en
Feedback
سایه‌سار

سایه‌سار

Open in Telegram

یادداشت‌های ادبی سایه اقتصادی‌نیا @Sayeheghtesadinia

Show more
9 590
Subscribers
-424 hours
-327 days
-7730 days

Data loading in progress...

Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+2
in 0 channels
August '26
+40
in 6 channels
Get PRO
July '26
+78
in 4 channels
Get PRO
June '26
+72
in 1 channels
Get PRO
May '26
+43
in 5 channels
Get PRO
April '26
+19
in 0 channels
Get PRO
March '26
+30
in 2 channels
Get PRO
February '26
+198
in 5 channels
Get PRO
January '26
+32
in 1 channels
Get PRO
December '25
+172
in 20 channels
Get PRO
November '25
+106
in 7 channels
Get PRO
October '25
+27
in 1 channels
Get PRO
September '25
+26
in 0 channels
Get PRO
August '25
+98
in 13 channels
Get PRO
July '25
+216
in 14 channels
Get PRO
June '25
+70
in 10 channels
Get PRO
May '25
+95
in 4 channels
Get PRO
April '25
+186
in 20 channels
Get PRO
March '25
+127
in 3 channels
Get PRO
February '25
+105
in 24 channels
Get PRO
January '25
+221
in 23 channels
Get PRO
December '24
+36
in 1 channels
Get PRO
November '24
+102
in 3 channels
Get PRO
October '24
+85
in 1 channels
Get PRO
September '24
+53
in 3 channels
Get PRO
August '24
+99
in 10 channels
Get PRO
July '24
+111
in 7 channels
Get PRO
June '24
+66
in 10 channels
Get PRO
May '24
+47
in 0 channels
Get PRO
April '24
+108
in 47 channels
Get PRO
March '24
+161
in 11 channels
Get PRO
February '24
+71
in 1 channels
Get PRO
January '24
+107
in 8 channels
Get PRO
December '23
+279
in 11 channels
Get PRO
November '23
+36
in 0 channels
Get PRO
October '23
+39
in 1 channels
Get PRO
September '23
+94
in 0 channels
Get PRO
August '23
+102
in 0 channels
Get PRO
July '23
+449
in 0 channels
Get PRO
June '23
+169
in 0 channels
Get PRO
May '23
+303
in 0 channels
Get PRO
April '23
+200
in 0 channels
Get PRO
March '23
+424
in 0 channels
Get PRO
February '23
+592
in 0 channels
Get PRO
January '23
+894
in 0 channels
Get PRO
December '22
+142
in 0 channels
Get PRO
November '22
+472
in 0 channels
Get PRO
October '22
+172
in 0 channels
Get PRO
September '22
+135
in 0 channels
Get PRO
August '22
+358
in 0 channels
Get PRO
July '22
+288
in 0 channels
Get PRO
June '22
+60
in 0 channels
Get PRO
May '22
+88
in 0 channels
Get PRO
April '22
+81
in 0 channels
Get PRO
March '22
+67
in 0 channels
Get PRO
February '22
+115
in 0 channels
Get PRO
January '22
+78
in 0 channels
Get PRO
December '21
+99
in 0 channels
Get PRO
November '21
+131
in 0 channels
Get PRO
October '21
+272
in 0 channels
Get PRO
September '21
+412
in 0 channels
Get PRO
August '21
+68
in 0 channels
Get PRO
July '21
+276
in 0 channels
Get PRO
June '21
+80
in 0 channels
Get PRO
May '21
+103
in 0 channels
Get PRO
April '21
+219
in 0 channels
Get PRO
March '21
+256
in 0 channels
Get PRO
February '21
+114
in 0 channels
Get PRO
January '21
+88
in 0 channels
Get PRO
December '20
+6 827
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
08 September0
07 September0
06 September0
05 September0
04 September0
03 September+2
02 September0
01 September0
Channel Posts
2
🗒 از دوگانه جنگ و صلح تا روایت‌های چندگانه ادبیات 📌گزارش نشست «شعر در جنگ و صلح» ♦️یکی از محورهای اصلی سخنان اقتصادی‌نیا، پیوند میان شعر انقلاب و شعر جنگ بود. او معتقد است فاصله بسیار کوتاه میان انقلاب ۱۳۵۷ و آغاز جنگ باعث شد ادبیات این دو دوره به‌شدت درهم‌تنیده شود. اقتصادی‌نیا گفت: «فاصله وقوع جنگ با انقلاب ۱۳۵۷ بسیار کوتاه بود؛ یعنی هنوز جامعه پس از انقلاب مستقر نشده بود و بنیان‌هایی که زیر و رو شده بودند، هنوز استقرار لازم را پیدا نکرده بودند.» به گفته او، مفاهیمی که در جریان انقلاب دگرگون شده بودند نیز هنوز فرصت تثبیت پیدا نکرده بودند که جنگ آغاز شد. او افزود: «شعر موسوم به شعر انقلاب، بسیار به شعر جنگ نزدیک است. می‌بینیم که مفاهیم، تقریبا بلافاصله از همان گفتمان شعر انقلاب به شعر جنگ منتقل می‌شوند.» این پیوند، به گفته اقتصادی‌نیا، تنها در سطح مضمون باقی نماند و چهره‌های ادبی و حتی زبان و تصاویر شعری نیز میان دو دوره استمرار پیدا کردند. او گفت: «این دو دوره، به دلیل اینکه وقایعشان بسیار سریع پشت سر هم اتفاق افتاد، به‌شدت درهم تنیده شدند. همین اتفاق درباره چهره‌ها نیز رخ داد؛ چهره‌هایی که در دوران انقلاب به‌عنوان فعالان ادبی شناخته می‌شدند و با گرایش‌های سیاسی مختلف از طریق شعر و قلم به جریان انقلاب پیوسته بودند، در دوره جنگ نیز فعال شدند و بخشی از شعر جنگ را شکل دادند.» ♦️در ادامه، اقتصادی‌نیا به وجه دیگری از شعر جنگ پرداخت؛ اشعاری که نه از منظر حماسه و پیروزی، بلکه از منظر رنج انسانی به جنگ نگاه می‌کنند. برای این بخش، او شعر «نام تمام مردگان یحیاست» از محمدعلی سپانلو را نمونه قرار داد. اقتصادی‌نیا درباره سپانلو گفت: «سپانلو شاعری بسیار ملی بود. آثاری که منتشر کرده و کارهایی که درباره شاعران دوران مشروطه انجام داده، نشان‌دهنده همین نگاه ملی اوست.» به گفته او، این شعر در دوره‌ای سروده شد که بمباران‌ها به تهران رسیده بود و جنگ دیگر پدیده‌ای دور از زندگی روزمره بسیاری از شهروندان نبود. او توضیح داد: «یک تفاوت مهم جنگ هشت‌ساله با جنگ امروز، تکنولوژی جنگ است. امروز ممکن است با فشردن یک دکمه در کشوری دیگر، خانه‌ای در نقطه‌ای دور ویران شود. اما در آن زمان، چهره خشن و تن‌به‌تن جنگ بسیار پررنگ‌تر به چشم می‌آمد.» اقتصادی‌نیا ادامه داد: «هواپیمایی که می‌آمد، بمبی که می‌افتاد، آژیر خطری که کشیده می‌شد و فرار مردم به پناهگاه، همه باعث می‌شدند چهره جنگ با خشونتی بسیار ملموس و مستقیم در برابر شهروندان قرار بگیرد. «نام تمام مردگان یحیاست» نیز در چنین زمینه‌ای شکل گرفت.» به گفته اقتصادی‌نیا، سپانلو شعر را پس از ویران شدن خانه‌ای سرود که محل برگزاری جشن تولد کودکان بوده است. ♦️ادبیات جنگ ایران و عراق، به تعبیر سایه اقتصادی‌نیا، در سال‌های پایانی جنگ وارد مرحله‌ای متفاوت شد. اگر در سال‌های نخست، بخش مهمی از شعر جنگ در خدمت تهییج، حماسه‌سازی و تثبیت گفتمان رسمی جنگ بود، با طولانی شدن جنگ و افزایش هزینه‌های انسانی و اجتماعی آن، نشانه‌های تردید و اعتراض نیز در شعر پدیدار شد. اقتصادی‌نیا در توضیح این تغییر گفت: «در دوره دوم، یعنی در سال‌های پایانی جنگ، با پیدایش اشعاری با درونمایه‌های تردید و اعتراض روبه‌رو می‌شویم. جنگ طولانی شده بود و زمزمه‌هایی شکل گرفته بود که این جنگ باید تمام شود و قطعنامه باید پذیرفته شود.» او ادامه داد: «مجامع بین‌المللی دائماً واسطه می‌شدند و تلاش می‌کردند به جنگ در این منطقه پایان دهند، اما به هر حال و به هر دلیلی، جنگ پایان نمی‌گرفت. در نتیجه، بسیاری از کسانی که از همان آغاز با جنگ همدل بودند و با گفتمان غالب حکومت هم همداستانی داشتند، به‌تدریج دچار تردید و اعتراض شدند.» 🔹گزارش کامل این نشست را می‌توانید در ایبنا مطالعه کنید. 🦉@goftemaann
3 788
3
📚نشست «شعر در جنگ و صلح» با سخنرانی سایه اقتصادی‌نیا از سلسله دیدارهای نویسندگان و خوانندگان به همت مجله سیاست‌نامه با همکار+3
📚نشست «شعر در جنگ و صلح» با سخنرانی سایه اقتصادی‌نیا از سلسله دیدارهای نویسندگان و خوانندگان به همت مجله سیاست‌نامه با همکاری سرای علوم انسانی شنبه (۲۴ مرداد ۱۴۰۵) در کافه کتاب ققنوس برگزار شد. 📷معصومه احمدی 🦉@goftemaann
3 020
4
♦️دیدار‌ سیزدهم 📅شنبه ۲۴ مرداد سایه اقتصادی‌نیا 📍در کافه کتاب ققنوس منتظر شما هستیم: خیابان وصال شیرازی، پایین‌تر از تقاطع
♦️دیدار‌ سیزدهم 📅شنبه ۲۴ مرداد سایه اقتصادی‌نیا 📍در کافه کتاب ققنوس منتظر شما هستیم: خیابان وصال شیرازی، پایین‌تر از تقاطع طالقانی، کوچه شفیعی ⏰ساعت ۱۷⁩ حضور برای همه آزاد و رایگان است⁩⁩ 🦉@goftemaann
3 955
5
فرصتی برای دیدار
فرصتی برای دیدار
331
6
https://www.instagram.com/reel/Dbfv3dETzwj/?igsh=MXZ1aWV4ZW0xNTZmZQ==
4 954
7
فرصتی برای دیدار: رونمایی مجموعه داستان سروش چیت‌ساز در نشر چشمه.
فرصتی برای دیدار: رونمایی مجموعه داستان سروش چیت‌ساز در نشر چشمه.
5 449
8
به امید دیدار دوستانه و همراهان سایه‌سار+1
به امید دیدار دوستانه و همراهان سایه‌سار
7 412
9
«مرا بر صد و بیست شد سالیان» اگر قدر دانند ایرانیان سروده‌ها و سراینده‌ها در ایران معاصر به مناسبت ۱۲۰ سالگی امضای فرمان مشرو
«مرا بر صد و بیست شد سالیان» اگر قدر دانند ایرانیان سروده‌ها و سراینده‌ها در ایران معاصر به مناسبت ۱۲۰ سالگی امضای فرمان مشروطه 🗣 با حضور و ارائه| سایه اقتصادی‌نیا 🗒 دوشنبه: ۲۹ تیر ماه ۱۴۰۵ ⏰ از ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۹:۳۰ 🔖 در این نشست فراز و فرودها و آرام و خروش‌های شعر و شاعران در ایران معاصر را مرور خواهیم کرد؛ ازجمله اشاراتی خواهیم داشت به رابطۀ شعر و شاعران با مفاهیم، نهادها و پدیده‌هایی مانند مشروطه، کودتای ۲۸ مرداد، انقلاب ۱۳۵۷، شعر زنان، جنگ، دین و ... تا امکان دریافت‌هایی انضمامی بر زمینه‌‌ی تاریخ ادبیات ایران برای شرکت‌کنندگان فراهم شود. این نشست در سه قالب زیر برگزار می‌شود: 🔸حضوری(با ظرفیت محدود) 🔸آنلاین در اسکای‌روم 🔸فایل( ارسال پوشه شنیداری در تلگرام) هزینه برای شرکت در برنامه: حضوری:  ۹۵۰ هزار تومان (دانشجویان ۷۰۰) آنلاین و آفلاین: ۷۵۰ هزار تومان (دانشجویان ۵۰۰) شناسه ثبت‌نام: @sorooshemowlana #سروش_مولانا #سایه_اقتصادی‌نیا @sorooshemewlana @Sayehsaar
7 274
10
در پادکست جعبه از هایده گفته‌ایم. ممنون از منصور ضابطیان عزیز، که همیشه باسلیقه و پرذوق کار می‌کند. امیدوارم از شنیدنش لذت ببرید. https://open.spotify.com/episode/5msYG7ySYaOmAUYRsmXrDr?si=HH2EFXeHRUmORBBh-fmWwA
4 175
11
به دوم خرداد (هرسال یک‌بار دیگر این خاطره را می‌خوانم تا مطمئن شوم می‌خواهم بازنشرش کنم یا نه. امسال هم.) دایی جون دستش را بیرون کرد و از شاخه‌ای که تا لب پنجرۀ مینی‌بوس راه کشیده بود خوشۀ انگور نیم‌رسیده‌ای چید. وجد بهار و شور جوانی ما گرفته بودش. شهرام شب‌پره با زیر و بم ضبط خراب مینی‌بوس و چاله چوله‌های جادۀ کاشان به قمصر همچنان می‌خواند که کنار زدیم. پیدا بود باغ شخصی است، اما در و دروازه‌ای نداشت. از مینی‌بوس ریختیم بیرون و هرکدام یک تکه از اسباب را دست گرفتیم: کلمن آب یخ، فلاسک چای، سبد میوه‌هایی که از تهران تا کاشان زیر آفتاب ترشیده بود، کیسۀ پوست تخمه و حصیر و گلیم. عمارت قدیم خاک‌گرفته‌ای وسط باغ بود. در سایۀ ایوانش بساط گستردیم. نشسته ننشسته، باغبان پیدا شد. دایی جون رفت جلو و بابا به دنبالش. ما می‌خندیدیم که اینهمه آدم، بی‌اجازه، وارد باغ شده‌ایم و برای خودمان بساط پهن کرده‌ایم که شنیدیم باغبان می‌گوید: «خوش آمدید، خوش آمدید. دستشویی آن‌طرف...» و با اشارۀ دستش اتاقک کاهگلی ته باغ را نشان می‌داد. عمه یک بشقاب میوه و شیرینی برای باغبان داد. انگور کالی را هم که دایی جون چیده بود گذاشت رویش. عده‌ای رفتند به صفا دادن سر و صورت و عده‌ای هم در خنکای سایۀ ایوان پا دراز کردند. بابا پی صندوق نوشابه بود تا بریزد سر تلخابۀ داخل لیوان‌ها. از یخ‌ها هم چندان نمانده بود. ته یخدان آب جمع شده بود. مامان لوبیاپلو را با قابلمه گذاشت وسط. عطر زیره و دارچین پیچید زیر ایوان. یک سینی چید داد من ببرم برای باغبان و راننده: پلو و نان و دوغ و ترشی و سبزی. عمه باقالی‌پلو آورده بود و خاله رباب کوکوسبزی. همه را گذاشتند سر سفره. مامان گفت: «کوکو بماند برای عصر، این بچه‌ها طرف غروب گرسنه می‌شوند.» و ظرف کوکو را از وسط سفره برداشت. بعد از ناهار نشستیم به 21. هنوز یک دور بازی تمام نشده بود که گلیم را از زیر پایمان کشیدند و بلندمان کردند. گلابگیری تا چهار و پنج بیشتر نبود، و اگر دیر می‌رسیدیم، هیچ‌چیز نمی‌دیدیم. ما جوان‌ها با این شرط راهی قمصر و تماشای گلابگیری شده بودیم که وسط راه نگه دارند رای بدهیم. از شب قبل شناسنامه‌هایمان را گذاشته بودیم توی کوله‌پشتی‌ها، و اصرار و ابرام به مامان باباها که آنها هم شناسنامه بیاورند، شاید راضی شدند و رای دادند. همین هم شد: طرف‍های قم که رسیدیم دایی جون گفت: حالا ببینیم چه می‌شود. قم را که رد کردیم، شوهرعمه‌ها هم نرم شده بودند. تمام ماشین‌ها عکس کاندیدای محبوبشان را به شیشه چسبانده بودند. اغلب عکس خاتمی، به ندرت هم پوستر ناطق‌نوری. ماشین‌هایی که طرفدار خاتمی بودند برای هم بوق می‌زدند. رانندۀ ما هم بوق می‌زد، و وقتی به ماشین‌های طرفدار ناطق‌نوری می‌رسید می‌پیچید جلوشان و ویراژ می‌داد تا زهره‌شان را آب کند. ما هم میان صدای بوق و بوی الکل و آهنگ هایده و مهستی داد و فریاد می‌کردیم. به قمصر که رسیدیم رفتیم گلابگیری. هلن می‌گفت: «این بود گلابگیری؟! من خیال می‌کردم الان دخترها با لباس‌های محلی می‌آیند می‌رقصند و گل می‌چینند!» مسئول تور، انگار که مسئول خیط شدن ما باشد، گفت: «خانم، صبح سحر که شما خواب تشریف داشتید گل‌ها را چیدند.» مامان و عمه و خاله رباب ایستادند به گلاب خریدن و ما نگران، که ساعت رای می‌گذرد. از هولمان زودتر رفتیم نشستیم در مینی‌بوس و از مردم محلی هم آدرس چند شعبۀ رای‌گیری را پرسیدیم تا گم‌وگور نشویم. شعبه غلغله بود. از پیر و جوان و زن و مرد صف کشیده بودند. از مینی‌بوس که پیاده شدیم، همهٔ نگاه‌ها به طرف ما برگشت. معلوم بود توریستیم. پیرمردی با لباس روستایی آمد جلو و از لای دندان‌های کرم‌خورده‌اش گفت: «خاتمی؟» ما هم گفتیم: «خاتمی! هیپیپ هورا خاتمی... هیپیپ هورا خاتمی...» بابا و دایی جون و شوهرعمه‌ها با کلۀ گرم رای دادند. مامان و عمه‌ها هم سربه‌راه و راضی نوشتند: خاتمی، و برگه را انداختند توی صندوق. بابا بعدها غضب کرد و گفت: «من به ملا رای نمی‌دادم، شما شناسنامه‌ام را کثیف کردید!» خودمان هم بعدها هریک به راهی رفتیم. یکی‌مان زن گرفت رفت کانادا. یکی‌مان رفت دوبی بیزنس. یکی‌مان هم رشتۀ محیط‌زیست را تمام کرد و حالا در زندان است. من ماندم تا بنویسم اگر هزار سال دیگر هم از دوم خرداد 1376 بگذرد، به آن یقین، به آن ایمان، به اصلاحات، به تنها راه رهایی ایران، شک نخواهم کرد. https://t.me/Sayehsaar ‌
455
12
غروب غربت مژده بهار، مترجمی که در سال‌های اخیر با ترجمۀ گزیده‌های مختلف اشعار شاعران ایرانی از فارسی به انگلیسی، و با تمرکز خاص بر شعر معاصر زنان، آثار ارزشمندی در آمریکا منتشر کرده، به‌تازگی برگزیده‌ای از اشعار ژیلا مساعد را با عنوان غروب غربت (The Dusk of Exile) به انگلیسی برگردانده و توسط انتشارات مِیج در واشنگتن عرضه کرده است. غروب غربت: اشعار دلتنگی و نور شامل ترجمۀ اشعار سپیدی است که از میان یازده مجموعه شعر فارسی مساعد گلچین شده؛ مجموعه‌هایی که مساعد، در طول پنج دهه کار ادبی، در ایران و سوئد منتشر کرده است. مساعد به سوئدی نیز شعر می‌نویسد و علاوه بر یازده مجموعۀ فارسی، تعدادی مجموعه شعر هم به زبان سوئدی منتشر کرده است. درونمایۀ اشعار مساعد اغلب حول مضامینی چون زندگی و مرگ، زنانگی، عشق، خانه، تبعید، نوستالژی و پیری دور می‌زند؛ زبان آنها ساده، روان و بی‌پیرایه است و همین شعرش را ترجمه‌پذیرتر می‌کند؛ چنانکه پیش از ترجمۀ مژده بهار به زبان‌های دیگری هم ترجمه شده‌ بودند. مژده بهار خود در کتاب قبلی‌اش، آوای زاغ بور(Song of the Ground Jay: Poems by Iranian Women, 1960-2023, Gordieh Press, 2023)، شش شعر از مساعد ترجمه کرده بود و، چنانکه در پیشگفتار غروب غربت آورده، همان روزنه گشایندۀ باب آشنایی بیشتر بهار با آثار متعدد مساعد و انگیزۀ ترجمه‌های بیشتری از آثار او شده است. ژیلا مساعد در سپهر ادبی ایران معاصر چهره‌ای درخورتوجه و نمونه‌ای تقریباً استثنایی است: زنی که از نوجوانی شعر می‌نویسد، احمد شاملو از استعداد ادبی او سخن می‌گوید و با چاپ اشعارش در خوشه حمایت خود از او را آشکار می‌کند، اولین مجموعه شعرش، غزالان چالاک خاطره را در سال ۱۳۶۴ به هزینۀ شخصی خود از چاپ بیرون می‌آورد و پس از آن هم هرگز از تولید و فعالیت ادبی بازنمی‌ایستد ولی در سرزمین زبان مادری خود نسبت به بسیاری دیگر، آنچنان که درخور است، شناخته نیست. وقتی آکادمی نوبل در سال ۲۰۱۸ نام او را به عنوان یکی از اعضای کمیتۀ داوری جایرۀ نوبل اعلام کرد گویی فارسی‌زبانان یک بار دیگر او را از ورای فرسنگ‌ها تبعید و سال‌ها فراموشی با شگفتی به یاد آوردند؛ اما همین یادآوری هم در جامعۀ ادبیِ گرفتارِ کلیشه‌های صلب مردسالارانه با تشکیک و پرسش همراه شد: چرا او؟! حال آنکه باید می‌پرسیدیم: اگر نه او، پس که؟! اگر نه او، که به دو زبان، به شعر و نثر، می‌سراید و می‌نویسد، و در تمام سال‌های مهاجرت با دست‌های زنانه‌اش بی‌سروصدا و دور از هیاهو میان فرهنگ‌ها پل ساخته و صحنۀ ادبیات جهانی را غنا بخشیده، پس که؟! جای خشنودی است که ترجمۀ مژده بهار بار دیگر او را به همزبانانش یادآوری می‌کند؛ این بار در آسمانی بس بازتر و آفتابی‌تر از گذشته، آسمانی که با قوس‌قزح «زن زندگی آزادی» رنگارنگ و نورافشان شده و لکه ابری هم برای تشکیک و پرسش از توانمندی زنان ایرانی در آن باقی نمانده است. «شاعر» شعر زیبایی است از ژیلا مساعد با ترجمۀ مژده بهار: شاعر می‌رقصم و می‌خوانم پای دامنم را حافظ‌ گرفته است چین پیراهنم را مولانا صاف می‌کند و گیسوانم را خیام با شراب شانه می‌زند رقصندۀ جهان کلامم اما هر غروب سر بر شانۀ حلاج می‌گذارم و می‌گریم زنی سراینده‌ام. Poet I dance, I dance and I sing. Hafez holds the hem of my skirt Rumi smoothes out the pleat in my shirt, and Khayyam Combs my hair with wine I am the dancer of the world of words Yet every night I place my head on Hallaj’s shoulder And weep I am a woman poet.. یادداشت‌های ادبی سایه اقتصادی‌نیا @Sayeheghtesadinia
5 336
13
وطن‌داری هنوزم ز خردی به خاطر درست که در لانه‌ی ماکیان برده دست به منقارم آن‌سان به‌سختی گزید که اشکم چو خون از رگ آن دم جهید پدر خنده بر گریه‌ام زد که هان! وطن‌داری آموز از ماکیان شعر وطن‌داری از علامه دهخدا، دانشمند مشروطه‌خواهی که عمری را در سودای آزادی و رنج تبعید و غم ایرانیان گذراند، در کتاب فارسی کلاس پنجم دبستان بسیاری از ما آمده بود. یادآوری‌اش را سفارش می‌کنم به آنان که حتی به‌اندازه‌ی مرغ این شعر از لانه‌شان محافظت نکردند؛ و آنان که تازه، بعد از پنجاه سال، بیدار شده‌اند و می‌خواهند با عربده‌های خیابانی به ما درس وطن‌وطن بدهند! https://t.me/Sayehsaar
5 884
14
درگذشت محمودرضا بهمن‌پور محمودرضا بهمن‌پور، مدیر نشر نظر، در پی چندین سال مبارزه با بیماری، درگذشت. فقدان او، افکارش، اهدافش، پشتکارش و از همه مهم‌تر روش مبارزۀ فرهنگی‌ و مقاومت مدنی‌اش برای صنعت نشر خسته و گرفتار ایران ضایعه‌ای گران است. به خانواده‌اش تسلیت می‌گویم. به آلما تسلیت می‌گویم و می‌خواهم بداند که ما چقدر به دوستی با پدرش مباهات می‌کردیم. به همکاران وفادارش در نشر نظر تسلیت می‌گویم و می‌خواهم بدانند که در صحنۀ مبتلای نشر ایران از سعادتمندان بوده‌اند. به هنرمندانی که با او در ایوان نشر نظر سیگاری دود کرده‌اند و از آن بالا، با تماشای آمدورفت کارگران چاپخانه، دل خوش داشته‌اند که هنر زنده و نامیراست تسلیت می‌گویم. به نویسندگانی که، وقت ظهر، خستگی کار کتابشان را با لقمۀ املت و آبگوشت نشر نظر و صفای هم‌سفرگی او از تن بیرون کرده‌اند تسلیت می‌گویم. به کارگران چاپخانه‌اش که مثل خودش باسلیقه و هنرشناس بودند تسلیت می‌گویم. به جوانان پرسودایی که رؤیای انتشار اولین کتابشان با تساهل و پذیرش و آینده‌نگری او در نشر نظر به حقیقت پیوست تسلیت می‌گویم. به زن، زندگی، آزادگی، که از ابتدا در «حیات» او جلوه‌ای باشکوه و باورپذیر یافت، تسلیت می‌گویم. به نشر ایران تسلیت می‌گویم که، در این بیداد سانسور و گرانی و فساد و ورشکستگی، رفیقی شجاع و شریف را از دست داد. نشر نظر خود یک‌تنه، با ابتکار و پشتکار محمودرضا بهمن‌پور، یک دانشکدۀ هنر بود. بهمن‌پور نه فقط ناشر، کارآفرینی توانمند بود. او محیطی ساخته بود که در آن اجرای هنریِ کتاب، به مثابه یک موجودیت هنری و اصلاً فارغ از محتوای آن، خود به غایت نشر تبدیل شود؛ چنانکه در اغلب موارد اثر هنرمندان و نویسندگان را در فرایند تولید به محتوای هنری دیگری تبدیل می‌کرد با امضای خودش. استعداد او در ارتقای زیبایی و تجمل بصری کتاب از دهۀ هفتاد شمسی به بعد او را به یگانه قطبی در نشر ایران تبدیل کرده بود که می‌توانست اثری تولید کند که، پیش از آنکه مخاطب آن را بگشاید و بخواند، با جلد و عطف و عنوان و رنگش حرف بزند. چنان خلّاق بود که هر ایدۀ کوچک ولی ارزنده‌ای را می‌توانست به کتابی جالب تبدیل کند، هر فکر شایسته‌ای را روی کاغذها به تماشا درآورد و حتی به هر نقدی، با پوشاندن لباسی هنری، با کج‌ومعوج کردن یک فونت، با سروته کردن یک تصویر، امکان بیان دهد. استادِ گول کردن سانسور بود و، با مهارت و تجربه و هوش پرورده‌اش، نه‌تنها بارها بر سانسور فائق می‌شد بلکه، عوض غصه و ناامیدی، از سروکله زدن با آن تفریح می‌کرد و با ابتکار و روحیۀ بی‌نظیرش آن را به هیچ، به هیچ، به هیچ می‌شمرد. از همۀ اینها گذشته، برخورد دلاورانۀ او با عقاید گذشته و سوابق کاری خود و ارادۀ شریفش در پیش گرفتن زیست حرفه‌ای اصیل و سازنده و صادقانه او را به مشاوری معتمد و مطمئن بدل کرده بود؛ هم برای بزرگ‌ترین هنرمندان و نام‌آورترین نویسندگان و خبره‌ترین مترجمان، هم برای جوانان و نوقلمان، و هم برای همکاران خود در حلقه‌های مختلف صنعت نشر و مدیریت هنری. او جوان ولی در نوع کار خود پیش‌کسوت بود. درگذشت او در شصت سالگی، به ویژه با در نظر داشتن مبارزۀ شجاعانۀ او با بیماری‌ای که در سال‌های اخیر از او پوست و استخوان ساخته بود، مانع آن شد که میوۀ تجربه و دانش و استعداد خود در نشر را، رسیده و پخته، از شاخه بچیند؛ ولی همین سه چهار دهه کار مداوم از او چهره‌ای مؤثر و ماندگار ساخت که خود موجد مکتب و سبکی ویژه در صنعت نشر ایران است. در سال‌های همکاری‌ام با نشر نظر در نقش ویراستار، به‌واسطۀ محمودرضا بهمن‌پور، با بسیاری از هنرمندان و نویسندگان و مترجمان از نزدیک آشنا شدم و کار کردم و از هر همکاری بسیار آموختم و لذت بردم؛ بختی که برای هر ویراستاری چه‌بسا دست ندهد. بابت هرآنچه نشر نظر به من داد و بیش از همه بابت صفای محمودرضا بهمن‌پور شیرازی، یا آن‌طور که خودم صدایش می‌کردم: بهمن، قدردان و شاکرم. جایش میان کتاب‌های زیبایی که تولید کرد، میان ناله‌های یأس و مویه‌های ناامیدی که هرگز نخواست تسلیمشان شود، میان درخت‌های توت لواسان، میان شکوه میدان مقاومت، آنجا، درست میانۀ خیابان ایرانشهر، خالی است. https://t.me/Sayehsaar
4 690
15
تبریک نوروزی با همین دیدگان اشک‌آلود از همین روزن گشوده به دود به پرستو ، به گل ، به سبزه درود به شکوفه، به صبحدم، به نسیم به بهاری که می‌رسد از راه چند روز دگر به ساز و سرود ما که دل‌هایمان زمستان است ما که خورشیدمان نمی‌خندد ما که باغ و بهارمان پژمرد ما که پای امیدمان فرسود ما که در پیش چشممان رقصید این همه دود زیر چرخ کبود سر راه شکوفه‌های بهار گریه سر می‌دهیم با دل شاد گریه‌ی شوق ، با تمام وجود سال‌ها می‌رود که از این دشت بوی گل یا پرنده‌ای نگذشت ماه، دیگر دریچه‌ای نگشود مهر ، دیگر تبسمی ننمود اهرمن می‌گذشت و هر قدمش ضربه‌ی هول و مرگ و وحشت بود بانگ مهمیزهای آتش‌ریز رقص شمشیرهای خون‌آلود اژدها می‌گذشت و نعره‌زنان خشم و قهر و عتاب می‌فرمود وز نفس‌های تند زهرآگین باد ، همرنگ شعله بر می‌خاست دود بر روی دود می‌افزود هرگز از یاد دشت‌بان نرود آنچه را اژدها فکند و ربود اشک در چشم برگ‌ها نگذاشت مرگ نیلوفران ساحل رود دشمنی کرد با جهان پیوند دوستی گفت با زمین بدرود شاید ای خستگان وحشت دشت شاید ای ماندگان ظلمت شب در بهاری که می‌رسد از راه گل خورشید آرزوهامان سر زد از لای ابرهای حسود شاید اکنون کبوتران امید بال در بال آمدند فرود پیش پای سحر بیفشان گل سر راه صبا بسوزان عود به پرستو ، به گل ، به سبزه درود فریدون مشیری https://t.me/Sayehsaar
2 720
16
«ما نمی‌خواستیم، اما هست...» (سیمین بهبهانی، از دفتر خطی ز سرعت و آتش) پاره‌دلی تقدیم به رزمندگان دلیر وطنم ما نمی‌خواستیم، اما هست جنگ، این دوزخ شررزا هست گفته بودم که هان مبادا جنگ دیدم اکنون که آن مبادا هست خصم چون ساز کج‌مداری کرد کی دگر فرصت مدارا هست؟ این وطن جان ماست، با دشمن مسپارید، جان ما تا هست آتش‌افزارتان بنامیزد آتش‌افروز و آتش‌افزا هست خود گرفتم نبود، گو که مباد چنگ و دندان و سنگ خارا هست دست یازید! تا توان باقی‌ست پای دارید، تا که یارا هست ای عقابان آهنین‌پروبال خود ز پروازتان چه پروا هست؟
4 058
17
به عارف بیا و اینهمه تلخ نباش. از راه برس و دق‌الباب کن. برایت کاسه‌ای پسته می‌گذارم و جامی تلخ. بیا و بنوش و با ما ترانه بساز. مادرانم عزادارند، دخترانم مغموم و پرده‌نشین، برادرانم در بند و عاصی، پدرانم شرمگین کیسه‌های خالی. «همه‌جا ملک پریشان، ملت پریشان، تجارت پریشان، خیال پریشان، عقاید پریشان، شهر پریشان، شهریار پریشان. خدایا این چه پریشانی است....» حرفی از آنهمه بیاور. از «دیدم صنمی، سروقدی، روی چو ماهی»، از «گریه را به مستی بهانه کردم»، از «چه شورها»، عارف، چه شورها... بیاور سازت را و جادویمان کن. خوابمان کن تا نبینیمت که افسرده و آواره در دره‌های همدان می‌چرخی و در سرت سرسام صدای یاران می‌بارد. خوابمان کن که ما از تو خراب‌تریم. خیال کردی که رفتی و تمام شد خیال این خراب‌آباد؟ حالا صد سال است که در بر همان پاشنه می‌گردد که تو خواستی بگردانی‌اش و نشد. پس ره بگردان و بیا برویم گلگشت. آباد مانده هنوز طرف باغ بدیع. مانده خاکستر گرمی جایی. سازی می‌زنیم و جامی به یاد یاران نگونسار می‌کنیم. گله نکن عارف. نشد دیگر. نمی‌شود. دیگر لال شده‌ام. نمی‌توانم بنویسم. کلماتم، چون مرغان نیم‌بسمل، همه‌جای خانه ریخته‌اند. صبح که بیدار می‌شوم نگاهشان نمی‌کنم و شب از رویشان رد می‌شوم. زیر پا فرشِ پَر است و تضرعِ چنگال‎های نیمه‌جان. کلمات صدایم می‌کنند با حنجره‌های خونی. روی برنمی‌گردانم. یارایم نیست چشم در چشمِ احتضارشان کنم. از حلقِ زخمی‌شان ناله می‌کنند که بنویس. ما را بنویس. نمی‌توانم. جوهرم در قعرِ قبضِ غم خشکیده است. عقربه‌ها را نگاه داشته‌ام تا بیایی و چرخ زمان را جلو برانی. بیایی و منقار این مرغان مریض را باز کنی، آب‌شان دهی، دست بر پوست نازک گلوگاهشان کشی و گریبانم را از حناق و خرچنگ برهانی. بیایی به چمنِ من. به سایه‌سارِ تغافل و عدم. این کلمات سرگشته تو را طلب می‌کنند عارف. این پرندگانِ سرگردان تنگۀ گلویت را می‌جویند، این میوه‌های چیده در انتظار تابش آفتاب تواند تا برسند و رنگ رخ گیرند و سگ‌ها، دوستان باوفایت که تا دم آخر ترکشان نکردی، به پیشوازت دم تکان می‌دهند. بگشای لب عارف. بگشای لب که قند فراوانم آرزوست. https://t.me/Sayehsaar
6 634
18
به عارف بیا و اینهمه تلخ نباش. از راه برس و دق‌الباب کن. برایت کاسه‌ای پسته می‌گذارم و جامی تلخ. بیا و بنوش و با ما ترانه بساز. مادرانم عزادارند، دخترانم مغموم و پرده‌نشین، برادرانم در بند و عاصی، پدرانم شرمگین کیسه‌های خالی. «همه‌جا ملک پریشان، ملت پریشان، تجارت پریشان، خیال پریشان، عقاید پریشان، شهر پریشان، شهریار پریشان. خدایا این چه پریشانی است....» حرفی از آنهمه بیاور. از «دیدم صنمی، سروقدی، روی چو ماهی»، از «گریه را به مستی بهانه کردم»، از «چه شورها»، عارف، چه شورها... بیاور سازت را و جادویمان کن. خوابمان کن تا نبینیمت که افسرده و آواره در دره‌های همدان می‌چرخی و در سرت سرسام صدای یاران می‌بارد. خوابمان کن که ما از تو خراب‌تریم. خیال کردی که رفتی و تمام شد خیال این خراب‌آباد؟ حالا صد سال است که در بر همان پاشنه می‌گردد که تو خواستی بگردانی‌اش و نشد. پس ره بگردان و بیا برویم گلگشت. آباد مانده هنوز طرف باغ بدیع. مانده خاکستر گرمی جایی. سازی می‌زنیم و جامی به یاد یاران نگونسار می‌کنیم. گله نکن عارف. نشد دیگر. نمی‌شود. دیگر لال شده‌ام. نمی‌توانم بنویسم. کلماتم، چون مرغان نیم‌بسمل، همه‌جای خانه ریخته‌اند. صبح که بیدار می‌شوم نگاهشان نمی‌کنم و شب از رویشان رد می‌شوم. زیر پا فرشِ پَر است و تضرعِ چنگال‎های نیمه‌جان. کلمات صدایم می‌کنند با حنجره‌های خونی. روی برنمی‌گردانم. یارایم نیست چشم در چشمِ احتضارشان کنم. از حلقِ زخمی‌شان ناله می‌کنند که بنویس. ما را بنویس. نمی‌توانم. جوهرم در قعرِ قبضِ غم خشکیده است. عقربه‌ها را نگاه داشته‌ام تا بیایی و چرخ زمان را جلو برانی. بیایی و منقار این مرغان مریض را باز کنی، آب‌شان دهی، دست بر پوست نازک گلوگاهشان کشی و گریبانم را از حناق و خرچنگ برهانی. بیایی به چمنِ من. به سایه‌سارِ تغافل و عدم. این کلمات سرگشته تو را طلب می‌کنند عارف. این پرندگانِ سرگردان تنگۀ گلویت را می‌جویند، این میوه‌های چیده در انتظار تابش آفتاب تواند تا برسند و رنگ رخ گیرند. امروز سالگرد مشروطه است و سگ‌ها، دوستان باوفایت که تا دم آخر ترکشان نکردی، به پیشوازت دم تکان می‌دهند. بگشای لب عارف. بگشای لب که قند فراوانم آرزوست. https://t.me/Sayehsaar
1
19
شخصی به نام مهدی مطهرنیا من نیز مانند بسیاری از هم‌وطنانم بخشی از اوقاتم را به شنیدن گفتگوها و مناظرات صاحبان فکر و نظر در عرصه‌های مختلف فرهنگی و اقتصادی و سیاسی می‌گذرانم. از این راه، با طیف گسترده‌ای از چهره‌های تأثیرگذار فکری آشنا شده‌ام که در عمل هرگز فرصت نمی‌کنم همۀ کتاب‌ها و مقالات آنان را بخوانم؛ مگر اینکه به دلیل مخصوصی که به حوزۀ مطالعات و کاروبار خودم هم مربوط باشد بخواهم در آثار قلمی آنان باریک شوم. انصافاً با بسیاری از آنان، به‌ویژه با جوان‌ترهایی که در سال‌های اخیر در ایران به میدان زده‌اند، نوعی مشابهت فکری و پیوند نظری حس می‌کنم که آرامم می‌کند. می‌فهمم در هیاهو تنها نیستم. فراتر از آن، بعضی از این گفتگوها واضحاً تکاپوهای فکری و نظری نسلی از اندیشه‌وران ایرانی را به صحنه می‌آورند که بر پایه‌های متقنی استوارند. از استحکام فکری خبر می‌دهند، از مطالعۀ واقعی و جدی، از رشد اندیشه در ایرانی اسقاط، از شعلۀ دانایی در شب‌های ظلمانی وطن، از ادب‌دانی و نزاکت و فرهیختگی، و از لنگرگاهی که تنها امید ما سرنشینان این کشتی توفان‌زده است. در این میان اما با چهره‌هایی هم آشنا می‌شوم که مطلقاً نمی‌فهمم چه می‌گویند. وقتی نمی‌فهمم، بیشتر پیله می‌کنم. گفتگو پشت گفتگو می‌بینم، مناظره از پی مناظره، سخنرانی پشت سخنرانی، مصاحبه از پی مصاحبه. چون چیزی دستگیرم نمی‌شود، باز بیشتر بند می‌کنم: مقاله‌هایشان، کتاب‌هایشان، ترجمه‌هایشان... همچنان نمی‌فهمم و این نفهمیدن مسئولیتی پیش رویم تعریف می‌کند؛ درست همچنانکه فهم ما را مسئول می‌کند. مسئولیتم این می‌شود که بپرسم آیا فقط منم که نمی‌فهمم یا پادشاه کلاً لخت است؟! یکی از آنانی که هرچه به قدر وسع کوشیدم سخنانش را بفهمم، بیشتر در بادیه سرگردان شدم شخصی است به نام مهدی مطهرنیا. رطب و یابسش فراتر از هر قوۀ تعقلی است و دوغ و دوشابش ورای تحمل هر طبع سالمی. ایشان اندیشکده‌ای دارد به نام سیمرغ و گویا مدتی در دانشگاه‌های ایران تدریس می‌کرده است. خدا را به من بگویید آیا کجی عقل من سبب شده عمق نظریات ایشان را درنیابم یا فهم فارسی‌ام معیوب و مختل شده؟ و اگر ایشان چهرۀ وجیهی نیستند، چطور به انواع گفتگوها دعوت می‌شوند و دائماً مصاحبه می‌کنند و آثار قلمی‌شان روانۀ بازار نشر می‌شود؟ آیا بنده اسکل گشته‌ام؟! https://t.me/Sayehsaar
16 411
20
آرش کسرایی و آرش بیضایی کسرایی آرش کمانگیر را در اسفند ۱۳۳۷ سروده و در اردیبهشت ۱۳۳۸ منتشر کرده است. این منظومۀ نیمایی، از همان بدو انتشار، میدان ادبی را سراسر به تسخیر خود درمی‌آورد، بر دل‌ها و زبان‌ها می‌نشیند، ده‌ها نقد و نظر بر آن نوشته می‌شود و کامیابی کلانی را از آن شاعر و البته حزب توده می‌کند. آرش کمانگیر، تا سال‌ها پس از انتشار و تا همین امروز، نقطۀ کانونی انواع مباحث ادبی و فرهنگی بوده و این محوریت، به ویژه در مبحث تاریخ شعر نو، هرگز از آن ستانده نشده است. اما بازتاب آرش کمانگیر در جامعۀ ادبی تنها محدود به نقدها و اظهار نظرها نبود؛ انتشار این کتاب بر خلق آثار هنری دیگر هم مستقیماً اثر گذاشت و اسباب توجه به این قصۀ باستانی شد. نه اینکه آفرینندگان بعدی، لزوماً اثرشان را بر گرتۀ روایت کسرایی و در موافقت با آن پدید آورند، ولی منکر نمی‌توان شد که این روایت کسرایی بود که آرش باستانی را در مقیاس بسیار گسترده‌ای یادآوری کرد و چون منبع الهامی همیشگی برای هنرمندان باز پیش چشم کشید. هرچند ویلیام هنوی، و به تبع او جلال متینی، معتقدند که کتاب داستان‌های ایران باستان از احسان یارشاطر مسبب توجه فراگیر به اسطورۀ آرش شده، اما به نظر نگارنده آن کتاب اولاً به‌هیچ‌وجه نمی‌توانسته وسعت تأثیرگذاری شعر کسرایی را داشته باشد، ثانیاً در کتاب یارشاطر داستان شخصیت‌های اساطیری دیگری چون جمشید، کاوۀ آهنگر و ... هم نقل شده، چرا از آن میان فقط آرش را باید الهام‌بخش فرض کرد؟ آرش‌های دیگری که همه پس از آرش کسرایی در گونه‌های ادبی مختلف منتشر شده‌اند عبارت‌اند از: آرش تیرانداز ارسلان پوریا (۱۳۳۸)، آرش در قلمرو تردید نادر ابراهیمی (۱۳۴۲)، حماسۀ آرش مهرداد اوستا (۱۳۳۴) و آرش بهرام بیضایی (۱۳۵۶). برجسته‌ترین آنها آرش بیضایی است که بیضایی، هرچند نگارش نسخۀ اولیه‌اش را بین سال‌های ۱۳۳۴ تا ۱۳۳۷ شروع کرده، آن را در عکس‌العمل به آرش کسرایی تمام و منتشر کرده است. بیضایی در دو مصاحبه به ارتباط تقابلی آرش خود با آرش کسرایی می‌پردازد: ۱. در ۱۳۸۸ در گفت‌‌وگو با نوشابه امیری: «نوشتن آرش حتی تا حدودی عکس‌العمل من در مقابل آرش سیاوش کسرایی بود که آن‌موقع تازه چاپ شده بود و با همۀ خوبی و تازگی، از نظر فکری و ساختاری ضد خودش بود، هم در مقدمه و هم در متن. یکی با دامن زدن به این نظریه که هروقت زمانه نیاز داشته باشد، قهرمان خودش را خلق می‌کند؛ که معنی عملی‌اش این است که ما وظیفه‌ای نداریم جز اینکه منتظر شویم تا زمانه هروقت دلش خواست قهرمانی برای نجات ما بزاید، و دیگر اینکه در پایان به رغم نیت و خواست شاعر که منظورش بیداری است، همه پای داستان آرش خوابشان می‌برد... من اولین پرسشم بعد از خواندن آرش کسرایی این بود که چرا داستان آرش ما را خواب می‌کند؟ این قصه که خواب‌آور نیست، و به این نتیجه رسیدم که نیت شاعر و ساختمان اثرش دو راه جدا می‌روند و برای همین آرش کسرایی ضد چیزی را می‌گوید که خودش می‌خواهد... - به نظر شما چرا جامعۀ آن روز ما به آرش کسرایی جواب مثبت داد؟ - هنوز هم می‌دهد. خیلی نوشته‌های دیگر هم آن روز جواب مثبت گرفتند. جامعه کمبودهای خود را باید یا با امیدهایی پر کند یا با اسطوره‌هایی. ولی امروز چه؟ آیا شعر کسرایی از دیدگاه فکری همان اعتبار و کارکرد را دارد؟» ۲. در ۱۳۹۲ در گقت‌وگو با علیرضا اکبری: «در سال‌های آخر دبیرستان برگردان فارسی نوشته‌های جان‌به‌دربرده از دوران پیش‌اسلامی ایران را می‌خواندم. فهم ریشه‌های فرهنگ و زبانی که زندگی می‌کنیم برایم هیجان‌انگیز بود. اژدهاک را ناگهانی نوشتم که بیش‌تر آیینۀ خودم بود تا ضحاک. هنوز یادم است که اولین واژه‌هایش چطوری و کجا بر سرم بارید. اما آرش واکنشی بود به منظومۀ سیاوش کسرایی و بازاندیشی آن... بسیار مهم بود که سیاوش کسرایی آرش کمانگیر را ساخت و از تنگنای چپ و سنتی و راست و امروزی سربلند درآمد. اما درست، شاید برای خلاصی از این تنگنا، به‌نظرم تصویرش از مردم و قهرمان، هر دو فراآرمانی بود. این‌همه تقدس بخشیدن به مردم و قهرمان برایم قابل فهم نبود. و اگر مردم به همین سادگی از خود قهرمان می‌آفرینند، بی‌هیچ اشتباهی، چرا ما به این روز افتاده‌ایم؟... در گیرودار این ستایش و نکوهش منظومۀ کسرایی بودم که دیدم آرش را نوشته‌ام.» https://t.me/Sayehsaar
5 802