en
Feedback
SevenHells

SevenHells

Open in Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Show more
468
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-730 days
Posts Archive

می‌خوام بدونی که اگر نباشی دلم برات تنگ می‌شه. می‌دونم که هستی. ولی می‌خوام بدونی اونقدر مهمی که اگر نباشی دلم برات تنگ می‌شه. می‌دونی که... من آدم دل‌تنگی نیستم. من بدون یک هفته شنیدن صدای مادرم طوریم نمی‌شه. بدون دیدن دوستام حتی بعد یک سال طوریم نمی‌شه. من نهایتا کج‌خلق باشم. ولی تو... تو نقطه ضعف منی. برای تو دلم تنگ می‌شه. حالا می‌خوام بدونی... ای یگانه دلتنگی من! اگر نباشی من دلم خیلی برات تنگ می‌شه...

آدما رو باید توی پوست خودشون تجربه کرد. شما شاید توی یک قرار بیرون از خونه انتظار داشته باشید که از طرف مقابلتون دروغ بشنوید، ولی این که یک نفر با پیژامه توی چشماتون نگاه کنه و دروغ بگه و خودشو پنهان کنه یک حس دیگه‌ست اصلا.

از ته ته ته ته ته دلم متنفرم از اینکه توی بدنم یک دونه رحم دارم.

حریص توام. مثل سنجابی که بلوط دیده. مثل خرس گرسنه‌ای که از خواب زمستونی بیدار شده. مثل کتری که جوشیده و الاناست سوت بزنه. مثل بچه‌ای که برف دیده. مثل ورزشکاری که پاش شکسته. مثل پروانه‌ای که گل دیده. مثل گنجشکی که نون دیده. مثل مورچه‌ای که قند دیده. مثل موسیقی‌دانی که به سازش رسیده. مثل نقاشی که مدادرنگی خریده. مثل نویسنده‌ای که خودکار هدیه گرفته. به تو حریصم. به تمام تو. به بودن تو. همین که هستی، همین که هستم، به تو حریصم. به خزیدن آرومت زیر پوست سینه‌ام. به پیچیدن گرمات دور قلب تکه پاره‌م. به کلمه‌هات که برام لالاییه، به رقص چشمام وقتی به دستت زل می‌زنم. بهت حریصم. به چشمات. به صدای قصه گفتن قلبت توی گوشم. به لغزیدن انگشتات لابلای موهام. به صدای ناخنت روی پوست کمرم. به صدای ناخنم روی پوست کمرت. به صدای خنده از ته دلت. به لب‌هات، به لب‌هات، به لب‌هات...

بودن برای من مسئله‌ای حل نشدنی است. نه از مدلی که دکارت و بقیه سرش فلسفیده‌اند و دعوا کرده‌اند و توی سر هم زده‌اند. از آن دست بودن‌هایی که «از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود»ی که مولانا می‌گفت. مدام سعی کردم بشکافمش، هسته‌اش را پیدا کنم، دلیلش را جسته‌ام. لای سوراخ سنبه‌های متعددی که به دستم رسیدند و تا جایی که فهمم قد می‌داد گشته‌ام و گم شده‌ام و حیران‌تر پریده‌ام بیرون. انگار پاسخ من را هیچکس نداده است. اصلا نیست. هرجا که می‌روم تاریکیِ دلیل بودنم روی سرم سنگینی می‌کند، مثل یک وزنه مرا به خاک می‌کشد و مثل یک شکنجه‌گر وحشی پوست پلکم را از ته می‌کند تا لحظه لحظه‌، رنج و لجن و کثافت زندگی‌ام را با تمام وجود ببینم و خواب هم از سرم بپرد. انگار تمام زندگی‌ام توی یک رویای بد گیر افتاده‌ام که بیداری ندارد. تصور کنید هر روز منتظر مرگتان باشید چون نمی‌دانید چرا زنده‌اید. نه که آرزوی مرگ کنید، اما منتظر باشید همه چیز تمام شود. فلان درس را بخوانم تا تمام شود، فلان کار را بکنم تا تمام شود، بدوم تا تمام شود، کوفت کنم تا تمام شود، زندگی کنم تا بالاخره تمام شود... راستش هیچ چیز خوشی برایتان باقی نمی‌ماند. مثل من که زلال‌ترین روزهای عمرم را هم کدر می‌بینم. مادرم هر بار ظرفی ترک می‌خورد به من می‌گفت ظرفی که ترک می‌خورد را دیگر نه به آب داغ بزن و نه به آب سرد، چون جوری می‌شکند که دیگر برایش بازگشتی نخواهد بود. من ترک‌خورده هم بالاخره شکستم. فرو ریختم و تکه تکه شدم. حالا بعد از مدت‌ها تلاش برای چسباندن و نشدن و نشدن و نشدن و نشدن، دیگر نه دلیلی و نه توانی برای جنگیدن نمی‌بینم و حاضرم همین توضیح را بپذیرم. من هستم، چون هستم. همین. تمام من همین است. همین شیشه‌ی نکبت بار شکسته که نحسی شکستنش دامن هیچکس را بیشتر از نشکستنش نخواهد گرفت. من هستم... و همین برای زندگی‌ام کافی است. حداقل... امیدوارم...

فقط میخواستم بدونی همیشه یه تیکه از تو در من وجود خواهد داشت ، و از این بابت ممنونم.

ببینید فکر کنم سو تفاهم داره پیش میاد. مسئله اصلی این نیست که این دوستای گل اشتباه میگن یا کتاب خوندن اشتباهه. مسئله نگاه بالا به پایین و خودبرتربینی بی‌دلیله. مهم اینه که این دوستای عزیزدل متوجه بشن که صرف افضل بودن کتاب‌خوانی به شکلات‌خوری در نگاه اینا، به معنای این نیست که بقیه هم باید باهاشون موافق باشن و خیرشون رو در همین قضیه ببینن. من اگر فقط دیپلم داشته باشم، نمی‌تونم مشاور کنکور بشم عزیزدلم. نه بخاطر نادانیم، بلکه بخاطر اینکه این فضل و خوبی من اصلا وارد میدان عمل نشده. اگر به تئوری بود، ما الان باید میتونستیم بالاتر از سرعت نور سفر کنیم. ولی خب می‌بینیم که در واقعیت، اینقدر هم ساده نیست. کشکه. این حرفا هم همینه. ما چه جهنمی رو سر سوال «کتاب یا شکلات» گذروندیم که خودمون رو نگهبان اخلاق بدونیم و نصیحت بپاشیم توی هوا؟ هان؟ جز اینه که فکر کردیم کتاب انتلکت و الیت به نظر میاد در حالی که من یک طبقه متوسط بدبختم؟ جز اینه که فکر کردیم متفاوت بودن الان یهو برامون جایزه میاره؟ جز اینه که پارتنرمون عاشق کتابه و ما هم عاشق اونیم و فکر می‌کنیم هرکسی با سلیقه متفاوت پایین‌تر از اونه؟ نه بخدا! نیست. هرکی می‌خواد شکلات بخره، هرکی می‌خواد ماشین، هرکی هم دوست داره کتاب. همه می‌تونیم کنار هم وجود داشته باشیم. نیازی نیست مدام همدیگه رو دون‌پایه و بی‌نصیب بدونیم، صرفا چون دیگران از چیزی که ما لذت می‌بریم، لذت نمی‌برن. نظر من در مورد هدیه مناسب ولنتاین و روز مرد و فلانم اصلا مهم نیست. کسی که من عاشقشم چیزهایی دوست داره و کسی که شما عاشقشید چیزهایی. مهم اینه که من نیام به زور بکنم تو حلق شما که «ولنتاین شکلات نخرید، ازین چیزای محبوب همسر من بخرید بهتره.» چرا؟ چون من کاره‌ای نیستم که پرچم‌دار باید و نبایدهای خرید هدیه باشم. گوشی دستته؟

ما یبس بشیم تغذیه دوستان چی میشه؟ نگرانم :(
ما یبس بشیم تغذیه دوستان چی میشه؟ نگرانم :(

گفت چقدر درگیر کلمه میشی. گفتم چون کلمه‌ها از همه بیشتر درد دارن. یه جوری نگام کرد انگار روانی‌ام. گفتم وقتی بچه بودی، افتاده بودی زمین، دستت پوست پوست شده بود، بغض کرده بودی، فکر می‌کردی تمام دنیا همینجا تموم می‌شه... چه حرفایی می‌شنیدی؟ گفت همون معمولیا دیگه. آخی عزیزم و چرا خوردی زمین و بریم زخمتو ببندیم! گفتم هیچکس نگفت بزرگ می‌شی یادت می‌ره؟ گفت چرا همیشه گفتن. گفتم می‌دونی این یعنی چی؟ گفت نه. گفتم یعنی درد الانت برام مهم نیست چون قراره روزی فراموش بشه. گفت خب؟ گفتم خب! یکم فکر کرد بعدم حرفشو قورت داد و چیزی نگفت. فهمیدم اینجا هم حرف همو نمی‌فهمیم.

کاشکی گه ما رو نخورید، اینقد برامون رو منبر نرید که ولنتاین باید کتاب کادو بدیم یا شکلات، ولنتاین باید با دسته بیلم خوشحال با
کاشکی گه ما رو نخورید، اینقد برامون رو منبر نرید که ولنتاین باید کتاب کادو بدیم یا شکلات، ولنتاین باید با دسته بیلم خوشحال باشیم، ولنتاین باید خودمونو تو آینه ماچ کنیم و کوفت و درد و زهرمار. نه من میخوام برم بیرون، یک میلیارد ماشین بخرم، یه نوتلا سه کیلویی و هفتصد شاخه گل رز، تو آینه هم برای خودم قیافه بگیرم، ولنتاینمم ناراحت باشم و کتابخونه عمومی شهرو با عشقم بسوزونیم. حرفیه؟ اه. انگار خودت الان خیلی تجسم خوشبختی و تعالی‌‌ای. نخیر جناب. تو هم یه آدم دون‌پایه مثل مایی دیگه. ادا اطوار و خودمو بگیرم کول بنظر بیامت چیه؟

روز به روز از نتفلیکس بیشتر بدم میاد.

مغزم توی یک لحظه انتزاعی گیر کرده. لحظه‌ای که هرگز نیومده و نمی‌آد. مدام از من می‌خواد به اون لحظه برسم، به اون شکوه، به اون عظمت. از من می‌خواد چند روزی تنها باشم و با هیچکس حرف نزنم و هیچکس با من حرف نزنه و بجز موسیقی خالص، هیچ کلمه و نوایی نشنوم و فکر نکنم و هیچی نباشم و فقط باشم. یک چیز باشم، نه بیشتر. یک آدم باشم. بی پس و پیش، بی‌حس، بی‌فکر، بی‌کلمه. بهم می‌گه یک روز بی‌دلیل پاشو برو بالای کوه جیغ بزن و بدرخش، بگو بارون بباره و صاعقه بزنه و زمینو به آتش بکش و جنگ بارون با آتشو تماشا کن و بالای سر این اتفاقات سیگار بکش و خاکسترشو تماشا کن که وقتی می‌ریزیش تبدیل به هیچ می‌شه. من اینو از کجا بیارم آخه مغز عزیز؟

خدایا منو از این زندگی محو کن دیگه. هرچی میخواستم ببینمو دیدم. عاشق شدم، دلشکسته شدم، دل آزرده شدم، دلخور شدم، عصبانی شدم، خندیدم، بوسیدم، گریه کردم، له شدم، مچاله شدم، خوشحال شدم، ناراحت شدم. زندگی غیر اینام که نیست. همین‌قدر بسه دیگه.

به مادرم میگم افسرده‌م. میگه چرا؟ نه مادر. نگو اینجوری. می‌فهمم که از روی دلسوزی میگه. ولی بعضی وقتا دوست دارم بگم باشه مادر. نمیگم تا ببینیم افسردگیم خوب میشه یا نه.

sticker.webp0.25 KB