374
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+130 days
Posts Archive
374
برای اینکه احساس امنیت کنم به من میگه اگر این کارمون شکست بخوره، یعنی من شکست خوردم.
همینطور که داشت بهم اطمینان میداد نگاهش میکردم و فکر میکردم تو همین الانش از ۱۰ تا، ۱۱ تا جربزه نشون دادی. همین به اندازه تمام موفقیتای دنیا کافیه.
374
از ته قلبم،
نمیخوام،
حتی یک ذره، یک اپسیلون، یک نقطه
از people please بودنم توم بمونه.
دلم میخواد همه همه همهشو از توی حلقم بکشم بیرون و بندازم جلو سگ.
حالم به هم میخوره ازش. زندگیمو به کثافت کشیده.
لعنتیِ مزخرف.
374
این سرماخوردگی نه تنها هنوز مهمون منه، بلکه ترومای تنگی نفس و کمبود اکسیژنم برام زنده کرد دوباره.
دلم برای روزایی که انرژی داشتم و از سرما نمیترسیدم تنگ شده. تموم شو لعنتی.
374
واکنش دو تا همکار و دوستم به خبر خوبی که بهشون دادم باعث شد بفهمم باید خیلی آروم ازشون فاصله بگیرم و از همکار و دوست تبدیل بشیم به همکار دور.
374
امروز تعجب کردم مادریِ شازده کوچولو بهش یه سری وسیله داد و شازده کوچولو تعجب منو جدی نگرفت فکر کرد من دارم الکی تعریف میکنم.
دقیقاً یک ساعت بعدش مکالمه من و مامان وقتی داشت خاک گلدونهاشو عوض میکرد:
- میشه خاک کاکتوس کوچیکه منم عوض کنی بیارمش؟ خیلی بیجون شده
+ در ازاش تو برای من چکار میکنی؟
- سکوت...
+ پس نمیکنم.
- سکوت...
374
اینقدر این مردم سیستان بلوچستان نجیب و آرومن و روح قشنگی دارن همیشه وقتی از در وارد میشن حس میکنم دنیا قشنگتر میشه.
اینقدر انسانن و دوست داشتنیان و خوبن که با حرف من فهمیده نمیشه باید باهاشون روبرو بشین.
قشنگ روحشون با طبیعت در ارتباطه انگار. بدی و بدجنسی توشون نیست.
ماهن.
مردم جنوب کلاً قشنگن. سیستانیا بیشترترترتر
374
این آقا سیستان بلوچستانی بود و ناخدا :)
پا به سن گذاشته بود و فارسی رو طوری حرف میزد که به جاهایی متوجه نمیشدم.
خیلی دوسش داشتم.
374
باز سرما خوردم و باز سیاهی اون کرونای کذایی که همه با هم گرفتیم و بدون تو ازش بیرون اومدیم نشسته روی روحم.
هر بار فکر میکنم سرماخوردگی بعدی برام سبکتر میشه، سال دیگه برام راحتتر میشه، پاییز بعدی کمتر حالمو خراب میکنه... اما همش گول زدنه.
آب داغ میخورم و برای بار nاُم به این فکر میکنم که " اگه آنتیبیوتیک زودتر شروع کرده بودیم چی؟ اگه زودتر برده بودیمش بیمارستان؟ اگه اصلا نبرده بودیم بیمارستان؟ اگه یه جای دیگه برده بودیمش؟ اگه نمیذاشتم از در خونه بره بیرون و کرونا بگیره؟"
" اگه بیشتر قدرشو میدونستم چی"؟...
374
از سری مکالمات:
- خب برای روکش نیازه این دندون درمان ریشه مجدد بشه
- نه دکتر خفنیان (متخصص معروف شهر) گفت خوبه. الان گفت.
*من که دارم عکس دندون رو میبینم و میدونم دکتر غیرخفنیان هم همچین حرفی نخواهد زد*
- خب ایشون خیلی حرفشون حسابه. نامه تایید درمان ریشه رو ازشون گرفتید؟ روی ویزیت میدن بهتون.
- اممم 👀
- :دی
- پس من یه درمان مجدد وقت میگیرم 👀
374
حرف زدن، کمترین جذابیت رو برام داره توی انواع ارتباط.
سطحی، بیمزه و پر از سوتفاهمه. شاید برای همین انرژیم تخلیه میشه و دوس دارم تنها بشم.
در عوض ارتباط غیرکلامی is my thing.
نگاه، بغل کردن، گرفتن دستها وقتی اوضاع خوب نیست، کنار هم بودن در سکوت.
اینا عمیقن، خالصن و فیک کردنشون سخته.
شاید برای همینه که قشنگترین حس رو حییون خونگی آدم بهش میده.
374
بیماری بدی دارم. توی اینستا تجهیزات درجه یک دنیا رو میبینم بعد با تجهیزات افتضاحی که اینجا داریم مقایسه میکنم. همون کار رو ارائه میدیم اما چون وسایل خوب نیست داریم از خودمون و عمرمون مصرف میکنیم به جاش.
همه هم همینن. فقط کار من این نیست. همه همینیم.
خیلی حیفیم.
374
سالها بعد به این روزامون فکر میکنیم و میگیم عجب روزایی بودا... چی کشیدیم... چه قشنگ وایسادیم و کم نیاوردیم :)
374
دیروز داشتم کیک میپختم که مامان سر رسید و یهویی شروع کرد خرابکاری.
من اول شوکه شدم. واقعاً تروماتیزه داشتم تماشا میکردم اما بعد جلوشو گرفتم و خرابکاری رو جمع کردم.
در واقع لیلی بزرگسال از لیلی کوچولو محافظت کرد.
این کانسپت کیک شاید خیلی سطحی و مسخره به نظر بیاد اما مسئله اینه که از بچگی هر زمان میخواستم سمت این چیزا برم همینطوری بالمو چید. و من نمیدونم چرا. هیچ وقت هم نمیفهمم چرا.
برا همینه که الان هر چند ساعت یه بار میرم در یخچالو باز میکنم کیک خامهای قشنگمو نگاه میکنم با اینکه هنوز دلم نیومده مزهش کنم.
برا همینه که توی پینترست دارم دیزاین کیک نگاه میکنم و تو دلم پروانهای شده و یه حسرت کوچولو ته دلم میگه کاش زودتر یاد گرفته بودم.
