en
Feedback
SevenHells

SevenHells

Open in Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Show more
484
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-1330 days
Posts Archive
اون جاهایی که زندگی مثل ماهیتابه میخوره تو صورتت و برای چند ثانیه حتی اسمتم یادت نمیاد-

دلم جایی گیر کرده که دخترهای جوان، گونه‌های خودشان را سیلی میزنند و روی لب‌هایشان تمشک میمالند تا زیباتر بنظر برسند. لباس‌های سفید و خاکستری نخی و بلند میپوشند، سبد حصیری را بغل میکنند و به بازار سبزی‌فروش‌ها میروند. جایی که پسران جوان با لباس‌های گشاد و شلوارهای پارچه‌ای اتو کشیده، روی دوچرخه سر میرسند و از گوشه چشم نگاهشان میکنند. دخترها هم میفهمند و سرخ و سفید میشوند ولی چیزی نمیگویند. جایی که مردها دست همسرشان را میگیرند تا بتوانند سوار کالسکه بلند بشوند و دور کمرشان را موقع پیاده شدن میگیرند تا نیفتند‌. دلم جایی گیر کرده که میشود تا لب رود رفت و پاهای لخت را توی آب روان رها کرد و برای چند لحظه، چند لحظه کوتاه، میشود به هیچ‌چیز فکر نکرد.

دوست داشتم بهتر میبودم. شاید بگویید در چی؟ من هم نمیدانم. ولی کاشکی بهتر بودم. در چیزی، تا به همان راه بروم. دردسر خوب بودن در حد ناکافی در چندتا چیز این است که بعدش هیچ چیز نمیشود. این برای آدم نتیجه گرایی مثل من سم است، هیچ نتیجه‌ای نیست. مینشینی به زمین نگاه میکنی، زمین هم زل میزند به تو، به خودت میگویی کاشکی بهتر بودم، زمین هم احتمالا با خودش میگوید کاشکی!

لذت هدیه دادن >>>>>>>>> لذت هدیه گرفتن.

میگفت کدام دستی در کجای تاریخ راه گلوی مرا بسته؟ گفتم دست خودت، همین حالا. خندید، انگار نمیدانست دنیا طوری است که اگر خاک هم بپزی و بخوری کسی تو را زندانی نمیکند و نمیکشد و کسی هم تو را به سمت اتاق اورژانس هدایت نمیکند. همه را خودت دست خالی میکنی. متاسفانه.

دوستت دارم، مثل ماه که لغزیدن آرام آب رودخانه روی سنگ‌ها را.

زندگی کردن با جمعیتی از گوساله‌ها در یک مرز جغرافیایی جذاب‌ترین اتفاقیه که یک خاورمیانه‌ای در زندگیش تجربه میکنه. یک لذت مازوخیستی در این وجود داره که هر روز ببینی چقدر اکثریت جمعیت سعی میکنن از موجی در غرب یا شرق پیروی کنن و واقعا هم یک حرکت و جنبش اجتماعی شکل میگیره ولی به دلیل گوسالگی، ایده اصلی یکهو تبر میخوره به ریشه‌ش و تبدیل میشه به پهن خالص، بعد جمعیتی که خط فکریشون واقعا ایده اصلی بوده و فقط موج‌سوار نبودن، تپه پهن رو رها میکنن و چندین پهنیست پشت سرشون میمونه که مدام سنگ چیزیو به سینه میزنن که خیلی وقته مرده! این جذاب‌ترین چیزیه که در زندگی سیاسی/اجتماعی ما در طول عمرمون اتفاق میفته که ارزش ثبت شدن در تاریخ رو داشته باشه و این به طرز مازوخیستیکی جذابه.

بعضی وقت‌ها به این فکر میکنم چرا باید توی این دنیا از بین تمام اجزای صورت و بدن یک آدم، فقط نوک انگشتان و شکل چشم‌ها و بوی تنش منحصر به فرد باشد؟ غیر از این است که وقتی عاشق کسی میشوی، چشم‌هاش را به همه چشم‌های دنیا و رد انگشت‌هاش روی تنت را به حس تمام ابریشم‌ها و کشمیر‌های دنیا ترجیح میدهی و بوی تنش را از هر عطری عزیزتر میداری؟

در زندگی‌ام هرگز در چیزهایی که برایم مهم بوده است، اول نبوده‌ام و این چیزیست که کمالگرای درونم را تا ابد پاره پاره میکند.

به تو گفته بودم اگر دست‌هات را داشته باشم دنیا را فتح میکنم. به من گفته بودی بخندی قلبم را هم میدهم. خندیده بودم و قلبم میتپید.

بعضی وقت‌ها بزن زیر گریه، برای خودت احساس تاسف داشته باش و فکر کن تمام هستی را تنهایی به دوش کشیده‌ای و کسی ندیده است. گاهی اوقات دلت را برای خودت بسوزان، به خودت بگو چقدر بدبختی و برای چند مشکل فراموش‌نشدنی‌ات اشک بریز. گاهی عصبانی باش و خودت را تنها کن. گاهی لبخندت را قورت نده و گاهی اخم‌هات را ول کن. برای خودت خسته باش! گاهی آدم باش - مثل تمام آدم‌های شکننده دیگر که از دور پیش خودت بهشان میگویی رقت‌انگیز، چون ماشینی زندگی نمیکنند - و بگذار تمام دردت را حس کنی. دردی که شنیده نشود، ته مغز آدم میماند، مثل آدمی که قبول نکردی مرده است. میماند و ذره ذره، مثل موریانه‌ای که کمد را، روحت را میجود. عیبی ندارد اگر آدم باشی، دردهات را مرور کن، درد بکش، ترک بخور، تا دوباره یادت بیاید که تمام شده‌اند، تا یکی (خودت) بالاخره تو را ببیند، تا یکی برایت دلسوزی کند، یکی به پای حرف‌هات بنشیند و مردنشان را توی مغزت تماشا کن. چه اشکالی دارد اگر هر روز و هر روز و هر روز پیشرفت نکنی؟ باور کن، بعضی روزها پسرفت که هیچ، همین که خفه نمیشویم زیادی است. عیبی ندارد اگر یک گلوله پشمین از بهم ریختگی هستی. عیبی ندارد اگر نمیفهمی چرا فلان حس را داری و بهتر نمیشود. من هم همینطور! خودت را خفه‌تر نکن. ممنون.

بعضی چیزها از یاد آدم پاک نمیشوند، هرچقدر هم خاطرات و مغزت را بسابی، جایی نمیروند. مثل لحظه‌ای که میان بافته شدن ناشیانه موها به دست معشوقی که تا به حال مو نبافته، پشت انگشت اشاره‌اش میخورد به پشت گردن آدم. یا لحظه‌ای که دلشکسته نشسته‌ای و یک آدم دوست داشتنی دستش را میگذارد روی شانه‌ات و میگوید دوستت دارم. لحظه‌ای که دیوانگی‌های قبل از خواب و جنگ بالشتی تمام میشود و در حال خنده و نفس نفس زدن، یک نگاه مهربان رد و بدل میشود. شاید بعدها یاد آدم نیاید چرا دلشکسته بود یا چرا داشت موهاش را میبافت یا چه چیزی آنقدر خنده‌دار بود که دلش درد گرفته بود، اما این چیزهای کوچک و لحظه‌ای را هرگز از یادش نمیبرد و همین است که میتواند هر جدایی ساده و قابل پیشبینی را تبدیل به یک جهنم کند.

نشسته ام خودم را قانع میکنم که این افسردگی فصلی نیست، یک حال بد خالی است. مغزم قاه قاه میخندد و مدام این قسمت رادیو چهرازی را پخش میکند: " جمشید اگه پاییز اینقدی که تو میگی خوبه، چرا ما هر سال روز اول پاییز دلمون خالی میشه؟ همه به این زرد و نارنجیا نگاه میکنن حالشون جا میاد؛ چرا ما بلد نیستیم؟ چرا همه رفته بودناشونو میذارن برا پاییز؟ چرا پاییز هیچکی برنمیگرده؟ "

کاشکی همه گوگل میکردند جای پرسیدن‌های مکرر از کسی که خودش هم گوگل میکند.

مدتی است دوباره حالم "بد" شده. بد، بهترین کلمه‌ای است که میتواند این حال و احوال را توصیف کند. دو حرفی، یک هجایی، خشک و خالی و سریع با میزان مناسبی از ابهام در شدت و حدت یک موضوع. خوبی دیگری از بد، این است که بد افتضاح نیست، میتواند بهتر شود و خوب هم نیست که میتواند غلبه احوال منفی بشر بر مثبت را نشان بدهد. هیچ چیزی بیشتر از بد، برای گفتن ندارم. نمیدانم مقصر کدام هورمون یا کدام ارگان یا کدام مولکول شیمیایی توی مغزم یا کدام چاکراه بدنم یا کدام گره روحی‌ام یا کدام مصیبتی است، فقط بدم. یک بد ناجور، یک بدی که کم و ثابت و ممتد مانده است و نه بهتر میشود و نه بدتر. شاید چندان مشخص هم نباشد، چون از صبح تا شب را با هر چه شده سر میکنم، اما در واقع من فقط یک بد مزمنم. برای بهتر شدن، برنامه‌ام این است که یک مدتی را لای پتو بپیچم و سر کنم و آنقدر کلمه بد را تکرار کنم تا معنایش را از دست بدهد چرا که شاید، اگر بد معنایی نداشته باشد، حالم خوب‌تر شود. شما برنامه‌ای ندارید؟

گاه به گاهی، توی زندگی‌ام، شده که به خودم آمده‌ام و با خودم فکر کرده‌ام "تو در این لحظه داری زندگی میکنی و تاریخ زندگی‌ات را تغییر میدهی." و این فکر کوتاه و لذتبخش و مهیب را بیشتر از دو دقیقه نتوانسته‌ام نگاه بدارم. انگار بخش خودآگاه مغزم فرار کرده باشد و بگوید خودتی و خودت و غرایزی که توی این چند سال به دست آورده‌ای؛ انگار روحم مرا ترک میکند. و بگذار برایت بگویم چرا آن چند تا دو دقیقه‌ی کوچک اینقدر مهم هستند. تمام آن دو دقیقه را حس میکنم یک تکه گوشتِ پوست کشیده بی‌خاصیت معلقم که هیچ تصمیم خاصی نمیگیرد. و تمام لحظاتی که آن لحظه تفهیم را ندارم، حس میکنم یک روح سرگردانم، یک تکه پازل که اشتباهی پرت شده توی جعبه لگو؛ در هر فکر کوتاه، هر لحظه کوچک، هر لبخند و هر قطره اشک، در ژرفای تمام احساسات شناور روی دریا، چیزی وجود دارد که مرا میخورد: من به اینجا تعلق ندارم.

اضطراب اجتماعی من اینجوریه که دارم راه میرم، خودمو تو شیشه یکی از مغازه‌ها میبینم و با خودم میگم پسر چقدر زشت راه میرم. چقدر لباسام زشته. چقدر شبیه مرده‌ها شدم. نکنه بیفتم؟ نکنه بقیه بهم توجه کنن؟ نکنه یکی باهام سلام احوالپرسی کنه؟ و به اینصورت به زندگیم ادامه میدم. ✨

SevenHells - Statistics & analytics of Telegram channel @se7enhells