پارسی سرایان هند و سند
Open in Telegram
358
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
با کوی تو هر خاکنشینی که سری داشت
چون نقشِ قدم خانهی بیبام و دری داشت...
#شاه_ولی_الله_اشتیاق
@psis2
گر قیمت حسن است غرض، چشم به ما کن
آیینه در این کار نظر هیچ ندارد...
#آگاه_محمد_کاظم
@psis2
ز چاک سینه آهی مینویسم
کتانم، حرفِ ماهی مینویسم
محبتنامه پر خار است امروز
شرر بر برگ کاهی مینویسم
#مرزا_عطا_برهان_پوری_ضیا
@psis2
دل را طپش شوق تو پرواز دگر داد
تا خون کبوتر به لب بام کشیدم
#محمد_کاظم_آگاه
@psis2
...شادم که شهید بیکسم را
خندیدن زخم خونبها بود
خونی که نریختم به پایت
پامال تحیّر حنا بود
فریاد که سعی بسمل ما
چون کوشش موج نارسا بود
گلریزی اشک بوی خون داشت
این سبحه ز خاک کربلا بود
بیدل ز سر مراد دنیا
برخاست کسی که بیعصا بود
#بیدل_دهلوی
@psis2
به هر دریا که افتد عکس شمعش
پر پروانه مژگان حباب است
#ناصر_علی_سرهندی
@psis2
دارم بتی به شیوه ز خوبان زیادهای
ماه نوی به طالع خورشید زادهای
صیّادها به دام نگه صید کردهای
آهوی رم کنندهی یک جا ستادهای
بر روی عاشقان در امّید بستهای
با روزگار سوختگان درفتادهای
نظّارهها به گوشهی چشم آزمودهای
یک دیده را جواب نگاهی ندادهای
در بوستان چو گل به صبوحی شکفتهای
پشت نسیم صبح به دیوار دادهای
از ابروان کمان به اسیران کشیدهای
وز چشمها کمین به غزالان گشادهای
هرگز به بند کُن مَکُنِ کس نبودهای
در کارهای خود همه صاحبارادهای
بر اسب نی ز شوخیی طفلی نشستهای
در جلوهگاه ناز سوار پیادهای
«صیدی» هلاکِ «صائبِ»ِ شیرینزبان که گفت
مژگان به نازبالش دل تکیه دادهای
#صیدی_تهرانی
@psis2
چنان مکن که ببندم در امید به چشم
ز انتظار کشم سرمهی سفید به چشم
دوانده ریشهی سیماب نخل مژگانم
ز اشتیاق تو از بس نگه طپید به چشم
مرو که دردِسرت میدهد خمارِ نگاه
بیا که بادهی نظّارهام رسید به چشم
سرشک از مژهام میچکد نگاهآلود
خیال روی توام بس که آرمید به چشم
دگر ز دیدن روی که شرم میدارد
که طفل اشک ز مژگان من دوید به چشم
ز بس ز گفت و شنو چشم و گوش شوکت بست
نظاره کرد به گوش و سخن شنید به چشم
#شوکت_بخاری
@psis2
خَه!
بس که بالیدم به خود زآب و هوای قید او
شد قفس پنهان به رنگ خار ماهی در تنم
#ناصر_علی_سرهندی
@psis2
مولانا ظهوری نقل کرد که روزی در باغ یکی از شُرفاءِ مکّهی معظّمه مجمعی بود ــ اقسام مردم بر کنار حوض نشسته صحبتی میداشتند ــ به تقریبی یکی از اهالی ماوراء النهر گفت که چهار یار بر چهار گوشهی حوض کوثر نشسته آب به مؤمنان خواهند داد. محمود صبّاغ نیشاپوری برخاسته گفت: نامعقول مگوئید. حوض کوثر مدوّر است و ساقیش علیمرتضی، و گریخت. ...
[از تذکرهی سرو آزاد]
@psis2
وضع شعر فارسی در هند و سند تا دوره ی مغول
1ـ هند
هندیان که مانند ایرانیان آریایی الاصل ، و دارای فرهنگ و ادبیات قدیم می باشند، با هم نژادان خود آشنایی و علائق باستانی دارند ولی این روابط صوری و معنوی مخصوصاً در قرن پنجم هجری رو به تزاید نهاد. چون در دوره ی سلطان محمود غزنوی و اعقاب وی، زبان فارسی دری در هندوستان رواج پیدا کرد و هنوز دیری از تسلط غزنویان بر پنجاب و نواحی شمالی هند نگذشته بود که این زبان در آن ناحیه رایج گردید و به تدریج بر زبان های محلی غلبه یافت. دو شهر لاهور و مولتان به زودی مجمع شعرای فارسی گو گشت و بی جهت نیست که در مدت قلیلی شعرا و فضلایی به وجود آمدند که پایه ی ادب فارسی در هند استوار کردند.
قدیمی ترین شاعر فارسی بومی هند که از او چند شعر به ما رسیده است عبدالله روزبه النکتی می باشد که در روزگار سلطان مسعود بن محمود غزنوی در لاهور زندگی می کرد.
محمد عوفی اولین تذکره نویس است که نامش را در «لباب الاباب» درج کرده ولی متأسفانه اشعاری که از او داریم چندان کم است که نمی توان در مورد شعر و مقامش درست قضاوت کرد. به گفته ی عوفی « تقریر نکت نکتی کاری دراز است، چه نکات لطیف او از حد و عد افزونست و نقود شعر او لطیف و موزون» و چون نخستین کسی که شعرش مانده ناروا نیست تمام ابیات قصیده ای را که در مدح سلطان محمود سروده به نقل از عوفی بیاوریم:
روی آن ترک نه روی است و بر او نه بر است
که بر این نار به بار است و بر آن گل به بر است
به طراز قد و خرخیزی زلفین دراز
رستخیز همه خوبان طراز و خزر است
ور به جای مه و خورشید بود یار مرا
اندرین معنی هم جای حدیث و نظر است
ماه کی سرو قد و سیم تن و لاله رخ است؟
ماه کی نوش لب و نار بر و جعدوَر است؟
مهر او را دل ما مستقر است این نه عجب
آن شگفت است کجا مستقر او سَقَر است
وان عجبتر که طلسمی است هوا را که همی
بنسوزد اگر او را چو سقر مستقر است
وان طلسمی که هوا زو بدل اندر میسوخت
راستی خسرو شیراوژن پیروزگر است
ملک عادل مسعود خداوند ملوک
که به فضل از ملکان بیشتر و پیشتر است
#عبدالله_روزبه_النکتی
@psis2
و این نوعی شعر است که بطرز بینظیری سروده است و مانند آن در ادبیات فارسی کمتر دیده میشود:
آفتاب زم عنی وصف رخ صال
حاکم لک رامت اجدار روزگار
بیت مزبور از قصیدهای است که تمام آن بدین ترتیب سروده شده است. توضیح اینکه حرف آخر هر کلمه را باید بر سر کلمهی بعد افزود تا معنی آن مشهود گردد.
بیت مزبور اینطور خوانده میشود:
آفتاب بزم معنی یوسف فرخ خصال
حاکم ملک کرامت تا جدار روزگار
#میر_علی_شیر #قانع
@psis2
دل را دو نیمه کرده به دلبر سپردهایم
این ذوالفقار در کف حیدر سپردهایم
#میر_علی_شیر #قانع
@psis2
از بهر آنکه دیده بود کس نمازشان
بعد از فراغ سوی چپ و راست رو کنند
#میر_علی_شیر #قانع
@psis2
یک جلوه ز بیرنگی او رنگ گرفته
لیلی به عرب گشته و در هند دمن شد
از موی دلآویز و لب لعل نگاری
بویی به ختن رفته و رنگی به یمن شد
از لعل شکرریز تو بردند مذاقی
سیبی به صفاهان شد و انبی به دکن شد
افسوس که اندر چمن دهر پس از سال
بر قالب گل جامه بریدند و کفن شد
قانع در کثرت چو زده وحدت ذاتش
در بصره حسن شد به یمن ویسِ قرن شد
#میر_علی_شیر #قانع
@psis2
بیتماشا نیست حیرتخانهی ناز و نیاز
عشق اینجا آه آهی دارد آنجا واه واه
#بیدل_دهلوی
@psis2
