en
Feedback
|•حَرفآی مَنطقی•|

|•حَرفآی مَنطقی•|

Open in Telegram

•|سَختِع دَرک حرفآمون چون ع مَنطق میگیم|• [96/7/2]

Show more
311
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-730 days
Posts Archive
گفت:«تو یه معمایی،عزیزم» لبخندی زدم: بله، من معمام، و از این نظر خوشم آمد.

رفتن و دل کندن از آدمایی که دوسشون داریم سخته، تلخه اما‌ گاهی لازمه؛ لازمه که با رفتنشون ما تبدیل شیم به آدمی که وابستگی عجیب و غریبی نداره؛ لازمه که تبدیل شیم به آدمی که برای موندن آدما تو زندگیش اصرار نمیکنه، منت نمیکشه؛ لازمه تبدیل شیم به آدمی که هر رفتاری و هر کسی نمیتونه قلبشو بشکنه و ناراحتش کنه.. لازمه تبدیل شیم به آدمی که حد و مرزی برای روابط و صمیمیتش تعیین میکنه؛ لازمه تبدیل شیم به آدمی که هدف‌هاش و رویاهاش رو دنبال میکنه؛ لازمه تبدیل شیم به آدمی که یاد میگیره قوی باشه و تیکه های شکسته شو محکم کنار هم بزاره و از اول شروع کنه

در رو‌ باز می‌کنید میاید تو زندگی آدم، موقع رفتن در رو باز نذارید اذیت کننده تر از باز گذاشتن در اتاقه

بیخودی توی عمق می‌گردم. همه روی سطحن. غرق می‌شم آخر‌.

زنده باد اشتباهِ خوبِ من 

نمی‌دونم چرا انقدر همه چی توی زندگی من با سختی زیاد به دست میاد. انقدر سخت که حتی وقتی بهش می‌رسم، خستگی اون همه تقلا و دویدن نمی‌ذاره ازش لذت ببرم.

هیچکس به اندازه‌ٔ خودش برای خود غریبه نیست

هیچ نیمه‌ی گمشده‌ای وجود نداره! تنها چیزی که وجود داره تکه‌هایی از زمانه که با ی نفر حال خوشی داریم. حالا ممکنه چند روز یا همه‌ی عمر باشه

من دوباره بیدار شدم که بجنگم. شما چطور؟؟

اگه فهمیدی ناراحتم و گذاشتی ناراحت بمونم دیگه فرقی با بقیه آدما نداری.

‌حس اژدهایی رو دارم که دستش سوخت، فوت کرد!

خودتو سرزنش نکن بعضی اتفاقا باید بیفته تو فقط بازیگری

‌هربار به نرسیدن رسیدم!

انقد ت تنهاییام با دراگ حالمو خوب کردم ک اگه کسی بخاد بیاد ت زندگیم باید قشنگ عین دراگ باشه برام همونقدر خوب و آروم

‌فکر کن پنکه‌م، هوامو داشته باش

اول ناراحت می‌شی که از چرخه‌ی زندگی عقب افتادی. همه‌ی اطرافیان رسیدند و تو هنوز نرسیدی. بعد یکهو یادت می‌آد تو که اصلا قرار نیست این مسیر رو بری! تو اصلا حتی این رو نمی‌خوای! بعد با خیال راحت یک گوشه‌ی زندگی لم می‌دی و آهسته و پیوسته مسیر خودت رو طی می‌کنی.

نه وابسته ب کسی میشم نه کسی میتونه ناراحتم کنه نه معذرت میخام نه شرمندم 🫡

تنها جایی که برام مونده این‌جاست، دوباره. عجیبه که هی این چرخه تکرار می‌شه، چند ساله وضعیت همینه، هربار خودم رو سرگرم می‌کنم با اتفاقات جدید، تهش باز می‌رسم به تنهایی و اینجا.

‌‌‏از سقوط برگشته باشی، بپرسند: خوش گذشت؟

"ش ک س ت" حسی که این روزا دارمش! برای کسی که سال هاست مینویسه و با کلمات زندگی کرده سخته واقعیت! حس شکست خوردن دارم! واقعیت اینه که اینقدر حرف نزدم کاملا محو شدم! کسی نه از علایقم میدونه نه تنفرام! واقعیت اینه که من محو شدم و دارم میپذیرمش! حتی نزدیک ترین فرد زندگیم منو نمیشناسه! من کسی بودم که میتونستم دنیارو برای کسی که کور بود ترسیم کنم، پذیرش این که نه تا الان حرف زدن بلد نبودم سخته! یه جورایی نامرديه!! همینقدر تناقض! همینقدر مزخرف!!