en
Feedback
دهکده احساس

دهکده احساس

Open in Telegram

شعر چه کردی که....... بهم ریختم ارتباط با ادمین. @Safa6090

Show more
572
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+530 days
Posts Archive
از معرکه ی عشق گریزان شدنی نیست پیداست که این حادثه جبران شدنی نیست کفری که به دل پا زده از چشم خمارین صد غصه همین جاست، مسلمان شدنی نیست خاکسترِ ته مانده شدن هیچ غمی نیست خود کرده و خود باخته درمان شدنی نیست از پنجه ی کابوسِ شبانگاه، دلم ریش   خود باوری از فاجعه آسان شدنی نیست گر بانی صد غمزه و جادوگرِ قلب ست بی او شب پر وسوسه پایان شدنی نیست آتشکده و مسلخ او قصه ی نمرود بامن دگر این شعله گلستان شدنی نیست نیت به سرم زد که شب آرام بگیرم  افسوس از این دلهره ها آن شدنی نیست #فیروز_احمد_سعیدی @dehkadeehsass

دردسر یعنی لبان غنچه ی عنابی اش می کشد هر شاعری را گونه ی سرخابی اش یکنفر دارد برایم تشنگی می آورد یکنفر با مردمک های قشنگ آبی اش شعر معروف مشیری کوچه ،حتما خوانده ای اقتباسی بوده لابد از رخ مهتابی اش عصر جمعه بدترین ساعات عمر عاشق است با همین دلتنگی و دلشوره و بی تابی اش عشق او دارد مریضم می کند باور کنید بالاخص شب،با تحمل کردن بی خوابی اش گفته می آید ولیکن مطمئنم می رود دلخوشم حتی به قول و وعده ی قلابی اش یکنفر مأمور قرمز کردن چشم من است یکنفر با مردمک های قشنگ آبی اش #علی_قهرمانی @dehkadeehsass

خسته‌ایم و مقصدی در انتهای جاده نیست همسفر با عشق بودن آن قدرها ساده نیست چند شهر عشق را گشتم ولی عطار گفت: جان آدمها برای عاشقی آماده نیست!! دور ماندم از می و از عشق تنهاتر شدم هم نشینی بهتر از معشوق و جام باده نیست گفتم ای زاهد برو از خویشتن بیگانه شو زهد دائم سجده کردن بر سر سجاده نیست عشق را باور مکن ای دوست از هر رهگذر هر هوس بازی که لاف عشق زد دل داده نیست مرد میخواهد در این میدان که از خود بگذرد آنکه دست از جان نشوید بی گمان آزاده نیست #سعید_فارس @dehkadeehsass

خسته ام از در قفس بودن ولی پر داشتن آسمانی این چنین دلتنگ بر سر داشتن سالها در گوشه ای تنها رهایم کرده اند خانه ای متروک و سردم خسته از در داشتن قصه ی یوسف برای من فقط یک درس داشت گاه باید بر حذر بود از برادر داشتن حال احمد شاه قاجارم برایم مدتی ست هیچ معنایی ندارد کاخ و کشور داشتن سرنوشت اینگونه می خواهد مرا ، پس چاره چیست؟ حسرت پرواز را تا روز آخر داشتن ... #علی_اکبر_آغاسیان @dehkadeehsass

دوباره پاییز شد ؛ هــوا هــوای تُ نیست مرا ببخش اگر این غزل برای تُ نیست بـــه شوق شــال و کلاه تُ باران آمد و سال‌هاست از این کوچه رد پای تُ نیست نسیم با هوس رخت‌های روی طناب به رقص آمده و دامن رهای تُ نیست کنــــار این همه مهمــــان چقـــــدر تنهایـــم!؟ میان این همه ناخوانده،کفش‌های تُ نیست بــــه دل نگیر اگـــر این روزهـــا کمی دو دلــــم دلی کلافه که یادِ تُ هست و جای تُ نیست به شیشه می‌خورد انگشت‌های باران...آه... شبیه در زدن تُ ... ولـــــی صدای تُ نیست تُ نیستی دلِ این چتــــر ، وا نخــــواهد شد غمی‌ست باران...وقتی هوا هوای تُ نیست...! #اصغر_معاذی @dehkadeehsass

تا کنون یادی هم از ما کرده‌ای شیرین تلخ؟ دفتر  شعر  مرا  وا  کرده‌ای  شیرین تلخ؟ در میان این همه عشّاق سینه چاک خود ساده تر از من تو پیدا کرده‌ای شیرین تلخ؟ شور  بختی های  ما را دیده‌ای در روزگار کاممان را کی چو حلوا کرده‌ای شیرین تلخ؟ با دو ابروی کمان و تیر مژگانت ، نگار کار صد لشگر تو تنها کرده‌ای شیرین تلخ کس  مقیم  قلب  من  هرگز  نگردد  تا  ابد اینچنین که در دلم جا کرده‌ای شیرین تلخ از ترش رویان گریزانم ولی با این وجود خوب جایی خیمه برپا کرده‌ای شیرین تلخ نیست واسع مرد میدان نبرد عقل و عشق کشته‌ای ما را و حاشا کرده‌ای شیرین تلخ #سید_علی_کهنگی @dehkadeehsass

قدیّسه‌ی عاشق‌کش لولی‌وش مغرور! لبهای تو مشروب‌ترین خوشه‌ی انگور چشمان تو قاجارترین قهوه‌ی دنیا آغوش تو سانسورترین صحنه‌ی منشور در سینه، سهند و سبلان تو مرا کشت در زیر لباس تو بهشتی شده مستور آواز بنانی، هوس رقص سماعی هر تار پریش تو دهد نغمه‌ی سنتور واللّه شب موی تو معراج‌ترین است سجّاده‌ام از یاد نگاهت شده مسحور واللّه که تو نغزترین شعر جهانی ای شعرترین دختر موفرفریِ بور سهراب‌ترین سوژه‌ی این قصّه منم که دستم شده از رستم دستان تو مقصور مژگان تو منقوش‌ترین نقش جهان است معماری ِ اندام تو یک صنعت مشهور جز نام تو تکبیرة‌الاحرام، حرام است پرونده‌ی کفرم شده با عشق تو ممهور شیرین من ای تلخ‌ترین حسرت فرهاد! هر کوه که کندم، شده از دوری تو گور طوری بغلم کن که جهنًم شود این شهر رویای پر از خاطره، می‌بوسمت از دور #مرتضی_شاکری @dehkadeehsass

من اهلِ سماع ام دف و سازی که تو باشی درویش همان قبلهِ نمازی که تو باشی تا حاجتِ خود را ز شما باز نگیرم بسته است دخیلم به نیازی که تو باشی پیغام رساندی _گپ و گفتی _ ، چه بگویم ؟ با ماهِ چنین حوصله بازی که تو باشی ما را ز ازل خطِ موازی نکشیدند حق است رسیدن به مجازی که تو باشی واللهِ روا نیست که من چشم بپوشم از منظره ی چشم نوازی که تو باشی گر پای مرا شورِ جوانی به سر آری پرچم بزنم کوهِ فرازی که تو باشی آغاز کند ساغرِ لب های تو باید تا پای کشم سروِ درازی که تو باشی . #علیرضا_کاشف @dehkadeehsass

من   گدایى  با   کلاسم  با  "قلم"  در    می زنم شاعرم،  هر شب  به  دیوان  دلم   سر  می زنم با  غزل، گاهی  ترانه ،  گاه   گاهی   هم   سپید از  خودم  نقشی  به  روی   بوم  دفتر   می زنم می کِشم  خود  را شبیه عاشقی مجنون صفت ناله ها   سر   می دهم  بر سینه خنجر می زنم گاه   در   طنز    سیاهی     می نویسم    درد   را گاه  در  شعر   سپیدی   نقش    بهتر    می زنم با  دو بیتی   وصف   ابروی   نگاری    در   خیال از    خیالاتم   به    بام    شعرها    پر     می زنم گرچه بی‌چیزم به ظاهر قلب شعرم از طلاست در غزل  شاهم  به  روی   شعرها   زَر   می زنم "شاعرم این َست  فرقم  با "فقیر"   و با "یتیم" من  گدایى  با کلاسم  با "قلم"   در می زنم #فاضل_نظری @dehkadeehsass

این شب تاریک، این چشم سیاهش را نگاه! در شب دل بردن از مردم، نگاهش را نگاه! گیسوانش جنگجویان شب و مژگان او نیزه‌دارانند، غوغای سپاهش را نگاه! نیمه‌شب دل می‌ربود از من که چشمش بسته شد پلک خسته، این رفیق نیمه‌راهش را نگاه! آسمان دریای خون شد، ابر زیر گریه زد حالِ دورافتادگان از روی ماهش را نگاه! با رقیبان گفت : "آه ، از دوریش ناراحتم" چشمک رندانۀ او بعدِ آهش را نگاه! #سجاد_سامانی @dehkadeehsass

پشت دیوار همین کوچه به دارم بزنید من که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنید باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد بنویسید که: "بد بودم" و جارم بزنید من از آیین شما سیر شدم ... سیر شدم پنجه در هر چه کـه من واهمه دارم بزنید دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟! خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید آی! آنها! که به بی برگی من می خندیدید! مرد باشید و ... بیایید ... و ... کنارم بزنید #نجمه_زارع @dehkadeehsass

از گریه نگو، بغض من افشا شدنی نیست بغضی که به تسلیم رسد، وا شدنی نیست من چند غزل پیر شوم تا که بفهمی تصویر تو در قاب زمان، جا شدنی نیست؟ همخانگی و عشق قشنگ است ولی حیف چیزی‌ست که با منطق دنیا، شدنی نیست درباره‌ی عشق تو همین قدر بگویم روحی‌ست که از کالبدم پا شدنی نیست پرسیدمت از آب، جواب آمد از آتش: درد تو و پروانه مداوا شدنی نیست #احسان_افشاری @dehkadeehsass

هر زمان می دیدمش نبضِ زمان می ایستاد آنچنانی که  زبانم  در دهان می ایستاد هر مُژِه  مانند  تیری بود  ابرویش کمان پلک برمیداشت تیری در کمان می ایستاد عشق او از دل به عمق استخوانم رفته بود باز هم ای کاش توی استخوان می ایستاد کاش می مردم ولی هرگز نمی دیدم که او پیش  چشمِ من  کنارِ  دیگران می ایستاد حرف از رفتن که میزد او ، نه تنها قلب من قلب هر گنجشک توی آسمان می ایستاد وقت رفتن حال من را باد میدانست، چون کشتی اش می رفت امّا بادبان می ایستاد او خودش هم حال من را خوب می دانست، کاش... کاش با آن حال می گفتم بمان، می ایستاد... #کاوه_احمدزاده @dehkadeehsass

دلنشین ، ای غم دلواپسی‌ات بر کمرم من از آنی که تو پنداشته‌ایی خسته ترم عمر من کمتر از آنست که باور بکنم که تو یک روز بخواهـی بروی از نظرم راه برگشت کجا ؟ لمس کن این فاجعه را بی تو هر لحظه ، پلی میشکند پشت سرم باز هم کشته و بازنده ی این جنگ منم که تو با لشکر چشمانت و من یک نفرم دل به دریای جنون می دهی و می گذری دل به دریای جنون می دهم و می گذرم آه دیوانه ، تو آنـسوی جهان هم بروی من به چشمان تو از پلک تو نزدیک ترم  #محسن_نظری @dehkadeehsass

بر مدارِ مردمک هایت جهان زیباتر است با دو پلکِ مخملینت کهکشان زیباتر است با چنین نقش و نگاری از کمال الملکِ عشق رویِ زیبایِ تو از گُل، بی گمان زیباتر است چشمِ تو زاینده رود و ابروات سی و سه پل با چنین نقشِ جهانی اصفهان زیباتر است تارِ مویِ مشکیِ افتاده بر پیشانی ات از شبِ سنتوریِ مشکاتیان زیباتر است رقص یعنی اوجِ زیبایی ولی بر شانه ات رقصِ مویِ "بویِ جویِ مولیان" زیباتر است صفحه صفحه خوانده اند از دلبری هایت به سوز گرچه نازت ای الاهه با بنان زیباتر است باغِ مرواریدی و گلبرگِ نازت از حریر آبیِ پیراهنت از آسمان زیباتر است بیخیالِ ابرِ تیره، روسری را پس بزن ماهِ من در پیچ و تابِ گیسوان زیباتر است مریمِ انجیر و انجیلی و با آهنگِ تو زنگِ ناقوسِ کلیسا از اذان زیباتر است در خیالم با منی و خش خشِ گامت غزل با تو بینِ فصلها فصلِ خزان زیباتر است عشق یعنی بیخیالِ غصه ها پیکی بریز گاه مستی با همین یک استکان زیباتر است گفتمت با "شور و مستی"... ، پاسخم دادی که نه! با تغزل هایِ شهرادم جهان زیباتر است #شهراد_میدری @dehkadeehsass

دیدمش دیوانگی از چشم هایش پا گرفت پلک زد، جنگ میان عقل و دل بالا گرفت عشق را در چشم های او نفس می شد کشید آه اما زودتر در سینه من جا گرفت گفتم از پیکار ها گاهی غنیمت می برند قبل رفتن لحظه ای لبخند زد، دل را گرفت عشق و پایان و غمش را بهتر از من می شناخت انتقام دیگران را از من رسوا گرفت زندگی هر چیز که دلخوش به آن بودیم را یا به چشم ما نشان هرگز ندادش یا گرفت بعد از عمری یک نفر آمد که می فهمیدمش آن هم از دست خدا در رفته بود، اما گرفت قسمت درمانده ای از جان ما را عشق برد قسمت جا مانده اش را نیز صبر از ما گرفت #علی_صفری @dehkadeehsass

گره از دست گشودی و رهایم کردی اینچنین مثلِ زمین  سر به هوایم کردی نو نهالِِ دلِ ما تازه شکوفا شده بود که زدی تیشه و از ریشه جدایم کردی بار ها من غمِ دل گفتم و تو نشنیدی بی سبب خنده به هرچون و چرایم کردی به گمانم که تو از عشق و جنون بی خبری چون دراین قافله زنجیر به پایم کردی دیگراز دوریِ  تو سخت به تنگ آمده ام بهتر آنست نگویم  ! که چه هایم کردی #یحیی_ماندگار @dehkadeehsass

گفتم ندهم دل ، رخ زیبای تو نگذاشت گفتم نکنم ناله ، جفاهای تو نگذاشت گفتم نکشم حسرت آن پیکر زیبا خود جاذبه ی پیکر زیبای تو نگذاشت گفتم به هوای تو چو پروانه نسوزم ای شمع ، رخ انجمن آرای تو نگذاشت اینسان که به ناگاه نگاهت خجلم کرد چشمی به من از بهر تماشای تو نگذاشت یک عمر بلا روزی من بود ، که یک روز بی درد و بلایم قد و بالای تو نگذاشت ایزد که ترا داد رخی همچو رخ ماه گوئی اثری مهر به سیمای تو نگذاشت یا اهل دل ای شوخ ندیدم که ترا دید وز سر نگذشت آخر و در پای تو نگذاشت کن مرحمتی ز آن لب جانبخش ، که حسرت جان در تن این عاشق شیدای تو نگذاشت حالت ، پی دل رفتی و دیدی که در آخر جز ننگ ز بهرت دل رسوای تو نگذاشت #ابوالقاسم_حالت @dehkadeehsass

🍁🍂🌾🍁🍂 آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد کاسه‌ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت از غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد مهر با بی‌مهری و نامهربانی می‌رسد مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد بی تو یک پاییز ابرم، نم نمِ باران کجاست بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شد کاش می‌شد رفت و گم شد در دل پاییز سرد بوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شد آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد.... #فرهاد_شریفی @dehkadeehsass

قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم تا در اين قصه ي پر حادثه حاضر باشم حکم پيشاني ام اين بود که تو گم شوي و من به دنبال تو يک عمر مسافر باشم تو پري باشي و تا آنسوي دريا بروي من به سوداي تو يک مرغ مهاجر باشم قسمت اين بود ، چرا از تو شکايت بکنم ؟! يا در اين قصه به دنبال مقصر باشم ؟ شايد اينگونه خدا خواست مرا زجر دهد تا برازنده ي اسم خوش شاعر باشم شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من در پس پرده ي ايمان به تو کافر باشم دردم اين است که بايد پس از اين قسمتها سالها منتظر قسمت آخر باشم !! #غلانرضا_طریقی @dehkadeehsass