en
Feedback
پندارنیک

پندارنیک

Open in Telegram
374
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-930 days
Posts Archive
4_5796180712390395384.mp38.87 MB

عاشق زنی هستی، به او می‌چسبی. هرچه بیشتر بچسبی، بیشتر به آن زن فشار می‌آوری تا از تو فرار کند، زیرا چسبیدن تو برای آن زن یک بار سنگین است. هرچه بیشتر سعی کنی که او را تصاحب کنی، او بیشتر به این فکر می‌کند که چگونه آزاد شود، چگونه از تو بگریزد. و به شما می‌گویم: زندگی یک زن است؛ به او نچسب. او کسانی را دنبال می‌کند که به او نچسبند. زندگی برای کسانی که به آن نچسبند سرشار از فراوانی است. اگر بچسبی،‌ خود این چسبیدن، زندگی را پس می‌زند؛ این گدا بودن تو زندگی را از تو بیزار می‌کند. یک امپراطور باش. مستقل باش. زندگی را زندگی کن ولی به آن نچسب. به هیچ چیز نچسب. چسبیدن تو را زشت و خشن می‌سازد. چسبیدن تو را گدا می‌سازد. زندگی برای کسانی است که امپراطور هستند. نه برای گدایان. اگر گدایی کنی هیچ چیز نخواهی گرفت. زندگی به کسانی که هرگز گدایی نمی‌کنند بسیار می‌بخشد. زندگی برای کسانی که به آن نمی‌چسبند یک برکت همیشگی است. آن را زندگی کن، از آن لذت ببر، آن را جشن بگیر، ولی خسیس نباش، به زندگی نچسب. این چسبیدن به زندگی است که ترس از مرگ را به تو می‌دهد زیرا هرچه بیشتر بچسبی، ‌ بیشتر خواهی دید که زندگی وجود ندارد. در حال گذشتن است، از دستت می‌رود. آنگاه وحشت از مرگ برمی‌خیزد. زنی را می بینید و فکر می کنید که سرشار از عشق است، زنی شما را می بیند و می اندیشد که شما لبالب عشق اید. هر یک از شما به دنبال فریب دادن دیگری هستید. هر یک از شما به دنبال گدایی از دیگری هستید. تمام اش یک حیله است. کل قضیه مثل گذاشتن طعمه بر سر قلاب ماهیگیری، برای صید. طعمه ظاهر قضیه است و قلاب در درون شماست. در چنین وضعی به نظر دو طرف می رسد که این احساس عاشقانه به یکدیگر دوام زیادی خواهد داشت. ولی دو سه روز طول نمی کشد، چون به زودی وقتی آن دو به هم نزدیک شوند، هر دو درمی یابند که دیگری نیز یک گدا بوده است. هرگز گدا محبوب نیست. هرگز گدا دوست داشتنی نیست. در ابتدا هر دو حرف از دادن عشق می زنند، در حالی که در واقع هر یک برای دریافت عشق به دیگری نزدیک می شود و هر دو فقط وعدۀ عشق را به یکدیگر می دهند. شما حتی از کودکان خردسال درخواست عشق می کنید! حدی برای گدایی شما نیست. مادر به نوزادش نگاه می کند و او را وادار می کند لبخند بزند، او را به ستوه می آورد که لبخند بزند، لبخند زدنهای نوزاد زورکی است. مادر سعی می کند لبخند زدن را به کودک بیاموزد، و از همان ابتدا شروع می کند به آموزش سیاست به طفل. و کودک خیلی زود می فهمد که لبخند زدن منفعت دارد. او می فهمد که اگر بخندد مادرش را راضی می کند، و اگر نخندد او ناراضی می شود. به این ترتیب کودک یاد می گیرد که بیشتر بخندد، ولی آن خنده اجباری است، یک پوشش و نمایش است. تحت تأثیر روش شما، بچه ها به زودی، زبل و حیله گر می شوند. این نوعی آموزش، نوعی دیسیپلن بدون حضور استاد است. و وقتی بچه ها لبخند می زنند از روی خود خواهی شان است. آنها لبخند می زنند چون چیزی از شما می خواهند. وقتی  که چیزی نمی خواهند، لبخند هم نخواهند زد. هر قدر هم شما سعی کنید. آنها فکر می کنند. چرا بی دلیل لبخند بزنم، من که چیزی نمی خواهم! حتما دیده اید که وقتی چیزی از شما می خواهند چطور چاپلوسی می کنند. در آن حالت دست به هرکاری می زنند که شما راضی شوید، می خندند، می رقصند، شادی می کنند. همه گدا هستند. و تا زمانی که قلبها تهی از عشق باشد، اینگونه باقی خواهد ماند. گدایی همچنان ادامه خواهد داشت. ولی وقتی شخصی خودش را بشناسد، وضعیتش را درک کند، و بتواند خودش را از شر نفس و افکارش برهاند موضوع دیگری است. میلیونها میلیون نفر به غلط خیال میکنند. عاشق اند، معتقداند که عشق می ورزند، در حالیکه این تنها تصور آنهاست. عشق شکوفایی نادری است، بعضی وقتها اتفاق می افتد. بسیار کمیاب است. چون تنها در صورتی رخ می دهد که ترس نباشد، قبل از آن ممکن نیست. آشنایی برای همه رخ می دهد، ولی عشق نه. اگر چیزی برای پنهان کردن نداشته باشی، پس نمی ترسی. می تواني رها باشی، می توانی تمام زواید را دور بریزی. می توانی دیگران را به عمق وجودت دعوت کنی. یک امپراطور باش مستقل باش زندگی برای کسانی است که امپراطور هستند. نه برای گدایان. زندگی برای گدایان جز حقارت هیچ چیز نخواهد داشت ! دوباره و چندباره از اول بخون !

#عشق، شهامت می‌خواهد… اما نه شهامتِ انجام دادن کارهای بزرگ، بلکه شهامتِ از دست دادنِ چیزی که همیشه خودت را با آن تعریف کرده‌ای. تو به چیزی درونت چسبیده‌ای که اسمش را «من» گذاشته‌ای… و فکر می‌کنی اگر این «من» فرو بریزد، تو هم تمام می‌شوی. برای همین می‌ترسی. از رها کردن. از خالی شدن. از ندانستن اینکه «من کیستم». اما عشق دقیقاً از همان‌جا شروع می‌شود که این «منِ ساخته‌شده» ترک برمی‌دارد. نه اینکه نابود شوی… بلکه چیزی در تو می‌میرد که هرگز زنده نبود. هویت‌های کهنه، تصویرهایی که از خودت ساخته بودی، نقش‌هایی که برای زنده ماندن بازی می‌کردی… همه آرام‌آرام سست می‌شوند. و درست در همین خلأ، چیزی تازه شروع به جوانه زدن می‌کند. اولش ترسناک است… چون ذهن دوست دارد بداند «بعدش چه می‌شود؟» اما هیچ تضمینی در مسیر بیداری نیست، فقط یک حرکت است… رو به جلو، بی‌امکانِ بازگشت. هرچه بیشتر به عقب نگاه کنی، سنگین‌تر می‌شوی. و هرچه بیشتر رها کنی، سبک‌تر می‌شوی. در نهایت می‌رسی به جایی که دیگر چیزی برای خواستن نمی‌ماند… نه از سر ناامیدی، بلکه از سر کامل شدن. و آن‌جا، عشق دیگر یک احساس نیست… خودِ بودن است. جایی که تو نیست نمی‌شوی… فقط «تو» دیگر مرکز همه چیز نیستی. و آن لحظه،آزادی آغاز می‌شود🌱

4_5949304031728902429.mp36.70 MB

4_5814445722241600772.mp311.98 MB

هستی هیچ‌گاه درِ آغوشش را به روی تو نبسته است. این تو بوده‌ای که سال‌ها در جستجوی خانه‌ای دیگر، از خانه‌ی اصلی خود دور شده‌ای. این تو بوده‌ای که پشت به آفتاب ایستاده‌ای و از تاریکی شکایت کرده‌ای. هستی از همان نخستین دمِ تولدت، تو را در آغوش خود حمل کرده است؛ در وزش باد، در گرمای خورشید، در ضربان قلبت، در نفس‌هایی که بی‌اجازه‌ی تو آمدند و رفتند. تمام این سال‌ها، زندگی بی‌وقفه از تو مراقبت کرده است. حتی آن روزهایی که احساس می‌کردی تنها شده‌ای، حتی آن شب‌هایی که گمان می‌کردی جهان علیه توست، هستی همچنان دستش را بر شانه‌هایت گذاشته بود و منتظر بود که لحظه‌ای از جنگیدن دست برداری. آنچه رنج می‌آفریند، زندگی نیست. آنچه درد می‌آفریند، مقاومت ما در برابر جریان زندگی است. ما می‌خواهیم همه چیز مطابق خواسته‌های ذهنمان باشد، و هنگامی که نیست، با هستی وارد نبرد می‌شویم. اما هیچ‌کس در جنگ با زندگی پیروز نشده است. آرامش از جایی آغاز می‌شود که جنگ پایان می‌یابد. از جایی که دیگر تلاش نمی‌کنی کسی باشی، چیزی ثابت کنی، یا تصویری خاص از خودت را حفظ کنی. تسلیم شدن، شکست نیست. تسلیم شدن یعنی فرو ریختن دیوارهایی که میان تو و حقیقت کشیده شده‌اند. یعنی کنار گذاشتن نام‌ها، نقش‌ها، نقاب‌ها، و تمام داستان‌هایی که سال‌ها درباره‌ی خودت باور کرده‌ای. تو آن شخصیت ساخته‌شده از خاطرات و ترس‌ها نیستی. تو بسیار عمیق‌تر، بسیار وسیع‌تر، و بسیار زنده‌تر از آن چیزی هستی که تاکنون تصور کرده‌ای. و روزی که از دویدن دست برداری، روزی که از جنگیدن با زندگی خسته شوی، روزی که برای نخستین بار با تمام وجودت بگویی: “باشد… هر چه هست، همان باشد” ناگهان خواهی دید که تمام این مدت، هستی در انتظار تو بوده است. در انتظار بازگشت فرزندی که هرگز از آغوش مادر دور نشده بود، اما خیال می‌کرد گم شده است… 🌱

If your eyes are positive, you will love the world. But if your tongue is positive, the world will love you… اگر نگاهت مثبت باشد، عاشق جهان می‌شوی؛ اما اگر زبانت مثبت باشد، جهان عاشقت می‌شود…

مردم همواره درباره خودشان از همدیگر سوال میکنند، هیچکس نمیداند که در چه حالی است!! آنان به چشمان یکدیگر نگاه میکنند و از دیگران در مورد خودشان اطلاعات جمع میکنند و از پشت پنجره نگاه دیگری به خود نگاه میکنند. برای همین است که نظرات دیگران بسیار مهم شده است. اگر کسی به تو بگوید احمق خشمگین میشوی. چرا؟ زیرا تو فکر میکنی که دانا هستی، چون  که دیگران به تو گفته اند دانا هستی. این نظر دیگران بود که تو به آن تکیه کرده بودی. حالا دیگری به تو میگوید احمق. او به آسانی میتواند تو را در هم بشکند و کاخ توهماتت را ویران کند. تو پیوسته دنبال این هستی که ببینی دیگران در موردت چه فکر میکنند. زیرا فقط در مورد خودت چیزهایی میدانی که دیگران در موردت فکر میکنند. هیچ چیزی در مورد خودت نمیدانی. مردم فقط با نظرات دیگران زندگی میکنند، آنچه دیگران میگویند روح آنان میشود. و دیگران هر لحظه میتوانند آن نظر را پس بگیرند. آیا تا بحال چیزی را در مورد خودت شناخته ای؟ آیا با خودت مستقیم و بی واسطه رو برو شده ای؟ بدون اینکه نظرات دیگران را وارد کنی؟ بدان اگر این کار را نکرده ای تا بحال زندگی نکرده ای. زندگی فقط با رو یا روشدن با حقیقت وجود خودت آغاز میشود. مستقیم و بی واسطه. ولی ما به نظرات و نگاه دیگران بسیار علاقه مندیم. زیرا خود حقیقی مان مطلقا غایب است. در درونمان هیچکس بیدار نیست. ما در درون سخت خفته ایم و خرناس میکشیم 🌱

4_532582554658693088.mp33.55 MB

photo content

#يك گفتگو •آنچه را كه هست بپذير ! واقعا نمي توانم ، از آن آزرده و خشمگين هستم •پس آنچه كه هست ، بپذير ! يعني بپذيرم كه خشمگين و آزرده هستم ؟ بپذيرم كه نميتوانم بپذيرم ؟ •بله ، پذيرفتن را به نپذيرفتنت وارد كن . تسليم را به تسليم نبودنت بياور . آنگاه ببين چه مي شود 🌱

photo content