ch
Feedback
SevenHells

SevenHells

前往频道在 Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

显示更多
484
订阅者
无数据24 小时
-37
-1330
帖子存档
از جون شما دور باشه چنان مریض شدم که بازگشتی به سلامتی جلوی خودم نمی‌بینم. حالا ارشدم ثبت‌نام کرده‌م و برای رزومه‌م کلی کار ترجمه تحویل گرفته‌م. همینجوری بی‌حال و نزار می‌افتم یه گوشه برای کارایی که نمی‌تونم بکنم غصه می‌خورم و بعدش از درد می‌رم تو کما تا درد و غصهٔ بعدی. این زندگی هم عجب امتحان سخت‌گیرانه‌ایه. :(

حالا سر چی؟ من که نمی‌دونم ولی همه‌ش می‌گه گه خوردی بازش کردی ریختیش. یکی ندونه فکر می‌کنه بچه مواد قاچاق می‌کرده اینجوری سرش داد می‌زنه. اونم بچهٔ چار-پنج ساله. همسایه‌های زیبایی دارم. 🙂

اینقدر که من نگران بچهٔ همسایه می‌شم پدر مادرش نمی‌شن. داره دعواش می‌کنه بچه هم می‌گه باشه دیگه نمی‌کنم. داد می‌زنه سرش که تو گه خوردی که باشه! انتظار داره اون بچه یه گوشه وایسه، جیغ و داد بشنوه، بترسه، هیچی هم نگه. وقتی می‌گه باشه دوباره شروع می‌کنه داد زدن! وقتی می‌گه ببخشید دوباره شروع می‌کنه داد زدن. از جون اون بچه چی می‌خوای خب حیوون؟

اگه یه روز فهمیدی حالت خوب نیست و هییییچ‌کاری نکردی، یه بخشی از اون حال بد گردن خودته.

بدیشم اینه که توی این دسته‌بندیای زنانه هممممه‌ش چیزای منفی می‌شنوم. تو خودت احساس ضعف می‌کنی چرا بقیه رو با خودت می‌کشی پایین؟

مخصوصا مخصوصا مخصوصا دسته‌بندی‌های زنانه اذیتم می‌کنن، اون هم وقتی از طرف خود زن‌ها مطرح می‌شن. ما خانوما حساسیم. ما خانوما گریه می‌کنیم. ما خانوما سیاست داریم. ما خانوما دوست داریم مادر بشیم. ما خانوما از خدمت به همسرمون لذت می‌بریم. ما خانوما کار خونه دوست داریم. ما خانوما به همسرمون تکیه می‌کنیم. ما خانوما نباید صدامون بره بالا. ما خانوما نباید فلان کار بکنیم. تو گه خوردی از طرف همهٔ خانوما نظر می‌دی.

یکی از چیزهایی که ازش متنفرم اینه که قبل از خودم بودن، به چشم جزء فلان دسته بودن بهم نگاه بشه. مثلا بهم بگن شما جوونا فلانید، شما زنا فلانید، شما نسل جدید فلانید، شما فلانا فلانید، ما خانوما فلانیم. کوفت بخوری نکبت. کوفت بخوری که بلد نیستی آدما رو با هویتی که خودشون ساختن ببینی.🖕

سر ترجمهٔ یک عبارت، هفتاد صفحه خوندم و بستم، تهشم نفهمیدم چی شد. از اینجا تا گور شکسپیر پرانتز. :))))))))))))))))))))))))))

یکی از لذت‌های پدرم هیستریک کردن منه. یک نیاز سادیستیک به آزاردیدن من داره. بدیش اینه که بافت خانوادگی ما اینجوریه که یا باید قبولش کنم یا باید ریسک کنم که همه از من ناراحت بشن و رابطه‌شون رو با من کم کنن. ریدم تو سر تا پایین خانوادهٔ ایرانی.

۱. فوتبالو سیاسی کن. ۲. یه بازی رو برنده شو و به همه بگو پماد سوختگی بزنن که قراره پوز دنیا رو بزنی. ۳. مثل سگ بباز. ۴. بگو فوتبال سیاسی نیست. ۵. بگو موشک مهمه که داریم.

خدایا خودت می‌دونی منم می‌دونم. می‌تونستی همهٔ آدما رو با یه جنسیت درست کنی ما رو اینقد بگا ندی. ولی نههههه. محاله خدای تبارک و تعالی از راه آسون‌تر بره. یه وقت ما بنده‌های بی‌سروپا پررو می‌شیم. 😒

دماغم یه جوری نفس کشیدن منو گروگان گرفته انگار پول باباشو ندادم.

نوشته هدف از زندگی آدما نوشتن تاریخه. ولی راستشو من بهت می‌گم دوستم. زندگی هدف نداره. ما اومدیم که چند روز اینجا باشیم و بعد بمیریم. دنیای ما اینقد کوچیکه که تاریخ من و تو جاودانه نشه و اینقد بزرگه که کسی حتی یک بار هم اون رو نخونه. زحمت نکش. خودت یک تیکه از تاریخ شو و برو.

احتیاج به هیفده تا مادرخرج دارم تا از وضعیت فعلی خارج شم.

امروز اتفاقی افتاد که باعث شد فکر کنم هرگز حالم خوب نمی‌شه. گمان می‌کنم اتفاق‌هایی که باعث تغییر آدم‌ها می‌شن همه همین‌طورن. یک لحظه می‌آن و زندگی آدمو زیر و رو می‌کنن و می‌رن. وقتی رفتن تو می‌مونی و خونهٔ بی‌سقف و سگ‌سوز سرما. دوست دارم قوی باشم و اینجای زندگیم یه مونتاژ از قوی شدنم و گریه کردنم پخش شه و بعدش همهٔ زندگی‌مو پس بگیرم. ولی هم خودم می‌دونم هم شاید شما بدونید که چنین اتفاقی نمی‌افته. زندگی من همچین فیلمی نیست. نویسنده‌ش خودمم و از من چنین پلات‌هایی درنمی‌آد. من می‌رم زیرزمین و گریه می‌کنم و می‌رم زیر پتو و گریه می‌کنم و می‌رم توی حموم و گریه می‌کنم و چایی می‌ریزم و گریه می‌کنم و جارو می‌کنم و گریه می‌کنم. آره. این داستان بیشتر شبیه منه. شاید روزی بیاد که امروزو هم یادم بره و حالم بهتر باشه ولی تنها چیزی که قطعیه اینه که من هیچ‌وقت مثل فیلما قوی نمی‌شم.

بچه‌ها متنی دارید که دوست دارید ترجمه یا ویرایش کنید و براتون دیر یا زودش مسئله نیست برام بفرستید. برای رزومه‌م می‌خوام و براتون رایگان انجامش می‌دم.

کاش دو تا تیکه بودم. یه تیکه‌م می‌خوابید و یه تیکه‌م کار می‌کرد. 🫠

اضطرابم رخت بربسته و افسردگیم داره وسط میدون جولان می‌ده. حسم رو نمی‌دونم چطور توضیف کنم. قبلاً بین افسردگی و تضطراب یورتمه می‌رفتم. افسردگی منو کرخت و بی‌روح می‌کرد و اضطراب منو به تکاپو می‌نداخت. حالا که دیگه تکاپویی نیست، من موندم و کرختی. توی مالیخولیایی‌ترین صحنه‌ها خودم رو می‌بینم. می‌بینم که افتادم وسط چاه و بارون داره سطح آبو میاره بالا و من نشستم به تماشا. می‌بینم که از روی بلندترین صخرهٔ دنیا افتادم و بین زمین و هوا با تمام وجود شکستن استخون‌هام رو پذیرفتم. می‌بینم که وسط جنگ پزشک میاد بالا سرم و می‌گه نمی‌شه نجاتش داد بندازیدش کنار کشته‌ها. می‌بینم که کشتی داره غرق می‌شه و من ویولون می‌نوازم. می‌بینم که دارم غرق می‌شم ولی دستمو دراز نمی‌کنم. می‌بینم، می‌بینم، می‌بینم. فقط می‌بینم، مثل یک ماهی که جز تماشای دنیا کاری توی تنگ کوچیکش نداره. می‌بینم، می‌بینم که بچهٔ خانواده با چنگال اومده بالا سرم ولی فقط می‌بینم. نه شنا می‌کنم نه چشمامو می‌بندم. انگار یک دست نامرئی پلکامو باز نگه می‌داره و می‌گه نگاه کن، شکنجه شو. من هم از جنگیدن دست کشیده‌م، و فقط تن می‌دم به مردن و مردن و مردن.

مامانم برام شلوار دوخته بود و می‌خواست برام بفرسته. وقتی دستم رسید دیدم وسط شلوار تا شده، برام پنج تا شکلات و یه مشت پسته قایم کرده. همینقدر لطیف و مامان‌بزرگ.