آقای سنگ
الذهاب إلى القناة على Telegram
359
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+197 أيام
+2030 أيام
أرشيف المشاركات
359
همهچیز با یه خواب شروع میشه.
پدرو پاسکال خواب میبینه کودکه و توی خونهی قدیمی مادرش، روی دیوار اتاق نشیمن ترک باریکی افتاده و از پشتش صداهای عجیبی میاد. نزدیکتر میشه تا ببینه اون طرف دیوار چه خبره، اما درست قبل از اینکه چیزی ببینه، از خواب میپره.
پدرو کارمند بخش کودک تلویزیونه و مأمور میشه یه آرشیو قدیمی از نامهها و نقاشیهای بچهها رو بهخاطر کمبود جا از بین ببره. اما با یه پاکت روبرو میشه، که از شهر کودکی خودش اومده. شهری در شبهجزیرهای نزدیک ساوانا. داخل پاکت نقاشی یه بچهست؛ تصویری عجیب از یه غول و چند آدم کوچیک مورد تجاوز!
نقاشی رو به همکارش نشون میده؛ همون کسی که سالهاست نقاشیهای بچهها رو برای پخش انتخاب میکنه. انتظار داره با هم به این تصویر عجیب بخندن، اما واکنش همکارش غافلگیرکنندهست: این مدل نقاشیها با این آدرس بارها و بارها، طی سالهای گذشته، به تلویزیون فرستاده شده. حتی یه بار همراهش نامهای هم بوده.
پس چرا هیچکس تا حالا پیگیرش نشده؟
جستوجوی جواب، اون رو به همون شبهجزیره میکشونه؛ جایی که چند مرد ثروتمند مذهبی و بانفوذ، زیر پوشش خیریه، بچههای معلول و بیسرپرست رو از خانوادههاشون جدا میکنن به این بهانه که این بچهها نعمتهای خدا هستن و قراره رایگان ازشون مراقبت بشه.
اما پشت این ظاهر خیرخواهانه، چیزی پنهان شده که حتی تصورش هم سخته؛ سوءاستفادهی جنسی از بچهها، جنایتهای سازمانیافته و تجارتی که تا اعضای بدن اونها پیش میره.
پدرو با کمک دوست دوران بچگیش (متیو مککانهی) که حالا یه پلیس اخراجی محلیه کمکم به حقیقت نزدیک میشه. ولی هر قدمی که برمیداره، بیشتر میفهمه اینجا با چند مجرم معمولی طرف نیست. آدمهایی که باید پاسخگو باشن، اونقدر قدرت دارن که حتی فکرِ افشای حقیقت هم میتونه به قیمت جونش تموم بشه.
در قسمت آخر وقتی به زیرزمین ساختمونی متروک میرسه که تعدادی از بچههای عقبماندهی ذهنی اونجا نگهداری میشن. از پشت میلهها نگاه میکنه و چیزی رو میبینه که کابوس قسمت اول رو به یادش میاره.
حالا دیگه میدونه پشت اون دیوار چه خبره. میتونه وارد بشه. میتونه همهچیز رو افشا کنه. اما رفیق پلیسش هنوز توی گوششه. برمیگرده سمت ماشین و محل رو ترک میکنه. میتونه فیلم یا عکس بگیره اما تصمیم میگیره راه دیگهای رو برای توقف این روند شوم انتخاب کنه. بلکه شاید بتونه جون چند نفر رو از جمله خودش نجات بده.
بعضی حقیقتها بهتره مدفون بمونن. کل پیام سریال همینه. گاهی شرارت برای پیروز شدن لازم نیست کسی رو شکست بده. کافیه آدمهای درستکار رو به جایی برسونه که برای نجات خودشون، رو از حقیقت رو برگردونن و به واقعیت پناه ببرن.
@of_stone
359
⚠️هشدار: اسپویل این سریال مناسب همه نیست. اگر روحیهی حساسی دارید، از خواندن ادامهی متن خودداری کنید.
THE BLACK TIDE | موج سیاه
مینیسریال جنایی
359
«این منِ اتفاقی»
ده سال بعد از اینکه مامان و بابام طلاق گرفتند، دقیقاً بعد از ده سال که همدیگه رو ندیده بودن و حتی یک تماس هم با هم نداشتن، به شکل اتفاقی در مجلس ترحیم مادربزرگم به هم برخوردن. وقتی که بابام دید همراه مامان بیرون از مجلس ایستادیم و میخوایم اسنپ بگیریم با اصرار سوارمون کرد. وقتی به خونهی مامان رسیدیم با اصرار اون بلاخره بابا اومد داخل خونه. شوخطبعی و احترامی که به هم میذاشتن حسابی غافلگیرم کرد. مامان غذای مورد علاقهی بابا رو درست کرد و وقتی سر سفره بودیم ناگهان مامان از این گفت که آدم وقتی والدینش رو از دست میده یهو با خودش میگه ایبابا آدمهایی که من رو به وجود آوردن دیگه نیستن و یه جنس تنهایی دیگهای رو حس میکنه که خیلی غریب و ترسناکه. بابام این حرف رو تایید کرد و گفت آره آدمیزاد تو هر سنی که والدینش رو از دست بده، چه شیرخوارگاه چه خانهسالمندان یتیم شده. من هم پریدم وسط حرفشون و گفتم بچههای تکفرزند مثل من در فقدان والدین بار سنگینتری رو حس میکنن. اینجا بود که اونها نگاهی به هم کردن و سر به زیر انداختن. اون لحظه حس کردم حرفم باعث شده اونها یاد خواهرم بیافتن که در شش سالگی از دستش دادیم. شام که تموم شد تنهاشون گذاشتم تو همون پذیرایی و شببخیر گفتم. خونهی مامان دو اتاق داره که یکی از اونها حکم انباریه. رختخوابها هم اونجا بود. رفتم تو اون اتاق یه کمی نشستم و با موبایلم ور رفتم. تقریباً نیمساعتی غرق در عالم خودم توی تاریکی موندم. کاری که هنوزم عادتمه. اما همین که خواستم رختخوابم رو بردارم و ببرم اتاق روبرو پهن کنم یهو حس کردم یه صدایی از پذیرایی میاد. نمیتونم دقیقاً بگم چجوری اصواتی. اما یقیناً با سی سال سن حس کردم در پذیرایی یک برخورد عاشقانه بین مامان و بابا شکل گرفته. چیزی از جنس تنانگی. همون جایی که بودم آهسته رختخوابم رو زمین گذاشتم و در اتاق رو آروم کیپ کردم.
با خودم گفتم شاید اون حرفم سر سفرهی شام روی اینها تاثیر گذاشته. شایدم واقعاً دوباره بهم رسیدن. نمیدونید چه ذوقی کردم. چقدر خوشحال بودم. سرم رو گذاشتم لای بالش و تشک تا صدایی دیگه نشنوم.
اون لحظات تصور و تخیلم تا کجاها که نرفت. مادرم رو در خیال میدیدم که بچهای تازهای به دنیا آورده. خانوادهم رو میدیدم که دوباره حالمون خوب شده. ساعتی به همون حال نشستم اما جرات بیرون رفتن که نداشتم هیچ حتی جیک هم نمیزدم. سعی کردم تو همون اتاق بخوابم اما تشنگی؛ آخ از تشنگی لعنتی. اون وقتها فلوکستین میخوردم. این قرص لامصب برای من اینطور بود که همیشه تو pov صحرای کربلا نگهممیداشت. مادامی که فلوکستین میخوردم شبانهروز احساس تشنگی ولم نمیکرد و بنظرم این تنها بدیش بود. لَهلَه تشنگی به کنار؛ شدت ذوقم از وصال دوبارهی مادر و پدر خواب از سرم پرونده بود. یاد حرفی از مامان افتادم که زمانی بهم گفته بود ماهعسل کجا رفتن و دقیقاً خونهی قدیم عمهام رو نشونم داد در شمال و گفت احتمال زیاد خواهرم اونجا شکل گرفته. از مادرم بعدها بارها پرسیدم پس من کجا شکل گرفتم اما اون هربار پاسخ رو میپیچوند. حس میکردم شاید جایی مثل یک کوپه در واگن قطار تهران تبریز نطفه بستم که روش نمیشه بگه تا اینکه یکبار از دهنش در رفت من یک بچهی اتفاقی بودم و واقعاً یادش نیست. به هر حال خیالی نبود و نیست. فقط اون شب مطمئن بودم که اگر خواهر یا برادری دوباره میداشتم قصد میکردم یه روزی بهش بگم کجا شکل گرفته. در خانهی زیبا و کوچک و محقر مادرم که با خون دل و سی سال کار دو شیفت به تنهایی قسطی خریده.
اون شب تا وقتی نوار سپیدهدم از گوشهی پرده توی اتاق افتاد در رو باز نکردم. اما وقتی از لای در سرک کشیدم حس کردم هنوز اون صداها رو میشنوم. حداقل هشت ساعت گذشته بود. باورم نمیشد هنوز ادامه میدن. چند تا سرفه کردم. کمی پا کوفتم تو اتاق. بعد در رو کامل باز کردم و آروم مادرم رو دو بار صدا زدم و وقتی پاسخم رو داد تازه رفتم توی پذیرایی.
دیدم بابا نیست. گفتم پس بابا کجاست؟ گفت اون بندهخدا همون سر شب که شامش رو خورد رفت.
دور خودم چرخیدم. حس کردم سرم گیج میره. این گیج و منگی رو هیچوقت یادم نمیره و هنوزم فقط وقتهایی که به ناحق میبازم و حقم رو میخورن بهم دست میده. یادمه چند روز بعدش یه بار که رفتم توی آشپزخونه خونهی مامان، دیدم سماوربرقی یه صدایی میده شبیه ملچمولوچ دو تا نوگل نوشکفته که در اول بهار عاشقی از هم لب میگیرن و همهی اون شب هم همین صدا من رو به اشتباه انداخته بود.
#آقای_سنگ
@of_stone
359
امروز بلاخره «اودیسهی نولان» رو دیدم. فیلم با اینکه بدون ایراد نبود اما اگه از من بپرسن بهترین و ملموسترین اقتباس از اودیسهی هومر در سینما چیه میگم همین فیلم آقای نولان!
فیلم یقیناً جوایز بخش صدای اسکار رو امسال میبره. در تعداد زیادی از بخشها هم نامزد اسکار خواهد شد.
در مجموع فیلم کاملیه. ضعفهایی داره اما از دو ساعت و چهل و پنج دقیقه وقت گذاشتن خیلی بعیده پشیمون بشید.
@of_stone
359
مهمانی آخر کفشدوزکها. بله اواخر تابستان هر سال، اتفاق عجیبی در ارتفاعات پرو رخ میدهد. در چند روز مشخص، میلیاردها کفشدوزک نارنجی با خالهای قهوهای از گوشهوکنار کوهستان بیرون میآیند و خودشان را به شهر کوچکی به نام «کریبونا» میرسانند. آنقدر تعدادشان زیاد است که زمین، دیوار خانهها و حتی شاخههای درختان زیر پوششی از کفشدوزکها پنهان میشود. مردم محلی به آن میگویند: «پریوا پارتی» یعنی مهمانی خصوصی. و همین مهمانی خصوصی، هر سال صدها هزار گردشگر را از سراسر دنیا به کریبونا میکشاند؛ گردشگرانی که تنها چند روز فرصت دارند تا این پدیدهی عجیب را از نزدیک ببینند. هر کفشدوزک در این ازدحام عظیم تنها یک جفت برای خودش پیدا میکند و بلافاصله بعد از جفتگیری، کفشدوزک نر به دلیل ترشح هورمون خاصی در بدنش میمیرد. کسی دقیقاً نمیداند چرا. تنها یک هفته بعد، ماده تخمهایش را در بدن خود نگهمیدارد و وقتی بچهها متولد میشوند، اتفاق عجیبتری رخ میدهد. نوزادان، که در ابتدا سیاهرنگاند، از بدن زندهی مادر تغذیه میکنند. آنقدر میخورند تا دیگر چیزی از مادر باقی نماند. بعد، هرکدام به شکل مرموزی در دل طبیعت ناپدید میشوند. یک سال بعد، دوباره برمیگردند؛ این بار با رنگهای دوران بلوغ. و دوباره همان داستان تکرار میشود. جفتگیری، مرگ، تولد و خوردن مادر. برخی پژوهشها حتی ادعا کردهاند که بیشتر این کفشدوزکها از یک شاخهی ژنتیکی مشترک سرچشمه گرفتهاند. موجوداتی که هر سال در آن مهمانی یکدیگر را پیدا میکنند، شاید چیزی بیشتر از یک جمعیت ساده باشند. آنها، به شکلی عجیب، خویشاوندان ادواری یکدیگرند و اکثراً خواهر و برادر سال قبل یکدیگر بودهاند.
دو روز پیش خبر رسید که دو تن از
دوستان نزدیکم، در همان شهر کریبونا، به زندگی خود پایان دادهاند. «حکیم» و «راحله». سالها پیش از ایران مهاجرت کرده بودند. چند وقت قبل در پاریس دیدمشان. آن روز حکیم چیزی به من گفت که هنوز از ذهنم بیرون نرفته: «هر جا میریم، وقتی واقعیتمون رو میگیم، طردمون میکنن.»
منظورش رابطهای بود که هیچکس حاضر نبود آن را بپذیرد. حکیم و راحله زن و شوهر نبودند، درواقع دایی و خواهرزادهای که با هم از ایران فرار کرده بودند؛ رابطهای که وقتی دیگران از آن باخبر میشدند، تقریباً همیشه با واکنشی همراه میشد که آنها را دوباره به انزوا میراند. حتی در اروپا.
حکیم میگفت: «فکر میکردیم حداقل اینجا دیگه کسی کاری به کارمون نداره.» اما داشت. آنها سرانجام تصمیم گرفتند به پرو بروند. به کریبونا. شهری که هر سال میلیونها کفشدوزک برای پیدا کردن جفتشان به آنجا میآیند. و ظاهراً تصمیم گرفته بودند آخرین شب زندگیشان را با آخرین شب این موجودات هماهنگ کنند. این تنها یک خودکشی نبود. برای حکیم و راحله، تبدیل شده بود به نوعی آیین؛ فرار از جهانی که رابطهشان را نمیپذیرفت و پناه بردن به جایی که طبیعت، بدون قضاوت، همان کاری را انجام میداد که آنها سالها به خاطرش محکوم شده بودند. گویا مردم کریبونا با آسیاب کردن جسد کفشدوزکها به مادهای سمی دست پیدا میکنند که مصرفش باعث مرگ آرام و بدون درد فرد میشود.
در سالهای اخیر، داستانهایی دربارهی آدمهایی که با عشقهای ممنوعه به کریبونا میروند، میان بعضی گروههای افراطی و گوشههای تاریک اینترنت هم دهانبهدهان چرخیده. حکیم و راحله هم ظاهراً میخواستند آخرین لحظهی زندگیشان را به همان افسانه گره بزنند.
حتی دربارهی جسدشان هم فکر کرده بودند. طبق قانونی عجیب در پرو، در چنین شرایطی انتقال جسد یک فرد خارجی به خارج از کشور با محدودیتهای سنگینی روبهرو میشود.
انگار حکیم و راحله میخواستند حتی بعد از مرگ هم جایی برای بازگشت نداشته باشند. در وصیتنامهی راحله خواندم: «کاش میشد بچههایم درون رحمم رشد کنند و بعد، وقتی به دنیا آمدند، خودم را بخورند.»
و بعد، یک جملهی کوتاه:
«کاش کفشدوزک مادهای بودم.»
از وقتی خبر مرگشان را شنیدهام، مدام به آخرین گفتوگویی که با آنها داشتم فکر میکنم. آن روز برایشان دربارهی فراعنهی مصر حرف میزدم. از ازدواجهای درون خانوادگی خاندان سلطنتی. از نسلی که نسل بعد را به خاطر حفظ خون سلطنتی، به بهای بیماری و فروپاشی ژنتیکی قربانی کرد.
حکیم گوش میداد. راحله هم چیزی نمیگفت. من اما مثل همیشه داشتم حرف میزدم؛ توضیح میدادم، تحلیل میکردم و فکر میکردم شاید دارم چیزی به آنها یاد میدهم. حالا که دیگر نیستند، دلم میخواهد برگردم به همان چند دقیقه. دلم میخواهد دهانم را میبستم. دلم میخواهد به جای حرف زدن دربارهی ژنها، فراعنه و عواقب انتخابهایشان، فقط نگاهشان میکردم و میگفتم: «امیدوارم هر جا که رفتید، بالاخره جایی باشه که مجبور نشید خودتون رو برای کسی توضیح بدید. امیدوارم بهترینها براتون پیش بیاد.»
@of_stone
359
گوژپشت. من یکی از اینهام. در واقع خودم نمیخواستم اینطور باشم اما بهم تحمیل شد. تقریبا چهار سال پیش. تو اتاق بازجویی نشسته بودم. مامور اطلاعات دفترچه تلفن گوشیم رو باز کرد و حیرتزده اسکرول میکرد. خب من یه عادتی دارم که اسمهای افراد رو یه جور خاص ذخیره میکنم.
مثلاً نوشته بودم: «رحیم نقد» که یعنی دوستم رحیم که تو کار نقد کتابه یا دیگری رو اینطور: «مهدی نشر» که یعنی مهدی تو کار انتشاراته؛ و خب مامور اطلاعات دونه دونهی اینا رو کنار هم میدید اما طور دیگهای برداشت میکرد. اول گیر داد به اسم «عباس انبار» و بعد «دهقان ماده» و گفت اینا کی باشن؟ گفتم عباس انباردار پروژهی ساختمانیه اون یکی هم ازش ماده افزونی برای بتن میخریم.
مامور اطلاعات بیتفاوت به توضیحاتم همه اسمها رو با شماره روی کاغذ مینوشت تا رسید به یه عالمه اسم که اول همشون کلمهی «داستان» داشتن. خب برای من اونها اهالی داستاننویسی بودن و تو دفترچه تلفنی که بیش از هزار اسم ذخیره بود نمیخواستم گمشون کنم. همینجوری پشت سر هم:«داستان الهه، داستان سمیه داستان مریم و...»
بعد یه سری دیگه اول اسمشون واژهی «نمایش» داشتن که اکثرا خانم بودن و اهالی تئاتر و سینما و چند تا اسم هم با «طرح» ، «پیاده» و «فراخوان» شروع میشدن که همگی ربط به ادبیاتیها داشتن.
یارو اطلاعاتیه گفت:«وقتی این کلمهها رو میذارم کنار هم به این نتیجه میرسم که طراح تظاهرات بودی.»
جلوی خندهم رو نمیتونستم بگیرم. گفتم:«به نظرم یه طراح واقعی هیچوقت انقدر تابلو اسمها رو تو گوشیش ذخیره نمیکنه!»
اطلاعاتیه یه سری به تایید تکون داد و بعد گفت:«خب اگه اینطور نیست پس یعنی با این همه دختر داستان داشتی؟»
خندهم محو شد. گفتم:«نه جناب! دقت کنین اوناها اونجا چند تا هم اسم آقا هست، معین، آرش و ...»
گفت: «خب پس بای سکشوالی داری؟»
از نوع لحن و غلطی کلمهای که به کار برد دوباره خندیدم و به جای اینکه بخوام توضیح بیشتری بدم که اصلا چرا اسمشون رو اینجوری ذخیره کردم گفتم: «عه! پس شما هم از این چیزا سر در میاری؟»
خب حاضرجوابی تو اداره اطلاعات-امنیت میتونه واسه هر کسی گرون تموم بشه. یعنی اونا بلدن چطور هزینه بتراشن. مامور اطلاعات به یه دونه از این گولاخهاشون گفت که دارم گهخوری میکنم. اونم از پشت به صندلی من نزدیک شد و دستهام رو که با دستبند از پشت بسته شده بودن گرفت و کشید سمتش. طوری که صندلیم رو دو پایهی عقب وایساد و انقدر ادامه داد تا هر دو کتفم دررفت. مهرههای کمرم پیچیدن و ستون فقراتم تا پایین تاب برداشت.
دو سال پیش که تازه اومده بودم آلمان تو هتل کار میکردم. گاهی انقدر درد کمرم شدید بود که دستها و پاهام خواب میرفت. یه بار رفتم دکتر و برای مشکلم کلمهای به کار بردن که به آلمانی معنیش میشه: «گوژپشت»
@of_stone
359
بعد از مرگ چارلز، طرفدارانش شروع به تحلیل زندگی او کردند. عدهای معتقد بودند که او با درآمد هنگفتی که از یوتیوب به دست آورد، توانست آیندهی خانوادهاش را برای همیشه تأمین کند؛ اما خودش، پشت آن زندگی دورافتاده و سفرهای بیپایان، با شکست عشقی و کودکی سختی دستوپنجه نرم میکرده است.
مخالفانش اما داستان دیگری دارند. برخی فعالان محیطزیست گفتند چارلز سالها به طبیعت و حیوانات آسیب زده بود و مرگش، به تعبیر خودشان، نوعی «کارما» است.
پدر و مادر چارلز هیچوقت در هیچ مصاحبهای حاضر نشدند. اما دوستدختر سابقش در گفتوگو با چند روزنامه گفته که چارلز، با وجود مهربانی، آدمی منزوی و غیراجتماعی بود؛ کسی که خیلی زود از حضور آدمها خسته میشد و حوصله نداشت و در تمام سالهای زندگیاش، طبیعت و کتابها را بیشتر از انسانها به خود نزدیک میدانست. او همچنین گفت چارلز، علاوه بر افسردگی، با اختلال شخصیت اجتنابی هم دستوپنجه نرم میکرده.
با این حال، هیچکدام از این توضیحات نتوانستند سؤال اصلی میلیونها طرفدار او را جواب بدهند:
چارلز واقعاً از ابتدا میدانست که قرار نیست از آلاسکا برگردد؟
مرگ او برای بسیاری از طرفدارانش آنقدر سنگین بود که حدود هزار و هشتصد نفر از آنها، مدتی بعد، در یک گروه عظیم طبیعتگردی راهی منطقهای شدند که چارلز آخرین روزهای زندگیاش را در آن گذرانده بود. آنها میخواستند خودشان را به محل مرگ او برسانند، شمع روشن کنند و برایش ادای احترام کنند. اما آن بخش آلاسکا حتی پس از مرگ چارلز هم اجازه نداد کسی بهراحتی وارد قلمرو او شود.
آن منطقه سالها بود که در میان طبیعتگردان به «دشت بیبازگشت» معروف بود؛ با این حال صف عظیم هزار و هشتصد نفره روز گذشته به آنجا رفتند اما هیچکدام نتوانستند دقیقاً به محلی برسند که چارلز جانش را از دست داده بود. آنها چند کیلومتر دورتر ایستادند و در سکوت، رو به همان دشت سفید، برای مردی که هیچوقت از آنجا برنگشت ادای احترام کردند.
@of_stone
359
نگارهی بالا را به یاد یوتیوبری کشیدم که هفتهی گذشته، خبر مرگش دنیای طبیعتگردی به خصوص اهالی کمپینگ بقا را تکان داد.
«چارلز سابوژ» برای یک سفر دهروزه به قلب آلاسکا رفته بود؛ جایی که برف، سنگ و آسمان خاکستری، کیلومترها بدون هیچ نشانی از تمدن ادامه پیدا میکنند. چارلز سالها بود که با کمترین امکانات به دل طبیعتهای یخزده میزد و بیشتر ویدئوهایش جنبهی آموزشی داشتند؛ از ساختن پناهگاه و روشن کردن آتش گرفته تا پیدا کردن غذا در شرایطی که طبیعت تقریباً هیچ چیز برای بخشیدن ندارد.
اما آخرین سفرش با همهی سفرهای قبلی فرق داشت.
از همان روز اول، چارلز لباسهای سبکتری نسبت به همیشه پوشیده بود. هیچ کنسروی از خانه با خودش نبرده بود و تصمیم داشت برای زنده ماندن، فقط روی شکار حساب کند؛ تصمیمی که در سرمای آلاسکا میتوانست بهای سنگینی داشته باشد.
مثل همیشه، اولین کارش ساختن پناهگاه بود. در دل برف چالهای حفر کرد و تا رسیدن به زمین سخت پایین رفت. بعد، ساعتها در میان درختان مردهی اطراف گشت و تکههای چوب جمع کرد؛ بخشی برای آتش و بخشی برای اینکه روی آن بنشیند و شب را بگذراند.
همه چیز، دستکم در ظاهر، شبیه یکی دیگر از سفرهای همیشگی چارلز بود. تا وقتی که گرسنه شد.
او برای شکار از کمپ فاصله گرفت. میان تپههای پوشیده از برف که همگی کپی هم بودند، پرندهای وحشی دید. چارلز آن را دنبال کرد؛ شاید اگر میتوانست با زوبین دستسازی که همراهش داشت شکارش کند، همان روز ناهارش را به دست میآورد. اما پرنده، او را بیشتر و بیشتر از کمپ دور کرد.
تا اینکه در یکی از لحظات ویدئو، چارلز برای چند ثانیه به دوربین خیره شد و گفت: «واقعاً حس میکنم گم شدم.»
کمی بعد به رودخانهای یخزده رسید. برای شکستن یخ و رسیدن به ماهیگیری، به ابزاری احتیاج داشت که در کمپ جا گذاشته بود. چارهای نداشت جز اینکه برگردد. اما آلاسکا منتظر کسی نمیماند.
هوا خیلی زود تاریک شد و چارلز دیگر نمیدانست کمپش کجاست. ساعتها گذشت. گرسنگی و سرما تمرکزش را گرفت. در میان آن دشت سفید، مدام دور خودش میچرخید و مدام به ردپاهایی میرسید که خودش، چند دقیقه قبلتر، روی برف گذاشته بود.
طبیعت، بدون اینکه حتی یک کلمه بگوید، او را در یک تله انداخته بود. در یکی از مهمترین لحظات ویدئو، چارلز ناگهان در قسمت عمیقی از برف فرو رفت. صدایش برای نخستین بار واقعاً خسته و کلافه به نظر میرسید.
رو به دوربین گفت: «نمیدونم پام کجا گیر کرده.»
تقریباً دو ساعت تلاش کرد خودش را از میان برف بیرون بکشد. دستوپا زد و به خودش لولید تا با هرچه توان داشت برف را کنار بزند.
وقتی سرانجام خودش را بیرون کشید، پوتینهایش دیگر پایش نبودند. پاهای سیاه و سوخته از سرمایش را روی برفهای زبر کشید و خودش را به یک تختهسنگ رساند. باتری یدکی دوربینش را جایگزین کرد. حالا آسمان دیگر تقریباً سیاه بود اما هنوز نه به اندازهی پاهای چارلز.
چند لحظه به دوربین نگاه کرد. بعد صورتش را برگرداند و گفت:
«مامان... بابا... دوستتون دارم.»
مکث کرد.
«امیدوارم پولی که تمام این سالها درآوردم بهتون برسه... و از یه عمر سختی، بالاخره یه کم راحتی نصیبتون بشه.»
صدای نفسهایش در فضای سرد اطراف پیچید. بعد ادامه داد:
«حدقهی چشمم داره یخ میزنه. چرخوندنش برام سخت شده. تا حالا این حس رو تجربه نکرده بودم.»
چند کلمه را بریدهبریده گفت؛ انگار خودش هم دیگر به سختی میتوانست فکر کند.
«همین... همین دیگه. تموم شد. سرما داره منو با خودش میبره. طبیعت داره برای همیشه من رو در آغوش میگیره.»
دوباره سکوت.
«از اول این سفر میدونستم که دیگه برنمیگردم.»
و برای بار آخر رو به دوربین برگشت و چند ثانیه به لنز خیره ماند.
«خودم میخواستم.»
و بعد، آرامتر گفت:
«راستش... دیگه چشمام طاقت دیدن این دنیا رو نداره.»
اینجا چارلز دوباره صورتش را از دوربین برگرداند.
دست چپش را روی بازوی راستش گذاشت؛ بازویی که ظاهراً آسیب دیده بود. چند لحظه همانطور نشست و بعد، تقریباً زیر لب گفت:
«امیدوارم این آخرین دردم باشه.»
تصویر کمی دیگر ادامه پیدا کرد. بعد دوربین خاموش شد.
ده روز طول کشید تا گروههای تجسس سرانجام جسد چارلز سابوژ را پیدا کنند. دو هفته بعد، طبق وصیت خودش، آخرین ویدئوی او در کانال یوتیوبش منتشر شد. ویدئویی که قرار بود یک آموزش بقا باشد، به آخرین تصویر ثبتشده از زندگی او تبدیل شده بود.
359
حالا که در این همهمه، اکثر افراد با شگفتی از خودکشی پسر «اروین یالوم» سخن میگویند، باید بگویم که در واقع همهی اینها گرفتار همان خطای رایجاند. یعنی این گمان که ثروت، شهرت یا موقعیت شغلیِ مطلوب، سپری در برابر فروپاشی روان است!
حال آنکه رنجِ روان، به جایگاه اجتماعی اعتنایی ندارد. اشیائی چون پول و توجه و جایگاه باعث میشوند، روح و روان فرد قربانی فقط کمی با تأخیر سلاخی شود.
@of_stone
