en
Feedback
SevenHells

SevenHells

Open in Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Show more
468
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-730 days
Posts Archive
اخبار حجاب رو که می‌خونم دود از سرم بلند می‌شه. اینقد هزینه و مقاومت رو اصلا درک نمی‌کنم! بدیش اینه که اون نمایندهٔ سگ‌پدر داره ماهی خداتومن می‌گیره که بشینه اونجا و بگه اح پیف‌پیف موی زن. اح پیف‌پیف. بیاید یک ماه درمورد اینکه موی زن چقد اَخه حرف بزنیم و مشکلات دیگه رو بذاریم کنار.

اومدم نوشتم کاش یه همسایه مثل همسایهٔ مامانم داشتم که باهام حرف بزنه، چون خیلی زن خوبی بود و خیلی دوستش داشتم. بلافاصله یادم اومد به‌خاطر بیماری فوت کرده و کلا رشتهٔ افکارم پاره شد و پر شدم از دلتنگی و حسرت. چقدر مغز آدم بی‌رحمه. اول می‌گه یادته چقدر خوش می‌گذشت؟ بعد یهو تف می‌کنه تو صورتت می‌گه نخیر نباید یادت بیاد.

حالا که گربهٔ اگوجی اعصابتون رو راحت کرد بیاید اعصابتون رو خورد کنم. محمد مهدی بابایی استخوان در گلوی منه :))) یعنی فقط کانال
حالا که گربهٔ اگوجی اعصابتون رو راحت کرد بیاید اعصابتون رو خورد کنم. محمد مهدی بابایی استخوان در گلوی منه :))) یعنی فقط کانالشو می‌خونم که حالم از زندگی به هم بخوره. آره اینجوری مازوخیستم. تیشرت زده برای اربعین. انگلیسیش اصلا درست نیست. مثلا زده world of war three ترجمه‌ش می‌شه دنیای جنگ سوم. آخه این دنیای جنگ سوم یعنی چی بابایی جان؟ یعنی چی؟ 😭 بع. اصلا انگلیسی رو هم ول کنیم، لامصب حتی «هیهات منا الذله» رو هم درست ننوشته تو کپشنش، چه برسه به انگلیسیش. 😭 یه ذره اندازهٔ ادعات گنده باش بابا. اینا رو یه بینگم می‌گفتی درست ترجمه می‌کرد. 😭

اگوجی‌ترین گربهٔ امروز.
اگوجی‌ترین گربهٔ امروز.

هوا هوای رادیکال شدن و به سیم آخر زدنه.

فقط پنج شیش تا اسپانسر گردن‌کلفت منو از قعر فلاکتم می‌تونن بکشن بیرون. اوضاع با یکی دو تا و حقوق چسکی من و تو درست نمی‌شه.

یه چیزی ترند شده می‌گن تاریخ تولدتون رو با florida man سرچ کنین ببینین چی می‌آد. مثلا florida man October 10 نتیجهٔ من :)))))
یه چیزی ترند شده می‌گن تاریخ تولدتون رو با florida man سرچ کنین ببینین چی می‌آد. مثلا florida man October 10 نتیجهٔ من :))))))))))

کاشکی سروش حبیبی بودم. کلمه‌هاش مثل مخمل روی صفحه سر می‌خورن و مثل حباب توی هوا می‌رقصن و تو چاره‌ای نداری جز اینکه تحسینش کنی و از حسودی بمیری.

یک سال دنبال کارآموزی دویدم. اینقدر بهشون پیام دادم که دیگه فکر کنم اسممو می‌دیدن جیغ می‌زدن. اون روز بالاخره کارآموزی رو راه انداختن، سه دقیقه بعد از پیامشون بهم زنگ زده بودن خبر بدن. اینقددد اذیتشون کردم. برگزار شدن این دورهٔ کارآموزی رو جزء بزرگترین موفقیت‌های زندگیم می‌دونم. :))

جوابش اینه که هیچی. پس واقعا هرچه بادا باد. امیدوارم یه روز یکی بشینه بگه کاشکی زن بودم، یه زن کوچیک که خیاطی می‌کنه و نقاشی می‌کنه و می‌نویسه. از کل دنیا همین ما را بس.

چه می‌شه کرد اسماعیل؟ حالا که یک زن کوتاه و ضعیف و کوچیکم، موهام بلنده و خبری از تراکتور و وانت و زمین و گله نیست، خیاطی می‌کنم و نقاشی می‌کنم و می‌نویسم، چه می‌شه کرد؟ جز «هرچه بادا باد» چی برای من می‌مونه؟

چند وقتی می‌شه زن بودنم رو پذیرفته‌م. با همهٔ بدیاش، می‌دونم دیگه نمی‌شه کاریش کرد. زن بودن همینه. ولی گاهی با خودم می‌گم کاشکی مرد بودم، یک مرد مثل پدربزرگم، مثل پدرم، مثل شوهرعمهٔ پدرم. یک مرد قوی چهارشونه که زحمت می‌کشه و زیر آفتاب می‌سوزه و گاو و گوسفند و زمین داره. تراکتور داره. از ماشین سر درمیاره. بچه‌هاش به زور براش لباس می‌خرن. دستاش پینه داره و با پول زحمتش نون می‌خوره و زندگی می‌کنه. کاشکی یک مرد بودم. یک مرد دوست‌داشتنی غم‌انگیز. غم‌انگیز از این جهت که تنهاست، دنیاش رو کسی درک نمی‌کنه. پدربزرگم دوران نوزادی من بدون هیچ دلیلی هر روز از سر زمین می‌اومده خونهٔ ما، توی حیاط می‌نشسته و منو بغل می‌کرده و می‌رفته. پدرم دوران کودکیم اینقدر به این و اون کمک می‌کرد که با پول طلبش می‌شد دویست متر زمین خرید. شوهرعمهٔ پدرم تمام جوونیش رو گذاشته روی کشاورزی و همیشه فکر کرده چون نوشتن بلد نیست بی‌سواده، درحالی‌که خیلیا اصلا این‌طور فکر نمی‌کنن چون هرکس هر سوالی در مورد کشاورزی داره ازش می‌پرسه. هیچ‌کس دنیای این مردها رو درک نکرده، حتی من که بهشون دقت کردم. دلایلشون رو درک نکردم. نفهمیدم چرا زحمت کشیدن، چرا زحمت می‌کشن، چرا رفتن زیر آفتاب، چرا کشاورزی کرده‌ن، چرا دام‌داری کرده‌ن، چرا از خودشون گذشته‌ن. ولی در غم‌انگیز بودن تنهاییشون شکی ندارم. کاشکی زن نبودم. دلم چرخ‌خیاطی و نقاشی و نوشتن نمی‌خواست. کاشکی از زندگی کردن نمی‌ترسیدم. کاشکی موهام کوتاه بود. کاشکی موهام باد می‌خورد. کاشکی برای زندگی پشت یک مرد قایم نمی‌شدم. کاشکی صدای خودم رو می‌داشتم. کاشکی خودم مرد می‌بودم. یک مرد قدبلند قوی، با یک زمین کشاورزی، با یک تراکتور، با یک وانت، با یک زنجیر چرخ، با یک داس، با یک گاری، با یک گله بز. کاشکی مرد بودم، تنها و غم‌انگیز و مرموز. یک مرد قدبلند و قوی و تنها و غم‌انگیز و مرموز.

یوتیوب مدام برام ویدئوهای فلسفهٔ stoicism پیشنهاد می‌ده. یه حالت بدبینانه ولی درعین حال هرچه‌باداباد دارن. از چنین نگاهی به زندگی زیباتر ندیدم. که بتونی آزاد باشی، بزغاله باشی، زندگی خم بشه و تو به دیوار بچسبی تا نیفتی، از اینکه با فلاکت باز هم واقعا زندگی کنی لذت می‌برم. چه چیزی قشنگ‌تر از اینکه باوجود نگرانی‌ها بری سمت لذت‌های ساده و بی‌خیالی؟ چی قشنگ‌تر از پیک‌نیک توی بارون، خیس شدن و سرما خوردن و خندیدن؟ چی قشنگ‌تر از اینکه گربه خودشو به گوشهٔ پات بکشه؟ اصلا چی قشنگ‌تر از اشتباه کردن؟ چی قشنگ‌تر از تلاش کردن؟ وقتی شعارت هرچه‌باداباد باشه، زندگی هر قدمش خوشگله. چون این تویی، این زندگی توئه که همین لحظه نوشته می‌شه و این تویی که خوشگلی و خوشگلش می‌کنی. زیبا نیست؟ وقتشه دست یوتیوب رو ببوسم.

از صبح بیدار می‌شی زندگیت هزارجور چرخ می‌زنه، شب می‌شه می‌خوای استراحت کنی یه ذره اعصابت آروم شه. تا می‌شینی شروع می‌کنن تصاویر قطع شدن دست و سر و تشنگی و مریضی میارن جلو چشمت. مداحشونم خدا ازش قبول کنه ولی اصلا صداش خوب نیست. گوش آدمو سوراخ می‌کنه. خدایا منو بخور.

باز محرم شد و سر کوچهٔ ما تصمیم گرفت بهترین زمان برای عزاداری از ساعت ۱۰ تا نصفه شبه. به جان خودم این عزاداری قبول نیست. به خدا قبول نیست.

روزگار. باید برگردم به قبل و بزنم تو سر خودم و خودم رو مجبور کنم مهندس یا دکتری چیزی شم. این حوزهٔ علوم انسانی همه‌ش کثافته. جالبیش اینه که من الان آزاد برم درمورد حقوق زنان یا دغدغه‌های سیاسی چیزی ترجمه کنم ممکنه متهم بشم به دست داشتن در نمی‌دونم چیچی امنیت ملی. آزادی بیان بیداد می‌کنه.🚶

مثال می‌زنم. ترجمان تصمیم می‌گیره که من نمی‌تونم متن‌های خیلی تخصصی و پیچیده رو ترجمه کنم و می‌گه برای همین دستمزدت رو یکم کمتر می‌کنیم. می‌گم اوکی. بعد بهم یه متن پیچیده می‌ده می‌گه توی دو روز تحویل بده. خب اگر ناتوانم پس چرا متن سخت؟ اگر متن سخت پس چرا وقت کم؟ اگر متن سخت و وقت کم، چرا دستمزد کمتر؟ منم در حد دستمزدم و توانم وقت گذاشتم و هرجور بود رسوندم. بعد از یه ماه زنگ می‌زنه می‌گه بررسی کردیم باید اصلاح بشه. می‌گم وقتمو کم داده بودید منم هرچی تونستم تو همون وقت کم تحویل دادم. می‌گن خب باید می‌تونستی. حالا اگر نمی‌تونی بدیم بقیه (ینی پولتو ندیم). می‌گم نه اصلاح می‌کنم. و می‌دونم بابت این وقت اضافه، بابت این متن سخت و بابت فشار روانیش باز هم قراره دستمزدم عوض نشه و همون باشه که بود. این اگر پلشتی نیست پس چیه؟ تازه من فکر می‌کنم ترجمان از بقیهٔ نشریاتی که فصلنامه و سایت دارن تمیزتر و سازمان‌یافته‌تره، مثلا در مقابل اون‌جایی که می‌گفت شیوه‌نامه نداریم اصلا! خسته‌ام. می‌خوام نون کارمو بخورم ولی نون کارم نون نیست. عنه. :(

من نمی‌دونم پدرم چطور وسط این پلشتی‌ها کار کرده و می‌کنه و هنوزم امید داره که همه‌چیز بهتر می‌شه. من کلا سه ماهم نشده لای این پلشتی‌هام و از الان خسته‌م.

یعنی می‌خوام دوستش داشته باشم ولی اینقدر خرتوخر و بی‌برنامه‌ست که قسمت‌های دوست‌داشتنی‌شم تبدیل به پی‌پی کلاغ می‌شه.

شما هم وارد کارتون که می‌شید حالتون از حوزهٔ کاریتون بهم می‌خوره یا فقط منم؟