en
Feedback
SevenHells

SevenHells

Open in Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Show more
468
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-730 days
Posts Archive

دیگه طاقت ندارم. همین الان با من بدو و با من بخند. همین الان با من فرار کن، به دنیایی که نمی‌شناسیمش. همین الان عزیزم. همین الان منو نجات بده...

از این آهنگا که وسطش یهو به اوج می‌رسه و خواننده داد می‌زنه و از هوا خون می‌چکه و سونامی می‌آد و احساساتتو می‌ندازن تو رخت‌شویی، دوست دارم.

چیزی سر جایش نیست. نمی‌دانم چه چیزی. زمان می‌گذرد و من گیر افتاده‌ام؛ توی چاهی که زندگی‌ام شده است. نه آسمان رنگ قبلی‌اش را دارد نه زمین. درخت‌های بی‌رنگ مرده هم بی‌رنگ‌تر شده‌اند. چه رویاها که نداشتم! چه کودکی پر از رنگ و احساسی. چه امیدها و آرزوهایی. چه شد؟ یک چیزی از جایش تکان خورد. آنقدر ساکت و آرام که خودم هم نفهمیدم. هر روز کمی مریض‌تر از قبل شدم. از خانه زده شدم. فرار کردم و از خانه کَندم. به خوابگاه هم نچسبیدم. شاید هم خوابگاه به من نچسبید. به چند تا دوست و رفیق چسبیدم و دنیا ما را از هم کَند. آن چیز هنوز برنگشته بود جای خودش. وارد خانهٔ خودم شدم، دور دور. توی شهر رویاهای کودکی. باز هم چیزی نشد. نه به رویایی رسیدم، نه امید و آرزوهایم زنده شدند، نه آسمان رنگ قدیمی‌اش را پیدا کرد. درخت‌ها دیگر با من حرف نزدند، بره‌ای نبود، بزغاله‌ای نبود، گربه‌ها دوست‌تر نبودند. البته، همه‌اش که بد نبوده. روزهای خوب زیادند، ولی خب روزهای بد هم! چه می‌شود کرد عزیز من؟ وقتی یک چیزی کم است، که نمی‌دانی چیست چه می‌شود کرد؟ کاشکی می‌شد راه بیفتم توی پهنهٔ این کوه‌پایه، گدایی کنم. گدایی یک‌چیزی. یقهٔ آدم‌ها را بچسبم و بگویم: «تو را به خدا یک‌چیزی بده.» توی عطاری‌ها بروم و بگویم: «یک‌چیزی هم دارید؟» توی نانوایی‌ها کف زمین را بگردم دنبال یک‌چیزی. توی ترافیک کنار بچه‌های کار باشم، آن‌ها کاری کنند و من بگردم دنبال یک‌چیزی...

از بس به بابام گفتم دوستت دارم، محبت زبانیش داره راه می‌افته. زنگ می‌زنه می‌گه دلم برات تنگ شده. و همین برای من کافیه.

سر کلاس ترجمه‌م استادم گفت ما محمد قاضی و سروش حبیبی نمی‌تونیم بشیم و من غمگین شدم. از ته دلم دوست دارم محمد قاضی و سروش حبیبی بشم :(

دلم پنج کیلو بربری با سه کیلو پنیر کم‌نمک و کم‌چرب و دو کیلو گردو و دو کیلو سبزی می‌خواد. 😩

قبلا خیلی غرغرو بودم. خدا منو ببخشه. دو سه سالی هست تصمیم گرفتم کمتر غر بزنم و امسال، بالاخره به اون‌جایی رسیدم که آدم‌های غرغرو انرژی‌مو تخلیه می‌کنن. اونقدر اذیت می‌شم که نه‌تنها باهاشون دوستی نمی‌کنم و ازشون دور می‌شم.

مشکل اصلیم دوست صمیمی نداشتنه. ینی دارم ولی دورن. هیچ‌کی هم نزدیکم باهام صمیمی نمی‌شه. در تنهایی خود می‌پوسم تهش.

چرا دخترا از من خوششون نمی‌آد؟ هر کلاسی می‌رم دخترا باهام دوست نمی‌شن :(

این‌قدر پت‌پت می‌کنم توی فارسی نوشتن که خجالت‌آوره. :))))

هفتصد مگ فایل دانلود می‌کنم ولی این ویدئو گردالیای توی سگو نه.

از یک کانالی، هفتصد تا پیام ناخونده داشتم. بازش کردم، اول هفتصدتا زده بود می‌شه برای مامانم دعا کنید؟ آخر هفتصدتا زده بود کاشکی هنوز تو تختت بودی مامان. زندگی همینقدر بی‌ارزشه اسماعیل.

هر روز بیشتر شبیه مامانم می‌شم. این هم وحشتناکه هم دلپذیر. واقعا نمی‌دونم چه حسی داشته باشم!

جوان ایرانی، به‌نظر می‌رسد دریای بگایی، ساحلی ندارد. صبحت پرشکوه. ☺️

از اون استرسا که داره یه اتفاق خوب میفته ولی استرسشم داری.

فکر کنم بزغاله داشتن یه چیزیه که هرگز از هویتم هرگز جدا نمی‌شه. توی آزمون نوشته بود یک متن بنویسید، در مورد زندگی روزمره. و من در مورد یه مکالمه‌م نوشته بودم که توش می‌گفتم دلم برای بزغاله‌هام تنگ شده و کاش می‌تونستم بزغاله باشم. و آزمونو قبول شدمممم. لازم می‌دونم چندتا قدردانی انجام بدم. با تشکر از پدرم که منو با بزغاله‌ها آشنا کرد، به یاد بزغاله‌های کوچک شیرینم و با تشکر از زحمات همسرم که همیشه بهم گوش می‌ده که چقدر دلم بزغاله می‌خواد. پایان. :)))))

ماری، مگر ما بجز تکه‌های فراموش‌نشده توی خاطرهٔ همدیگر چه هستیم؟ روزی که جسممان بمیرد، چه چیزی بجز همین تکه‌ها از ما می‌ماند؟ ماری! به من قول بده. قول بده فراموشم نکنی، مرا زنده نگه داری و نامم را به زبان بیاوری. قول بده ماری. اگر تو مرا به یاد نیاوری، من مرده‌ام، حتی اگر جسمم کنار تو زنده باشد. به من قول بده.

دارم به یه مرحله‌ای از زندگیم می‌رسم که «قضاوت نکنیم» برام تبدیل به یه اصطلاح بی‌معنا شده. اتفاقا قضاوت کنیم. والا. چیه؟ چرا باید پذیرای همه‌چیز و همه‌کس باشیم؟ بی‌ادب و بی‌شعور نباشیم کافیه. نمی‌خواد به‌صورت بنیادی از هویتمون و تفکرمون و انتقادامون دور بشیم.

تمام بزغاله‌های دنیا مال من، تمام شادی دنیا مال تو.