en
Feedback
خیال بی مرز...

خیال بی مرز...

Open in Telegram

‌در سطرهای بی‌مرز خیال، ‌واژه‌ها نفس می‌کشند…

Show more
453
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-630 days
Posts Archive
#آلبر_کامو @border0
#آلبر_کامو @border0

💕 وقتی که زندگی من هیچ چیز نبود هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری دریافتم باید، باید، باید دیوانه‌وار دوست بدارم کسی را که مثل هیچ‌کس نیست #فروغ_فرخزاد @border0

💕 در پچ‌پچِ سایه‌ها، نَفَسِ خیالِ تو بر شانه‌های شب سنگینی می‌کند چشمِ پنجره، خاطره‌ی رفتنت را در بارانی بی‌صدا ، می‌گرید دلم، در گذرِ لحظه‌ها، به چاهِ نامِ تو می‌افتد نه فریادی،التیامی، نه نوری... فقط خستگیِ جان که  رویای رهایی را، از یاد برده است #بهار_ذوالفقاری @border0

💕 خیالت مرز بی‌کران دریا هر قدمت ردی از شکفتن بر سنگفرشِ زمان و حضورت روشنای آتشی‌ست که سایه‌ها را عقب می‌راند تو، بی‌آنکه بدانی، شوقِ نفس کشیدن هستی روایتی که هرگز به انتها نمی‌رسد #بهار_ذوالفقاری @border0

💕 و چون تو مرا دوست داری دنیا بزرگ‌تر آسمان وسیع‌تر دریا آبی‌تر گنجشک‌ها آزادتر و من هزار بار زیباتر شده‌ام #سعاد_الصباح @border0

#استوری @border0

#صبح_بخیر_زندگی @border0

💕 سپیده‌دم زنبق‌ها بیدار می‌شوند غوطه‌ور در شبنم و بوی آویشن و بابونه از آغوشم خواهد گریخت کجای این دره‌ی پرسایه خوابیده بودیم که جز صدای تیهوها و بوی آویشن بر شانه‌هایم چیزی را به یاد نمی‌آورم ؟ همیشه دلهره‌ی گم‌شدنت را داشتم یقین داشتم وقتی بیدار شوم تو رفته‌ای و زمین دیگرگونه می‌چرخد یقین دارم اما که خواب ندیده‌ام که تو در کنارم بوده‌ای که با تو سخن گفته‌ام #منوچهر_آتشی @border0

💠ویدیو دکلمه(1022) رؤیا دلنوشته: #بهار_ذالفقاری خوانش: #محسن_خاتون_ٱبادی با خواب شاخه های زخمی با رد مه در امتداد دشت در سایه‌سار خاطره‌های گنگ بی‌نور، بی‌صدا می‌چرخم آرام در مدار یک آه پشت سرم صدای پرنده‌ای گم پیش رویم بارانی بی‌نام نه باد را قرار، نه خاک را امید تنها، شبی شبیه عبور ماه می‌گذرم از لای پلک بسته‌ی نیلوفران @ghanoon_ensaniyat/⚖️📚 🍂🔺                       🍂🔻          @yekfenjan_deklame/🎼

تماشایت کردم سرگردان میان صدای باران و رفتن شبیه برگی بودی بر آب ، بی قرار می‌خواستم صدایت را بشنوم؛ سطرهای دلت را ورق زدم واژه‌های گره خورده بر گلو با دلتنگی شکستند شاید باران آمده بود ، برای بردن تو برای شستن این بغض... برخیز، به سویم بیا شاید هنوز گرمایی در نگاه مانده باشد #بهار_ذوالفقاری @border0

#رضاصادقی نازشستت #موزیک @border0

💕 چمدانم را برداشتم و آمدم اما اين فقط يك شوخي ست و يا لااقل تو باور نكن! جدايی بريدن درخت از ريشه است و اره كردن زندگي كه مرگ را رقم مي زند اما من زنده ام و اين يعنی من آنجايم كنار تو كنار تو و درخت توت و اسب. #رسول_یونان @border0

گاهی تنها چیزی که مرا به زندگی پیوند می‌دهد فراموشی دنیاست... یک فنجان چای، نسیمی آفتاب زده، و یک موسیقی آرام چیزی شبیه به صدای تو ...! #معصومه_صابر @border0

💕 حال که از ساده‌ترین چیزها متاثر می‌شوی، ‏بسی رنج خواهی برد دوستِ من، ‏این جهان با آدم‌های بسیار حساس، ‏سر سازگاری ندارد ‏‌ ‏#غادةالسمان⁩ @border0

تماشایت کردم سرگردان میان صدای باران و رفتن شبیه برگی بودی بر آب ، بی قرار می‌خواستم صدایت را بشنوم؛ سطرهای دلت را ورق زدم واژه‌های گره خورده بر گلو با دلتنگی شکستند شاید باران آمده بود ، برای بردن تو برای شستن این بغض... برخیز، به سویم بیا شاید هنوز گرمایی در نگاه مانده باشد #بهار_ذوالفقاری @border0

در خواب سبز برگ ها سایه‌ات را دیدم ایستاده در آن‌سوی پرده‌ها که شب را ، تماشا می‌کردی نامت را صدا زدم نسیم به‌جای تو شاخه‌ی ن
در خواب سبز برگ ها سایه‌ات را دیدم ایستاده در آن‌سوی پرده‌ها که شب را ، تماشا می‌کردی نامت را صدا زدم نسیم به‌جای تو شاخه‌ی نعنای وحشی را لرزاند و دانستم: تو همیشه در آن‌سوی بیداری ایستاده‌ای #بهار_ذوالفقاری @border0

💕 آدم ها می گذرند آدم ها از چشم هایم می گذرند و سایه ی یکایکشان بر اعماق قلبم می افتد مگر می شود از این همه آدم یکی تو نباشی لابد من نمی شناسمت وگرنه بعضی از این چشم ها این گونه که می درخشند می توانند چشم های تو باشند... #رسول_یونان @border0

#مهدی_فیض @border0

💠ویدیو دکلمه(1029) شعر #خواجوی_کرمانی خوانش #محسن_خاتون_آبادی پرواز کن ای مرغ و به گلزار فرود آی ور اهل دلی بر در دلدار فرود آی ور می طلبی خون دل خسته فرهاد چون کبک هواگیر و به کُهسار فرود آی ای باد صبا بهر دل خسته یاران یاری کن و در بندگی یار فرود آی @ghanoon_ensaniyat/⚖️ 🔺                       🔻          @yekfenjan_deklame/🎼

Repost from کافه خیال
انگار روی لب هایش شاه توت کاشته بودند آن وقت که مهربان می شد به رنگ قرمزی انارهای پاییز در می آمد بیقراری که به جانش می افتاد رنگ پریدگی روی گونه هایش نقش می بست  اسم تو که به گوشش می‌خورد خلع سلاح می‌شد همه چیز را رها می‌کرد حتی خودش را آماج شکلیک حرفهای ناموزون روزگار قرار می‌داد پای دوست داشتنت که به‌ میان می آمد قلبش ملتهب می‌شد نیض احساسش از نو ضربان می گرفت می‌بینی عشق که پا بگیرد این‌گونه به زندگی رنگ می بخشد #آذر_فراهانی @Azar_farahanii