en
Feedback
3imar سیمار

3imar سیمار

Open in Telegram
634
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-330 days
Posts Archive

photo content

4_5931563312830487424.mp328.63 MB

Repost from 3imar سیمار
Diamond Mashup Shahram Omidvar ریمیکس سونامی موزیک @simar50

4_5933815112644172471.mp31.24 MB

1_5078260303045592971.mp35.42 MB

photo content

ملت احمدشاهی! ملت احمدشاهی را شنیده بودم ولی معنی آنرا نمی دانستم تا این که متنی دیدم از سالار شفیعی که البته ایشان هم را نمی شناسم ولی حکایت دلسوزان نگران آینده را تحت نام ملت احمد شاهی بیان میدارد که عینآ میآورم؛ ‍ احمدشاه، شاه جوانمرگ، پس از آنکه از شاهی ایران عزل شد، گرچه او خود را عزل‌شدنی نمی‌دانست، چهارسال و چهار ماه بیشتر زنده نماند. او جوان بی‌آزاری بود و دیوارش در عصر گذار به تجدد از همه کوتاهتر بود. وقتی پاریس بود، خودرو رولزرویسی داشت که با آن درخیابان شانزه لیزه رفت‌ و آمد می کرد. خود اوحکایت بامزه‌ای دربارۀ این ماشین تعریف می‌کرد و میگفت: دریکی از رمان‌های پلیسی، مردی به قتل رسید و شرلوک هولمز را برای کشف راز قتل خبر کردند. شرلوک دقایقی جنازه را وارسی کرد و چیزهای زیادی دربارۀ مقتول گفت. از جمله اینکه گفت: «مقتول زمانی فرد ثروتمندی بوده، اما چند سالی‌ است که وضع مالی خوبی ندارد، اما آن‌ قدر هم مُفلس نشده که به نان شبش محتاج باشد.» از شرلوک پرسیدند، این مسئله را ازکجا فهمیده! پاسخ می‌دهد: «لباسی که تن مقتول است از خیاط خانۀ معروفی است که فقط افراد پولدار می توانند از آن خرید کنند، اما لباس برای چند سال پیش است و معلوم است متوفی دیگر استطاعت مالی آنرا ندارد لباس جدیدی از آنجا بخرد، اما آنقدر هم مُفلس نشده که برای نان شبش همین لباس را هم بفروشد...» احمدشاه خود را با آن جسد مقایسه می‌کرد و می گفت: حکایت من و این رولزرویس همین است. هرکس مرا با این رولزرویس ببیند، می فهمد زمانی آنقدر ثروتمند بوده‌ام که می توانسته‌ام رولزرویس بخرم، اما چون رولزرویسم قدیمی است معلوم است دیگر استطاعت مالی ندارم مدل جدید آن را بگیرم، و آنقدر هم مفلوک نشده‌ام که ماشینم را بفروشم . و اما این روزها حال و روز بیشتر ما ایرانی‌ها هم همین شده. دور از جان شما که میخوانید، مانند آقای مقتول داستان شرلوک هولمز یا همین احمدشاه خودمان شده‌ایم . آنچه احمدشاه درمورد خود میگفت، این روزها درمورد همۀ ما صدق می‌کند. وقتی می‌بینیم کسی ماشین دارد، میفهمیم زمانی آنقدر پولدار بوده که میتوانسته ماشین بخرد! اما دیگر استطاعت عوض کردن همان ماشین را حتی اگر پراید باشد ندارد، اما همینکه آن ماشین را دارد، یعنی هنوز آنقدر مُفلس نشده که به خاطر هزینۀ نگهداری ماشین و پُر کردن جیب خالی همان را هم بفروشد. درمورد خانه دیگر حرفی نمیزنم که هر متر مربعش، همین حوالی جنوب شهر که من زندگی می‌کنم، قیمت یک روزلرویس احمدشاه شده! راستش را بخواهید چند وقتی است وضع آن جسد داستان شرلوک هولمز را حتی درمورد چیزهای پیش‌ پا افتاده‌ای مثل اُدکلن دارم! با خودم میگویم، زمانی آنقدر ثروتمند بوده‌ام که فلان ادکلن را میخریدم، اما دیگر استطاعت خرید جایگزینش را ندارم، برای همین، ته‌ ماندۀ اُدکلنم را اتُم‌اتُم مصرف می‌کنم. این است که میگویم شده‌ایم ملت احمد شاهی البته شباهت‌هایمان به احمدخان، بیش از اینهاست. ما هم مانند او از ایران تبعید شده‌ایم، البته با این تفاوت که چون مانند حضرت اشرف استطاعت زندگی خارج از ایران و خرید بلیت هواپیما و اینجور رویاهای ملوکانه را نداریم، ترجیح دادیم دوران تبعیدمان را همین‌ جا درایران بگذرانیم و در همین اندرونی آپارتمان اجاره‌ای خودمان قبلۀ عالم باشیم. شباهت دیگر ما به احمد شاه این است که او خَلع‌ قدرت شده بود، درست عین ما. شباهت دیگرمان به او این است که او دلش را به آن رولزرویس خوش کرده بود، ما هم، هر یک دلمان را به لَکَنته‌ای که برایمان مانده خوش کرده‌ایم و به اينكه قدرت اول منطقه ايم و زندگی در مرحلۀ مخلوعِ معزولِ تبعیدیِ بی‌اُدکلن بَسنده می کنیم. تعبیر «ملت احمدشاهی»، فراتر از یک استعاره، بیانگر حقیقتی است که جامعه‌شناسان به آن «فقیرشدگیِ طبقه متوسط» می‌گویند؛ طبقه‌ای که ویترینش هنوز بوی گذشته را می‌دهد، اما درونیاتش با سیلی صورت را سرخ نگه داشته است. - در وضعیت «احمدشاهی»، ما در حالِ «مصرفِ گذشته» هستیم. خانه‌ای که داریم، ماشینی که سوار می‌شویم و حتی لباسی که بر تن داریم، متعلق به دورانی است که «توانستن» معنا داشت. امروز، به قول نویسنده، ما فقط «نگهبانِ» بقایای ثروت گذشته‌مان هستیم، نه تولیدکننده ثروت جدید.

... توهمات شیکاگویی #مهدی_پرپنچی بلافاصله پس از اعلام آتش‌بس، #جان_میرشایمر، ایران را پیروز جنگ خواند و #رابرت_پیپ در نیویورک‌تایمز نوشت که این جنگ، ایران را در مسیر تبدیل شدن به قدرت چهارم جهان قرار داده است. ‏این #توهمات_شیکاگویی را در تهران باور کردند. در حالی که جنازه رهبرشان هنوز روی زمین مانده بود، از گرفتن عوارض از تنگه هرمز سخن گفتند؛ گویی کشته شدن ده‌ها فرمانده ارشد، نابودی زیرساخت‌های نظامی و هزینه‌های سنگینِ جنگ را می‌شد با چند مقاله و مصاحبه به پیروزی راهبردی تبدیل کرد. ‏خامنه‌ایِ اول، سه دهه بر سه ستون هسته‌ای، موشکی و نیابتی سرمایه‌گذاری کرد. قرار بود این سه ستون، بازدارندگی بسازند، امنیت بیاورند و هزینه جنگ را برای دشمن غیرقابل تحمل کنند. اما نتیجه چه بود؟ دو جنگ ویرانگر، کشته شدن ده‌ها نفر از فرماندهان ارشد، فرسایش توان نظامی، انزوای بیشتر و تحمیل هزینه‌ای سنگین بر اقتصاد و جامعه ایران. ‏اکنون همان منطق، در دوره‌ی خامنه‌ایِ دوم در قالب «کارت هرمز» بازتولید می‌شود. مجله‌ی تایم با نوشتنِ «تنگه هرمز، گزینه هسته‌ایِ واقعی ایران است»، به سوءتفاهم خطرناکی دامن زد که بهایی سنگین برای ما خواهد داشت. این تصور که می‌توان یکی از مهمترین شریان‌های انرژی جهان را به اهرم فشار تبدیل کرد، بدون آنکه پیامدهای آن نخست دامان خود ایران را بگیرد، توهمی دهشتناک و تداوم همان الگوی قدیمی است: بزرگ‌نمایی توان خود، کوچک‌انگاری توان و اراده‌ی طرف مقابل، تبدیل ایران به ضاحیه و نادیده گرفتن هزینه‌هایی که مردم ایران می‌پردازند. ‏تاریخ جمهوری اسلامی، بیش از آنکه تاریخ پیروزی‌ باشد، تاریخ خطاهای محاسباتی است. از اشغال سفارت آمریکا تا ادامه جنگ پس از آزادی خرمشهر، از پروژه هسته‌ای تا راهبرد نیابتی، و اکنون بازی با تنگه هرمز. ‏بزرگ‌ترین خطای محاسباتی جمهوری اسلامی این است که هر بار از یک بحران جان سالم به در می‌برد، گمان می‌کند راهبردش درست بوده است. و همین سوءبرداشت، بحران و فاجعه‌ای بزرگ‌تر را به کشور تحمیل می‌کند. این نظام هیچ درکی از تفاوتِ «تحمل هزینه» و «پیروزی» ندارد. هر بار که از فروپاشی نجات یافته، آن را نشانه درستی راهبرد خود دانسته است؛ نه فرصتی برای بازنگری. #سهام_نیوز

4_5945146099659448159.mp37.63 MB

4_5945146099659448159.mp37.63 MB

photo content

4_5929526811137418258 (1).mp32.94 MB

photo content

4_5841502173665432902.mp38.72 MB

sticker.webp0.55 KB

VideoKit_1783578098052.mp31.53 MB