en
Feedback
نشرموج

نشرموج

Open in Telegram

📚رمان هاي فانتزي و تخيلي 📚 وبسایت : WWW.MOWJBOOK.COM تلفن : 02166495274 02166959925 09124126731 خ انقلاب خ ۱۲ فروردین خ نظری غربی کوچه جاوید ۱ پلاک ۶ واحد ۱

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
519
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
تحلیل فیلم اتاق 8 . . . . اول اینکه چرا اسم فیلم اتاق هشت می باشد؟ به این دلیل که عدد ۸ در انگلیسی نماد بی نهایت هست و کاملا شبیه نماد بی نهایت در ریاضیات می باشد. شبیه نوار موبیوس که آغاز و انتهایی ندارد. مضمون فیلم هم چنین است، یعنی ما در دنیایی قرار داریم که انتها ندارد. ابتدا وقتی زندانی وارد اتاق ۸ میشود، به سراغ کتاب میرود و نکته مهم همان کتاب است. به محض اینکه آنرا برمیدارد فرد دیگر آشفته میشود و میگوید چه کار میکنی؟ گویی آن کتاب نقطه ضعف آنجاست و نباید خوانده شود. بنابراین حواسش را با جعبه پرت میکند. مفهوم این کار این است که تنها راه نجات بردگی آگاه شدن است. کسی که آگاه باشد برده هیچ قدرتی نمیشود. به همین خاطر است که شخص دیگری که کنترل اوضاع را در دست دارد خودش در حال مطالعه است! رنگ جعبه را قرمز کرده اند که توجه جلب کند، چون رنگ قرمز خاصیت مجذوب کنندگی دارد و دقیقا جعبه روی تخت و مقابل چشم گذاشته شده است. لحظه ای که زندانی جعبه را باز میکند خودش و آن فرد را داخل جعبه میبیند اما مجذوب این نکته میشود که با برداشتن در جعبه، سقف اتاق هم برداشته میشود! به همین خاطر تصمیم میگیرد از آنجا فرار کند. نکته اینجاست که آن جعبه ماکت نیست و آدم های داخل آن واقعی هستند پس کسی که از اتاق بیرون برود درواقع یکی از آن آدم های داخل جعبه است که بیرون آمده است و وارد محیط اتاق ۸ شده است. به همین خاطر فرد دیگری که در حال مطالعه بود او را بر میدارد و در یک قوطی کبریت زندانی میکند. همه قوطی ها عدد یکسانی دارند و این یعنی همه آنهایی که داخل قوطی کبریت زندانی شده اند یک نفر هستند، مثل فیلم مثلث. آن شخص وقتی از اتاق بیرون میرود وارد دنیای بزرگ تری می شود مانند بچه ای که به دنیا می آید و فردی که از دنیا میرود. این جمله خیلی مهم است. همچنین میتواند به نوعی تناسخ را توجیه کند. نکته دیگر درمورد لحظه ای است که دست خودش را به انگشت خودش میزند و یاد آور تابلوی نقاشی آفرینش اثر میکل آنژ می باشد، یعنی ابعاد بالاتر وجود خویش. فکرهایی که به ذهن های مختلف میرسد ممکن است چنین باشد که ای کاش آن شخص جعبه را در هم میشکست و ویران میکرد. با این کار آیا خودش هم می مرد؟ آیا دنیا نابود میشد؟ یا هیچ اتفاقی نمی افتاد؟ یا اصلا شاید جعبه را نمیشد نابود کرد! اگر به جای نابود کردن جعبه، شخص دیگری که سرانجام او را داخل قوطی کبریت زندانی کرد، میکشت چه اتفاقی می افتاد؟ او وقتی دستش را داخل جعبه میکرد دست خودش دراندازه بزرگتر وارد جعبه میشد و میتوانست به راحتی شخص دیگر را بکشد. آنوقت چه پیش می آمد؟ آیا قوطی کبریت پایان داستان اوست؟ یا آنجا جهان دیگری است و زندانی از ابتدا از همان قوطی کبریت به زندان آمده است؟ چون اگر دقت کنید در ابتدای فیلم به محض اینکه او را داخل قوطی کبریت میگذارند او از در وارد سلول زندان میشود. به همین خاطر است که با گذشت مدتی قوطی کبریت های دیگر سر و صدایی نمیدهند، چون کسی داخل آنها نیست، البته ممکن است به دلیل این باشد که فرد مرده است اما ممکن است دلیل این باشد که فرد وقتی داخل کبریت گذاشته می شود دوباره وارد اتاق می شود که این کامل تر و ایده آل تر است و به مضمون فیلم نزدیک تر است. یعنی هربار که او داخل قوطی کبریت گذاشته میشود دوباره زندان بان ها او را وارد اتاق میکنند. نتیجه گیری کلی: صاحبان قدرت و همه کسانی که کنترل شما را به عهده دارند و شما را بازیچه خود کرده اند آنها هم به اندازه شما آسیب پذیر هستند و آنها هم تابع قوانین دنیا هستند اما با مطالعه و تحقیق، چون دانش و اگاهی بیشتری نسبت به شما دارند به همین خاطر توانسته اند شما را برده خود کنند. پس تنها راه نجات میتواند خواندن کتاب و بالابردن آگاهی باشد. منبع: سایت اسرار ماورا t.me/mowjpub

📽 فیلم کوتاه #اتاق_هشت 🎬 نویسنده و کارگردان جیمز دبلیو گریفیتس بهترین فیلم کوتاه در ۶۴ مین دوره جوایز آکادمی هنرهای سینمایی بریتانیا @ShareTheJoy

🛡 دانلود رایگان فصل اول طغیان 🛡 نمونه ای بی مثال در تاریخ افسانه نویسی نوین ایران. اثری که نگاه شما را به هستی دگرگون خواهد کرد. نگاهی نو به مقوله ی خیر و شر در معجونی تمام عیار از تعامل فن و محتوا در یک اثر. اثری که تنها پرداخت کتاب نخست آن هفت سال به طول انجامیده و نویسنده آن ریاضت بسیاری در قلم فرسودن آن متحمل شده. با هم به تفکر افسانه طغیان بنشینیم و تجربه آن را با یکدیگر به اشتراک بگذاریم. بنیامین ملکی نشر موج 456 صفحه #نشرموج #کتاب_فانتزی #دانلود_کتاب #معرفی_کتاب 📚 @mowjpub 🌐 www.mowjbook.com

☉ خورشید نفرین شده ☉ . . . . . . سیامک سکوت سرد میانشان را شکست و گفت: از تنها ماندن،تنها سفر کردن و تنها سر کردن خسته نشده ای؟ بهرام نفسش را به آرامی از سینه اش بیرون داد و گفت: من تنها زنده ام . زندگی نمی کنم که تنها ماندنم یا نماندم فرقی به حالم داشته باشد... _جمله ی بسیار نغزی است! _حقیقت است. _حقیقت را نه تو می دانی نه من!تنها آن کسی می داند که خالق من و تو ست... _خیلی وقت است که صدایش نکرده ام... به راستی باورش نکرده ام!به راستی حسش نکرده ام... _حجاب از ماست نه او...تو او را گم نکرده ای . خود را گم کرده ای. بهرام ناله وار گفت: من خسته ام سیامک!خسته از تمامِ این روزهایی که گویا به طول قرن ها برایم می گذرد... #خورشید_نفرین_شده #نشرموج #نویسنده_زهرا_افشار_زیبا 🌐 www.mowjbook.com 📚 @mowjpub

🔥طغیان 🔥 . . . . پیر حواسِ او را بخود خواست و درحالیکه با ترکه ای، هیزم ها را در آتش تکان می داد، گفت: - آتش، یکی از مهمترین عناصر طبیعت است. و سپس با لبخند به نسلار نگاه کرد و دیگر چیزی نگفت. نسلار خیره به زبانه کشیدن شعله ها بود که پیر ادامه داد: - گفتنِ همین جمله به یک انسان، کافیست تا برای همیشه دانش خود را در مورد آتش به کمال رسیده بداند و دیگر هیچگاه به چشم چیستی به آن ننگرد... بیا و آن را یک موجود یگانه در هستی تصور کنیم. یک گونۀ مطلق و قادر، که هر بار که چیزی او را فرا بخواند، درگاه زمان و مکان را می شکافد و حاضر می شود. و برای این حضور، بهایی می طلبد از ماده ای که بسوزد و هوایی که مصرف شود. افروختنِ شعلۀ حقیقت در وجود آدمی نیز، بهایی می طلبد. ترکه اش را به درون آتش انداخت و با نگاه به نسلار ادامه داد: - پیش ازین تمام آنچه در زندگی داشتی، در کولباری چنین کوچک جمع نمی آمد. نام، مقام، کلام. فکر هر آنچه باختی را از سر رها کن که در پی تبدیل شدن به آنچه در تقدیر توست، بیش از اینها خواهی باخت. تمام موجودیت تو، بسته به حفاظت از مرزی بود که برای گستردنِ تعلقت به زمین، ایجاد سرحد می کرد. #طغیان #بنیامین_ملکی #نشرموج #رمان #اسطوره #فانتزی 🌐 www.mowjbook.com 📚 @mowjpub

‍ ⚠️طغیان (پوچی شرزه ها ) . . . . جلد نخست / فصل گهواره اهریمن #فانتزی #ترسناک مردم چیزی را که در مقابل خودشان می‌دیدند باور‌ نمی‌کردند، همچنین باور‌ نمی‌کردند که در حین تماشای چنین تصویری بر سر جای خود ایستاده‌اند! پیرمرد با حالاتی وحشیانه، جسد کودک را به خاک و خون می‌کشید. رشته‌های خون بر هوا و دانه‌های شکسته دندان به زیر دیوار می‌ریخت. زنی از یکی از خانه‌های کوچه بیرون آمده و درحالی که از ترس جیغ می‌کشید، بر زمین افتاده بود. از خانه‌ای دیگر مردی چوب به دست، و از میان جمعیت، کاسبی قداره به‌دست خارج شد. پیرمرد با دیدن مردم، پاهای کودک را از دست رها کرد و ابتدا آرام، سپس سریع و با توحش بسیار، نعره زنان و جامه دران به سمت آن‌ها دوید. مردم ترسیدند و در جنب وجوش شدند اما در همین لحظه مرد چوب به دست از پشت سر به پیرمرد رسید و ضربه محکمی بر فرقِ سرِ او وارد آورد به‌طوری‌که چوب شکست و پیرمرد بر زمین افتاد... پیرمرد بر زمین افتاد اما نعره‌هایش تمام نشد، کمی بر زمین به‌خود پیچید و ددگون و متوحش بر سر و روی خود کوفت و موی کند. سپس دندان به زمین فرو کرد و دمی بعد دوباره از جا برخاست و به سمت ضاربش حمله کرد... مردم دوباره جیغ کشیدند. کاسب قداره به‌دست هم از راه رسید و در نزدیکی پیرمرد ایستاد... پیرمرد چشمانش را به غضب می‌درانید و نعره سرمی‌داد، با دیدن مرد دیگر، به سمت او دوید. مرد خود را پس کشید و قداره‌اش را بر سرِ پیرمرد کوفت. قداره در استخوان سر پیرمرد ماند و از دستِ مرد رها شد. پیرمرد دندان‌هایش را که هنوز گوشت خام درمیانشان آویزان بود بارِ دیگر به قصد جان مرد گشود که این‌بار نیزه‌ای در هوا صدا کرد و از میان تن پیرمرد گذشت. خونی سیاه از تنش جهید و در آنی به زمین دوخته شد. نیزه متعلق به یکی از سربازان امنیتی بود که سرانجام خود را از میان جمعیت به ماجرا رسانده بود. پیرمردِ دیوانه و درّنده خو، دیگر جان کنده بود و مردم با اطمینان از این موضوع، با بهت و اندوه به محل فاجعه و اجساد پاره پاره سه کودک، نزدیک شدند. عده‌ای می‌گریستند و عده‌ای هنوز متعجب و مرعوب بودند. زمزمه‌های بهت و عجب در جمع بالا می‌گرفت... هرکس در پی فهمیدن جریان، مشغول به کاری بود که سربازان مردم را از نزدیک شدن منع کردند. همچنان که به صدای شیون و فغان افزوده می شد، و افرادی پیدا شدند که هویت اجساد را می‌دانستند... گویا پیرمرد از پیران همین محله بوده که در این اواخر حال و روزش به وخامت می‌رفته و در بستر موت بوده. همه خیره به صورت آن کودک بودند. سربازی سنگ ریزه‌هایی را که به اجزای له شده و خونین چهره‌اش چسبیده بود، را با شال کمر پاک می‌کرد اما دیگر حتی مادرش هم در شناختن او ناتوان خواهد بود چه برسد به مردم. در همین حال، یکی از کودکان که گویا آسیب کمتری دیده بود، اصوات مغشوشی را از گلو خارج کرد و به‌سختی از جا برخاست... نوشته : #بنیامین_ملکی قیمت ۲۵۰۰۰ تومان ارسال به سراسر ایران تلفن سفارش ۰۲۱۶۶۴۹۵۲۷۴ قیمت نسخه الکترونیکی ۵۰۰۰ تومان دانلود از وب سایت #نشرموج و #طاقچه #معرفی-کتاب #رمان_فانتزی 📚 @mowjpub 🌐 www.mowjbook.com

🛡رستاخیز فرا میرسد . . . #پارسیان_و_من رمان پارسیان و من (رستاخیز فرا می رسد) داستان جوانی امروزی به نام بردیا است که در تونل زمان به دوران باستان ایران و کوروش سفر می کند . در این سفر او به جای بردیا پسر کوروش قرار می گیرد و از نزدیک در تمام اتفاق های آن دوره و تمام جنگ ها دخیل است. با داریوش که در آن زمان اونیز نوجوان است برای فتح بابل همراه میشود و به عنوان شاهزاده هخامنشی در تمام اتفاق ها نقش دارد. این کتاب به زبانی روان و امروزی داستان کوروش پادشاه باستانی ایران را تا مرگش روایت می کند. بخشی از کتاب : دشت های بی انتها را به سوی شمال شرقی بازگشتیم و روز های متمادی اسب تاختیم . بسیاری از چیز ها ، دیگر برایم آشنا و حتی تکراری شده بود؛ کارهایی نظیر سوار کاری ، تاختن در کوه و دشت . تنها چیزی که هنوز شوق مرا بر می انگیخت ، دیدن سرزمین های تازه و طبیعت بکر و آدم های جدید بود . این بار من و داریوش بیش از پیش صمیمی بودیم و البته طبق خاطره سفر شوش ، ترجیح می دادیم با سربازها ، کمتر باب دوستی را باز کنیم .... چند روز بعد وقتی از دجله عبور می کردیم ، کوشیدم تا با خشم به اعراب قایقران ننگرم و آن ها نیز از همه جا بی خبر پارو می زدند... این گونه بود که ما سیزده سوار پارسی از دشت ها ی بابل به دامنه کردستان وارد شدیم. جوایز دریافت شده : 🏆برنده جایزه بیست و سومین دوره کتاب سال 🏆برنده جایزه کتاب سال غنی پور 🏆برنده جشنواره شورا کتاب کودک 🏆برنده جایزه IBBY دانمارک #نشرموج #آرمان_آرین #فانتزی #اسطوره 📚 t.me/mowjpub 🌐 www.mowjbook.com کتاب پارسیان را می توانید از کتاب فروشی های سراسر کشور تهیه کنید.

‍ 🎬 مردمک های قرمز . . . با تکان شدیدی از خواب پرید. به‌سرعت اطرافش را از نظر گذراند. اتاق آرام و کاملاً تاریک بود اما او بهتر از هر موجود دیگری می توانست در تاریکی ببیند. نیازی نداشت فکر کند تا خوابش را به یاد بیاورد چون تقریباً سه قرن بود که خواب دیگری ندیده بود. تمام صحنه های خوابش را از حفظ بود اما باز باعث می شد، پریشان شود و عرق سرد روی بدنش بنشیند. کنترل کرکره برقی را از روی میز جلوی مبل برداشت و آن را فشار داد. کرکره های سیاه رنگ به‌آرامی از روی درهای شیشه ای بزرگ ساختمان بالا کشیده می شد. وقتی به نیمه راه رسید دکمه را دوباره فشار داد و کرکره ها متوقف شدند. همین مقدار روشنایی کافی بود. او مثل هر خون آشام دیگری از نور زیاد خوشش نمی آمد و این یکی از معدود شباهت هایش با هم نوعانش بود، چون تفاوت های زیادی با آن ها داشت. بلند شد و جلوی آینة قدی اتاق نشیمن ایستاد. نگاهی به خودش انداخت. موهای بلند و سیاهش تا کمر می رسید. قدی متوسط داشت و اندام باریک و زیبایی که آن را زیر لباس¬های مردانة مشکی و گشاد پنهان کرده بود. چشمانش را ریز کرد و با نارضایتی به صورتش نگاه کرد. در چشمان قهوه ای تیره اش نوعی خشم و سردی موج می زد، با این حال از قدرت جذابیت شان ذره ای کم نمی کرد بلکه به نوعی به جذابیت آن ها می افزود. او به تک تک اجزای صورتش خیره شد. پوستی روشن، پیشانی صاف، بینی کوچک و گونه های برجسته. دقیقاً دویست و هفتاد و شش سال بود که آن چهره ی ثابت را در آینه می دید و از این‌که هیچ تغییری در آن ظاهر نمی شد، به خشم می آمد. #مردمک_های_قرمز #نشرموج #معرفی_کتاب 📚 @mowjpub 🌐 www.mowjbook.com

دست نوشته های #اشوزدنگهه مرد شش هزار ساله در راهرو های موزه هنر های معاصر تهران . http://instagram.com/arezoo_nejad
دست نوشته های #اشوزدنگهه مرد شش هزار ساله در راهرو های موزه هنر های معاصر تهران . http://instagram.com/arezoo_nejad

‍ ‍ اشوزدنگهه کیست ؟ . . . . در بندهش آمده که اَشوَزدَنگهِه از هفت تن جاودانانی بوده است که در "وَر جَم کَرد" هستند و در رستاخیز به یاری سوشیانت برخواهند خاست... آرمان آرین نویسنده و پژوهشگر ایرانی شخصیت اسطوره ای اشوزدنگهه را در رمانی به سبک تخیلی ( فانتزی) و حماسی به تحریر در آورده است که این رمان داستان زندگی این ابر مرد جاودانه ایرانی را با زبانی شیوا و جذاب روایت می کند. در این رمان اشوزدنگهه مغی جوان است که در سیلک کاشان (شش هزار سال پیش ) نزد استاد خود در حال یادگیری درس های پزشکی و کیمیاگری است. استاد او به دستور ساخت نوشیدینی جاودانگی دست می یابدو اشوزدنگهه به صورت اتفاقی این معجون جاودانگی را پس از به قتل رسیدن استادش به دست نیرو های شر می نوشد. او با خوردن این معجون هر سال تنها یک روز پیر می شود. اَشوَزدَنگهِه از عصر سیَلک کاشان، زندگی پرماجرایی را طی می کند تا به عصر معاصر در امروز تهران می رسد و هم اینک نیز بطور ناشناس در جایی از این شهر زندگی می کند. او تمامی سلسله های تاریخ ایران را زیسته و با بزرگانِ تاریخ و فرهنگ آن نشست و برخاست داشته و همچنین شاهد ماجراهای مهمی از تاریخ جهان بوده است. به همین ترتیب، مهم ترین اشیاء گمشده و آثار تاریخ ایران و جهان نیز هم اینک در موزه ی شخصی اَشوَزدَنگهِه نگهداری می شوند و غول چراغ نیز پس از علاءالدین در اختیار اوست. داستان بلند و پرفراز و نشیب اَشوَزدَنگهِه بصورتی غیرخطی و با ضرباهنگی پرشتاب از میان خاطره ها و عشق ها، نبردها و شخصیت ها بازگو می شود تا روایتی هزار و یک شب گون و رازآلود از جانِ ایران زمین برخیزد و بر دل و اندیشه ی مخاطبان امروزی اش بنشیند. سه گانه ی اَشوَزدَنگهِه را "نشر موج" همراه با جلد چهارم آن، که پیوستی فلسفی و عرفانی از دست نوشته های این مرد شش هزار ساله است، منتشر کرده که تاکنون افتخارات زیر را با خود همراه نموده است: کتاب برگزیده ی سال در جشنواره ادبی استاد جعفر پایور ۱۳۹۴ کتاب برگزیده ی تالیفی سال ۱۳۹۴ شورای کتاب کودک دریافت لوح تقدیر و جایزه از نخستین جشنواره ادبی مهدی آذر یزدی ۱۳۹۴ 🌐 www.mowjbook.com 📚 @mowjpub

⭕️ چند درصد ایرانی‌ها، به هیچ وجه مطالعه نمی‌کنند؟ T.me/mowjpub
⭕️ چند درصد ایرانی‌ها، به هیچ وجه مطالعه نمی‌کنند؟ T.me/mowjpub

🎬 گوشواره تلخ . . . نویسنده #آرمان_آرین #نشرموج گوشواره تلخ نام مجموعه داستان های کوتاهی است که آرمان آرین خالق مجموعه داستان پارسیان من و اشوزدنگهه نوشته است . نام این کتاب از دومین داستان داخل کتاب گرفته شده این کتاب در مجموعه7 داستان کوتاه در 63 صفحه به نگارش در آمده است. @mowjpub مقدمه کتاب: ((درون دل من پسر کوچکی زندگی می کند که نه میخواهد بزرگ شود و نه کوچک می ماند! او به وسعت تمام پسرانیست که تا به حال در آنها اندیشیده ام.گاه در سکوت،عمل می کند و گاه بیزار از تحرک یکسره سخن می گوید. در این کتاب ما یکدیگر را روایت کرده ایم. من او را و او مرا.)) 🌐www.mowjbook.com 📚 @mowjpub

معرفي كتاب . . . . «دختر سبزآبی» نام رمانی فانتزی از محمدرضا یوسفی (-۱۳۳۲) نویسنده معاصر است. او علاوه بر داستان‌نویسی در حوزه ادبیات نمایشی و ادبیات کودک و نوجوان نیز فعالیت می‌کند و جایزه هانس کریستین اندرسون سال ۲۰۰۰ را نیز در کارنامه دارد. 📚@mowjpub بخشی از داستان: در آن زیرزمین خفه و دور و دراز سه پایه‌ها خودنمایی می‌کردند. قامت آنها از اغلب آدم‌هایی که به دنبال درکی خاص و نو از هنر و خلاقیت آواره بودند، بلندتر بود و با آن کله‌های سه شاخشان به دخترهای جوانی که دست و آستین و سینه و دامنشان رنگین بود، نگاه نمی‌کردند و سینه به آسمان داده به سقف خیره بودند. آیین سه‌پایه‌ها و تقدیر آنها چنین است و از آنکه روی سینه و شکمشان چه می‌کشند و چه می‌کنند، بی‌خبراند و در جهان رؤیایی و پر از اوهام خود که سقف را می‌شکافت و تا ابرهای سیاه بالا می‌رفت سردرگم بودند و به پایه‌های رنگی، رنگ به رنگ خود نگاه نمی‌کردند، چون عاشق چشم به هوا دوختن و سفر به جاهای مبهم و دور بودند. اگر فرصتی پیش می‌آمد، یا جابه‌جایی سه‌پایه‌ها ضروری می‌شد، آنها در خود جمع می‌شدند، خیلی ساده، سه پایه‌ای به هم می‌آمد و آنگاه روبه‌رو، پایین، سینه و دامن و پایه‌های رنگی سه پایه‌ی‌ روبه‌رو را می‌دید و آرزوی باز شدن و به خواب رفتن درخیال‌های وسوسه‌انگیز را در سینه‌ی خود پنهان نگه می‌داشت تا باز آن لحظه که دستی پایه‌ها را از هم جدا می‌کرد و سفر آغاز می‌شد. #دختر_سبز_آبی #معرفي_كتاب #رمان #نشرموج 🌐http://mowjbook.com/ index.php/89-2017-08-28-10-33-10

زیستن زیباست تا گاهی که مرگ سر برسد آنگاه برای آنکه نیک زیسته است مرگ زیبا تر است. شاید بسی آسوده تر غوغای خموش/ نویسنده: آرم
زیستن زیباست تا گاهی که مرگ سر برسد آنگاه برای آنکه نیک زیسته است مرگ زیبا تر است. شاید بسی آسوده تر غوغای خموش/ نویسنده: آرمان آرین / نشرموج 📚 t.me/mowjpub 🌐 www.mowjbook.com

📚 قسمتی از یک کتاب . . . . مرشدبابا گریه می‌کرد و قصه‌ی سیاوش را می‌گفت. وش‌وش خیال می‌کرد مرشدبابا برای او گریه می‌کند، چون اسم واقعی او سیاوش بود و اسم وش‌وش را باد آورده بود، آن روزها که او چیزی نمی‌فهمید و یک بچه‌ی خیلی خیلی کوچولو بود. سوار اولین قطار شدند که مقصدش ته آسمان بود. آدم‌ها به خواب عمیقی فرو رفته بودند. آن ها میوه‌ی خستگی را از درخت‌ها چیده و خورده بودند. قطار ایستگاه نداشت. با سرعت سرسام آوری می‌رفت و عجله داشت تا زود به ته آسمان برسد و از آن جا، آدم‌ها را توی رودخانه ای بریزد که آبش جادویی بود و هرکسی به صورتش می‌زد خواب از سرش می‌پرید و هوشیار می‌شد. البته روزنامه‌ها می‌نوشتند که یک قطار با همه‌ی مسافرهایش در رودخانه ای غرق شد. مهندس‌ها عمق رودخانه را ده متر محاسبه کرده بودند و همین کافی بود که قطار هم شنای خوبی بکند و خستگی راه‌های تکراری که هِی می‌رفت و برمی گشت، از سرش بپرد. قطار با همه‌ی واگن هایش افتاد توی رودخانه، فیس فیس کرد، دود از سر و ته اش به هوا رفت و گفت: «خدایا شکر که از این زندگی همیشه و هر روز رفتن و برگشتن، دویدن و نرسیدن راحت شدم.».... #محمدرضا_یوسفی #نشرموج #وش_وش_وشی_وشان_سیاوش 📚 @mowjpub 🌐 www.mowjbook.com

رمان《بـــاران شــهاب》 . . . خلاصه ایی از داستان: مارال با پدری زندگی می کند که پس از خودکشی همسرش و اتفاقات دیگر،دچار فراموشی و دیوانگی شده است و افراد بسیاری در صدد رسیدن به اهدافی هستند که در ذهن فراموشی گرفته ی پدر مارال،جای گرفته است... شهاب کیانی،والیبالیست حرفه ای تیم ملی ایران،به ظاهر برای مداوا و جراحی زانوی خود،مدتی است که از تیم ملی کناره گرفته است. اما کسی نمی داند که در باطن دلیل اصلی او برای کناره گیری موقتی اش از حرفه اش چیست... . . . هرشب چهار پارت در کانال تلگرامی باران شهاب با ما همراه باشید🌹 https://t.me/joinchat/AAAAAEJqH4temFCujb6Rlw

ديدگاه #زهرا_افشار_زيبا از كتاب #وش_وش_وشي_وشان_سياوش نويسنده #محمدرضا_يوسفي . . . دیشب خوندن این کتاب رو شروع کردم و امروز تموم شد. باید بگم که واقعا کتاب پر حرف و پر مغزی بود. داستانی که غیر مستقیم حقایق زیادی در زندگی رو گفته بود. توصیفات و تشبیهات عالی بودن. بیشتر از هرچیزی تشبیهات فوق العاده ش رو دوست داشتم. هر انسانی بنا بر ذات و طینتش،به یک موجودی تشبیه شده بود...داستانی که با استفاده از تخیل،حقایق زیادی رو با زبانی تازه بیان کرده بود. این کتاب واقعا ارزش خوندن داشت. خیلی به دلم نشست و اصلا خسته کننده نبود. #نشرموج @mowjpub

کتاب‌خوان‌ها بهترین آدم‌هایی هستند که می‌توان عاشق‌شان شد؟ 📚💖 . . . چندی پیش، مقاله‌ای در مجله تایم منتشر شد که نویسنده‌اش ادعا می‌کرد، آنچه «مطالعه عمیق» نامیده می‌شود به‌زودی از بین خواهد رفت؛ چرا که میزان مطالعه عمیق میان آدم‌ها کمتر شده و این روزها دیگر آدم‌ها سرسری کتاب می‌خوانند و با وجود مطالب خلاصه شده اینترنتی تعداد خواننده‌های کتاب‌ها روز به روز تقلیل پیدا می‌کند. نکته اینجاست که مطالعات ثابت کرده، کتاب‌خوان‌ها در قیاس با افراد عادی آدم‌های خوب‌تر و باهوش‌تری هستند و شاید تنها آدم‌هایی روی این کره خاکی باشند که ارزش عاشق شدن را داشته باشند. بر اساس مطالعاتی که روان‌شناسان در سال‌های ۲۰۰۶ و ۲۰۰۹ انجام داده‌اند، کسانی که رمان می‌خوانند میان انسان‌ها بیشترین قدرت همدلی با دیگران را دارند و قابلیتی دارند با عنوان «تئوری ذهن» که در کنار آنچه خود به آن اعتقاد دارند، می‌توانند عقاید، نظر و علائق دیگری دیگری را مدنظر قرار دهند و درباره آن قضاوت کنند. آن‌ها می‌توانند بدون این که عقاید دیگران را رد کنند یا از عقیده خودشان دست بردارند، از شنیدن عقاید دیگران لذت ببرند. تعجبی هم ندارد که کتاب‌خوان‌ها آدم‌های بهتری باشند. کتاب خواندن تجربه کردن زندگی دیگران با چشم غیرواقعی است. یاد گرفتن این نکته که چه طور بدون این که خودت در ماجرایی دخیل باشی، بتوانی دنیا را در چارچوب دیگری ببینی. کتاب‌خوان‌ها به روح هزاران آدم و خرد جمعی همه این آدم‌ها دسترسی دارند. آن‌ها چیزهایی دیده‌اند که غیر کتاب‌خوان‌ها امکان ندارد از آن سر دربیاورند و مرگ انسان‌هایی را تجربه کرده‌اند که شما هرگز آن‌ها را نمی‌شناسید. آن‌ها یاد گرفته‌اند که زن بودن چیست و مرد بودن یعنی چه. فهمیده‌اند که تماشای رنج دیگران یعنی چه. کتاب‌خوان‌ها بسیار از سنشان عاقل‌ترند. تحقیق دیگری در سال ۲۰۱۰ ثابت کرده که هر چه‌قدر بیشتر برای کودکان کتاب بخوانیم، «تئوری ذهن» در آن‌ها قوی‌تر می‌شود و در نهایت باعث می‌شود این بچه‌ها واقعا عاقل‌تر شوند، با محیط‌شان بیشتر انطباق پیدا کنند و قدرت درک‌شان بالاتر برود. تجربه‌های قهرمان‌های داستان‌ها تبدیل به تجربه‌های خود خواننده‌ها می‌شود. هر درد و رنجی که شخصیت داستان می‌کشد، تبدیل به باری می‌شود که خواننده باید تحمل کند. خواننده‌های کتاب‌ها هزاران بار زندگی می‌کنند و از هر کدام از این تجربه‌ها چیزی یاد می‌گیرند. اگر دنبال کسی هستید که شما را تکمیل کند و فضای خالی قلبتان را پر کند، می‌توانید این کتاب‌خوان‌ها را در کافی‌شاپ‌ها، پارک‌ها و متروها و... پیدا کنید. چند دقیقه که صحبت کنید، آن‌ها را به جا خواهید آورد. کتاب‌خوان‌ها با شما حرف نمی‌زنند، با شما رابطه برقرار می‌کنند آن‌ها در نامه‌ها یا مسج‌هایشان انگار برایتان شعر می‌نویسند. صرفا به سوالاتتان جواب نمی‌دهند یا بیانیه صادر نمی‌کنند، بلکه با عمیق‌ترین فکرها و تئوری‌ها پاسخ شما را می‌دهند. شما را با دانش بالای کلمات و ایده‌هایشان مسحور خواهند کرد. تحقیقات دیگری در دانشگاه برکلی نشان داده، کتاب خواندن برای کودکان باعث می‌شود آن‌ها کلماتی را یاد بگیرند که هرگز در مدرسه به آن‌ها یاد نمی‌دهند. به خودتان لطف کنید و با کسی قرار بگذارید که می‌داند چه‌طور از زبانش استفاده کند. آن‌ها فقط شما را نمی‌فهمند، درکتان می‌کنند. آدم‌ها فقط باید عاشق کسی شوند که بتواند روحشان را ببیند. این آدم باید کسی باشد که به روح شما نفوذ می‌کند و به بخش‌هایی از روح شما دسترسی پیدا می‌کند که هیچ‌کس دیگر قبلا کشف‌اش نکرده است. بهترین کاری که خواندن داستان‌ها با آدم‌ها می‌کنند این است که کامل نبودن شخصیت‌ها باعث می‌شود ذهن شما سعی کند از ذهن دیگران سر در بیاورد. این جور آدم‌ها توانایی همدلی پیدا می‌کنند. ممکن است همیشه با شما موافق نباشند، اما سعی می‌کنند ماجراها را از زاویه دید شما ببینند. آن‌ها نه‌ تنها باهوشند که عاقل هم هستند. باهوش بودن همیشه هم خوشایند نیست، اما عاقل بودن آدم‌ها را تحریک می‌کند. همیشه مقاومت در برابر آدم‌هایی که می‌شود چیزی ازشان یاد گرفت کمی سخت است. عاشق یک آدم کتاب‌خوان شدن نه‌تنها کیفیت گفت‌وگو را بالا می‌برد، بلکه باعث می‌شود سطح گفت‌وگو بالا برود. بر اساس تحقیقات، کتاب‌خوان‌ها به دلیل دایره وسیع واژگانشان و مهارت‌های حافظه، آدم‌های باهوش‌تری هستند. ذهن آن‌ها در قیاس با آدمی معمولی که کتاب نمی‌خواند توانایی درک بالاتری دارد و راحت‌تر و به‌ شکل موثرتری می‌توانند با دیگران ارتباط برقرار کنند. قرار و مدار گذاشتن با آدم اهل کتاب به قرار گذاشتن با هزاران نفر می‌ماند. انگار که تجربه‌ای را که او با خواندن زندگی همه این آدم‌ها به دست آورده در اختیار شما قرار دهد، انگار با یک کاشف قرار گذاشته باشید. 📚@mowjpub 🌹🌹🌹

☀️«خورشید نفرین شده» . . . . بهرام از میان صخره ها به پایین راه باز می کرد و سبک و سرحال از روی تخته سنگ ها می پرید و به سمت غار می رفت.آن قدر از بین تخته سنگ های ریز و درشت گذشت که سرانجام با نفسی گرفته به نزدیکی دهانه ی غار رسید.از نور گردن بندش به آرامی کاسته می شد و این دلهره ی کوروش را لحظه به لحظه بیشتر می کرد...ناخواسته نگاهی به آسمان گرفته ی بالای سرش انداخت و در دل نجوا کنان از اینکه چرا امشب ماه خیال بیرون آمدن ندارد،گله و شکایت کرد. بهرام چند لحظه ای با دقت به درون غار که حتی نور گردن بند داخلش را نشان نمی داد،خیره ماند و وقتی نفسش کاملا جا آمد با صدای رسا و بلندی گفت: ساوول من آمدم!از خواب بیدار شو... کوروش با نفسی در سینه حبس شده نگاه می کرد که به یکباره غرشی مهیب و خوفناک از دهانه غار شنیده شد و تمام تن کوروش را یکپارچه به لرزش وا داشت.صدای غرش لحظه به لحظه بالاتر می رفت و باعث شد که کوروش گوش هایش را بگیرد و چهره در هم بکشد. هوا لحظه به لحظه سردتر می شد و بند بند تن کوروش از سرما می لرزید و دندان هایش به هم میخوردند.اما بهرام با آرامش ایستاده بود و گوش می سپرد.باد ردایش را به شدت تکان می داد اما او استوار و محکم ایستاده بود.به یکباره صخره ی زیر پای کوروش به لرزه در آمد. کوروش به اجبار دست از گوش هایش برداشت و با دستانش از صخره ی پناه گاهش گرفت تا به پشت سرش نیفتد.زمین لرزه هر لحظه بیشتر می شد و کوروش دریافته بود که این صدای پای ساوول است که با غرور از غارش بیرون می آید.کوروش داشت از وضعیت بغرنجی که پیش آمده بود و همزمانی زمین لرزه و غرش دیو کلافه و مشوش می شد و به زحمت چشمانش را باز نگه داشته بود که به ناگاه هم باد از حرکت ایستاد و هم تمام صداها از میان رفت... کوروش هم اکنون با حیرتی بی اندازه برای نخستین بار شاهد دیدن یکی از دیو هایی بود که کیان برای ساخت گردن بندش از قدرتش استفاده کرده بود... نویسنده : #زهرا_افشار_زیبا به زودی در #نشرموج #رمان #فانتزی #رمان_فنتزی #تخیلی #اسطوره 📚@mowjpub 🌐 www.mowjbook.com

کتاب تاریک روشنا نوشته‌ی «آرمان آرین» به زودی در نشرموج به چاپ خواهد رسید. 📚 @mowjpub 🌐 www.mowjbook.com
کتاب تاریک روشنا نوشته‌ی «آرمان آرین» به زودی در نشرموج به چاپ خواهد رسید. 📚 @mowjpub 🌐 www.mowjbook.com