370
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-630 days
Posts Archive
370
یه قصه نیهیلیستی هست از خضر نبی، که میگه وارد یه آبادی شد و پرسید قبل ازینکه اینجا یه شهر باشه چی بود؟ بش میگن کسی قبلشو ندیده، تا آدم بوده فقط شهر بوده. میره هزار سال بعد برمیگرده (خضر کاراکتری مافوق زمانه)، میبینه اون شهر به یک برهوت تبدیل شده. یک نفرو پیدا میکنه و میپرسه قبل ازینکه اینجا بیابان باشه چی بود؟ میگه کسی ندیده، اینجا تا آدم بوده فقط بیابان بوده.
هزارسال بعد دوباره میاد میبینه دریا شده. از یه ماهیگیر میپرسه قبل ازینکه دریا باشه چی بود؟ میگه کسی ندیده، اینجا تا آدم بوده فقط دریا بوده!
(هنوز هیچ نابغهای در ادبیات نتونسته یک داستان کوتاه بنویسه که انقدر dark باشه).
امیدوارم این اتفاق برای ما نیفته. امیدوارم هزارسال بعد وقتی خضر برگشت و پرسید، بدونند و یادشون باشه که چی گذشت به ما، و دیده باشند دوران خوب بعدش رو، و بش بگن:
وضع بدی بود، ولی به همان سیاق نماند.
370
ــ تو کجایی؟
در گسترهی بیمرزِ این جهان
تو کجایی؟
ــ در دورترین جای جهان ایستادهام من:
کنارِ تو.
□
ــ تو کجایی؟
در گسترهی ناپاکِ این جهان
تو کجایی؟
ــ در پاکترین مُقامِ جهان ایستادهام من:
بر سبزهشورِ این رودِ بزرگ که میسُراید
برای تو.
▨
احمد شاملو
دی ۱۳۵۷ - لندن
370
آنتیگونه: تو تا حالا عاشق شدی؟
تیرسیاس: عشق خطرناکه خانوم!
آنتیگونه: چرا!؟
تیرسیاس: چون نمیذاره از چیزای خطرناک بترسی!
#آنتیگونه
#سوفوکل
370
«من حتا یک روحانی را هم نمیکُشم. فقط مجبورشان میکنم هر روز کار بکنند. همانطور که ما در مزرعهها کار میکردیم. همانطور که برای بریدن درختها به کوه میزدیم.
وادارشان میکنم برای بقیه عمر کار کنند. همانجایی بخوابند که ما میخوابیم، همان چیزی را بخورند که ما میخوریم و از همه مهمتر کار کنند.
آنوقت میفهمند آدم چرا به دنیا آمده، همین برایشان بزرگترین درس هست و عذاب اَلیم!»
#ارنست_همینگوی
این ناقوس مرگ کیست
370
به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم
وگر از من طلبی جان نستیزم نستیزم
قدحی دارم بر کف به خدا تا تو نیایی
هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم
سحرم روی چو ماهت شب من زلف سیاهت
به خدا بیرخ و زلفت نه بخسبم نه بخیزم
ز جلال تو جلیلم ز دلال تو دلیلم
که من از نسل خلیلم که در این آتش تیزم
بده آن آب ز کوزه که نه عشقی است دوروزه
چو نماز است و چو روزه غم تو واجب و ملزم
به خدا شاخ درختی که ندارد ز تو بختی
اگرش آب دهد یم شود او کنده هیزم
بپر ای دل سوی بالا به پر و قوت مولا
که در آن صدر معلا چو توی نیست ملازم
همگان وقت بلاها بستایند خدا را
تو شب و روز مهیا چو فلک جازم و حازم
صفت مفخر تبریز نگویم به تمامت
چه کنم رشک نخواهد که من آن غالیه بیزم
#غزليات_شمس
غزل 1613
#مرحوم_ایرج بسطامی
370
بعضی داروها که بیمار رو نجات میده، آدم سالم رو از پا میندازه. مثل داروهای تیرویید. چون بیمار باید از سطح پایینتری برسه به نرمال، که همین بالا کشیدن برای آدمی که در سطح نرماله خطرناکه. بعضی داروها مشکلات مساوی برای بیمار و آدم سالم ایجاد میکنه، مثل داروهایی که یبوست ایجاد میکنند. اما برای بیمار میارزه که ناراحتیش رو تحمل کنه. بعضی داروها بیمار رو بیشتر اذیت میکنند تا آدم سالم رو. مثل داروهایی که در خواب اختلال ایجاد میکنند و بیماری که به خواب بیشتر نیاز داره، بیشتر اذیت میشه.
وضعیت ایران طوریه، و طوری خواهد شد، که لازمه مردم یک داروی رفتاری استفاده کنند که تقریبا هر سه حالت بالا رو در خودش داره. یعنی برای جامعه نرمال اصلا خوب نیست و بهیچوجه نباید مصرفش کنند، در عین حال که عوارضش برای مردم ایران آزاردهندهتره، ولی ناچارند به جان بخرند. این دارو «فکر نکردن به چه خواهد شد؟ها»ست. در حالت عادی، این یک سم مهلکه. چون افول جوامع از همین شروع میشه که به فکر فرداشون نباشند. جامعه بیبرنامه و بیپلن و اللهبختکی، میشه یمن امروز. اما برنامه و فردااندیشی برای مردمیه که ابزارش رو دارند. وقتی طوفان میاد، باید زیرزمینی وجود داشته باشه زیر خونه تا اونجا پناه گرفت، و وقتی سیل میاد، باید سقفی روی اون خونه وجود داشته باشه که رفت بالاش و منتظر قایقهای امداد شد. کسی که تنها لنگرش یک نیمکته، نه در طوفان کاری میتونه بکنه، نه در سیل. برای چنین آدم بیلنگری، فکر کردن به اینکه «اگه الان سیل بیاد چه خواهد شد؟» و «اگه طوفان بیاد چه خواهد شد؟»، فقط به مقدار استرسی که بش وارد میشه اضافه میکنه. و همون استرس، اتصالش به همون نیمکت رو هم ضعیف میکنه. تا حالا کسی در بین بشر پیدا نشده که بگه چون استرس زیادی بم وارد شد تونستم راه حل پیدا کنم. همه آدمهای آرام راه حل پیدا نمیکنند، اما همه اونهایی که پیدا میکنند، آدمهای آرامی هستند. میزان فکر کردن به فردا، باید متناسب با ابزارها و داراییهای موجود باشه. هر مقداری فراتر ازین حد تناسب، فقط میزان خسارت رو بالا میبره. و این خسارت رو امروز داریم در مراکز درمانی میبینیم، که مملو از آدمهایی هستند که بدنشون زیر بار استرس فرو ریخته، یا یک بیماری متداول رو چندبرابر پیچیدهتر از حالتی که باید میبود، کرده. همهچیز رو گردن مواد شیمیایی انداختن، یک نوع فرار از واقعیته.
بدی استفاده ازین دارو
Guilt by association
است. چون کسانی که به اینکه چه خواهد شد؟ فکر نمیکنند، عمدتا آدمهای بیقید و پوچگرا هستند، به کارگیری این منش، حس گناه اینکه با اون تیپ از افراد همکاسه شدهاند رو ایجاد میکنه، و این دافعه داره. بعبارتی آدمهای مسئولیتپذیر و دوراندیش، با تحمیل استرس به خود، به نوعی دنبال حفظ برتری اخلاقی خود هستند. اما این یک برداشت غلطه. مبنا باید عبور از مخمصه با کمترین آسیب باشه، نه مقدسسازی فاصله ظاهری با افراد جاهل.
370
سلام بر اون دفاع تاریخی
سلام بر اون 190 هزار جانی که هرگز بر نگشتند
سلام بر اون صد ها هزار زخمی با زخم هایی برای همه عمر
سلام بر اون 42 هزار آزاده ای که پایان جنگ براشون پایان اسارت نبود دو سال بعد برگشتند شاید هم دیرتر
سلام بر اون مدافعان
سلام بر اون بزرگان
سلام بر اون دلاوری که وقتی شیمیایی زدن و نیروش هراسان داد زد که ماسک ندارم ماسکشو بهش داد و خودش جان داد.و دوستانش اون جا بودن که به ما بگند افسانه نبود حقیقت بود
سلام بر اون فرمانده زخمی که انگشت قطع شدش رو در آب نمک فرومیبرد و حاضر نبود عقب بره تا در اون هنگامه نبرد که پاتک دشمن امان از نیروهاش بریده بود در کنار نیروهاش بمونه
سلام بر آنان که بی منت جنگیدند. در دورانی که نه نشان بود و نه کسی به امید نشان جان به قتلگاه میبرد
سلام بر آن خاکیان بر خاک افتاده
سلام بر آن هزاران غواص گمنام که پای بسیاریشان هرگز به ساحل نرسید
سلام بر آن ایستادگی ها در دورانی که ایستادگی بر قامت بسیار دشوار بود
سلام بر آن دامن های پاک که به وقت رزم اهل بدرقه بودند
سلام بر آنان که خانه به خانه جنگیدند در آن قطعه ای از عشق و ایمان که ایرانش نام نهاده اند
سلام بر آن ها که خانه و خانواده را به باور دفاع از خانه و خانواده بزرگتر رها کردند گاه تا هشت سال و وقتی که
برگشتند شاید دیگر نه خانه ای بود و نه خانواده
سلام بر آنان که جنگ بلد نبودند و گاه اشتباه جنگیدند ولی چنان جنگیدند که باید
سلام بر آنان که اگر جنگ نرفتند اما قدر شناس بودند
سلام بر آن پایداری
سلام بر آن دفاع
370
در کتاب امثال سلیمان، که منسوب به حضرت سلیمانه، مجموعهای از اندرزها جمعآوری شده، و یه جاش میگه «کسی که رو زمینش کار میکنه، غذای فراوان خواهد داشت، و اونی که دنبال رویاها و خیالاته، عقل نداره (گرسنه خواهد موند)».
وقتی در یه متن باستانی، نویسنده این زحمت رو به خودش داده تا چیزی رو نفی کنه، علامت اینه که در زمان خودش پدیده رایجی بوده. مثلا قبل ازین جمله، یکی دیگه داره: «بهتره هیچکس نشناسدت اما کلفت داشته باشی، تا اینکه وانمود کنی کسی هستی ولی شب گشنه بخوابی». یعنی اون زمان هم آدمهای زیادی بودهاند که سعی میکردند معروف یا مقبول باشند، اما این نفعی براشون نداشته. به همین ترتیب، آدمهایی هم بودهاند که کار روی زمین رو ول کرده و دنبال رویاها افتاده بودهاند. اون زمان، کار نکردن روی زمین معادل خودکشی بود. چون معمولا تنها راه زنده ماندن بود. اما اون دوران مگه چه رویاهایی وجود داشت که بشه دنبالشون افتاد یا نیفتاد؟ نه زرق و برق دنیای امروز وجود داشت، نه امکانات و تفریحات امروز. اگه ترجمه دقیقتری ازش بشه، یه جور دیگه معنی میده. نویسنده عقل رو اینطور تعریف میکنه که هرکار انجام شده، معادل کاشت بذر باشه، و هر کاری که ازش محصول درنمیاد، حماقته. اون زمان کالاها و خدمات متنوع امروز نبود که بشه پول رو خرجش کرد، اما میشد کارهایی کرد که محصول نده. و همین نفی کردن، و پرهیز دادن، نشون میده آدمهای زیادی این کارها رو میکردهاند.
یکی از چیزهایی که از زمان سلیمان، که معلوم نیست چندهزارساله، تغییری نکرده، همین گرایش به بیمحصولیهاست. بلکه میشه گفت امروز ابعاد صنعتی هم پیدا کرده. میلیونها نفرساعت صرف تحصیلات میشه، که کاملا بیمحصوله. حجم زیادی از عصبانیتها و برافروختگیهای سیاسی شکل میگیره، که کاملا بیمحصوله. شغلهایی ایجاد شده که درآمد دارند اما کاملا بیمحصولند. حتی ازدواجها بیمحصولند و طرفین در دنیای ایزوله هم زندگی میکنند. ریاضتهایی ابداع شده، در فعالیت تا رژیم غذایی، که رنج میسازند، اما بیمحصولند. حتی شهرکهایی ساخته میشه که خالی از سکنه میمونند، که یعنی بیمحصولند.
این بیمحصولی چنان به یک پدیده نرمال و پذیرفته تبدیل شده، که حتی بیمحصولی ایدئولوژیک هم بوجود اومده، که از لحاظ تئوریک نباید بوجود میاومد، چون ذات ایدئولوژی برمبنای دنبال کردن یک هدف مشخصه. بیمحصولی ایدئوژیک یعنی عدهای به این باور داشته باشند که سعادت در بیمحصولی است! و این باعث میشه یک مسیر رو با اینکه مشخصه هیچ محصولی نداره همینطور ادامه بدن، و براش خرج کنند، و خیلی چیزها رو به پاش قربانی کنند. بنابراین فایده نخواهد داشت که بشون بگی به محصول نخواهند رسید. چون براشون نرماله که نرسند.
ما در دورانی هستیم که اگه سلیمان زنده میشد و همون حرف رو میزد، کسی مخالفتی نشون نمیداد. بلکه کسی متوجه نمیشد چی میگه. و با حالت گیجشدگی ازش میپرسیدند «مگه چه مشکلی داره کار آدم نتیجه نداشته باشه؟».
370
آدمها رنجهای خودشان را
بیشتر از شادیهایشان به یاد میآورند.
رنج مثل کوه است، شادی مثل رود.
رود میرود، کوه میماند.
#ابراهیم_سلطانی
370
باز آمدم، باز آمدم، از پیش آن یار آمدم
در من نگر، در من نگر، بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم، شاد آمدم، از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
آن جا روم، آن جا روم، بالا بُدم، بالا روم
بازم رهان، بازم رهان، کاین جا به زنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بُدم، دیدی که ناسوتی شدم
دامش ندیدم ناگهان، در وی گرفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر! نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نیستم، من دُرّ شهوار آمدم
ما را به چشم سر مبین، ما را به چشم سر ببین
آن جا بیا ما را ببین، کاین جا سبکبار آمدم
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم
من گوهر کانی بدم، کاین جا به دیدار آمدم
یارم به بازار آمدهست چالاک و هشیار آمدهست
ور نه به بازارم چه کار؟ وی را طلبکار آمدم
ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی؟
کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم
#استاد_ناظری
#غزلیات_شمس
#غزل1390
370
امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم
مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم
در عشق تو از عاقله عقل برستیم
جز حالت شوریده دیوانه ندانیم
در باغ به جز عکس رخ دوست نبینیم
وز شاخ به جز حالت مستانه ندانیم
گفتند در این دام یکی دانه نهادهست
در دام چنانیم که ما دانه ندانیم
امروز از این نکته و افسانه مخوانید
کافسون نپذیرد دل و افسانه ندانیم
چون شانه در آن زلف چنان رفت دل ما
کز بیخودی از زلف تو تا شانه ندانیم
باده ده و کم پرس که چندم قدح است این
کز یاد تو ما باده ز پیمانه ندانیم
#مولانا
#دیوان_شمس
#غزل1438
370
اگه حکومت کشور دچار جنون نبود و یک وضعیت نرمال داشتیم، الان به جای اینکه موضوع این باشه که دفعه بعد که اسراییل حمله میکنه چه زمانیه، الان بیمارستانهای ایران داشتن با این شرکت اسراییلی قرارداد میبستند، که دستگاه اکسیژناسیون جدیدی که ابداع کردن و همین هفته در آمریکا ثبت اختراعش رو گرفتن، بیارن اینجا. با این دستگاه دیگه لازم نیست خیلی از بیمارانی که خیلی هم حالشون وخیم نیست، در حالت کما برن زیر ونتیلاتور و هزار داستان و بلای جانبی براشون ایجاد بشه. در حالی که بیمار بیداره، و چیزی تو دهنش نیست، اکسیژن خونش رو توی ۹۵ درصد نگه میداره. اینجوری تخت کمتری هم تو بخش مراقبتهای ویژه اشغال میشه، و برای کشوری که در فقر تخت بسر میبره، یه دستگاه نجاتدهندهست.
ولی زیر سایه اسلام مجانین، زندگی چه اهمیتی داره؟
