en
Feedback
آقای سنگ

آقای سنگ

Open in Telegram

"دیروز مثل سنگ شدم تا که نشکنم" ادمین: @Manochehrzarepour

Show more
Iran443 996The category is not specified
312
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive

رودخانه‌ی البه جای خوبی برای غرق شدن نیست. عمق آن در بهترین حالت ۹۵ سانتی‌متر است. مگر اینکه به شهر هامبورگ عزیمت کنید. در بر
رودخانه‌ی البه جای خوبی برای غرق شدن نیست. عمق آن در بهترین حالت ۹۵ سانتی‌متر است. مگر اینکه به شهر هامبورگ عزیمت کنید. در برخی نقاط آنجا تا ۳ متر هم می‌شود پایین رفت. بسته به سنگینی چمدان دارد! در ایستگاه‌های قطار آلمان، پلیس تقریباً با کارتن‌خوابی راه می‌آید و براش امری عادی شده. اگر درآمدی ندارید و روزگارتان با پیدا کردن بطری‌های خالی می‌گذرد و پولی برای حمام یا استخر ندارید، از نیمه‌شب به بعد یواشکی در دستشویی معلولین تن خود را بشویید. اگر با توالت سرپایی مردانه مشکل دارید پس هنوز در جامعه‌ی غربی حل نشده‌اید لابد. تنها دو هفته خوابیدن در قطارها کافی‌ست تا بیاموزید به چهره‌ها نگاه بکنید اما همگی تبدیل به موجوداتی یکسان شده باشند. بی‌چهره و بی‌جنسیت. معیار تنهایی شما فقط در همین خلاصه نمی‌شود. عوامل دیگری هم بر عیار تنهایی شما می‌افزاید. مثلاً آنقدر موبایل‌تان را چک نمی‌کنید که تا چهار روز هم شارژش تمام نمی‌شود یا آنقدر با کسی سخن نمی‌گویید تا کم‌کم بی‌زبان شوید. ضمناً تراشیدن موی سر صرفاً امری بهداشتی نیست. این می‌تواند یک اعلام قهر جدی با جهان باشد. #آقای_سنگ @of_stone

photo content

photo content

photo content

خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری @of_stone
خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری @of_stone

می‌توانید هر روز یا هر شب ساعت‌ها در ایستگاه‌های قطار بخوابید. به‌طور مثال اگر نیمکتی را اشغال کنید پلیس آلمان با شما کاری ندارد. گاهی اوقات هوا خیلی سرد و بارانی‌ست و یک مسیر ۵ الی ۶ ساعته را انتخاب می‌کنید و سوار قطاری می‌شوید. دوازده ساعت با وای‌فای رایگان و فقط یکبار بیدار شدن به جهت چک شدن بلیط‌تان. البته همه‌ی این‌ها به این بستگی دارد که تمام روز را مشغول چه کار دیگری بوده‌اید. آیا به اندازه‌ی سه تا خانه‌ی ویلایی را نظافت کرده‌اید یا به اندازه‌ی شش تا زمین فوتبال را طی کشیده‌اید. آیا طبق شمارنده‌ی موبایل‌تان بیش از سی هزار قدم راه رفته‌اید؟ خب برای یک خواب راحت باز هم نیاز به قرص خواب خواهید داشت چون درد کمر و گزگز پا امان نمی‌دهد. با همه‌ی این‌ها از روز هفته‌ی اول به بعد ماموران چک بلیط کم‌کم شما را می‌شناسند و می‌دانند چون جایی برای زندگی و خواب ندارید قطار را ترجیح داده‌اید و مراعات می‌کنند و بیدارتان نمی‌کنند. ختی می‌شود بهشان سپرد که شما را در ایستگاه آخر صدا بزنند تا با قطار برگشت به موقع به محل کارتان برگردید. اطراف ایستگاه‌های قطار اصولاً محلی برای کارتن‌خوابی‌ست. در فضای بیرون محوطه‌ی بعضی از ایستگاه‌های اصلی می‌شود تعداد زیادی قفل شکسته‌ی دوچرخه دید. اگر به یکی دزدهایی که بسیار حرفه‌ای هستند و بعد سرقت دوچرخه سریعاً با قطار آن را به شهر دیگری منتقل می‌کنند بپرسید آیا قفل زندگی را هم می‌شکنند؟ یقیناً پاسخشان فقط خنده‌ی تلخی خواهد بود. از آنجایی که قیمت حمام و عمومی یا استخر ممکن است تناسبی با جیب شما نداشته باشد می‌توانید موهای‌تان را مثل من از ته بتراشید تا کمتر نیاز به دوش آب داشته باشید. در هر ایستگاه قطار اصلی کمدهایی هست برای به امانت نگه داشتن وسایل شما. این نوع کمدها به هیچ وجه مثل آدم‌ها نیستند. بهشان اعتماد کنید. آنها از ابتدا قیمت اعتماد اچرا تعیین کرده‌اند: هر شبانه‌روز فقط ۱ یورو! توصیه‌هایم تا اینجا کافی‌ست. بیش از این تجربه‌ی شب‌خوابی در راه‌آهن کشور آلمان را نداشته‌ام شاید بعداً چیزهای بیشتری بگویم. آها راستی یادم رفت؛ امید داشتن تنها بر خودتان حلال است و واجب ولاغیر. موفق باشید. #آقای_سنگ @of_stone

photo content

می‌توانید هر روز یا هر شب ساعت‌ها در ایستگاه‌های قطار بخوابید. به‌طور مثال اگر نیمکتی را اشغال کنید پلیس آلمان با شما کاری ندارد. گاهی اوقات هوا خیلی سرد و بارانی‌ست و یک مسیر ۵ الی ۶ ساعته را انتخاب می‌کنید و سوار قطاری می‌شوید. دوازده ساعت با وای‌فای رایگان و فقط یکبار بیدار شدن به جهت چک شدن بلیط‌تان. البته همه‌ی این‌ها به این بستگی دارد که تمام روز را مشغول چه کار دیگری بوده‌اید. آیا به اندازه‌ی سه تا خانه‌ی ویلایی را نظافت کرده‌اید یا به اندازه‌ی شش تا زمین فوتبال را طی کشیده‌اید؟

photo content

"مرگ سریع‌تر از باد راه می‌رود و هرگز آنچه را که گرفته است، پس نمی‌دهد" @of_stone
"مرگ سریع‌تر از باد راه می‌رود و هرگز آنچه را که گرفته است، پس نمی‌دهد" @of_stone

دیشب خواب دیدم من رو بردن تو استادیوم آزادی و می‌گن تمام آدم‌هایی که تو زندگیم از نزدیک دیدم یا باهاشون تونستم دورادور مثلاً توی دنیای مجازی حرف بزنم رو جمع کردن. گفتن حتی سگ و گربه و کبوتر و مارمولک و سایر حیواناتی که زمانی بهشون تعلق خاطر داشتم هم هستن. گفتن پشت این سکوهای پر از جمعیت یه سری سوله هست که تمام اشیائی که در زندگیم دوسشون داشتم رو انبار کردن حتی اون پاکت سیگارهایی که همدمم بودن رو بازسازی کردن‌. بهم گفتن هر کدوم رو که فقط اسم ببرم می‌تونن برام بیارن و تا ابد با هم وقت بگذرونیم. گفتم شما کی هستید که چنین قدرتی دارید؟ گفتن ما از آینده اومدیم، ما تونستیم جعبه سیاه زندگی تو رو باز کنیم و برات بسازیمش و انتخاب رو بدیم بهت بلکه شاید اندکی خوشحالت کنیم. گفتن حتی می‌تونن من رو بفرستن به هر دوره از زندگیم که می‌خوام. بعد بهم وقت دادن برای انتخاب. گفتن دنبال کی یا چی هستی فقط نام ببر! من اونجا نشستم. وسط چمن استادیوم آزادی و گاهی به صداهایی که اسمم رو می‌گفتن گوش می‌دادم. می‌دونید که خواب‌ها خیلی سریع تموم می‌شن. اما خواب دیشبم فرق داشت. ساعت‌ها روزها توی اون خواب بودم و زندگیم رو مرور کردم. گاهی رفتم بین سکوها و کنار حضار توی استادیوم و نگاهشون کردم بلکه یادم بیاد کی‌ان یا چی‌ان. بعضی رو به یاد آوردم و بعضی رو به هیچ وجه. اول خواستم دنبال مادربزرگم بگردم ولی بعد یادم اومد که چقدر زود تنهام گذاشت. بعد یاد خواهرم افتادم اما از اونم خشم داشتم چون فقط ۵ ساله‌م بود که با رفتنش به کل زندگی‌مون آتیش کشید. مادر و پدرم از همه بیشتر اسمم رو صدا زدن از توی جمعیت اما اهمیتی نداشت چون آدم‌هایی که نمی‌فهمن یا نمی‌خوان بفهمن که چه بلایی سرت آوردن از همه ترسناک‌ترن! زنم هم خودش رو مدام ازم دور می‌کرد یا چهره‌ش رو می‌پوشوند. عشق اول رو هم یه نظر دیدم. حتی بچه‌ام که هیچوقت به دنیا نیومد و سقط شد هم بود و یه دختر ۶ ساله شده بود که صدام می‌زد بابا و دست‌هاش رو بلند کرده بود و بغل می‌خواست. بعد دوستانم رو دیدم اما از شدت خجالت سمت هیچ کدوم نرفتم. فرقی نداشت دیده باشمشون یا فقط حرف زده باشیم یا فقط اونا من رو بشناسن، فقط گذشتم از کنارشون و سرم رو انداختم پایین چون هیچوقت رفیق خوبی نبودم و براشون کاری نکردم. گربه‌هام هم بودن حتی اونی که دیگه مُرده اما حس کردم با اونها هم کاری ندارم چون باید خوشحال باشن که حالا مادر جدیدی پیدا کردن و از شر آدم دیوانه و افسرده‌ای مثل من راحت شدن. تهش به کسانی که من رو به استادیوم برده بودن گفتم واقعاً سعی‌ام رو کردم ، من دیگه اینجا کاری ندارم. گفتم اجازه بدید برم بیرون و اونها هم با عصبانیت گفتن که من به زندگی حال و گذشته‌م هم کافر شدم. بعد من سر تکون دادم و تایید کردم. موقع خروج پشت سرم رو هم نگاه نکردم. توی همون تونل خروج زیر جایگاه ۲۳ بودم که از خواب پریدم. بهترین خوابی بود که تا حالا دیدم. حالا تکلیف خودم رو کاملاً با زندگیم می‌دونم. #آقای_سنگ @of_stone

photo content

یک درون آدم، اون چیزی که مثلاً بهش می‌گن «شخصیت» برعکس جسم کوچکمون اندازه‌ی یه سیاره‌ی بزرگه. فرض کنید تو همچنین سیاره‌ای زخم خیانت شبیه به رشته‌کوهی می‌مونه. چیزی عین هیمالیا رو تصور کنید با این تفاوت که آدم وقتی تازه خیانت دیده یه آتشفشان فعال هم داره که معلوم نیست چه موقعی خاموش می‌شه. مدام خون می‌پاشه به صحرای دل و روحش از شرارتی که دیده! دو بعد از اینکه از زندان اومدم بیرون و میم بهم گفت به مرد دیگه‌ای علاقه‌مند شده، یه مدتی گیج و منگ بودم. شبیه فارست‌گامپ فقط خیابون و بیابون متر می‌کردم‌. حتی لحظه‌ی تحویل سال ۱۴۰۲ توی خیابون بودم و از صدای بوق چند تا ماشین و خلوتی بیش از حد فهمیدم سال نو شده. همون وقت‌ها یه خانمی یهو توی زندگیم وارد شد. اونم تو یه شهر دیگه بابت انقلاب ژینا حبس کشیده بود. برام نقاشی کشید و آورد تهران دیدنم. بهم گفت سال‌ها من رو از دنیای مجازی می‌شناسه و حتی زمانیکه که زندان بوده خوابم رو دیده. اون زمان تعبیرم از وضعیتی که داشتم درست نبود! حالت نرمالی نداشتم که بفهمم تو چه گندابی گیر کردم و خودم تبدیل به چه باتلاقی برای اون خانم شدم. فقط می‌دونستم که اون دقیقاً روزی ازم خواست ببینمش که قصدم پایان دادن به خودم بود. یه آغوش می‌خواستم و انگار دنیا این رو بهم داده بود. حتماً شنیدید داستان اون آدمی که رهسپار پل می‌شه تا خودش رو پرت کنه و می‌گه اگه در مسیر کسی بهم لبخند بزنه این کارو نمی‌کنم. این خانم برای من نه تنها حکم اون لبخند رو داشت بلکه یک منجی. اما همون‌طور که گفتم من حالت نرمالی نداشتم. چنان بدبین بودم که وقتی من رو به خونه‌ش دعوت کرد تا آخرین لحظه فکر می‌کردم اون پرستوی نظامه! یکی نبود بگه آخه منوچهر تو گوز کدوم کونی که برات پرستو بفرستن؟ یه شب بلاخره پذیرفتم که دیگه شوهر زنم نیستم و این نیازی به ثبت در شناسنامه نداره‌‌. تو قلب اون ثبت شده و کافیه. با دعوت این خانم به خونه‌ش رفتم. داشتیم فیلم می‌دیدیم که از راه‌پله‌ی خونه‌ش صدای پایی اومد و در زدن. من اونجا فهمیدم حالم واقعاً خرابه. گفتم اومدن بگیرنم مامورا. حالا اون خانم هی آرومم می‌کرد... ماجرا طی هفته‌های بعد به بدبینی اتللو گونه‌ی من تبدیل شد. چون خیانت دیده بودم دیگه همه برام بر وزن این فعل بودن. دیدم دارم یه آدمی رو با نرمال نبودنم آزار می‌دم. چند بار سعی کردم بگم بیا تمومش کنیم اما خیلی بی‌تابی می‌کرد. سرانجام یه شب بهش زنگ زدم و گفتم ازت متنفرم بذار تنها باشم. مطمئنم تا به حال تو زندگیم عملی بدتر از این انجام ندادم علیه کسی و توجیهم هم بسیار کلیشه‌ای و زشت و سخیفه:«به خاطر خودش بود چون من بعد از زندان و خیانت نیاز به درمان داشتم و دارم و رابطه برام زوده. من اشتباه کردم ولی هر جا که بشه برگشت و دیگری رو نجات داد زمان خوبیه» من اون خانم رو از خودم نجات دادم چون لایق بهترین‌ها بود نه یه آدم تموم‌شده. سه شاید برم یه شهر دیگه برای کار‌. این جایی که هستم واقعاً اوضاع شغل خرابه. شنیدم که می‌شه شب‌ها توی قطار یا ایستگاه راه‌آهن یا حتی بیغوله‌ها و پارک‌ها خوابید و پلیس کاری نداره. اگه کار پیدا کنم و فقط بتونم یک ماه توی خیابون شب‌ها دووم بیارم و بعدش بتونم برم یه اتاق اجاره کنم حله. فکر کنم بعد از این تجربه دیگه راحت بیام اینجا بنویسم که:«من فقط باید بمیرم، مُردن تنها چیزیه که تو زندگیم تجربه نکردم» #سه_ضرب @of_stone

photo content

اولین داستانم که در یک مجله چاپ شد. اون زمان در حد ۷۰۰کلمه باید جمع می‌شد. یک تکلیف و تمرین نویسندگی برای آدمی که تازه شروع کرده بود. @of_stone

«آه اگر روزی نگاه ِتو مونس ِچشمان ِمن باشد...» @of_stone

فردای روزی که آزاد شدم، رفتم یه کافه نشستم و از پنجره مردم توی خیابون رو دید زدم. تقریباً اوضاع آروم شده بود. ته دلم از هیچکی توقع نداشتم اون دوران بیاد کف خیابون اما تضاد ذهنیت‌ها داشت دیوانم می‌کرد. هر کی بهم می‌رسید یا بهم شک داشت با رژیمم یا سرم غر می‌زد که چرا رفتم تو خیابون. همون روزها با ماشین یکی از اقوام رفتم تو اسنپ کار کردم. تقریباً ماهی سی میلیون درمی‌آوردم. ۱۰ میلیون می‌دادم به صاحب ماشین، ۱۲میلیون به صاحب وثیقه‌م و ۸ تومن هم می‌فرستادم برای همسرسابقم(میم) که مودبانه من رو از خونه‌ش بیرون کرد. همین که یه جاخواب داشتم و می‌تونستم پول غذام رو دربیارم راضی بودم. دو هفته بعد از آزادی اطلاعات بهم زنگ زدن گفتن بیا کارت داریم. رفتم لپتاپم رو تحویل دادن اما مردم و زنده شدم از استرس. فروردین یکبار به یه بهانه‌ی دیگه. اردیبهشت، خرداد و... هر ماه می‌گفتن یه روز بیا تبریز حالت رو بپرسیم. هر بار هم به میم زنگ می‌زدن که حالمون رو بد کنن! یه روز میم گفت که رابطه‌ش با اون مرد به بن‌بست خورده. ازم نخواست برگردم خونه ولی کمک خواست تا از این اضطراب خلاص بشیم. خیلی پرس‌وجو کردم و راه‌حل شد مهاجرت تحصیلی. بازجوی پروندم پاسپورتم رو تو خرداد بهم برگردوند و تو چشام نگاه کرد گفت گورت رو گم کن. از همه جیک و پوک زندگیم خبر داشت. حتی می‌دونست میم با یه مرد دیگه مدتی رابطه داشته و مدام از این طریق تحقیرم می‌کرد. تیر ماه ۱۴۰۲ یه استاد پیدا کردم که با مدرک آیلتس منقضی‌م مشکلی نداشت. همزمان میم هم یه استاد پیدا کرد و هر دو اپلای کردیم. متاسفانه موقعش که رسید دانشگاه تهران مدرک ارشدم رو بهم نداد! گفتن درخواست صدور مدرکم رو ترتیب اثر نمی‌دن! گویا اطلاعات برای دانشجوهایی مثل من به دانشگاه‌ نامه می‌زنه و میریم تو لیست سیاه! خلاصه سرمایه‌گذاری کردیم روی استادی که به میم اوکی داد. اون زمان بکوب اسنپ کار می‌کردم. گاهی روزی ۱۵ ساعت پشت فرمون حتی جمعه‌ها. تنها شانسم این بود که آتشفشان بلای کلیه‌ی چپم خاموش بود و دیالیز نمی‌رفتم. اثرات سال‌ها آنتی‌بیوتیک تزریقی که بابت عفونت پوستی و خونی و عوارض شیمی درمانی داشتم خیلی درونم کمرنگ شده بود! خاله‌م یه خونه تو مسکن مهر داشت که توش هیچی جز یه دوش حموم و گازرومیزی نبود. شب‌ها همون جا می‌موندم و امیدم به میم بود. بعد پروسه‌ی ویزا شروع شد. بعنوان نفر پیوست به میم باید می‌اومدم آلمان اما پول هم نداشتیم! خب اینطوری شد که میون اون همه بدهی که از قبل داشتم باز هم یه قرض گنده گرفتم. حدوداً ۱۵۰ میلیون در مجموع مقروض شدم. خیلی وقت‌ها به اطرافیان و دوستانم واقعیت رو نگفتم،‌ صرفاً چون میم می‌خواست. در نهایت میم سه ماه جلوتر از من رفت. چون هنوز نمی‌دونستم می‌تونم از کشور خارج بشم یا نه موندم ایران. راستش از دستگیری تو فرودگاه می‌ترسیدم. یه شب دل رو زدم به دریا و بلیط خریدم. قبلش توی سایت مخصوص ممنوع‌الخروجی استعلام کردم اما برای کد ملی‌م خطا نداد. دو هفته بعد رفتم فرودگاه امام و بلاخره از گیت رد شدم. شبی که رسیدم آلمان خیال کردم دیگه تمومه. برق رو خاموش کردم و گفتم امشب بلاخره تو اتاق تاریک می‌خوابم. اما میم لامپ رو زد. نشست ر‌و تخت و با گریه گفت باید از خونه‌ش برم. همون سناریوی ایران رو باز تکرار کرد! گفت دوست‌پسرش نمی‌دونه اون متاهله و ممکنه یه موقع بیاد این شهری که ما هستیم. میم گفت عاشق شده و اون مرد بزرگترین و آخرین شانس زندگیشه. گفت تمام طلاها و پس‌اندازی که از پول‌های من داشته رو داده به اون مرد و کمکش کرده که اونم بیاد آلمان و الان یه شهر دیگه داره درس می‌خونه. میم گفت اگه اون مرد رو از دست بده خودش رو می‌کشه. گفت تمام سال‌هایی که سگ‌دو زدم برای زندگی‌مون تا راضی بشه و دوباره برگرده باز هم بهم خیانت می‌کرده و صرفاً بخاطر همون چندغاز بهم نیاز داشته. گفت همیشه می‌ترسیده بهم بگه و چون مریضی سختی داشتم ناامید و تسلیم مرگ بشم. اما زمانی که حرفش رو گوش ندادم و به خیابون رفتم و بعدش افتادم زندان مصمم شده که من رو حذف کنه از زندگیش! گفت سال‌ها دروغ گفته چون نسبت بهم احساس مسئولیت می‌کرده. اون شب حس کردم ‌پاشنه‌ی زندگی رو حلقم سنگینه. سنگین‌تر از همیشه. رفتم روی بلندترین پل رود البه. خیلی سخته آدمی که شنا بلده خودش، خودشو غرق کنه. اون شب حسرت خوردم که چرا توی شلوغی‌ها نمردم یا توی بازداشت یا تو بازجویی یا قبل‌تر از این‌ها زیر سایه‌ی مخوف سرطان. اما بعد از ساعت‌ها فکر کردن از روی پل برگشتم. فقط به خاطر یک چیز. هنوز اینجام و با پررویی و وقاحت می‌نویسم و دلیلش یک شخص یا خودم نیست. فقط به خاطر چند تا قصه‌ای که هنوز تو مغزمه و روی کاغذ نیومده. همین. مطمئنم هر موقع اون قصه‌ها به کاغذ برسن، من در آغوش رودخونه‌ی البه آروم می‌گیرم. (پایان خاطرات دستگیری تا مهاجرت) #منوچهر_زارع @of_stone

دیشب تو فروشگاه‌ تمام شراب‌ها تخفیف خورده بود. شاید چون امروز اینجا روز معراجه!! یک بطری شراب انگور سفید خریدم به قیمت ۲یورو
دیشب تو فروشگاه‌ تمام شراب‌ها تخفیف خورده بود. شاید چون امروز اینجا روز معراجه!! یک بطری شراب انگور سفید خریدم به قیمت ۲یورو و ۳۰سنت! نشستم شروع کردم به خوردن و همینجوری نوشتم. هم ته بطری دراومد و هم نوشتن. یهو دیدم شد پنج شش صفحه حال و هوای انفرادی. خلاصه گفتم یه زمان دیگه عمیق و جدی در مورد انفرادی و فرار از مرز براتون می‌گم. امشب اما می‌خوام برسم به جایی که حالا هستم. الان براتون می‌گم چی بهم رفته:

آسیاب به حرکت دراومد. سریع و ساده می‌گم: تو دوران آزادی اول بود که با چند تا از بچه‌هایی که با هم حبس کشیده بودیم رفتیم چهلم ژینا. سقز غوغا بود. (حتماً دیدید) همون شبی که برگشتیم تبریز از اطلاعات به یکی از بچه‌ها و بعد من زنگ زدن. نصیری کارشناس پروندم گفت چرا تو چرا رفتی مگه حکم تعلیقی نداشتی؟ بعد چرا تو اینستاگرامت استوری گذاشتی؟ اونجا فهمیدم اوضاع خیلی خرابه. بهم گفت باید برم اطلاعات بازم. تو این مرحله به فکر فرار از مملکت افتادم. دو راه پیش روم بود. اینجا نمی‌خوام باز کنم چی و چطور. اون خودش یه داستان جداست. فقط اینکه  موقع فرار افتادم دست پلیس مرزی ایران. بگایی مطلق که می‌گن یعنی همین. خیلی تلاش کردم بگم من منوچهر نیستم ولی خب نشد. شانسم فقط این بود که قاچاقچی ما رو توی خود خاک ایران گم کرده بود. این بار هم رفتم شعبه یک دادگاه تبریز جلوی همون قاضی با این تفاوت که دیگه. حرفی برای انکار نداشتم. استوری های اینستگرامم از چهلم ژینا رو هم داشتن. یه حکم دو ساله گرفتم و مجموعا شد ۷ سال. هفته‌ی اول فرستادنم توی بند عمومی. اونجا دیدن دارم شیطونی می‌کنم و چیزهای بد یاد جوونها می‌دم. بعدش فرستادنم بعنوان یک عنصر مرموز و مخرب و متواری به انفرادی. انفرادی برای آدمیزاد یک روزش هم زیاده. تمام مدت بدون ملاقاتی. بدون خروج. سناریو این بود که زیر دستشون چند نفر مثل من بودن که هر کی زودتر کوتاه می‌اومد جرم سنگین‌تری می‌انداختن گردنش. من فقط یه شانس داشتم و اون دیالیز هر هفته‌م بود. باید هر دوشنبه می‌رفتم بیمارستان امام رضا. این خیلی برای رئیس زندان چیز سختی بود یه متهم قراضه داشتن که دردسر داشت. پدرم هم بیرون سعی خودش رو می‌کرد که من رو به هر روشی که هست بیرون بکشه. بلاخره تو اسفند ۱۴۰۱ بر حسب طول درمان با کشیدن یک ششم حبس دوساله اومدم بیرون (خامنه‌ای حکم ۵ ساله‌م رو تو دهه زجر با خیلیای دیگه عفو داد) از اینجا به بعد همه‌ی هدفم شد رسیدن به زندگی داغون زناشوییم. این قسمت انفرادی موندن رو خیلی ساده و سریع رد شدم. دقیقاً مثل یک مرگ آنی. ولی شما تصور کنید که مثل له شدن گندم زیر سنگ آسیاب بود همون‌جوری سریع ولی بی‌بازگشت. فردا شب تمومش می‌کنم این ماجرا رو. همه‌چیز به مهاجرت ختم می‌شه. می‌تونید فردا شب رو نخونید ❤️ (ادامه داره...) @of_stone