوستت داره... خب برید باهم زندگی کنید دیگه...
رو ترش کردم و گفتم:یه جوری حرف نزن انگار از هیچی خبر نداری... تو نمیدونی بابام مخالفه؟
فهیم شونه ای بالا انداخت و گفت:مخالف باشه! وقتی حرف غیرمنطقی میزنه دلیلی نداره به حرفش گوش بدی... بیخیال حوری، انقدر به خودت سخت نگیر، بابات خودش به وقتش هر کاری خواسته کرده، حالا همه ی اون کارا رو واسه تو عیب میدونه! از من میشنوی حرف آخرت رو بهش بزن، تهش مخالفت میکنه دیگه،مخالفت کرد و حرف بی منطق زد اینبار جمع کن و برو خونه ی خسرو.
بعدم نزدیکم شد و گفت:بابات امروز مخالفه، فردا ازت دلگیر میشه، چهار روزم قهر میکنه، تهش بچه ی خودشو که نمیتونه دور بندازه! اول و آخر مجبور میشه باهات آشتی کنه، اما اینبار پشت خسرو رو خالی کنی ،معلوم نیست تهش چی بشه!
یهو دیدی زد به سرش و پاشد رفت و دیگه دستت به هیچ جا بند نبود...
فهیم کلی حرف زد و قانعم کرد که تحت هر شرایطی باید پشت خسرو باشم،میگفت اینبار دل خسرو رو برنجونی دیگه نمیتونی دلشو به دست بیاری...
#ادامه_دارد...
🌸🍃کانال رسمی قلعه بیگ
@GhaleBeig | 317 |
| 14 | #حوریه
#قسمت_۱۲۷
عمه با طعنه گفت:والا تو این مورد من یکی که شک دارم، چون یکبارم ندیدم به این دختر عین ستاره محبت کنی، الانم اگه واقعا حوری دخترته و ميخوای مادری کنی ،بشین پای حرف دخترت، با دخترت دوست باش، نه اینکه جلوش یه جوری باشی و پشت سرش باباش رو علیه اش پر کنی...
خاتون با اعتراض نگاهی به بابا انداخت، بابا سرش رو بین دست هاش گرفته بود و حتی به ما نگاه هم نمیکرد. ازش دلخور بودم، بی نهایت ازش دلگیر بودم... این مرد ثابت کرده بود خودخواهه..
عین همون موقعی که خاتون نخواسته بودش و میخواست هر حور هست باپندش کنه... از جا بلند شدم، بغض بدی گلوم رو گرفته بود، اما وقت شکستن بغضم نبود...
عمه دستم رو گرفت و اشاره کرد حرفی نزنم...اما دیگه خسته شده بودم...مکثی کردم تا بتونم جلوی گریه ام رو بگیرم و بعد با صدای خفه ای گفتم:من سیزده سال دختر سیفی گدا بودم، صدقه سر خودخواهی شما و زیاده خواهی خاتون سیزده سال از بهترین سال های عمرم رو دختر مردی بودم که حتی با وجود اینکه فکر میکرد من دختر خودشم، حتی ذره ای بهم محبت نمیکرد... سیزده سال من با همچین پدری زندگی کردم... وقتی شما رو پیدا کردم، اولش خیلی خوشحال بودم، فکر میکردم یه بابای مهربون پیدا کردم، وضع مالی اشم خوبه و دیگه قرار نیست سختی بکشم، اما یکم که گذشت آرزو کردم برگردم به همون خونه خرابه، دختر سیفی گدا باشم ،اما لااقل دلم خوش باشه به بودن کنار ننه ام و خواهرام... شما با خودخواهی باعث شدی من به دنیا بیام ،اما هیچوقت نتونستی و نخواستی یه پدر واقعی باشی، حتی الان که روبه روت ایستادم و به قول خودت به تنها آرزوی زندگیت رسیده هم نتونستی پدری کنی در حقم... خواستی با خودخواهی حرف خودت رو به کرسی بنشونی... ازم خواستی انتخاب کنم بابا... بین شما و خسرو ازم خواستی یکی رو انتخاب کنم. شاید فکر کنی خیلی دختر قدر نشناسی ام اما... باید بگم اگه قرار به انتخاب باشه، من خسرو رو انتخاب میکنم بابا...چون نمیخوام باقی روزهای عمرم رو عین این چند سال اخیر حسرت بخورم، چون شما یکبار با دروغ منو از خسرو دور کردی و من هنوز دارم بابت تک تک روزهایی که میتونستم کنار اون زندگی کنم و شما نذاشتی باحسرت میخورم... من سیزده سال بدون شما زندگی کردم،من دختر سیفی گدایی بودم که یاد گرفته بودم چطور تنهایی گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم. دختر نازپرورده ای نبودم که نتونم با سختی ها زندگی کنم.... برام مهم نیست پدر و مادرش کی هستن و چیکار کردن... برای من فقط و فقط خودش مهمه، شاید یک سال دیگه، یا حتی ده سال دیگه بابت حرف امروزم پشیمون بشم... اما پای انتخابم، حتی اگر اشتباه باشه می ایستم... من نخواستم پل های پشت سرم رو خراب کنم، دوست داشتم بعد سال ها لذت داشتن یک خانواده رو بچشم، اما شما نذاشتی و نخواستی... شما مجبورم کردی انتخاب کنم... منم عین شما انتخاب میکنم... الانم شما بمون و زنی که دوسش داشتی و برای داشتنش دست به هرکاری زدی... اما دخترت رو از دوست داشتن منع نکن...ازم نخواه خلاف تو عمل کنم.... حرفم رو زدم و خواستم به سمت اتاقم برم که بابا با صدای گرفته ای گفت:کجا میری؟
سمتش برگشتم، از جا بلند شد.. به شدت صورتش برافروخته بود، مشخص بود انتظار شنیدن همچین حرف هایی رو نداشته! فکر نمیکرد من بین اون و خسرو، خسرو رو انتخاب کنم و انتخاب من به شدت براش سنگین تموم شده بود...اخمی کرد و گفت:مگه انتخاب نکردی؟ خیلی خب. برو... برو پیش اونی که انتخابش کردی!واسه چی میری تو اتاقت؟انقدر خودت رو بی ارزش کردی که هنوز هیچی نشده پاشدی رفتی خونه اش! چند بار تاکید کردم خونه اش نرو؟ رفتی خونه اش تا مادرش ببینه و بیاد هرچی لایق خودشه ،به ما و تو بگه؟ انقدر خودت رو کم میبینی که تا پسره ی لبخند بهت زد،مارو ول کردی؟ من اینجوری بزرگت کردم؟ حالا کجا میری؟ مگه تا بهت گفت بریم خونه ام بدو بدو نرفتی؟ الانم انتخابت رو کردی دیگه... بفرما... برو..
آقاجون با غیض گفت:تمومش کن محمد، اینجا خونه ی منه و حوری تا ابد قدمش رو جفت چشم های منه، هروقت من و مادرت مردیم و صاحب این خونه شدی، میتونی کسی رو از اینجا بیرون کنی...مات و مبهوت خیره شدم به بابا... داشت منو بیرون میکرد.. داشت همه چی رو خراب تر میکرد...من نمیخواستم از دستش بدم. میترسیدم اگه یکبار دیگه پشت خسرو رو خالی کنم خسرو بره و دیگه پشت سرش رو هم نگاه نکنه...
آقاجون اشاره ای به من کرد و گفت:برو تو اتاقت حوری...
برو الان همه عصبانی هستید...حرف هاتون رو بذارید برای وقتی یکم آرومتر شدید...
چشم های پر از اشکم رو از بابا گرفتم و به سمت اتاقم دویدم، دیگه نمیخواستم بمونم،حتی اگه آقاجون میگفت بمون من نمیخواستم بمونم...کیفم رو برداشتم و تند تند لباس هام رو جمع کردم.
#ادامه_دارد...
🌸🍃کانال رسمی قلعه بیگ
@GhaleBeig | 306 |
| 15 | #داستان_حوریه
#قسمت_١٢٧_١٢٨
🌸🍃کانال رسمی قلعه بیگ
@GhaleBeig | 292 |
| 16 | بسمه تعالی
مَنْ لَمْ یَشْکُرِ الْمَخْلُوقِ لَمْ یَشْکُرِ الْخالِق
با نهایت احترام وکمال تواضع و ارادت و با عرض سپاس بدینوسیله از حضور ارزشمند و همدلانه ی تمامی خویشاوندان، دوستان، آشنایان ، و همولایتی های گرامی و بزرگوارانی که با شرکت در مراسم تشییع ، تدفین، ختم و مراسم سوم شادروان سرهنگ ایرج حسن زاده، آن عزیز سفر کرده با ابراز محبت ، همدردی و همراهی صمیمانه خود، موجب تسلی خاطر و دلگرمی بازماندگان گردیدند، صمیمانه قدردانی و تشکر می نماییم.
همچنین از همه عزیزانی که با حضور در مراسم ، ارسال پیام های تسلیت ، تماس تلفنی ، قرائت فاتحه، و با ابراز همدردی در شبکه های اجتماعی، ما را در این ایام اندوه و مصیبت همراهی کردند، نهایت سپاس و امتنان را داشته، و برای همه ی شما سروران گرامی ، از خداوند متعال، سلامتی، عزت و پاداش نیک مسئلت داریم.
از طرف خانواده حسن زاده و زاهدی
🍃کانال رسمی قلعه بیگ
@GhaleBeig | 345 |
| 17 | یاران همراه درود
چنانچه اسم عزیزی در لیست وکلا
از قلم افتاده ، به آیدی زیر👇 اعلام
تا اضافه گردد.
@Foruzesh_ali
🌸🍃کانال رسمی قلعه بیگ
@GhaleBeig | 360 |
| 18 | 🌸🍃 وکلای قلعه بیگی
روزتون همایون باد.
🥀 زنده یاد دکتر آرزو حسن زاده
[روحش شاد و یادش همیشه سبز باد]
🌹بانو ریحانه رضادوست
[نوه دختری زنده یاد تیمور تایانلوبیگ]
🌹آقای علی مصافی
🌹آقای ابوالفضل تایانلوبیگ
🌹آقای علیرضا امیدی
[نوه دختری زنده ياد زهرا تایانلوبیگ]
🌹آقای محمدرضا شاکری
🌹آقای علیرضا حسن زاده
🌹دکتر داریوش سینائیان
[نوه دختری زنده یاد محبت ولیزاده]
🌸🍃 کانال رسمی قلعه بیگ
@GhaleBeig | 406 |
| 19 | 403_84813852078112.mp3 | 350 |
| 20 | 4_5938092298775566359.mp3 | 351 |
