en
Feedback
انتشارات چارلز بوکُفسکی

انتشارات چارلز بوکُفسکی

Open in Telegram

کانال پا بر جاست و می‌توانید عضو شوید اما بخوانید: https://t.me/Bukowski_Pub/4251 و https://t.me/Bukowski_Pub/4700 @MrBelane

Show more
7 942
Subscribers
-424 hours
-217 days
-3230 days
Posts Archive
‌ مرز بین عقل و احساس با تجربه تعیین می‌شه. بعضی‌ها همه‌ عقلشون رو از دست میدن و احساس میشن؛ بهشون می‌گیم دیوانه. بعضی‌ها همه
‌ مرز بین عقل و احساس با تجربه تعیین می‌شه. بعضی‌ها همه‌ عقلشون رو از دست میدن و احساس میشن؛ بهشون می‌گیم دیوانه. بعضی‌ها همه‌ احساسشون رو از دست می‌دن و عقل می‌شن؛ بهشون می‌گیم روشن‌فکر. بعضی‌ها هر دو رو از دست می‌دن و مورد قبول واقع می‌شن. #چارلز_بوکفسکی ترجمه #مهیار_مظلومی @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

پاول دورف در کانال شخصی خودش اعلام کرد تلگرام از امروز به صورت رسمی تبلیغات با زبان انگلیسی رو در کانال های تلگرامی بالای 1K
پاول دورف در کانال شخصی خودش اعلام کرد تلگرام از امروز به صورت رسمی تبلیغات با زبان انگلیسی رو در کانال های تلگرامی بالای 1K که عمومی هستن آغاز کرده و گفته این کار برای شما آزار دهنده نیست، وقتی از چت کانال بیرون بیاید و دوباره برید داخل تبلیغ حذف میشه و قرار نیست هر روز تبلیغ بیینید، همچین گفته متن تبلیغ کوتاه هست و زیر اون sponsored درج شده. اولین تبلیغ دیده شده نیز مربوط به ارز دیجیتال TON اختصاصی تلگرام بوده. Telegram @zhizh

به مناسبت ۱۹نوامبر روز جهانی مرد: "شاعر بودن چه آسان است و مرد بودن چه‌قدر سخت." #چارلز_بوكفسکی @Bukowski_Pub انتشارات چارلز
به مناسبت ۱۹نوامبر روز جهانی مرد: "شاعر بودن چه آسان است و مرد بودن چه‌قدر سخت." #چارلز_بوكفسکی @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

شب بر شما @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

‌ "سَبْک" سبْک (style) پاسخ همه‌چیز است. راهی نو برای انجام کاری کسل‌کننده یا خطیر. انجام یک کار کسل‌کننده با سبْک به انجام ک
‌ "سَبْک" سبْک (style) پاسخ همه‌چیز است. راهی نو برای انجام کاری کسل‌کننده یا خطیر. انجام یک کار کسل‌کننده با سبْک به انجام کاری خطیر بدون سبک ارجحیت دارد. انجام یک کار خطیر با سبک آن چیزی است که من آن را هنر می‌نامم. گاوبازی می‌تواند هنر باشد مشت‌زنی می‌تواند هنر باشد عشق‌ورزی می‌تواند هنر باشد گشودن یک قوطی تن‌ماهی می‌تواند هنر باشد بیشتر آدم‌ها سبک ندارند بیشتر آدم‌ها نمی‌توانند سبک را نگه دارند من در سگ‌ها صاحب‌سبک بیشتر از آدم‌ها دیده‌ام اگرچه سگ‌های صاحب‌سبک زیاد نیستند وقتی هِمینگوی مغزش را با یک شات‌گان پخش دیوار می‌کند، دارای سبک است. یا گاهی مردم به شما سبک می‌دهند ژان‌دارک سبک داشت یحیی تعمیددهنده مسیح سقراط سزار گارسیا لورکا من آدم‌هایی صاحب‌سبک را در زندان دیده‌ام. من در زندان آدم‌های صاحب‌سبک بیشتر دیده‌ام تا در بیرون از زندان. سبک یعنی تفاوت، یعنی راه و رسم انجام دادن و انجام شدن. یعنی شش مرغ‌ماهی‌خوار که ساکت در برکه‌ای ایستاده‌اند، یعنی تو که لخت از حمام بیرون بیایی، بی آن که مرا ببینی. #چارلز_بوکفسکی از کتاب #شعرهایی_از_بوکفسکی_که_باید_خواند @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

‌ "سَبْک" سبْک (style) پاسخ همه‌چیز است. راهی نو برای انجام کاری کسل‌کننده یا خطیر. انجام یک کار کسل‌کننده با سبْک به انجام ک
‌ "سَبْک" سبْک (style) پاسخ همه‌چیز است. راهی نو برای انجام کاری کسل‌کننده یا خطیر. انجام یک کار کسل‌کننده با سبْک به انجام کاری خطیر بدون سبک ارجحیت دارد. انجام یک کار خطیر با سبک آن چیزی است که من آن را هنر می‌نامم. گاوبازی می‌تواند هنر باشد مشت‌زنی می‌تواند هنر باشد عشق‌ورزی می‌تواند هنر باشد گشودن یک قوطی تن‌ماهی می‌تواند هنر باشد بیشتر آدم‌ها سبک ندارند بیشتر آدم‌ها نمی‌توانند سبک را نگه دارند من در سگ‌ها صاحب‌سبک بیشتر از آدم‌ها دیده‌ام اگرچه سگ‌های صاحب‌سبک زیاد نیستند وقتی هِمینگوی مغزش را با یک شات‌گان پخش دیوار می‌کند، دارای سبک است. یا گاهی مردم به شما سبک می‌دهند ژان‌دارک سبک داشت یحیی تعمیددهنده مسیح سقراط سزار گارسیا لورکا من آدم‌هایی صاحب‌سبک را در زندان دیده‌ام. من در زندان آدم‌های صاحب‌سبک بیشتر دیده‌ام تا در بیرون از زندان. سبک یعنی تفاوت، یعنی راه و رسم انجام دادن و انجام شدن. یعنی شش مرغ‌ماهی‌خوار که ساکت در برکه‌ای ایستاده‌اند، یعنی تو که لخت از حمام بیرون بیایی، بی آن که مرا ببینی. #چارلز_بوکفسکی از کتاب #شعرهایی_از_بوکفسکی_که_باید_خواند @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

شب بر شما @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

‌ "دریا و جزیره را خواهیم چشید" می‌دانم که به زودی، شبی، در تخت‌خوابی، انگشتانم در شکنج موهایی نرم و لطیف می‌لغزد، و موسیقی‌ا
"دریا و جزیره را خواهیم چشید" می‌دانم که به زودی، شبی، در تخت‌خوابی، انگشتانم در شکنج موهایی نرم و لطیف می‌لغزد، و موسیقی‌ای نواخته می‌شود  که هیچ رادیویی پخش نمی‌کند. و همه‌ی غصه‌ها لبخند خواهند زد. #عشق_سگی_است_از_جهنم #چارلز_بوکفسکی ترجمه: #مهیار_مظلومی @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

مساله همیشه دیر اومدن نیست هَنک. شب بر شما @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

"دیر آمدن!" باید باور کنیم تنهایی تلخ‌ترین بلای بودن نیست، چیزهای بدتری هم هست، روزهای خسته‌ای که در خلوت خانه پیر می‌شوی … و سال‌هایی که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است. تازه تازه پی می‌بریم که تنهایی تلخ‌ترین بلای بودن نیست، چیزهای بدتری هم هست: دیر آمدن، دیر آمدن! #چارلز_بوکفسکی @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

"‘آشنایی با بوکفسکی در بطن یک رابطه" بوکفسکی، بوکفسکی، بوکفسکی... چه اسم دهان پر کنی بود! جان می‌داد برای پز دادن و آروغ روشن‌فکری. ”بوکفسکی” را نمی‌شناختم، فقط مدت‌ها بود که مواجه شده بودم با جملاتش. به خودم هم زحمت نمی‌دادم که بروم و از حضورش مستفیض شوم. چه‌قدر شبیه چایکوفسکی‌ست! یا که کیشلوفسکی! داستایفسکی! پولانسکی! تروتسکی! تارکوفسکی! مدام ربطش می‌دادم به این‌ها که شاید ربطی به یکی از این جنابان دارد. واقعا نمی‌دانستم چه کسی ست؟! دوستی داشتم(بانو)، گهگاهی از جملات ایشان برایم مفتکی، به عاریت ارسال می‌کرد. و من هنوز بدون این‌که بشناسمش، در جواب پیام، به‌به و چه‌چه می‌کردم و در ذهنم تمام فحش‌های عالم را نثارش می‌کردم. اواخر این رابطه‌ی عاشقانه، مردکی دلش(بانو)را برده بود و در صدد پیچاندن من بود. دیگر، دهنم برایش بوی سیگار می‌داد. شعرهایم برایش کسشعر می‌نمود و از حافظ‌خوانیِ همکارش لذت می‌برد(همان مرتیکه). یک شب بانو جمله‌ای برایم فرستاد. باز هم تهش بوکفسکی بود. چه‌قدر سوزاند مرا این بوکفسکی. تا ما تحتِ این‌جانب خبر داد. مطمئن بودم که مرتیکه برایش فرستاده است. دوست داشتم بروم و بوکفسکی را از قبرش بیرون بکشم و بگویم: «نمودی،ولمان کن.» جمله زیبا بود و سوزناک: «اثر انگشت ما، از قلب‌هایی که لمسشان کردیم هیچ وقت پاک نمی‌شود.»بنده هم خواستم کم نیاورم؛ شعری در همین مضمون بلغور کردم و برایش فرستادم. اما دیگر دهنش باز نمی‌شد و تعجب نمی‌کرد. دیگر برایش جذابیتی نداشت. بدترین و آخرین اتفاق ما شد جمله‌ی “بوکفسکی”و بانو جیم شد و رفت پی «حافظ» شنیدنش... چه‌قدر از بوکفسکی متنفر بودم... من همه‌ی ...سْکی ها را می‌شناختم الا این بوکفسکی. تا این‌که وارد «انتشارات بوکفسکی» شدم، تا ببینم این کیست که همه دیوانه‌ی جملاتش هستند آن‌هم با هشتک؟! شعرهایش را خواندم، داستان‌های کوتاهش. "هزا‌رپیشه‌"اش را با «وازریک درساهاکیان». کجای این بشر شبیه آن جمله‌ی کذایی بود؟! جمله‌ای که مرا تا ته سوزاند. تا این‌که برخوردم با این اشتراک از انتشارات: «این جمله...از بوکفسکی نیست و جعلی می‌باشد.» وای که سوختم، آخ که سوختم. دوست داشتم بروم بانو را از زیر مردک بکشم بیرون و بگویم: دستت را از خایه‌هایش ول نکن، اثری از انگشتانت نمی‌ماند تا در آینده، نبض تخم‌هایش برایت بتپد.جمله در قاموس «شیخ بوکفسکی» نبود، بیلاخ. بوکفسکیِ «کپشن»‌ها کجا و این بوکفسکی کجا؟! باری، اکنون در صفحه‌ی ۱۶۵ از حالات “نیک بلین” هستم از کتاب «پالپ»،با ترجمه ی «آرش یگانه». بوکفسکی نه واعظ است، نه مراد و نه الگو. بوکفسکی را می‌توانی برای خودت رفیق پیر بدانی و از حالاتش تخدیر شوی. گاهی آن‌قدر از این دوستِ پیر نفرت داری که دلت می‌خواهد مانند “دانی دانوویتز” (خرس یهودی)، در فیلم “حرامزاده‌های لعنتی”، اندر شقیقه‌هایش چوبِ بیسبالی بکوبی تا مغزش در هوا افشان شود. گاهی آن‌قدر هم دوستش داری که دلت می‌خواهد با قُل قُلی یا وافور، ”تریاک” مهمانش کنی و برایت شعر تلاوت کند. “آبجو“اش را در لس آنجلس می‌خورد، این‌جا فقط تریاک. #میم_صبوری انتشارات چارلز بوکفسکی✅ @Bukowski_Pub

شب بر شما، حقیقتا @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

‌ "این نوع از آتش" گاهی اوقات فکر می‌کنم خدایان به عمد مرا درون آتش هل می‌دهند. تنها برای این‌که صدای ضجه‌هایم را بشنوند بشنو
"این نوع از آتش" گاهی اوقات فکر می‌کنم خدایان به عمد مرا درون آتش هل می‌دهند. تنها برای این‌که صدای ضجه‌هایم را بشنوند بشنوند که چند جمله‌ی خوب فریاد می‌زنم آن‌ها قرار نیست به من اجازه‌ی بازنشستگی بدهند شال ابریشمی به‌ دور گردن در حال سخنرانی در دانشگاه یِل هستم خدایان به من نیاز دارند که سرگرمشان کنم باید به طرز وحشتناکی حوصله‌شان از بقیه سر رفته باشد من هم همین‌طور و حالا گاز فندکم تمام شده، این‌جا نشسته‌ام و ناامیدانه سعی می‌کنم روشنش کنم این نوع آتش را آن‌ها نمی‌توانند به من بدهند. #چارلز_بوکفسکی کتاب: #وضعیت_همیشگی مترجم: #شکیبا_یزدی @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

“I wish to weep but sorrow is stupid. I wish to believe but belief is a graveyard.” #Charles_Bukowski @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

شب بر شما، واقعا @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

"ما، دایناسورها" اینگونه به دنیا آمده‌ایم در این وضعیت، درحالی‌که که صورت‌های بیروح لبخند می‌زنند، بانوی مرگ می‌خندد، آسانسورها فرو می‌افتند، چشم‌اندازهای سیاسی محو می‌شوند، پسرک کیسه‌پُر‌‌کن سوپرمارکت مدرک دانشگاهی می‌گیرد، ماهی‌های روغنی صیدهای چربشان را تف می‌کنند در آن حال که خورشید پوشیده می‌شود. ما اینگونه بدنیا آمده‌ایم درون چنین وضعیتی. درون جنگ‌هایی دیوانه‌وار و حساب شده. درون چشم اندازِ پنجره‌های شکسته کارخانه‌ی پوچی. درون مشروب فروشی‌هایی که مردم دیگر با یکدیگر سخن نمی‌گویند. درون مشت زنی‌هایی که به تیراندازی و چاقوکشی ختم می شوند. درون این وضعیت بدنیا آمده‌ایم، درون بیمارستان‌هایی گرانتر از مرگ. در میان وکلایی گرانتر از اعتراف به گناهکاری. درون کشوری که زندان‌هایش پُرند و دیوانه خانه هایش بسته. در میان مردمی که احمق‌ها را تبدیل به قهرمانانی ثروتمند می‌کنند. ما در این وضعیت بدنیا آمده‌ایم، در چنین حالی زندگی می‌کنیم و راه می‌رویم، و به خاطر چنین وضعی می‌میریم. در چنین وضعی خفقان می‌گیریم، اخته می‌شویم، به فساد کشیده می‌شویم، بی‌میراث می‌شویم. به خاطر این وضعیت، تحمیق شده توسط این وضعیت، سواستفاده شده در این وضعیت، شاش مال شده در این وضعیت، دیوانه و بیمار شده در این وضعیت، وحشی و از انسانیت تهی شده در این وضعیت. قلب ها تیره شده‌اند، دست ها به سمت گلو می‌روند، به سوی تفنگ، چاقو، بمب. دست‌ها به سوی خدایی بی‌پاسخ دراز می‌شوند، به سوی بطری مشروب به سمت قرص و گَرد. ما در این وضعیت مرگبار غم‌انگیز به دنیا آمده‌ایم، ما درون حکومتی بدنیا آمده‌ایم که شصت سال مقروض است، و کم مانده از پرداختن بهرۀ قرض هم ناتوان شود. بانک ها خواهند سوخت، پول بی‌فایده خواهد شد، قتل در خیابان‌ها آزاد و بی‌مجازات خواهد شد، تنها، اسلحه خواهد بود و اوباش ولگرد. زمین بی‌حاصل خواهد شد. غذا بازدهی نزولی خواهد داشت. خیلی‌ها به قدرت هسته‌ای دست خواهند یافت. انفجارها مدام زمین را خواهند لرزاند. آدم‌های آهنی تشعشع‌زده به دنبال هم خواهند افتاد. ثروتمندان و افراد خاص این صحنه‌ها را از ایستگاه‌های فضایی خواهند دید. دوزخِ دانته را شبیه پارک کودکان خواهند ساخت. خورشید دیده نخواهد شد و همیشه تاریکی خواهد بود. درختان خواهند مُرد. تمام گیاهان از بین خواهند رفت. انسان‌های تشعشع‌زده، انسان‌های تشعشع‌زده دیگر را خواهند خورد. دریاها مسموم خواهند شد. رودها و دریاچه‌ها از بین خواهند رفت. باران ارزش طلا پیدا خواهد کرد. جسدهای فاسد انسان‌ها و حیوانات در میان بادهای تاریک، بو خواهند داد. تنها بازمانده‌ها هم توسط بیماری‌هایی جدید و تهوع‌آور از بین خواهند رفت. ایستگاه فضایی در اثر فرسایش، اتمام ذخایر، و اضمحلال عمومی از بین خواهد رفت. سپس از این میان زیباترین سکوتی که هرگز شنیده نشده، زاده خواهد شد. خورشید همچنان آن‌جا پنهان است و فصل بعدی را انتظار می‌کشد. #چارلز_بوکفسکی ترجمه: #مهیار_مظلومی @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

شب بر شما @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

«روح» اوه، چه‌قدر نگران وضع روحی من هستن! نامه برام میاد، تلفن می‌کنن می‌پرسن: حالت خوب میشه؟ بهشون می‌گم: آره خوب می‌شم. بهم می‌گن: من خیلی‌ها رو دیدم که به فنا رفتن. من می‌گم: نگران من نباش. هنوز ولی من رو مضطرب می‌کنن. من میرم دوش می‌گیرم و میام بیرون و جوش روی دماغم رو می‌چلونم. بعد به آشپزخونه می‌رم و ساندویچ‌ژامبون و سالامی درست می‌کنم. قبلا با یه بسته شکلات سر می‌کردم، حالا خردل آلمانی برای ساندویچم می‌گیرم. شاید این من رو به خطر بندازه. تلفن مدام زنگ می‌خوره و نامه‌ها مدام می‌رسن. اگر توی یه کمد با موش‌ها زندگی کنی و نون خشک بخوری، اون‌وقت دوستت دارن و به‌نظرشون یه نابغه‌ای. اگر توی تیمارستان یا زندانی بندِ مست‌ها باشی، اون‌وقت نابغه صدات می‌کنن. اگر دائم‌الخمر باشی و حرف‌های رکیک فریاد بزنی و دل و روده‌ت رو بالا بیاری، اون‌وقت یه نابغه‌ای. اما اگر اجاره‌خونه‌ت رو یه ماه جلوتر بدی، جوراب‌های نو بپوشی، به دندون‌پزشکی بری، با یه دختر سالم و تمیز عشق‌بازی کنی، نه یه فاحشه، اون‌موقع وضعیت روحیت خوب نیست. من اون‌قدر مایل نیستم که در مورد وضع ‌روحی اون‌ها بپرسم، به نظرم باید این‌کار رو بکنم. #چارلز_بوکفسکی مترجم #مهیار_مظلومی از کتاب #عشق_سگی_ست_از_جهنم @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅ تصویر: بوکفسکی به همراه همسرش لیندا، احتمالا در راه جشن سالگرد ازدواجشان.

تو یکی از متن‌هاش، بوکوفسکی می‌گه که ای نویسنده‌های تازه‌کار! از نوشتن نترسید و بنویسید و چشم خورشیدو دربیارید و ته‌اش هم می‌گه کلمات به اندازه‌ی کافی برای همه‌ی ما هست! من واقعا از این‌همه سرحال بودن بوکوفسکی لذت می‌برم و می‌فهمم چی شده که یهو همچین حرف پر از امیدی زده در حالی که احتمالا نیم ساعت بعدش داشته از افسردگی زمینو گاز می‌زده! خیلی هم خوشم می‌آد که این‌طوری همه رو به نوشتن ترغیب می‌کنه با اون جمله‌ی پرشور کلمات به اندازه‌ی کافی فلان! اما واقعا لازم نیس اگه چیزی نوشتین حتما به همه نشونش بدین یا بهتره بگم اگه چیزی نوشتین عیبی نداره نشون بقیه هم بدین اما دیگه ادعا نداشته باشین یا بهتره بگم بوکوفسکی گفته بنویسین اما دیگه نگفته گه‌خوری کنین! گرچه وقتی نگاه کنی می‌بینی گه هم به اندازه‌ی کافی هست و شاید برای همینه که خیلی‌ها قاتی می‌کنن.

. "سرباز، زنش، و آدم آس‌و‌پاس" توی سانفرانسیسکو، آس‌و‌پاس بودم اما یه بار تونستم در کنار آدمهای شیک‌پوش کنسرت برم. موسیقی عالی بود اما یه چیزی سرجای خودش نبود توی جمعیت توی گروه نوازندگان و در رهبر ارکستر. ساختمون البته خوب بود و کیفیت صدا محشر. من ترجیح میدادم که تنها از رادیو موسیقی گوش بدم. بعد کنسرت، توی اتاقم، رادیو رو روشن کردم یهو یه نفر به دیوار کوبید و گفت:"خفه کن اون لامصب رو". یه سرباز و زنش همسایه بغلیم بودن. و احتمالا به زودی میفرستادنش یه جایی تا از من در برابر هیتلر حفاظت کنه، واسه همین صدای رادیو رو قطع کردم و شنیدم که زنش گفت:"نباید این کارو میکردی". سربازه گفت:"باید این یارو رو گایید". به نظرم حرف خوبی به زنش زد، اما زنش هیچوقت گوش نکرد. من اما دیگه کنسرت نرفتم و اون شب رادیو رو چسبوندم به گوشم و موسیقی شنیدم. جنگ، تبعات خودش رو داره. صلح هیچوقت پایدار نیست. و هزاران آدم در هرکجا از بین میرن. صدای بلند عشق‌بازی ناامیدانه سرباز و زنش، از لابه‌لای ترنم‌های شوستاکوویچ، برامس، موتسارت و لابه‌لای فرازها و فرودها و از دیوارِ تاریک بین‌مون گذشت، و با صدای موسیقی که میشنیدم قاطی شد. #چارلز_بوکفسکی برگردان #مهیار_مظلومی از کتاب #شعرهای_آخرین_شب_زمین @charles_bukowski_poetry @mahyarmaz #theSoldier_hisWife_andTheBum #charlesbukowski https://www.instagram.com/p/CV0XN2xJgBB/?utm_medium=share_sheet