en
Feedback
Philosophy Cafe ♨️

Philosophy Cafe ♨️

Open in Telegram

مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت 1. @NaderiOmid66 2. @Ali_soltanzadeh 3. @khadem_ar 4. @M_H_Tavassoli 5. @AmiraliEbrahimzadeh 6. @Amin_sbu telegram.me/PhilosophyCafe ♨️

Show more
3 307
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-1230 days
Posts Archive
🌸دوستان عزیز به کانال لیست برگزیدگان خوش‌آمدید🌸 کانال لیست برگزیدگان، متشکل از معتبرترین کانال‌های علمی و آکادمیک تلگرامی ا
🌸دوستان عزیز به کانال لیست برگزیدگان خوش‌آمدید🌸 کانال لیست برگزیدگان، متشکل از معتبرترین کانال‌های علمی و آکادمیک تلگرامی ایران در حوزه‌های فلسفه و منطق، علوم‌شناختی، روان‌شناسی، علوم اعصاب، هوش مصنوعی و … است. این کانال به شما این امکان را می‌دهد تا بتوانید از مطالب معتبر در حوزه‌های مختلف علمی بهره ببرید و بنابر علاقه‌ خود در رویدادهای علمی مرتبط شرکت نمایید. لطفا برای پیدا کردن کانال معتبر مورد علاقه خود، روی لینک دعوت‌نامه کلیک کنید. ⭐️پ.ن: محتمل است کانال شما نیز برگزیده باشد اما تاکنون افتخار ارتباط حاصل نشده باشد. بدین منظور به آیدی مدیر تبلیغات پیام دهید تا عضو برگزیدگان شوید: 👨🏻‍💼@advertis_manager 📌 لینک دعوت‌نامه تقدیم‌تان ⬇️: 💌 https://t.me/addlist/Qlzp4l_mmVs2NmE0

🖋 فقط به این دلیل از واژۀ «ناسیونالیسم» استفاده می‌کنم چون واژۀ بهتری وجود ندارد. ناسیونالیسم، در مفهوم گسترده‌ای که من از این واژه استفاده می‌کنم، شامل جنبش‌ها و گرایشاتی چون کمونیسم، کاتولیک‌گرایی سیاسی، صهیونیسم، یهودستیزی، تروتسکیسم و صلح‌گرایی است. ناسیونالیسم الزاماً به معنای وفاداری به یک دولت یا یک کشور و از آن هم کمتر به کشور خود فرد نیست و حتی مطلقاً ضروری نیست واحدهایی که با آن‌ها سروکار دارد واقعاً وجود داشته باشند. برای برشمردن چند نمونۀ آشکار؛ یهودیت، اسلام، مسیحیت، پرولتاریا و نژاد سفید، همگی هدفِ احساسات پرشور ناسیونالیستی‌اند: اما موجودیت آنان می‌تواند با جدیت مورد تردید قرار گیرد و برای هیچ‌کدام از آن‌ها تعریفی وجود ندارد. که در سطح جهانی پذیرفته شود. ... احساسات ناسیونالیستی می‌تواند کاملاً منفی باشد. به طور مثال، تروتسکیست‌ها بدون داشتنِ وفاداری مشابه به واحدی دیگر، به آسانی به دشمن اتحاد جماهیر شوروی تبدیل شده‌اند. 🖋 وقتی آدم فحوای ضمنی این را دریابد، ماهیت آنچه من آن را ناسیونالیسم می‌خوانم به میزان زیادی روشن‌تر می‌شود. ناسیونالیست کسی است که منحصراً یا عمدتاً بر حسب وجهۀ رقابتی فکر می‌کند. ممکن است ناسیونالیست مثبت یا منفی باشد -یعنی ممکن است از انرژی ذهنی خود در جهت تعالی‌دادن یا بدنام‌کردن استفاده کند- اما در هر صورت افکار او همیشه به فتح‌ها، شکست‌ها، پیروزی‌ها و تحقیرها بستگی دارد. او تاریخ، به ویژه تاریخ معاصر را، ظهور و افول بی‌پایان قدرت‌های بزرگ می‌داند و هر اتفاقی که می‌افتد به نظرش اثباتی است بر اینکه طرف خود او رو به رونق و رقیبِ منفور رو به انحطاط است. ... [ناسیونالیست] ابتدا طرفِ خود را انتخاب، سپس خود را متقاعد می‌کند که آن طرف قوی‌ترین است و حتی وقتی واقعیات به شدت علیه او هستند، قادر است به باور خود بچسبد. ناسیونالیسم عطش قدرت توأم با خودفریبی است. 📚 از کتاب «ناسیونالیسم»، نوشتۀ جورج اورول، ترجمۀ سودابه قیصری 📚 @philosophycafe

🖋 گرایش فکری‌ای داریم که هنوز نامی ندارد اما آن‌قدر شایع است که بر تفکرمان دربارۀ تقریباً هر موضوعی اثر می‌گذارد. واژۀ «ناسیونالیسم» را به عنوان نزدیک‌ترین معادل برگزیده‌ام، اما در نگاه اول این‌گونه به نظر خواهد رسید که از آن در مفهوم کاملاً معمولش استفاده نمی‌کنم، شاید چون احساسی که درباره‌اش حرف می‌زنم لزوماً نشئت‌گرفته از آنچه یک ملت -که نژادی واحد یا واحدی جغرافیایی است- نامیده می‌شود، نیست. می‌توان آن را به یک کلیسا یا طبقه الصاق کرد یا ممکن است در مفهومی صرفاً منفی به کار رود، علیه چیزی یا کسی و بدون نیاز به وفاداری که هدفی مثبت است. منظور من از «ناسیونالیسم» در وهلۀ اول و بیش از هر چیز این پندار مرسوم است که انسان‌ها را می‌توان مانند حشرات دسته‌بندی کرد و می‌توان بی‌پروا به بلوک‌های [دسته‌های] میلیونی یا ده‌ها میلیونی از مردم برچسبِ «خیر» یا «شر» چسباند (ملت‌ها و هویت‌های حتی مبهم‌تری چون کلیسای کاتولیک یا پرولتاریا، عموماً به عنوان فرد در نظر گرفته می‌شوند و غالباً از آن‌ها با عنوان «او» یاد می‌شود). 🖋 اما در وهلۀ دوم -و این یکی اهمیت بسیار بیشتری دارد- منظورم خوی یکی‌پنداشتنِ خود با یک ملت یا واحدی دیگر است و قراردادنِ آن ورای خیر و شر و اینکه وظیفۀ دیگری جز پیش‌بردنِ منافع آن نداری. ناسیونالیسم نباید با میهن‌پرستی اشتباه گرفته شود. هر دو واژه معمولاً به شیوه‌ای چنان مبهم استفاده می‌شوند که هر تعریفی مستعد چالش است، اما باید بین آنان تفاوت قائل بود، زیرا این دو ایده متفاوت و حتی مقابل هم‌اند. منظورم از «میهن‌پرستی» ازخودگذشتگی برای مکانی خاص و روشی خاص از زندگی است که آدم آن را بهترین در جهان می‌داند اما قصد تحمیل آن به دیگر مردم را ندارد. میهن‌پرستی ذاتی دفاعی، هم نظامی و هم فرهنگی، دارد. برعکس آن، ناسیونالیسم ذاتاً میل به قدرت دارد. هدف همیشگی یک ناسیونالیست کسب قدرت و اعتبار بیشتر است، نه برای خودش بلکه برای کشور و دیگر واحدهایی که او انتخاب کرده تا فردیت خود را فدای آن کند. 📚 از کتاب «ناسیونالیسم»، نوشتۀ جورج اورول، ترجمۀ سودابه قیصری 📚 @philosophycafe

یاد دوستان در قفس زیر باران یاد بی قراری های لحظه های دیر کردن یاد خوشحالی های لحظه های رسیدن یاد لحظه های با هم رقصیدن یاد لحظه های با هم به دل توفان زدن یاد هر آنچه هست از آن یاد ها یاد آن یادمان ها می کند دلم را بی قرار آن زمان ها یاد آن قهر کردن ها یاد آن صلح کردن ها یاد آن یاد های بی یاد یاد آن آرزو های بر باد می کند باز دلم آرزوی فریاد یاد آن میوه هایی که با هم بردیم یاد آن کتک هایی که با هم خوردیم یاد هر آنچه که نمی شود یاد کرد یاد آن دوست داشتن گفتن هایی که در دلم باد کرد یاد آن بی قراری های شب و روز یاد آن ملاقات های پنهانی روز به روز یاد آن دلهرهای رسوا شدن یاد آن همه چرخو فلک سوار شدن یاد آن همه یاد های که رفت یاد آتشی می زند بر دلم که باز زغم جدایت بزنم فریاد، فریاد، فریاد

🗯 کتابی هست به اسم «دیالکتیک منفی آدورنو» که برایان اوکانر (فیلسوف اجتماعی ایرلندی) اون رو نوشته و در سال 2004 منتشر شد. این کتاب با ترجمۀ آرام مسعودی و توسط نشر سیب سرخ توی سال 1400 به فارسی چاپ شد. عنوان فرعی کتاب «فلسفه و امکان عقلانیت انتقادی» هست. به نظرم اوکانر توی این کتاب یه مطالعۀ با جزئیات دربارۀ ابعاد معرفت‌شناختی کار آدورنو انجام داده. اون یه شرح خوب از مدل انتقادی آدورنو برای توضیح «تجربه» ارائه داده. اوکانر توی این شرح خودش توضیحات مفصلی دربارۀ سه تا مفهوم ارائه داده: وساطت، سوبژکتیویته و تقدم ابژه. همچنین کتاب تأکید بیشتری روی سویه‌های استعلایی اندیشۀ آدورنو داره و به همین دلیل آدورنو توی این کتاب بیشتر از اینکه نسبتی با مارکس یا نیچه داشته باشه، با کانت و هگل نسبت وثیقی داره. 🗯 کاری که اوکانر عامدانه توی این کتاب انجام میده، اینه که به مؤلفه‌های مارکسی اندیشۀ آدورنو توجهی نمی‌کنه؛ به جز توضیح اندکی که توی مقدمۀ کتاب دربارۀ تأثیرپذیری آدورنو از اندیشه‌های لوکاچ ارائه میده (اون‌جا سویۀ مارکسی آدورنو معلوم میشه). ولی توی جاهای دیگۀ کتاب تقریباً اثری از مارکس نیست و اسم مارکس در حدود پنج یا شیش بار توی کتاب اومده. توی بند قبلی گفتم که متفکرهایی که اوکانر می‌خواد آدورنو رو در نسبت با اون‌ها توضیح بده، در درجۀ اول کانت و هگل هستن. این رو هم اضافه کنم که در درجۀ دوم اوکانر توی این کتاب آدورنو رو در نسبت با هایدگر و هوسرل توضیح میده. ارزش کار اوکانر اینه که می‌تونه جوابیه‌ای محسوب بشه به اون‌هایی که معتقدن آدورنو صرفاً یه نظریه‌پرداز اجتماعیه و یه فیلسوف واقعی نیست. 🗯 یکی از جاهایی که سویۀ لوکاچیِ اندیشۀ آدورنو آشکار میشه، اون‌جایی هست که آدورنو وقتی سراغ بعضی از صورت‌های فلسفه میره، اون‌ها رو به مثابۀ نظریه یا اندیشۀ یه فیلسوفی که یه گوشه نشسته، نمی‌بینه؛ بلکه صورت‌های فلسفه یه تجلی‌ای از عقلانیتی هستن که دارن زندگی اجتماعی رو می‌سازن. اوکانر می‌نویسه «صورت‌های عقلانیت اجتماعی، به معنای قوانین غیرتاریخی اندیشه، خنثی نیستند: بلکه قواعدی برای اندیشیدن و سازماندهی هستند که خود جامعه به آن‌ها مشروعیت می‌بخشد». به خاطر همین وقتی لوکاچ یا آدورنو به سراغ نقد اندیشه‌های کانت میرن، دغدغه‌شون صرفاً یه کار آکادمیک یا پژوهشی صرف و انتزاعی نیست؛ بلکه قصدشون اینه که با کندوکاو توی عمق اندیشۀ کانت، بخش‌هایی از جامعۀ مدرن بورژوایی رو نقد کنن. 🗯 اوکانر توی فصلی که می‌خواد نقش ایده‌آلیسم آلمانی (به طور خاص کانت و هگل) رو توی دیالکتیک منفی آدورنو توضیح بده، این تذکر رو میده که عموماً افراد توی برخورد با آدورنو، آدورنو رو شبیه به متفکری مثل نیچه می‌بینن که اومده همۀ مفاهیم سنتی و استدلال‌های فلسفی رو تخریب کنه؛ در حالی که اوکانر آدورنو رو توی سنت ایده‌آلیسم آلمانی قرار میده و دربارۀ آدورنو می‌نویسه: «او فیلسوفی استعلایی است. دیالکتیک منفی دربردارندۀ دو مؤلفه است که روی‌هم‌رفته قسمی فلسفۀ استعلایی را برمی‌سازند: نخستین مؤلفه شروط امکان‌پذیری تجربه را مشخص می‌کند؛ و دومین مؤلفه به این امر قایل است که فلسفه با انکار یا حذف هر یک از این شروط امکان‌پذیری تجربه انسجام خود را از دست می‌دهد». اینکه مثلاً مفهومی به اسم «انسجام» برای آدورنو اهمیت زیادی داره، باعث میشه که اون از نیچه فاصله بگیره. 📢 من فکر می‌کنم توی فضای فعلی رسانه‌ای-فکری جامعۀ ما که آغشته به بحث‌های سطح پایین «دعوای چپ و راست» شده، یکی از کارهای ارزشمندی که میشه انجام داد، نجات متفکرها از خوانش‌های عامیانه و «سوشال مدیایی» هست. خوندن این کتاب رو به افرادی توصیه می‌کنم که از چنین دعواهایی خسته شدن. یکی دیگه از ارزش‌های این کتاب اینه که آدورنو رو از زیر سایۀ مقالۀ «صنعت فرهنگ» درمیاره و اون رو به عنوان یه متفکری معرفی می‌کنه که می‌خواد نظام‌های معرفت‌شناختی رو نقد کنه و با استفاده از فلسفه‌های کانت و هگل توضیح بده که «تجربه» (واژه‌ای که علم‌پرست‌ها به سادگی و به وفور ازش استفاده می‌کنن، بدون اینکه به ابعاد و جوانبش آگاه باشن) چطور ممکنه رخ بده؛ به عبارت دیگه، تجربه حاصل چه نوع فرایند و تعاملی بین سوژه و ابژه هست. ✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh «آینده رو می‌بینم؛ که تو جمجمه‌های پوسیده‌شون عقربا لونه کردن؛ من خوب می‌دونم اینو که جهت؛ تنها چیزیه که جدا می‌کنه سکون رو از حرکت» (چرخه / بهرام نورایی) @philosophycafe

📜 رانه‌هایی که داوری‌های اخلاقی دگرگونشان می‌کنند. یک رانه یا تحت تأثیر نکوهشی که عرف به آن تحمیل کرده تبدیل می‌شود به احساس ناخوشایندِ بزدلی، یا اگر دست‌بر قضا عرفی مثل عرف مسیحی آن را گرامی داشته و نیکو خوانده باشد تبدیل می‌شود به احساس خوشایند فروتنی. یعنی رانه‌ی مذکور یا با آسودگی وجدان همراه می‌شود یا با عذاب وجدان! ولی این رانه، مثل هر رانه‌ی دیگری، فی‌نفسه نه این سرشت اخلاقی را دارد و نه اصلاً هیچ سرشت اخلاقی دیگری، و حتی احساس خوشی یا ناخوشی هم با آن همراه نیست. رانه‌ی مذکور همه‌ی این‌ها را همچون ویژگی ثانوی‌اش کسب می‌کند، آن هم هنگامی که با رانه‌هایی ارتباط می‌یابد که پیش‌تر خیر یا شر تلقی شده‌اند، یا ویژگی موجوداتی تلقی می‌شود که مردم به معنایی اخلاقی ارزیابی و قضاوت‌شان کرده‌اند. بنابراین احساس یونانیان قدیم درباره‌ی حسادت فرق داشت با احساس ما: هسیود حسادت را نتیجه‌ی کارهای اریسِ نیکوکار می‌دانست و نسبت دادن حسادت به خدایان چیز بدی نبود. اما این تحت شرایطی قابل درک است که جوهر امور رقابت باشد. ولی رقابتْ خوب ارزیابی و تلقی می‌شد. ارزیابی یونانیان از امید هم با ارزیابی ما فرق داشت: یونانیان امید را کور و فریب‌کار می‌دانستند. هسیود این تلقی را در یکی از حکایاتش به برجسته‌ترین شکل به تصویر می‌کشد؛ حکایتی که معنایش به قدری عجیب است که کمتر مفسر امروزی‌ای آن را فهمیده، چون خلاف روحیه‌ی مدرنی است که از مسیحیت آموخته تا به امید همچون یک فضیلت باور داشته باشد. در مقابل، شکی وجود ندارد که نزد یونانیان، که به نظر می‌رسد دروازه‌های شناخت از آینده کاملاً به روی‌شان بسته نبوده و در موارد بی‌شماری که ما به امید قناعت می‌کنیم آنها تحقیق در آینده را به سطح فریضه‌ی دینی ارتقا داده بودند، به لطف همه‌ی این پیشگویی‌ها و طالع‌بینی‌ها، امید تنزل درجه داده شده و به چیزی شر و خطرناک تبدیل شده بود. احساس یهودیان به خشم نیز با احساس ما فرق دارد و خشم را مقدس می‌دانند؛ برای همین شکوه دژمناک انسانی را که خشم در او متبلور شده چنان رفیع می‌بینند که اروپاییان از تخیلش هم ناتوان‌اند. یهودیان یهوه‌ی مقدس خشمگین خود را از پیامبران مقدس خشمگین شان الگو گرفته‌اند. در مقایسه با پیامبران یهودی، بزرگ‌مردان خشمگین اروپایی بیش‌تر شبیه موجوداتی درجه‌دوم‌اند. ---------------- 📎 اریس: الهه‌ی رقابت ---------------- 📚📚 «سپیده‌دم» / نیچه / ترجمه: رضا ولی‌یاری / دفتر اول پاره‌ی ۳۸ ---------------- ✅ @PhilosophyCafe

🖋 آدورنو با به کارگیری مفاهیم کانتی و هگلی نظرگاه اصلی [سخنرانی] «فعلیت فلسفه» را بنیاد می‌بخشد. ممکن است این پرسش مطرح شود که چگونه می‌توان ایده‌های کاملاً متفاوت کانتی و هگلی را در کنار هم قرار داد (تفاوت‌هایی که دست‌کم خود هگل در پیشینه‌های گوناگون فلسفۀ مدرن به آن‌ها نپرداخته است)؟ ... نزد آدورنو، تجربه رابطۀ سوژه با ابژه است ولی این رابطه دو جهت دارد. نخستین جهت، بُعد تارکی است که سوژه در آن تجربۀ فیزیکی مستقیم و در عین حال معناداری از ابژه دارد. دومین جهت، بعد جانبی است که سوژه در آن در مورد ابژه به مثابۀ یک کل مفهوم‌پذیر حکم -اِعمال مفهوم- می‌کند. آدورنو برای بسط بعد تارکی تجربه جنبه‌های خاصی از فلسفۀ کانت و برای مفهوم بعد جانبی فلسفۀ هگل را به کار می‌گیرد. او در عمل، برنهادهایی از اندیشۀ کانت را مورد توجه قرار می‌دهد که سوژه را در نبود ابژه محقق نمی‌دانند؛ یعنی ویژگی‌هایی در ابژه وجود دارد که به معنایی گرچه فراچنگ سوبژکتیویته درنمی‌آیند، الزام کلیدی تحقق سوبژکتیویته را فراهم می‌کنند. 🖋 روشن است که آدورنو طرح‌های نسبتاً فشرده‌ای برای تفسیر مواضع کانت و هگل دارد. دیدگاه مستقل او منجر به بازسازی شرح‌های ایشان از تجربه می‌شود، چنان که می‌نویسد: «در این برهه از تاریخ، دغدغه‌های فلسفی راستین آن‌هایی است که هگل، همسو با سنت، نادیده انگاشته است: مفهوم‌ناپذیری، فردیت و جزئیت، مسئله‌هایی که از افلاطون به این سو گذرا و بی‌اهمیت تلقی شده‌اند و هگل بر آن‌ها "انگ کاهلی" را می‌نهد» (به نقل از کتاب «دیالکتیک منفی») [آدورنو به خلاف هگل، تن‌ندادن «جزئیت» ابژه به مفهوم را به «کاهلی» آن تعبیر نمی‌کند]. ازاین‌رو، ... منابع [لازم] برای انقلاب فلسفی را باید در همین سنتی یافت که آدورنو در فقرۀ بالا به نقد آن می‌پردازد! آدورنو در فلسفه‌های کانت و هگل ظرفیتی برای [دستیابی به] «فلسفۀ جدید» می‌بیند، [فلسفه‌ای] که واقعیتِ «تجربۀ مطلقاً فروکاست‌نیافته» را بیان می‌کند. 📚 از کتاب «دیالکتیک منفی آدورنو»، نوشتۀ برایان اوکانر، ترجمۀ آرام مسعودی 📚 @philosophycafe

🔴کانون جهان ایرانی دانشگاه تهران، انجمن علمی-دانشجویی فلسفهٔ دانشگاه تهران و گروه فلسفهٔ دانشگاه تهران به‌مناسبت روز جهانی ف
🔴کانون جهان ایرانی دانشگاه تهران، انجمن علمی-دانشجویی فلسفهٔ دانشگاه تهران و گروه فلسفهٔ دانشگاه تهران به‌مناسبت روز جهانی فلسفه برگزار می‌کند: 🔸️بایستگی فلسفه در جهان امروز 🔻سخنرانان(به‌ترتیب الفبا): • دکتر محمدرضا بهشتی • دکتر داود حسینی • دکتر احمد رجبی • دکتر محمدجواد صافیان • دکتر سیدحمید طالب‌زاده • دکتر نیره‌ سادات میرموسی • دکتر حسین واله 🔻پیام ویدیویی از: • دکتر ضیاء موحد • دکتر پیتر آدامسون ▪️باحضور: استادان بازنشسته، اعضای هیئت علمی، دانش‌آموختگان و دانشجویان کل گروه‌های فلسفه در کشور. 🔸️زمان و مکان: چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۵ دانشگاه تهران، دانشکدهٔ ادبیات و علوم انسانی، تالار فردوسی ورود برای عموم آزاد و رایگان است. @jahaneirani_ut @AnjomanPhUT

🖋 فلسفۀ آدورنو به مفهوم حقیقت غیرنسبی‌گرایانه پایبند است. ... به عقیدۀ وی فقط یک شرح عقلانی جامع از تجربه وجود دارد که با آن می‌توان عدم انسجام هر آلترناتیو دیگری را نشان داد. با توجه به این امر، در مفهوم تجربۀ آدورنو ضرورت استعلایی وجود دارد. این موضوع مایۀ شگفتی آن دسته از کسانی است که با فلسفۀ وی برخوردی مشابه با فلسفۀ نیچه دارند، یعنی تلاش همه‌جانبۀ نیچه در رد مفاهیم سنتی و استدلال‌های فلسفی. چه مایۀ شگفتی باشد یا نه، به گمانم نگاهی دقیق به استدلال‌های آدورنو روشن می‌کند که او فیلسوفی استعلایی است. دیالکتیک منفی دربردارندۀ دو مؤلفه است که روی هم رفته قسمی فلسفۀ استعلایی را برمی‌سازند: نخستین مؤلفه شروط امکان‌پذیری تجربه را مشخص می‌کند؛ و دومین مؤلفه به این امر قایل است که فلسفه با انکار یا حذف هر یک از این شروط امکان‌پذیری تجربه انسجام خود را از دست می‌دهد. به بیان دیگر، باید این شروط را پذیرفت، در غیر این صورت بحث‌های فلسفی پیرامون تجربه از مفاهیمی محروم می‌شوند که فراهم‌کنندۀ امکان بیان موضعی منسجم‌اند. 🖋 این جنبۀ استعلایی کار آدورنو از آن جهت اهمیت دارد که نشان‌دهندۀ ایمان به مفهومی نیرومند از عقلانیت است: آن‌چه استدلال‌های استعلایی انجام می‌دهند -شیوه‌های آن‌ها برای ردکردن- اثبات وجود اصول ابژکتیو معینی است که به نحو عقلانی ضروری‌اند. جنبۀ دیگر فلسفۀ آدورنو ... به‌دست‌دادن الگوی سوژه-ابژه از تجربه است. عناصر ضروری این الگو تعابیر معینی از الف) سوبژکتیویته، ب) ابژه و ج) برهم‌کنش الف و ب است. ... به بیان آدورنو، این برهم‌کنش مستلزم مفاهیم ناهم‌آنی و تقدم ابژه است. نیز تأکید می‌کند که این برهم‌کنش رابطه‌ای علّی-مکانیکی نیست بلکه مستلزم عقلانیت است. ... به گمانم برای بسیاری از خوانندگان آثار آدورنو روشن است که مفاهیم مرتبط با دیالکتیک منفی رنگ‌وبوی کانتی و هگلی دارد. او آشکارا [مفاهیم] کانت و هگل را از آن خود می‌سازد و بسط می‌دهد، بی‌آن‌که شرحی دقیق از آن‌چه عرضه کند که در استدلال‌های ایشان به کار وی می‌آید و بدین ترتیب خوانندگان خود را با چالش روبه‌رو می‌کند. 📚 از کتاب «دیالکتیک منفی آدورنو»، نوشتۀ برایان اوکانر، ترجمۀ آرام مسعودی 📚 @philosophycafe

📜 بی‌رحمی پالوده به مثابه‌ی فضیلت. اخلاقی وجود دارد که یکسره به رانه‌ی تمایز متکی است-زیاد دست بالایش نگیرید! چون این دیگر چه نوع رانه‌ای است و چه اندیشه‌ای پشتش نهفته است؟ ما می‌خواهیم منظره‌ی خودمان را برای دیگری دردآور کنیم و کاری کنیم احساس حسادت و ناتوانی و خفت کند؛ قطره‌ای از عسل‌مان را روی زبانش می‌چکانیم و وقتی که داریم این مثلاً لطف را در حقش می‌کنیم با درخشش و ریشخندی که در چشمان‌مان موج می‌زند وراندازش می‌کنیم، چون می‌خواهیم طعم تلخ سرنوشتش را به او بچشانیم. این شخص تحقیر و حالا کاملاً فروتن شده است -به دنبال کسانی بگردید که مدت‌ها در آرزوی این بوده که با این ویژگی شکنجه‌شان کند! خیلی زود پیدای‌شان می‌کنید! شخص دیگری با حیوانات مهربان است و به همین دلیل تحسینش می‌کنند، اما افراد خاصی وجود دارند که می‌خواهد بدین وسیله بی‌رحمی‌اش را روی آن‌ها بالا بیاورد. هنرمندی بزرگ را نگاه کنید: لذتی که در حسادت رقیبان شکست‌خورده‌اش پیش‌بینی کرده به قوای او اجازه‌ی استراحت نمی‌دهد تا وقتی که به عظمت برسد- چه بسیار لحظه‌های تلخی که این عظمت یافتن برای روح دیگران رقم نزده است! پاک‌دامنی راهبه: با چه چشمان مجازاتگری به چهره‌ی زنانی که نوع دیگری زندگی می‌کنند نگاه می‌کند! در این چشم‌ها چه قدر لذت انتقام موج می‌زند! تم کوتاه است، واریاسیون‌هایی که می‌شود روی آن پیاده کرد بی‌شمارند، اما ملال‌آور نیستند. چون این‌که اخلاقِ تمایز از بنیاد لذت از بی‌رحمِی پالوده است هنوز به شکل بسیار تناقض‌آمیز و تقریباً دردآوری تازگی دارد- و در این مورد از بنیاد یعنی در نسل اول. چون وقتی کسی عادتِ فلان عملِ تمایز گذاشتن را به ارث می‌بَرد، اندیشه‌ای که پشت آن نهفته است همراه آن به ارث نمی‌رسد (اندیشه‌ها موروثی نیستند، فقط احساسات موروثی‌اند)؛ و مشروط به این که دوباره با آموزش بازتولید نشود، حتی نسل دوم هم قادر نیست لذت از بی‌رحمی را در ارتباط با آن تجربه کند، بلکه صرفاً لذت از عادتِ صرف را تجربه می‌کند. ولی این لذت اولین مرحله‌ی «نیکوکاری» است. ---------------- 📚📚 «سپیده‌دم» / نیچه / ترجمه: رضا ولی‌یاری / دفتر اول پاره‌ی ۳۰ ---------------- ✅ @PhilosophyCafe

🗯 «شکارچی انسان» یه فیلم آمریکایی در ژانر جنایی و دلهره‌آور هست که مایکل مان اون رو در سال 1986 ساخته. فیلم بر اساس رمان «اژدهای سرخ» نوشتۀ توماس هریس، نابغۀ جرم و جنایت، ساخته شده. رمان برای سال 1981 هست. تمرکز داستان فیلم روی برگشت ویل گراهام (مأمور اف‌بی‌آی) از بازنشستگی هست تا با استفاده از استعداد خودش یه قاتل زنجیره‌ای به اسم فرانسیس دالرهاید رو دستگیر کنه. دالرهاید قاتلی هست که به «پری دندون» معروف شده، چون تمایل داره که قربانی‌هاش رو با دندون‌های عجیبش گاز بگیره. گراهام برای دستگیری دالرهاید مجبوره که با یه سری از خاطرات تلخ گذشته‌ش روبه‌رو بشه که مهم‌ترینش دیدار با هانیبال لکتر هست که توی زندان به سر می‌بره. 🗯 یکی از جنبه‌های داستانی که توی این فیلم خیلی پررنگ نشون داده میشه، تأثیری هست که پیگیری پرونده‌های قتل این‌چنینی روی بعضی از مأمورهای پلیس مثل گراهام میذاره. تا این‌جاش خیلی چیز خاصی نداره و عادیه، اما اون‌جایی که به نظرم داستان تبدیل به یه داستان فوق‌العاده و خاص میشه، اینه که شما وقتی فیلم رو دنبال می‌کنین، با یه شخصیت مثبت (گراهام) و شخصیت منفی (دالرهاید یا هانیبال) روبه‌رو نمیشین، بلکه شباهت‌های مهم بین گراهام و اون قاتل‌ها احتمالاً توجه شما رو جلب می‌کنه و اصلاً به خاطر همین شباهت‌های فکری و احساسی بین گراهام و اون قاتل‌هاست که گراهام می‌تونه اون‌ها رو دستگیر کنه. فیلم به طرز عجیبی و با استفاده از رنگ محیط می‌خواد این دوگانۀ کاذب (خیر و شر) رو بشکنه و شباهت بین دو قطب مخالف رو به بیننده نشون بده. 🗯 یه سری نکات جالب هم دربارۀ این فیلم وجود داره که دونستنش بد نیست. مثلاً اینکه فیلم توی گیشه و به لحاظ تجاری شکست خورد و حتی نتونست خرج خودش رو دربیاره، ولی بعدها به عنوان یه فیلم خوب توسط منتقدها به رسمیت شناخته شد. یکی دیگه از نکات جالب مربوط میشه به تام نونان که نقش دالرهاید رو به خوبی و با چهره‌ای سرد بازی کرد؛ این رو در نظر داشته باشیم که دالرهاید چهره‌ای بی‌احساس داره، ولی به شدت آدم احساساتی‌ایه. اون کم‌حرف هست، ولی بی‌حس نه. نونان برای اینکه بتونه شخصیت دالرهاید رو به خوبی بازی کنه، یه مدت رفت و دربارۀ قاتل‌های زنجیره‌ای مطالعه کرد، ولی دید که این کار جواب نمیده و باید دالرهاید رو متفاوت دید با بقیۀ قاتل‌ها. یکی از کارهای عجیب نونان این بود که توی پشت صحنۀ فیلم هم همچنان توی نقشش باقی می‌موند و سعی می‌کرد از بازیگرهایی که نقش پلیس داشتن دوری کنه. 🗯 قرار بوده که اسم فیلم هم مثل رمانی که داستان ازش اقتباس شده، «اژدهای سرخ» باشه، ولی به علت جالبی این کار انجام نشد. توی دهۀ 1970 کلمۀ اژدها توی سینما اونقدر توسط یه نفر استفاده شده بود که مخاطب آمریکایی با دیدن کلمۀ «اژدها» فقط یاد اون می‌افتاد: بروس لی. فیلم‌هایی مثل «خشم اژدها»، «راه اژدها» و «اژدها وارد می‌شود» احتمالاً برای افراد همسن و سال من (چند سال کوچیکتر و بزرگتر) صرفاً یادآور خاطرات و سرگرمی‌های دوران کودکی و نوجوونیه (و نه چیزی بیشتر از این)؛ ولی همین سه تا فیلم میزان فروش‌هاشون اونقدر به طرز عجیب و غریبی زیاده که منطقی جلوه می‌کنه که قبول کنیم برای مخاطب اون زمان، کلمۀ «اژدها» سرقفلی بروس لی محسوب می‌شده. 📢 من یادمه هشت یا نه سال پیش بود که سر یکی از کلاس‌های فلسفۀ علم بودم و از یکی دوستان (که الان استاد شده) شنیدم که لری لائودن (که اون زمان جزو علم‌پژوه‌های مورد علاقه‌م بود) دیگه کارهای مرتبط با فلسفۀ علم رو کنار گذاشته و وارد حوزۀ جُرم‌شناسی شده. دقیقاً یادمه که اون روز حالم بد بود؛ «چرا باید آدم یه حوزۀ جذاب و مهم مثل فلسفۀ علم رو ول کنه و بره سراغ جرم‌شناسی؟»، «فلسفۀ علم با این همه موضوع درخشانی که داره بهشون می‌پردازه، چرا باید رها بشه؟»، «اصلاً جُرم‌شناسی چیه به غیر از بررسی یه سری قاتل و متجاوز و غیره؟ یه مشت روانی‌ان دیگه». امروز فکر می‌کنم اون تصمیم لائودن رو می‌فهمم. و به نظرم داستان‌هایی که توماس هریس نوشته، تا حدودی جذابیت‌های حوزۀ جُرم‌شناسی رو بهم نشون داده. هریس اگه فقط شخصیت هانیبال لکتر و ویل گراهام و ارتباط عجیب این دو نفر رو خلق کرده بود هم به نظرم یه نابغه محسوب می‌شد؛ ولی اون کلی قاتل زنجیره‌ای دیگه (مثل دالرهاید، بیل بوفالو و غیره) رو هم خلق کرد که هر کدوم‌شون رو میشه ساعت‌ها تحلیل کرد. ✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh «نگو درمیاد از سکوتت حرصم؛ درسته کم‌حرفم، اما بی‌حس نه؛ این هیولای توی جسمم؛ مثل یه مصرعه تو دلِ وِرسَم؛ ترسناکه قصه‌م؛ حتی بَرا راننده اسنپ!» (شاطری / سعل چگینی) @philosophycafe

ابوزکریّا یحیی بن معاذالرّازی الواعظ ببلخ سخن گفت اندر فضل توانگری بر درویشی و سی هزار درمش دادند، یکی از پیران گفت خدای برکت مکناد او را درین مال و بیرون آمد تا بنشابور آید قطعش افتاد و مال ببردند. #رساله_قشیریه(ص ۴۴) #ابوالقاسم_عبدالکریم_بن_هوزان_قشیری @PhilosophyCafe💰

معاونت پژوهشی دانشکده الهیات دانشگاه تهران و انجمن علمی دانشجویی فلسفه و حکمت اسلامی دانشگاه تهران برگزار می‌کنند: «دوگانه‌ان
معاونت پژوهشی دانشکده الهیات دانشگاه تهران و انجمن علمی دانشجویی فلسفه و حکمت اسلامی دانشگاه تهران برگزار می‌کنند: «دوگانه‌انگاری نفس و بدن» نشستی تخصصی به مناسبت گرامیداشت روز جهانی فلسفه 👥با سخنرانی: دکتر رضا اکبریمسئله دشوار آگاهی و همه‌روان‌انگاری دکتر عبدالرسول کشفیدوگانه‌انگاری و مسئله هویت شخصی دکتر محمود مرواریددوگانه‌انگاری و مسئله کثرت اذهان دبیر جلسه: 🔵دکتر سید احمد حسینی سنگچال عضو هیئت علمی دانشگاه تهران 🗓 زمان: دوشنبه ۲۶ آبان، ساعت ۱۰ تا ۱۲ 📍مکان: دانشکده الهیات دانشگاه تهران ساختمان شماره ۲ طبقه سوم سالن جلسات شهید مطهری حضور برای عموم‌ علاقمندان آزاد است. @philosophyisl

📣 اندیشکده رستا با همکاری انجمن علمی فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف برگزار می‌کند. 🔷 رویداد: «انسان و هوش مصنوعی در همزیستی»
📣 اندیشکده رستا با همکاری انجمن علمی فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف برگزار می‌کند. 🔷 رویداد: «انسان و هوش مصنوعی در همزیستی» "Human & AI Coexistence" ⚡️ با حضورِ ( آنلاین ) : 🎓 Prof. Mark Coecklbergh 🎓 Prof. David J.Gunkel ➕ به میزبانی: 🎓 دکتر ابوطالب صفدری [پژوهشگر پسادکتری فلسفه؛ دانشگاه برمن آلمان] ⏰ زمان: ۲۷ آذر ماه ۱۴۰۴ ؛ ساعت: ۱۲ الی ۱۴:۳۰ 📌مکان: سالن اجتماعات گروه فلسفه‌ی علم دانشگاه صنعتی شریف 💢 شرکت به صورت آنلاین از طریق گوگل میت نیز فراهم می‌باشد. 🔻بهای شرکت در این رویداد: عموم شرکت‌کنندگان : ۶۰۰ هزار تومان با تخفیف دانشجویی: ۵۰۰ هزار تومان با تخفیف برای دانشجویان دانشگاه شریف: ۴۰۰ هزار تومان ⚡️آدرس تلگرامی جهت ثبت نام : 🔗 @panahi_s96 🔗 09378792167 #اندیشکده_رستا #انجمن_علمی_فلسفه_علم_دانشگاه_صنعتی_شریف 🌐Rasta-tt.ir

🖋 آدورنو در مورد بحران عقلانیت در مدرنیته با لوکاچ هم‌عقیده است، ولی در خصوص پیوند میان این بحران و معضل‌های طبقاتی با وی اختلاف‌نظر دارد. قایل‌بودن به این پیوند، این که «تاریخ تمام جوامعی که تاکنون وجود داشته تاریخ مبارزه‌های طبقاتی بوده است»، با نظریۀ اجتماعی او [آدورنو] بسی تفاوت دارد. نگرانی اصلی او گِرد فروکاست تاریخی فرد به طبقۀ اجتماعی می‌گردد. به گفتۀ وی، «تا به امروز، تاریخ از هرگونه سوژۀ جمعی تهی بوده است، گرچه برساختنی باشد» (به نقل از کتاب «دیالکتیک منفی») [در این‌جا، موضع آدورنو با موضع هگل و در واقع مارکس سر سازگاری ندارد]. از این‌رو، با طرح این پرسش جهتی دوباره به مفهوم شی‌ءوارگی می‌بخشد: چنانچه مفهوم شی‌ءوارگی را امکان عینی سوژه بدانیم، این مفهوم چگونه راه را بر امکان‌های تجربۀ سوبژکتیو می‌بندد؟ لوکاچ به سبب علاقۀ بیشتر به دگرسانی اجتماعی نسبت به فلسفۀ تجربه بی‌اعتناست. 🖋 در نتیجه، سویۀ لوکاچی [-ِ اندیشۀ] آدورنو در این نگرش وی آشکار می‌شود که صورت‌های فلسفه تجلی صورت‌هایی از عقلانیت‌اند که زندگی اجتماعی را برمی‌سازند. صورت‌های عقلانیت اجتماعی، به معنای قوانین غیرتاریخی اندیشه، خنثی نیستند: بلکه قواعدی برای اندیشیدن و سازماندهی هستند که خود جامعه به آن‌ها مشروعیت می‌بخشد. در نتیجه، عقلانیت دقیقاً از این منظر مبنای هنجاری دارد و بر این اساس، نقد فلسفه به مثابۀ محصول این عقلانیت باید به نقد عقلانیت در این معنای گسترده‌تر منجر شود. چنانچه نظام‌های فلسفی گوناگون و عقلانیت‌های تعیین‌کنندۀ آن‌ها چیزی بیش از هنجارمندی‌های قیاس‌ناپذیر نبودند، این نقد بی‌ثمر می‌بود. ولی به عقیدۀ آدورنو، «حقیقت ابژکتیو است» (به نقل از کتاب «دیالکتیک منفی») حتی اگر پذیرفتنی نباشد. او می‌نویسد: «ارتباط مستقیم معیاری برای حقیقت نیست» (به نقل از کتاب «دیالکتیک منفی»). آدورنو بنا دارد شرحی از تجربه به دست دهد که به عقیدۀ وی، فقط با عقلانیت شیءواره‌نشده بیان‌شدنی است. 📚 از کتاب «دیالکتیک منفی آدورنو»، نوشتۀ برایان اوکانر، ترجمۀ آرام مسعودی 📚 @philosophycafe

ابهام در دیدگاه ابن‌ میمون درباره فناناپذیری نفس، مفسران او را نیز در دو طیف قرار داده است. برخی مفسران قرون وسطایی ابن‌ میمون نظیر سموئل بن تیبون و موسی ناربونی و در میان مفسران مؤخر، شلومو پینس با تأکید بر تأثیر ابن باجه بر ابن میمون نتیجه گرفته‌اند که او قائل به فناناپذیری جمعی است؛ یعنی تمام عقول انسانی فناناپذیر واحد هستند در مقابل آلتمان معتقد است دیدگاه نهایی ابن میمون را باید در جایی یافت که او بقای نفس (عقل) را همان بقای متعلقات شناخت آن میداند از تفسیر آلتمان چنین برمی آید که چیز باقی نه تنها متعلق شناخت، که موضوع شناخت نیز میباشد؛ زیرا ابن میمون به تبع ارسطو به صراحت گفته در شناخت فعل، موضوع و متعلق آن یکی است(اتحاد عقل عاقل و معقول) به علاوه ابن میمون بیان می کند که درجات متعددی در شناخت ما از خدا وجود دارد وی نتیجه میگیرد همان گونه که در این دنیا به واسطه اختلافاتی عقول متفاوت‌اند،در جهان بعدی نیز همین طور خواهد بود. براساس این تفسیر، جهان آینده عبارت است از عقول مجردی که نه تنها فناناپذیر بلکه جزئی نیز هستند.(Hyman, 2002, p.86) #فناناپذیری_نفس_از_دیدگاه_ابن_میمون(ص۱۶۹) #رضاگندمی_نصرآبادی @PhilosophyCafe🌫️

🖋 به عقیدۀ لوکاچ، غایت سوبژکتیوانگارِ فلسفۀ عقل‌گرا از دل جامعۀ مدرن برمی‌آید. سوژۀ معرفت‌شناختیِ آفرینش‌گر کانتی با ایده‌آل فرد بورژوایی متناظر است [؛ لوکاچ در کتاب «تاریخ و آگاهی طبقاتی» می‌نویسد]: «انسانی که اکنون ظهور می‌کند باید فرد بورژوای خودخواهی باشد که سرمایه‌داری او را به شکل مصنوعی تک‌وتنها ساخته و آگاهی او، منبع کنشگری و معرفت وی، آگاهی فردیِ تک‌افتاده از جنس آگاهی رابینسون کروزوئه است». دقیقاً به شیوۀ مشابه، وحدت عقلانی آگاهی، سوژۀ کانتی را اصطلاحاً منزوی و محصور می‌کند. با هیچ کدام از این موارد -اجتماعی و فلسفی- نمی‌توان به مفهوم اجتماع پی برد، مگر به مثابۀ مجموعۀ افراد اتمیزه‌شده؛ و به نظر می‌رسد، فقدان ایدۀ اجتماع رابطه‌ای متفاوت بین سوژه‌ها و درک آن‌ها از چیزی غیر از خود را سبب می‌شود. به بیان دیگر، به‌دست‌دادن تبیینی از حضور ابژه که به بازشناسی اخلاقی آن بینجامد برای چنین سوژه‌هایی ناممکن می‌شود. 🖋 با این حال، نه فقط شباهت‌هایی میان فلسفه و اصول معین و به ظاهر بنیادین جامعۀ بورژوایی وجود دارد، بلکه همان معضل‌هایی که در برنامۀ کلی فلسفۀ مدرن یافت می‌شود در نهایت به نحوی به کاستی‌های جدی‌ترِ خودِ جامعه مربوط است. در نگاه لوکاچ، جامعۀ بورژوایی دو کاستی عمده دارد. نخست، ادعای معرفت‌شناسی عقل‌گرا مبنی‌بر این‌که شناخت ما از ابژه صرفاً تا جایی ممکن است که آن را آفریده‌ایم؛ به طور مشابه، جامعۀ بورژوایی «کنترل فزاینده‌ای بر جزئیات هستی اجتماعیِ خود دارد و آن‌ها را تابع نیازهای خود می‌کند» (به نقل از کتاب «تاریخ و آگاهی طبقاتی»). ... دوم، معرفت‌شناسی عقل‌گرا توانایی تبیین صورت‌های اندیشه را دارد ولی به تبیین داده‌بودگی غیرعقلانی ماده درمی‌ماند. ... در جامعۀ مدرن، کنترل بورژوایی بر مبنای منافع طبقه‌ای کوچک تحدید می‌شود. 📚 از کتاب «دیالکتیک منفی آدورنو»، نوشتۀ برایان اوکانر، ترجمۀ آرام مسعودی 📚 @philosophycafe

هرچیزی به جز آزاد منطقا جوانان کشورهای اطرافمان (عربها و ترکها بیشتر مدنظرم هستند) دغدغه هرچیزی دارند به جز ماشین و شگفتا که هر ماه در اینجا وعده ازادسازی واردات ماشین داده میشود تا کمی قیمت‌ها شکسته شود بازهم شگفت که پراید ۱۵۰۰ دلاری در عراق در اینجا ۴۰۰۰ دلار قیمتش هستش اما میخوام یکم از منظر منطقی به ماجرای ازادسازی نکاه کنم و ببینم چرا سر مسئله ماشین ما و عراق انقدر تفاوت بین‌مون هستش حتی تو ماشین های دست دوم خیلی از مخالفان پشت یک سری تئوری سنگر گرفته‌اند. مثل تئوری رها کردن واردات توسط حاکمیت، منجر به سقوط ارزش پول ملی می‌شود. که یعنی عده‌ای میرن پورشه میخرند، و همه دلارها ازون طریق خرج میشه، و چیزی نمیمونه باش دارو بخریم! حتما هم دارو رو مثال می‌زنند تا بحث ناموسی بشه. که یک حرف مفته. مصرف داروی ایران اونقدری نیست که بودجه دلاریش جور نشه، حتی در جنگ. ولی می‌تونیم دارو رو برداریم و مثلا خوراک دام رو بذاریم به جاش. که یعنی دلار برای واردات چیزهایی که مرغداری و دامداری‌ها لازم دارند، کم میاد. اما فرض کنید چیزی به عنوان پول ملی نداریم و کلا ریال جمع شده، و همه فقط با دلار معامله می‌کنند. همچنین واردات همه نوع ماشین هم آزاده، و پولدارها صف کشیده‌اند تا پورشه بخرند. بعدش چه اتفاقی خواهد افتاد؟ به تئوری‌هایی که در سایت‌ها و کانال‌ها خوندید توجه نکنید و فقط با تجربه‌ای که از بازار دارید، که سواد هم لازم نداره، فکر کنید چه اتفاقی خواهد افتاد؟ جوابش اینه: هیچی. کسانی که به اندازه پورشه، پس‌انداز دلاری دارند، میرن پورشه میخرند، و کسانی که به اندازه کمری پس‌انداز دلاری دارند میرن کمری میخرند، و کسانی که به اندازه هیچ کدام پس‌انداز دلاری ندارند، هیچ کدومش رو نمیخرند. این با وضعیت الان فرقی داره؟ حالا یک مرحله برید جلوتر. فرض کنید هرکس به اندازه پس‌انداز دلاری که داشت به صورت کاملا عقده‌ای‌وار هرچی می‌تونست خرید. بعد که پس‌اندازش تموم شد چه اتفاقی میفته؟ فرض کنید یه عده پورشه سوارند، یه عده کمری، و یه عده همچنان پراید، ولی هیچ‌کس دیگه هیچ پس‌اندازی نداره. چه اتفاقی میفته؟ رکود اتفاق میفته دیگه یعنی دیگه کسی نمیتونه چیزی بخرد، پس چیزی رو نمی‌شود فروخت. مگه همین الان همینطوری نیست؟ مرحله بعد از رکود چیه؟ همه میفتن دنبال دلار. و چطور باید دلار بدست آورد؟ با فروختن چیزهایی به خارجی‌ها. همه مجبور میشن صادرکننده باشند، با هر روشی که از دست‌شون برمیاد. از افتادن به پای توریست گرفته، تا فرآوری روده گوسفند. وقتی همه کسانی که در این فعالیت‌ها مشغولند حقوق‌شون رو به دلار بگیرند چه اتفاقی میفته؟ تازه وارد جامعه جهانی مصرف‌کنندگان میشه‌. یعنی میتونه یه چیزهایی بخره که قبلا نمی‌تونست بخره. تنظیم بازار خودرو یک افسانه‌ست. نه فقط ازین جهت که هیچکس نمیتونه بازار رو تنظیم کنه. بلکه ازین جهت که کسانی که عامدانه مردم رو فقیر می‌کنند، کسانی نیستند که بازاری بسازند که توش بشه از چاله فقر بیرون اومد این متن یه برداشت ازاد از بازار ماشین و نگاه منطقی به اقتصاد آزاد است و به هیچ عنوان برداشت سیاسی نیست) نویسنده: برنامه‌ننویس حوزه فینتک

#فلسفه ۷۱ ‍موضوع کنفرانس: نگاه مقدماتی به بُردگیم (بازی تخته ای) در دوران باستان #سخنران: آقای علی سلطان زاده محل برگزاری: گروه تلگرامی دانش و اندیشه

🗯 اسفند پارسال یه ارائۀ مجازی توی گروه تلگرامی «دانش و اندیشه» داشتم با عنوان «نگاه مقدماتی به بُردگیم (بازی تخته‌ای) در دوران باستان». بازی از چند جهت برای من معناداره. یک جهت تجربه‌های شخصی من از بازیه. مثلاً وقتی الان به زندگی دورۀ کودکی و نوجوونی خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم که من بیشتر بازی‌هایی رو انجام دادم که تک‌نفره بوده (مثلاً بازی با پلی‌استیشن یک) تا بازی‌هایی که گروهی بوده (مثلاً فوتبال یا مافیا). از یه جهت دیگه اندیشه‌های ویتگنشتاینه. کسی که به صورت مقدماتی با اندیشه‌های ویتگنشتاین آشنا باشه، می‌دونه که عبارت «بازی زبانی» بین مفسرهای اندیشۀ ویتگنشتاین معمولاً چیز مهمیه؛ نکتۀ جالب این عبارت اینه که زبان یه نوع بازی فرض شده. همچنین ویتنگشتاین وقتی می‌خواد مثال بزنه که بسیاری از مفاهیم قابل تعریف‌کردن نیستن، واژۀ «بازی» رو مثال می‌زنه که ما نمی‌تونیم تعریفی ارائه بدیم که شامل همۀ مصادیقی بشه که ما براشون این لفظ رو به کار می‌بریم: از انواع سرگرمی‌ها گرفته تا مسابقات المپیک. 🗯 از یه جهت دیگه هم اهمیت بازی برای من تاریخ بازی‌هاست. اگه تاریخ رو به دو قسمت «والا» و «پست» تقسیم کنیم، احتمالاً بازی توی حوزۀ «پست» می‌افته. «تاریخ والا» چیزیه که شامل تاریخ سیاسی یا تاریخ اندیشه میشه؛ ولی «تاریخ پست» شامل این میشه که مثلاً در فلان دورۀ تاریخی، آدم‌ها چه نوع لباسی می‌پوشیدن، چه غذاهایی رایج بوده، مهمونی‌هاشون چطور بوده، امر جنسی بین‌شون چی بوده و چه منظره‌هایی رو از نگاه جنسی ممنوع می‌کردن، و همچنین چه بازی‌هایی انجام می‌دادن. مثلاً احتمالاً ما مطالب زیادی رو توی رسانه‌های مختلف دربارۀ کوروش هخامنشی و جنگ‌های اون زمان یا دین و آیین مردم توی اون دوره دیدیم؛ ولی حدسم اینه که کمتر کسی مطالبی دربارۀ بازی‌های رایج اون دورۀ تاریخی دیده باشه. پلی‌استیشنِ انسانی که سه هزار سال پیش بازی می‌کرده چی بود؟ 🗯 تاریخ بازی جزو حوزه‌هایی از تاریخ محسوب میشه که فقط بر اساس اسناد مکتوب مطالعه نمیشه، بلکه بخش مهمی از این حوزه، به کار باستان‌شناسی مربوط میشه که توی حفاری‌هاشون اشیای مربوط به بازی‌های مختلف رو پیدا می‌کنن. اگه بحث خودمون رو محدود به بُردگیم (بازی تخته‌ای) کنیم، چیزی که توی این حفاری‌ها ممکنه پیدا بشه، مُهره‌ها، تاس و صفحۀ این بازی‌هاست. اما یکی از مشکلات بزرگ این حوزه اینه که وقتی اشیای یه بازی پیدا میشه، حدس‌زدن اینکه این بازی مربوط به چه دورۀ زمانی‌ای هست، کار سختیه و همیشه هم اختلاف‌نظر در موردش زیاده. یکی دیگه از سختی‌های این حوزه اینه که صفحۀ بازی، به تنهایی نوع بازی رو نشون نمیده. یعنی اگه توی یه حفاری یه صفحۀ بازی (شکل صفحۀ شطرنج) پیدا بشه و مُهره‌ها و تاس اون بازی پیدا نشه، نمیشه سریع حدس زد که این صفحه مربوط به بازی شطرنجه؛ چون بازی‌های تخته‌ای دیگه‌ای مثل چکرز و چاتورانگا هم هستن که صفحۀ بازی‌شون مثل صفحۀ شطرنجه. 🗯 من توی بخشی از این ارائه‌م دربارۀ یکی از کشف‌های مهم تاریخی مربوط به حوزۀ بازی‌ها صحبت کردم؛ کشفی که سر لئونارد وولی توی دهۀ 1920 توی شهر اور (توی جنوب عراق امروزی، جایی که طبق بعضی از منابع یهودی محل تولد ابراهیم معرفی شده) انجام داد. وولی پنج تا تختۀ بازی توی این شهر پیدا کرد که ظاهر و تزئینات این بازی‌ها با هم فرق می‌کرد؛ ولی شکل و چینش خونه‌های صفحۀ بازی و مهره‌ها و تاس‌ها نشون می‌داد که این 5 تا، یک نوع بازی هستن. یکی از این تخته‌ها که از 4 تای دیگه شیک‌تر بود، جنسش از لاجورد بود. وسایل بازی نشون می‌داد که این بازی دو نفره ست، هر کدوم از بازیکن‌ها 7 تا مهره و 3 تا تاس دارن؛ منتها تاس‌هاشون 6 وجهی (مکعب) نبود، 4 وجهی بود. این بازی مربوط به حدود 2500 سال پیش از میلاد بود. 📢 مشکلی که اون سال‌ها برای بازی‌پژوه‌ها وجود داشت این بود که هیچ شرحی از این بازی توی حفاری‌ها پیدا نشد. به خاطر همین بعضی از بازی‌پژوه‌ها دست به کار شدن تا با استفاده از بازی‌های مشابه، قوانین این بازی رو بازسازی کنن. چند سال بعد توی قبرس یه صفحۀ بازی پیدا شد که شکل و شمایل اون نشون می‌داد که شبیه به همین «بازی اور» بود؛ بازی قبرس مربوط به 1580 سال پیش از میلاد بود. سال‌ها بعد این کشف‌ها ادامه پیدا کردن؛ توی شمال عراق، مصر، کرمان، سیستان و بلوچستان و حتی هند بازی‌هایی پیدا شدن که خیلی شبیه به بازی اور بودن. انواع و اقسام قوانین مختلف برای این بازی‌ها حدس زده شده، ولی اگه می‌خواین طبق یکی از معروف‌ترین قوانین این بازی‌ها به صورت آنلاین بازی کنین، می‌تونین این‌جا انجامش بدین. ✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh «از بچگی بهم گفتن "بزرگ میشی یادت میره"؛ من کوچیک شدم و یادم موند؛ و این یادم داد، که واقعیت همیشه خلاف گفته‌هاشون خواهد بود، نقطه!» (لمس / بهرام نورایی) @philosophycafe