1 303
Subscribers
No data24 hours
+77 days
+3030 days
Posts Archive
1 303
1 303
Repost from آخرین خبر
♦️بیانیه وزارت کشور در موضوع حجاب: حجاب از پایههای تمدنی ملت ایران است/ "اقناع" نسل جوان مؤثرترین راهبرد در بهبود وضعیت حجاب خواهد بود/ تاکید بر لزوم رعایت حجاب در همه اماکن عمومی و مواجهه با هنجارشکنی
🔹وزارت کشور ضمن انتشار بیانیهای با موضوع حجاب نوشته است:
🔹۱. مجموعه دولت و وزارت کشور خود را مخاطب مطالبات عموم مردم وفادار ایران در موضوع حجاب دانسته و بر خواسته بر حق ایشان مبنی بر داشتن جامعهای عفیف و با حیا صحه میگذارد و گوشی شنوا و زبانی پاسخگو و بازویی توانمند برای تأمین حقوق مردم بویژه حق زیست عفیفانه به عنوان یکی از حقوق اساسی آحاد ملت میباشد.
🔹این امر در ماههای گذشته و رفتار اکثریت قاطع بانوان ایرانی در حفظ حجاب به وضوح نشان داده شده و بر این اساس مدعای مواجهه متناسب با مظاهر بیعفتی یا بیحجابی دارای مبانی اصیل شرعی، قانونی و انسانی بوده و از باب حقوق عامه مردم به صورت یک موضوع اولویت دار مطمح نظر مسئولان امر میباشد.
🔹۲. تردیدی وجود ندارد که حجاب از پایههای تمدنی ملت ایران بوده و یکی از زیرساختهای بنای حیاتی خانواده میباشد. در حالی که خانواده گرایی و حفظ حریم آن از اصول زیست اجتماعی ایرانیان است میبایست از حریم حجاب و عفاف برای تحکیم بنیان خانواده محافظت نمود و بر تقویت و گسترش آن ملازمت نمود.
🔹۳. از همه مراجع دینی، فرهنگی و اجتماعی تقاضا دارد با حضور مسئولانه خود در میدان، تبیین این موضوع حساس را بر خود فرض دانسته و باب گفتگوی مثبت در امر حجاب را برای همه طیفهای نیازمند به بهرههای فکری و ذهنی بیش از پیش باز نمایند. تردیدی نیست که «اقناع» نسل جوان مؤثرترین راهبرد در بهبود وضعیت حجاب خواهد بود.
🔹در پایان ضمن تأکید بر غیر قابل تردید بودن حجاب از منظر نظامات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی کشور خاطر نشان میشود که با توجه به پایبندی اکثریت قاطع بانوان و دختران ایرانی به این امر با تأکید مجدد بر لزوم رعایت حجاب در همه اماکن و معابر عمومی و ضمن اعلام حمایت از همه آمران به معروف و ناهیان از منکر در سراسر کشور، دستگاه محترم قضائی، ضابطان و سایر نهادهای ذیربط نسبت به مواجهه با معدود هنجارشکان اقدام خواهند نمود و اجازه تعدی به حریم و هویت مقدس زن مسلمان ایرانی را نخواهند داد
@akharinkhabar |akharinkhabar.ir
1 303
@hazll
از خاطرات «خانهی خاموش»
از قابِ عکس گوشهی میزم
بیرون نیا... به هر که قشنگ است
شلیک میکنند عزیزم!
تقویممان همیشه زمستان
عید آمد و بهار نداریم
جز چوبههای دار در این شهر
چیزی به یادگار نداریم
از روزهای خوب سرودیم
جز طعمِ بد نداشت سرودم
ایرانِ زیر زخم تپیده
«رُم شهر بیدفاعِ» تو بودم!
رفتم! کسی دریغ... نفهمید
احساسِ بیدریغترم را
زخمم عمیق بود و ندیدند
تنهاییِ عمیقترم را...
در خاکِ سوگوار بمان تا
ابری که میگریست بیاید
عمری به انتظار نشستیم
شاید کسی که نیست، بیاید...
طوفان خبر نداشت که ریشه
راهی برای سخت شدن داشت
آن دانهی به خاک نشسته
انگیزهی درخت شدن داشت
سخت است سربلند بمانی
وقتی که سر نداشته باشی
با یک بت بزرگ بجنگی
اما تبر نداشته باشی!
شاعر شدیم و قافیه تنگ است
در روزگارِ قافیهسازی
یاغی شدیم و فحش نوشتیم
در انقلابهای مجازی!
در چاه چشمهای عزیزان
چیزی به جز سقوط و حسد نیست
از شعرِ من امید مخواهید
فرزند من دروغ بلد نیست!
حامد ابراهیمپور
@hazll
1 303
@hazll
"ای کاشکی به عالم تا چشم کار می کرد" *
کس بود و آدم آن را روزی ۳بار می کرد!!
من مانده ام اگر کس،در این جهان نمی بود
کیری که راست می شد،باید چکار می کرد؟!
دیروز درخیابان،کیری شکسته دیدم
با چشمهای گریان،هی یار یار می کرد!!
گفتم شکسته کیرا،از چیست ناله هایت؟
بیچاره در به در بود دادو هوار می کرد!!
با گریه گفت،قبلا،بودست دائم الشق**
هرجا که فرصتی بود،گوشه کنار میکرد!!
یا اینکه در گذشته،تا کس سوار می شد
روی مخش به زودی،یک جور کار میکرد!!
یا که به یک اشاره،چون تیر راست می شد
کسهای بی نوا را بد تارومار می کرد!!
وقتی که در دبی*** بود،در کار خیر بودو...
کسهای چون هلو را با ۱دلار می کرد!!
می گفت روزی من ،هرلحظه توی کف بود!!!
گاهی به دشت می برد،گاهی به غار می کرد!!
از کس که خسته می شد ،با کون صفا مفا داشت
خوشبخت بود و هردم کس نو نوار می کرد!!
حالا شکسته و پیر،بر تخم خود نشسته
یادی از آن زمان و آن روزگار می کرد...
پی نوشت:
* مصرع اول از ابولقاسم لاهوتی:ما در گذشته هیچگاه پا توی کفش استاد ابولقاسم لاهوتی نکرده بودیم اما یکباره ذهنمان جرقه ای زد و رفتیم تو کار این استاد...روحش شاد!!
دبی: منظورمان همان شهر دبی در امارات متحده ی عربی عزیزمان است!!
*دائم الشق: منظورمان همان مرض راست گرایی افراطی است که خیلی ها دچار آن هستند!!
#محمدرضا_نوری_زاده
@hazll
1 303
Repost from آخرین خبر
♦️ سامانه های گرمایشی ادارات تهران فردا خاموش خواهد بود
🔹استانداری تهران: کلیه سیستمهای گرمایشی (گازی، برقی و گازوئیلی) ادارات دولتی میبایست کاملاً خاموش باشد.
🔹 لازم است تمامی سیستمهای گرمایشی مجتمعهای خدماتی از جمله مجتمعهای تجاری، تفریحی، فرهنگی و ورزشی خاموش باشد.
@Akharinkhabar
1 303
Repost from سایهسار
«شهریارا بگو دگر نکشند»
در دنیای مدرن امروز، تصور اینکه کسی شاعر دربار باشد و برای خوشایند دستگاه قدرت مدح و قدح بگوید نزد ما خندهآور است. تصور بدوی ما از شاعر دربار چیست؟ لابد صحن و سرسرایی پیش چشممان مجسم میشود که در آن، شاهی سبیلگنده بر مسند مرصع نشسته و چاکران، حسب رتبه، دو سویش صف بستهاند و شاعری با ردای زرطراز و طوماری دراز روبهروی شاه ایستاده و شعر میخواند و احسنت میشنود و بعد، شاه مقابل وزنش به او اشرفی میدهد. این تصویر شاید زیاده قدیمی و کارتونی باشد؛ اما تا همین چندوقت پیش، در اوج حرکت ایران به سوی نوسازی و مدرنیته و همسری با غرب، ما شاعر دربار داشتیم. صاحب این نقش در دربار، میان آنهمه وزرای درسخوانده و وکلای خبره و مشاوران عالیرتبه چه میکرد؟ چه جایگاهی داشت و اصلاً جایگاهش چه اثری داشت؟ همین که شاه را مدح و بدخواهان را قدح کند؟ همین که خود را مضحکۀ جامعۀ جوانانی کند که نفرت از شاه و آرمانهای چپگرایانه پردهای خونین پیش چشمشان کشیده بود؟
اما شاعر دربار، به جز مدح و قدح، نقشهای دیگری هم برای خود متصور بوده است، از جمله خود را درجایگاهی میدیده که بتواند به شاه پند و اندرز بدهد، از او عطیهای بطلبد، خواستۀ جمعی را توسط شعر به سمع او برساند و حتی برای جان کسانی امان بخواهد. صادق سرمد یکی از اینان بود.
سرمد شاعری کهنگرا بود. قریحهای قوی و طبعی سالم داشت اما بیوقت و در اوج پیروزمستی نوگرایان، قصیده و غزل گلوبلبلی میسرود، به "شعر نو" میگفت "شعر هو"، و بهزور میخواست «شاعر ملی ایران» باشد. شفیعیکدکنی در حکایتی بامزه نقل میکند که: «یکی از دوستان میگفت ما در سالهای حول و حوش ۱۳۳۰ و در جریان دولت ملی دکتر مصدق در کافۀ فردوسی یا کافۀ نادری تهران جمع میشدیم و آنجا محل تجمع عدهای از ارباب ذوق و ادب و سیاست بود. صادق سرمد به مسئول آن کافه سپرده بود که از او به عنوان "شاعر ملی ایران" یاد کند و او هم به اندک مناسبت یا بی هیچ مناسبتی در بلندگوی کافه صدا میزد، مثلاً: اتوموبیل شاعر ملی ایران، جناب آقای صادق سرمد، دم در منتظر ایشان است یا...» (با چراغ و آینه، انتشارات سخن، ص ۳۹۳)
شعرهای زیادی از سرمد در حافظۀ ادبی ایرانیان باقی نمانده و قریحهای که ملکالشعرا بهار آن را ستوده بود، در گرد سم سواران نوسرا گم شد. اما همین شاعر گلوبلبلی فکلکراواتی مردی نیکنفس و ایراندوست بود و، علیرغم مخالفت عقیدتی با تشکیلاتیترین دشمن داخلی شاه یعنی حزب توده، بعد از اعدام افسران حزب و از جمله مرتضی کیوان، قصیدهای گفت که لحن ملتمسانهاش در جان و روان ایرانیان ثبت شده و باقی مانده. این مخالفان تودهای شاه کسانی نبودند که چهار تا خیابان را شلوغ کرده یا دو تا سطل آشغال را آتش زده باشند: تشکیلات و خطوربط و فرمان و دستور داشتند و حتی مسلح بودند. با اینهمه، سرمدِ ضدّچپ، که خود چپها سایهاش را با تیر میزدند، مردانگی کرد و قدم پیش گذاشت تا با دم گرم و جادوی شعر جلو خونریزی را بگیرد. لحنِ محتاطِ لرزانش، حالا و بعد از اینهمه سال، هنوز از حال و هوای شعر هویداست:
شهریارا بگو دگر نکشند
زانچه کشتند، بیشتر نکشند
بس بود آنچه پیش از این کشتند
بازگو بعد از این دگر نکشند
تو بشردوستی و میدانی
که بشردوستان بشر نکشند
گرچه خیر بشر به دفع شر است
بشر از بهر دفع شر نکشند
من ز قلب تو آگهی دارم
که تو خواهی که یک نفر نکشند
ما که ضد رژیم کشتاریم
دوست داریم بیثمر نکشند
کشتن بیشمار بیثمر است
حکم فرما که بیثمر نکشند
میکشند از سران شر و فساد
ولی البته سربهسر نکشند
این جگرگوشگان پدر دارند
پیش چشم پدر پسر نکشند
این پدر کشتگان پسر دارند
پیش چشم پسر پدر نکشند
اصل فتنه بود فساد محیط
فتنه تا هست، فتنهگر نکشند
فاسد ار کشتنی بود برگوی
که چرا دزد سیم و زر نکشند؟
دزد بدتر ز خائن است، از چیست
دزد از خائنان بتر نکشند؟
کشتن خائن وطن چه ثمر
دزد مال وطن اگر نکشند؟
این خیانت اثر از آن دزدی است
تا مؤثر بود اثر نکشند
شجر ظلم بار کفر آرد
بار باقی است تا شجر نکشند
ریشۀ ظلم باید از بن کند
ریشه تا هست برگ و بر نکشند
امروزه سازوکارهای داخلی دستگاه قدرتهای استبدادی بسیار پیچیدهتر از آن تصویر کارتونی ماست، اما ای کاش آن نقش مسخرۀ مضحک همچنان پابرجا مانده بود. ای کاش کسی بود که عتاب و خطابش پیش پادشاهان قدری میداشت و میتوانست به جادوی شعر در روح آنان نفوذ کند و جان جوانی را نجات دهد. اگر هیچ از آن تصویر مقوایی نمانده، کاش دستکم همین جادوی شعر باقی مانده بود.
https://t.me/Sayehsaar
1 303
@hazll
یک نوشته ی خواندنی از شاعر بزرگ حسین جنتی
شهروند موقت
عبارت “شهروند موقت” مدتهاست در سرم میچرخد، یعنی مدتهاست فکر میکنم تا چه زمانی خودم را شهروند میدانستم؟ از کِی کناره گرفتم؟ از چه زمانی فکر کردم فقط در کشور بمانم و زندگی کنم و خودم را شهروند ندانم؟ کد ملی و شماره شناسنامه جز برای خرید اینترنتی یا برای کار بانکی چه مفهومی برای من دارد؟ راستش آن “ملیتِ مدرن” برای من هیچ معنایی ندارد! سالهاست اینکه دولت و حکومت مرا به رسمیت بشناسد یا نه ابدا برایم اهمیت ندارد! من شهروندِ شاهنامهی فردوسیام! ساکنِ کلیات سعدی! روان در دیوانِ خواجه! و اساسا “اهلِ شعرم”… از کِی شهروند نیستم؟
فکر میکنم به سالهای خیلی دور و ایام نوجوانی، اگر ناراحت نمیشوید باید بگویم در سالهای نوجوانی، صدای اذانِ مغرب که بلند میشد وضو میگرفتم و با اشتیاق میرفتم به مسجد، کیف میکردم از اینکه در صف بایستم، زمزمه کنم و بعد همسایهها و اهلِ محل را ببینم، خدا رحمت کند حاجسلطانعلی را، بین دو نماز لابلای صفوف میچرخید و با صدای بلند میگفت: “یومیه” و هرکس هرچقدر دلش میخواست پول میداد برای کمک به مسجد…چای بعد از نماز هم عالی بود! عالی! اما یک چیزی از همان آغاز آزارم میداد، آن همه شیرینی که شکلِ مهربانِ دینداری در کامِ آن نوجوان میریخت بعد از چای و شروعِ منبرِ روحانیانِ مسجد، تلخ میشد…چرا؟ زیرا که آن چهرهی مهربان بدل میشد به سختگیریهای فقهی و هرجور حساب میکردی باید میرفتی جهنم! تازه وقتی به اوایل جوانی رسیدم وضع بدتر شد! متوجه شدم نیمی بلکه بیشتر از نیمی از سخنانِ روحانیون در ماستمالی و مالهکشیهای سیاسیست! خسته شدم… با مسجد وداع کردم… هنوز صدای اذان که میآید لعنتشان میکنم… سالهای نوجوانی، شروعِ داستانِ شاعریِ من هم بود، کمکم وارد فضای ادبی و فرهنگی هم شدم، بعد به ناچار چیزی را شناختم به نام “اداره ارشاد” که به هرشکل سامان دادن امور فرهنگی در شهر را بعهده داشت. کمکم فهمیدم چون از آموزههای “بعد از چای مسجد” جا ماندهام و این “جاماندگی” در گفتار و رفتارم پیداست “آنها” مرا بازی نمیدهند… خدا گواه است قصه نیست! اینها بخشی از تجربهی زیستهی من است…
بیشترِ همکلاسیهای شعر، ظاهرا بعد از چای نشسته بودند و تا پایان منبرها را شنیده بودند و یا تاب آورده بودند یا اصلا مشکلی نداشتند… چرا که نه تنها “بازی بودند” بلکه استخدام شدند و همین روزها کمکم بازنشسته هم میشوند… من اما فهمیدم که شماره شناسنامه و بعدها کد ملی ام اعدادی تشریفاتی بودند، اخبار که گوش میدادم “من” ابدا در شمار نمیآمدم! گوینده میگفت: “آحادِ ملت در راهپیمایی شرکت کردند” و من در خانه بودم پس قطعا با من نبود! میگفت: “همه دل در گروِ فلان دارند…” و من که از دلم خبر داشتم میدانستم که با من نیست…در همهی این سالها همینطور بود، من و امثالِ من عقب بودیم، بیرون بودیم، در شمار نمیآمدیم… و تنها اشتباه ما این بود: بعد چای ننشستیم!
گاهی سالها طول میکشد که از یکنفر سلبِ شهروندی شود، یعنی شخص همچنان با خودش فکر میکند که موضوع از طرفِ “آنها” اینقدر جدی نیست و او همچنان رسمیت دارد، اما کمکم متقاعد میشود و میرود یکگوشهای زندگیاش را میکند… یا اصلا چمدانش را برمیدارد و میرود خارج… اما بعضی آدمها در لحظه سلبِ شهروندی میشوند… مثلا خبرنگارند، میروند مجلس با نماینده مصاحبه کنند، نماینده میزند زیرِ گوششان! همان سیلی درجا شهروندی آنان را از بین میبرد! بعد ممکن است بروند خارج و بشوند بلای جانِ”آنها”… خوشت بیاید یا نیاید بدجوری هم موی دماغ میشوند! دیدهام که میگویم… یا مثلا دارند زندگیشان را میکنند… کتابشان را چاپ میکنند… در خارج درسشان را میخوانند… بعد ناگهان زن و بچهشان را با دو موشک در آسمان میزنند! و بعد پررو هم هستند! بعد آن نویسندهی درسخوانِ آرام ناگهان شهروندیاش و زن و بچهاش و همهچیزش از دست میرود و “آنها” باز به دردسر میافتند… یا هزارتای دیگر…دههزارتای دیگر… تعداد آنها که شهروند نیستند زیاد است، یعنی زیاد شده است… بقیه هم موقتا شهروندی خود را دارند و هیچکس، حتی خودشان نمیدانند از کِی شهروند نخواهند بود
@hazll
1 303
@hazll
کماکان اهلِ سازم، اهلِ آوازم، غزلخوانم
نخست ایرانی ام، آنگاه شاید هم مسلمانم!
به زور از من – زمانی – گنبد و گلدسته رویاندی
شراب آلودهام! پیمانه خیزم! خاکِ ایرانم!
ملول از نعره ی ماسیده ی چنگیزِ خون ریزم...
به غایت خسته از دنباله ی دامانِ مروانم!
الا ای لکّه ی افتاده بر ایوان! چه پنداری؟!
چهل سال است ابرم، پاک استعدادِ بارانم!
مرا در شیشه ی دربسته می خواهی نمی دانی، که بر هم می زند خوابِ تورا غوغای طوفانم!
چنانچون از رگِ تو خونِ اسکندر فرو ریزد، برون می ریزد از رگ های من خونِ نیاکانم!
#حسین_جنتی
@hazll
1 303
@hazll
یلداست ولیکن نرسد شب به سپیده
کز خون جوانان وطن لاله دمیده
از بین هزاران شب دشوار که بگذشت
ای دوست کدامش به درازا نکشیده؟
ما ملت دلسوخته را هر شبه یلداست
خون گشته دل ما چو انار ترکیده
گفتند به دامان عدالت بزنم چنگ
آخر چه زنم چنگ به دامان دریده؟
آنکس که ز آزادی افکار سخن گفت
امروز کمر بسته به تفتیش عقیده
از شعله ی باروت ستم عشق مجویید
دندان هم از آن شیر که زنجیر جویده
خود شعله بیفروز و پناه دل خود باش
شاید برسد آخر این شب به سپیده
#محسن_ایمانی
@hazll
1 303
@hazll
از کِشتِ پدر، زحمتِ بسیار در آمد...
او شوقِ ثمر داشت ولی دار در آمد!
دردا که اگر تخمِ در و پنجره کِشتیم،
دیوانه شد آن دانه و دیوار در آمد!
«یکصفحه» غلط داشت کتابِ شبِ پیشین،
شیرازه پریشانشد و طومار در آمد!
با نیزه نشستند چنان بر سرِ مُصحف،
کز لفظِ روان، معنیِ دشوار در آمد!
امروز همه اهلِ نَفَس مُنکِرِ عطرند...
از بس لجن از کلبهی عطار در آمد!
گفتی که در این دایرهی بی در و پیکر،
از خَلق، چرا کافر و دیندار در آمد؟!
فرقِ بشر این است که با بوسهی ابلیس،
از دوشِ یکی دار، یکی مار در آمد!
#حسین_جنتی
@hazll
1 303
@hazll
"وقتی که حکمران چمن باد می شود"
خار از حدود خویشتن آزاد می شود
وقتی جوان سروقدی تیر میخورد
از تندی زبان تبر یاد می شود
در مجلسی که رای به پایان عشق داد
نطقی که بوی خون دهد ایراد می شود
روزی دوباره می شکفد جان نوبهار
یعنی سرای مملکت آباد می شود
شاعر قسم به حنجره ی خشک روزگار
آخر ترانه ی وطنم شاد می شود
#محسن_ایمانی
(مصرع اول از محمد سلمانی ست)
@hazll
1 303
@hazll
سرِ هزار مزار است شمع آبشده
ندیدی ارنه دلی داشتی کبابشده
به ما گذشت چه شبها که بیخبر دیدیم
جوان جوان سر هر دار، آفتاب شده
کسی که داغ ندیدهست میرمد از داغ
چه باک از اینکه عقوبت شود عذابشده؟
نگاه اگر به دل مردمان کنی خون است
نظر به خانهٔ ملت کنی، خرابشده
مکُش که کشته عدد نیست، یک به یک دیدند
جواب #ظلم در این هستیِ حسابشده
تو حکم خود کنی و دم زنی که حکم خداست
مگر صدای خدا نیست این کتاب شده؟
خماری آمد و با ما مرام مستی کرد
تو هم بنوش از این سرکهٔ شراب شده
#مهدی_فرجی
@hazll
1 303
وطن بهار ندارد چه جای جوش و خروش
چمن چمن گل زیبا چریده اند وحوش
زمانه تلخ چنان شد که گریه شیرین است
قسم به حسرت فردا قسم به عقده ی دوش
چنین که آتش باروت می جهد در شهر
گرفته رونق سختی دکان قبر فروش
سخن شنیع چنان ریزد از دهان هاشان
که گوش خلق بیفتد به یاد فضله ی موش
خلل نبود به ایمان هیچکس ای شیخ
تو آمدی و چنین مومنانه ریدی توش
محسن ایمانی
1 303
Repost from سخنشاهی
خوراک از دل لندن به بند ناف گرفتن
به مُهرِ دیوِ تلاویو، تلگِراف گرفتن
عمامه از سر و سر از تن فقیه ربودن
ز خون گربهی زاهد شراب صاف گرفتن
حجاب از سر نسوان سر به مهر کشیدن
شرر به مسجد و اصحاب اعتکاف گرفتن
ز قوم لوط رکورد از پی رکورد شکستن
ز شاخ گاو پس از کیر خر شیاف گرفتن
به چشم کهتر و مهتر هزار مرتبه بهتر
که بچه کشتن و از مادر اعتراف گرفتن
#سیدحامد_احمدی @sokhanshahi
1 303
@hazll
اندر حکایت
صنعت "مایه خالی"!
راویِ یک ماجرای شاد و آموزنده ام
گرچه از شکل روایت کردنش شرمنده ام
"مایه خالان" در همین تهران همایش داشتند
چون شنیدم من، گرفت از این تجمع خنده ام
پیرشان پیش از همه پشت تریبون رفت و گفت:
بچه ها بنیانگذار مایه خالی بنده ام!
نیم قرنی با صداقت مایه ها خالیده ام
با همین خالَندگی تأمین شده آینده ام!
ناگهان برخاست از جا نوجوانی مایه خال
گفت من پیش رئیسم عُنصُری ارزنده ام
بس که شوق مایه خالی شعله بر جانم زده
خویشتن را روز و شب بر مایه اش افکنده ام!
دیگری گفت این که چیزی نیست ای خوشگل پسر
بنده در خالِشگری از تجربه آکنده ام
بس که من با دست خالی مایه برق انداختم
سرورم پنداشت بنده مایع شوینده ام!
مایه خالی ساده و محجوب با صوتی حزین
گفت : من از فرط خالِش مایه ای را کنده ام!
ناگهان برخاست یک مالنده و با ریشخند
گفت : آویزان شوید ای دوستان از دنده ام!!
بنده میخالم سه مایه، با دو دست و یک زبان
این اواخر ثبت در گینس شده پرونده ام!
#شروین_سلیمانی
@hazll
1 303
.
آهِ بسیاران سرآخر راهِ اینان را گرفت...
خونِ دامنگیر، آمد تا گریبان را گرفت!
خون، که تا دیروز پنهان زیرِ فرش و تخت بود،
غیرتش جوشید، زد درگاه و ایوان را گرفت!
مُشتها زینپیش پنهانبود اما ناگهان،
از خزر تا ساحلِ دریای عمان را گرفت!
دستِخالی بسکه خالی ماند، پُر شد از امید،
از صفِ شمشیر رد شد، خِفتِ خِفتان را گرفت!
آسیابِ رِی که با خون گَشت چندی لَنگلَنگ،
عاقبت دیدم که پای آسیابان را گرفت!
گندمِ رِی تخمِ نفرینبود از روزِ نخست،
نان به مردم داد و تاجِ هرچه سلطان را گرفت!
ذاتِ رحمان زآستینِ خَلق، دستی شد شگفت،
خوی جبّاری عیان شد، گوشِ شیطان را گرفت!
مویی اندر باد دیدم چون درفشِ کاویان،
غیرتِ آهنگری برخاست، ایران را گرفت!
#حسین_جنتی
#غزل_تازه
#مهسا_امینی
.
@h_jannati
