uz
Feedback
SevenHells

SevenHells

Kanalga Telegram’da o‘tish

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Ko'proq ko'rsatish
484
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kunlar
-1330 kunlar
Postlar arxiv
زندگی خیلی عجیبه. من اسکل از اون هم عجیب‌ترم. برای اینکه قلم نوری بخرم پول کم داشتم، وارد ویرایش و ترجمه شدم. می‌خواستم کار کنم و از کلنجار رفتن با کلمات چیزی جذاب‌تر نبود. چهار پنج برابر پول یک قلم نوری خرج کلاس و یادگیری کردم و بعد از دو سال تلاش برای یاد گرفتن و خوب بودن و کار کردن که پولم رو ریختن باهاش یک قلم نوری خریدم. فردای همون روز از ترجمان بهم زنگ زدن و گفتن فعلا ماهی بیشتر از یک متن با شما کار نمی‌کنیم. انگار زندگی فهمید به اولین هدفم، که دیگه هدف کاریم نبود و نیست، رسیده‌م و خواست یه چیزی بذاره تو کاسه‌م که یاد بگیرم دیگه هدف کوچیک نداشته باشم. همینقدر پوچ.

خب پولمو ریختن و زندگی یک درجه شفاف شد. اصلا من نمی‌دونم چجوری پول خوشبختی نمیاره. واسه من یکی که میاره. استرسم که کم می‌شه پشت‌بندش افسردگیمم کم می‌شه. بعد اینا باعث می‌شه خوابم با کیفیت شه، کمتر خسته می‌شم، بهتر کار می‌کنم، اعتمادبه‌نفسم بیشتر می‌شه. خب اگه اینا خوشبختی آوردن نیست پس چیه؟

این یکی دو ماه اخیر، سر مشکلات بیماریم و دکتر رفتن و هزینه کردن خیلی اذیت شدم. خیلی. ولی بالاخره تموم شد. امروز بالاخره نشستم سر جام، یه چای داغ خوردم و به صفحه خیره شدم. ذهنم خالی بود، هنوز مونده تا زندگی عادی بشه. مامان‌بزرگم می‌گفت عمر زیاد بشه مهم نیست، آدم بعد هر سختی بزرگ می‌شه. راست می‌گفت. منم الان یه‌ذره بزرگ‌تر شدم. نمی‌دونم ام‌اس قراره بعدا چقدر منو بزرگ‌تر کنه، ولی خوشحالم که از تلاطم و آشوب اولی اومدم بیرون و بزرگ‌تر شدم. برمی‌گردم به زندگی، به شما. اولای آشوب بود که گفتم می‌خوام بیشتر و متنوع‌تر بنویسم. شما هم دوست داشتین. وفتش رسیده بشینم و بالاخره بنویسم. ممنونم که بودین. ممنونم که هستین. ❤️

خانوادهٔ من اینجوری‌ان که خودشون یه چیزی نگرانشون می‌کنه. بعد می‌خوان منو نگران نکنن. برای همین مستقیم به من نمی‌گن نگرانی‌شون چیه. بعد از دستم عصبانی می‌شن که نمی‌فهمم نگرانی‌شون چیه. بعد عصبانیت و نگرانی‌شونو رو من می‌ریزن. بعد عصبانی می‌شن که چرا نفهمیدم نگران چی‌ان و الان که فهمیدم چرا مثل خودشون نگران نیستم. معادلهٔ هفتادسر باخته.

ریدم تو مغزم ❤️

درعین‌حال دوسشون دارم ❤️

ریدم تو خانواده. ❤️

افتادم به سریال‌های قدیمی دیدن. قدیمی‌ترینی که دیدم «متهم گریخت» بود. ۱۷ سال پیش پخش شده، وقتی من ۶ سالم بود. از همون موقع هرچی سریال ایرانی هست دارم درو می‌کنم و همه‌شون دغدغهٔ خونه و بدبختی دارن. بدون استثنا، هرچی تا الان دیدم، یا شخصیت اصلیش دربه‌در خونه‌ست، یا شخصیت فرعی‌ش. بله آقای قاضی. اینه وضع ما.

اونقدر که واکنش بقیه منو ناراحت کرد خود بیماری تخمم نبود. تف توی این زندگی اجتماعی انسان.

تهشم گفتم حالا که می‌دونید دیگه باشه ولی به روم نیارید، حتی حالمو نپرسید چون خیلی ناراحتم. برگشتن بهم گفتن این حرفو می‌زنی چون سختته تشکرکنی از همراهمی‌مون. گفتن این رفتارا رو پسفردا مادر بشی باید بذاری کنار. آتیش می‌گیرم. آتیش می‌گیرم.

بعدم بدون اینکه فکر کنن من می‌خوام یا نه، زنگ زدن و از یه دکتر دیگه با نتیجهٔ آزمایشام تشخیصمو گرفتن، بدون اینکه تصمیم من مهم باشه. من حتی وقت نکردم فکر کنم می‌خوام کسی بدونه یا نه. قلبم خیلی شکست.

وای دوباره آتیش گرفتم. تمام روز می‌دونستن و به من نگفتن. جلوم اومدن تو مطب دکتر، گریه کردن که عروسمون جوونه، تو رو خدا بگید خوب می‌شه؟ اونم وقتی دکتر هنوز چیزی به من نگفته بود. سعی می‌کردن پشت سرم با دکتر حرف بزنن که من نفهمم. چطور اینقدر ضعیف به‌نظر میام؟ بیماری منه لامصب. من رحم شما رو نمی‌خواستم.

اگه دور و بریاتون می‌دونستن ممکنه ام‌اس داشته باشین و بهتون نمی‌گفتن، می‌بخشیدینشون؟ چون من نمی‌بخشم. ولی بهم می‌گن منطقی نیست که در جواب می‌گم:

دلم آتیشه، آتیش. یه چیزایی سرم اومد و یه حرفایی شنیدم و یه رفتارایی دیدم این هفته که حداقل یه ماه باید بهشون فکر کنم تا بفهمم اصلا چه حسی دارم بهشون. از دوستت دارم گفتن یهویی بابا تا پنهون‌کاری و متهم شدن به خودخواهی. پسر، این اولین مشکل واقعی زندگیم بود و من اینطوری خرد شدم. بخدا از سگ کمترم اگه اینقد ضعیف و عنچوچک بمونم.

دیشب از فکر و خیال خوابم نبرد. ساعت ۶ صبح بعد از دو ساعت گریهٔ ممتد زنگ زدم بابا. گفت سر زمیناست ولی نشست باهام چهل دقیقه حرف زد. تموم که شد، داشتم می‌خندیدم، آروم بودم و تا سرمو گذاشتم زمین خوابم برد. بیدار که شدم، قلبم برای این زندگی گرفت. بیست و چهار سال طول کشید تا بتونم اینجوری باهاش حرف بزنم، بیست و چهار سال طول کشید اینجوری آرومم کنه. به موهای سفیدش فکر کردم، به پاهای دردناکش، به دستای خشنش، به قلب مهربونش. کجا بودی بابا؟ کجا بودی...؟

کجای تهران می‌شه راحت رفت جیغ زد؟ به یاری شما احتیاج داریم.

عه بچه‌ها دیروز روز جهانی ام‌اس بوده. هاهاها. قدقدقد.

پروندهٔ اینم بسته شد. الحمدلله. برگردیم به روال قبل و بچهٔ همسایه رو بزنیم.