در گذرِ كتاب
Open in Telegram
فردوسی میگوید: «ز گیتی یکی کُنج ما را بس است». ما نیز بر آن شدهایم تا کنج آسایش و فراغی برای اهالی کتاب و اندیشه فراهم آوریم. دعوت میکنیم همراهمان باشید 📌ناشران محترم در صورت عدم رضایت نشر کتاب تان، از طریق آیدی زیر جهت حذف آن،اطلاع دهید. @zahramehr
Show more8 650
Subscribers
+224 hours
+67 days
+3930 days
Posts Archive
8 650
روزی به مدیر بیمارستان لندن مراجعه کردم و با همان زبان نارسای خود به او حالی کردم که من آدم فقیری هستیم و آن دکتر ایرانی که توصیهی مرا به پروفسور کرده در سفارشنامهی خود قید کرده است که استطاعت پرداخت هزینههای سنگین را ندارم. با تعجب گفت: ولی به حسب توصیهی همان دکتر ایرانی شما را آدم ثروتمندی میشناسیم زیرا او در نامهی خود نوشته است که شما نویسنده هستید، و این خود میرساند که بسیار ثروتمندید.
بیاختیار خندهام گرفت و گفتم: از قضا اگر نوشته باشد «نویسنده است» به آن معنی است که شخص مورد سفارش آدم فقیری است. شاید در کشور شما یا در کشورهای متمدن اروپایی نویسندگی مترادف با ثروت سرشار باشد، چون از کتاب یک نویسنده هر بار میلیونها نسخه به چاپ میرسد و قهراً پول خوبی هم نصیب نویسندهی آن خواهد شد، ولی در کشور ما نویسنده یا مترجم، و به طور کلی اهل قلم، یعنی آدمهای فقیر و بیچیز که قلم صدتایکغاز میزنند و همیشه هم هشتشان در گروی نُه است. در کشور سی میلیونی ما از کتاب یک نویسنده یا مترجم یا شاعر سههزار و یا حداکثر پنجهزار نسخه بیشتر چاپ نمیشود و آن هم یکی دو سالی باید صبر کند تا کتابش به فروش برسد.
مدیر بیمارستان دلش بهحال من سوخت و معنیِ نویسندگی در کشور ما را فهمید.
خاطرات یک مترجم
محمد قاضی
@Beheshteketab
8 650
چه بیچاره بودیم که گمان میکردیم اگر این دیپلم کوفتی را نگیریم از گرسنگی خواهیم مرد! گویی نمیدیدیم که اغلب ثروتمندان مشهور مملکت و بیشتر کسانی که پولشان از پارو بالا میرفت حتی اسم خودشان را هم بلد نبودند بنویسند. گویی گفته شیخ اجل سعدی را فراموش کرده بودیم که فرموده است:
کیمیاگر به غصه مرده و رنج
ابله اندر خرابه یافته گنج
خاطرات یک مترجم
محمد قاضی
@Beheshteketab
8 650
خاطرات یک مترجم
محمد قاضی
صبح روزی که پس از مصادره و استقرار “برادران” در نشر امیرکبیر، آقای مترجم را احضار میکنند و جوانکی با نام برادر مُطلب که حالا پشت میز ریاست “موسسه انتشارات اميركبير فيضيه قم” نشسته است،
بیآنکه سر بالا بیاورد، از محمد قاضی که تا آن زمان ۴۰ کتاب تراز اول ترجمه کرده بود، میپرسد؛ اینجا چه کار داری؟
قاضی میگوید:
«شما با من کار دارید و دنبالم فرستادهاید!»
مدیر انقلابی، نگاهی به مترجم آن “کتاب مورد دار” میکند و میگوید:
«شما از پیش از انقلاب با امیرکبیر ۹ عنوان کتاب ترجمه کردهاید.
ما میخواهیم کتاب “نان و شراب” را تجدید چاپ کنیم، ولی چون اسم کتاب اسلامی نیست، مشکلدار شده و باید نامش را عوض کنید»
قاضی که شرح این سفلگی را در یکی دو مصاحبه و از جمله خاطراتش آورده، پاسخ میدهد که کلمه شراب در قرآن هم آمده است.
«نگاهی خیره از حیرت و نفرت به من انداخت و گفت در قرآن نام شراب آمده است؟ در کجای قرآن؟»
قاضی نشانش میدهد و مدیر فرهنگی حکومتِ ِشبزدگان،
«به لحنی اندک خشم آلود گفت؛ از شما بعید است که چنین حرفی میزنید و شراباً طهوراً قرآن را سر این شراب نجس میگذارید»
مترجم مفصل توضیح میدهد که عنوان کتاب برگرفته از عبارت ِ”نان و شراب” در سنت مسیحیت است و اتفاقا صبغهای کاملا دینی دارد.
بعد از دقایقی سکوت آقای رئیس میگوید:
«من چون اختیار ندارم که حرفهای شما را بپذیرم، همه این مطالبی را که به من گفتید روی یک ورقه کاغذ بنویسید و به من بدهید، به قم خواهم رفت و مدافعات شما را در مدرسهی فیضیه مطرح خواهم کرد. البته اگر پذیرفته نشد باید اسم کتاب را عوض کنید»
برای همین میگوید که نام دیگری را هم پیشنهاد دهد تا اگر علما حرف ِحساب مترجم را نپذیرفتند، انتشارات ِغصب شدهی به دست فيضيه قم، شاهکار اینیاتسیو سیلونه را با عنوانی جدید منتشر کند.
محمد قاضی که جدا از ترجمه، نویسندگی و شاعری، به روحیهی طنز کمنظیرش در میان اهالی فرهنگ شناخته میشد، میگوید:
«نامش را بگذارید نان و سرکه»
سالها بعد در جایی نوشت شاید بهتر بود پیشنهاد دوستانم را میپذیرفتم و برای “ثبت در تاریخ” همان نام مضحک نان و سرکه را بر کتاب میگذاشتم تا بعدها معلوم شود چه بر سر فرهنگ این خاک رفت.
@Beheshteketab
8 650
در پنجمین سالی که به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم، دولت وقت تصمیم گرفت برای خانوارها کوپن ارزاق صادر کند.
جنگ جهانی به پایان رسیده بود اما کمبود ارزاق و فقر در کشور هنوز شدت داشت. من به همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه طالقان آمارگیری کنم و لیست ساکنان همه دهات را ثبت نمایم.
در یک روستا کدخدا طبق وظیفه اش ما را همراهی می نمود.
به امامزادهای رسیدیم با بنایی کوچک و گنبدی سبز رنگ که مورد احترام اهالی بود و یک چشمه باصفا به صورت دریاچه ای به وسعت صدمتر مربع مقابل امامزاده به چشم میخورد.
مقابل چشمه ایستادیم که دیدم درون آب چشمه ماهیهای درشت و سرحال شنا میکنند. ماهی کپور آنچنان فراوان بود که ضمن شنا با هم برخورد میکردند.
کدخدا مرد پنجاه ساله دانا و موقری بود، گفت: آقای قاضی، این ماهیها متعلق به این امامزاده هستند و کسی جرات صید آنان را ندارد. چند سال پیش گربهای قصد شکار بچه ماهیها را داشت که در دم به شکل سنگ درآمد، آنجاست ببینید.
سنگی را در دامنهی کوه و نزدیک چشمه نشان داد که به نظرم چندان شبیه گربه نبود.
اما کدخدا آنچنان عاقل و چیزفهم بود که حرفش را پذیرفتم. چند نفر از اهل ده همراهمان شده بودند که سر تکان دادند و چیزهایی در تائید این ماجرای شگفت انگیز گفتند.
شب ناچار بودیم جایی اتراق کنیم. به دعوت کدخدا به خانه اش رفتیم. سفرهی شام را پهن کردند و در کنار دیسهای معطر برنج شمال، دو ماهی کپور درشت و سرخ شده هم گذاشتند.
ضمن صرف غذا گفتم: کدخدا ماهی به این لذیذی را چطور تهیه میکنید؟ به شمال که دسترسی ندارید. به سادگی گفت: ماهیهای همان چشمه امامزاده هستند! لقمهی غذا در گلویم گیر کرد.
حال مرا که دید قهقهای سر داد و مفصل خندید و گفت: نکند داستان سنگ شدن و ممنوعیت و اینها را باور کردید؟
من از جوانی که مسئول اداره ده شدم اگر چنین داستانی خلق نمیکردم که تا به حال مردم ریشه ماهی را از آن چشمه بیرون آورده بودند. یک جوری لازم بود بترسند و پنهانی ماهی صید نکنند.
در چهرهی کدخدا، روح بسیاری از حکّام زمین را در طول تاریخ می دیدم.
حاکمانی که خود کوچکترین اعتقادی به آنچه میگفتند نداشتند و انسانها را قابل تربیت و آگاهی نمیدانستند.
خاطرات یک مترجم
محمد قاضی
@Beheshteketab
8 650
خاطرات یک مترجم
نویسنده: محمد قاضی
محمد قاضی در ۱۲ مرداد ۱۲۹۲ در شهر مهاباد به دنیا آمد.
آموختن زبان فرانسه را در مهاباد نزد حسین حزنی مکریانی (گیو مکریانی) آغاز کرد.
در سال ۱۳۱۵ از دارالفنون در رشته ادبی دیپلم گرفت. در سال ۱۳۱۸ دورهٔ دانشکده حقوق دانشگاه تهران را در رشتهٔ قضایی به پایان برد; در مهر ۱۳۲۰ به استخدام وزارت دارایی درآمد در سال ۱۳۵۵ از خدمت دولتی بازنشسته شد.
از ابتدای دههٔ ۱۳۲۰ با ترجمهٔ اثری کوچک از ویکتور هوگو به نام «کلود ولگرد»، نخستین قدم را در راه ترجمه برداشت.
در سال ۱۳۳۳ کتاب «شازده کوچولو» نوشتهٔ سنت اگزوپری را ترجمه کرد. او با ترجمهٔ دورهٔ کامل «دن کیشوت» اثر سروانتس در سالهای ۱۳۳۶ تا ۱۳۳۷ جایزهٔ بهترین ترجمهٔ سال را از دانشگاه تهران دریافت کرد.
محمد قاضی در ۱۳۵۴ به بیماری سرطان حنجره دچار شد و برای معالجه به آلمان رفت، و پس از جراحی تارهای صوتی خود را از دست داد، وی ۵۰ سال ترجمه کرد و نوشت و نتیجه تلاش او ۶۸ اثر اعم از ترجمه ادبی و آثار خود او به زبان فارسی است.
محمد قاضی در سحرگاه چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۷۶ در ۸۴ سالگی در تهران درگذشت.
زندگینامه و خاطرات محمد قاضی با عنوان «خاطرات یک مترجم» ضمن آنکه از رنجها و مرارتهای بیشمارش در طول حیاتش سخن میگوید، سرشار از شوخطبعیهای زیرکانه و نکات نغز از زندگی اوست.
@Beheshteketab
8 650
چـرا نمـیتـوانـیـم «نـه» بـگـویـیـم؟
ما عموماً به سبب ترس از قدرت، احساس گناه، دوست داشته شدن، مورد قبول واقع شدن، نزد دیگران ارزشمند بودن و همچنین به سبب ترس از طرد شدن قادر به نه گفتن نیستیم.
ما از نه گفتن به کنترلکنندهٔ قدرتطلب میترسیم؛ تا وقتی که او به ما این باور را بدهد که قویتر از ماست.
اگر ما دیگر نترسیم، او تمام قدرتش را از دست میدهد.
برای اینکه بتوانیم نه بگوییم باید گذشته را رها کنیم، واکنشهای قدیمیمان به سبب ترس یا احساس گناه را پشت سر بگذاریم و این حقانیت را که خودمان فکر و زندگی کنیم بازیابیم.
@Beheshteketab
8 650
اغلب افرادی که نه گفتن برایشان مشکل است یک نقطه مشترک دارند: آنها همه را دشمن خود میدانند و دلشان میخواهد بدون این که مجبور باشند مدام از خودشان دفاع کنند، بتوانند در آرامش زندگی کنند.
مایهی تاسف است که دنیا پر از آدمهای فریبکار، خودخواه و انواع کنترل کنندههاست. میتوانیم افسوس بخوریم که نمیتوانیم به کسی اعتماد کنیم. اما با این اعتراضات اصل ماجرا تغییری نمیکند. فایدهای ندارد که مثل کبک سرمان را زیر برف کنیم و به دلیل این که همه بد و بدجنساند تاسف بخوریم. ناله و زاری برای سختی زندگی (یا در رویای دنیایی بهتر بودن) مانع دیدن واقعیت پیش رویمان و در نتیجه انجام دادن کارهایی موثر میشود.
بازیچه دست دیگران نشوید
ژاک ریگارد
@Beheshteketab
8 650
هیچ رانندهای اجازه نمیدهد یکی از مسافرانش به جای او فرمان اتومبیل را به دست بگیرد و او را هر جا دلش خواست ببرد.با اینحال، ما هر بار که کنترل میشویم یا تحت فشار قرار میگیریم این اتفاق روی میدهد. مثلا شخصی با توسل به خشونت یا نیرنگ ما را وادار میکند آنطور که او میخواهد یا زندگی میکند یا دوست دارد عمل کنیم. کنترل کننده با استفاده از روشهای فلج کننده و گمراه کننده از واکنشها جلوگیری میکند و سهم کم و بیش مهمی از زندگی ما را به تاراج میبرد.
کنترل شدن از جانب دیگران مشیت الهی نیست. هیچکس مجبور نیست تمام زندگیاش را به گوش دادن به حرف دیگران و زیر بار ارادهی آنها رفتن بگذراند. این کتاب برای کسانی نوشته شده که از کنترل شدن از جانب دیگران، از بیش از حد خوب و مهربان بودن، از بدبخت بودن و این که نمیتوانند اختیار زندگی و کار خودشان را در دست داشته باشند خسته شدهاند. در یک کلام این کتاب برای همهی کسانی است که از کنترل شدن به ستوه آمدهاند و دیگر اینکه میخواهند برای کسانی که تحت فشار قرار دارند و به نوعی تحت کنترل دیگران هستند راهکاری ارائه دهد.
@Beheshteketab
8 650
افراد کنترلکننده چگونه دیگران را بازیچه میکنند؟ ژاک ریگارد معتقد است که سه نوع کنترلکننده وجود دارد:
کنترلکنندۀ مثبت (نوع اول) نیت مثبتی دارد. او میخواهد از منافع دیگری دفاع کند و خیر و صلاحش را میخواهد.
کنترلکنندۀ خودمحور (نوع دوم) اصولاً نیتش خودخواهانه است. او، بدون آن که نگران این موضوع باشد که خواست و میل بیپروایش چه مشکلاتی برای دیگران ایجاد میکند، فقط به سود خودش فکر میکند.
کنترلکنندۀ بدخواه (نوع سوم) همیشه نیتی نابودگرانه دارد. او برای زمین زدن شما یا تخریب وجههای از شخصیت شما دست به هر کاری میزند. او شما را میآزارد و تمام ذکر و فکرش همین است و تا زمانی که موفق نشود، از این کار دست نمیکشد.
ژاک ریگارد در کتاب بازیچۀ دست دیگران نشوید نخست مفهوم کنترل و روشهای شناسایی کنترلکنندهها را شرح میدهد و آنگاه در بخشهای دوم و سوم دو نوع کنترلکنندۀ خودمحور و کنترلکنندۀ بدخواه را معرفی میکند. ریگارد در این دو بخش توضیح میدهد که چگونه باید در برابر این دو کنترلکننده مقاومت کرد و چرا مواجهه با چنین افرادی اینقدر سخت است.
@Beheshteketab
8 650
الگوی زندگی معنوی، فراتر از پیوند میان بنده و آفریدگار، در قالب تعهدات میانانسانی و نقشآفرینی در کانون جامعه معنا پیدا میکند. یک فرد خداترس زمانی به کمال میرسد که باورهای درونیاش به کنشهای برونریزیشده در حوزهی عمومی بدل شود؛ به طوری که ایستادگی در برابر نابرابری و ظلم، تکریم مطلق ارزشهای انسانی، حمایت از اقشار آسیبپذیر و رعایت اصول اخلاقی در تمام ابعاد زیست روزمره، از ویژگیهای بارزِ وی باشد. در واقع، پیوند میان اعتقاد و رفتار، با حضور فعال در عرصههای مدنی و تلاش برای بهبود کیفیت زندگی جمعی محقق میشود، نه با انزواطلبی یا تمرکز صرف بر شعائر مذهبی.
زهرا مهر(شیرازی مهر)
@Beheshteketab
8 650
مقاله ایمان و عقل از الیزابت جکسون
ایمان چیست؟ ایمان چه تفاوتی با باور داشتن و امید دارد؟ آیا ایمان غیرعقلانی است؟ در غیر این صورت، چگونه میتواند فراتر از از شواهد برود؟ این فصل خواننده را با پرسشهای فلسفی شامل ایمان و عقل آشنا میکند. ابتدا تعریفی چهار بخشی از ایمان را بررسی میکنیم. در مرحله بعد، این پرسش را بررسی خواهیم کرد که ایمان چگونه میتواند عقلانی باشد اما فراتر از شواهد برود.
@Beheshteketab
8 650
بعضی چیزها خطرناکاند، نه چون پیچیدهاند، بلکه چون آنقدر بدیهی به نظر میرسند که دیگر دربارهشان سؤال نمیکنیم. فلسفهورزی کتابی دربارۀ پاسخهای آماده نیست؛ دربارۀ خودِ فرایند اندیشیدن است. دربارۀ اینکه چگونه سؤال دقیقتری طرح کنیم، استدلالها را بیازماییم، پیشفرضها را به چالش بکشیم و در برابر آنچه مسلم به نظر میرسد، کمی دیرتر تسلیم شویم.
تیموتی ویلیامسن در این کتاب نشان میدهد فلسفه فقط مجموعهای از نظریهها و نامهای بزرگ نیست. فلسفه، پیش از هر چیز، شیوهای برای اندیشیدن است؛ دقیقتر دیدن، درستتر پرسیدن و سختتر قانع شدن. گاهی همهچیز از یک سؤال ساده آغاز میشود: از کجا معلوم؟
فلسفهورزی؛ از کنجکاوی متعارف تا استدلال منطقی
تیموتی ویلیامسون ترجمۀ محمدصدرا منعمی
@Beheshteketab
8 650
پیشینهٔ پرسش دربارهٔ «چیستی» به آغاز شکلگیری فلسفه بازمیگردد. پرسشهای افلاطون (۳۴۷-۴۲۹؟ پیش از میلاد): «عدالت چیست؟» و «دانش چیست؟»، هنوز در مرکز فلسفه جای دارند. او دربارهٔ واژهها و مفاهیم (در یونان باستان) نمیپرسید، بلکه از عدالت و دانش میپرسید. البته اینها اشیایی مانند شیر، عسل یا آب نیستند. امکان ندارد یک پیمانه عدالت یا یک کیلو دانش داشته باشید. اما تفاوت میان فلسفه و علوم طبیعی این نیست. زیستشناسی به پرسش «زندگی چیست؟» (و بسیاری دیگر) پاسخ میدهد، اما زندگی شیء نیست. امکان ندارد یک پیمانه یا یک کیلو زندگی داشته باشید. میان پدیدههای جاندار و بیجان تفاوت وجود دارد؛ یکی از رسالتهای زیستشناسی پرداختن به این تفاوتهاست. به همین شکل، میان اقدامات عادلانه و ناعادلانه هم وجه تمایز وجود دارد؛ یکی از رسالتهای فلسفه (بهویژه فلسفهٔ سیاسی) پرداختن به این تفاوت است. میان دانایی و نادانی هم تفاوت وجود دارد و شرح این تفاوت هم از رسالتهای فلسفه (بهویژه شناختشناسی) است. کنجکاوی و میل طبیعی ما به دانستن میتواند کاری کند که بخواهیم بهتر بفهمیم.
@Beheshteketab
8 650
ویلیامسون در این کتاب به بررسی مسائل اساسی فلسفی میپردازد و نشان میدهد که چگونه فلسفه از کنجکاویهای عامیانه آغاز میشود و به بحثهای منطقی تبدیل میشود. کتاب با تأکید بر اهمیت شفافیت، استفاده از تخیل و آزمایشهای فکری منظم به توضیح متدهای فلسفی میپردازد و نقش تاریخ فلسفه را در این فرایند مورد توجه قرار میدهد. ویلیامسون همچنین به مباحثی مانند انتقادپذیری و ماهیت مبارزهجویانهٔ فلسفه اشاره میکند، جایی که استدلالها و نتیجهگیریهای فیلسوفان به چالش کشیده میشوند. این کتاب فلسفه پردازی با زبانی ساده و روان نوشته شده است، اما مباحث عمیقی را در خود جای داده که هم برای افرادی که تازه با این حوزه آشنا شدهاند و هم افرادی که با فضای فلسفه آشنایی قبلی دارند، مناسب است.
@Beheshteketab
8 650
عقل و نقل
کدام داور نهایی است؟
اگر عقل و متن مقدس با هم اختلاف پیدا کنند، کدامیک باید عقب بنشیند؟
این سوال، تازه نیست.
قرنها پیش، متکلمان مسلمان دقیقا با همین معما دستوپنجه نرم میکردند. وقتی ظاهر یک آیه یا روایت، با آنچه عقل بهوضوح درک میکند در تضاد باشد، کدامیک «داور نهایی» است؟
ابنرشد، فیلسوف و فقیه اندلسی، در کتاب «فصلالمقال» پاسخی جسورانه داد: چون هم عقل و هم شرع از یک منبع حقیقت سرچشمه میگیرند، اگر نتیجه قطعی برهان عقلی با ظاهر متن دینی ناسازگار باشد، وظیفه عالمان دین، تاویل متن است، نه انکار عقل. از نگاه او، عقل هرگز نمیتواند با حقیقت در تعارض باشد. تعارض، نشانهی سوءبرداشت ما از متن است، نه شکست عقل.
در سنت معتزلی هم همین اصل، پایه کلام بود: «حُسن و قُبح عقلی» یعنی عقلِ انسان بهتنهایی، پیش از هر وحیای، قادر است خوب و بد را تشخیص دهد. برای معتزله، عدالت خدا باید با معیار عقلی قابلفهم باشد، وگرنه واژه «عادل» بیمعنا میشود.
اما یک مثال ساده این بحث انتزاعی را ملموس میکند: فرض کنید متنی قدیمی به شما بگوید زمین مسطح است، اما تمام شواهد علمی خلاف آن را نشان دهند. آیا باید عقل و مشاهده را کنار بگذارید، یا بپذیرید که یا برداشتتان از متن اشتباه بوده، یا متن را باید در زمینه تاریخیاش فهمید؟
بسیاری از ایمانداران در طول تاریخ، همین راه دوم را رفتهاند، نه از سر بیایمانی، بلکه از سر صداقت فکری.
پرسش نهایی اینجاست: وقتی باوری را حفظ میکنیم بهرغم تعارضش با عقل، آیا واقعا از «ایمان» دفاع میکنیم، یا از «ترس بازاندیشی»؟
@Beheshteketab
