عشق و معنا
Open in Telegram
لینک دسترسی به ابتدای کانال 👇👇👇👇👇 https://t.me/Eshghomana/1 آیا درختی که میخواهد سرفراز و پا برجا باشد، میتواند با هوای بد و طوفان مواجه نشود؟ #نیچه_حکمت_شادان
Show more303
Subscribers
No data24 hours
+27 days
-430 days
Posts Archive
303
قابل توجه همراهان گرامی و اساتيد بزرگوار در رابطه با لشکرکشی ترامپ و سایه جنگ بر سر کشورمان :
تاریخ را نه برای حسرت، بلکه برای هشیاری باید خواند..
آنچه در سطرهای کهنه تاریخ میدرخشد،
سرگذشت فاتحان نیست ؛ سرنوشت ملتها و حکومت هایی است که دیر فهمیدند
سقوط ، پیش از آنکه از بیرون آغاز شود،
در درون شکل میگیرد..
این برگ حکایت شمشیر نیست ؛ حکایت خطاهای پنهانِ پیش از شمشیر است..
آوردهاند چنگیزخان ، پس از ویرانی نیشابور،
چون به همدان رسید ، مردم را گرد آورد و گفت:
«پاسخم دهید؛
من از جانب خدا آمدهام یا از جانب خویش؟»
پرسشی ساده اما سهمگین..!!
پرسشی که هنوز نیز بر فراز هر جامعهای
در انتظار پاسخ ایستاده است...
سکوتی سنگین بر جمع سایه افکند؛
سکوتی آشنا که همواره در بزنگاههای بزرگ تاریخ تکرار میشود.
در این میان چوپانی بینام و نشان ، اما دلیر و روشنضمیر قدم پیش نهاد و گفت :
«تو نه فرستاده خدایی و نه زاده اراده خویش؛
تو برآیند اعمال مایی.»
چوپان ادامه داد :
« آنگاه که دانایان را به حاشیه راندیم و نادانان را بر صدر نشاندیم ..!!
وقتی اندیشه را مزاحم شمردیم و تملق را فضیلت..!!
وقتی مقام ، نه پاداش شایستگی که سهم وفاداری شد ..!!
آنگاه راه تو بیهیچ نبردی هموار شد.»
این سخن نه خطاب به چنگیز ، که خطاب به کل تاریخ این سرزمین بود...!!
تاریخی که همواره با زبان نتیجهها سخن میگوید...
سیاستِ خود ویرانگریچنگیز حادثه نبود نشانه بود.
نشانه جامعهای که در آن خرد منزوی شد..!!
عدالت تضعیف گشت..!!
و قدرت از پاسخگویی فاصله گرفت....
هیچ سرزمینی به دست بیگانه فرو نمیریزد
مگر آنکه پیشتر در مدیریت ، در اخلاق ، و در اولویتها فروپاشیده باشد..
فاتحان آخرین حلقه زنجیرند ..
زنجیری که سالها پیش در ذهنها و تصمیمها بسته شده است...
چنگیز رفت ، اما قاعده ماند.
هرگاه شایستگی قربانی مصلحت شود..،
پرسش جرم گردد..!!
و سکوت، امنترین راه بقا ...!!
تاریخ چهرهای تازه از همان فاجعه کهن به خود خواهد گرفت...
این برگ نه روایت گذشته ، که هشدار آینده است :
مبادا چنگیز را در آینه بنگریم و خطا های خود را نبینیم..
303
مکثی کرد و ادامه داد:
«اونها به خاطر من کشته میشن،
اما شاید به سعی شماها زنده بمونن.
میگی نه؟
هنوز به من شک داری؟»
بعد آرام گفت:
«برو دکتر... برو به مریضت برس.
من موادفروشم، وطنفروش که نیستم.»
دکتر جیم این را گفت و سکوت کرد.
آن سوی خط، نفسهایش سنگین بود.
در تاریخ این سرزمین،
نامِ بسیاری از شاهان و سرداران به جا مانده است،
اما شاید روزی
تاریخ،
نامِ آن جوانِ بینامِ ناصرخسرو را هم
در حاشیهای روشن بنویسد.
چرا که گاه،
میان هیاهوی گلوله و خون، شرافت می تواند در جیب های خاکستریِ یک موادفروش هم پنهان شده باشد!
303
من موادفروشم، وطنفروش نیستم»؛ وقتی شرف در خیابان ناصرخسرو جوانه میزند
مطلب «من موادفروشم، وطنفروش نیستم» نوشته منوچهر بهمنی، روایتی ادبی بر پایه شهادتی از دل روزهای سرکوب خونین اعتراضات است؛ داستان پزشکی که برای نجات یک دختر زخمی، ناچار به عبور از خطوط قرمز میشود و در این مسیر، با انتخابی غیرمنتظره در خیابان ناصرخسرو روبهرو میشود
منوچهر بهمنی - ویژه خبرنامه گویا
این قصه را دکتر «جیم» شبی از دلِ ایران، از پشتِ خطی لرزان، برایم روایت کرد؛
من تنها آن را پرداختهام،
چنانکه آهنگری زخمی را صیقل میدهد، نه آنکه ماهیتِ زخم را دگرگون کند.
در تاریخِ این سرزمین، کم نبودهاند روزهایی که آسمانش از دود و خون تیره شده است.
از مغول و تاتار و عرب و اسکندر، هر که آمد، تیغ کشید و تردید نکرد و کشتار کرد!
نامها عوض شدند،
اما رسمِ تاختن و کشتن،
گویی میراثی شوم بود که دست به دست می گشت.
امیر مبارزالدین محمد، از سلاطین آل مظفر،
چون بر اسحاق اینجو چیره شد و فارس را در اختیار گرفت،
از سر تعصبی کور،
برای یافتن تار مویی منسوب به پیامبر،
روستاها ویران کرد و مردمانی بسیار را به خاک و خون کشید؛
چنانکه دکتر باستانی پاریزی نوشته است.
تاریخ ما، دفترِ کمبرگی از این سیاهیها ندارد.
و این رشته، تا روزگار ما نیز کشیده شد.
وقتی میلیونها انسان، با دستهای خالی و گلوی پر از فریاد، در شهرهای ایران به خیابان آمدند و گفتند «ما شما را نمیخواهیم»، پاسخشان گلوله بود.
خشابها پر شد،
و در دو شب،
چنان کشتاری رقم خورد که هنوز شمارِ دقیقش را کسی نمیداند؛
دهها هزار کشته،
صدها هزار زخمی،
و بیشمار زندانی.
اما در کنار این رودخانهی خون، چیزی دیگر نیز زاده شد:
همبستگی.
رشتهای ناپیدا که دلها را به هم دوخت؛
و این نیز در تاریخ، کمیاب است.
دکتر جیم گفت:
شب دوم کشتار بود که دختری، هفده ـ هجده ساله، خونین و نیمهبیهوش،
به اورژانس رسید.
ساچمهها به پشتش نشسته بودند.
چند پاسدار در اورژانس ایستاده بودند؛
آماده برای چنین صحنههایی.
گویی از پیش میدانستند که زخمیها به کجا خواهند آمد.
فرصتی یافتم،
به دوستی زنگ زدم که:
«با ماشین بیا، پشتِ بیمارستان. باید جانِ یک زخمی را نجات دهیم.»
خم شدم و زخمِ پشتِ دختر را پانسمان کردم.
برای آنکه رمقی بگیرد، آمپولی تزریق کردم.
رو به یکی از پاسدارها ـ که به نظر رئیس میآمد ـ گفتم:
«برادر، اجازه بدهید از کمرِ این اغتشاشگر عکس بگیریم.»
پرستاری که سالهاست همکار من است،
دستِ دختر را گرفت و به سوی اتاق رادیولوژی برد.
پاسدار گفت:
«عکس برای چه؟ میبریم، خلاصش میکنیم، میاندازیمش توی گودال.»
من سرگرمِ بحث با او بودم که پنج دقیقه بعد، پرستار صحنهای ساخت که اگر کسی نداند، گمان میکند تئاتر است.
پرستار بر سر زنان با فریاد و گریه بازگشت:
«فرار کرد! فرار کرد!»
ای دستم بشکند که مجبور شدم سیلی محکمی بر صورتِ نازنین و از برگ گل نازکترش بنشانم « آی عشق آی عشق چهره آبیات پیدا نیست » گفتم:
« ای خاک بر سرت! یک دخترِ نیمهجان از دستت فرار کرد؟»
و او چنان اشک میریخت که انگار سالها برای همین نقش تمرین کرده بود و حالا هر دانه اشکش ساچمهای بود که پنداری بر قلب من فرو نشانده میشد
بسیجیها در خیابانها پراکنده شدند تا دختر را بیابند.
اما او،
دیگر آنجا نبود.
غروب، مستقیم به خانه دوستم رفتم.
دختر بر تخت افتاده بود و ناله میکرد،
رنگش به سیاهی میزد.
ما پزشکان میدانیم وقتی نخاع زخم شود،
درد چگونه به جان آدم میپیچد.
میدانستم که با مسکنهای معمولی، درد تخفیف پیدا نمیکند!
ماشین را برداشتم و مستقئم راهی ناصرخسرو شدم؛
خیابانی که هرچه بخواهی،
اگر پول داشته باشی،
پیدا میشود.
جوانی را دیدم تکیه بر درختی.
سلام کردم.
جواب داد.
گفتم: «دنبال دارو میگردم.»
خندید و گفت:
«دکتر جان، منظورت دواست؟ تو هم افتادی توش؟»
گفتم: «از کجا فهمیدی من دکترم؟»
گفت:
«ماه پیش مادرم را آورده بودم اورژانس. دلدرد داشت.
راستی چرا از داروخانه بیمارستان نمیگیری؟
نکند یک زخمی در خانه داری؟
امشب خیابان پر از جسد بود...»
سکوت کردم.
گفت: «چه میخواهی؟»
گفتم: «آمپول مورفین.»
نگاهی کرد و گفت:
«گرونه دکتر جان. هر آمپول پنج میلیون.»
در ذهنم حساب کردم؛
جیب و بانک و باقیِ زندگی.
گفتم: «یک آمپول.»
گفت: «همینجا بمان.»
بیست دقیقه بعد بازگشت.
پاکتی خاکستری در دست داشت ، آن را به دستم داد و گفت:
«ده تاست.»
گفتم: «من پول ده تا ندارم.»
نگاهم کرد؛
نگاهی که نه تندی داشت نه ترحم،
فقط اندوهی عمیق در آن نگاه خانه کرده بود!
گفت:
«من مردم رو نعشه میکنم که یادشون بره چه بلایی سرشون اومده.
قدمِ دیگهای برای این مردم برنداشتم.
بذار فکر کنم من هم امشب برای خودم و برای این مردم کاری کردهام.
پولت رو نمیخوام.»
303
Repost from سوبژکتیو بدون سوژه
هر اندیشهی سیاسی (نه صرفاً الهیاتِ سیاسی)، در مقام تمهید سازوکاری برای نهاد قدرت، بنیاناً بر سنخی الهیات یا توضیح خداوند و حدود و ثغورش سوار است. به گمانم هر تخیل سیاسی به ناچار باید به این مسئله بپردازد که:
هر سامانِ سیاسی، پیشاپیش سامانِ خداوند است.
303
*هر چه در فهم تو آید آن بُود مفهوم ِ تو*
*کِی بُود مفهوم تو او کو از آن عالیتر است*
✍️ عطار
این تصویر یک حکاکی قدیمی است به اسم «جغد با عینک و کتابها» که سال ۱۶۲۵ توسط هنرمند هلندی کورنیلیس بلومارت دوم ساخته شده است. در این تصویر، یک جغد دیده میشود که عینک زده، روی یک کتاب بسته نشسته، کنار دستش کتابی باز است و یک شمع روشن هم در کنارش قرار دارد.
پایین تصویر یک ضربالمثل هلندی نوشته شده که مفهومش این است:
«وقتی جغد خودش نخواهد که ببیند، شمع و عینک چه فایدهای دارد؟!»
معنای کلی تصویر این است که:
جغد که معمولن نماد خرد و دانایی است، این جا همهی ابزار فهمیدن را دارد؛ کتاب، نور شمع و حتا عینک، اما با این حال، تصمیم گرفته که نبیند و نفهمد.
پیامش خیلی ساده و نغز است:
برخی آدمها ممکن است همه ابزاری برای آگاه شدن داشته باشند، ولی تا هنگامی که خودشان نخواهند بفهمند، هیچ ابزار و کتاب و نوری به دردشان نمیخورد!
در واقع این اثر طعنه به کسانی میزند که همهی امکان دانستن برایشان فراهم است ولی آگاهانه نادانی را انتخاب کردهاند؛
گاهی از روی تنبلی،
گاهی از روی منفعت و گاهی فقط چون دیدنِ حقیقت برایشان گران تمام می شود
303
قسمت ۵۱ پادکست اورسی | زندهباد کاشفان آزادی
مادرانی که کنار مزار فرزندانشان ایستادند و بهجای فرو ریختن، بدن بیروحشان را به اندوه سپردند. انگار غم آنقدر بزرگ شده بود که دیگر در صدا جا نمیشد و راهش را از تن باز کرده بود. مادران داشتند مرثیهای برای رقص میسرودند. وقتی مادر پا بر خاک میکوبید، داشت چیزی را به زمین یادآوری میکرد؛ آنکه زیر این خاک خفته، فقط یک نام نیست، فقط یک عدد یا یک خبر نیست. این حرکت، زبانِ بدنیست که نمیخواهد فراموشی را بپذیرد، حتی اگر هیچ امیدی به بازگشت نباشد.
این داغ هنوز زنده است، این فقدان هنوز در جانها راه میرود.
شنیدن اپیزود ۵۱
303
▫️نسخهی شنیداری (سبک) گفتگو با دوست گرامیام دکتر سبحان یحیایی در برنامهی ایران داغدار رسانه پانوراما دربارهی کشتار خونین مردم ایران:
ویدئوی کامل این گفتگو را در یوتیوب پانوراما ببینید.
تصویر و تدوین:کوردمان پویش
✅ آنچه احتمالا رخ داده، آنچه احتمالا رخ خواهد داد و آنچه باید انجام دهیم...
#جامعهشناسی
#ایرانداغدار
@sherwin_vakili
303
🔳 ما نیستیم، اما...
باغِ صبور و خسته از دیماه غمگینش
برفی بدونِوقفه میبارد به تسکینش
گم میشود هر روز از دلهایمان چیزی
هر روز، غم، چیزی میافزاید به خورجینش
اَلّاکُلنگِ بیمسیر و مقصد و گیجیست
فرقی ندارد زندگی؛ بالا و پایینش!
ما بخشی از شب میشویم آهستهآهسته
کنجِ قفس، آسوده دلمشغولِ تزئینش
در گرگ و میشِ تیرباران، آسمانِ کور
نومید میگرید کنارِ ماه و پروینش
در گریه میپرسد که: تکلیف شهیدان چیست؟
حالا که برگشتهست این پیغمبر از دینش!
ما نیستیم! اما دوباره باغِ نومیدان
گُل میکند بر شاخهی شب، مرغِ آمینش
ما نیستیم! اما زمستان میرود روزی
با زخمهای لایَزال و برفِ سنگینش...
#عبدالحمید_ضیایی
@abdolhamidziaei
