ru
Feedback
Hαмιd ѕαlιмι

Hαмιd ѕαlιмι

Открыть в Telegram

📈 Аналитический обзор Telegram-канала Hαмιd ѕαlιмι

Канал Hαмιd ѕαlιмι (@hamid59salimi) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 32 022 подписчиков, занимая 2 156 место в категории Музыка и 10 596 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 32 022 подписчиков.

Согласно последним данным от 06 июля, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило 5, а за последние 24 часа — -2, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 33.89%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 14.40% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 10 854 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 4 611 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 401.
  • Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как بخیر, کس, چیز, جا, وقت.

📝 Описание и контентная политика

Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
instagram.com/hamid.salimi.59

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 07 июля, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Музыка.

32 022
Подписчики
-224 часа
-457 дней
+530 день
Архив постов
طول کشید تا بفهمم حق با پدرم بود وقتی می‌گفت تو خیلی دم‌ دستی. طول کشید تا بفهمم اگر دماغت را بالا نگیری و با بقیه مثل رعیت رفتار نکنی و طوری خودت را دست بالا نگیری که انگار فاتح هفت قاره‌ای، احترامی هم نصیبت نمی‌شود. حالا مدتهاست دارم تجربه‌اش می‌کنم. در کار، در روابط فردی، در معاشرت‌های روزمره... چند سال پیش بود که دوست باهوشم گفت تو بلد نیستی درست رفتار کنی. بعد برایم توضیح داد از مدل مو و لباس‌ پوشیدنم تا گرم‌گرفتن در قرار اول با هر غریبه و ... تمامش غلط است. گفت تو اجازه نمی‌دهی بقیه جدی‌ات بگیرند. نمی‌گذاری کسفت کنند. گفتم نمی‌خواهم جدی گرفته شوم. حالا هم نمی‌خواهم. من همینم که هستم و مشکلی هم با حاشیه‌نشینی ندارم. اما به شما جوان‌ترها پیشنهاد می‌کنم دم دست نباشید. فکل‌کراوات و غرور و خودنمایی و دیررسیدن به جلسات و اظهار فضل درباره‌ی همه‌چیز را جدی بگیرید. هرجا عزای ماه برپا شد صاحب‌عزا باشید بدون این که هزینه‌ای برای آوردن خورشید بدهید.مهربان و خودمانی بودن نهایتا شما را رستگار نخواهدکرد و روزی یک تماشاگر آزرده خواهیدشد که فقط شاهد رقص بقیه است. همین. @hamid59salimi

تو را ای کهن بوم‌وبر دوست دارم. شب بخیر ❤️🖤

شبت بخیر ای کسی که همیشه سفرت کوتاهه، از غمی به غمی، از لبخندی به غمی، از سلامی به غمی، از امیدی به غمی... ❤️❤️

The Circle Music Band - Begoo.mp39.99 MB

از کنار چنارهای ولیعصر می‌اندازم توی پارک ساعی. گربه‌ی نارنجی دنبالم می‌آید. اسمش را می‌گذارم خرمالو. پارک را دنبال نادر می‌گردم و پیرمرد را بالاخره کنار آب‌نما پیدا می‌کنم. مست و مدهوش زیر آفتاب داغ خوابیده. بیدارش می‌کنم و دست و صورتش را می‌شویم و صبر می‌کنم حواسش برگردد. برایش توضیح می‌دهم دوباره گم شده و باید برگردد به اناقش گوشه‌ی حیاط مدرسه‌ی متروک. بدون اعتراض می‌پذیرد. راه می‌افتیم. خرمالو توی بغلش جا خوش کرده و همراه ما می‌آید. پیرمرد هزاربار از ما گریخته و به پارک ساعی پناه برده. شاید او را دیده باشید، بلندبالا و مرتب است و عینک شکسته‌ی دودی می‌زند، حتی شب‌ها. الکلی است و پنج سال قبل خانواده‌ی خوبش را ترک کرده. عید پارسال الکل را کنار گذاشته‌بود تا دی‌ماه. بعد دوباره شروع کرد... حالا دوباره افتاده ته چاه. بین دو چای پرسیدم چرا پارک ساعی؟ گفت چون بید مجنون آن‌جاست. بعد خوابید روی تخت. خرمالو را هم خواباند کنار خودش. گفت وقت رفتن در را قفل کنم. خیابان گرم و خلوت و کریه است. خودم را در آینه‌ی محدب خیابان می‌بینم، دفرمه و ناانسان. همان‌طور که آن آدم زیبا گفت چیزی در چشم‌هایم تغییر کرده. بله، چیزی در قلبم مرده. به دختر نادر زنگ می‌زنم و آدرسش را می‌دهم. دختر بدوبیراه می‌گوید. طوری نیست. می‌رسم به پارک نزدیک خانه. سگی کوچک با سگی بزرگ بازی می‌کنند. نمی‌دانم چرا از دیدنشان دلم می‌خواهد گریه کنم. نمی‌کنم. دختر نادر مسیج می‌دهد و دلجویی می‌کند. به خرمالو فکر می‌کنم، و به نفسهای آرام نادر و به شب‌های نوجوانیم در پارک ساعی. برای دخترش می‌نویسم پدرت را ببر خانه. بعد به پدرم فکر می‌کنم. روز به تدریج می‌گذرد. غم اما در دلم، در روحم ماسیده. باران هم که نمی‌بارد. بهتر است به خانه‌ام بروم و نامرئی باشم. راه بیفت پیرمرد. راه بیفت. کسی دنبال تو نمی‌گردد. @hamid59salimi

شب بخیر ❤️❤️

Billie Eilish - WILDFLOWER (128).mp33.96 MB

می‌دانم باید برایت چیزی بنویسم دختر تنها. فقط کلماتم گم شده‌اند و هرچقدر جمله می‌سازم نمی‌توانم قلب خودم را قانع کنم از آتش فاصله بگیرد. تو آن‌جا دراز کشیده‌بودی، ساکت و مظلوم، طوری که انگار هرگز نبوده‌ای. پیاده‌رو را نقاشی کرده‌بودی بدون این که منتظر تحسین عابران بوده‌باشی. از پنجره‌ی طبقه‌ی چهارم تا موزاییک‌های جلوی خانه به چه چیزهایی فکر کرده‌بودی؟ به چه کسانی؟ به کدام حرف‌های توی دلت؟ به کدام جملاتی که گفتند و دلت شکست؟ همه‌ی همسایه‌ها گفتند محترم و غمگین بوده‌ای. خانم مسن همسایه گفت به هم خوردن رابطه‌ات تو را از پا درآورده. پیرمرد مهربان برایت در سوپرمارکتش گریه کرد و گفت نباید آن‌طور غریب روی زمین می‌ماندی. من فقط در کوچه‌ها راه رفتم و برایت گریه کردم. من که نمیشناختمت و درست روزی که اقامتم در این ساختمان شد یک ماه، تو پرنده شدی. فقط می‌دانم اگر می‌شناختمت هم غلطی نمی‌کردم جز همین که راه بروم... هفته‌ی پیش قیمه‌ی نذری که برایم آوردی گفتم نمی‌توانم و برایم ممنوع است. گفتی باشد برای دوستانت. چرا نفهمیدم کلمه‌ی دوست را مثل آدم‌های بی‌دوست گفتی؟ غذا را بردم کوه و به دوستانم، سگ‌های مهربان شیرپلا دادم. می‌خواهم فکر کنم تو هم حالا آن‌جایی غریبه‌ی مرده‌ی عزیز من. در پاییز شیرپلا. در بیراهه‌ی زیبایی که به سمت توچال می‌رود. با موکای بازیگوش و دم‌سیاه ترسو بازی می‌کنی و به کوهنوردها شیر گرم تعارف می‌کنی. می‌خواهم فکر کنم تنها و غمگین نیستی و آن‌جا کنار پیاده‌رو لای آن پتوی خونی خوابت نبرده برای همیشه.‌ دراز کشیده بودی شبیه دختری که گلوله خورده‌بود و در حیاط بیمارستان... نه. شبیه خودت. شبیه خود دست برداشته‌ات. و من خوب می‌دانم دست برداشتن شکل مهیب از دست دادن است... تمام شدی دختر. می‌بینی؟ شعر زورش به غیاب نمی‌رسد. یا من زورم به غیاب نمی‌رسد. بدرود زن تنهای طبقه‌ی چهارم. @hamid59salimi

شب بخیر قلب غمگینی که حتی برای غصه‌خوردن هم دیگه خیلی خسته‌ای... 🖤❤️

سلام. برای تامین هزینه‌های جاری و تهیه مواد خوراکی برای هجده خانواده‌ی مستمند در روستاهای محروم حاشیه‌ی تهران نیازمند کمک مالی شما هستیم. در صورت تمایل به مشارکت لطفا کمکهای خود را حداکثر تا جمعه‌ی آینده فقط به کارت زیر واریز فرمایید. این کارت مختص امور خیریه است و نیازی به ارسال رسید نیست: 6037697528963132 صادرات/حمیدرضا سلیمی‌بنی پیشاپیش از مهر و اعتماد و همدلی شما ممنونم. @hamid59salimi

شب بخیر ❤️🖤

این روزها ترس برم داشته مدام حس میکنم آدمهای غمگین هر کجا که باشم مرا پیدا می کنند. تنم، آهن ربای متحرک بزرگی شده، انگار براده های اندوه درون آدمها بلد است هرکجا که باشم مرا پیدا کند. می آیند و غمهایشان را می چسبانند به قلب من. انگار یک در یخچالِ از رده خارج باشم. درست مثل همان یخچال که توی دوران دانشجویی، صاحبخانه مان دلش سوخته بود و از توی انبار خانه ی پدرش بیرونش آورد و قرضش داد به ما. ‌ دور دوم پیاده روی را تندتر از معمول رفتم. میخواستم از آن دو خانم مسن که مرتب داشتند راجع به کیفیت رب انار حرف میزدند سبقت بگیرم. کمی بعد از پا درآمدم. به نفس نفس افتادم. قدمهام را آرام کردم و نشستم روی نیمکت. چند دقیقه ی بعد یک براده ی غمگین پیر پیدایم کرد. مادربزرگ آمد نشست کنارم و کمی بعد سر حرف را باز کرد. می گفت یک ماه دنبال نوه اش گشتند. می گفت عروسش از بچگی او و پسرش را گذاشت و رفت. می گفت من بزرگش کردم و بغص کرد. از آن بغض ها که می آید می نشیند توی گلو و پاگیر میشود. دستم را گذاشتم روی دستان سردش. می گفت توی این شلوغی ها نوه ام گم شد. همه جا را با پسرم دنبالش گشتیم. بیمارستانها، زندانها، کلانتری ها، هیچ کجا نبود هرجا را که بگویی گشتیم. نبود که نبود. می گفت ۲۱ سالش است.دانشجو بود. دانشجوی مامایی . می گفت بعد از یکماه یکی از آشناها پرسید شفا را گشتین؟ گفتم شفا که دیوانه خانه است، بچه ی من که دیوانه نبود. می گفت توی همان شفا پیدایش کردیم. بین دیوانه ها. دست و پای بچه ام را بسته بودند به تخت. دیوانه اش کرده بودند. و اشکهاش جاری شد توی دشت خشک و چروکیده ی صورتش و اشکهای من هم مجال نداد. می گفت از پسرم کلی امضا گرفتند و تعهد دادیم و با بدبختی آوردیمش خانه. اما دیگر به هیچ دردی نمیخورد. فقط جیغ می کشد و خیره می ماند به در. مادربزرگ را گرفتم توی بغلم، توی بغل هم گریه کردیم. آدمهای توی پارک وقتی می رسیدند به ما پا سست میکردند. توی نگاهشان دلسوزی بود و کلی علامت سوال. مادربزرگ گفت ببخشید ناراحتت کردم دخترم. نمیدانست که براده های توی دلش، دیر یا زود مرا پیدا میکردند. بوسیدمش . گفتم مراقب خودتون باشید. رفت. و من با یک براده ی غم جدید برگشتم خانه. #مریم_حبیبی @hamid59salimi متن از تمرین‌های دوره‌ی "به روایت من"است و رسم‌الخط به احترام نویسنده ویرایش نشده.

شب بخیر ❤️🖤

Repost from CreepyTones
@Creepytones🎸 #grunge #liveversion

شب بخیر ❤️🖤

کارگاه استادخوانی بررسی و تحلیل داستان‌های نویسندگان حرفه‌ای دوره هفتم: ریموند کارور روایت عمیق محدود در این دوره با خواندن و
کارگاه استادخوانی بررسی و تحلیل داستان‌های نویسندگان حرفه‌ای دوره هفتم: ریموند کارور روایت عمیق محدود در این دوره با خواندن و تحلیل آثار نویسنده‌های بزرگ، شیوه‌ها و مهارت‌های گسترش ایده و تکمیل جهان داستانی را بررسی می‌کنیم. در این جلسات سعی داریم عمیق‌تر به داستان‌ها بنگریم، و مهارت ایجاد رابطه‌ی موثر بین نویسنده و مخاطب را در درام‌های داستانی بررسی کنیم. این دوره برای داستان‌نویسان و همه‌ی کسانی که مایلند داستان را دقیق‌تر درک کنند و بیشتر لذت ببرند مفید است و پیش‌نیازی ندارد. شروع از ۲۲ تیرماه چهار جلسه/ دوشنبه‌ها از ۱۸/ موسسه "عمارت ژرفا" حضوری یا غیرحضوری برگزارکننده: حمید سلیمی یک میلیون و ششصد هزار تومان برای ثبت‌نام از طریق تماس، پیامک، واتساپ، تلگرام یا بله با شماره‌ی 09121438705 یا آیدی تلگرام @behzd_aslani در ارتباط باشید. به امید دیدار. "این دوره برای همراهان غیرحضوری در صورت امکان "انلاین" است. وویس کارگاه نیز در اختیار شما قرار می‌گیرد و پرسش‌ها و تمرین‌ها کلا در گروه تلگرامی انجام خواهدشد." @hamid59salimi بازنشر این مطلب اسباب دلگرمی من از مهر شما خواهدبود.

Repost from N/a
این همان قصه‌ی همیشه است، فقط حالا دیگر بازی را خوب بلد شده‌ای. می‌دانی او با دیگری خوشحال خواهدبود و از تو نصیبی جز غم نخواهدبرد. پس دست‌هایت را عادت می‌دهی مهره‌های کمرش را نخواهند و تنهایی بزرگت را می‌بینی که باز هم بزرگ‌تر می‌شود. بله ای درخت کهنه‌ی تشنه‌ی نوازش، پرنده‌ها دیگر می‌دانند در ترک‌شدن ماهر شده‌ای... @hamid59salimi شب بخیر ❤️🖤

ممکنه بخواین بدونین واکنش بردیا به این همه تعریفی که ازش کردم چی بود. گفت مرسی 🦦 آدم باید یه دختر داشته باشه واقعا.

⁨ ⁨ ⁨ از آن ظهر گرم که پرستار یک موجود کوچک آسیب‌پذیر را در آغوشم گذاشت و دوتایی گریه کردیم تا الان که سرو بالابلند من اعتبار دنیای کوچک پدرش شده، فقط یک حقیقت تغییر نکرده: او معنای زندگی من است. از مرداد سال ۹۸ که بردیا مهاجرت کرد، شش بار تولدش را کنارش نبوده‌ام. این هفتمین‌بار است و در تمام این سال‌ها هشت تیر مبدأ سال من بوده، سال‌تحویل گرم و خوشایندی که رنج عمر را کم می‌کند. بردیا بزرگتر شد و من پیرتر. دور ماندیم اما هنوز نزدیک‌ترین دوست من است. و یک‌چیز را دیگر فهمیده‌ام: بردیا برخلاف من به ساحل رسیده‌است. بچه‌ی مهاجر داشتن و در حاشیه‌ی زندگی او ماندن رنجی بزرگتر از طاقت من وابسته بود و هست، خاصه وقتی همه یادآوری می‌کنند باید خوشحال باشم پسرم این‌جا نیست. البته که راضیم و آرامش پسرم تنها بخش خوشایند زندگیم است، اما من می‌خواستم این همه دوری نباشد و این‌همه لحظه‌های مهم زندگی او را از دست ندهم. سرنوشت بود دیگر... حرف‌زدن در واتساپ و شنیدن موزیک‌هایی که می‌سازد برایم ماند و دیگر فیلم ترسناک ندیدم چون "هم‌فیلم" مناسبم دیگر این‌جا نیست. پدر بردیا بودن تنها کاری است که در عمرم از آن لذت برده‌ام بدون دادن تاوانی مهیب. کاری برایش نکرده‌ام جز سهمی کوچک از این که بهترین مادر دنیا را دارد. حالا پسر کوچولوی من که مطمئن بود پدرش از هالک قوی‌تر است یک مرد جوان موفق آن‌سر دنیاست و همچنان سایه‌ای دلخواه است که از جهنم تنهایی به او پناه می‌برم. از دور اما بسیار نزدیک، زیرا او در قلبم اقامت دارد. تولدت مبارک پسر هشتِ تیری من. اگر بودی از غم ایام و رنج ویرانی خانه و سوگ پدران بی‌پسرشده به گرمای تو پناه می‌بردم، تو که خورشید کوچک منی. بجنگ و بتاب و برقص و بخند، و مطمئن باش همیشه یادم هست تنها جشن زندگی منی. دوباره نجاتم خواهی‌داد، کاری که در آن مهارت داری. تا دوباره دیدنت طاقت می‌آورم، زیرا گرچه شکسته‌ام اما به شوق دیدار تو مجهزم. دوستت دارم. همین. @hamid59salimi