Echoes
Open in Telegram
1 082
Subscribers
-124 hours
-37 days
-1630 days
Posts Archive
1 082
اولین دستی که خوشه اولین انگور را چید دستِ من بود!
کفش، ابتکار پرسههای من بود
و چتر، ابداع بیسامانیهایم!
هندسه! شطرنج سکوت من بود
و رنگ، تعبیر دلتنگیهایم!
من اولین کسی هستم که،
در دایره صدای پرندهای بر سرگردانی خود خندیده است!
من اولین سیاه مستِ زمینم!
هر چرخی که میبینید،
بر محور ِ شرارههای شور عشق من میچرخد!
آه را من به دریا آموختم!
#حسین_پناهی
@e_choes
1 082
پدرم گفته بود؛در روز تولد من!
افسوس کودکم؛برای تو جایی نمانده است.
یک روز صبحِ زود مادرِ تو درد می کشید؛تنها به این امید که می آیی و با دستِ کوچکت ، دنیای خفته را بیدار می کنی.
دنیارا هشدار می دهی ، که از نوازش
دست های تو محروم است.
تو آمدی ، ولی می گریستی!
#بهرام_بیضایی
حقایق دربارهٔ لیلا دخترِ ادریس
@e_choes
1 082
جنایتکاری که آدم کشته بود، در حال فرار با لباس ژنده خسته به دهکده رسید.
چند روز چیزى نخورده بود و گرسنه بود. جلوى مغازه میوهفروشى ایستاد و به سیبهاى بزرگ و تازه خیره شد، اما پولى براى خرید نداشت. دودل بود که سیب را به زور از میوهفروش بگیرد یا آن را گدایى کند. توى جیبش چاقو را لمس مىکرد که سیبى را جلوى چشمش دید! چاقو را رها کرد... سیب را از دست مرد میوهفروش گرفت. میوهفروش گفت: «بخور نوش جانت، پول نمىخواهم.»
روزها، آدمکش فرارى جلوى دکه میوهفروشى ظاهر میشد. و بىآنکه کلمهاى ادا کند، صاحب دکه فوراً چند سیب در دست او میگذاشت. یک شب، صاحب دکه وقتى که مىخواست بساط خود را جمع کند، صفحه اوّل روزنامه به چشمش خورد. عکس توى روزنامه را شناخت. زیر عکس نوشته بود: «قاتل فرارى»؛ و جایزه تعیین شده بود.
میوهفروش شماره پلیس را گرفت... موقعی که پلیس او را مىبرد، به میوهفروش گفت : آن روزنامه را من جلو دکه تو گذاشتم. دیگر از فرار خسته شدم. هنگامىکه داشتم براى پایان دادن به زندگىام تصمیم مىگرفتم به یاد مهربانی تو افتادم.
بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد!!!
#گابریل_گارسیا_مارکز
@e_choes
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
