2 547
Subscribers
No data24 hours
-167 days
-10530 days
Posts Archive
2 547
بعضی وقتا انقدر ازین که اینجا خودمو یجورایی زندونی میکنم احساس ارامش بهم دست میده که دلم میخواد هیچوقت ازین فضای متشنجه گوه اتاقم بیرون نیام
2 547
نه اونقدر خستم که بخوابم،نه اونقدر نیستم که نخوابم،نه چیزی برای گفتن هست و نه چیزی برای نگفتن،انگار که بین خطوط ناپیدای حسهات راه بری فقط
2 547
من میترسم. من میترسم هیچوقت حالم خوب نشه. میترسم هیچوقت واقعاً خوشحال نباشم. میترسم توام یه روز بفهمی من فقط دارم سر خودمو گرم میکنم. من خیلی میترسم.
2 547
نمیدونم داستان چیه. هربار که سعی میکنم خوب باشم، بعد یه عالمه تلاش و امید الکی، وقتی بالاخره یکم بهتر میشم، اون حال خوب فقط واسه یه مدت کوتاه ادامه پیدا میکنه. و من دوباره بعد یه مدت میشم همونی که همیشه....، و فک میکنه جاش این دنیا نیست. این منو میترسونه.
2 547
There's no more stars to find
And I'm too far behind
And I'd love to let you go
I'd love to let you go
You're all that's on my mind
I called a thousand times
And I have to let you go
But I love you more and more than you could know
2 547
نرو ، بیرون پره گرگه
نرو ، بری چیزیت بشه دیگه حمید مرده
نرو ، نرو مهربون دستخوش
نرو ، بری ب مولا میزنم با یه شاه کش خودمو
آخ قلبم ، ینی یجور میگه نرو من بودم تا آخر عمر دسشوییم نمیرفتم دیگ
@mobina_farahanii
2 547
غمگینم ، مثلِ خواننده ای که اگه کارِ جدید تولید نکنه دیگه از یاد ها فراموش میشه، هرچندم که کار های قشنگی از قدیم داشته باشه ، مثل کانالِ خودم که اگه دیگه تکست نده همه از یاد میبرنش هر چَندم که توش پُرِ نوشته های دلنشین باشه، مثلِ پدری که یک عمر پدری کرد و الان زیرِ خاکِ و دیگه از یاد ها رفته هرچندم که پدرِ خوبی بوده باشه...
😊
2 547
یروزم میاد که چندین سال از باهم بودنمون میگذره و یه شب که کنارمی ازت میپرسم ، بین این همه خاطراتمون کدومشو از همه بیشتر دوست داشتی؟؟!
مات نگام میکنی و توی اون لحظه تمومِ خاطراتمون دوباره واست تداعی میشه...
@mobina_farahanii
2 547
تو میدون فردوسی منتظر دوستم بودم یه پسری هم کنار من منتظر بود. یهو دیدم بلند شد شروع کرد یه دستی سینه زدن. یه کم دقت کردم و فهمیدم دوست دخترش رو دیده که از اون سمت میدون داره میآد سمتش، داره روی قلبش میزنه.
@mobina_farahanii
2 547
شهلا جاهد پیش از اعدام میگفت: «دوستش داشتم، نمیتوانستم ناصر را اینگونه ذلیل ببینم، از من خواست قتل را بر عهده بگیرم تا او بازداشت نشود»
خانواده سحرخیزان آواره شدند از کشور رفتند، سنگ قبر شهلا جاهد شکسته شد و ناصر محمدخانی لباس دامادی بر تن کرد. و این آخرین نگاه شهلا به ناصر بود.
@mobina_farahanii
