en
Feedback
☕️کافه رمان☕️

☕️کافه رمان☕️

Open in Telegram

هرچی رمان میخوای میتونی‌جست وجو کنی از هر ژانری که میخوای همه تو چنل هست در صورت ناراضی بودن نویسنده به ایدی زیر پیام دهید رمان #آخر‌اسفند رمان #طلسم‌ عشق رمان #انتروپی آیدی چنل: 🌹🌹🌹🌹 https://t.me/joinchat/PusRKOEDucqOsCk6

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel ☕️کافه رمان☕️

Channel ☕️کافه رمان☕️ (@cafeeroman) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 11 125 subscribers, ranking 3 432 in the Books category and 28 472 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 11 125 subscribers.

According to the latest data from 13 June, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -95 over the last 30 days and by -6 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 7.09%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 1.11% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 789 views. Within the first day, a publication typically gains 124 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 4.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as صدا, دخترک, آیسا, وقت, کس.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
هرچی رمان میخوای میتونی‌جست وجو کنی از هر ژانری که میخوای همه تو چنل هست در صورت ناراضی بودن نویسنده به ایدی زیر پیام دهید رمان #آخر‌اسفند رمان #طلسم‌ عشق رمان #انتروپی آیدی چنل: 🌹🌹🌹🌹 https://t.me/joinchat/PusRKOEDucqOsCk6

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 14 June, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

11 125
Subscribers
-624 hours
-317 days
-9530 days
Posts Archive
sticker.webp0.06 KB

Repost from N/a
امیرحسین در جواب عاقد«نه» محکمی می‌گوید و صدایش مثل تیشه در فضا می‌پیچد. همه مبهوت و عاقد هاج‌وواج است. – چی گفتی پسرم؟ آترا
امیرحسین در جواب عاقد«نه» محکمی می‌گوید و صدایش مثل تیشه در فضا می‌پیچد. همه مبهوت و عاقد هاج‌وواج است. – چی گفتی پسرم؟ آترا سر بلند می‌کند، رنگ از چهره‌اش پریده و لب‌هایش می‌لرزد، پس او هم به این ازدواج زوری تن نمی‌دهد! – گفتم نه... نمی‌تونم. یونس از جا بلند می‌شود و سیلی‌اش برق از نگاه امیر می‌پراند. – تو غلط کردی، تو گوه خوردی که سر سفره عقد میگی نه، دختر من رو بی‌آبرو کردی! اما او با پوزخند تلخی رو به آترا می‌گوید:
– برو دنبال همونی که دلت باهاشه...
و از جا بلند بلند می‌شود اما دلش پیش دختر پشت سرش جا می‌ماند. https://t.me/+GmdKkVCGMX9lMDA0 https://t.me/+GmdKkVCGMX9lMDA0 پدره برای حفظ آبرو و پنهون‌ کردن گذشته‌ش، دخترش رو به اجبار سر سفره‌ی عقد با یکی دیگه می‌شونه، ولی...

Repost from N/a
#پارت۱۰۸ _ بازم از یخچال میوه دزدیدی، دختر خیرندیده؟؟ _ ن‌نه… نه مامان‌بزرگ… من فقط دلم زردآلو خواست... رستا و مهناز وسط سالن مجلل خانه‌ی مامان‌بزرگ غش‌غش بهم خندیدند. پیرزن در یخچال را محکم کوبید. زردآلوها را از دستم گرفت و انداخت زمین. گرسنه بودم… دیشب هم سر سفره‌ی شام راهم ندادند. داد زد: _ اینا واس امشبه که خواستگار مهناز قراره بیاد. طرف شازده‌ست و از فرنگ اومده. می‌خوای آبروی من پیرزنو جلوشون ببری؟ رستا تمسخرآمیز گفت: _ مامان‌جونی نمی‌دونین ما یه ندیدبدیدِ گدا به اسم شاپرک تو خونه داریم؟ _ تازه ترشیده‌ام هست. هیچ‌کس گردنش نمی‌گیره. دیگه به میوه‌ی خواستگاری من دست نزن. دوباره زدند زیر خنده. بغض تا بالای گلویم بالا آمد. بی‌انصافی تا کجا؟ این خانه را بابابرهانم وقتی زنده بود برایشان خرید. تمام ثروتی که با دوزوکلک و پیش از مرگ از چنگ بابا درآوردند. دکتر برهان فراهانی بزرگ… ولی مادربزرگ فقط فکر مهناز و رستا بود. از یک ماه قبل برای این خواستگاری برنامه چیده بودند. عمو بابک دندان تیز کرده بود که آقا داماد گردن‌کلفت و سرمایه دار است و صاحب هلدینگی در ترکیه! می‌گفت اگر یک دختر از این خانه ببرد، تا چند نسل بعدمان خوشبختند. مهناز با عشوه و تحقیرآمیز گفت: _ شاپرک، یه چیز درست تنت کن واس شب. پاره‌پوره نپوشی آبرومون بره. خواستگارم پولدار و آقاااست. تا شب همه‌ی کارها را انداختند گردن من. بعداز ساعتها کار کردن، وقتی دست‌های کوچکم درد می‌کرد و کمرم تیر می‌کشید، بوم‌نقتشی‌ام را برداشتم و امدم حیاط. مامان بزرگ گفته بود بروم حیاط پشتی را جارو کنم و تا اخر شب جلوی چشم نباشم که ابرویشان نرود. بالاخره ساعت هشت، دو ماشین سیاه و غول پیکر وارد حیاط شدند. گرسنه نشسته بودم کنار درخت. دقایقی بعد، بوی ادکلن خوشی امد. دست مردانه‌ای مقابلم دراز شد و چند گیلاس‌ به سمتم گرفت: _ بگیر دخترکوچولو! بند دلم پاره شد. همین‌که با اخم سر بلند کردم، قلبم ریخت. هول تابلو را کنار گذاشتم و بلند شدم. زیادی جذاب و با ابهت بود. بلندقامت و دوست داشتنی در یک کت‌شلوار خوش‌دوختِ مشکی. نگاه خاصش از موهای بلندم تا گردن سفیدم کش آمد و یک‌وری لبخند زد. _ من کوچولو نیستم! بیست سالمه! البته سلام. اسمم شاپرکه. اخم داشت. ولی نگاهش می‌خندید. جثه‌ام در مقابلش زیادی ریز بود. پِخ می‌کرد، از ترس جان به جان آفرین می‌دادم! _ می‌دونم اسمت‌و خانم کوچیک! تا خواستم بپرسم از کجا، گفت: _ گیلاس نمی‌خوری؟ از کنار بازوی پهنش به پشت سرش نگاه کردم. مهناز کجا بود؟ اگر می‌فهمید خواستگارش امده این‌جا و من با او صحبت کرده‌ام و تازه بهم گیلاس هم تعارف کرده، دیوانه می‌شد… _ شما… شما چرا اومدین این‌جا؟ شما همونید؟ _ کدوم؟ شکم بی صاحبم دوباره قاروقور کرد. لب گزیدم از شرم. آبرو‌برایم‌ نماند. _ همون خواستگار… آقای برسام هامون! سرش را جلو کشید. انگار جادو شده بودم که حتی توان تکان خورد نداشتم. _ اره! اومدم عروسمو ببرم! منتظر بودم چای بیاری که نیووردی! _ من؟… من چرا؟ صدای بی موقع شکمم باز بلند شد. یکی از گیلاس‌ها را سمت لب‌هایم اورد. بین دو لبم گذاشت و گفت: _ من واس داشتن تو و تن ریزه‌میزه‌ت پا گذاشتم تو این خونه! هنوز در شوک حرفش بودم که یک‌دفعه سگ بزرگ و سیاهِ محافظش آمد سمتم. جیغ کشیدم و برای این‌که تعادلم به هم نخورد، ناخواسته چنگ زدم به پیرهن سفید او. رد انگشتان گیلاسی‌ام پیرهنش را کثیف و قرمز کرد. _ ای وای! ببخشید! ببخشید آقا برسام! همان لحظه مامان‌بزرگ و عمو و مهناز و رستا و بقیه با جیغ من امدند حیاط. عمو هجوم اورد سمتم و فریاد زد: _ دختر به‌دردنخورِ نادوون! پیرهنِ آقا رو کثیف کردی؟! هنوز دستش به من نخورده بود که برسام دست او را در هوا گرفت و مقابل من سینه سپر کرد. با جدیت گفت: _ یه بار دیگه نوک انگشتت بیاد سمت این دختر، قلم می‌کنم دستتو! اون زبونتم میکشم بیرون و می‌ندازم جلوی همین سگ! این دختر قراره زن من بشه… بی احترامی بهش، بی احترامی به منه! همه لال شدند از ترس! قلبم ایستاده بود… مهناز گریان و بُهت‌زده به صورتش کوبید و مادربزرگ غش کرد… تا خواستم به خود بیایم، آقای هامون مچ دستم را گرفت و دنبال خود کشید… ادامه‌ی این رمان عاشقانه‌معمایی چاپی رو از کانال زیر بخونید👇🏼👇🏼 اگه بدونین چه اتفاق‌هایی بین شاپرک و آقای اخموی جذاب می‌افته😭😍😍🔥🔥👇🏼👇🏼👇🏼 https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk

Repost from N/a
-اکبر آقا ،دو تا نون میدی؟! قبل از شاگرد نانوا زن پشت سری ام که زنبیل بزرگی در دست داشت و روسری اش را کج و کوله بسته بود و اعتراض کرد -دختر جون بیا برو ته صف وایسا ،اینجا به خاطر چشم و ابرو به کسی نون نمیدن !!! با اعتماد به نفس به سمتش برگشتم بلقیس خانوم بود دورادور شنیده بودم چقدر پشت سرم لغز می خواند و با نگاهی به زنبیلش پرسیدم: -شما چند تا نون میخوای؟! دست به کمر پرسید : -به تو چه ؟!! ،گیرم صد تا دستم را تابی دادم: -اووو چه خبره؟!من فقط دو تا میخوام نمی تونم تا شب اینجا یه لنگه پا وایسم چون تو صد تا نون میخوای؟! -نگاه نگاه چه زبون درازه،پسر شهین خانوم بنده خدا حق داشت نامزدی رو پس داد دستش رو بند بازویم کرد و چند قدمی به عقب هلم داد یکی از صف مردانه زبان ریخت : -دو تا نون مهمون من آبجی دعوا نکن !!! حرف از پس زدن هامین مثل بنزین روی آتش تا مرز انفجار بردم هنوز حسابش رو کف دستش نگذاشته بودم که دست مردانه ای پرقدرتی از غیب رسید مچم را گرفت و چند قدمی از صف دورم کرد با پرخاش سر بالا آوردم که نگاهم قفل صورتش شد هامین نامزد سابقم با چند عدد نان بربری در دست و نگاهی شماتت گر از میان خوابم به دنیای بیداری آمده و دستم را چسبیده بود . مچم رالحظه ای رها کرد و بی توجه به من که گیج ازحضور ناگهانی اش قدرت تکلمم رو از دست داده بودم از خانومهای داخل صف عذرخواهی کرد بعد کشان کشان از آدمها و نانوایی دورم کرد زبان و بدنم همزمان به کار افتاد خودم رو از دستش رها کرده و غر زدم: -چی کار میکنی؟! صدای نفس های بلندی که برای کنترل عصبانیت می کشید جوابم بود وقتی با نگاهی آزرده به چادر و دامنم که با باد تکان می خورد گفت: -مثل اینکه بابات اصلا حواسش نیست دخترش چجوری بیرون میاد و چه طور رفتار می کنه؟! با وجود اینکه از خبر چینی و تنبیه دوباره می ترسیدم گفتم: -چیه می خوای مثل قدیما زنگ بزنی آمارم بهش بدی -لا اله الا الله …. دو تان نان جدا کرد و تو بغلم گذاشت -راه بیفت جلو پشت سرت میام -به تو چه؟!!چیکارمی که دنبالم میای !!! می توانستم سنگینی نگاه جماعت داخل صف را روی خودمان حس کنم -بیشتر از این سگم نکن نهال نذار جلو در و همسایه نسبتم باهات جار بزنم -چه غلطااااا…. جمله ام در بوسه یکباره اش روی پیشانی ام آب شد با صدای بلند جوری که همه بشنوند فریاد زد : -حالا همه می دونن نسبتم باهات چیه!!!! https://t.me/+CH5gcSaqzfUzMmE0 https://t.me/+CH5gcSaqzfUzMmE0 https://t.me/+CH5gcSaqzfUzMmE0 💋😅💋😅 پسر معتمد محله که سر بالا نمیاره مبادا نگاهش به نامحرم بیوفته وسط کوچه نامزد سابقش می بوسه

Repost from N/a
می‌گن دختری که پدرش دوستش نداره رو هیچ مرد دیگه‌ای نمی‌تونه دوست داشته باشه، اما یه مردی وارد زندگی من شد که کاری کرد بی‌مهری‌های‌‌‌ پدرم رو از یاد ببرم! فقط هفت‌سالم بود که سر نخواستنم دعوام شد. مادرم مُرده بود. خاله‌م از پس بزرگ کردنم برنمیومد‌ و پدرم به‌خاطر زن جدیدش منو‌ نمی‌خواست…! با اینکه کس‌وکار داشتم، یه مدت تو پرورشگاه زندگی کردم، اما هرچی بزرگ‌تر می‌شدم، سرایدار اونجا بیشتر اذیتم می‌کرد… جرئت نداشتم به مدیرمون بگم. یه روز از دست اون نامرد فرار کردم و با یه ماشین تصادف کردم. همونجا با بهترین مرد روی زمین آشنا شدم. فقط چهارده‌سالم بود. اون بهم پناه داد، آرامش داد، امنیت داد… بی‌خبر از اینکه بدونه من دارم کم‌کم عاشقش می‌شم! چندسال مثل قیمم بود، تا اینکه تو شب تولد هفده‌سالگیم بهم گفت: «به‌نظرم‌‌‌ دیگه اونقدر بزرگ شدی که اینو بهت بگم… با من ازدواج می‌کنی؟!» https://t.me/+OnL63pxRE9BjYzlk https://t.me/+OnL63pxRE9BjYzlk قیمم بود اما نفهمیدم چی شد که تصمیم گرفت شوهرم بشه!🥺🔥

sticker.webp0.06 KB

Repost from N/a
- آترا؟! اسمش را که می‌شنود بیدی می‌لرزد و سر بلند می‌کند و نگاه فیروزه‌گون امیرحسین به چشمانش می‌رسد، لبخند مردانه‌اش یک طرفه کشیده می‌شود و تهَ چشمان ریزش، خودش را می‌بیند که مانند چینی شکننده‌ شده‌است. امیرحسین دستانش را درهم قلاب می‌کند و نگاه از سیاهی قاب چشمان او برمی‌دارد. - نمی‌دونی چه قدر حرف آماده کرده بودم بهت بگم ولی نمی‌دونم چرا تا نگاهم کردی همش از سرم پرید. کف دستانش را اخسته بهم می‌ژند و باز لبخند روی صورتش می‌نشیند. - اصلاً ولش کن این صحبتا به من نمیاد... من و تو باهم بزرگ شدیم همدیگرو می‌شناسیم. بیخیالش این ادا و اطوارا ماله غریبه‌هاست. هنوز هم لبخند دارد و دستش را روی پارچه سرمه‌ای شلوارش می‌گذارد که از جا بلند شود و بغض گلوی آترا محکم‌تر می‌شود. - آقا امیرحسین؟ لحظه‌ای چشمان امیرحسین گشاد می‌شود و متعجب به صورت آترا نگاه می‌کند. - واقعاً ازم خجالت میکشی؟! فکر می‌کردم این سیبای لبنانی روی صورتت از خجالت خانوادمه! چه‌قدر لبخند‌هایش ادامه دار شده‌است که نگاه آترا را می‌سوزاند: - این گل انداختنات رو از همون بچگی دوست داشتم، یادمه تو بچگی از قصد میگفتم گرگم به هوا بازی کنیم تا انقدر بدویی لپات قرمز بشه و منم هی نگات کنم. قلب آترا از جا کنده می‌شود و محکم به سینه‌اش می‌کوبد، نبضش همه‌جای بدنش بی‌ریتم می‌زند و به هزار زحمت سیبک گلویش را پایین می‌فرستد؛ احساس می‌کند زیر تَل خاطرات امیرحسین جان می‌دهد. از دیدن صورت رنگ پریده آترا پوزخند می‌زند و کمی جابه‌جا می‌شود. - هول کردی؟ با صدا می‌خندد و لب پایینش را گاز می‌گیرد، که چرخِ‌فلک اترا روی قله دلش گیر می‌کند و هوری پایین می‌ریزد : - می‌دونی که منم هول می‌کنم پرحرف می‌شم؛ پس تا تمام زیر و بمم ذو نگفتم پاشو بریم. از جا بلند می‌شود که صدای آترا با لرز از گلویش بیرون می‌زند: - میشه حرف بزنیم، یعنی من حرف بزنم؟! جفت ابروهای سیاه امیرحسین بالا می‌رود و چینی میان پیشانی سبزه‌اش می‌افتد. - برای همین اومدیم تو اتاقت دیگه! آترا گره انگشتانش را باز می‌کند و با پوست کناره ناخنش ور می‌رود؛ چمچنان چشمانش رنگ می‌بازد و دستانش به وضوع می‌لرزد که امیرحسین نزدیک‌تر،کنارش می‌نشیند؛ اما این نزدیکی و رایحه ادکلن گرم دلش را آشوب می‌کند. - آترا من همون امیرحسینم‌ها! یادم نمیاد تا حالا ازم خجالت کشیده باشی؛ پس راحت حرفتو بزن. آترا سرتکان می‌دهد و سر بلند می‌کند؛ انگار باید تیر آخرش را بیاندازد و چه کسی بهتر از امیرحسینی که به قول خودش تا به حال از او خجالت نکشیده‌است؛ انگار با او بهتر از پدرش می‌تواند صحبت کند؛ شاید هم میان این واپسین فرصتش خودش را گول می‌زند! لبش را از اسارت دندان‌هایش بیرون می‌کشد و خودخوری‌اش را تمام می‌کند. - راستش یه حرفی رو باید بهت بگم که نمی‌تونم به پدرم بگم. اینبار ابروهای سیاه امیرحسین پایین می‌زخند و جدی به صورت کشیده آترا نگاه می‌کند. - بگو... چیزی شده؟! از اولم حالت خوب نبود نگرانت شدم. بازدمش را از بین لب‌هایش بیرون می‌دهد تا جرئت گفتن حرف‌هایش را پیدا کند. دستانش را روی هم می‌گذارد و به چشمان فیروزه‌ای منتظر امیرحسین نگاه می‌کند،از این آبی‌ها می‌ترسد؛ از این فیروزه‌هایی که روبه‌رویش مانده‌است. - نمی‌دونم چه طوری شروع کنم اصلاً از کجا بگم... ولی باید قبل این مراسم بهت می‌گفتم! اضطراب میان شیار‌های عدسی چشمان امیرحسین جوانه می‌زند و دستی که روی پایش مانده کم‌کم مشت می‌شود. - آترا حرف بزن! نگاه‌های خوانای امیرحسین برای آترا تیغ می‌کشد و تاریک می‌شوند. - جوابم به این خواستگاری از قبل اومدنت برام مشخص بود. کم‌کم از این عدسی‌های آشوب زده می‌ترسد، این نگاه برایش آشناست؛ دقیقا همان نگاهیست که بعد دیدن گربه دار زده داخل زیرزمین، به آن برخورد؛ دقیقاً مثل آن روز به درخواست امیرحسین نه گفته‌بود. از سکوت آترا گره میان جفت ابروهای امیرحسین محکم‌تر می‌شود و شیرازه چشمانش تنگ‌تر... . قلب آترا مابین لب و دندان‌هایش می‌کوبد و حال دگرگونش بیشتر بهم می‌ریزد. - آترا چرا حرف نمی‌زنی؟! - امیرحسین... . بغض خیسی به جان چشمان سیاهش می‌نشیند که به عدسی‌های امیرحسین زخم می‌زند، دلش گواهی نحسی می‌دهد. مدام سرش را بالا و پایین می‌کند و لبخندش تلخ روی لب‌های نازکش می‌نشیند: - دِ بگو دیگه... بگو جواب مثبتت رو واسه کی گذاشتی؟! همون مردک؟! لحن یخ زده‌اش لرز به جان آترا می‌اندازد؛ اما حالا که حرفش شده باید تمامش کند. امیرحسین که از جا بلند می‌شود باز بند دلش پاره می‌شود. https://t.me/+GmdKkVCGMX9lMDA0 https://t.me/+GmdKkVCGMX9lMDA0

Repost from N/a
#پارت۱۰۸ _ بازم از یخچال میوه دزدیدی، دختر خیرندیده؟؟ _ ن‌نه… نه مامان‌بزرگ… من فقط دلم زردآلو خواست... رستا و مهناز وسط سالن مجلل خانه‌ی مامان‌بزرگ غش‌غش بهم خندیدند. پیرزن در یخچال را محکم کوبید. زردآلوها را از دستم گرفت و انداخت زمین. گرسنه بودم… دیشب هم سر سفره‌ی شام راهم ندادند. داد زد: _ اینا واس امشبه که خواستگار مهناز قراره بیاد. طرف شازده‌ست و از فرنگ اومده. می‌خوای آبروی من پیرزنو جلوشون ببری؟ رستا تمسخرآمیز گفت: _ مامان‌جونی نمی‌دونین ما یه ندیدبدیدِ گدا به اسم شاپرک تو خونه داریم؟ _ تازه ترشیده‌ام هست. هیچ‌کس گردنش نمی‌گیره. دیگه به میوه‌ی خواستگاری من دست نزن. دوباره زدند زیر خنده. بغض تا بالای گلویم بالا آمد. بی‌انصافی تا کجا؟ این خانه را بابابرهانم وقتی زنده بود برایشان خرید. تمام ثروتی که با دوزوکلک و پیش از مرگ از چنگ بابا درآوردند. دکتر برهان فراهانی بزرگ… ولی مادربزرگ فقط فکر مهناز و رستا بود. از یک ماه قبل برای این خواستگاری برنامه چیده بودند. عمو بابک دندان تیز کرده بود که آقا داماد گردن‌کلفت و سرمایه دار است و صاحب هلدینگی در ترکیه! می‌گفت اگر یک دختر از این خانه ببرد، تا چند نسل بعدمان خوشبختند. مهناز با عشوه و تحقیرآمیز گفت: _ شاپرک، یه چیز درست تنت کن واس شب. پاره‌پوره نپوشی آبرومون بره. خواستگارم پولدار و آقاااست. تا شب همه‌ی کارها را انداختند گردن من. بعداز ساعتها کار کردن، وقتی دست‌های کوچکم درد می‌کرد و کمرم تیر می‌کشید، بوم‌نقتشی‌ام را برداشتم و امدم حیاط. مامان بزرگ گفته بود بروم حیاط پشتی را جارو کنم و تا اخر شب جلوی چشم نباشم که ابرویشان نرود. بالاخره ساعت هشت، دو ماشین سیاه و غول پیکر وارد حیاط شدند. گرسنه نشسته بودم کنار درخت. دقایقی بعد، بوی ادکلن خوشی امد. دست مردانه‌ای مقابلم دراز شد و چند گیلاس‌ به سمتم گرفت: _ بگیر دخترکوچولو! بند دلم پاره شد. همین‌که با اخم سر بلند کردم، قلبم ریخت. هول تابلو را کنار گذاشتم و بلند شدم. زیادی جذاب و با ابهت بود. بلندقامت و دوست داشتنی در یک کت‌شلوار خوش‌دوختِ مشکی. نگاه خاصش از موهای بلندم تا گردن سفیدم کش آمد و یک‌وری لبخند زد. _ من کوچولو نیستم! بیست سالمه! البته سلام. اسمم شاپرکه. اخم داشت. ولی نگاهش می‌خندید. جثه‌ام در مقابلش زیادی ریز بود. پِخ می‌کرد، از ترس جان به جان آفرین می‌دادم! _ می‌دونم اسمت‌و خانم کوچیک! تا خواستم بپرسم از کجا، گفت: _ گیلاس نمی‌خوری؟ از کنار بازوی پهنش به پشت سرش نگاه کردم. مهناز کجا بود؟ اگر می‌فهمید خواستگارش امده این‌جا و من با او صحبت کرده‌ام و تازه بهم گیلاس هم تعارف کرده، دیوانه می‌شد… _ شما… شما چرا اومدین این‌جا؟ شما همونید؟ _ کدوم؟ شکم بی صاحبم دوباره قاروقور کرد. لب گزیدم از شرم. آبرو‌برایم‌ نماند. _ همون خواستگار… آقای برسام هامون! سرش را جلو کشید. انگار جادو شده بودم که حتی توان تکان خورد نداشتم. _ اره! اومدم عروسمو ببرم! منتظر بودم چای بیاری که نیووردی! _ من؟… من چرا؟ صدای بی موقع شکمم باز بلند شد. یکی از گیلاس‌ها را سمت لب‌هایم اورد. بین دو لبم گذاشت و گفت: _ من واس داشتن تو و تن ریزه‌میزه‌ت پا گذاشتم تو این خونه! هنوز در شوک حرفش بودم که یک‌دفعه سگ بزرگ و سیاهِ محافظش آمد سمتم. جیغ کشیدم و برای این‌که تعادلم به هم نخورد، ناخواسته چنگ زدم به پیرهن سفید او. رد انگشتان گیلاسی‌ام پیرهنش را کثیف و قرمز کرد. _ ای وای! ببخشید! ببخشید آقا برسام! همان لحظه مامان‌بزرگ و عمو و مهناز و رستا و بقیه با جیغ من امدند حیاط. عمو هجوم اورد سمتم و فریاد زد: _ دختر به‌دردنخورِ نادوون! پیرهنِ آقا رو کثیف کردی؟! هنوز دستش به من نخورده بود که برسام دست او را در هوا گرفت و مقابل من سینه سپر کرد. با جدیت گفت: _ یه بار دیگه نوک انگشتت بیاد سمت این دختر، قلم می‌کنم دستتو! اون زبونتم میکشم بیرون و می‌ندازم جلوی همین سگ! این دختر قراره زن من بشه… بی احترامی بهش، بی احترامی به منه! همه لال شدند از ترس! قلبم ایستاده بود… مهناز گریان و بُهت‌زده به صورتش کوبید و مادربزرگ غش کرد… تا خواستم به خود بیایم، آقای هامون مچ دستم را گرفت و دنبال خود کشید… ادامه‌ی این رمان عاشقانه‌معمایی چاپی رو از کانال زیر بخونید👇🏼👇🏼 اگه بدونین چه اتفاق‌هایی بین شاپرک و آقای اخموی جذاب می‌افته😭😍😍🔥🔥👇🏼👇🏼👇🏼 https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk

Repost from N/a
ظرف خیار یخ رنده شده رو از فریزر در آوردم صدام انداختم رو سرم -آیین بدو بیا ببین خانمی چی کرده چند قاشق گلاب هم روی خیار ها ریختم -به به فضا چه معنوی شده دو تا بالش کف زمین انداختم و صدا زدم -دکتر کجا موندی؟ -لا اله الا الله چی شده خانم داشتم به مامانت کمک می کردم خاک گلدون ها رو عوض کنه دستش را گرفتم و روی زمین کنار خودم کشاندمش -بخواب رو بالش با نگاهی حیرت زده پرسید -چی می گی تو ،روز روشن -وا آیین مگه میخوام انگشتت کنم اینجوری رنگ و رو پروندی ،نامزدیم هااااا مثلا -باشه من به مادرجون قول دادم تا عقد دست از پا خطا نکنم ظرف خیار رو بالا آوردم -نترس منزه اله می خوام ماسک بزارم برات با دست ظرف رو کنار زد -ولم کن تو رو خدا دختر آبرو برام نذاشتی هفته پیش به زور اون چی بود اسمش -پدیکور -هااااا همون پری روز نصف موهای سینه ام رو با چسب کندی شبیه کوسه شدم از ترس دکمه هام تا آخر می بندم حیثیتم نره الانم این بازی جدیدته به زور روی زمین خواباندمش یک قاشق خیار روی پیشانی اش ریختم پچ پچ کنان نالید -لاقل می رفتیم اتاق الان مامانت بیاد ببینه شرف برام نمی مونه -خیار یخ زده ،به پوست طراوت و شادابی میده بدِ می خوام خوشگلت کنم کنارش روی یک بالش دراز کشیدم -الان میشیم دو تا هلو استغفرالله زیر لبش را نشنیده گرفتم -میگم آیین فضا به نظرت معنوی نشده -نخیر ،ضمنا سرت بذار رو اون یکی بالش دست به یقه مردانه اش کشاندم رو دکمه بالایی رو باز کردم لبش را گاز گر فت و تشر زد : -سراب ،کم آتیش بسوزن به خدا دیگه نمیام دیدنتااا تا روز عقد چشمانم رو خمار کردم و با ناز و عشوه پچ زدم - آخه دلت میاد من رو نبینی با چشمانی که از قصد در و دیوار رو می پایید گفت : -بدبختی ام همینه که دل دوری ندارم مهلت ندادم دو طرف صورتش را گرفته و لبانش را بوسیدم هنوز به خودش نیامده و کنارم نزده بود که صدای جیغ مامان پری سکته امان داد https://t.me/+vepQpY2KCoJhOWM8 -سراب ذلیل مرده آخه وسط هال….. 🔥🔥🔥 https://t.me/+vepQpY2KCoJhOWM8 https://t.me/+vepQpY2KCoJhOWM8 https://t.me/+vepQpY2KCoJhOWM8 دختر قرتی قصه ما که بعد چند سال بر می گرده ایران یک روز تو یک مهمونی عجیب و غریب که نصف جمعیت با حجاب و نصفش لختی پوشیده بودن تو حیاط عزیز جونش نگاهش قفل پسر عموش غیرتی اش دکتر آیین فرهنگ گل سرسبد یک فامیل بشه موهام را با یک دست کنار زدم و پرسیدم -اِ‌ ِتو همونی که بچگی عینک ته استکانی میزد با سری پایین گفت : -لابد توام همونی که لیوان شیر دهنی ام رو سر کشیدی با لبخندی رو به سنگریزه های زیر پایش گفت: -خوش اومدی سراب خانم

Repost from N/a
من بهارم… دختری که مرگ مادر، جوانی‌ام را ربود، و پدری که زودتر از آنچه باید، به زنی دیگر دل بست…! عشقی که روزی همه دنیایم بود
من بهارم… دختری که مرگ مادر، جوانی‌ام را ربود، و پدری که زودتر از آنچه باید، به زنی دیگر دل بست…! عشقی که روزی همه دنیایم بود، با وسوسه‌ی پول فروخته شد... و خاطره‌ای تلخ از روزهایی که بیش از حد به او اعتماد کردم، هنوز بر قلبم سایه افکنده است… بازگشته‌ام به خانه‌ی مادربزرگم... جایی که رازهای این سال‌ها منتظر روشن شدن‌اند…! تا بفهمم چرا شراکت پدر و دایی‌ام به هم خورد، و چرا پدرم این‌قدر سریع از یاد مادر گذشت… و اینجا، در کارگاه سرامیک همسایه، روزبه را می‌بینم… روزبه مردیست که خودش طعم خیانت را چشیده، اما مهربانی و صداقت من، قلبش را به لرزه انداخت، و نگاه صبورش، زخم‌های مرا آرام آرام مرهم کرد گذشته هرگز آسان رها نمی‌کند… عشقی که به پول فروخته شد، هنوز سایه‌اش بر زندگی‌ام هست… و من مانده‌ام میان درد دیروز و عشقی تازه که آرام آرام دل روزبه را می‌لرزاند… این منم، بهار مجد! دختری میان «گذشتن» و «ماندن»، میان زخم‌های کهنه و عشقی نو…!❤️‍🔥 https://t.me/+s6Hzmqkcyp5jN2Jk https://t.me/+s6Hzmqkcyp5jN2Jk https://t.me/+s6Hzmqkcyp5jN2Jk

Repost from N/a
-- با ارس ازدواج کن نیکا! من عمرم به این دنیا نیست بذار خیالم ازت راحت باشه... بغض گلویم را چنگ می‌زند: - خدا نکنه خاله... موهایش ریخته‌اند همه... راست میکوید حالش خوب نیست. - نمی‌تونم امانت خواهرمو ول کنم... بذار با خیال راحت بمیرم. - خاله ارس منو دوست نداره. ازم کلی بزرگتره همش بهم می‌گه بچه... اگه باهاش عروسی کنم و بره یه زن دیگه بگیره... اگه بگه فقط قراره از دور مواظبم باشه چی؟ خاله تلخند می‌زند و می‌گوید: - هنوز نفهمیدی؟ دستم را می‌گیرد و ادامه می‌دهد: - ارس همیشه عاشق تو بوده نیکا! به خاطر همینکه ازت بزرگتره جلو نیومد و اجازه داد با آرمان نامزد کنی....! غرورش اجازه نمیده که جلو بیاد و بهت بگه... ماتم می‌برد: - هفته‌ی آینده وقت محضر گرفتم براتون. تا وقتی زنده ام می‌خوام ببینم که... سرفه می‌کند: - ولی بهش نگو اینا رو شنیدی بذار خودش بهت بگه! ❤️عاشقانه٫ همخونه‌ای٫ پایان خوش❤️ نویسنده‌ی اشک تمساح با یه رمان جدید خفن اومده🥹🩵 https://t.me/+P7bJ0KCPuPcwNzU0 نیکا دختر دبیرستانی وزه و شیطونی که بعد از فوت پدر و مادرش یعنی تو سن هفت سالگی با خاله و شوهر خاله و به همراه دوتا پسرخاله هاش زندگی می‌کنه! نیکا دیوانه وار عاشق پسر خاله‌ی کوچیکش یعنی آرمانه :) اما آرمان قصد داره با شخص دیگه‌ای ازدواج کنه و این وسط کسی که نیکا هرگز فکرشم نمی‌کنه یعنی اَرَس پسر خاله‌ی بزرگش خیلی وقته که عاشق نیکاست...🩷🌱🦋

Repost from N/a
بی حوصلگی این روزهای هیراد هم گویا به من سرایت کرده بود ..! من بچه نبودم ...! دور شدنش و نگاه دزدیدنش ، معذب بودنش را، این روزها حس میکردم... اگر چه دیوار حاشا و انکارش بلند بود و من بیچاره ،چاره ای جز باور و قبول نداشتم ..! امروز کمی زودتر به شرکت رسیده بودم ..! طبق معمول این اواخر سر زدن به اتاق هیراد بود و سر و سامان دادن به پرونده ها! پوشه ها را یکی چک میکردم و مرتب که لحظه چیزی از بین یکی از پرونده ها سر خورد! عکس هیراد بود کنار زنی زیبا و جذاب،چشمان هیراد برق داشت ..برقی که من در این مدت از او هرگز ندیدم ..حتی در خلوتمان..! سعی کردم افکارم را مسموم نکنم ..!گفته بود امروز می آید تا راجب موضوع مهمی حرف بزنیم.. ذهنم در گیر آن موضوع بود که با صدای کفش زنانه ای به عقب بر میگردم.. -بفرمایید.. -فکر میکنم باید بهت اطلاع بدم دیگه نباید توی این اتاق بیای نه فقط اتاق بلکه این شرکت هم..! -شما؟..چی میگید شما؟ یه قدم نزدیکتر میشود ..! -ببین ،من یه مدت نبودم ،اکی... تخت هیراد و گرم کردی پولش و هم گرفتی،کار هم همینطور... هیراد این مدت نتونسته بهت بگه جل و پلاست و جمع کن ..اما من میگم... من نامزدشم ...! خودت و تا قبل اینکه دمت و بگیره بندازه بیرون از زندگیمون بکش بیرون ..ما قرار ازدواج داریم...! الان متوجه میشوم این همان عروس فراریست...! -رفتی دورات و زدی برگشتی فکر کردی هیراد.. -خفه شو..کی به تو اجازه میده اینطور با نامزد من حرف بزنی...؟ قلبم زدن و فراموش میکنه..هیراد ..هیراد با من بود..؟ -هیراد..چیـ..چی میگی؟..این زن چی.. -هر چی شنیدی درست بود ..هر چی بود تموم شد ..نمیخوام دیگه وسط زندگیم باشی میبینی که میخوام ازدواج کنم... دلم نمیخواست جلوی آن ها اشک بریزم اما مگر دست خودم بود..؟ _باشه..باشه هیراد..اما یادت نره توی چه حالی به من پناه آوردی..یکی که بهت خیانت.. -گم شو.. اگر اون میخواست گم میشدم و شدم ..من گم شده بودم مدت ها.... اونقدری که باز روزگار چرخیده بود و کارش پیش من افتاده بود ... پیش زنی پر از کینه و نفرت... مدتها دنبال پیدا کردنم بود ..اما نمیدانست چه خوابی برایش دیدم ... https://t.me/+2mdvoVPNCPRjNTA0 https://t.me/+2mdvoVPNCPRjNTA0

Repost from N/a
- مــــــن زنت نیستممممممم روانییی! صدای جیغم تو خونش پیچید جوری که همه ساکت شدن. خواهرش، مادرش، رفیقش، محافظ کنارش، خدمه‌ی دورمون! همه به من خیره نگاه می‌کردن و انگار می‌گفتند فاتحت را خواندی...! نگاه نافذ مردونش رو بهم داد و تو سکوت از جاش بلند شد جوری که صندلیش صدا داد و من از ترس پریدم عقب، سمتم اومد که بازم عقب رفتم اما خودشو بهم رسوند و مچمو گرفت! و منو کشوند سمت پله ها و غرید: _هیچ کی بالا نمیاد! و همین جمله باعث شد صدای جیغ من تو عمارت بپیچه، می‌خواست چیکار کنه؟ منو بزنه؟! اگه با اون قد و هیکلش منو می‌زد چیزی از من می‌موند؟ قطعا نه! و دیگه جیغامو تقلاهام دست خودم نبود: _ولم‌کن...کمک…ولم کن روانیِ عوضیِ دزدِ بی ناموس! ولم کن کمک کنید این منو می‌کشه! https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 خودمو عقب می‌کشیدم اما اون با یه دست چنان منو گرفته بود و میکشید که حتی ذره‌ای تقلای من تاثیر نداشت و هیچ کیم دیگه جرات حرف نداشت… و من به یک باره مثل کوآلا چسبیدم به نرده‌ی پله ها و این بار قانون فیزیک مانع شد که منو بکشونه پِی خودش! کلافه سمتم برگشت و غرید: _ولش کن! عصبانیت و خشم از سر و صورتش می‌ریخت و من هیچ حرکتی نکردم که نیشگون بدی از بازوم گرفت و همین باعث شد نرده رو ‌ول کنم. این بار دیگه غفلت نکرد منو روی کولش انداخت و سمت اتاقش رفت و از دید همه خارج شدیم. به کتفش میزدم و وقتی وارد اتاقش شدیم جوری پرتم‌کرد رو تختش که کل تنم تیر کشید و حالا اون بود که داد زد: _چه گوهی خوردی؟ جلو اون همه آدم سر من داد می‌کشی؟؟؟ موش شده بودم: _ببخشید… چند ثانیه تو صورت خیره شد و چند بار پلک زد که ادامه دادم: _منو نزن… اخماش باز شد و پوفی کشید، اما همین که کمر‌بندشو باز کرد جیغ زدم: _نزن! میخوای بزنی؟!!! از تخت خواستم پاشم که هولم داد رو تخت: _سلیطه بازی در نیار! من رو مال و مِنال خودم خط نمیندازم...! فقط گفتی زنم نیستی دیدم داری راست میگی گفتم زنّت کنم!! ❌❌❌❌❌❌ https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 🌌رُخِ بـی‌ پنــاه🌌 ⭕️رمانی سراسر عشق و هیجان⭕️ https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0

Repost from N/a
سخته مردی که عاشقشی رو کنار یکی دیگه ببینی اما من دیدم و از امروز به بعد دیگه هیچی نمی‌توانست من رو بیازاره! سالن شلوغ نبود اما کم هم مهمان نداشتند. پسرِ بزرگِ جناب اقبالی سرمایه‌دار مطرح و پرافتخار عروسی را مثلا ساده برگزار کرده بود تا جشن بعدی را بدون حضور فامیل و همراه دوستانش در کشتی‌ای میلیاردی و بزرگ در استانبول برگزار کند. هرچند که همین عروسی به ظاهر ساده هم هزینه‌ای میلیاردی برداشته بود و کک هیچکس از خرج این همه پول نگزیده بود. دلم تنگ بود... دلتنگی می‌دانی چیست جان‌دلم؟ دلتنگی شبیه من بود... من زنی در آستانه‌ی سی سالگی که انگار روی دلش گرد مرده پاچیده‌اند... زنی که شکست را پذیرفته بود اما باز هم یواشکی و به دور از عقل به جوش آمده‌اش دلش می‌لرزید برای یک‌بار دیدنت... دلم تنگ بود و دل تنگ که حرف حالی‌اش نمی‌شد. راستش را بخواهی یک‌بار بین آن گریه‌های نیمه شب دست دلم را گرفتم و برای بار هزارم برایش توضیح دادم که بببین احمق آن مرد تو را دوست نداشت... چرا رها نمی‌کنی؟ چرا مثل همیشه که برای همه نسخه می‌پیچی رها کن بره نمی‌توانی رها کنی؟ رهایش کن... او لیاقت این همه بی‌تابی را ندارد. اما می‌دانی چه گفت خیره‌سر؟ گفت می‌خواهم یک بار دیگر او را بغل بگیرم، اما فقط یک بار دیگر... آخر ما خداحافظی نکرده بودیم. احمق بود دیگر نمی‌فهمید آدم‌ها فقط کسانی را بدون خداحافظی پشت سر رها می‌کنند که دوستشان ندارند. آخر آدم اگر حتی کمی کسی را دوست داشته باشد حداقل خداحافظی می‌کند، نمی‌کند؟ سر تکان دادم و گوشه‌ی لبم را گاز گرفتم. کاش دل احمقم حداقل در ذهن خودم او را جان‌دل صدا نمی‌کرد. https://t.me/+4w1U4-p8f8w1NDE8 https://t.me/+4w1U4-p8f8w1NDE8 داستان دختری که اومده تا تمام چیزهایی که عاشقشونه رو پس بگیره و این‌بار قرار نیست کوتاه بیاد... داستان شهرزاد بازیگر معروفی که حالا می‌خواد نقش اصلی زندگی خودش باشه.

Repost from N/a
-- با ارس ازدواج کن نیکا! من عمرم به این دنیا نیست بذار خیالم ازت راحت باشه... بغض گلویم را چنگ می‌زند: - خدا نکنه خاله... موهایش ریخته‌اند همه... راست میکوید حالش خوب نیست. - نمی‌تونم امانت خواهرمو ول کنم... بذار با خیال راحت بمیرم. - خاله ارس منو دوست نداره. ازم کلی بزرگتره همش بهم می‌گه بچه... اگه باهاش عروسی کنم و بره یه زن دیگه بگیره... اگه بگه فقط قراره از دور مواظبم باشه چی؟ خاله تلخند می‌زند و می‌گوید: - هنوز نفهمیدی؟ دستم را می‌گیرد و ادامه می‌دهد: - ارس همیشه عاشق تو بوده نیکا! به خاطر همینکه ازت بزرگتره جلو نیومد و اجازه داد با آرمان نامزد کنی....! غرورش اجازه نمیده که جلو بیاد و بهت بگه... ماتم می‌برد: - هفته‌ی آینده وقت محضر گرفتم براتون. تا وقتی زنده ام می‌خوام ببینم که... سرفه می‌کند: - ولی بهش نگو اینا رو شنیدی بذار خودش بهت بگه! ❤️عاشقانه٫ همخونه‌ای٫ پایان خوش❤️ نویسنده‌ی اشک تمساح با یه رمان جدید خفن اومده🥹🩵 https://t.me/+P7bJ0KCPuPcwNzU0 نیکا دختر دبیرستانی وزه و شیطونی که بعد از فوت پدر و مادرش یعنی تو سن هفت سالگی با خاله و شوهر خاله و به همراه دوتا پسرخاله هاش زندگی می‌کنه! نیکا دیوانه وار عاشق پسر خاله‌ی کوچیکش یعنی آرمانه :) اما آرمان قصد داره با شخص دیگه‌ای ازدواج کنه و این وسط کسی که نیکا هرگز فکرشم نمی‌کنه یعنی اَرَس پسر خاله‌ی بزرگش خیلی وقته که عاشق نیکاست...🩷🌱🦋

Repost from N/a
❤️ -ســــه مـاه محرمیت در ازای پول عمـل مادرت! پاهام از شنیدن حرف رئیس شرکتی که تازه منشی اش شده بودم، سست شد و خشکم زد. برگشتم و با قورت دادن آب دهانم با خجالت و تپه تپه گفتم: - ببخــــ....شید.... متــــ....وجــــه نشدم رئیـــــس! سیگارش رو‌توی جای سیگاریش خاموش کرد و به سمتم اومد. دود سیگار رو‌توی صورتم فوت کرد و خونسرد زل زد به چشم هام. - محرم ام شو! چشم هام گرد شد واومدم حرفی بزنم که انگشتش رو‌ به معنی سکوت نزدیک لب هام نگه داشت. -می دونم وضعیت مادرت وخیمه! می دونم بار زندگی روی دوش توئه.... کافیه سه ماه محرم ام شی! اشکم روی گونم چکید. با بغض گفتم: -شما چه فکری درمورد من کردید؟ که منم مثل اون دختر خراب هایی هستم که هرشب تختون رو گرم می کنن؟ انگشتش چسبید به قطره اشک روی گونم و تا نزدیک چونم کشیده شد. -اتفاقا چون مثل اونا نیستی گفتم سه ماه! بعد از جلوم کنار رفت و با اشاره به در گفت: -فکرات رو‌که کردی خبر بده. فقط ۲۴ ساعت مهلت داری! با خشم از کنارش گذشتم و در اتاقش رو‌به هم کوبیدم. من می مردم هم زیر بار این ذلت نمی رفتم!دو  روز   بعد -خانوم محترم حال مادرتون خوب نیست اگر تا یکی دو ساعت دیگه عمل نکنه جونشون رو از دست می ره! با حرف دکتر اشک صورتم رو خیس کرد. از اینکه پیشنهاد رئیس رو قبول نکرده بودم پشیمون شدم! با دستایی که میلرزید شمارش رو‌گرفتم که صدای سردش توی گوشم پیچید. -ســــ...لام - به به آهوی گریزپا! بفرمایید؟ -من پیشنهادتون رو قبول می کنم فقط همین الان کل مبلغ رو‌می خوام. مادرم باید عمل شه وگرنه می میره! گفتم و بغضم شکست. طولی نکشید که صدای سردش توی گوشم پیچید: -متاسفم خانم رضایی! ۲۴ ساعت از وقتی که تعیین کردم گذشته! بغضم بیشتر می شه و با هق هق اسمش زو زمزمه  کردم: - هیـــراد! صدای کلافه اش بلند شد و گفت: - شش ماه محرم ام می شی! هروقت خواستم باید باشی! اینکه مادرم مریضه اینکه کار دارم و این ها حالیم نیست! هرووقت و هرجا اراده کردم باید باشی! هیچ چیزی متوجه نمی شدم فقط می خواستم زودتر پول رو بریزه. - قبوله! - آدرس بیمارستان رو‌بفرست تایک ساعت دیگه خودم رو می رسونم و پول عمل رو واریز می کنم ای کاش هیچوقت پام رو تو شرکتش نمی ذاشتم! تو ماه پنجم محرمیتمون من باردار شده بودم و درست یک هفته مونده به پایان محرمیتون زنی رو بهم معرفی کرد که قرار بود تا ماه آینده زن رسمی و شناسنامه ایش باشه! و من مونده بودم و بچه ای که تازه از وجودش خبردار شده بودم و هیرادی که هنوز نمی دونست باردارم! https://t.me/+ZM2ogcMjgP9lNWJk https://t.me/+ZM2ogcMjgP9lNWJk

Repost from N/a
- مــــــن زنت نیستممممممم روانییی! صدای جیغم تو خونش پیچید جوری که همه ساکت شدن. خواهرش، مادرش، رفیقش، محافظ کنارش، خدمه‌ی دورمون! همه به من خیره نگاه می‌کردن و انگار می‌گفتند فاتحت را خواندی...! نگاه نافذ مردونش رو بهم داد و تو سکوت از جاش بلند شد جوری که صندلیش صدا داد و من از ترس پریدم عقب، سمتم اومد که بازم عقب رفتم اما خودشو بهم رسوند و مچمو گرفت! و منو کشوند سمت پله ها و غرید: _هیچ کی بالا نمیاد! و همین جمله باعث شد صدای جیغ من تو عمارت بپیچه، می‌خواست چیکار کنه؟ منو بزنه؟! اگه با اون قد و هیکلش منو می‌زد چیزی از من می‌موند؟ قطعا نه! و دیگه جیغامو تقلاهام دست خودم نبود: _ولم‌کن...کمک…ولم کن روانیِ عوضیِ دزدِ بی ناموس! ولم کن کمک کنید این منو می‌کشه! https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 خودمو عقب می‌کشیدم اما اون با یه دست چنان منو گرفته بود و میکشید که حتی ذره‌ای تقلای من تاثیر نداشت و هیچ کیم دیگه جرات حرف نداشت… و من به یک باره مثل کوآلا چسبیدم به نرده‌ی پله ها و این بار قانون فیزیک مانع شد که منو بکشونه پِی خودش! کلافه سمتم برگشت و غرید: _ولش کن! عصبانیت و خشم از سر و صورتش می‌ریخت و من هیچ حرکتی نکردم که نیشگون بدی از بازوم گرفت و همین باعث شد نرده رو ‌ول کنم. این بار دیگه غفلت نکرد منو روی کولش انداخت و سمت اتاقش رفت و از دید همه خارج شدیم. به کتفش میزدم و وقتی وارد اتاقش شدیم جوری پرتم‌کرد رو تختش که کل تنم تیر کشید و حالا اون بود که داد زد: _چه گوهی خوردی؟ جلو اون همه آدم سر من داد می‌کشی؟؟؟ موش شده بودم: _ببخشید… چند ثانیه تو صورت خیره شد و چند بار پلک زد که ادامه دادم: _منو نزن… اخماش باز شد و پوفی کشید، اما همین که کمر‌بندشو باز کرد جیغ زدم: _نزن! میخوای بزنی؟!!! از تخت خواستم پاشم که هولم داد رو تخت: _سلیطه بازی در نیار! من رو مال و مِنال خودم خط نمیندازم...! فقط گفتی زنم نیستی دیدم داری راست میگی گفتم زنّت کنم!! ❌❌❌❌❌❌ https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 🌌رُخِ بـی‌ پنــاه🌌 ⭕️رمانی سراسر عشق و هیجان⭕️ https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0

Repost from N/a
#آن_سوی_مه #پارت_1 دختر آرام از جایش بلند شد. در میانه اتاق ایستاد و برای چند ثانیه با دقت به اطراف گوش داد. شب از نیمه گذشته بود و جز سکوت، صدای دیگری به گوش نمیرسید. نفس عمیقی کشید و پاورچین به سمت کمد چوبی گوشه اتاق رفت و با سرانگشتانش در کمد را به سمت خودش کشید. صدای قیژ مانند در، نفس را در سینه اش  حبس کرد و ترس را در دلش نشاند.  با قلبی که ضربانش به شدت بالا رفته بود بی حرکت به انتظار شنیدن صدایی از بیرون ایستاد. وقتی مطمئن شد  کسی از خواب بیدار نشده، نفس حبس شده اش را رها کرد و با احتیاط لباس هایش را از داخل کمد بیرون آورد به تن کرد. روسری مشکی بزرگش را سر کرد. کیف کوچکی که مدارکش در آن بود را روی دوشش انداخت. در آخر ساک  سیاه رنگی که با چند دست لباس پر شده بود را از زیر تختش بیرون کشید و با ذهنی مغشوش از اتاق خارج  شد. دختر در حالی که روی پنجه های پا راه میرفت خودش را به مادرش که گوشه هال خوابیده بود رساند. به آرامی کاغذ تا شده ای را که از قبل داخل جیب مانتویش پنهان کرده بود درآورد و زیر بالش مادرش گذاشت. زیر لب زمزمه کرد: - مامان معذرت میخوام. کاش مجبور نبودم این کار رو انجام بدم. تو خودت شاهد بودی که من تمام راه ها رو امتحان کردم تا کار به اینجا نکشه ولی نشد یعنی نذاشتن که بشه. اشک روان شده روی صورتش را پاک کرد و با عزمی جزم تر به راه افتاد. قد راست کرد و برای آخرین بار نگاهی به خانه انداخت. دیگر راه برگشتی وجود نداشت. همه پل های پشت سرش را خراب کرده بود و حالا دیگر چاره ای جز ادامه دادن نداشت. نفسی گرفت و با قدمهای بلند به سمت خیابان به راه افتاد. همین که از کوچه بیرون آمد پسر را دید که ساک به دست به انتظارش ایستاده. با دیدن پسر تمام ترس و اضطرابش از بین رفت و لبخند بر روی لب هایش نشست. رسیدن به او ارزش خطری را که به جان خریده بود  داشت. او عشقش، امیدش و تمام زندگیش بود. او راهی به سمت آینده روشنی بود که برای خودش تصور کرده بود. با او میتوانست به تمام آرزوهایش برسد. پسر لبخند زنان دستش را برای دختر تکان داد. دختر قدم دیگری به سمت پسر برداشت ولی ناگهان دستی بزرگ روی دهانش را پوشاند و دستی دیگری دور بدنش حلقه زد و او را محکم گرفت. چشم هایش از ترس گشاد شد و نفسش به شماره افتاد. شروع به تقالا کرد تا شاید بتواند خودش را نجات دهد ولی صدایی آشنا درگوشش زمزمه کرد: - اشتباه بزرگی کردی. خیلی بزرگ. دختر با وحشت به پسر نگاه کرد که در دستان دو مرد سیاه پوش اسیر شده بود و دست و پا میزد.  مردی که دختر را اسیر خودش کرده بود با حرکت سر اشاره ای کرد که از دید دختر پنهان نماند. یکی از مردان  سیاه پوش چاقوی ضامن داری را از جیبش بیرون آورد. برق تیغه چاقو که بی محابا درون سینه پسر فرو رفت چشمان دختر را کور کرد. صدای فریادش به واسطه دستی که روی دهنش بود خفه شد و بدنش محکمتر از قبل  اسیر دستان قدرتمند مرد شد. هر چی بیشتر تقلا میکرد فشار دستان مرد روی دهان و بدنش بیشتر میشد. تا جایی که نفسش بند آمد. بدنش شل شد و چشمانش روی هم افتاد. https://t.me/+RBXQHhk0oudkNTE0 https://t.me/+RBXQHhk0oudkNTE0