en
Feedback
🌎 دکتر زمانی🌍📚گلواژه📚

🌎 دکتر زمانی🌍📚گلواژه📚

Open in Telegram

ارتباط با ادمین @dqrzamani سلام ،جهت رسیدن به اهداف كانال، که شامل افزایش اطلاعات صحیح سلامت جسمی و روانی ، افزايش آگاهي اقتصادی ،سیاسی، اجتماعی و كيفيت زندگي است ، همراهي شما انرژي بخش است. نشر مطالب این کانال حتی بدون لینک بلامانع است @golvazhea

Show more
506
Subscribers
+524 hours
+37 days
+1630 days
Posts Archive
می‌گویند هنگامی که صلاح‌الدین ایوبی خود را برای حمله به صلیبیان آماده می‌کرد، پیرزنی نزد او آمد و گفت: «حمله را به تأخیر بینداز؛ عروسم باردار است و امروز فرزندش به دنیا می‌آید. اگر جنگ آغاز شود، بیم آن دارم که هم عروسم و هم نوزادش در میان آتش جنگ از میان بروند.» صلاح‌الدین پذیرفت و گفت: «حمله را به فردا می‌اندازیم.» روز بعد، پیرزن با شتاب نزد او بازگشت و گفت: «به خدایی که به او ایمان داری، امروز هم حمله نکن؛ هنوز فرزندمان به دنیا نیامده است.» صلاح‌الدین دوباره پذیرفت و گفت: «امروز نیز حمله نخواهیم کرد.» در آن سوی میدان، فرمانده صلیبیان که دو روز در انتظار حمله بود و این تأخیر را دیده بود، شگفت‌زده شد. فرستاده‌ای نزد صلاح‌الدین فرستاد تا علت این درنگ را جویا شود. فرستاده بازگشت و ماجرا را بازگو کرد. فرمانده صلیبیان گفت: «نزد صلاح‌الدین برو و بگو بدون جنگ وارد شهر شود؛ سپاهی که به خاطر یک زن و یک کودک، جنگ را به تأخیر می‌اندازد، سپاهی نیست که ما از آن بترسیم. این پیروزی مبارکشان باد.» این روایت، اگرچه در قالب حکایتی تاریخی نقل شده و بیش از آنکه سندی برای اثبات جزئیات یک واقعه باشد، حامل پیامی انسانی و اخلاقی است؛ پیامی که از مرز زمان، دین و میدان جنگ فراتر می‌رود: قدرت، تنها در تواناییِ حمله کردن نیست؛ گاهی در تواناییِ حمله نکردن است. پیروزی را می‌توان با شمشیر به دست آورد، اما شرافت را تنها با مهار شمشیر می‌توان حفظ کرد. فرماندهی که در اوج قدرت، صدای یک پیرزن را می‌شنود؛ سربازی که پیش از فتح یک شهر، به تولد یک کودک می‌اندیشد؛ و انسانی که در میان هیاهوی جنگ، برای جان بی‌دفاعی مکث می‌کند، به ما یادآوری می‌کند که تمدن، از جایی آغاز می‌شود که انسان، حتی در برابر دشمن، انسان باقی بماند. جنگ، شهرها را فتح می‌کند؛ اما اخلاق، دل‌ها را. شمشیر می‌تواند دیوارها را فرو بریزد، اما این وجدان است که دیوارهای نفرت را در درون انسان فرو می‌ریزد. شاید بزرگ‌ترین درس این حکایت آن باشد که قدرت واقعی، قدرتِ تحمیل اراده بر دیگران نیست؛ قدرتِ مهار خویشتن است. جامعه و سیاست نیز هرگاه اخلاق را از قدرت جدا کنند، ممکن است پیروزی به دست آورند، اما چیزی گران‌بهاتر را از دست خواهند داد: کرامت انسان. چه بسیار پیروزی‌هایی که در تاریخ به نام فاتحان نوشته شده‌اند، اما آنچه نسل‌ها به یاد می‌سپارند، نه همیشه نام شهرهای فتح‌شده، بلکه لحظه‌هایی است که انسانی در برابر قدرت، وجدان را انتخاب کرده است. صلاح‌الدین، در این روایت، پیش از آنکه فاتح میدان باشد، پاسدار حرمت انسان است. و شاید این، شریف‌ترین تعریف قدرت باشد: آن‌قدر قدرتمند باشی که بتوانی پیروز شوی؛ و آن‌قدر بزرگ باشی که برای حفظ انسانیت، پیروزی را به تأخیر بیندازی. ✍️ دکتر غلامرضا زمانی متخصص جراحی عمومی ۱۶ شهریور ۱۴۰۵ عضویت در گلواژه 👇👇 @golvazhea

جامعه بسته، پیش از آنکه دیوارهایش از سنگ و سیمان ساخته شود، در ذهن انسان‌ها ساخته می‌شود؛ آنجا که جهل جای پرسش را می‌گیرد، ترس جای گفت‌وگو را و اسطوره جای حقیقت را. در چنین جامعه‌ای، آدم‌ها کم‌کم می‌آموزند که کمتر بپرسند، بیشتر بپذیرند و برای در امان ماندن، سکوت را بر اندیشیدن ترجیح دهند. اما جامعه باز، از جایی آغاز می‌شود که انسان حق پرسیدن را به رسمیت می‌شناسد؛ جایی که عقل، چراغ راه است، آزادی، حق طبیعی انسان و نقد، نه دشمنی، بلکه راهی برای اصلاح و بهتر شدن. جامعه سالم، جامعه‌ای نیست که همه در آن یکسان بیندیشند؛ جامعه‌ای است که متفاوت اندیشیدن، هزینه‌ی انسان بودن نباشد. در جامعه باز، حقیقت از پرسش نمی‌هراسد، قدرت از نقد نمی‌گریزد، و باورهای ریشه‌دار، به جای آنکه پشت دیوار تقدس پنهان شوند، در روشنای گفت‌وگو سنجیده می‌شوند. اما شاید مهم‌تر از همه این باشد که گشودگی جامعه، تنها با تغییر قوانین و ساختارها آغاز نمی‌شود؛ از اخلاق ما در برابر دیگری آغاز می‌شود: از اینکه مخالف خود را تحقیر نکنیم، پرسشگر را دشمن ندانیم، و برای حفظ عقیده‌ی خود، حق اندیشیدن دیگری را انکار نکنیم. جامعه بسته، انسان مطیع می‌خواهد؛ جامعه باز، انسان مسئول. چه بسیار دیوارهایی که فرو ریخته‌اند، اما دیوارهای جهل و ترس هنوز در ذهن انسان‌ها پابرجاست. شاید بزرگ‌ترین رسالت اخلاقی ما این باشد که چراغ عقل را روشن نگه داریم، آزادی را پاس بداریم، نقد را تحمل کنیم و پیش از آنکه دیگری را تغییر دهیم، خود را در برابر حقیقت قابل اصلاح بدانیم. زیرا جامعه‌ای که پرسیدن را بیاموزد، کمتر فریب می‌خورد؛ جامعه‌ای که نقد را تحمل کند، کمتر خطا را مقدس می‌کند؛ و جامعه‌ای که انسان را آزاد و مسئول بار آورد، آینده‌ای روشن‌تر برای همه خواهد ساخت. ✍️ دکتر غلامرضا زمانی متخصص جراحی عمومی ۱۶ شهریور ۱۴۰۵ عضویت در گلواژه 👇👇 @golvazhea

قدرت واقعی، آن نیست که جهان را به میل خود تغییر دهید؛ قدرت آن است که آرامشِ درونتان را به دستِ آشوب‌های بیرون نسپارید. آن‌قدر ریشه‌دار و استوار باشید که هیچ سخنی، هیچ رفتار و هیچ اتفاقی، ذهن و قلبتان را به‌سادگی به هم نریزد. در هر گفت‌وگو، سهمی از سلامتی، شادی، محبت و برکت به جا بگذارید؛ شاید کلامی ساده، در دل انسانی خسته، چراغی روشن کند. به آدم‌ها، به کودکان، به حیوانات، به درختان و به همه‌ی جان‌های این جهان، با مهربانی و لبخند نگاه کنید؛ زیرا جهان، بیش از آنکه به قضاوت ما نیاز داشته باشد، به اندکی شفقت محتاج است. اگر خشم به سراغتان آمد، خشمگین باشید، اما متین؛ اگر رنجیدید، نجابتتان را از دست ندهید؛ و اگر با بی‌مهری روبه‌رو شدید، اجازه ندهید رفتار دیگران، شخصیت شما را تعیین کند. به جای آنکه با فریاد ثابت کنید چه کسی هستید، با رفتار، منش و عملتان سخن بگویید. بگذارید حضورتان، آرامش بیاورد؛ کلامتان، امید؛ دستتان، یاری؛ و رفتارتان، احترام. به دنیا ثابت نکنید که بهترین هستید؛ چنان خوب زندگی کنید که خوبی‌تان، بی‌آنکه نیاز به اثبات داشته باشد، دیده شود. چه زیباست انسانی باشیم که نه با ثروتش، نه با قدرتش، نه با ادعاهایش، بلکه با آرامشی که می‌بخشد، محبتی که می‌پراکند و خیری که به جا می‌گذارد در خاطر دیگران ماندگار شود. قوی باشیم؛ اما نه سخت. آرام باشیم؛ اما نه بی‌تفاوت. مهربان باشیم؛ اما نه بی‌مرز. و آن‌قدر بزرگ باشیم که حضورمان، سهم کوچکی از این جهان را زیباتر کند. ✍️ دکتر غلامرضا زمانی متخصص جراحی عمومی ۱۶ شهریور ۱۴۰۵ عضویت در گلواژه 👇👇 @golvazhea

حکایت زیرکی چرچیل حکایتی که در برخی منابع و نقل‌های عامه‌پسند به وینستون چرچیل نسبت داده شده، چنین روایت می‌شود: می‌گویند وقتی یازده ساله بود، سه تن از قلدرهای مدرسه او را کتک زدند و پولش را گرفتند. گریان و آزرده به خانه بازگشت و ماجرا را برای پدرش تعریف کرد. انتظار داشت پناه و پشتوانه‌اش باشد؛ اما پدر با نگاهی سرزنش‌آمیز گفت: «از تو انتظار بیشتری داشتم. مایه‌ی شرم است که از سه بچه‌ی نادان کتک خورده‌ای. گمان می‌کردم زرنگ‌تر از اینها باشی. این مشکل خود توست؛ خودت باید حلش کنی.» نخست خشمگین شد و با خود اندیشید که حساب هر سه نفر را خواهد رسید؛ اما کمی که فکر کرد، دریافت اگر با آنها درگیر شود، احتمالاً متحد خواهند شد و مقابله دشوارتر خواهد شد. پس به جای زور، سراغ تدبیر رفت. سه بسته شکلات خرید و پس از تعطیلی مدرسه به دنبالشان راه افتاد. سر کوچه صدایشان کرد و به هر کدام بسته‌ای شکلات داد. آنها با تعجب تشکر کردند. گفت: «چطور است به جای دشمنی، با هم دوست باشیم؟» با هم به سوی خانه راه افتادند. از رفتارشان پیدا بود که این برخورد، بیش از آنکه خشمشان را برانگیزد، آنها را شرمنده کرده است. از آن روز دشمنی جای خود را به دوستی داد. همان سه نفری که روزی او را کتک زده بودند، بعدها دوستانش شدند؛ و همین دوستی سبب شد دیگران نیز جرئت زورگویی به او را نداشته باشند. وقتی ماجرا را برای پدرش تعریف کرد، این بار دستش را به گرمی فشرد و گفت: «آفرین! امروز نظرم نسبت به تو عوض شد. اگر آن روز به جای تو وارد ماجرا می‌شدم، چه داشتی؟ یک پدر پیرِ غمگین و سه دشمن جوانِ خشمگین و انتقام‌جو. اما امروز چه داری؟ یک پدر پیرِ خوشحال و سه دوست جوان و قدرتمند.» نتیجه این حکایت، چه واقعاً از خاطرات چرچیل باشد و چه روایتی پندآموز که بعدها به نام او رواج یافته باشد، یک پیام روشن دارد: همیشه قوی‌ترین پاسخ، پاسخِ خشن‌تر نیست؛ گاهی هوشمندانه‌ترین راه، تغییر رابطه است، نه تشدید تقابل. زور می‌تواند حریف را عقب براند؛ اما تدبیر می‌تواند او را با خود همراه کند. در زندگی اجتماعی نیز ملت‌ها، گروه‌ها، سازمان‌ها و حتی حکومت‌ها، اگر هر اختلافی را با تحقیر، حذف و انتقام پاسخ دهند، پیوسته بر شمار مخالفان خود می‌افزایند. جامعه‌ای که هنر گفت‌وگو، اعتمادسازی و تبدیل تعارض به همکاری را بیاموزد، به جای آنکه دائماً برای شکست دادن دشمنان تازه انرژی مصرف کند، از ظرفیت همان نیروها برای ساختن آینده استفاده می‌کند. البته این سخن به معنای تسلیم در برابر ظلم نیست؛ گذشت با بی‌دفاعی و گفت‌وگو با پذیرش ظلم یکی نیست. خردمند، هم از حق خود دفاع می‌کند و هم تا آنجا که ممکن است، راه دشمنی را به راه همکاری تبدیل می‌سازد. شاید معنای عمیق‌تر حکایت همین باشد: پیروزی همیشه آن نیست که دشمن را شکست دهی؛ گاهی پیروزی آن است که کاری کنی، دیگر دشمن تو نباشد. و چه بسا بزرگ‌ترین هنر انسان در زندگی این باشد که از یک خصومت، دوستی بسازد؛ از یک تهدید، فرصت بیافریند؛ و از یک تقابل، پلی برای تفاهم بسازد. ✍️ دکتر غلامرضا زمانی متخصص جراحی عمومی ۱۶ شهریور ۱۴۰۵ عضویت در گلواژه 👇👇 @golvazhea

.تلنگر.. 👈 تصمیم قهری  بدون تحقیق و تأمل... ! ((.شعری زیبا بدون معرفی شاعر)) .زنگ انشاء معلم و دانش آموز..!! درس انشاء شماها خوب بود .. هم مرتب بود و هم مرغوب بود گر چه این یک درصد از بین صد است .. این وسط اما یکی خیلی بد است .!!!. آخرین بار تو باشد یاسمن .. مادرت فردا بیاید پیش من .. دفترت کلا سیاه است و کثیف ..!! با چه رویی می گذاری توی کیف ؟.!. گر چه انشاء تو زیبا بود و بیست ..!! نمره ات اما به جز یک صفر نیست ..!! زودتر بیرون برو از این کلاس .!! تا نبینم صورتت را ناسپاس ..!! یاسمن اما فقط لبخند زد ..!! بغض را با خنده اش پیوند زد !!.. شرمگین بود و نگاهش غصه دار .!! 👈پشت لبخندش نگاهی بی قرار .!!. گفت بابایم پریشب گفته است ..!! دفتری در آرزویم خفته است ..!! آرزو دارد که مال من شود ..!! دفتر انشاء سال من شود ..!! گر که قسمت بود و او کاری گرفت ..!! دستهایش را به دیواری گرفت ..!! چون حقوقش را بدادند و نخورد ..!! مثل آن قبلی که یکجا خورد و برد ..!! پول صاحب خانه را باید دهیم ..!! بعد از آن هم نانوا آقا رحیم ..!! مانده ی بقالمان حاجی حبیب ..!! ذیحسابی های این مرد نجیب ..!! بعد از اینها هم که مادر ناخوش است .!!. کوره ی آجر پزی پشتش شکست ..!! بس که آجر برده در سرما و سوز ..!! شب نشد بی ناله هایش وصل روز ..!! 👈کاش دارویی به مادر می رسید ..!! درد جانکاهش به آخر می رسید ..!! بعد از آن دیگر منم با دفترم ..!! مطمئنا دفترم را می خرم ..!! چون خریدم می نویسم توی آن .!!. تانباشد از سیاهی ها نشان ..!! نیست لازم تا کنم من بعد از این .!!. پاک مشق قبلی ام را نازنین ..!! بعد از آن بر دفتر و بر یاسمن .. آفرین میگویی ای استاد من ..!! با اجازه میروم پیش مدیر ..!! رو سیاهم من ، ببخش استاد پیر !! 👈اشک در چشم معلم حلقه بست .!؛. نرم نرمک بغض قلبش را شکست ..!! روی خود را برگرفت از بچه ها ..!! شانه می لرزید و بغضش بی صدا ..!! با همان چشمان بغض آلود گفت ..!! وای از شهری که وجدانش بخفت ..!! 👈یاسمن بانو نمی خواهد نرو ..!! جای خود بنشین ودیگر پا نشو ..!! عینکم را شست اشک پاک تو ..!! سوختم از سینه ی صد چاک تو .!!. دفترت خوب و قشنگ است و تمیز ..!! حیف باشد مانده باشد روی میز .!؛. مثل قران می گذارم بر سرم ..!! دفترت را می فروشی دخترم ؟.!!.... به امید درک بهتر برای روزهای روشن تر ان شاء الله عضویت در گلواژه 👇👇 @golvazhea

گاهی جامعه‌ای آن‌قدر به آموختن و حفظ کردن عادت می‌کند که فراموش می‌کند بپرسد: «آیا آنچه می‌آموزیم درست است؟ چرا درست است؟ و آیا با اخلاق و کرامت انسانی سازگار است؟» در چنین جامعه‌ای، دانش اگر از تفکر جدا شود، به‌جای آنکه چراغ راه باشد، می‌تواند به ابزاری برای تکرار، اطاعت و بازتولید باورهای بی‌پرسش تبدیل شود. از سوی دیگر، جامعه‌ای که بی‌آنکه تاریخ بداند درباره تاریخ داوری می‌کند، بی‌آنکه اقتصاد بفهمد درباره اقتصاد حکم می‌دهد و بی‌آنکه تجربه و دانش کافی داشته باشد برای مسائل پیچیده نسخه می‌پیچد، به‌سادگی گرفتار شایعه، پیش‌داوری، هیجان و توهم جمعی می‌شود. جامعه‌ی سالم، نه جامعه‌ای است که همه در آن یکسان می‌اندیشند؛ بلکه جامعه‌ای است که مردمش می‌آموزند تا بهتر بیندیشند و می‌اندیشند تا بهتر زندگی کنند. آموختن به ما ریشه می‌دهد و اندیشیدن به ما افق؛ یکی ما را از جهل می‌رهاند و دیگری از جزم‌اندیشی. اگر قرار است جامعه‌ای اخلاقی‌تر، آزادتر و مسئول‌تر داشته باشیم، باید از کودکی یاد بگیریم که پرسیدن، نشانه بی‌ادبی نیست؛ شک کردن، نشانه نادانی نیست؛ و پذیرفتنِ اشتباه، نشانه ضعف نیست. گاهی یک پرسش درست، از صد پاسخ حفظ‌شده ارزشمندتر است. بسیاری از اختلاف‌های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی نه از کمبود اطلاعات، بلکه از ناتوانی در شنیدن، سنجیدن و گفت‌وگو آغاز می‌شوند. وقتی هرکس فقط سخن خود را حقیقت مطلق بداند، جامعه به جای گفت‌وگو، به صف‌بندی می‌رسد؛ و به جای همدلی، به حذف یکدیگر. فرهنگ واقعی آن نیست که ذهن‌ها را با پاسخ‌های آماده پر کنیم؛ فرهنگ آن است که انسان‌هایی تربیت کنیم که دانش داشته باشند، پرسشگر باشند، اخلاق را فراموش نکنند و در برابر انسانِ متفاوت، همچنان حرمت انسانی او را پاس بدارند. پس: آموختن بدون اندیشیدن، ما را مقلد می‌کند؛ اندیشیدن بدون آموختن، ما را متوهم؛ و گفت‌وگوی بدون اخلاق، جامعه را گرفتار تقابل. ✍️ دکتر غلامرضا زمانی متخصص جراحی عمومی ۱۶ شهریور ۱۴۰۵ عضویت در گلواژه 👇👇 @golvazhea

لبخند، شاید ساده‌ترین رفتار انسانی باشد؛ اما گاهی عمیق‌ترین پیام‌ها را بی‌آنکه کلمه‌ای بر زبان بیاوریم، منتقل می‌کند. در فرهنگ ما، لبخند فقط نشانه‌ی شادی نیست؛ زبانِ آرامِ کرامت، مهربانی و بزرگواری است. لبخند بزن، نه برای آنکه همیشه از زندگی راضی هستی، بلکه برای آنکه اجازه ندهی تلخیِ آدم‌ها، زیباییِ درونت را از تو بگیرد. با کسی که دوستش داری لبخند بزن؛ تا بداند حضورش هنوز برای قلبت عزیز است. در برابر دشمنت لبخند بزن؛ نه از سرِ تمسخر، بلکه تا بداند آرامش تو را نمی‌تواند به هم بریزد. اگر روزی با کسی روبه‌رو شدی که ترکت کرده، لبخند بزن؛ شاید بهترین پاسخ به رفتنش، دیدنِ انسانی باشد که هنوز ایستاده، هنوز می‌خندد و بی‌نیاز از گذشته، به زندگی ادامه می‌دهد. و در برابر غریبه‌ها لبخند بزن؛ شاید همین لبخند کوچک، روز سختی را برای انسانی ناآشنا کمی روشن‌تر کند. لبخند همیشه به معنای خوشبختی نیست؛ گاهی نشانه‌ی انتخابِ انسان برای مهربان ماندن است. آدمی که می‌تواند در میان رنج‌ها لبخند بزند، لزوماً درد کمتری ندارد؛ فقط اجازه نمی‌دهد درد، شخصیت او را تعریف کند. پس لبخند بزن؛ برای عشق، برای زندگی، برای آرامش خودت، و حتی برای روزهایی که هیچ‌چیز مطابق میل تو پیش نمی‌رود. گاهی یک لبخند، هم حالِ تو را بهتر می‌کند، هم حالِ دیگری را، و بی‌آنکه بدانی، جهان کوچکی را در اطرافت مهربان‌تر می‌سازد. ✍️ دکتر غلامرضا زمانی متخصص جراحی عمومی ۱۵ شهریور ۱۴۰۵ عضویت در گلواژه 👇👇 @golvazhea

سندرم رژ لب در سلامت؛ وقتی مردم از سلامت خود می‌زنند «اثر رژ لب» در اقتصاد، فقط درباره خرید یک کالای کوچک در روزهای سخت نیست؛ گاهی می‌توان ردّ پای آن را در اقتصاد سلامت هم دید. وقتی قدرت خرید مردم کاهش پیدا می‌کند، سبد سلامت آرام‌آرام کوچک می‌شود؛ نه لزوماً چون مردم سلامت را نمی‌خواهند، بلکه چون هزینه‌های ضروری زندگی، سلامت را به انتهای صف می‌فرستند. و این اتفاق می‌تواند سه چهره نگران‌کننده داشته باشد: اول؛ خروج سلامت از سبد هزینه خانوار ویزیت پزشک، آزمایش، تصویربرداری، دندان‌پزشکی، دارو و مراقبت‌های پیشگیرانه، برای بخشی از جامعه به هزینه‌هایی تبدیل می‌شوند که می‌توان به فردا موکولشان کرد. «فعلاً صبر می‌کنم» در اقتصاد سلامت، گاهی مقدمه یک فاجعه است. چون بیماری منتظر بهتر شدن درآمد نمی‌ماند. وقتی پیشگیری و درمان زودهنگام به دلیل هزینه به تعویق می‌افتد، بیماری می‌تواند دیرتر تشخیص داده شود و هزینه انسانی و اقتصادی آن چند برابر شود. دوم؛ رونق برخی هزینه‌های زیبایی در کنار کاهش هزینه‌های سلامت ممکن است در همان جامعه‌ای که فرد برای یک چکاپ، دندان‌پزشکی یا مراجعه پزشکی دست نگه می‌دارد، بازار برخی خدمات زیبایی و آرایشی همچنان پررونق باشد. زیبایی و آراستگی ذاتاً مسئله‌ای منفی نیست؛ اما وقتی سلامت ضروری از سبد خانوار حذف می‌شود و هم‌زمان هزینه‌های مرتبط با ظاهر همچنان امکان پرداخت پیدا می‌کنند، این تناقض باید برای سیاست‌گذار یک علامت هشدار باشد. جامعه‌ای که برای «دیده شدن» هزینه می‌کند، اما برای «سالم ماندن» توان مالی ندارد، دچار مشکل اولویت‌گذاری نیست؛ دچار مشکل قدرت خرید و سیاست‌گذاری سلامت است. سوم؛ سفره‌ای که هم فقیرتر می‌شود، هم چاق‌تر فشار اقتصادی فقط مقدار غذا را کم نمی‌کند؛ گاهی کیفیت آن را قربانی می‌کند. مواد غذایی باکیفیت ممکن است گران‌تر شوند و خانواده برای مدیریت هزینه، به سمت غذاهای ارزان‌تر، پرکالری و کم‌ارزش‌تر برود. نتیجه می‌تواند پارادوکس عجیبی باشد: سوءتغذیه در یک سو، اضافه‌وزن و چاقی در سوی دیگر. یعنی ممکن است انسان کالری کافی دریافت کند، اما مواد مغذی کافی نگیرد؛ شکم پر باشد، اما سفره سالم نباشد. اینجاست که اقتصاد از پشت میزهای سیاست‌گذاری وارد بدن مردم می‌شود. اگر مردم برای درمان ضروری پول کافی ندارند، اگر خدمات پیشگیرانه برایشان هزینه‌ای لوکس شده، اگر دارو و دندان‌پزشکی به تعویق می‌افتد، اگر تغذیه سالم از توان خانواده خارج می‌شود، اما در همان حال برخی بازارهای زیبایی همچنان رونق دارند، نباید فقط رفتار مردم را سرزنش کرد. باید از سیاست‌گذار پرسید: چرا سالم ماندن، برای بخشی از مردم، روزبه‌روز گران‌تر می‌شود؟ سلامت نباید کالایی باشد که فقط در زمان برخورداری خریداری شود. وظیفه سیاست‌گذاری عمومی این نیست که مردم را به انتخاب میان نان، دارو، دندان‌پزشک و غذای سالم وادار کند. وقتی بیمه ناکافی است، وقتی پرداخت از جیب بالاست، وقتی پیشگیری جدی گرفته نمی‌شود، وقتی تغذیه سالم برای بسیاری گران تمام می‌شود، نمی‌توان همه پیامدها را به «انتخاب فردی» نسبت داد. انتخاب فردی، بدون قدرت خرید، انتخاب کامل نیست. و این شاید مهم‌ترین درس «سندرم رژ لب» در سلامت باشد: مردم ممکن است هنوز به ظاهرشان برسند، هنوز رستوران بروند، هنوز قهوه بخورند، هنوز برای زیبایی هزینه کنند؛ اما پشت این ظاهر، ممکن است سلامتشان آرام‌آرام از سبد زندگی حذف شده باشد. و اگر امروز این زنگ هشدار شنیده نشود، هزینه آن را فردا نه فقط خانواده‌ها، که کل جامعه و نظام سلامت خواهند پرداخت. جامعه سالم، با بیمارستان بیشتر ساخته نمی‌شود؛ با مردمی ساخته می‌شود که توان مالیِ سالم ماندن داشته باشند. اگر سیاست سلامت نتواند «سلامت» را از یک کالای پرهزینه به یک حق قابل دسترس تبدیل کند، آن‌وقت شاید روزی برسد که ظاهر جامعه هنوز آراسته باشد، اما پشت این ظاهر، سلامت مردم آرام‌آرام تحلیل رفته باشد. ✍️ دکتر غلامرضا زمانی متخصص جراحی عمومی ۱۴ شهریور ۱۴۰۵ عضویت در گلواژه 👇👇 @golvazhea

سندرم رژ لب؛ وقتی رؤیاها کوچک می‌شوند در اقتصاد اصطلاحی هست به نام «اثر رژ لب»؛ وقتی اوضاع اقتصادی خراب می‌شود، مردم خریدهای بزرگ را عقب می‌اندازند: خانه نمی‌خرند، ماشین عوض نمی‌کنند، وسایل خانه را نونوار نمی‌کنند، سفر خارجی را حذف می‌کنند و خریدهای بزرگ را به «بعداً» موکول می‌کنند. اما انسان هنوز دلش می‌خواهد احساس کند زندگی متوقف نشده است. پس به جای کیف گران، یک عطر می‌خرد؛ به جای سفر خارجی، یک سفر کوتاه می‌رود؛ به جای تعویض ماشین، یک شام خوب می‌خورد؛ و گاهی به جای همه این‌ها، یک قهوه بهتر سفارش می‌دهد. این همان «اثر رژ لب» است؛ اما شاید در جامعه ما، ماجرا از یک رژ لب فراتر رفته باشد. جامعه‌ای را تصور کنید که زمانی «خانه بهتر» می‌خواست، بعد «ماشین بهتر»، بعد «سفر»، و حالا شاید برای چند ساعت حال خوب، به یک کافه پناه می‌برد. برای همین اگر شب به طرقبه و شاندیز بروید و رستوران‌ها را شلوغ ببینید، یا در تعطیلات جاده شمال را پر از خودرو ببینید، خیلی زود نگویید: «پس مردم هنوز پول دارند!» ممکن است این شلوغی، نشانه رفاه نباشد؛ نشانه کوچک شدن انتخاب‌ها باشد. ممکن است کسی که امروز در یک رستوران غذا می‌خورد، دیروز توان خرید خانه داشت و امروز ندارد. ممکن است کسی که با خودروی شخصی به شمال می‌رود، سال‌هاست توان سفر خارجی را از دست داده است. مردم لزوماً مصرف را متوقف نمی‌کنند؛ سطح زندگی‌شان را پایین می‌آورند. از مصرف بزرگ و سرمایه‌ای به مصرف کوچک و لحظه‌ای. از خریدن «آینده» به خریدن چند ساعت «حال خوب». و اینجا دیگر مسئله فقط قهوه، رستوران یا سفر نیست؛ مسئله، فرسایش قدرت خرید و کوچک شدن افق زندگی است. تلخ‌ترین نشانه فقر و کاهش رفاه، شاید خالی شدن کامل بازار نباشد؛ این باشد که مردم هنوز خرید می‌کنند، اما دیگر برای ساختن زندگی خرید نمی‌کنند؛ برای تحمل کردن زندگی خرید می‌کنند. خانه به رؤیا تبدیل می‌شود؛ ماشین به حسرت؛ سفر به خاطره؛ و در نهایت، یک شام خوب یا قهوه‌ای بهتر می‌شود سهم آدم از تجمل. وقتی مردم دیگر توان خریدن آینده را ندارند، به خریدنِ حال پناه می‌برند. و شاید تلخ‌ترین تصویر همین باشد: کافه‌ها شلوغ‌اند، رستوران‌ها پرند، جاده‌ها پرترافیک‌اند؛ اما پشت بسیاری از این میزها و خودروها، آدم‌هایی نشسته‌اند که ده سال پیش برای بهتر کردن زندگی‌شان برنامه می‌ریختند و امروز فقط برای بهتر کردن یک روزشان. این یعنی «سندرم رژ لب»؛ وقتی رؤیاهای بزرگ، آرام‌آرام به لذت‌های کوچک تبدیل می‌شوند. ✍️ دکتر غلامرضا زمانی متخصص جراحی عمومی ۱۴ شهریور ۱۴۰۵ عضویت در گلواژه 👇👇 @golvazhea

گاهی دوستت دارم را نمی‌شود فقط با همین سه کلمه گفت؛ بعضی دوست‌داشتن‌ها در جمله‌های ساده‌ای پنهان می‌شوند که بی‌هوا روی دل می‌نشینند؛ مثل نگاهی که می‌گوید: «چقدر قشنگ می‌خندی…» یا صدایی که آرام می‌گوید: «از عکس‌هایت خیلی بهتری.» محبت، گاهی یعنی دیدنِ زیبایی‌هایی که خودت از یاد برده‌ای؛ یعنی کسی بگوید: «خیلی باهوشی… طرز فکرت را دوست دارم.» و بدانی برای او فقط یک چهره نیستی؛ افکارت، نگاهت و دنیای درونت هم دوست‌داشتنی‌ست. گاهی دوستت دارم یعنی: «آهنگ‌هایی که برایم می‌فرستی، خیلی قشنگ‌اند.» یعنی میان شلوغی روز، کسی به یاد تو بوده و تکه‌ای از موسیقی را برایت کنار گذاشته است. و چه شیرین است وقتی کسی بگوید: «لباست خیلی بهت میاد…» یا ناگهان، میان یک روز سخت، آرام نجوا کند: «باعث می‌شی غمامو فراموش کنم.» اما بعضی جمله‌ها از هزار بار دوستت دارم عمیق‌ترند: «من بهت افتخار می‌کنم.» یعنی تو را با تمام تلاش‌ها، شکست‌ها و پیروزی‌هایت می‌بینم. و زیباتر از همه شاید این باشد: «هواتو دارم…» چون بعضی آدم‌ها دوستت ندارند فقط برای روزهای خوب؛ کنارت می‌مانند تا وقتی جهان سخت گرفت، بدانی هنوز کسی هست که دلش می‌خواهد آرامش تو، لبخند تو و حال خوب تو سهمی از خوشبختی او باشد. گاهی عشق، همین چند جمله ساده است؛ جمله‌هایی که به جای گفتنِ «دوستت دارم»، آرام در گوش قلبت می‌گویند: «می‌بینمت، می‌فهممت، بودنت برایم عزیز است و من، هوایت را دارم.» ✍️ دکتر غلامرضا زمانی متخصص جراحی عمومی ۱۴ شهریور ۱۴۰۵ عضویت در گلواژه 👇👇 @golvazhea

سه چیز در زندگی بازنمی‌گردد: کلمات، پس از گفته شدن؛ فرصت‌ها، پس از از دست رفتن؛ و زمان، پس از سپری شدن. اما در زندگی ملت‌ها، این سه، معنایی بزرگ‌تر پیدا می‌کنند. کلمه، مسئولیت است. یک سخن نسنجیده می‌تواند دل یک انسان را بشکند و یک گفتار نادرست می‌تواند اعتماد یک جامعه را زخمی کند. گاهی فاصله میان مردم و صاحبان قدرت، نه با یک تصمیم بزرگ، که با چند کلمه‌ی نابجا آغاز می‌شود. فرصت، سرمایه است. فرصتِ شنیدن صدای مردم، فرصتِ اصلاح، فرصتِ گفت‌وگو، فرصتِ جبران و بازگرداندن اعتماد. فرصت‌ها را اگر در زمان خود نبینیم، فردا ممکن است دیگر فرصتی برای جبران باقی نماند. و زمان، داور بی‌طرف تاریخ است. نه وعده‌ها را می‌شمارد، نه توجیه‌ها را می‌پذیرد؛ فقط می‌بیند که در روزگارِ مسئولیت، چه کردیم و چه نکردیم. آدمی می‌تواند از یک اشتباه پوزش بخواهد، اما نمی‌تواند کلمه‌ی گفته‌شده را به لب بازگرداند؛ می‌تواند از شکست بیاموزد، اما فرصت ازدست‌رفته را همیشه نمی‌تواند دوباره بیابد؛ و می‌تواند زندگی تازه‌ای آغاز کند، اما یک لحظه‌ی ازدست‌رفته از عمر را هرگز نمی‌تواند پس بگیرد. شاید بلوغِ فردی و بلوغِ سیاسی، هر دو از یک‌جا آغاز می‌شوند: پیش از سخن گفتن، اندیشیدن؛ پیش از از دست دادن، قدر دانستن؛ و پیش از سپری شدن زمان، تصمیم گرفتن. زیرا تاریخ نیز مانند زندگی، برای هیچ‌کس دکمه‌ی «بازگشت» ندارد. بعضی کلمات، اعتماد را می‌سازند یا می‌سوزانند؛ بعضی فرصت‌ها، سرنوشت ملت‌ها را تغییر می‌دهند؛ و بعضی زمان‌ها، اگر از دست بروند، سال‌ها حسرتشان باقی می‌ماند. کاش پیش از آن‌که «دیر» شود، همدیگر را بشنویم، کلماتمان را بسنجیم، فرصت‌های اصلاح را غنیمت بشماریم و بدانیم که آینده، جایی در دوردست نیست؛ همین امروز است که هنوز در اختیار ماست. ✍️ دکتر غلامرضا زمانی متخصص جراحی عمومی ۱۴ شهریور ۱۴۰۵ عضویت در گلواژه 👇👇 @golvazhea

🔴به بهانه روزپزشک 🔵اوّلین دانشکده پزشکی در ایران دانشگاه علوم پزشکی ارومیه نخستین بار توسط آمریکاییان تاسیس گردید، و نخستین دانشگاه علوم پزشکی نوین است که در ایران تاسیس گردید.این دانشگاه بین سالیان ۱۸۸۱ تا ۱۹۱۸ زیر نظر آمریکاییان باقی ماند، و بعدها به دانشگاه ارومیه تعلق گرفت. هشتاد و هفت سال قبل از تاسیس آموزشکده کشاورزی رضائیه، و پنجاه و شش سال قبل از تاسیس دانشگاه تهران، یعنی در سال ۱۸۷۸ میلادی، در یک باغ پانزده هکتاری در ارومیه، یک دانشکده پزشکی توسط میسیونرهای مذهبی آمریکایی که از ۴۰ سال و اندی قبل از آن به ارومیه وارد شده بودند احداث گردید. سرپرستی این دانشکده که قدیمی‌ترین مرکز آموزش عالی به سبک جدید در ایران به شمار می‌ورد با آقای دکتر ژوزف کاکران که خود متولد ارومیه بوده و تحصیلات پزشکی را در نیویورک گذرانده بود، بوده‌است. دانشکده پزشکی ارومیه در طی پنج دوره پنج ساله و به مدت ۲۷ سال فعالیت خود، جمعا ۲۶ پزشک ایرانی را فارغ التحصیل نمود و تحویل جامعه آن روز داد. بنا بر شواهد موجود، قبل از آن تاریخ فقط سه پزشک در ارومیه مشغول طبابت بوده‌اند. نمونه‌هایی از گواهینامه دوزبانه فارغ التحصیلی پزشکی این موسسه به عنوان مدرک ارزشمند در دانشگاه ارومیه امروزه هنوز موجود می‌باشد. در یکی از دوره‌های فارغ التحصیلی در سال ۱۲۷۷ مظفرالدین شاه خود شخصاً همراه با دکتر کاکران گواهینامه‌های فارغ التحصیلی را امضا کرده و به فارغ التحصیلان اهدا نموده‌اند. همزمان با تاسیس دانشکده پزشکی رضائیه دو بیمارستان یکصد و پنجاه تختخوابی به ترتیب برای بستری شدن بیماران مرد و زن به نام بیمارستان وستمینستر ( Westminster Hospital) در ارومیه تاسیس شد که اولین بیمارستان‌های مدرن و مجهز در ایران به شمار می‌روند.دکتر کاکرن خود شخصاً ۶ دوره پزشک در این مدرسه در ارومیه تربیت نمود. جانشین وی هری پاکارد (Harry Pakard) عهده‌دار این منصب پس از او گردید. دکتر کاکرن و تقریباً تمامی کادر آمریکایی هیئت علمی این موسسه (از جمله دکتر رایت Wright، دکتر هولمز Holmes، دکتر ون نوردن Van Norden، و دکتر میلر Miller) همگی در همان ارومیه به خاک سپرده شدند و موسسه نهایتا تبدیل به دانشگاه ارومیه و سپس دانشگاه علوم پزشکی ارومیه گردید. قسمت اعظم هزینه احداث بیمارستان وستمینستر و مخارج پزشکان آمریکایی آن در ارومیه بین سال‌های ۱۸۸۱ تا ۱۹۱۸ بر عهده شخص خیری از شهر بوفالو، نیویورک به نام ساموئل کلمنت (Samuel Clement) بود. جمعا ۳۴ فارغ التحصیل، حاصل حضور و فعالیت‌های پزشکان آمریکایی در ارومیه در این سالیان می‌باشند، که از این تعداد ۲۹ نفر مسیحی یا آشوری، و ۵ نفر باقی همه از مسلمانان شهر خوی بودند.عضویت در گلواژه 👇👇 @golvazhea

💕 قدرش را پیش از دست دادن بدان... 🍃 قدرِ ثروت را پیش از فقر بدان؛ پیش از آن‌که دست‌هایت خالی شود و بفهمی چه بسیار داشته‌هایی را، بی‌آنکه ببینی، ثروت می‌پنداشتی. قدرِ سلامتی را پیش از بیماری بدان؛ پیش از آن‌که یک درد کوچک، آرزوی بزرگِ یک روزِ بی‌درد را به تو یادآوری کند. قدرِ جوانی را پیش از پیری بدان؛ پیش از آن‌که آینه، آهسته‌آهسته روزهای رفته را به یادت بیاورد و بدانی چه فرصت‌هایی را به «بعداً» سپرده‌ای. و قدرِ زندگی را پیش از مرگ بدان؛ که زندگی، همین امروز است؛ همین نفسِ آرام، همین آغوش، همین لبخند، همین فرصتِ دوست داشتن و دوست داشته شدن. 🍃 شاید حکمتِ زندگی همین باشد: پیش از آن‌که چیزی را از دست بدهیم، چشمِ دیدنِ ارزشش را پیدا کنیم. قدرِ آدم‌ها را تا هستند بدانیم، قدرِ خانه را تا چراغش روشن است، قدرِ مادر را تا می‌توان دستش را بوسید، قدرِ پدر را تا صدایش را می‌توان شنید، و قدرِ لحظه‌ها را تا هنوز فرصتِ زیستن در آن‌ها باقی است. زندگی، فهرستِ داشته‌های ما نیست؛ مجموعهٔ لحظه‌هایی‌ست که قدرشان را دانسته‌ایم. پس امروز، کمی آرام‌تر زندگی کنیم، کمتر گله کنیم، بیشتر دوست بداریم، و برای داشته‌هایی که هنوز کنارمان هستند شکرگزار باشیم... چون بعضی چیزها را وقتی می‌فهمیم چقدر ارزشمند بوده‌اند که دیگر هیچ راهی برای بازگرداندنشان نیست. 🌱💕 ✍️ دکتر غلامرضا زمانی متخصص جراحی عمومی ۱۲ شهریور ۱۴۰۵ عضویت در گلواژه 👇👇 @golvazhea

پروردگارا… 🌿 آن‌گاه که دوستانم چشم بر هم می‌گذارند و جهان برای ساعتی از هیاهو می‌ایستد، فرشته‌هایت را به سویشان بفرست؛ بر بالین خستگی‌هایشان بنشان و آرامش را آرام‌آرام در دل‌هایشان جاری کن. خدایا، هر آنچه را که در دل دارند و به زبان نمی‌آورند، هر دغدغه‌ای را که شب‌ها با خود به بستر می‌برند، هر گرهی را که راهشان را بسته است و هر اندوهی را که لبخندشان پنهان کرده، به لطف بی‌پایانت آسان کن. اگر دلشان گرفته، گشایش عطا کن؛ اگر خسته‌اند، توان؛ اگر ناامیدند، چراغی از امید؛ اگر در انتظارند، خبری خوش؛ و اگر راهی پیش رویشان نیست، از جایی که گمان نمی‌برند، دری به سوی آرامش بگشا. پروردگارا، خانه‌هایشان را از مهر، دل‌هایشان را از اطمینان، زندگی‌شان را از برکت، رزقشان را از فراخی، و فردایشان را از روشنایی لبریز کن. دستشان را در سختی‌ها رها مکن و نگذار هیچ‌کس در میان ازدحام این روزگار، احساس تنهایی کند. خدایا، برای دوستانم زندگی‌ای بخواه که در آن آرامش بیشتر از اضطراب، امید بیشتر از ترس، آسایش بیشتر از خستگی، و لبخند بیشتر از اشک باشد. و چه زیباست اگر صبح، وقتی از خواب برمی‌خیزند، ببینند بسیاری از نگرانی‌هایشان به دست مهربان تو کوچک‌تر شده‌اند؛ راه‌ها باز شده‌اند، گره‌ها گشوده‌اند و زندگی دوباره بوی امید می‌دهد. پروردگارا… شبشان را آرام، خوابشان را شیرین، دلشان را روشن، فردایشان را گشوده و قدم‌هایشان را در مسیر خیر و برکت استوار کن. آمین یا رب‌العالمین 🤲🏻❤️ ✍️ دکتر غلامرضا زمانی متخصص جراحی عمومی ۱۲ شهریور ۱۴۰۵ عضویت در گلواژه 👇👇 @golvazhea

این‌قدر با صدای بلند زندگی نکنید زندگی، دفترچه‌ای عمومی نیست که هر صفحه‌اش را بی‌درنگ پیش چشم دیگران بگشاییم؛ همه‌چیز برای دیده‌شدن نیست و هر لحظه‌ای مخاطب نمی‌خواهد. لازم نیست جهان بداند کجا شام خورده‌اید، با چه کسانی خندیده‌اید، چه هدیه‌ای گرفته‌اید، کجا سفر کرده‌اید یا در خلوت زندگی‌تان چه می‌گذرد. بعضی لحظه‌ها وقتی فقط برای خودمان می‌مانند، ارزشمندتر، عمیق‌تر و واقعی‌ترند. شادی‌هایتان را زندگی کنید، اما الزاماً به نمایش نگذارید. عکس‌ها، جشن‌ها، سفرها و لحظه‌های عاشقانه، چه واقعی و چه گاه ساخته‌وپرداختهٔ قاب و فیلتر، ممکن است برای شما تنها یک خاطره باشند؛ اما برای کسی که جای خالی عزیزی را در زندگی‌اش احساس می‌کند، همان تصویر می‌تواند انگشت بر زخمی پنهان بگذارد. و اگر روزی دلگیر و خسته‌اید، اندوه خود را به تریبونی عمومی تبدیل نکنید. نه اینکه غمگین بودن عیب باشد؛ نه اینکه انسان نباید از دردهایش سخن بگوید؛ بلکه از آن رو که هر دردی برای هر مخاطبی نیست و هر زخمی را نباید در میدان عمومی گشود. شاید انسانی در همان روز، پس از ماه‌ها رنج، تازه تصمیم گرفته باشد دوباره زندگی را دوست داشته باشد؛ شاید مادری، پدری، همسری یا فرزندی در سکوت با فقدانی بزرگ دست‌وپنجه نرم کند؛ شاید کسی پشت لبخندی ساده، جنگی بزرگ را پنهان کرده باشد. ما از قصهٔ دل‌های دیگران خبر نداریم. پس کمی ملاحظه، کمی خویشتن‌داری و کمی سکوت، گاهی از هزار سخن اخلاقی‌تر است. هر احساسی مخاطب عمومی نمی‌خواهد. بعضی شادی‌ها در خلوت، زیباتر می‌شکفند؛ و بعضی غم‌ها در سکوت، شریف‌تر تحمل می‌شوند. حریم خصوصی، نشانهٔ پنهان‌کاری نیست؛ نشانهٔ این است که انسان هنوز برای «خود» و «دیگری» مرزی محترمانه قائل است. قرار نیست هرچه داریم، نشان دهیم؛ هرچه احساس می‌کنیم، منتشر کنیم؛ هرجا هستیم، اعلام کنیم؛ و هر زخمی را به تماشا بگذاریم. بلوغ فرهنگی یعنی بدانیم چه چیزی را، چه زمانی، با چه کسی و تا چه اندازه باید به اشتراک گذاشت. دنیا همین حالا هم آن‌قدر شلوغ است که گاهی آدم‌ها در میان صدای زندگی دیگران، صدای زندگی خودشان را نمی‌شنوند. پس زندگی کنید؛ عمیق، شاد، عاشقانه و واقعی. اما برای هر لحظه، یک تماشاگر نسازید. گاهی زیباترین خاطرات، همان‌هایی هستند که هیچ عکسی از آنها وجود ندارد؛ هیچ استوری‌ای از آنها منتشر نشده؛ و هیچ‌کس جز خودمان نمی‌داند که چه اندازه زیبا بوده‌اند. این تغییر حال‌وهوای درونی را، گاهی نزد خود نگه دارید؛ نه از سر پنهان‌کاری، بلکه از سر احترام به این حقیقت ساده که هر انسانی با زخمی پنهان، روزی دشوار و دلی خسته در این جهان قدم می‌زند. شاید اخلاق اجتماعی، همیشه در کارهای بزرگی که برای دیگران انجام می‌دهیم خلاصه نشود؛ گاهی در همین چیزهای کوچک است: اینکه شادی خود را به رخ نکشیم، اندوه خود را بر سر دیگران آوار نکنیم، و پیش از آنکه چیزی را منتشر کنیم، یک لحظه از خود بپرسیم: «آیا این فقط برای من زیباست، یا ممکن است برای دل دیگری سنگین باشد؟» زندگی را بلند زندگی نکنید؛ عمیق زندگی کنید. لازم نیست جهان همه‌چیز را از شما بداند. بعضی زیبایی‌ها در سکوت شکوفا می‌شوند، بعضی عشق‌ها در خلوت ماندگارترند، و بعضی آرامش‌ها وقتی به نمایش گذاشته نمی‌شوند، واقعی‌ترند. لطفاً این‌قدر با صدای بلند زندگی نکنید؛ شاید آرامش شما، در سکوتی سنجیده و محترمانه، زیباتر و انسانی‌تر شنیده شود. ✍️ دکتر غلامرضا زمانی متخصص جراحی عمومی ۱۱ شهریور ۱۴۰۵ عضویت در گلواژه 👇👇 @golvazhea

انسانِ نادان لزوماً کم‌هوش نیست؛ گاهی حتی از تحصیلات، هوش و توانایی تحلیل بالایی برخوردار است. آنچه انسان را به ورطهٔ حماقت می‌کشاند، الزاماً ضعف ذهنی نیست؛ ناتوانی در به‌کارگیری سنجیدهٔ آن است. حماقت از جایی آغاز می‌شود که انسان دیگر نمی‌پرسد: «آیا این حقیقت دارد؟» بلکه می‌پرسد: «آیا این همان چیزی است که گروه من می‌گوید؟» در آن لحظه، حقیقت جای خود را به تعلق می‌دهد، اندیشه جای خود را به شعار، وجدان جای خود را به اطاعت، و مسئولیت فردی جای خود را به این باور می‌دهد که «همه همین را می‌گویند». انسان زمانی خطرناک می‌شود که بلندگوی اندیشه‌ای باشد که خود آن را نیندیشیده است. قدرت، ایدئولوژی، تبلیغات و فشار اجتماعی، همواره انسان را با زور تغییر نمی‌دهند؛ گاهی تنها با تکرار مداوم یک باور، فرد را به جایی می‌رسانند که صدای جمع را با صدای وجدان خود اشتباه بگیرد. ترس نیز در این میان نقش مهمی دارد. انسانِ ترسیده، گاهی امنیت را بر آزادی ترجیح می‌دهد؛ تعلق را بر حقیقت؛ و تأیید شدن را بر درست بودن. در این‌جاست که پدیده‌ای تلخ شکل می‌گیرد: فرد دیگر برای کشف حقیقت نمی‌اندیشد؛ بلکه برای حفظ هویت خود استدلال می‌کند. اگر مدرکی برخلاف باورش ارائه شود، ممکن است آن را انکار کند؛ اگر تناقضی به او نشان داده شود، برای آن توجیهی بیابد؛ و اگر حقیقت بیش از اندازه به او نزدیک شود، گاهی به جای پاسخ، خشمگین شود. زیرا مسئله دیگر «دانستن» نیست؛ مسئله، دفاع از تصویری است که انسان از خود و گروهش ساخته است. از همین رو، گاهی فرد شرور از انسانی که گرفتار حماقت است، قابل‌پیش‌بینی‌تر به نظر می‌رسد. فرد شرور ممکن است بداند چه می‌کند و بتوان با او دربارهٔ منفعت، هزینه و پیامد مذاکره کرد؛ اما کسی که خطای خود را فضیلت می‌پندارد، می‌تواند با وجدانی آسوده به همان چیزی آسیب بزند که گمان می‌کند از آن دفاع می‌کند. خطرناک‌ترین انسان، لزوماً بدترین انسان نیست؛ گاهی کسی است که از درستیِ خود اطمینان دارد، اما دیگر توانایی تردید در خود را از دست داده است. تحصیلات نیز مصونیت ایجاد نمی‌کند. دانش می‌تواند ابزاری برای کشف حقیقت باشد، اما اگر با فروتنی، پرسشگری و اخلاق همراه نشود، حتی می‌تواند به ابزاری برای توجیه باورهای پیشین تبدیل شود. ممکن است انسان کتاب‌های بسیاری خوانده باشد، اما همچنان اسیر نخستین شعار زندگی خود باشد. ممکن است استاد باشد، اما همچنان مرید بماند. ممکن است متخصص باشد، اما در برابر حقیقتی که با منافع یا هویت گروهی‌اش ناسازگار است، چشم بپوشد. و این شاید یکی از تلخ‌ترین تناقض‌های زندگی انسان باشد: گاهی دانش ما افزایش می‌یابد، اما آزادی اندیشه‌مان کاهش پیدا می‌کند. حماقت فقط در ندانستن نیست؛ در نخواستنِ دانستن است. در نپرسیدن. در نشنیدن. در نپذیرفتن امکان خطا. در اینکه انسان پیش از جست‌وجوی حقیقت، تصمیم گرفته باشد چه چیزی باید حقیقت تلقی شود. جامعه نیز زمانی آسیب‌پذیر می‌شود که افراد، مسئولیت قضاوت اخلاقی خود را به جمع واگذار کنند. «من فقط دستور را اجرا کردم.» «همه همین کار را می‌کردند.» «گروه ما چنین می‌گوید.» «من وظیفه‌ام را انجام دادم.» بسیاری از فجایع انسانی از همین جمله‌های ظاهراً ساده آغاز شده‌اند؛ از لحظه‌ای که انسان تصمیم گرفته است به جای وجدان خود، در برابر جمع پاسخ‌گو باشد. پس حماقت بیماری‌ای مختص دیگران نیست؛ یک خطر انسانی است که هر یک از ما ممکن است در شرایطی به آن گرفتار شویم. هرگاه از پرسیدن دست بکشیم، هرگاه نقد را دشمنی بدانیم، هرگاه تعلق را بر حقیقت مقدم کنیم، هرگاه قدرت را جایگزین وجدان کنیم، و هرگاه بگوییم «چون همه می‌گویند، پس حتماً درست است»، یک گام از استقلال فکری فاصله گرفته‌ایم. شاید بلوغ فکری یعنی بتوانیم گاهی به خود بگوییم: «ممکن است اشتباه کنم.» و شجاعت اخلاقی یعنی اگر روزی دریافتیم اشتباه کرده‌ایم، به جای دفاع از اشتباه، حقیقت را انتخاب کنیم. جامعهٔ سالم، جامعه‌ای نیست که همه در آن یکسان بیندیشند؛ جامعه‌ای است که انسان‌ها بتوانند متفاوت بیندیشند، پرسش کنند، مخالفت کنند و همچنان حرمت یکدیگر را حفظ کنند. آزادی واقعی فقط آزادیِ سخن گفتن نیست؛ آزادیِ اندیشیدن است. و شاید بزرگ‌ترین نشانهٔ خردمندی این نباشد که همیشه پاسخ داشته باشیم؛ بلکه این باشد که همچنان بتوانیم سؤال کنیم، بشنویم، تردید کنیم، و مهم‌تر از همه، هنگامی که حقیقت برخلاف باورمان قرار گرفت، به جای انکار حقیقت، باور خود را اصلاح کنیم. حماقت از آن‌جا آغاز می‌شود که انسان مسئولیت اندیشیدن را واگذار می‌کند؛ و آزادی از همان‌جا آغاز می‌شود که دوباره مسئول اندیشهٔ خویش می‌شود. ✍️ دکتر غلامرضا زمانی متخصص جراحی عمومی ۱۱ شهریور ۱۴۰۵ عضویت در گلواژه 👇👇 @golvazhea

انسان؛ مسئول خویش، جامعه و ساختارها انسان نه کاملاً محصول خویش است و نه کاملاً محصول جامعه. او در نقطه‌ای میان انتخاب‌های فردی، فرهنگ و جامعه، و ساختارهای حاکم بر زندگی ایستاده است. از یک سو، انسان باید خودش را بسازد؛ دانش بیاموزد، شخصیتش را پرورش دهد، مسئولیت انتخاب‌هایش را بپذیرد و برای بهتر شدن زندگی‌اش تلاش کند. هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند به جای او فکر کند، به جای او اخلاق داشته باشد یا به جای او تصمیم بگیرد. اما از سوی دیگر، نمی‌توان همه‌چیز را به اراده‌ی فردی فروکاست. کودکی که در خانواده‌ای محروم متولد می‌شود، انسانی که به آموزش باکیفیت دسترسی ندارد، یا شهروندی که در ساختاری ناعادلانه زندگی می‌کند، با نقطه‌ی شروع یکسانی با دیگران وارد میدان زندگی نمی‌شود. پس مسئولیت فردی واقعی است، اما مطلق نیست؛ و مسئولیت اجتماعی و ساختاری نیز واقعی است، اما نباید بهانه‌ای برای فرار فرد از مسئولیت خویش شود. از اینجا، مفهوم مهم‌تری شکل می‌گیرد: انسان مسئول خویشتن است؛ شهروند مسئول جامعه است؛ و ساختارها مسئول فراهم کردن فرصت، عدالت و قواعد منصفانه‌اند. اگر فرد همه‌چیز را گردن جامعه بیندازد، به بی‌مسئولیتی می‌رسد؛ اگر جامعه همه‌چیز را گردن فرد بیندازد، به بی‌عدالتی مشروعیت می‌دهد؛ و اگر ساختارها از مسئولیت خود شانه خالی کنند، از مردم انتظار می‌رود با تلاش فردی، مشکلاتی را حل کنند که اساساً ریشه‌ای اجتماعی و ساختاری دارند. جامعه‌ی سالم زمانی شکل می‌گیرد که این سه مسئولیت، جای یکدیگر را نگیرند. فرد باید خودش را بسازد؛ جامعه باید فرهنگ مسئولیت‌پذیری، اخلاق و مطالبه‌گری را تقویت کند؛ و ساختارها باید فرصت برابر، قانون عادلانه و امکان رشد را فراهم آورند. بنابراین، خودسازی و جامعه‌سازی دو مسیر جدا نیستند. انسانِ آگاه، خودش را اصلاح می‌کند تا بخشی از مشکل نباشد؛ جامعه‌ی آگاه، ساختارهای نادرست را نقد می‌کند تا مشکل را فقط به گردن افراد نیندازد؛ و ساختارِ سالم، شرایطی ایجاد می‌کند که تلاش و شایستگی افراد واقعاً بتواند به نتیجه برسد. شاید بلوغ اجتماعی دقیقاً همین باشد: نه آن‌قدر فردگرا باشیم که ریشه‌های اجتماعی مشکلات را نبینیم، و نه آن‌قدر جامعه‌گرا که مسئولیت رفتار و انتخاب‌های خود را انکار کنیم. من باید خودم را بسازم؛ ما باید جامعه‌مان را بسازیم؛ و ساختارها باید شرایط ساختن را فراهم کنند. هیچ‌کدام جای دیگری را نمی‌گیرد. چرا که برای ساختن آینده‌ای بهتر، هم انسانِ بهتر لازم است، هم جامعه‌ی مسئول‌تر و هم ساختارهای عادلانه‌تر. و شاید خلاصه‌ی همه‌ی این سخن در یک جمله باشد: سهم خودت را بپذیر، حق جامعه را مطالبه کن، و از ساختارها مسئولیتشان را بخواه. تغییر واقعی، وقتی آغاز می‌شود که «من»، «ما» و «ساختار» هر سه در جای درست خود قرار بگیرند. ✍️ دکتر غلامرضا زمانی متخصص جراحی عمومی ۱۰ شهریور ۱۴۰۵ عضویت در گلواژه 👇👇 @golvazhea

دین؛ میراث تولد یا انتخاب آگاهانه؟ یکی از پرسش‌های مهم درباره‌ی دین این است که: انسان تا چه اندازه باور دینی خود را انتخاب می‌کند و تا چه اندازه آن را به ارث می‌برد؟ واقعیت ساده اما مهمی وجود دارد: هیچ‌کس خانواده، محل تولد و فرهنگ نخستین خود را انتخاب نمی‌کند؛ اما همین سه عامل، نقش بزرگی در شکل‌گیری نخستین باورهای ما دارند. کودکی که در خانواده‌ای مسلمان متولد می‌شود، معمولاً پیش از آنکه توانایی پرسیدن داشته باشد، با اسلام آشنا می‌شود؛ کودکی که در خانواده‌ای مسیحی، یهودی یا بودایی رشد می‌کند نیز جهان معنوی خود را از همان محیط آغاز می‌کند. بنابراین باور نخستین انسان، در بسیاری از موارد محصول انتخاب آگاهانه‌ی او نیست؛ محصول شرایطی است که پیش از قدرت انتخاب، بر زندگی او تحمیل شده است. این سخن البته نه اثبات می‌کند که همه‌ی ادیان یکسان‌اند و نه می‌گوید حقیقتی وجود ندارد. فقط یک نکته‌ی منطقی را یادآوری می‌کند: نمی‌توان انسان را برای چیزی که در انتخاب اولیه‌اش نقشی نداشته، صرفاً اخلاقاً برتر یا پست‌تر دانست. انسان اما در بزرگسالی می‌تواند از مرحله‌ی «میراث» عبور کند و وارد مرحله‌ی «انتخاب» شود؛ بپرسد، مطالعه کند، شک کند، مقایسه کند، بیندیشد و سرانجام باورهای کودکی خود را آگاهانه بپذیرد، اصلاح کند یا کنار بگذارد. در اینجا تفاوت مهمی میان ایمان آگاهانه و باور موروثی شکل می‌گیرد. باور موروثی لزوماً نادرست نیست؛ همان‌گونه که باور انتخاب‌شده لزوماً درست نیست. اما باور آگاهانه، با پرسش و تأمل شکل گرفته است، نه صرفاً با تکرار آنچه از کودکی شنیده‌ایم. مشکل زمانی آغاز می‌شود که انسان، تصادف تولد خود را به معیار حقیقت و برتری انسانی تبدیل کند. اگر من صرفاً به دلیل اینکه در یک خانواده و جغرافیای خاص متولد شده‌ام، خود را شایسته‌تر از انسانی بدانم که در خانواده و جغرافیایی دیگری متولد شده است، در حقیقت بخشی از هویت موروثی خود را با «استحقاق شخصی» اشتباه گرفته‌ام. و اینجاست که یک پرسش اخلاقی جدی مطرح می‌شود: آیا می‌توان انسانی را به خاطر چیزی که خودش انتخاب نکرده، تحقیر کرد؟ پاسخ، اگر معیارمان عدالت و اخلاق باشد، دشوار نیست. می‌توانیم با عقیده‌ای مخالف باشیم، می‌توانیم درباره‌ی حقانیت ادیان استدلال کنیم، می‌توانیم از ایمان خود دفاع کنیم؛ اما مخالفت فکری، مجوز نفرت از انسان نیست. دین، وقتی با عقل، اخلاق و کرامت انسانی همراه شود، می‌تواند سرچشمه‌ی معنا و مسئولیت باشد؛ اما هنگامی که تعصب جای ایمان را بگیرد، پرسش جای خود را به یقین کور می‌دهد و گفت‌وگو جای خود را به دشمنی. شاید بنابراین پرسش مهم این نباشد که: «من در کدام خانواده و کدام جغرافیا متولد شدم؟» بلکه این باشد: «پس از آنکه قدرت اندیشیدن پیدا کردم، با باورهایی که به من به ارث رسید چه کردم؟» آیا آنها را فهمیدم یا فقط تکرار کردم؟ آیا درباره‌شان مطالعه کردم یا صرفاً از آنها دفاع کردم؟ آیا برای باور خود دلیل دارم یا فقط چون «همه‌ی اطرافیانم همین را می‌گویند»، به آن ایمان دارم؟ این پرسش‌ها نه دشمن دین‌اند و نه دشمن ایمان؛ برعکس، می‌توانند ایمان را از عادت به آگاهی و از تعصب به انتخاب نزدیک‌تر کنند. و در نهایت، شاید مهم‌ترین درس اخلاقی این باشد: ما مسئول باورهایی هستیم که پس از آگاهی و اندیشه انتخاب می‌کنیم؛ اما نباید انسانی را به خاطر میراثی که پیش از توانایی انتخاب به او رسیده است، تحقیر کنیم. می‌توان مؤمن بود و متعصب نبود؛ می‌توان به حقیقتی باور داشت و دیگری را تحقیر نکرد؛ می‌توان از دین خود دفاع کرد و به دین دیگری نفرت نورزید. زیرا اگر دین قرار است انسان را به خدا نزدیک کند، باید او را به راستی، رحمت، عدالت و کرامت انسان نیز نزدیک‌تر کند. ما دین و خانواده و جغرافیای تولدمان را انتخاب نکرده‌ایم؛ اما انتخاب کرده‌ایم که با انسانِ متفاوت از خود، چگونه رفتار کنیم. و شاید همین انتخاب دوم، یکی از صادقانه‌ترین آزمون‌های اخلاق و ایمان ما باشد. ✍️ دکتر غلامرضا زمانی متخصص جراحی عمومی ۱۰ شهریور ۱۴۰۵ عضویت در گلواژه 👇👇 @golvazhea

یکی از بزرگ‌ترین پاس‌گل‌هایی که زندگی به آدم‌ها می‌دهد، دوست‌هایی‌ست که سرِ راهشان قرار می‌دهد. آدم‌هایی که شاید اتفاقی وارد زندگی‌مان شوند، اما ماندنشان هرگز اتفاقی نیست؛ کسانی که در روزهای خوب، خنده‌هایمان را عمیق‌تر می‌کنند و در روزهای سخت، دستمان را می‌گیرند تا زمین، آخرین جایی نباشد که در آن بمانیم. بعضی دوست‌ها، فقط هم‌صحبت نیستند؛ پناه‌اند، آینه‌اند، انگیزه‌اند و گاهی نجات‌بخش. کنار بعضی آدم‌ها لازم نیست نقش بازی کنیم؛ می‌توانیم خسته باشیم، دلگیر باشیم، حتی سکوت کنیم و باز هم دوست داشته شویم. زندگی همیشه با پول، موفقیت و فرصت‌های بزرگ به ما پاداش نمی‌دهد؛ گاهی زیباترین هدیه‌اش، یک آدم خوب است که درست در زمانِ درست، وارد زندگی‌مان می‌شود. پس اگر دوستی داری که حضورت برایش مهم است، اگر کسی هست که در نبودنت سراغت را می‌گیرد، اگر کسی داری که شادی‌ات را بی‌حسادت می‌بیند و غمت را بی‌منت شریک می‌شود، بدان که زندگی یکی از بهترین کارت‌هایش را برایت رو کرده است. بعضی آدم‌ها را نباید فقط دوست داشت؛ باید قدرشان را دانست، مراقبشان بود و گاهی به خودشان گفت: خوشحالم که زندگی، تو را سرِ راه من گذاشت... ✍️ دکتر غلامرضا زمانی متخصص جراحی عمومی ۹ شهریور ۱۴۰۵ عضویت در گلواژه 👇👇 @golvazhea

گاهی در برابر بی‌ادبی، بهترین پاسخ، ادب است؛ نه از سرِ ضعف، بلکه از سرِ شخصیت. آدمِ بی‌ادب معمولاً انتظار دارد تو نیز زبان به همان اندازه تند کنی؛ چون در آن صورت، مرز میان شما از میان می‌رود و او احساس می‌کند تو را به سطح خود کشانده است. اما وقتی در برابر تندی، آرام می‌مانی و در برابر توهین، محترمانه سخن می‌گویی، اتفاق دیگری می‌افتد؛ او با رفتار خودش تنها می‌ماند و تو با شخصیت خودت. ادب، گاهی آن‌قدر قدرتمند است که بی‌ادبی را بی‌اثر می‌کند. نه لازم است توهین کنی، نه تحقیر؛ کافی است کرامت خودت را حفظ کنی و شأن گفت‌وگو را پایین نیاوری. تحقیرِ واقعیِ یک انسان بی‌ادب این نیست که او را تحقیر کنی؛ بلکه این است که آن‌قدر محترمانه رفتار کنی که بی‌ادبیِ او، بیش از پیش زشت به نظر برسد. فرهنگ از همین‌جا آغاز می‌شود؛ از لحظه‌ای که می‌توانی تند باشی، اما انتخاب می‌کنی شریف بمانی. گاهی سکوت، گاهی لبخند و گاهی یک پاسخ محترمانه، از هزاران جملهٔ تند، رساتر است. زیرا ادب، انتقامِ آدم‌های باوقار از بی‌ادبی است. ✍️ دکتر غلامرضا زمانی متخصص جراحی عمومی ۹ شهریور ۱۴۰۵ عضویت در گلواژه 👇👇 @golvazhea