ch
Feedback
ما

ما

前往频道在 Telegram
346
订阅者
+124 小时
+17
+1030
帖子存档
ما
346

ما
346
پیام قابل تامل یک  رزمنده ایرانی در جزیره هرمز جنگ طلبان و طرفداران تحریم و فقر و بدبختی مردم این کلیپ را ببینید.. @maawe

ما
346
و گریستم، به یاد تمام روزهایی که قلبم عمیقاً شکسته بود اما سکوت کردم. @artutopia

ما
346
این چهار نفر، اگرچه از نسل‌ها و تجربه‌های متفاوت آمده‌اند، در یک نقطه به هم می‌رسند: هیچ‌یک به تصویر بی‌اعتماد نیست. آنان پیش از آنکه بخواهند جهان را تفسیر کنند، آن را مشاهده می‌کنند. شاید به همین دلیل، آثارشان هنوز زنده‌اند.تفسیرها پیر می‌شوند، اما مشاهده، اگر دقیق باشد، عمر درازتری دارد. سال‌هاست که درباره موفقیت جهانی سینمای ایران سخن گفته می‌شود. گاه آن را به شرایط اجتماعی نسبت داده‌اند، گاه به اقتصاد سینما و گاه به نگاه جشنواره‌ها. همه اینها ممکن است بخشی از حقیقت باشد، اما حقیقت کامل نیست. آنچه این سینما را متمایز کرد، بیش از هر چیز، اخلاق نگاه بود؛ اینکه دوربین، به جای سلطه بر جهان، در کنار آن بایستد. اینکه شخصیت‌ها، موضوع ترحم یا قهرمان‌سازی نباشند، بلکه انسان‌هایی باشند با همه ابهام‌ها و تناقض‌هایشان. این میراثی است که از شهید ثالث تا کیارستمی، از تقوایی تا پناهی، با بیان‌هایی متفاوت ادامه یافته است. در روزگاری که تصویر هر روز پرسرعت‌تر، پرصداتر و مصرفی‌تر می‌شود، بازگشت به سینمای این چهار نفر، فقط رجوع به گذشته نیست؛ یادآوری امکانی دیگر برای دیدن است. امکانی که در آن، باد هنوز شنیده می‌شود، انتظار هنوز معنا دارد، دریا هنوز شخصیت است و گفت‌وگویی کوتاه در صندلی عقب یک تاکسی، می‌تواند به اندازه یک رمان، چیزی از زمانه ما را آشکار کند. شاید از همین رو، تیر برای سینمای ایران صرفاً ماه چند تولد نیست. یادآور چهار امکان برای دیدنِ جهان است؛ چهار امکانی که هنوز نیز، با همه تفاوت‌هایشان، ما را به یک فضیلت مشترک فرامی‌خوانند: اینکه پیش از داوری، نگاه کنیم. @maawe

ما
346
چهار شیوه برای دیدنِ جهان تیر، ماه اول تابستان است:   به بهانه‌ی تولدِ عباس کیارستمی، سهراب شهید ثالث، ناصر تقوایی و جعفر پناهی در تیرماه مجید برزگر در تقویم، ماه‌ها تفاوت چندانی با هم ندارند. هر کدام سی روزی می‌آیند و می‌روند و سهم خود را از گرما و سرما بر زمین می‌گذارند. اما در حافظه‌ی فرهنگی یک ملت، گاهی یک ماه، وزنِ دیگری پیدا می‌کند؛ نه به دلیل حادثه‌ای تاریخی، بلکه به سبب حضوری که در طول زمان، معنایی فراتر از یک تاریخ یافته است. تیر، برای سینمای ایران، از همین جنس است. ماهی که تولد چهار فیلمساز را در خود جای داده که هر یک، بی‌آنکه شبیه دیگری باشد، نسبت تازه‌ای میان انسان، واقعیت و تصویر برقرار کرده‌اند: عباس کیارستمی، سهراب شهید ثالث، ناصر تقوایی و جعفر پناهی. این هم‌زمانی، البته چیزی را ثابت نمی‌کند. تاریخ، گاه با تصادف‌های شاعرانه بازی می‌کند. اما بعضی تصادف‌ها ما را به فکر وامی‌دارند. اینکه چهار نگاهِ تا این اندازه اثرگذار، در یک ماه از سال به دنیا آمده باشند، دست‌کم بهانه خوبی است تا از خود بپرسیم سینمای ایران، در بهترین لحظه‌هایش، جهان را چگونه دیده است. اگر بخواهیم میان این چهار جهان، رشته‌ای مشترک پیدا کنیم، شاید بیش از هر چیز باید از "اعتماد" سخن گفت؛ اعتماد به واقعیت. در روزگاری که سینما در بسیاری از نقاط جهان هرچه بیشتر به نمایش، اغراق و شتاب تکیه می‌کرد، بهترین فیلمسازان ایران، برعکس، به واقعیت اعتماد کردند. به مکث، به سکوت، به جزئیات و به زندگی، آن‌گونه که هست؛ بی‌آنکه آن را با پیرایه‌های نمایشی بپوشانند. کیارستمی شاید روشن‌ترین نمونه این اعتماد باشد. در سینمای او، دوربین کمتر چیزی را تحمیل می‌کند. بیشتر گوش می‌دهد تا سخن بگوید. جاده‌هایش مقصد را از اهمیت می‌اندازند و خودِ راه را به تجربه‌ای انسانی بدل می‌کنند. کودکی که در پی یافتن خانه‌ای است، مردی که زیر درختی درباره مرگ و زیستن می‌اندیشد یا شاخه‌های زیتونی که با باد گفت‌وگو می‌کنند، هرگز صرفاً عناصر یک روایت نیستند؛ آنها شیوه‌ای برای اندیشیدن‌اند. کیارستمی، جهان را ساده نمی‌کرد؛ پیچیدگی را در دل سادگی کشف می‌کرد. او با تفسیرش از جهان، بازی، امکان،شعر و گشودگی را پیش چشم ما می گذاشت. شهید ثالث، از همین اعتماد، نتیجه‌ای دیگر گرفت. او واقعیت را نه در حرکت، که در ماندن جست‌وجو کرد. کمتر فیلمسازی به اندازه او جرئت کرده است زمان را همان‌گونه که بر زندگی می‌گذرد، بر پرده جاری کند. در جهانِ او، حادثه اغلب بیرون قاب اتفاق می‌افتد و آنچه باقی می‌ماند، وزنِ بودن است. ایستگاهی که سال‌هاست تغییری نکرده، مردی که کار هر روزش تکرار همان دیروز است، کودکی که زندگی را بی‌آنکه بشناسد از سر می‌گذراند؛ اینها در ظاهر کوچک‌اند، اما در نگاه او به تأملی عمیق درباره وضعیت انسان بدل می‌شوند. شهید ثالث به ما آموخت که سکوت، اگر درست شنیده شود، از بسیاری گفت‌وگوها پرمعناتر است. او با تفسیرش از جهان، انسداد، سکون و فرسایش را پیش چشم ما می گذاشت. در سینمای ناصر تقوایی، واقعیت چهره دیگری پیدا می‌کند. او به جغرافیا اعتماد دارد. کمتر فیلمسازی در ایران توانسته است اقلیم را تا این اندازه به سرنوشت انسان پیوند بزند. جنوب، در آثار او، پس‌زمینه نیست؛ نیرویی است که بر اخلاق، زبان، مناسبات و حتی تقدیر شخصیت‌ها اثر می‌گذارد. دریا فقط منظره نیست، آزمون است. گرما فقط وضعیت آب‌وهوا نیست، کیفیت زیستن است. از همین روست که اقتباس‌های او هرگز بوی ترجمه نمی‌دهند؛ ادبیات، وقتی به جهان تقوایی وارد می‌شود، رنگ خاک و نمک و آفتاب می‌گیرد و دوباره متولد می‌شود. او یکی از معدود فیلمسازانی بود که نشان داد جهانی شدن، از وفاداری به مکان آغاز می‌شود، نه از گریز از آن. او با تفسیرش از جهان، روایت ، شخصی سازی تجربه های بشری، آزاداندیشی و روشنگری را پیش چشم ما می گذاشت. جعفر پناهی نیز به واقعیت اعتماد می‌کند، اما واقعیتی که همواره در کشاکش با قدرت، قانون و محدودیت است. اگر در آثار کیارستمی، جاده افق را می‌گشاید، در آثار پناهی، خیابان پرسش را. او دوربین را به جایی برد که زندگی بی‌واسطه جریان دارد؛ در تاکسی، در آپارتمان، در پیاده‌رو، در گفت‌وگوهای ظاهراً روزمره. سینمای او هرگز از زندگی فاصله نمی‌گیرد، حتی زمانی که امکان فیلم ساختن از او گرفته می‌شود. شاید مهم‌ترین ویژگی آثارش همین باشد که شکل تولید فیلم را نیز به بخشی از معنای فیلم تبدیل می‌کند. گویی هر محدودیت تازه، زبان تازه‌ای برای سینما می‌آفریند او با تفسیرش از جهان، امید، مقاومت و تاب آوری را پیش چشم ما می گذاشت.

ما
346
ساربان یک شبِ بدون آتش و بدون ماه، در حال خوردن یک ظرف خرما، به جوان گفت: "زنده هستم. وقتی دارم می خورم، به چیزی جز خوردن نمی اندیشم. اگر در حرکت باشم، فقط راه می روم. اگر ناچار شوم بجنگم، آن روز نیز مانند هر روز دیگری، برای مردن خوب است. چون نه در گذشته زندگی می کنم، نه در آینده. تنها اکنون را دارم، و اکنون است که برایم جالب است. اگر بتوانی همواره در "اکنون" بمانی، انسان شادی خواهی بود. آن وقت می فهمی که در صحرا زندگی هست، که آسمان ستاره دارد، و جنگجویان می جنگند، چون این بخشی از نوع بشر است. زندگی یک جشن است، جشنی عظیم، چون همواره در همان لحظه ای است که در آن می زی ایم، و فقط در همان لحظه". "کیمیاگر" پائولو کوئلیو ترجمه آرش حجازی @maawe

ما
346
آن چه نظام های تمامیت خواه بیش از هر چیز نابود می کنند، نه آزادی بلکه توانایی تشخیص حقیقت از دروغ است. هانا آرنت @maawe

ما
346
واکنش مسئولین لجن ، بیسواد ، بی شعور و بی لیاقت به درخواست حمایت و پشتیبانی نخبه علمی و ورزشی ایران !!! @maawe

ما
346
🇮🇷 شعر مشهور سعدی در کار مشترکی از اهالی موسیقی جهان (با همکاری علیرضا قربانی از ایران) بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی @maawe

ما
346
گر عشق نبودی و غم عشق نبودی چندين سخن نغز که گفتی؟ که شنودی؟ ور باد نبودی که سر زلف ربودی رخساره‌ی معشوق به عاشق که نمودی؟ (شهاب الدین سهروردی ) @maawe

ما
346

ما
346
*♦️من در مقابل این دختر جوان چیزی برای گفتن ندارم.* *🎥این ویدیو را ببینید و به حال نسل جوان و نوجوان آینده ایران یک دل سیر اشک بریزید!* 🔻این دختر دانش‌آموز نگار پیوسته است، نگار یکی از سرمایه‌های ملی است. سرمایه‌ای که باید روی سر گذارده و حلوا حلوایش کنند، گوش کنید ببینید چه می‌گوید!! 🔻همه چیز این ویدیو گریه‌آور است، از حرف‌ها تا آدم‌ها.. *🔻ببینید نگار خانوم پیوسته چگونه نظام آموزشی را حلاجی می کند.* *🔻ببینید شناخت او از سازوکار آموزشی و‌جذب نخبگان از دید او بر چه مداری قرار دارد.* *🔻ببینید چگونه راهکار می دهد ببینید چگونه ایران دوستی اش تا عمق وجودش ریشه زده

ما
346
صاعقه: کوتاه ترین داستانهای جهان :       داستانی ۶‌کلمه ای از همینگوی و میاره : "For sale: baby shoes, never worn برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده و یا این داستان ۶ کلمه ای از آلیستر دنیل: هیچ حواسم نبود ، دو فنجان ریختم ...! در حالی که نیما یوشیج با ۵‌ کلمه به زیبا ترین شکل تونسته رکورد و بشکنه "دیدمش گفتم منم نشناخت او..." @maawe

ما
346
کوتاه‌ترین داستان  غمگين دنیا یک بیت از سعدی است: شخصی همه شب بر سر بیمار گریست چون صبح شد او مرد و بیمار بِزیست … @maawe

ما
346
چرا ماشین سفید در ایران بهترین انتخابه ؟ دمای ماشین با رنگ های مختلف در 30 درجه سانتی گراد زیر نور خورشید 🥀
چرا ماشین سفید در ایران بهترین انتخابه ؟ دمای ماشین با رنگ های مختلف در 30 درجه سانتی گراد زیر نور خورشید 🥀

ما
346
اگر مرگ دادست بیداد چیست؟ ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟ ازین راز جان تو آگاه نیست بدین پرده اندر ترا راه نیست                              فردوسی @maawe

ما
346
خلاصه ای از کتاب منطق الطیر عطار نیشابوری: یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود.. جمله ی پرندگان جمع شدند و جلسه ای تشکیل دادند تا پادشاهی برای خود انتخاب کنند، هدهد رییس جلسه گفت پادشاه پرندگان قبلا انتخاب شده و نامش سیمرغ است، او در کوه قاف زندگی میکند و برای ملاقاتش باید از هفت وادی بگذریم. گفت ما را هفت وادی در ره است چون گذشتی هفت وادی، درگه است پرندگان تصمیم گرفتند، به کوه قاف سفر کنند جهت دیدار با سیمرغ پادشاه مرغان، در نتیجه وارد وادی اول (طلب) شدند، در این وادی بسیاری از آنها به خاطر رنج و سختی راه از ادامه سفر باز ماندند. بقیه وارد وادی دوم (عشق) شدند و چون در راه عشق باید برای معشوق خود متحمل مصیبت، جفا و فداکاری می شدند عده ای تاب نیاوردند و از جمع مرغان خارج شدند. راه عشق با عقل پیموده نمی شود، ولی عاشقان حقیقی راه عشق را پیمودند تا به وادی سوم  (معرفت) رسیدند و در این وادی آگاه شدند. بعد از آن پرندگانی که توانستند به وادی چهارم (استغنا) برسند با بی اعتنایی به وابستگی های دنیوی نه تنها نعمت های الهی سبب آلودگی و ناسپاسی آنان نشد بلکه از مصائب و مشکلات بسلامت عبور کردند. مرغان باقی مانده بدین ترتیب وارد وادی پنجم (توحید)  شدند و اختلافات ظاهری و مادی، مانند کیفیت و کمیت و رنگ و... در نظر آنها از بین رفت. پس از آن بعضی از پرندگان که هنوز سیراب نشده بودند با سعی و تلاش به وادی ششم (حیرت) رسیدند، در این وادی آنها حیران ماندند وقتی دیدند در اینجا بحثی راجع به من و تو نیست طوری که حتی فراموش کردند که کیستند و عاشق چیستند؟ حتی دین و مسلک خود را نیز فراموش نمودند و فقط به معشوق خود فکر می کردند. تا اینکه از لحاظ معنوی و روحی مجذوب معشوق خود و مانند یک مرغ واحد شدند. بالاخره از میان صدها هزار مرغ فقط سی مرغ  موفق شدند که به وادی هفتم (فقر و فنا) برسند و از خود فانی و  به محبوب خود باقی شوند، ولی پس از جستجوی شاه متوجه شدند معشوقی که  قبل از مسافرت به قله ی قاف تصور میکردند یعنی سیمرغ، موجودی جز خود آنها نیست و در حقیقت آن مرغان یکی شدند. و این نغمه را شنیدند که من آینه ام هر کس در من نگاه کند به خود نگاه کرده است، حتی اعمال شما نیز تحت اراده ی من انجام شده و از من است. تو خود را چون سیمرغ می بینی ولی من جوهر سیمرغ هستم. اگر خودت را در من فانی کنی در من باقی خواهی ماند همانطور که سایه در نور خورشید ناپدید میگردد. بدینوسیله آنها خود را پیدا کردند و معمای وجودی  من و تو حل شد. @maawe

ما
346

ما
346
#داستانهای_آموزنده 📜 🦊 آزمایش صداقت روباه‌ 🦊 محققان مقداری لاشه مرغ را داخل یک توری گذاشته بودند و چند گودال به فاصله های 10-20 متر از هم حفر کرده بودند. بعد از مدتی یک روباه آمد و کمی بو کشید و مقداری لاشه ی مرغ ها را جا به جا کرد و رفت. کارشناس تیم رو به دوربین کرد و گفت: الان می رود و بقیه ی گله و دوستانش را می آورد. و با استفاده از یک روبات جرثقیل، توری را جابه جا کردند و آوردند در گودال دوم و مخفی اش کردند و با مایعی خاص اسپری کردند تا اثر بو را از بین بردند. تقریبا نیم ساعت بعد همان روباه و 7-8 تا روباه دیگر آمدند سر گودال اول و هرچه گشتند مرغ ها را پیدا نکردند. هر چه زمین را بو کردند، فایده نداشت آن 7-8 تا رفتند و روباه اولی دوباره شروع به گشتن کرد. جالب این بود که مدام با سرعت می گشت و بعد سرش را بالا می آورد و به دوستانش که داشتند دور می شدند، نگاه می کرد و دوباره بو می کشید. محققان با استفاده از سیم کمی روی گودال دوم را باز کردند تا حدی که روباه مرغ ها را دید. این دفعه خیلی جالب بود، روباه یکی از مرغ ها را با دندان گرفت و با خودش برد. تیم کارشناس آمدند و دوباره همان کار را تکرار کردند و توری را به گودال سوم بردند و بوی مرغ ها را با اسپری پاک کردند. روباه ها وقتی دوباره رسیدند، هرچه گودال ها را گشتند و هرچه زمین را بو کشیدند، چیزی نبود و دوباره رفتند. دوربین روباه اول را نشان داد که این بار دیگر جست و جو نکرد و رفت داخل گودال دوم دراز کشید و به حالت خوابیده ماند. چند دقیقه ای صبر کردند و دیدند خبری نیست، نزدیکش رفتند و چک کردند، دیدند کاملا مرده! جالب این بود که لاشه روباه را به مرکز دامپزشکی بردند و کلی آزمایش کردند؛ دیدند دقیقا عکس ها و آزمایش ها نشان می دهد این حیوان بر اثر یک شوک عصبی سکته کرده و مرده ... روباه که نماد مکر و حیله گری در حیوانات است، وقتی احساس می کند صداقتش بین دوستانش از بین رفته، سکته می کند و می میرد، از خجالت می میرد ... چقدر زیادند کسانی که می آیند روزی هزاران دروغ به زبان می آورند، جالب این که حتی وقتی دروغ هایشان آشکار می شود، راست راست راه میروند و اصلا و ابدا هم خم به ابرو نمی آورند و اسفناک تر این که باز هم تکرار، تکرار و تکرار ... @maawe ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌

ما
346
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند چون به خلوت می‌روند آن کارِ دیگر می‌کنند! مشکلی دارم، زِ دانشمندِ مجلس بازپرس توبه‌فرمایان، چرا خود توبه کم‌تر می‌کنند؟ گوییا باور نمی‌دارند روزِ داوری کاین همه قَلب و دَغَل در کارِ داور می‌کنند یا رب این نُودولَتان را با خَرِ خودْشان نشان کاین همه ناز از غلامِ تُرک و اَسْتَر می‌کنند ای گدای خانِقَه، بَرْجَه که در دِیرِ مُغان می‌دهند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنند حُسنِ بی‌پایان او، چندان که عاشق می‌کُشد زمرهٔ دیگر به عشق از غیب سَر بَر می‌کنند بر درِ می‌خانهٔ عشق ای مَلَک، تسبیح گوی کاَندر آن جا، طینَتِ آدم مُخَمَّر می‌کنند صبح‌دم از عرش می‌آمد خروشی، عقل گفت «قُدسیان گویی که شعرِ حافظ از بَر می‌کنند» @maawe