en
Feedback
احمد عزتی پرور

احمد عزتی پرور

Open in Telegram

سلام. کانالی که در برابر نگاه دوستداران ادب فارسی قرار دارد، جز ادبیات، به فلسفه و فرهنگ و هنر نیز گوشه‌چشمی دارد. انسان معاصر در فضای تهی اخلاق و عشق و فرهنگ، سر درگُم مانده است. امید که بتوانیم به یاری خود برخیزیم. https://telegram.me/ezzatiparvar

Show more
973
Subscribers
-124 hours
-37 days
+630 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+8
in 0 channels
August '26
+50
in 3 channels
Get PRO
July '26
+41
in 0 channels
Get PRO
June '26
+50
in 1 channels
Get PRO
May '26
+10
in 0 channels
Get PRO
April '26
+2
in 0 channels
Get PRO
March '26
+2
in 0 channels
Get PRO
February '26
+23
in 3 channels
Get PRO
January '26
+18
in 0 channels
Get PRO
December '25
+38
in 1 channels
Get PRO
November '25
+22
in 1 channels
Get PRO
October '25
+24
in 1 channels
Get PRO
September '25
+29
in 5 channels
Get PRO
August '25
+43
in 6 channels
Get PRO
July '25
+33
in 4 channels
Get PRO
June '25
+12
in 1 channels
Get PRO
May '25
+37
in 2 channels
Get PRO
April '25
+28
in 3 channels
Get PRO
March '25
+35
in 2 channels
Get PRO
February '25
+31
in 2 channels
Get PRO
January '25
+57
in 3 channels
Get PRO
December '24
+28
in 0 channels
Get PRO
November '24
+38
in 1 channels
Get PRO
October '24
+39
in 0 channels
Get PRO
September '24
+20
in 0 channels
Get PRO
August '24
+48
in 5 channels
Get PRO
July '24
+58
in 3 channels
Get PRO
June '24
+52
in 1 channels
Get PRO
May '24
+26
in 0 channels
Get PRO
April '24
+18
in 0 channels
Get PRO
March '24
+26
in 2 channels
Get PRO
February '24
+28
in 2 channels
Get PRO
January '24
+37
in 2 channels
Get PRO
December '23
+44
in 2 channels
Get PRO
November '23
+37
in 1 channels
Get PRO
October '23
+34
in 3 channels
Get PRO
September '23
+16
in 0 channels
Get PRO
August '23
+30
in 0 channels
Get PRO
July '23
+33
in 0 channels
Get PRO
June '23
+27
in 0 channels
Get PRO
May '23
+46
in 0 channels
Get PRO
April '23
+37
in 0 channels
Get PRO
March '23
+23
in 0 channels
Get PRO
February '23
+19
in 0 channels
Get PRO
January '23
+46
in 0 channels
Get PRO
December '22
+29
in 0 channels
Get PRO
November '22
+15
in 0 channels
Get PRO
October '22
+8
in 0 channels
Get PRO
September '22
+7
in 0 channels
Get PRO
August '22
+35
in 0 channels
Get PRO
July '22
+23
in 0 channels
Get PRO
June '22
+34
in 0 channels
Get PRO
May '22
+10
in 0 channels
Get PRO
April '22
+11
in 0 channels
Get PRO
March '22
+22
in 0 channels
Get PRO
February '22
+16
in 0 channels
Get PRO
January '22
+21
in 0 channels
Get PRO
December '21
+34
in 0 channels
Get PRO
November '21
+14
in 0 channels
Get PRO
October '21
+25
in 0 channels
Get PRO
September '21
+9
in 0 channels
Get PRO
August '21
+20
in 0 channels
Get PRO
July '21
+14
in 0 channels
Get PRO
June '21
+10
in 0 channels
Get PRO
May '21
+15
in 0 channels
Get PRO
April '21
+18
in 0 channels
Get PRO
March '21
+15
in 0 channels
Get PRO
February '21
+21
in 0 channels
Get PRO
January '21
+24
in 0 channels
Get PRO
December '20
+567
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
08 September+1
07 September0
06 September+1
05 September+1
04 September+1
03 September+1
02 September+1
01 September+2
Channel Posts
#حافظانه شرح غزل شماره146دیوان حافظ: این‌غزل در ستایشِ مستی و عشق و نکوهشِ دین‌مدارانِ ریا پیشه است. در همان‌بیت نخست، با آوردن دو واژه‌ی «ساقی» در آغاز مصراع نخست، و«عارف» در آغاز مصراع دوم، این دو را در برابرِ هم می‌نهد. در بیشتر غزل‌های حافظ، این صف‌بندی حضور دارد و تضاد و تقابلِ دوگونه نگرش به هستی و انسان، مدام مطرح می‌شود و شاعر، هربار به یک‌جنبه از رویاروییِ دوگانگی‌های عشق و زُهد و پیامدهای هریک برای انسان می‌پردازد. از تقابل و تضاد معنایی«ساقی» و«عارف» می‌توان پی بُرد که ساقی خود حافظ است. زیرا«عارف» و «زاهد» و «صوفی» و«شیخ» و«مُحتَسِب» را می‌شناسیم. پس، بی‌تردید چهره‌ی مخالفِ او«ساقی» نیز باید برای ما شناخته شده باشد. «ساقی» از واژه‌های زیبا و گوشنواز و دلخواهِ حافظ است. گاهی همان محبوب و معشوق است و گاهی کسی که در میکده خدمت می‌کند و چه بسا پسرکی زیباروی و نوجوان باشد. اما به گمانِ من، در بیشتر غزل‌ها«ساقی» خود حافظ است و شرابش نیز شعر اوست که در جامِ فهم و برداشتِ مخاطب می‌ریزد. ساقی اَر باده، از این دست، به جام اَندازَد، عارفان را همه، در شُربِ مُدام اندازد. اگر ساقی شراب را این‌گونه با دلبری و زیرکی به جام ریزد، همه‌ی عارفان، به نوشیدن مدامِ شراب روی خواهند آورد. «مُدام» ایهام دارد: 1-شراب2-همواره و پیوسته وَر چنین زیرِ خَمِ زُلف نهد دانه‌ی خال، ای بَسا مرغِ خِرَد را که به دام اندازد! اگر ساقی چنین خال زیبایی زیرِ پیچشِ مویش در کنار بُناگوش بگذارد، هر خِردی را به دام خواهد انداخت و گرفتارِ عشق به خویش خواهد ساخت. دام و دانه با هم تضاد دارند. خال و زلف، با هم تناسب دارند. ای خوشا حالتِ آن مَست! که در پای حریف، سَر و دَسْتار، نَدانَد که کدام اندازد؟ خوش به حالِ مستِ عاشقی که از خوشحالیِ بودن در کنارِ حریف(هم حرف و محبوب) نمی‌داند سرش را فدا کند یا سَربَندش را. «حریف» می‌تواند همان عارف و صوفی و عشق‌ستیزی باشد که عاشقِ مست نمی‌داند با او چه کند. یا دستارش را(نشان هم‌لباسی با صوفی) به پای عارف بیندازد یا سرش را از باورهای خرافی صوفیانه تُهی کند. روز در کَسبِ هنر کوش! که می خوردنِ روز، دلِ چون آینه، در زَنگِ ظِلام اندازد. این‌بیت، طنازی و طنزی زیرکانه دارد. گویا به همان‌عارف می‌گوید: روزها دنبال کار و کسبِ فضیلت و دانش برو! شراب نوشی‌های روزانه، دل روشن و صاف را سیاه می‌کند. «زنگِ ظلام» یعنی تاریکی و تیرگی؛ یعنی ای زاهد! تو دلت تیره و سیاه است. بی‌هنر و بی‌فضیلت و بی‌دانش هم هستی. به جای عیب‌جویی از عاشقان و مستان، تو هم کمی اندازه نگهدار و فقط شب‌ها باده بنوش. روز و شب، در خلوتِ خود چنین می‌کنی و مردم را نیز می‌فریبی. زنگ، با آینه تناسب دارد: از یک‌جهت به معنای تیرگی و کُدورت آهن و آئینه است؛ یعنی همان زنگار و زنگ زدن. از سوی دیگر، به معنای صفا و روشنی و پرتوِ ماه و آفتاب است. دقیقی گفته بود: لبِ یاقوت رنگ و ناله‌ی چنگ، میِ چون زنگ و کیشِ زَردهُشتی. فرّخی سیستانی، شاعر قرن پنجم هجری، گفته بود: روز و شب، در بَرِ تو، دلبرِ بالنده چو سَرو؛ سال و مَه، در کفِ تو، باده‌ی تابنده چو زَنگ. و موارد بسیار دیگر که دهخدا در فرهنگ خود ضمن معنای«زنگ» آورده است. منظور این است که حافظ، با آوردنِ واژه‌ی «زنگ» ایهام تضادی به کار بُرده تا تیرگی‌اش را به مخالفِ خود نسبت دهد و روشنی و صفایش را به اندیشه‌ی خویش. آن‌زمان، وقتِ میِ صبحْ فروغ است، که شب، گِردِ خَرگاهِ اُفق، پرده‌ی شام اندازد. بهترین وقت برای باده‌ی روشن و نورانی نوشیدن، شب است. تصویر سیاهی شب این‌گونه است: شب، همچون کسی است که پرده‌های خیمه‌ی تاریکی را در گرداگردِ افق، فرو می‌اندازد و جهان در داخل خیمه‌ی آسمانی شبانه (خرگاه) آرام می‌گیرد. زاهِدِ خام، که اِنکارِ می و جام کُنَد، پُخته گردد، چو نَظَر بر میِ خام اندازد. زاهد(همان عارف بیت نخست) اگر یک‌بار، از شرابِ شادی بخشِ عشق بنوشد، دیگر سودمندی و ثمربخشی آن را انکار نخواهد کرد و به عیب‌جویی از عاشقانِ مست نخواهد پرداخت. باده با مُحتَسِبِ شهر نَنوشی حافظ! بِخورَد باده‌ات و سنگ به جام اندازد! بهوش و مراقب باش که با «مُحتسِب» (همان زاهد و عارف) باده ننوشی؛ زیرا شرابت را می‌نوشد و سنگ به جامت می‌زند و می‌شکند. یعنی ای ساقی! حرفت را بزن و شرابت را هم بنوش! اما از آزار و تخریبِ دین‌فروشان برحذر باش! https://telegram.me/ezzatiparvar

2
غزل شماره146دیوان حافظ.mp3
85
3
#نقد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در آغاز کتاب«موسیقی» شعر، برای شعر تعریفی به دست می دهد که بسیار مبهم است و مشخص نیست چه می خواهد بگوید. برای نمونه، بیتی از حافظ را آورده است: زُهدِ من با تو چه سنجد؟ که به یغمای دلم، مست و آشفته، به خلوتگهِ راز آمده‌ای. (ص3موسیقی شعر، نشر آگه،چاپ هیجدهم1397) درباره‌ی این بیت، استادشفیعی نوشته است: «هیچ استعاره و مَجاز و کنایه و تشبیهی هم درآن نیست» «ایماژ هم در این‌بیت نقشی ندارد، چون هیچ تشبیه یا مَجازِ تازه‌ای هم درآن به چشم نمی‌خورد. هیچ نکته‌ی عرفانی یا فلسفی یا اجتماعی هم در آن نیست.» (ص4موسیقی شعر) اکنون بیت را بر رسی کنیم: حافظ با معشوق سخن گفته است. زُهد خود را با او سنجیده است. سنجیدن یعنی چه؟ یعنی ارزش برابر داشتن یا ارزیدن. گریه ی حافظ چه سنجد پیشِ استغنای عشق؟ کاندراین دریا، نماید هفت‌دریا، شبنمی. (حافظ) یعنی زهد من با زیبایی تو قابل مقایسه نیست. حافظ نگفته زیبایی تو، فقط گفته«تو» یعنی حافظ با «استثنای منقطع» (نوعی آرایه در دانش معانی) زُهد(حالت یا مفهوم) را با معشوق (انسان) سنجیده که این خود نوعی کنایه است و کنایه‌ای زیبا و بلیغ نیز هست. مقاسیه‌ی درست آن است که چیزی را با هم جنسش بسنجیم، برای نمونه انسان را با انسان و حیوان را با حیوان و مفهوم را با مفهوم(استثنای متّصل) «یغمای دل» استعاره است» دل به کالایی تشبیه شده که می‌توان آن را به یغما برد. می‌دانیم در ذاتِ هراستعاره، تشبیه نیز هست. پس استعاره و تشبیه نیز دراین بیت وجود دارد. آشکار است که بیت سرشار از ایماژ نیز هست. ایماژ یعنی داشتن تشبیه و استعاره و مجاز و کنایه و اغراق. مست و آشفته؛ یکی از صفات یار است که به جای خود یار آمده است؛ این نیز نوعی استعاره است. از همه آشکارتر«خلوتگهِ راز» است. راز به خلوتگاه تشبیه شده است، پس خلوتگاهِ راز اضافه‌ی تشبیهی است. مجموعه«خلوتگه راز» استعاره از دل عاشق است که یار، مست و آشفته به آن وارد شده است. اما بیت معنای عرفانی نیز دارد. حافظ یک‌جا گفته است: مدعی خواست که آید به تماشاگِ راز، دست غیب آمد و بر سینه‌ی نامَحرم زد. نامحرم را به «شیطان» تعبیر کرده‌اند. پس در این‌جا می توان «تو» آغاز بیت مورد نظر را که زُهد خافظ با آن برابر و قابل مقایسه نیست، همان خدا دانست که در دلِ او جای گرفته است و خلوت دلِ حافظ، دیگر جای اضداد یا اَغیار نیست. می‌بینیم بیت معنای عرفانی هم دارد. https://telegram.me/ezzatiparvar
190
4
چرا هیچکس نمی‌خواد حرفامو باور بکنه؟ خواننده: فریدون فرخزاد ترانه‌سرا: ایرج جنتی‌عطایی آهنگ‌ساز: بابک بیات اجرا در شوی «میخک
چرا هیچکس نمی‌خواد حرفامو باور بکنه؟ خواننده: فریدون فرخزاد ترانه‌سرا: ایرج جنتی‌عطایی آهنگ‌ساز: بابک بیات اجرا در شوی «میخک نقره‌ای» ای خدا به کی بگم به کی بگم؟ که داره تنهایی آبم می‌کنه. حیفه من زندونیه غم بمونم، غم داره خونه خرابم می‌کنه. چرا هیچ کس نمی‌خواد حرفامو باور کنه؟ بار این تنهایی رو برام سبک‌تر بکنه. کی میاد اون که چشاش، واسه من شبو چراغون بکنه؟ دست گرمشو تو دستام بزاره؛ خلوت دستامو ویرون بکنه. دارم از تنهایی دیوونه میشم؛ چرا هیچ‌کس به سراغم نمیاد؟ نمی‌خوام دیوونه‌ی تنها باشم؛ دیوونه همدم دیوونه می‌خواد. https://telegram.me/ezzatiparvar
228
5
#حافظانه شرح غزل شماره145دیوان حافظ خانلری (2) من آن‌آیینه را، روزی، به دست آرَم سِکَندروار؛ اگر می گیرد این آتش، زمانی، وَر نمی‌گیرد. اما هرگونه باشد، من آئینه‌ی جامِ عشق را روزی به دست خواهم آورد؛ حال می‌خواهد سخن آتشینم در عشق‌ستیزان تاثیر کند یا نکند. من به راهِ خود خواهم رفت نه به راهِ کج‌اندیشانِ ریاکار و عشق گریز. «آئینه» یکی از واژه‌های دلخواهِ حافظ است. گاهی منظور از آن«دل» عاشق و زلال و صاف و پاکِ آدمی است و گاهی منظور چهره‌ی روشن محبوب است. گاهی، جام شراب است و گاهی آبِ زندگی بخشِ عشق که در آن می‌توان تصویرِ سزاوار و راستینِ آدمی را دید. طبق داستان‌های کهن، اسکندر پسر فیلیپ مَقدونی، در شهرِ اسکندیه‌ی مصر، آینه‌ای نصب کرد که دور دست‌ها را نشان می‌داد، اما این آینه ساختنی و نصب کردنی است نه به دست آوردنی. روایتی دیگر هست که اسکندر برای یافتنِ آبِ زندگی به غاری تاریک رفت و به آن دست یافت؛ گرچه فرصتِ نوشیدن نیافت. گویا در این‌بیت، منظور از«آئینه» همین معنا باشد که با آتش هم تضاد دارد. در بیت پیش نیز میان اشک و آتش تضاد برقرار شده بود. مولوی پیش از حافظ، آئینه را در معنای آبِ حیات، به کار برده بود: آبِ حیاتِ عشق را در رگِ ما روانه کُن! آینه‌ی صبوح را ترجمه ی شبانه کُن. آینه‌ی صَبوح، همان شراب بامدادی است که عشق و آبِ حیات، به آن تشبیه شده است. فعل«می گیرد» در آغاز مصراع دوم، هم به معنای«گُرگرفتن و شعله‌ور شدن» است و هم به معنای تأثیرگذاشتن در دیگری و ایهام دارد. اما مگر حافظ، این آئینه را در دست ندارد؟ چرا دارد. در این‌جا منظور شاعر، تشویق دیگران به کسبِ فضیلتِ عشق است و این که از منع‌ها و محدودیت‌ها نباید ترسید و نومید شد. چه خوش صیدِ دلم کردی، بِنازم چشمِ مَستَت را؛ که کَس، مُرغانِ وَحشی را، از این خوشتر نمی‌گیرد. محبوبم! ای عشقِ آرمانی‌ام! چه زیبا دلم را صید کردی و بُردی! من پیش از دیدار با تو، پرنده‌ای وحشی بودم که به دامِ کسی نمی‌افتادم. اما تو با نگاه زیبا و بینشِ دلنشینت چنان خوش مرا با عشق آشنا کردی که دیگر از این بهتر امکان ندارد. برتری بینش عاشقانه به باورهای رقیب و مخالف عشق، مورد نظر حافظ است. سخن در احتیاجِ ما و اِستِغْنای معشوق است؛ چه سود افسونگری ای دل؟ چو در دلبر نمی‌گیرد. ما آدمیان به عشق نیازمندیم. ممکن است، کسی که معشوقِ ماست، به ضرورتِ عشق پی نبرده باشد و آن را موردنیاز نداند. اما این عاشق است که به معنای عشق پی می‌بَرَد و لزوم آن را برای زندگانیِ سزاوارِ انسان، برای دیگران می‌گوید تا شاید آنان نیز با گوینده همراه شوند. ناز معشوق و نیازِ عاشق در ادب و فرهنگ پارسی، مشهور است. اما شاید این‌بیت طنزآمیز هم باشد. «دلبر» ممکن است همان کسی باشد که با فریب و ریا و عبادت و زُهد، دل‌ها را برده و افسون کرده باشد. سخن حافظ در چنین کسی تأثیر نداشت. به سخنی دیگر: حافظ و اندیشه‌اش دوست دارد دل‌ها را به سوی خود جلب و جذب کند تا جهانی زیبا آفریده شود. نگاهِ زاهدانه و دنیاگریزانه‌ی مخالف حافظ نیز می‌کوشد تا در ذهن‌ها جایی برای خود بیابد و مردم را به مسیری که خود می‌پسندد بکشانَد. این رقیبِ فکری حافظ است که خود را مُستغنی و بی‌نیاز می‌داند. اوست که حاضر به شنیدنِ حرفِ حافظ نیست. به هرحال چنین برداشتی نیز ممکن است. خدا را رَحمی ای مُنعِم! که دَرویشِ سَرِ کویت، دَری دیگر نمی داند، رَهی دیگر نمی‌گیرد. ای ثروتمندِ! برای خدا به تهی‌دستان رحم کُن و در رفاهِ حالشان بکوش! زیرا آنان جایی برای رفتن ندارند. «مُنعِم» می‌تواند همان معشوق باشد که نعمتِ زیبایی و عشق را به دیگران می‌بخشد. این‌بیت و بیت پایانی به اهلِ سیاست و ثروت سفارش می‌کند که بدونِ مردم و رفاه اجتماعی، پیشرفتی حاصل نخواهد شد. بِدین شعرِ تَرِ شیرین، زِ شاهَنشَه عَجَب دارم، که سَر تا پای حافظ را، چرا در زَر نم‌ گیرد؟ از شاه در شگفتم که چرا برای این شعرِ تازه و با طراوت و شیرین، سر تا پای حافظ را طلا نمی‌گیرد؟ این سخنان را باید با طلا نوشت. حُسنِ طلب، کاملا آشکار است. حافظ، درویش و تهی‌دست است؛ با تهی‌دستی همیشه نمی‌توان شاهکار ادبی آفرید؛ پس برای پدیدآمدنِ آثار هنری، باید به هنرمندان توجه نمود و از رفاه برخوردارشان ساخت. https://telegram.me/ezzatiparvar
159
6
#حافظانه شرح غزل شماره145دیوان حافظ خانلری (1) در این‌غزلِ ناب و پُرنکته، دوگونه روشِ زندگی توصیف و ترسیم شده است: یکی زندگی و بینشِ عاشقانه که نگاهش را به زیبایی‌ها دوخته است و به همه مِهر می‌ورزد و دیگری باور و نگاهی که از عشق می‌گریزد و نفرت و ریا و تزویر را گسترش می‌دهد. دلم جُز مِهرِ مَه رویان، طَریقی بَر نمی‌گیرد؛ زِ هَر دَر می دهم پَندش، ولیکن دَر نمی‌گیرد. در زندگی، دلم به زیبارویان مِهر می‌ورزد و جز این، راهی دیگر در پیش نمی‌گیرد. از هرطریقِ ممکن به او پند می‌دهم که از این‌کار دست بردار! اما هیچ اثری در او ندارد. البته می‌دانیم که حافظ دارد با طنز و طنّازی سخن می‌گوید. پندها، کارِ کسی دیگر است نه خود حافظ. خدا را ای نصیحتگو! حَدیث از خَطِّ ساقی گو! که نَقْشی در خیال ما، از این خوش‌تر نمی‌گیرد. ای نصیت‌گوی من! به جای این حرف‌ها، از زیبایی سخن بگو! زیرا در ذهن و خیالِ من، نقشی از گیسوی محبوبم خوش‌تر وجود ندارد. «خط» به معنای «گیسو» است. صُراحی می کِشم پنهان و مردم دَفتر اِنگارند؛ عجب گر آتشِ این زَرْق، در دفتر نمی‌گیرد! در این‌بیت، شاعر نقش بازی می‌کند و به صورتِ اول شخص، خویشتن را از ریاکارانی می‌شمارد که در آستینِ خود، شیشه‌ی شراب پنهان کرده و این‌گونه وانمود می‌کند که قرآن در زیرِ بغل دارد. درشگفت است که چرا آتشِ این فریبکاری، در کتاب نمی افتد. (برای ان که بدانیم«دفتر» دراین بیت به معنای«قرآن» است، از مثنوی مولوی یاری می گیریم که تقریباً همین موضوع را به گونه ای دیگر بازگفته است: نَفْس را تسبیح و مُصحَف در یَمین، خنجر و شمشیر، اندر آستین؛ مُصحَف و سالوسِ او، باور مکن! خویش با او هم سِر و همسر مَکُن! (مثنوی، دفتر سوم، بیت های2554-2555) مولوی از ریاکارانی می گوید که دفتر و مُصحَف(قرآن) به دست گرفته اند تا مردم ببینند؛ اما برای کُشتنِ همین مردم، خنجر درآستین پنهان کرده اند. حافظ، هنری تر و تضاد میان رفتار و گفتار زاهدِ ریاکار را عمیق تر نشان داده است: کتابِ مقدس را با چیزی روبروی هم قرار داده که در دین اسلام نجس و حرام است: شراب.) من این دَلْقِ مُلَمّع را بِخواهم سوختن روزی، که پیرِ می فُروشانش، به جامی بر نمی گیرد. باید یک روز این لباسِ زاهدانه(دلقِ ملمع) را بسوزانم؛ زیرا ارزشِ معاوضه با یک پیاله شراب را هم ندارد. یعنی باورها و خُرافاتی را که زیر این لباس دارند و به مردم تلقین و تحمیل می کنند باید سوزاند و خاکسترش را به باد داد. دروغ و ریا و فریب، مایه های عقیده ای است که مردمان را از راستی و درستی دور می کنند. از آن روی است یاران را، صَفاها با میِ لَعْلَت، که غیر از راستی، نَقشی در این جوهر نمی گیرد. اما مستیِ عاشقانه، یکسره با راستی و درستی همراه است. علتِ این که یاران و عاشقان، با لب و سخنِ محبوب این همه صفا دارند همین است که در ذات و جوهر عشق، جز راستی نقشِ دیگری جای نمی گیرد. نصیحتگویِ رِندان را که با حُکْمِ قَضا جنگ است، دلش بَس تنگ می بینم، مگر ساغَر نمی گیرد؟ کسی که رندان و عاشقان را نصیحت می کند و از عشق منع می کند، دلی تنگ و کوچک و ذهنی آشفته و رفتاری خودخواهانه دارد. در دلِ تنگ و تاریکش جز خودش در آن کسی نمی گنجد. اگر از شرابِ عشق یک پیاله(ساغر) می نوشید، دلش بزرگ و باز می شد. میانِ گریه می خندم، که چون شمع اَندر این مَجلس، زبانِ آتشینم هست، لیکن دَر نمی گیرد. حافظ، دراین بیت، به شخصیتِ واقعی خود باز می گردد و می گوید: من در میان این گروه ریاکار و مردم فریب، همچون شمعی هستم که با نیروی عشق می خندم اما از دیدنِ دوگانگی در رفتار و گفتار برخی ها، اشک به چشمم می آید و می سوزم. زبانِ آتشین و گرمِ من در عاشقان تأثیر می گذارد اما برای این مردمِ عشق ستیز و خنده گُریز، اثری ندارد. من حریفِ باورهای خُرافی و متناقضِ آن ها نمی شوم. https://telegram.me/ezzatiparvar
135
7
#حافظانه غزل شماره145دیوان حافظ خانلری دلم جز مِهرِ مَه رویان، طَریقی بَر نمی‌گیرد؛ زِ هَر در می‌دهم پندش، ولیکن دَر نمی‌گیرد خدا را ای نصیحتگو! حدیث از خَطِّ ساقی گو! که نقشی در خیال ما، از این خوشتر نمی‌گیرد. صُراحی می‌کِشم پنهان و مردم دَفتر انگارند؛ عجب گر آتشِ این زَرْق، در دفتر نمی‌گیرد! من این دَلْقِ مُلَمّع را بخواهم سوختن روزی، که پیرِ می فروشانش، به جامی بر نمی‌گیرد. از آن روی است یاران را، صفاها با میِ لَعْلَت، که غیر از راستی، نقشی در این جوهر نمی‌گیرد. نصیحتگویِ رندان را که با حُکْمِ قَضا جنگ است، دلش بس تنگ می‌بینم، مگر ساغَر نمی‌گیرد؟ میانِ گریه می‌خندم، که چون شمع اندر این مجلس، زبانِ آتشینم هست، لیکن در نمی‌گیرد. من آن آیینه را، روزی، به دست آرَم سکندروار؛ اگر می‌گیرد این آتش، زمانی، وَر نمی‌گیرد. چه خوش صیدِ دلم کردی، بِنازم چشمِ مستت را که کَس، مرغانِ وَحشی را، از این خوشتر نمی‌گیرد. سخن در احتیاجِ ما و اِستغنای معشوق است؛ چه سود افسونگری ای دل؟ که در دلبر نمی‌گیرد. خدا را رَحمی ای مُنعِم! که درویشِ سَرِ کویت، دَری دیگر نمی‌داند، رَهی دیگر نمی‌گیرد. بدین شعرِ تَرِ شیرین، ز شاهنشه عجب دارم، که سَر تا پای حافظ را، چرا در زَر نمی‌گیرد؟ https://telegram.me/ezzatiparvar
126
8
#حافظانه غزل شماره 145دیوان حافظ
129
9
#اوستا اَوِستا: گزارش و پژوهش: دکتر جلیل دوستخواه، انتشارات مروارید: چاپ دوم1374 بخش پایانی دفتر چهارم : ویسپرد ، کرده شانزدهم: فَرَوَشی همه اَشوَنان را می ستاییم. فروشی‌های اَشوَنانی را که در کشورند می ستاییم. فروشی‌های اشونانی ا که در بیرون از کشورند می ستاییم. فروشی‌های اَشوَن مردان را می‌ستاییم. فروشی‌های اشون زنان را می‌ستاییم. ص 557 دفتر  پنجم: خُرده اَوِستا (در صص 636-629 نام سی روز رزتشتی آمده است که با هرمزد آغاز می‌شود و به انیران خاتمه می‌یابد. احمدعزتی پرور) دفتر ششم: وندیداد فرگرد سوم، بخش یکم ای دادار جهان استومند! ای اشون !کجاست جایی که زمین در آن‌جا بیشتر از همه‌جا شاد کام شود ؟ 3 اهوره مزدا پاسخ داد: چنین‌جایی، آن‌جاست که اَشَونی خانه‌ای بر پای دارد؛ با گله‌ای گاو، کدبانویی، فرزندانی و رمه‌هایی خوب در آن. خانه‌ای که در آن، گله‌ی گاوان به خوبی پرورده شود؛ اَشَونی افزونی گیرد؛ خوراک ستوران فراوان باشد؛ سگ خوب پرورش یابد؛ کدبانو کامیاب شود؛ فرزندان ببالند؛ آتش فروزان بماند و هر یک از نیایش‌های نیک زندگی، به خوبی برخوانده شود. ص 676 زمینی که دیرزمانی کشت نشده بماند و بذری بر آن نیفشانند، ناشادکام است و برزیگری را آرزو کند؛ همچون دوشیزه ای خوش اندام که دیرزمانی بی فرزند مانده باشد و شوهری خوب آرزو کند. ص 681 32 هنگامی که جوببار آید، دیوان از جا بر می‌جهند. هنگامی که گندم فراوان بروید، دل دیوان از هراس می‌لرزد. هنگامی که گندم آرد شود، دیوان ناله بر می‌آورند. هنگامی که گندم خرمن شود، دیوان نابود می‌شوند. در خانه‌ای که گندم این چنین به بار آید، دیوان بیش نمی‌پایند. از خانه‌ای که در آن گندم این چنین به بار آید، دیوان دور رانده می‌شوند. هنگامی که در خانه‌ای انباری از گندم باشد، چنان است که آهن سرخ گُدازان در گلوگاه دیوان به گردش درآید. بشود که موبد این مَنثَره‌ی وَرجاوَند را به مردمان بیاموزد: «هیچ‌کس بی‌خوراک، توان آن ندارد که به آیین اَشه رفتار کند؛ توان آن ندارد که برزیگری کند؛ توان آن ندارد که فرزندانی پدید آورد. هر یک از آفریدگان جهان استومند با خوردن زنده ماند و از نخوردن بمیرد.» ص 683 (در فرگرد چهارم صص 701-687 نام جرائم و میزان کیفرهای آنها مشخص شده است. احمدعزتی پرور) فرگرد چهارم بند 48 ای سپیتمان زرتشت ! ... و از میان دو کس، آن یک که خود را با گوشت سیر کند، بیش از آن یک که چنین نکند، از منش نیک سرشار شود. گرسنه، مرده ای بیش نیست.  ص699 پاورقی گزارشگر: کسانی هستند که روزی را بی‌خوردن چیزی می‌گذرانند و از لب‌زدن به گوشت، خودداری می‌کنند. ما نیز پرهیز می‌کنیم؛ اما از هر گناهی در اندیشه و گفتار و کردار. در دین‌های دیگر، مردمان از خوراک روزه می‌گیرند؛ اما در دین ما از گناه (صد در، 83) (فرگرد پنجم صص 718-703 درباره کیفیت نگهداری و و دفن مردگان است . فرگرد ششم درباره پاکیزه نگهداشتن زمین، آب و هوم است صص 719-728 فرگزد هفتم صص 744-729 هم درباره آب و آتش و زمین و پاکیزه نگهداشتن آنها و نیز جایگاه دیوان است . فرگرد هشتم صص 770-745 درباره جرائم و کیفر آنهاست. احمدعزتی پرور) https://telegram.me/ezzatiparvar
252
10
#کتابخوانی آیسخولوس، مجموعه٬آثارُ ترجمه: عبدالله کوثریُ نشر نیُچا\ دوم1391 هفت‌نمایش(تراژدی) از آیسخولوس(آشیل) نویسنده قرن پنجم پیش از میلاد در یونان به جای مانده است که در این‌کتاب ترجمه شده‌اند. آیسخولوس(523 ـ 456 پیش از میلاد) نگاهی ویژه به ایرانیان داشت. هفت نمایش از او باقی مانده است: پرومته در زنجیر(پرومتوس در بَند) پارسیان، مخالفان هفتگانه تِب(هفت‌دشمنِ تِبِس)، پناه‌جویان، ترولوژی شامل: آگامِمنون، ساقی‎ها(نیازآوران) و الهگان انتقام . موضوع نمایش پارسیان(ایرانیان) از اِشیل ( آخیلوس، آیسخولوس ـ قرن 5 پیش از میلاد.) درباره ی جنگ های ایران و یونان است. اجرای نمایش سال 472 پیش از میلاد. تراژدی ایرانیان، اثر آیسخولوس یکی از معروف‌ترین تراژدی‌های یونان باستان است. صحنه‌ی نمایش، دربارِ ایران در شهرِ شوش است. تراژدی چنین آغاز می‌شود: حمله‌ی خشایار شاه به یونان و شکست او از یونانی‌ها در دریا. حادثه در ایران رخ می‌دهد. علت این امر دو چیز بود: یکی اینکه تراژدی باید پایان غم انگیز داشته باشد، حال آنکه پیروزی یونانی‌ها شادی آور بود. پس این شکست از زبان ایرانیان نقل می‌شود تا داستان با قانون تراژدی مخالفتی نداشته باشد. دوم اینکه طبق قوانین تراژدی، موضوع تراژدی باید امری مربوط به گذشته باشد، در حالی که جنگ ایران و یونان حادثه ای معاصر بود و اِشیل خود در آن شرکت داشت. این صحنه در ایران روی می‌دهد تا دوری مکان، دوری زمان را تداعی کند. ( نقل به مضمون از مجتبی مینوی: داستان ها و قصه ها،صص39-53 خوارزمی.) از اشخاص نمایش دو تن نام برده می‌شوند:دارای بزرگ که روح او ظاهر می‌شود و خشایار شاه.از آتوساـ مادر خشایار ـ به نام ملکه‌ی ایران نام برده می‌شود. کلامِ خلافِ ادب در این نمایش نیست و گفتارها همه حاکی از عظمت و جلال و شجاعت هر دو طرف است. کُر(گروه همنوا) که از ایرانیان سالخورده نسل‌های گذشته تشکیل یافته‌است، سپاه عظیمی را وصف می‌کند که خشایارشاه برای گرفتن انتقام شکست خود در جنگ «ماراتون» به یونان برده است. مادر خشایارشا و گروهی از مردان سالخورده با نگرانی منتظر خبر نتیجه‌ی جنگند. پیکی، خبر می‌آورد که سپاه ایران در این جنگ شکست خورده‌است. گروه همنوا، شِکوه می آغازد و روح داریوش (شاه پیشین ) را از دنیای اموات فرا می‌خواند. داریوش می‌آید و پیش گویی می‌کند که باقی مانده‌ی سپاه نیز به کلی متلاشی خواهدشد و از میان خواهد رفت. در این دم، خود خشایار شاه ـ که از میدان جنگ بازگشته است ـ به دربار می‌آید در حالی که خود را سرزنش می‌کند و از بختِ بَدِ خویش می‌نالد. نمایش‌نامه با شِکوه‌ی خشایار شاه به پایان می رسد. آیسخولوس این نمایش‌نامه را به مناسبت غلبه‌ی یونانیان به سپاه ایران در جنگ سالامیس تصنیف کرده و مرادش این است که به هموطنان خود هشدار دهدمبادا مانند ایرانیان دچار غرور شوند زیرا کیفر غرور، اضمحلال کامل است. نثر ترجمه، زیبا و باشُکوه و گاه آهنگین و قافیه‌دار است. نمونه: نمونه‌ای از نثر ترجمه در تراژدی«پارسیان»: داریوش: ـ ای رایزنانِ بِخردِ پارس! و ای یارانِ من به جوانی! بر خاکِ من چه رفته است؟ این‌مویه و زاری چرا؟ (ص404) چه بسیار بلاها که از دریا بر می‌آید و نیز چه بسیار مصیبت‌ها که ز خاک می‌فزاید و چندان که آدمی بیشتر بر خاک بپاید رنج و محنتش نیز بسیارتر می‌آید. (ص405) بَدا بَدا مکافاتی که از این‌پس خواهند دید چرا که چشمه‌ی عذابِ ایشان هنوز خشک نیامده است و زود باشد که مصیبتی از نو گریبانشان بگیرد. پُشته‌پُشته پیکرهای کُشتگان، به بی‌زبانی گواهی می‌آرند فرزندانِ ما و فرزندانِ فرزندانِ ما را که آدمی مرگ راست و خیره‌سری را لگامی استوار باید زد. که این‌دانه چون ریشه دوانده، ناخُجسته کِشتی است که بار و بَرش، جز آبِ دیدگان نخواهد بود. پس بنگرید نادانی‌شان را و مکافاتِ ایشان را ! (ص411) https://telegram.me/ezzatiparvar
231
11
#حافظانه شرح غزل شماره144دیوان حافظ: یارَم چو قَدَح به دست گیرد، بازارِ بُتان شِکست گیرد. هنگامی که یارِ من جام شراب به دست می‌گیرد و می‌گردانَد، بازارِ زیبارویانِ دیگر بی رونق می‌شود. با حضورِ محبوبم، کسی به دیگر زیبارویان نگاه نمی‌کند. در پاش فُتاده ام، به زاری؛ آیا بُوَد آن، که دست گیرد؟ من با گریه و زاری، به پایش افتادم؛ آیا دستِ مرا خواهد گرفت و به سویم خواهد آمد؟ آیا جامی از شرابِ شادی و وصال به من خواهد نوشاند؟ در بَحْر فُتاده ام چو ماهی، تا یار، مرا به شَسْت گیرد. مانندِ ماهیِ مشتاقی که دوست دارد صید شود، در دریای عشقش افتاده ام. دوست دارم او مرا با قلاب ماهیگیری(شَست) بگیرد. «شَست» به معنای حلقه‌ی زلف هم هست. در این صورت، شاعر دوست دارد که در دامِ حلقه‌ی گیسوی یار بیفتد. هرکس که بِدید چشمِ او، گفت: کو مُحتَسِبی که مست گیرد؟ هرکس چشم زیبای او را دید گفت: شگفتا مستِ افسونگری! از این مست‌تر دیگر پیدا نمی شود. چرا مأمور ارشاد(مُحتَسِب)او را دستگیر نمی‌کند؟ خُرّم دلِ او، که همچو حافظ، جامی زِ میِ اَلَسْت گیرد. خوش به حال دلِ کسی که مانندِ حافظ، از شرابِ آفرینشِ نخستین نوشیده باشد و به مقصودِ آفرینش که همانا شادی و عشق است پی برده باشد. میِ اَلَست، اشاره به گفت و گوی آغازین میان جان انسانی و خداوند(طبق روایتِ قرآن) و پیمان گرفتنِ خدا بر این که او پروردگار آدمیان است و پذیریش انسان. https://telegram.me/ezzatiparvar
186
12
غزل شماره144دیوان حافظ.mp3
166
13
#تهران
#تهران
289
14
#اوستا اَوِستا: گزارش و پژوهش: دکتر جلیل دوستخواه، انتشارات مروارید: چاپ دوم1374 بخش چهارم دفتر دوم : یسنه هات 1 "اشِم وُهو ..." اشه بهترین نیکی و مایه بهروزی است. بهروزی از آن کسی است که درست کردار و خواستار بهترین اشه است. ص 91 (یسنه‌ها 72هات دارد و همه آن‌ها ستایش مظاهر طبیعت و هومَ(شراب آیینی) و برکت و راستی و نکوهش دروغ است. درخواستِ تن‌درستی و نیرو و گله و خانه و کتشزار و فرزندان نیرومند و ...از دیگر مضامین آن است.احمد ) دفتر دوم: یشت‌ها 1 – هرمز دیشت – بند 7: آنگاه اهوره مزدا گفت:ای رزتشت اَشَوَن! یکم: منم سرچشمه‌ی دانش و آگاهی. دوم: منم بخشنده‌ی گله و رمه. سوم : منم توانا. چهارم: منم بهترین اشه. پنجم: منم نشان همه دَهِش‌های نیک اشه نژاد مزدا آفریده. ششم: منم خِرد. هفتم:منم خردمند. هشتم: منم دانایی. نهم: منم دانا. دهم: منم وَرجاوندی.   ص 272 یازدهم: منم ورجاوند. دوازدهم: منم اهوره. سیزدهم: من زورمندترین. چهاردهم: منم دور از دسترس دشمن. پانزدهم: منم شکست ناپذیر. شانزدهم: منم به یاد دارنده‌ی پاداش هر کسی. هفدهم: منم همه را پزشک. نوزدهم: منم آفریدگار. بیستم: منم نامبردار به مزدا. پشتیبان، نام من است. آفریننده و نگاهبان، نام من است. شناسنده و سپندترین مینو، نام من است.چاره‌بخش، نام من است. چاره‌بخش‌ترین، نام من است. پیشوا نام من است. اهوره نام من است. مزدا نام من است. اَشَوَن، نام من است. اَشَوَن‌ترین، نام من است. فَرِّه‌مند نام من است. فَره‌مندترین نام من است .  ص274 بسیار بینا، نام من است. بسیار بیناتر، نام من است. آبان یشت، کرده سی‌ام بند 130: ای «اَرِد ویسوَرآناهیتا»! ای نیک! ای تواناترین! اینک خواستار این کامیابی ‌م که بسیار ارجمند باشم و به شهریاری بزرگی برسم که در آن، خوراک بسیار آماده شود و بهره و بخش هرکس بسیار باشد. که در آن، اسبان شیهه کشند و گردونه‌ها بخروشند و آوای تازیانه‌ها در هوا بپیچد . که در آن، خوراک و توشه، فراوان انباشته باشد؛ که در آن، خوش‌بوها فراوان باشد؛ که انبارهایش از هر آنچه مردمان آرزو کنند و زندگی خوش را به کار آید، پر باشد. ص321 مهریشت، کرده یکم بند2: ای سپیتمان! مبادا که پیمان بشکنی، نه آن پیمان که با یک دُروند بسته‌ای و نه آن پیمان که با یک اَشَون بسته‌ای. چه، پیمان با هر دوان، درست است؛ خواه با دروند ، خواه با اشون. ص 353 فروردین یشت، کرده یکم بند2: ای زرتشت! از فَر و فروغ آنان (فروشی‌ها) است که من آسمان را در بالا نگاه می دارم تا از فراز، فروغ بیفشاند. آسمانی که این زمین و گرداگرد آن همچون خانه‌ای فرا گرفته است. ص 405 (دکتر احمد تفضلی این‌جمله را چنین ترجمه کرده است: آسمان این زمین را چنین در برگرفته است که پرنده تخم (خایه) را. (مجله کلک : شماره 38: ص 140. احمد عزتی پرور.) هادُخت نَسک : فرگرد دوم [روان آدمیان پس از مرگ، شب اول بر سر بالین او می ماند و اُشتَوَدگاه سرایان برای او آمرزش می‌خواهند. شب دوم و سوم نیز همچنین. آنگاه]: پس از سپری شدن شب سوم، سپیده دمان، روان اشون مرد را چنین می نماید که خود را در میان گیاهان و بوهای خوش می‌یابد و او را چنین می‌نمایدکه باد خوش‌بویی از سرزمین‌های نیمروزی به سوی وی می‌وزد  [بادی] خوش‌بوی تر از همه‌ی دیگر بادها. در وزش این باد، «دین» وی(روان)، به پیکر دوشیزه‌ای بر او نمایان می‌شود : دوشیزه‌ای زیبا، درخشان، سپیدبازو، نیرومند، خوش‌چهره، بُرزمند، با پستان‌های برآمده، نیکوتَن، آزاده و نژاده که پانزده ساله می‌نماید و پیکرش همچند همه‌ی زیباترین آفریدگان، زیباست. 10 آنگاه روان اشون مرد، روی بدو کند و از وی بپرسد: کیستی ای دوشیزه‌ی جوان! ای خوش اندام‌ترین دوشیزه‌ای که من دیده‌ام؟ 11 پس آنگاه «دین » وی، بدو پاسخ دهد: ـ ای جوانمرد نیک اندیش، نیک گفتار، نیک کردار و نیک دین ! من «دین» توام. [ اشون بپرسد: ] پس کجاست آنکه تو را دوست داشت برای بزرگی و نیکی و زیبایی و خوش بویی و نیروی پیروز و توانایی [تو] در چیرگی بر دشمن، آنچنان که تو در چشم من می نمایی؟ 12 [ دوشیزه پاسخ دهد: ] ای جوانمرد نیک اندیش، نیک گفتار، نیک کردار و نیک دین! این تویی که مرا دوست داشتی برای بزرگی و نیکی و زیبایی و خوش بویی و نیروی پیروزمند و توانایی [من] در چیرگی بر دشمن، آنچنان که من در چشم تو می‌نمایم. 13 هنگامی که تو می‌دیدی که دیگری مُردار می‌سوزاند و بُتان را می‌پرستد و ستم می‌ورزد و درختان را می‌بُرد، می‌نشستی و «گاهان» می‌سرودی و آب‌های نیک و آذر اهوره مزدا را می‌ستودی و اشون مرد را که از نزدیک یا دور می‌رسید، خشنود می‌کردی. https://telegram.me/ezzatiparvar
268
15
می عاشقانه.mp3
200
16
#از_سروده_های_قدیمی اسماعیل خویی (زاده ۹ تیر ۱۳۱۷ در مشهد، در گذشته 3خرداد1400) شاعر معاصر ایرانی. اسماعیل خویی وقتی که من بچه بودم (از کتاب: بربامِ گِرباد) وقتی که من بچه بودم ، پرواز یک بادبادک، می بُردت از بام های سَحَرخیزی پلک، تا نارنجزارانِ خورشید . آه ، آن فاصله های کوتاه . وقتی که من بچه بودم ، خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ، و اشک های درشتش ، از پشت آن عینکِ ذرّه بینی، با صوتِ قرآن می آمیخت . وقتی که من بچه بودم ، آب و زمین و هوا بیشتر بود ، و جیرجیرک، شب ها، در متن موسیقیِ ماه و خاموشیِ ژرف، آواز می خواند . وقتی که من بچه بودم ، لذت، خطی بود، از سنگ، تازوزه ی آن سگِ پیر و رنجور . آه! آن دست های ستمکارِ معصوم ! وقتی که من بچه بودم ، می شد ببینی، آن قُمری ناتوان را ، که بالَش، زین سوی قیچی، با باد می رفت ؛ می شد، آری ، می شد ببینی ، و با غروری به بیرحمیِ بی ریایی، تنها بخندی . وقتی که من بچه بودم ، درهر هزاران و یک شب، یک قصه بس بود، تا خواب و بیداری خوابناکت، سرشار باشد . وقتی که من بچه بودم ، زورِ خدا بیشتر بود . وقتی که من بچه بودم ، بر پنجره های لبخند، اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند ، آه ! آن روزها، گُربه های تفکّر، چندین فراوان نبودند . وقتی که من بچه بودم ، مردم نبودند . وقتی که من بچه بودم ، غم بود ، اما کم بود . بیستم اردیبهشت 1347 - تهران https://telegram.me/ezzatiparvar
232
17
وقتی که بچه بودم.mp3
194
18
لحظه دیدار شاعر: مهدی اخوان ثالث
لحظه دیدار شاعر: مهدی اخوان ثالث
205
19
ترانه و خاطره ساعت:15 این جا تهران است، صدای ایران. یادش خوش آن روزهای کودکی و نوجوانی من. جز کتاب و مجله، رادیوی کوچک ترانزیستوری هم همیشه مونس من بود. تقریبا به همه ی برنامه های آن گوش می دادم. گویا از پیش می دانستم که روزهایی خواهدرسید که از رادیو دیگر نغمه های عشق پخش نخواهدشد. یکی از این برنامه ها را به یاد آن روزها دوباره می شنوم. شاید برای شما نیز دل انگیز باشد. اعلام ساعت15از رادیو دلم را به آسمان گذشته پَرواز داد. https://telegram.me/ezzatiparvar
288
20
#حافظانه شرح غزل شماره143دیوان حافظ خانلری: بنا به نوشته ی دکترقاسم غنی در کتاب «تاریخ عصرحافظ» این غزل در ستایش شاه شجاع و پیوستنِ شاه منصور، برادرِ شاه یحیی به شاه شجاع است. بَریدِ باد صَبا، دوشَم آگهی آوَرْد، که روزِ مِحنَت و غم، رو به کوتَهی آوَرْد. دیشب، نزدیک بامداد، پیام آورِ نسیم خبر آورد که روزِ رنج و اندوه کوتاه شد و بزودی نوبت شادی می رسد. به مُطربانِ صَبوحی، دهیم جامه‌ی چاک؛ به این نُوید، که بادِ سَحَرگهی آورد. اکنون باید به عنوانِ مژدگانی برای این خبر خوش و خجسته(نُوید) جامه ی چاک شده از خوشحالی را به نوازندگانِ بامدادی(صبوحی) بدهیم. «مطربانِ صَبوحی» هم می تواند بلبلان خوش آواز سَحَری باشند و هم نوازندگانی که روز را با موسیقی و شادی آغاز می کردند. «صبوحی» به مراسم شراب نوشی با مدادی نیز گفته می شد. هَمی رَویم به شیراز، با عِنایتِ دوست؛ زِهی رَفیق! که بَخْتم به همرهی آورد! این بیت از زبان کسانی است که به شاه شجاع پیوسته اند، وگرنه خود حافظ که جز یک بار هرگز از شیراز خارج نشد. با عنایتِ دوست به شیراز می رویم. چه دوستِ دلخواهی که بختم همراه من نمود. بیا! بیا! که تو حورِ بهشت را، رِضوان، بِدین جهان، زِ برای دلِ رَهی آورد. بیا ای دوستِ زیبای من! نگهبانِ بهشت(رضوان) حوری دلخواهی چون تو را برای دل من به این جا آورد. به جَبْرِ خاطرِ ما کوش! کاین کلاهِ نَمَد، بَسا شِکست که بر اَفْسَرِ شَهی آورد! بکوش تا دلِ شکسته ی ما را پیوند بزنی(جَبر). این کلاهِ نمدی و فقیرانه ی ما چه بسیار بر تاجِ پادشاهی می ارزد و می تواند ان را شکست دهد. (گویا در این جا حافظ به سیاستمداران زمان خود سفارش می کند که هوای مردمِ جامعه را داشته باشند. با پشتیبانی آنان می توان بر دیگر قدرت ها چیره شد و آن ها را شکست داد. نظامی که پایه ی مردمی و حمایت بیشتر مردم را نداشته باشد، جز شکست، فرجامی دیگر ندارد. از دید ادبی، میان«جبر» و «شکست» هم تضاد هست و هم یک معنایی. در عربی«جبر» به معنای شکستن است. اما در ضمن به عمل شکسته بندی هم «جبر» می گفتند. حافظ، دراین جا به معنای شکسته بندی به کار برده است.) چه ناله ها که رسید از دلم به خَرگهِ ماه! چو یادِ عارِضِ آن ماهِ خَرگَهی آورد. شب ها، هرگاه به یادِ آن ماهِ خیمه نشین می افتادم، از دردِ جدایی اش ناله ام به آسمان می رسید. «ماهِ خرگهی» استعاره از محبوب است. «خرگهِ ماه» کنایه از آسمان است. رسانْد رایتِ مَنصور بر فَلَک، حافظ؛ که اِلتِجا به جنابِ شَهَنشَهی آورد. حافظ نیز با پناه بردن به آستانه(جناب) شاهنشاه(شاه شجاع) پرچمِ پیروزی به آسمان برافراشت. https://telegram.me/ezzatiparvar
216
احمد عزتی پرور - Statistics & analytics of Telegram channel @ezzatiparvar