en
Feedback
Hαмιd ѕαlιмι

Hαмιd ѕαlιмι

Open in Telegram

📈 Analytical overview of Telegram channel Hαмιd ѕαlιмι

Channel Hαмιd ѕαlιмι (@hamid59salimi) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 32 053 subscribers, ranking 2 162 in the Music category and 10 609 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 32 053 subscribers.

According to the latest data from 12 July, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -1 over the last 30 days and by -15 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 32.05%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 14.70% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 10 268 views. Within the first day, a publication typically gains 4 709 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 398.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as بخیر, کس, چیز, جا, وقت.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
instagram.com/hamid.salimi.59

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 13 July, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Music category.

32 053
Subscribers
-1524 hours
+157 days
-130 days
Posts Archive
اگه سوالی درباره‌ی دوره مقدماتی دارید که توی پست 👆 نیست، بپرسین.

"كارگاه آداب نوشتن هدفمند_ دوره مقدماتی" مرداد/ تهران مدرس: #حمیدسلیمی حضوری و غیرحضوری در اين دوره با هم مرور مي‌كنيم: ايده
"كارگاه آداب نوشتن هدفمند_ دوره مقدماتی" مرداد/ تهران مدرس: #حمیدسلیمی حضوری و غیرحضوری در اين دوره با هم مرور مي‌كنيم: ايده يابي: بدل كردن هر موقعيت به دستمايه‌اي براي نوشتن. شناخت درام: آگاهي از قواعد درام، و آشنايي با انواع و كشف و خلق درام. طراحي شخصيت: شناخت انواع شخصيت . طرح‌نویسی: اصول نگارش طرح داستانی. و.... اين دوره برای همه علاقمندان فرصتي براي آموختن اصول "نگاه كردن به دنيا به عنوان يك نويسنده" خواهد بود. از جمعه دوم مرداد/ ۱۱ تا ۱۳ چهار جلسه کارگاه حضوری دو ساعته جمعه‌ها و تمرین روزانه مجازی( در گروه تلگرام) یک میلیون و ششصد هزار تومان. "امکان همراهی غیرحضوری با دوره ( از طریق گوگل‌میت و یا شنیدن همزمان صدای ضبط‌شده‌ جلسات حضوری، مطالعه جزوه و انجام تمرینات در گروه تلگرامی) فراهم است." براي ثبت نام با شماره ۰۹۱۲۱۴۳۸۷۰۵ تماس بگیرید. یا به آیدی @behzad_aslani پیام بدهید. "این دوره پیش‌‌نیاز ندارد" "آموزه‌های این دوره برای نوشتن دلنوشته و کپشن کارآیی ندارد." به اميد ديدار. (لطفا برای دوستان خود بفرستید.) @hamid59salimi

شب بخیر ❤️🖤

رفتم توی قبر و گفتم بچه را بده بغل من. گورکن مردد نگاهم کرد. گفتم بده. نگاه کرد به آقای محبی، محبی گفت بده. مانیا را کفن‌پیچ دادند توی بغلم. گریستم و مفصل با او حرف زدم. خواستم حالا که درد ندارد دیگر از عمل نترسد و برقصد و ابر کوچکی شود و گاهی در کوهستان به دیدارم بیاید. گذاشتمش روی خاک و پاره‌پاره فرو ریختم وقتی به پدران و مادران بچه از دست داده‌ی ماه‌های اخیر فکر کردم. در مسیر برگشت راننده‌ی اسنپ از روزهای اخیرش برایم حرف زد. خیلی بی‌جان بودم برای قطع‌کردن حرفش. از چیزهای مختلفی حرف زد، تنهایی و بی‌پولی و آمدن شاه و احتمال جنگ. من مچاله بودم از غم مانیا و از دردی که باز با تمام توانش برگشته. مچاله و ساکت. مچاله و خالی. برگشتن از گورستان وقتی بچه‌ای را به خاک برگردانده‌ای به مراتب سخت‌تر از برنگشتن است. به مانیا حسودی کردم ولی بعد با پسرم تلفنی مفصل حرف زدیم و دیگر دلم نخواست کسی بغلم کند و بخواباند روی خاک و آهسته در گوشش بگوید "تموم شد، حالا دیگه استراحت کن". نصف روز تولدم این‌طوری گذشت و نصف دیگرش با درد در جمع دوستانم. حالا آخر روز است و بالاخره همه‌جا تاریک است. چهل و شش ساله شدم و دیگر واقعا می‌توانم بگویم پیر شده‌ام. جانش را ندارم بروم کوه. محبی برایم نوشته بهتر است در خاکسپاری بچه‌ها نباشم. خواستم بنویسم شما قبل از دفن با بچه‌ها حرف نمی‌زنید، ولی نوشتم بله بهتر است. حالا می‌خواهم بقیه شب را فقط بگذرانم تا صبح شود و به تنفرم از خورشید ادامه بدهم. چطور ظرف دو روز مردی بچه؟ من در چهل و شش سال نتوانستم. شب بخیر مانیا. حالا دیگر اسب رهای دشت‌های سبز مغولستانی. برقص، بخند، مرده ‌ها مجبور نیستند وانمود کنند زنده‌اند. @hamid59salimi

Repost from N/a
گفتی با هم برهنه می‌رقصیم؟ گفتم بله، برهنه در بستر، در گور، در برف، در دریا. گفتی با هم؟ گفتم نه، با هم نه. @hamid59salimi

شب بخیر ❤️🖤

یک‌جا نوشته‌ام: ای ماه دوردست که هم‌خواب ابرهای بهاری، تن تو خوابی است که فقط در کودکیم دیده‌ام. بعد بیدار شده‌ام و کودکیم تمام شده و دیگر فقط برای لمس تو ادامه داده‌ام، سنگ به سنگ و درخت به درخت، تا حالا و این‌جا که از پادرآمده‌ام بدون این که خواسته باشم در تو دفنم کنند یا از سینه‌های تو برایم کفنی بسازند یا در فاصله‌ی گلو و چشمانت یادبودی بسازند برای مردی که از تشنگی مرد اما دریا را به دست سرد خود نیالود. این‌ها را کی‌ نوشته‌ام؟ یادم نیست. لابد شبی برفی یا عصری کرخت وقتی در تنهایی خودم سرگرم نوازش ردپای کسانی بوده‌ام که ترکم کرده‌اند چون خواسته‌ام ترک‌شدنی باشم. چطور می‌شود برای بابونه‌ای با لبان نیمه‌باز بوسیدنی توضیح داد وقتی خاک نامرغوبی هستی، نباید به هیچ گیاهی سلام کنی؟ بعد در کلمات خودت گم می‌شوی و آن‌قدر دور می‌روی که راه خانه یادت می‌رود و بوسه‌های رخ‌نداده تن‌پوشی برای تو می‌سازد از خار و گناه و احتیاج. دیگر لمس‌شدن را از یاد می‌بری، و مدتها طول می‌کشد تا کسی تو را به نام کوچکت بخواند. قصه‌ی بازنده‌ها ساده است: تو دیگر پرنده نخواهی‌شد. آن‌ها در همین نیم‌خط دل می‌بندند، می‌بازند، می‌شکنند، گناه می‌کنند، عقوبت می‌کشند، جفت می‌شوند، به تنهایی برمی‌گردند، و باز همیشه در مراجعه به واقعیت هستند: تو دیگر پرنده نخواهی شد. خوشبختی‌های کوچک برایشان به رنج‌های بیهوده آغشته است، مثل شرم بعد از خوارضایی. ای خالق اندوه نامرئی من، چرا ترکم نمی‌کنی؟ چرا نمی‌روی، تو که بی‌قرارترین مادیان دنیایی؟ ترکم کن و پابیز برگرد و خاکستر مرا در کوچه‌هایی پیدا کن که بوسیده نشده‌ام. همین. @hamid59salimi

شب بخیر ❤️🖤

Repost from N/a
And while you're sleeping, I'll try to make you proud So, daddy, won't you just close your eyes? Don't be afraid, it's my turn To chase the monsters away... @hamid59salimi

Repost from گــــوسان
گوسان| یکشنبه ۲۱ تیر ۰۵ داستان: مهدیه زرگر (نویسنده مهمان) شعر: بتول احمدی، محمد حمزه‌پور با پژواک: سعدی‌خوانی به میزبانی حمید سلیمی هر یکشنبه از ساعت ۱۸ در عمارت ژرفا خ مطهری خ لارستان خ پورفلاح پلاک یک بلیت حضوری ارائه می‌شود. به امید دیدار❤️ @gusann

تا عصر امروز ❤️

شب بخیر ❤️🖤

پیشنهادهایی برای آخر هفته: یک فیلم: غریزه/ i swear یک سریال: the bear/ مختارنامه 🦦 یک کتاب فارسی: داستان‌های اسباب‌بازی/ سروش چیت‌ساز/ چشمه یک کتاب ترجمه: جماعت بازندگان/کاستیکا براداتان/ترجمه کیوان سررشته/اطراف یک تاتر: بیا برای هم اسم انتخاب کنیم یک پادکست: زیرزمین (تولد رادیو مرز هم مبارک) یک حضور: در یک جمع جدید حاضر شو و عواقب احتمالیش رو مثل مزایای احتمالیش بپذیر. یک کشف: بیشتر تو چاه‌های خودخرکنی میفتیم تا چاله‌های بدذاتی بقیه. یک تجربه: به هر حال قراره زخمی بشی، اما قرار نیست اجازه بدی کسی دوباره زخمیت کنه. یک پرسه: به یه کناب‌فروشی کوچیک محلی سر بزن. یک تمرین: با کسی که برات مهمه: بیشتر بشنو، بیشتر بگو، کمتر سکوت کن. معجزه در گفتگو رخ میده. یک مبارزه: واقعی باش، حتی اگه به خاطرش طردت کنن. مدارا کن، ولی نه با کسی که اصرار داره تخریبت کنه. و از یاد نبر همه مثل تو در آتش گرفتارن، رنج کسی رو انکار و تحقیر نکن... #حمیدسلیمی @hamid59salimi خوش بگذره ❤️

Repost from N/a
خسته از انقلاب و آزادی... @hamid59salimi

شب بخیر ❤️🖤

مانیا بی‌هوا پرسید عمو دوباره جنگ میشه؟ گفتم اگه بشه هم باز تو قشنگ‌ترین اسب دنیایی. خندید و دلم برای دندان افتاده‌ی جلوییش ضعف رفت. بعد من و دوست شش ساله‌ی ویلچرنشینم با هم نقاشی کشیدیم و برای هم قصه‌هایی درباره‌ی نقاشی‌ها گفتیم. برایش قصه‌ی یک اسب سرسخت را گفتم که یک‌پایش کوتاه‌تر است و همه مسخره‌اش می‌کنند ولی او قوی می‌ماند و آخرش قهرمان المپیک اسب‌ها می‌شود. مانیا گفت اسب‌ها المپیک ندارن. گفتم قصه‌س دیگه. گفت قبوله. و بعد دارو اثر کرد و خوابش برد. همان‌جا نشستم و ماه صورتش را نگاه کردم و برایش قصه‌ی دیگری توی دلم گفتم، قصه‌ی مردم بی‌المپیک. مردمی که فقط می‌خواستند "مثل آدم" زندگی کنند و نصیبشان رنج و مرگ و فقر و سرکوب و جنگ شد. مردمی که وطنشان را دوست دارند حتی وقتی نصیبی جز گور از آن نمی‌برند. مردم امیدهای کمرنگ و نومیدی‌های سیاه. مردم داغدار خیابان و خانه. مردم جشن‌گرفتن نوروز زیر صدای ضدهوایی. مردم به خیابان رفته و در کیسه‌ی سیاه مرگ برگشته. پرستار گفت وقت تزریق مانیا است و باید بروم. شکلاتی زیر بالش مانیا گذاشتم و بیرون زدم. از راننده اسنپ خواستم صدای ضبطش را زیاد کند: نگین دنیا قشنگه، قشنگیشو ندیدم. من دیده‌ام خانم هایده، همین مانیا وقتی خواب است و درد دور استخوانش تومور نمی‌سازد. اگر جنگ شد یا نشد، تو همیشه قشنگ‌ترین اسب دنیایی عزیزم. می‌دانم آخر قهرمان المپیک اسب‌ها می‌شوی و عمویت را از یاد می‌بری که نقاشی بلد نبود و ریشش سفید بود و وقتی حواست نبود لای موهای تو می‌گریست. همین. @hamid59salimi

Repost from N/a
خوشحالی بادبادکی بود که با باد می‌رفت؛ و ما کودکانی گریان با نخی پاره در دست... @hamid59salimi

سلام. برای تامین هزینه‌های جاری و تهیه مواد خوراکی برای هجده خانواده‌ی مستمند در روستاهای محروم حاشیه‌ی تهران نیازمند کمک مالی شما هستیم. در صورت تمایل به مشارکت لطفا کمکهای خود را حداکثر تا جمعه‌ی آینده فقط به کارت زیر واریز فرمایید. این کارت مختص امور خیریه است و نیازی به ارسال رسید نیست: 6037697528963132 صادرات/حمیدرضا سلیمی‌بنی پیشاپیش از مهر و اعتماد و همدلی شما ممنونم. @hamid59salimi

شب بخیر ❤️🖤

Repost from N/a
قدم زدی در باد و رد خون روی خاک کوچه ماند اما چه‌کسی می‌توانست تو را از رفتن منصرف کند؟ تو را که گیاهی عجیب در دست داری و جای گلوله‌ای بر گلو... @hamid59salimi