370
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+530 days
Posts Archive
370
🔻🔺🔻🔺
*فقر و فلاکت*
فقر همیشه با سفرهی خالی نمیآید؛ گاهی با دستهایی میآید که هر روز بیشتر کار میکنند و با این حال، هر روز کمتر میتوانند بخرند!
با پدری که پیش از رسیدن به صندوق، چند قلم را آرام از سبد بیرون میآورد!
با مادری که برای فرزندش توضیح میدهد چرا «این بار» نمیشود چیزی را خرید!
با جوانی که پیش از آنکه زندگی را آغاز کند، مجبور میشود رؤیاهایش را یکییکی به خاک بسپارد!
در ایران، گرانی دیگر فقط افزایش قیمت کالاها نیست، فرسایش تدریجیِ شأن انسان است!
وقتی درآمد از هزینهی زندگی عقب میماند، آدم فقط قدرت خریدش را از دست نمیدهد، آرامآرام حق انتخاب، امنیت، آسودگی و حتی امیدش را از دست میدهد...
سیاستهای نادرست، وقتی سالها تکرار میشوند، دیگر فقط یک اشتباه اقتصادی نیستند، به سرنوشت میلیونها نفر تبدیل میشوند!
عددهای تورم و نمودارهای اقتصادی شاید روی کاغذ بالا و پایین شوند، اما پشت هر عدد، انسانی ایستاده که دارد از چیزی در زندگیاش میگذرد!
یکی درمانش را عقب میاندازد!
یکی غذای بهتر را حذف میکند!
یکی مهاجرت را تنها راه نجات میبیند و دیگری، آنقدر به نداشتن عادت میکند که دیگر حتی آرزوی داشتن را هم به خودش اجازه نمیدهد!
دردناکترین بخش ماجرا شاید همین باشد: وقتی فقر طولانی شود، جامعه فقط فقیر نمیشود، به فقر عادت میکند!
هیچ ملتی نباید آنقدر خسته و گرفتارِ زنده ماندن شود که فراموش کند زندگی، چیزی فراتر از دوام آوردن است....
370
Repost from ما
ضربه خوردیم وشکستیم و نگفتیم چرا؟!
ما دهان از گله بستیم و نگفتیم چرا؟!
جای "بنشین" و "بفرما", "بتمرگی" گفتند..!
ما شنیدیم و نشستیم و نگفتیم چرا؟
"تو" نگفتیم و "شمایی" نشنیدیم و هنوز
ساده مثل کف دستیم و نگفتیم چرا؟!
دل سپردیم به آن "دال" سر دشمن و دوست
دشمن و دوست پرستیم و نگفتیم چرا؟!
چه "چراها" که شنیدیم و ندانیم چرا
ما همین بوده و هستیم و نگفتیم چرا؟
سیمین بهبهانی
@maawe
370
ضربه خوردیم وشکستیم و نگفتیم چرا؟!
ما دهان از گله بستیم و نگفتیم چرا؟!
جای "بنشین" و "بفرما", "بتمرگی" گفتند..!
ما شنیدیم و نشستیم و نگفتیم چرا؟
"تو" نگفتیم و "شمایی" نشنیدیم و هنوز
ساده مثل کف دستیم و نگفتیم چرا؟!
دل سپردیم به آن "دال" سر دشمن و دوست
دشمن و دوست پرستیم و نگفتیم چرا؟!
چه "چراها" که شنیدیم و ندانیم چرا
ما همین بوده و هستیم و نگفتیم چرا؟
سیمین بهبهانی
@maawe
370
#بخشی_از_یک_کتاب
فرصت .. .
یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما و من دو
ساعت تمام به جای فیلم او را تماشا کردم .
دو سال گذشت . جیبهایم خالی بود و من
هنوز عاشق فروغ بودم . گرسنگی از یادم
رفته بود .
یک روز فروغ پرسید: کی ازدواج میکنیم؟
گفتم : اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو ،
باید به قبضهای آب و برق و تلفن و
قسطهای عقب افتادهٔ بانک و تعمیر کولر
آبی و بخاری و آبگرمکن و اجاره نامه و
اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و
سوم و دویدن دنبال یک لقمهٔ نان از کلهٔ
سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیبهای
خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار
و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای عشق
باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن
و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین
لباسشوئی و جارو برقی و اتو و فریزر و
فریزر و فریزر باشی. هر دومان یخ میزنیم.
بیشتر از حالا پیش همیم ، اما کمتر از حالا
همدیگر را میبینیم . نمیتوانیم ببینیم.
فرصت حرف زدن با هم را نداریم. در سیالهٔ
زندگی دست و پا میزنیم، غرق میشویم و
جز دلسوزی برای یک دیگر ، کاری از دستمان
ساخته نیست . عشق از یادمان میرود و
گرسنگی جایش را میگیرد .. .
مصطفی_مستور ، عشق روی پیاده رو
@maawe
370
در این سرای بیکسی کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
یکی ز شب گرفتگان، چراغ بر نمیکُند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمیزند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین، سپیده سر نمیزند
گذرگهیست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا ، به رهگذر نمیزند
دل خراب من دگر ، خرابتر نمیشود
که خنجر غمت ازین خرابتر نمیزند
چه چشم پاسخ است ازین دریچههای بستهات
برو که هیچکس ندا به گوش کر نمیزند
نه (سایه) دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر، کسی تبر نمیزند
هوشنگ ابتهاج (سایه)
@maawe
370
زوربا: چرا جوون ها میمیرن؟ چرا آدم باید بمیره؟ بگو دیگه!
بازیل: نمیدونم!
زوربا: پس فایده این همه کتابهایی که خوندی چیه!؟ اگه این همه کتاب به این سؤال جواب نمیدن، پس درباره چی حرف میزنن!؟
بازیل: دربارهی رنجِ آدمهایی که نمیتونن به این سؤالها جواب بدن!
#نیکوس_کازانتزاکیس
از کتاب: زوربای یونانی
@maawe
