en
Feedback
3imar سیمار

3imar سیمار

Open in Telegram
544
Subscribers
-124 hours
No data7 days
-530 days
Posts Archive
‍ غرورمان را شکستید... ویدیوی وایرال و ویرانگر این روزها، رجزخوانی‌ها و لیچار گفتن‌های گزارشگر افغان هنگام پخش مسابقه فوتسال آنها با ایران در رده نوجوانان است؛ اینکه «ما در زمین از ایران زهر چشم گرفتیم. اینها البته بیرون از زمین هم چیزی نیستند. اگر تیم امنیتی نمی‌آمد، قطعا وطن‌داران ما زنده زنده چال‌شان می‌کردند.» راستی کاش میلیون‌ها وطن‌دار شما به مهمانی چندده ساله خود در خاک ایران پایان می‌دادند و زحمت را کم می‌کردند، نه این که از در نرفته، آویزان پنجره باشند و برگردند. ما در این سال‌ها خیلی چیزها را باختیم؛ از اقتصاد و فرهنگ تا محیط زیست و صنعت و تجارت. با این همه اما، غم‌انگیزترین و دلخراش‌ترین شکست ایرانیان، بر باد رفتن سرمایه‌ای به نام «شخصیت» بود. عزت و کرامت‌مان زیر بار حکمرانی غلط مسوولان تضعیف شد و به طفیلی بودن عادت‌مان دادند. می‌دانید «سرشکستگی» یعنی چه؟ یعنی ساعت‌ها انتظار و بازخواست شدن برای ورود موقت و تفریحی به یک کشور درجه سه. یعنی تحمل جولان و جسارت و جاه‌طلبی عراقی‌ها با لندکروز، در جاده‌های سرسبز شمال کشور. یعنی سال‌ها بیشترین هزینه را برای فلسطین بدهی، اما در بزرگترین معاهده صلح آن کشور، هیچ نقشی نداشته باشی. یعنی این همه خرج لبنان کنی و در اوج بحرانی اقتصادی کشور خودت از بازسازی خانه مردم آنجا حرف بزنی، اما بلافاصله نخست وزیرشان بگوید: «ایران نباید در امور داخلی ما دخالت کند.» یعنی شرح خیانت‌های تاریخی روسیه حتی از کتاب‌های درسی بچه‌ها هم حذف شود و رییس مجلس ایران در بهارستان به سود آنها سینه چاک بدهد، اما همزمان روس‌ها ماهی یک بار پای یاوه‌گویی اعراب درباره جزایر ایرانی مهر تایید بکوبند. اینها اگر خفت نیست، پس چیست؟ در لگدمال کردن غرور این شیر زخمی، چرا افغان‌ها باید از قافله جا بمانند؟ وقتی حاکمان‌شان برای تمسخر دبه دست می‌گیرند و رو به دوربین می‌گویند: «این هم حقابه هیرمند»، معلوم است که گزارشگر دوزاری و در پیت‌شان باید از چال کردن نوجوانان ایران در زمین بازی حرف بزند. غم‌انگیزتر این که فوتسال‌شان با اردوهای چندده روزه در مشهد رشد کرد؛ همان شهری که کلیددار اعظمش حتی تیم ملی مملکت را به ورزشگاه راه نمی‌دهد، اما هفته‌ها همه امکانات را در اختیار باشگاه افغانستانی می‌گذارد تا نمک بخورند و اینطور نمکدان بشکنند. آخ که با این دو چشم، چه چیزهایی دیدیم. روزی شاید دوباره نان به سفره‌ها، رونق به کلبه‌ها، آب به رودها و امید به دل‌ها برگردد، اما التیام زخم‌های عمیق عزت نفس‌مان، هرگز به این سادگی نخواهد بود...

Yousef Zamani - HamGonah.mp37.67 MB

🌾

اشاره هایده شکل سرگردانیِ من بود بوی غم میداد چشمانش #فروغ_فرخزاد @simar50 #ریمیکس

zan-Gözlerim-Yaşli-128 (1).mp3

... ایران فقط با مجوز قابل زیارت است! #حمید_آصفی جمهوری اسلامی از مردم فقط زمانی نمی‌ترسد که صف بسته باشند. صف رأی، صف یارانه، صف نان، صف بنزین — صف‌هایی که نظم را تداعی می‌کنند و اطاعت را بازتولید. اما وقتی همان مردم، نه در صف، بلکه در جمع ظاهر شوند، ترس ایدئولوژیک نظام فوران می‌کند. این ترس در روزهایی مثل ۷ آبان، نه به خاطر کوروش یا تخت‌جمشید، بلکه به خاطر غیرقابل‌پیش‌بینی بودن مردم است. در منطق قدرت جمهوری اسلامی، هر تجمعی که از بالا برنامه‌ریزی نشده باشد، از نظر امنیتی مشکوک و از نظر ایدئولوژیک خطرناک است. حاکمیتی که در تمام عمر سیاسی‌اش بر کنترل رفتار جمعی بنا شده، از چیزی وحشت دارد که نتواند برایش مجوز صادر کند. در قاموس آن‌ها، اجتماع فقط وقتی مجاز است که پلاکاردهایش یک‌دست و شعارهایش از پیش تأیید شده باشد. اما همین که مردم بی‌دعوت گرد می‌آیند، یعنی لحظه‌ای از استقلال اجتماعی رخ داده است؛ و برای قدرتی که از «اجتماع خودانگیخته» می‌ترسد، این لحظه برابر است با آغاز فروپاشی. در حقیقت، جمهوری اسلامی از مردمِ در صحنه نمی‌ترسد، از مردمِ بی‌دستور می‌ترسد. از جمعیتی که نه برای «حمایت از رهبری» آمده‌اند، نه برای «پشتیبانی از مقاومت»، بلکه برای خودشان. هر گروهی که بدون محور رسمی شکل بگیرد، در ذهن امنیتی نظام بلافاصله به «فتنه» تعبیر می‌شود. به همین دلیل است که حتی بزرگداشت تاریخی بی‌خطر هم به عملیات پیشگیرانه امنیتی منتهی می‌شود. این ترس ریشه در ساختار روانی حکومت دارد. جمهوری اسلامی، از آغاز، مشروعیت خود را نه بر حق مردم در تصمیم‌گیری، بلکه بر کنترل مردم در تصمیم‌گیری بنا کرد. تجمع خودجوش، در منطق آنان یعنی جامعه‌ای که دیگر به رهبری نیازی ندارد؛ یعنی ملت به بلوغ رسیده. و هیچ چیز برای حکومت‌های ایدئولوژیک هولناک‌تر از بلوغ مردم نیست. از همین رو، هر جمعی که خارج از آیین حکومتی شکل بگیرد — چه در پاسارگاد باشد، چه در استادیوم، چه بر سر مزار شاعری یا در میدان اعتراضی — برایشان بوی «سقوط» می‌دهد. واقعیت این است که جمهوری اسلامی نه از کوروش می‌ترسد، نه از شعارهای ملی؛ از تمرینِ هم‌گرایی بدون رهبر می‌ترسد. از اینکه مردم یاد بگیرند بدون خطبه‌ی جمعه، بدون مجوز، بدون اذن، کنار هم بایستند. این لحظه، همان لحظه‌ی گسست از نظام است. وقتی مردم بتوانند در جایی گرد آیند که حکومت آن را مجاز نمی‌داند، یعنی هسته‌ی جامعه‌ی مدنی شکل گرفته است — چیزی که نظام در طول چهار دهه با تمام قوا نابودش کرده، اما هنوز می‌زید. ترس از هفت آبان، در واقع ترس از هر اجتماعِ بی‌دین و بی‌دستور است؛ یعنی از جامعه‌ای که هنوز زنده است. از نظر حکومت، هر تجمعی که در آن مردم «خود را» بازشناسند، نقطه‌ی آغاز پایان اقتدار است. پس طبیعی است که در پاسارگاد جاده ببندند، اینترنت را کند کنند، پلیس بفرستند. چون آن‌ها بهتر از هرکس می‌دانند سقوط نظام‌ها نه با انقلاب مسلحانه، بلکه با بازگشت مردم به خیابان، میدان و حافظه جمعی آغاز می‌شود. و درست همین‌جاست که جمهوری اسلامی، زهرِ خود را می‌خورد: با هر ممانعت، اعتراف می‌کند که از مردمش می‌ترسد. از ایرانی که دیگر در چهارچوب ایدئولوژی نمی‌گنجد، از نسلی که نه به کوروش نیاز دارد نه به ولایت، اما می‌خواهد خودش باشد. هفت آبان بهانه است؛ وحشت واقعی از روزی است که مردم بی‌مجوز به میدان بیایند و دیگر نروند. از روزی که صف، به جمع تبدیل شود — و جمع، به ملت. @simar50

وقتی که ناز اکنی محمد روهنده @simar50 کاور شده به وسیله #هوش_مصنوعی