en
Feedback
کتابفروشی آموت

کتابفروشی آموت

Open in Telegram

سلام و نور کتابفروشی آموت از ۹ صبح تا ۹ شب ۴۴۲۳۲۰۷۵ ۰۹۳۶۸۸۲۸۱۸۰ ارسال به سراسر کشور 👇🏻 aamout.ir @aamoutbookstore

Show more
1 111
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-230 days
Posts Archive
عزیزی برایم پیام گذاشته «این روزها چه کتابی بخوانیم؟» اول یک لیست بلندبالا برایش تهیه کردم و نوشتم. لینک‌شان را هم وقت گذاشتم و از سایت کتابفروشی آموت پیدا کردم و دنباله‌اش گذاشتم که مستقیم برود و خرید کند؛ این روزا یک کتاب هم که بفروشیم، یک کتاب فروخته‌ایم. برایش نوشتم: «چند سال پیش دم‌دمای عید نوروز بود. دوست خبرنگاری از سرِلطف برایم پیام گذاشته بود که لطفا لیست پیشنهادی کتاب‌هایی را که باید در تعطیلات نوروز بخوانیم، برایم بنویسید. دوست داریم در روزنامه‌مان منتشر کنیم.» لیست را هم نوشتم اتفاقا. چندتایی هم از نشر آموت قاطی‌شان کردم (شما بودید نمی‌کردید؟) کلی هم وقت گذاشتم و گفتم چرا این کتاب‌ها. بعد یاد خودم افتادم. یاد اینکه کدام نوروز بوده که من کتاب ببرم و کتاب بخوانم؟ (جز آن سال‌های دانشجویی که کاری نداشتم و دوست نداشتم آدم‌ها را هم ببینم) بعد از آن یاد گرفتم نه در نوروز و نه در سفرهای چند روزه، هیچ کتابی همراهم نبرم چون وقت این کارها نیست. (البته الان می‌برم‌ها اما کمتر به قصد خواندن. بیشتر برای این‌که عکسی با کتاب بگیرم یا فیلمی برای استوری بگیرم و در واقع برای کار.) همین هم شد که نوشتم: هیچی. این چند روز از طبیعت لذت ببرید، وقت برای کتابخوانی زیاد است.» خلاصه دردسرتان ندهم امروز هم برای این عزیز که اصرار داشت «این روزها چه کتابی بخوانیم؟» نوشتم «من نویسنده‌ام و نه مبارز سیاسی و اصلا ادبیات این کارها را بلد نیستم. هر کاری برای خودش جَنم می‌خواهد که من جَنم این کار را ندارم. یادم هست زمان دانشجویی و قبل‌ترش در شهرمان، هر وقت چنین اتفاقی می‌افتاد، یک دفتر برمی‌داشتم و می‌رفتم می‌ایستادم و تمام رفتار و سَکنات آدم‌ها در چنین شرایطی را یادداشت می‌کردم. به هزار دلیل، هنوز بعد از گذشت سی‌سال، هرچه از شهر نوشتم، هیچ‌وقت منتشرشان نکردم اما می‌دانم روزی به کارم خواهند آمد.» بعد این‌هایی را که نوشته بودم، پاک کردم. برایش نوشتم «نمی‌دانم. شما بنویسید این روزها چرا باید کتاب بخوانیم؟» @aamoutbookstore

A Tale of Momentum And Inertia @aamoutbookstore

انیمیشن A Tale Of Momentum & Inertia اثر کامرون گیتس روایتی درباره شناخت اشتباه دشمن. یک غول سنگی بر روی کوه مشغول کار کردن روی سنگ است، پایین کوه شهر کوچکی قرار دارد سنگی که غول جا به جا می‌کند از کوه قل می‌خورد و به سمت شهر حرکت می‌کند. غول تمام تلاش خود را می‌کند که جلوی سنگ را بگیرد اما... @aamouttbookstore

سال‌های قبل چنین وقتی، بیل برداشته و باغچه‌ها را بیل زده بودم. منتظر بودم باران ببارد و بنشیند به خاک. اما حالا دارم فکر می‌ک
سال‌های قبل چنین وقتی، بیل برداشته و باغچه‌ها را بیل زده بودم. منتظر بودم باران ببارد و بنشیند به خاک. اما حالا دارم فکر می‌کنم این چند روز که کسی حال و حوصله کتاب‌خواندن و آمدن به اینجا را ندارد، کتابفروشی را تعطیل کنم. از صبح نشستیم و برق دارد مصرف می‌شود و بخاری گازی و هی چشم داریم یکی در کتابفروشی را باز کند و دریغ از این‌که یکی بیاید. همین وقت ویزیتور یکی از پخشی‌ها می‌آید. دیروز هم پیام داده به واتساپ. پریروز زنگ زده بود بهم و گفتم واتساپ کتابفروشی پیام بدهد. بعد بلند شده و حضوری هم آمده؛ دو نفری هم. گله می‌کردند که چرا از ما خرید نمی‌کنید. گفتم «اگر بگویم شما ششمین نفر هستید که امروز آمدید و چهار نفر از این شش نفر از پخشی‌ها بودند، باورت می‌شود؟» ادامه یادداشت @aamoutbookstore

سلام و نور قابل توجه دوستانی که شاهنامه‌ی خالقی مطلق را دارند جلد ۵ و ۶ و ۷ این مجموعه با عنوان گزارش شاهنامه رسید
+8
سلام و نور قابل توجه دوستانی که شاهنامه‌ی خالقی مطلق را دارند جلد ۵ و ۶ و ۷ این مجموعه با عنوان گزارش شاهنامه رسید

خجالت می‌کشم بنویسم اما عین واقعیت هست و باور کن داستانِ تازه نیست. چند روزی‌یه شیشه‌پاک‌کن سمت راننده گیر دارد و آب نمی‌پاشد. امروز صبح یه گشتی توی خانه زدم که سوزن پیدا کنم و توی سوراخ‌هایش بزنم شاید از شر آت‌آشغالی که جمع شده اونجا، خلاص بشم. پیدا نکردم. گفتم توی راه می‌خرم و تا رسیدم کتابفروشی، در را باز نکرده، رفتم مغازهٔ پایین آریافر. گفتم «سوزن داری احیانا؟» گفت «نه. باید بری خرازی.» یاد خودم افتادم که کتابفروشی هستیم و همه ازمون پرینت و خط‌کش و عروسک و اسباب‌بازی و کاغذ آچهار و… می‌خواهند و… گفتم «حالا که تا اینجا اومدم، تخم‌مرغ بده ببریم. دو روزه خودش رو خوردیم و زده شدیم، حالا تخم‌اش رو بده.» خندید و یه جوک بی‌ادبی‌ای گفت که نمی‌دونم تعریف کنم یا نه. تعریف کنم. کی به کیه. وقتی در متون مذهبی‌مان اون همه بی‌پروایی هست، یه جوک که به تخمِ جهان هم نیست. گفت «یارو، مادرش بهش گفته بود «برو هویچ بگیر. اگر نداشت، تخم‌اش رو بگیر.» این هم رفت مغازه و گفت «هویج دارین؟» گفت «نه.» این هم تندی پرید و تخم… » گفتم «یعنی من الان تخمِ مسوولان را گرفتم؟» گفت «اگه قیمت جدید رو بدونی، باورت میشه که تخم‌شون هم نیست.» گفتم «چند شده مگه؟» گفت «مگه توی باغ نیستی؟» گفتم «از ۹ صبح میام کتابفروشی و ۹ شب جنازه‌ام می‌ره خونه و اونقدر خسته‌ام که می‌گیرم بخوابم که باز بتونم ۸ بیدار بشم که ۹…» گفت «مرغ و تخم‌مرغ و روغن، از دیروز سه برابر شده.» گفتم «و اینایی که تو داری، مگه خرید جدید هستند؟» گفت «نخیر آقا. قیمت سراسری‌یه. وقتی می‌گن سه برابر. یعنی من حتی ده تا انبار هم مرغ و روغن و تخم‌مرغ داشته باشم، قیمت‌اش می‌شه سه‌برابر.» نگاهش کردم فقط. خدایی‌اش آدم خیلی باید تخم داشته باشه که از این به بعد حتی مرغ و تخم‌مرغ بخورد؛ دانه‌ای ۱۸ هزار تومان. در گزارش بعدی احتمالا برایت از نان و برنج و لبنیات خواهم نوشت. فعلا. https://t.me/aamoutbookstore/7089 @aamoutbookstore

سلام و تخم‌مرغ
سلام و تخم‌مرغ

دارم تشییع پیکر بهرام بیضایی در آمریکا را در اینستاگرام نگاه می‌کنم. مژده شمسایی دارد بهرام‌خوانی می‌کند و توی جمعیت رفیق‌ام افشین هاشمی مرغزار را می‌بینم و بغض گلویم را می‌گیرد که چرا بهش تسلیت ویژه نگفتم. باد کولاک کرده و درخت‌ها گویی به فرمان کارگردان، با هم هماهنگ هستند تا عالیجناب را تحویل خاک بدهند. همین حین می‌شنوم «ندارد.» سرک می‌کشم این‌طرف. دو تا جوان آمدند و روبروی دخل ایستادند. یکی‌شان می‌گوید «دیوان اشعار بهرام بیضایی را می‌خواهیم.» آرمیتاخانم می‌گوید «بیضایی شعر ندارد تا دیوان داشته باشد.» جوان دیگر عصبانی می‌گوید «خانم! جستجو بزنید در سیستم‌تان. ما تئاتری هستیم. یعنی شما بهتر از ما می‌دانید؟» آرمیتا می‌گوید «دیوان نمایش دارد آقای بیضایی.» همان اولی می‌گوید «خانم دیوان اشعار بهرام بیضایی را می‌خواهیم.» آرمیتا مثل همیشه محجوب نگاه‌شان می‌کند و می‌دانم از درون، خون خون‌اش را می‌خورد و راه فراری از این دو مثلا تئاتری پیدا نمی‌کند. می‌آیم و می‌گویم «چی خواندید از بیضایی؟» نگاه عاقل اندر سفیهی به من می‌اندازند که یعنی «برو بابا! تو دیگه کی هستی!» دعوت‌شان می‌کنم به بخش نمایش کتابفروشی. انگار دارم می‌برم‌شان پای جوخهٔ دار. پا برنمی‌دارند. یادم می‌آید وقتی سه دهه قبل تئاتر کار می‌کردم، بیشترین آگاهی‌ام را همان دوره به دست آوردم. همان دوره بود که جدا از بهرام بیضایی و اکبر رادی و غلامحسین ساعدی، که نمایشنامه‌های‌شان را می‌خواندیم، ادبیات معاصر را هم همان دوره آشنا شدم: هوشنگ گلشیری و محمود دولت‌آبادی و… یادم می‌آید روزهای اول کتابفروشی، برای ادای دین هم که شده، چند قفسه را اختصاص دادم به تئاتر و نمایش و نمایشنامه‌نویسی و بازیگری و کارگردانی و… بعد یک سال گذشت و کسی نیامد سراغ‌اش. اگر هم تئاتری یا سینماگری می‌آمد (که زیاد هم گویا در مرزداران می‌نشینند) فقط دنبال کتاب‌های داستان بودند که بتوانند ازشون اقتباس کنند. یادم آمد که اصلا نباید این‌ها را بنویسم الان؛ اما نوشتم.@aamoutbookstore

این مزخرفاتی را که می‌گویند «یارو نان نداره بخوره، شما انتظار دارید کتاب بخوانه؟» قبول ندارم. در واقع یک جور دیگری می‌توانم بپرسم که «وقتی که نان داشتند بخورند، مگر کتاب می‌خواندند؟» اصلا نیازی نیست تحلیل‌ها و گزارش‌هایی با بودجه‌های ویژه تهیه شود. هر کدام ما می‌توانیم نگاهی به اطرافیان‌مان بکنیم و بببینم «چند درصد از دوستان و آشنایان و اقوام ما کتابخوان هستند؟» و اینکه «به غیر از کتاب درسی و جزوه و نهایت کتاب‌هایی دربارهٔ اینکه چطور پولدار بشویم و چطور به آرامش برسیم و چطور لاغر کنیم، اصلا کتاب دیده‌اند در عمرشان؟» القصه غصه جای دیگری است. اینکه من کتابفروش مثلا روز جمعه چقدر کتاب فروختم و بعد با هزار حساب و کتاب، برای خودم کتاب هم خریدم، اما انصاف را باید جایی دیگر دنبال کرد. اینکه مثلا در سال ۱۳۹۷ اگر می‌توانستم ۱۳۰ تا کتاب بخرم. این خریدم در سال ۱۴۰۰ رسید به ۸۰ تا و پارسال رسید به ۴۰ تا و دیروز وقتی تعداد کتاب‌هایم به ۶ تا رسید، صدای آلارم آمد؛ زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آیند؟ همین هم شد که وقتی امروز از روی کنجکاوی به آمار هفت سال و پانزده روز گذشته نگاه کردم. دیدم، بله. من تنها نیستم. آمار کتابفروشی هم همین را می‌گوید. کتابخوان یک نان کمتر می‌خورد و یک کافه کمتر می‌رود و یک سفر کمتر می‌رود ولی کتاب‌اش باید برسد. قدیم شاید دست و دل‌بازتر کتاب می‌خریدیم، حتی اگر نیازمان نبود، اما الان کتابی را می‌خریم که نیازمان هست. این اعتیاد ما کتابخوان‌ها به کتاب، یک موضوع قابل توجه است که هیچ خبرنگاری این روزها بهش توجه ندارد و فقط به تیراژها نگاه می‌کنند (که البته همان هم بی‌ربط نیست به این موضوع. قدیم ناشر کتاب‌ها را ۱۱۰۰ نسخه و ۱۶۵۰ نسخه و ۲۲۰۰ نسخه چاپ می‌کرد و حالا تیراژش رسیده به ۱۱۰ تا و ۲۲۰ تا و ۳۳۰ تا و ۵۵۰ تا). درخت که آب بهش نرسد، از همه‌جا لاغر می‌شود؛ خودش، خودش را می‌خورد. و از چنین درختی البته باید که ترسید. می‌دانید چرا؟ اینجا جواب بدهید @aamoutbookstore

هرکی با شیطان توی یک کشتی بنشینه باید باهاش سفر هم بره #فرشته_ساز نوشته‌ی استفان برایس ترجمه‌ی سامگیس زندی نشر آموت به نقل از
هرکی با شیطان توی یک کشتی بنشینه باید باهاش سفر هم بره
#فرشته_ساز نوشته‌ی استفان برایس ترجمه‌ی سامگیس زندی نشر آموت
به نقل از مجله‌ی چمروش @aamoutbookstore

سلام و باران کتابفروشی امروز باز است ارسال به سراسر کشور 👇🏻 aamout.ir 09368828180 @aamoutbookstore
+6
سلام و باران کتابفروشی امروز باز است ارسال به سراسر کشور 👇🏻 aamout.ir 09368828180 @aamoutbookstore

سلام و نور کتابفروشی آموت باز است ارسال به سراسر کشور 👇🏻 aamout.ir 09368828180 @aamoutbookstore
سلام و نور کتابفروشی آموت باز است ارسال به سراسر کشور 👇🏻 aamout.ir 09368828180 @aamoutbookstore

سلام و نور کتابفروشی آموت باز است ارسال به سراسر کشور 👇🏻 aamout.ir 09368828180 @aamoutbookstore
سلام و نور کتابفروشی آموت باز است ارسال به سراسر کشور 👇🏻 aamout.ir 09368828180 @aamoutbookstore

«#آبلوموف» نویسنده: #ایوان_گنچارف مترجم: #سروش_حبیبی انتشارات: #نشر_فرهنگ_معاصر تعداد صفحه: ۹۱۲ کتاب آبلوموف (Oblomov) از طری
«#آبلوموف» نویسنده: #ایوان_گنچارف مترجم: #سروش_حبیبی انتشارات: #نشر_فرهنگ_معاصر تعداد صفحه: ۹۱۲ کتاب آبلوموف (Oblomov) از طریق روایت داستانی تصویری روشن از واقعیت انسان معاصر را برای بشریت عرضه می‌کند. داستان از اینجا شروع می‌شود که آبلوموف در رختخواب خود دراز کشیده و نامه‌ای از طرف مدیر املاک کشور دریافت می‌کند. متن نامه درمورد وخامت وضعیت مالی اوست که نیاز به تصمیم‌گیری‌های اساسی دارد و آبلوموف باید به آن جا مراجعه کند. اما ترک اتاق خواب برای آبلوموف کار دشواری است. آبلوموف دوست صمیمی به نام آندره اشتولتز دارد که از بچگی با او بزرگ شده است. اما چیزی که آن دو را از هم متفاوت می‌کند این است که اشتولتز برعکس آبلوموف فردی فعال است و مرتب آبلوموف را تشویق می‌کند تا او هم همینطور باشد. نقطه جذاب داستان عاشق شدن آبلوموف است؛ روزی که به دیدن یکی از دوستان خانوادگی‌شان می‌رود و «الگا» را می‌بیند و عشق او در قلبش نفوذ می‌کند... رمان گنچارف موجب شکل‌گیری مفهوم «آبلوموفیسم» در روسیه شد که منظور آن نوعی سستی، خمودگی، تنبلی، بی‌انگیزگی و بی‌تفاوتی در مواجهه با زندگی است. aamout.ir 09368828180 @aamoutbookstore

پنجشنبه ۱۸ دی‌ماه در کتابفروشی آموت درباره کدام کتاب گفتگو کنیم؟
Anonymous voting

سلام و آغاز سال نو میلادی ارسال به سراسر کشور 👇🏻 aamout.ir 09368828180 @aamoutbookstore
سلام و آغاز سال نو میلادی ارسال به سراسر کشور 👇🏻 aamout.ir 09368828180 @aamoutbookstore

رمان دیستوپیایی روایت جهانی آشفته، ناعادلانه و انسان‌زدا جهانی که در آن ساختارهای قدرت—دولت، قانون، ایدئولوژی، اقتصاد یا حتی
+9
رمان دیستوپیایی روایت جهانی آشفته، ناعادلانه و انسان‌زدا جهانی که در آن ساختارهای قدرت—دولت، قانون، ایدئولوژی، اقتصاد یا حتی زبان—به‌جای حمایت از انسان، او را کنترل، محدود یا حذف می‌کنند. جهانی اغراق‌شده یا امتداد منطقیِ جهان واقعی؛ اینکه اگر یک مسیر فکری، سیاسی یا اخلاقی ادامه پیدا کند، جامعه به چه کابوسی می‌رسد. دیستوپیا اغلب «هشدار» است، نه پیش‌بینی: هشداری درباره‌ی عادت‌کردن به خشونت، از دست‌دادن آزادی، و تبدیل انسان به عدد، ابزار یا کالا. در رمان دیستوپیایی مسئله فقط تاریکی فضا یا تلخی داستان نیست، بلکه نابسامانی سیستماتیک است؛ شر، فردی و تصادفی نیست، بلکه قانونی، عادی و نهادینه شده است. شخصیت‌ها یا در برابر این نظم مقاومت می‌کنند یا آن را پذیرفته‌اند و در آن زندگی می‌کنند. دیستوپیا می‌تواند سیاسی، اخلاقی، زیستی یا حتی درونی باشد، اما در همه‌ی شکل‌هایش یک پرسش مرکزی دارد: «وقتی انسانیت حذف شود، زندگی چه شکلی پیدا می‌کند؟» رمان دیستوپیایی یکی از جدی‌ترین و ماندگارترین گونه‌های ادبیات معاصر است aamout.ir @aamout

تازه‌ها گفت‌و‌گو با حافظ علیرضا ابراهیمی نشر چارکوچه
+4
تازه‌ها گفت‌و‌گو با حافظ علیرضا ابراهیمی نشر چارکوچه

یادنامه‌ی بهرام بیضایی ، «عیار تنها» ۵ دی ۱۳۱۷ ۵ دی ۱۴۰۴ ارسال به سراسر کشور 👇🏻 aamout.ir 09368828180 @aamoutbookstore

سالی که سینمای جوان قزوین دوره می‌دیدم، سال اکران «مسافران» بود و ذوق ما که داریم برای بار دهم، این فیلم را با هم تحلیل می‌کنیم. بعد دوباره برگشتیم به «باشو غریبه‌ی کوچک» و بعد فیلم‌های دیگرش. و منی که از تئاتر رفته بودم سمت سینما و با این‌حال می‌دانستم جای‌ام اینجا نیست و کارم کلمه است، پناه برده بودم به فیلمنامه‌هایش؛ به نمایشنامه‌هایش. و مشق ِ شب‌ام شده بود گویی پاک‌نویس کردن «طومار شیخ شرزین» و «حقایقی درباره لیلا، دختر ادریس» و «مسافران» و «چهار صندوق» و «مرگ یزدگرد» و ... تا اینکه در یکی از شب‌های بخارا از نزدیک دیدم‌اش. عکاس بودم مثلا اما یادم رفته بود عکاسی. نگاه می‌کردم بهش. چندباری که چشم در چشم شدیم، نهراسیدم ازش؛ برخلاف خیلی که آدم نمی‌تواند توی چشم‌های‌شان نگاه کند. و من می‌دیدم که این مرد چقدر در دلم جای دارد. گذشت تا دوره‌ی آخرالزمانی کرونا. از بخت ِ همراه‌ام بود که با جوانی در بوکان آشنا شدم که یک هارد، پر از فیلم برایم فرستاد؛ دسته‌بندی شده و فولدر به فولدر و در هر کدام، تمام فیلم‌های یک کارگردان؛ هم خارجی و هم ایرانی. و من و ساینا و ایرنا هر روز و هر شب، کارمان شده بود دیدن این فیلم‌ها و بعد گفتگو درباره‌شان و سه‌تایی عاشق «باشو غریبه‌ی کوچک» شده بودیم و ... الان دیدم آرمیتا گریه می‌کند که چه سالی شد سال ۱۴۰۴. و من که از شاملو کمک گرفتم و استوری گذاشتم «سال ِ بد | سال ِ باد | سال ِ اشک | سال شک ...» بهش گفتم «دخترم! خوش به حال بیضایی. الان داری عکس می‌گیری از این همه اثر ماندگار از استاد که بگذاری توی پیج کتابتاز. به این بخش فکر کن که کاش آدمی، همین اندازه ماندگار باشد و بعد برود.» بعد گفتم «اصلا ببین آمدن و رفتن‌اش را. ۵ دی ۱۳۱۷ | ۵ دی ۱۴۰۴. » عکس را جوادجان آتشباری گرفته در شب #بهرام_بیضایی؛ سه‏شنبه ۵ دى ماه ۱۳۸۵. تالار بتهوون خانه هنرمندان⁩⁩ @aamoutbookstore