کافه م Mcaffe
Open in Telegram
501
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-530 days
Posts Archive
Repost from سهند ایرانمهر
✔️مرثیهای برای فرهنگ
✍🏻سهند ایرانمهر
روزی روزگاری، تلویزیون ــ همین رسانهای که امروز اغلب از آن با بیحوصلگی یا بیاعتنایی یاد میشود ــ ویترین طبیعی فرهنگ بود. شجریان میآمد، بیمقدمه و بیبرچسب. «ربنا» پخش میشد نه بهعنوان بیانیه، نه نشانه اعتراض؛ بلکه به عنوان بخشی از ریتم روزمره زندگی. مثل اذان، مثل غروب، مثل روزه. نام شجریان آنقدر در زیست جمعی حل شده بود که بسیاری حتی نمیپرسیدند یا نمیدانستند خواننده «ربنا» کیست؟ حضورش بدیهی بود، و بدیهیبودن دقیقاً نشانه سلامت یک فرهنگ است.
فیلمهای بیضایی و کیارستمی و مهرجویی از تلویزیون پخش میشد. نه در ساعتهای مرده، نه با توضیحهای تدافعی. همان مجریهایی که برنامههای مناسبتی سیما را اجرا میکردند، در جشنها و جشنوارهها کنار این فیلمسازان میایستادند. آثارشان ساخته میشد، دیده میشد، نقد میشد؛ نه قدیس بودند و نه مطرود. هنر هنوز «مسئله امنیتی» نشده بود و هنرمند هنوز مجبور نبود مدام توضیح بدهد که چرا هنرمند است یا ثابت کند حکومتی نیست یا مردمی است.
بعد، آرامآرام، چیزی تغییر کرد؛ با انباشتی از سوءظن، تنگنظری و سیاستزدگی مزمن. نه فقط ربنای شجریان که خودش و صدایش ــ همان که سالها عادی بود ــ ناگهان «موضوع» شد. از دل عادت بیرون کشیده شد، نامگذاری شد، تفسیر و بعد حذف شد. حذف، اما پایان ماجرا نبود؛ آغاز یک دگردیسی بود. ربنا تبدیل شد به نشانگان یک تفکر، علامت یک شکاف، و بعد مطالبه. چیزی که پیشتر بینیاز از دفاع بود، حالا باید مطالبه میشد.
اینجاست که فاجعه رخ داد چون وقتی امر بدیهی سیاسی میشود، هم شأنش تغییر میکند و هم سرنوشتش. مطالبهگری حول ربنا، در دعواهای گروهی، آنقدر فرسوده شد که حتی اسباب تمسخر شد؛ خنده به ریش مطالبهگران، نه از سر قدرت، بلکه از سر ابتذال منازعهای که هنر را گروگان گرفته بود.
همین مسیر را آثار بیضایی طی کردند. سینمایی که خوراک اندیشه بود و تمرین دیدن، بدل شد به «میراث مگو». چیزی که باید دیده میشد تا چشم عادت کند، رفت به حاشیهای شبیه زیرزمین. کیارستمی نیز چنین شد؛ با حذف نیمه رسمی. سیاست، دچار سوءهاضمه شد و هرچه از جنس آفرینش بود را بالا آورد؛ نه توان هضم داشت و نه جرأت حذف صریح. نتیجه این شد که هر سلسله و هر نامداری در هنر، شد میوه ممنوعه
مسئله فقط این نیست که چرا شجریان حذف شد، یا چرا بیضایی نادیده گرفته شد. این پرسش، سطحی است. پرسش عمیقتر این است که چه شد که فرهنگ از وضعیت «زیست» به وضعیت «نشانه» سقوط کرد؟ چه شد که هنر دیگر مجال عادیبودن نداشت و فقط در هیئت نماد، دعوا، یا نوستالژی اجازه بقا یافت؟
وقتی ساختار قدرت و جامعهای نتواند بزرگانش را در زمان حال تحمل کند، آنها را یا به اسطورههای بیخطر گذشته یا به پروندههای دردسرساز تبدیل میکند، پروندههای پایان باز. هر دو، شکلهایی از حذفاند. صحنه خالی میماند؛ نه فقط از شجریان و بیضایی و کیارستمی، بلکه از امکان تداوم.
اکنون باید پرسید که در این صحنه خالی از سخن و پر از صدا، با این حافظه مثلهشده و این ترس مزمن از عادیبودن فرهنگ، راه به کجا داریم؟
آیا نسل بعدی قرار است هنر را فقط در قالب «یادبود» بشناسد، یا هنوز امکان بازگشت به نقطهای هست که شجریان فقط شجریان باشد، فیلم فقط فیلم، و هنر دوباره بخشی از زندگی؛ نه میدان جنگ معنا؟ افسوس که حتی زمانه خوشبینی به پایان رسیده ورنه «شاید»ی بیرمق برای پاسخ در آستین بود!
@sahandiranmehr
Repost from پیاده راه | مهردادحجتی
••
امروز بهرام بیضایی ۸۷ ساله شد ... آنچه که بیضایی را از همه ی هنرمندان و روشنفکران همعصرش متمایز می کند، پرهیز او از انقلابیگری است . دور ماندن از هیجانات انقلابی و پای فشردن بر خردگرایی . او در همه این سال ها ترجیح داد بیشتر مطالعه و پژوهش کند ، کتاب بنویسد و در هر فرصتی که میان آن همه تنگنا فراهم می شد فیلم بسازد . این ویژگی او را، هم در سال های پیش از انقلاب و هم پس از انقلاب از همه هنرمندان و روشنفکران متمایز کرد.
او یک سال پیش از انقلاب در سومین شب از ده شب تاریخی گوته - در ۲۰ مهر ۱۳۵۶ - گفته بود:
«درست این نیست که ما بخواهیم که نویسنده آنچه را که ما میخوایم بگه، درست اونه که بگذاریم نویسنده آن طور که فکر میکنه بگه. و ما هم خودمون شخصاً فضایی به وجود میآریم که توش بتونیم آن چه رو که فکر میکنیم بگیم....»
بیضایی اگر نگویم نمونه ای بی همتا در میان هنرمندان و روشنفکران ، لااقل نمونه ای کم نظیر است ... کسی که پس از هجرتش ، حفره ای عظیم از خود باقی گذاشت؛ حفره ای به اندازه جفای مسؤولان ...
••
کلیپ : بیضایی در ۳۲ سالگی - چهارمین جشن هنر شیراز - ۱۳۴۹ - نشست تئاتر نوین ایران
••
#بهرام_بیضایی ،
Repost from سهند ایرانمهر
✔️در سوگ بهرام
✍🏻سهند ایرانمهر
درگذشت #بهرام_بیضایی ، آنهم در روز تولدش، فقط پایان زندگی یک فرد نیست؛ اتفاقی معنادار است که گویی پایان یک دوره فکری در فرهنگ ما را یادآوری میکند.گویی حلقهای از یک سنت فکری در فرهنگ ایران، بسته شد. سنتی که در آن هنر شیوهای برای اندیشیدن بود؛ و سینما و تئاتر فقط صحنه نمایش نبود که میدان داوری تاریخ بود.
بیضایی را غالباً «کارگردان» مینامند، اما این نامگذاری، اگرچه درست، بهشدت نارساست. از نظر من، او پیش و بیش از آنکه کارگردان باشد، ادیب بود؛ و پیش از آن، جامعهشناسی تاریخخوان که به سازوکار قدرت، خشونت، حذف و روایت حساس بود. سینما و تئاتر برای او رسانه بودند، نه هویت. هویت او اما در نسبتش با زبان و تاریخ شکل میگرفت.
شاخصه اصلی آثار بیضایی نه تکنیک سینمایی است و نه صرف رجوع به اسطوره؛ بلکه نحوه صورتبندی معنا از طریق زبان است. دیالوگهای او بیش از آنکه حامل اطلاعات باشند، حامل تاریخاند. واژههای گزیده او تصادفی نبودند و جایی از ادبیات که نقطه کانونی توجه او بود، پیش از او چنین رصد نشده بود، این همانجاست که تفاوت «دانستن ادبیات» با «ادیب بودن» آشکار میشود. بیضایی ادبیات را نمیشناخت؛ در آن سکونت داشت.
نثر او نثری سختجان است. نه لغزنده است، نه رها، نه سهلالوصول و نه متظاهرانه. جملهها وزن دارند، مکث دارند، ایستادگی دارند. این استحکام زبانی، نتیجه ذوق شاعرانه صرف نیست؛ محصول انضباط فکری است. بیضایی به کلمه اعتماد نمیکرد مگر آنکه آزموده شده باشد. به همین دلیل زبان در آثارش نه ابزار تزئین، که میدان کشمکش معناست.
از این منظر، او بیش از آنکه فیلم بسازد، متن تولید میکرد؛ متنی که مستقل از تصویر، قابلیت خواندهشدن دارد. ذهن را تکان میدهد و خودش تصویر است. این خصیصه در تاریخ سینمای ایران نادر است. بسیاری تصویر میسازند و بعد بهدنبال معنا میگردند؛ بیضایی معنا را میساخت و تصویر را در خدمت آن میگرفت. به همین دلیل است که آثارش کهنه نمیشوند؛ زیرا به زمانهای خاص پاسخ نمیدهند، بلکه به مسئلهای تکرارشونده در تاریخ ایران نظیر مسئله روایت، قدرت و حقیقت میپردازند.
نگاه او به تاریخ، نگاه ستایشگرانه یا نوستالژیک نبود. تاریخ در جهان بیضایی میدان افتخار نیست میدان اتهام است. او تاریخ را میکاود تا نشان دهد چگونه قربانیان خاموش میشوند و چگونه روایت رسمی جای حقیقت را میگیرد. در «مرگ یزدگرد»، در «چریکه تارا»، و حتی سایهبازی «جانا و بلادور»، تاریخ نه پشت سر ما، که در کنج فراموش شده درون ما به عنوان یک ایرانی است.
همین نگاه است که او را به جامعهشناسی تاریخ نزدیک میکند، بیآنکه به زبان آکادمیک پناه ببرد. بیضایی نظریه نمینوشت، او با صحنه و دیالوگ نظریه میساخت. بیضایی متواضعانه میگذاشت تا مدعیان خوانش غلط خود را از تاریخ و ادبیات بخوانند آنگاه در زمانش به دقت نشان میداد که از فردوسی تا زن و از قدرت تا ادبیات چگونه به نام نظریه به مسلخ ایدئولوژی و خوانشی وارونه رفتند.
اندوهِ فقدان بیضایی، از دستدادن یک فیلمساز نیست؛ از دستدادن الگویی از اندیشیدن سختگیرانه در فرهنگ ایرانی است. الگویی که زبان را جدی میگرفت، تاریخ را ساده نمیکرد و مخاطب را تحقیر نمینمود و از همه مهمتر در این راه نه وقعی به قدرت میگذاشت و نه مجیز مردم را میگفت او به جوهره هرچیز کار داشت نه مزاج و مذاق زمانه و خلق آن. او از ما تماشاگر نمیخواست؛ شریک فکری میخواست و شاید به همین دلیل است که با رفتن او، حس میکنیم چیزی بیش از یک فرد از دست رفته است. آنچه رفت بیضایی نبود، امکان پیوند میان ادبیات، تاریخ و هنر با سلیقه و آرایه بینظیر بیضایی بود، پیوندی که او یکی از آخرین حاملان جدی آن بود.
@sahandiranmehr
