en
Feedback
6 086
Subscribers
+224 hours
+27 days
+3230 days
Posts Archive
بنشین، مرو، چه غم که شب از نیمه رفته است؟ بگذار تا سپیده بخندد به روی ما بنشین، ببین که دخترِ خورشیدِ صبحگاه حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما بنشین، مرو، هنوز به کامَت ندیده‌ایم بنشین، مرو، هنوز کلامی نگفته‌ایم بنشین، مرو،‌ چه غم که شب از نیمه رفته است؟ بنشین که با خیالِ تو شب‌ها نخفته‌ایم بنشین، مرو، که در دلِ شب در پناهِ ماه خوش‌تر ز حرفِ عشق و سکوت و نگاه نیست بنشین و جاودانه به آزارِ من مکوش یک‌دم کنارِ دوست نشستن، گناه نیست بنشین، مرو، حکایتِ وقتِ دگر مگو شاید نماند فرصتِ دیدارِ دیگری آخر تو نیز با مَنَت از عشق گفتگوست غیر از ملال و رنج ازین در چه می‌بری؟ بنشین، مرو، صفای تمنای من ببین امشب چراغِ عشق در این خانه روشن است جانِ مرا به ظلمتِ هجرانِ خود مسوز بنشین، مرو مرو که نه هنگام رفتن است اینک تو رفته‌ای و من از راه‌های دور می‌بینمت به بسترِ خود برده‌ای پناه می‌بینمت نخفته بر آن پرنیانِ سرد می‌بینمت نهفته نگاه از نگاهِ ماه درمانده‌ای به ظلمتِ اندیشه‌های تلخ خواب از تو در گریز و تو از خواب در گریز یاد منَت نشسته بر ابر پریده رنگ با خویشتن به خلوت دل می‌کنی ستیز #فریدون_مشیری #استوری Instagram.com/reading_poem ■ شعرخوانی ● @Reading_poem

■ شعرخوانی ● @Reading_poem
■ شعرخوانی ● @Reading_poem

من از تو می‌مردم اما تو زندگانی من بودی تو با من می‌رفتی تو در من می‌خواندی وقتی که من خیابان‌ها را بی‌هیچ مقصدی می‌پیمودم تو با من می‌رفتی تو در من می‌خواندی تو از میان نارون‌ها، گنجشک‌های عاشق را به صبح پنجره دعوت می‌کردی وقتی که شب مکرر می‌شد وقتی که شب تمام نمی‌شد تو از میان نارون‌ها، گنجشک‌های عاشق را به صبح پنجره دعوت می‌کردی تو با چراغ‌هایت می‌آمدی به کوچه‌ی ما تو با چراغ‌هایت می‌آمدی وقتی که بچه‌ها می‌رفتند و خوشه‌های اقاقی می‌خوابیدند و من در آینه تنها می‌ماندم تو با چراغ‌هایت می‌آمدی... تو دست‌هایت را می‌بخشیدی تو چشم‌هایت را می‌بخشیدی تو مهربانیت را می‌بخشیدی وقتی که من گرسنه بودم تو زندگانیت را می‌بخشیدی تو مثل نور سخی بودی تو لاله‌ها را می‌چیدی و گیسوانم را می‌پوشاندی وقتی که گیسوان من از عریانی می‌لرزیدند تو لاله‌ها را می‌چیدی تو گونه‌هایت را می‌چسباندی به اضطراب پستان‌هایم وقتی که من دیگر چیزی نداشتم که بگویم تو گونه‌هایت را می‌چسباندی به اضطراب پستان‌هایم و گوش می‌دادی به خون من که ناله‌کنان میرفت و عشق من که گریه‌کنان می‌مرد تو گوش می‌دادی اما مرا نمی‌دیدی ‌ فروغ فرخزاد ■ شعرخوانی ● @Reading_poem

photo content

دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن در کوی او گدایی، بر خسروی گزیدن از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن از دوستان جانی، مشکل توان ب
دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن در کوی او گدایی، بر خسروی گزیدن از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن از دوستان جانی، مشکل توان بریدن خواهم شدن به بستان، چون غنچه با دلِ تنگ وآنجا به نیک‌نامی، پیراهنی دریدن گه چون نسیم با گل، راز نهفته گفتن گه سِرّ عشق‌بازی، از بلبلان شنیدن بوسیدن لب یار، اول ز دست مگذار کآخر ملول گردی، از دست و لب گزیدن فرصت شمار صحبت، کز این دوراهه منزل چون بگذریم دیگر، نتوان به هم رسیدن گویی برفت حافظ، از یاد شاه‌ یحیی یا رب به یادش آور، درویش پروریدن حافظ

"سرچشمه" در تاریکی چشمانت را جُستم در تاریکی چشم‌هایت را یافتم و شبم پُرستاره شد. □‏   تو را صدا کردم در تاریک‌ترین شب‌ها دلم صدایت کرد و تو با طنینِ صدایم به سویِ من آمدی. با دست‌هایت برایِ دست‌هایم آواز خواندی برای چشم‌هایم با چشم‌هایت برای لب‌هایم با لب‌هایت با تنت برای تنم آواز خواندی.   من با چشم‌ها و لب‌هایت اُنس گرفتم با تنت انس گرفتم، چیزی در من فروکش کرد چیزی در من شکفت من دوباره در گهواره‌ی کودکیِ خویش به خواب رفتم و لبخندِ آن‌زمانی‌ام را بازیافتم.   □‏   در من شک لانه کرده بود.   دست‌های تو چون چشمه‌ای به سوی من جاری شد و من تازه شدم من یقین کردم یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم و در گهواره‌ی سال‌های نخستین به خواب رفتم؛ در دامانت که گهواره‌ی رؤیاهایم بود.   و لبخندِ آن‌زمانی، به لب‌هایم برگشت.   با تنت برای تنم لالا گفتی. چشم‌های تو با من بود و من چشم‌هایم را بستم چرا که دست‌های تو اطمینان‌بخش بود.   □‏   بدی، تاریکی‌ست شب‌ها جنایت‌کارند ای دلاویزِ من ای یقین! من با بدی قهرم و تو را به‌سانِ روزی بزرگ آواز می‌خوانم.   □‏   صدایت می‌زنم گوش بده قلبم صدایت می‌زند. شب گِرداگِردَم حصار کشیده است و من به تو نگاه می‌کنم، از پنجره‌های دلم به ستاره‌هایت نگاه می‌کنم چرا که هر ستاره آفتابی‌ست من آفتاب را باور دارم من دریا را باور دارم و چشم‌های تو سرچشمه‌ی دریاهاست انسان سرچشمه‌ی دریاهاست. ۱۳۳۴‏ احمد شاملو از دفتر: هوای تازه #احمد_شاملو #استوری Instagram.com/reading_poem ■ شعرخوانی ● @Reading_poem

#استوری
#استوری

جواد مجابی (۲۲ مهر ۱۳۱۸ – ۱۴ شهریور ۱۴۰۵) شاعر، نویسنده، منتقد ادبی و هنرهای تجسمی، نقاش، طنزپرداز و روزنامه‌نگار ایرانی بود.
جواد مجابی (۲۲ مهر ۱۳۱۸ – ۱۴ شهریور ۱۴۰۵) شاعر، نویسنده، منتقد ادبی و هنرهای تجسمی، نقاش، طنزپرداز و روزنامه‌نگار ایرانی بود. از او آثار متعددی به چاپ رسیده است. وی مدتی سردبیر مجله دنیای سخن بود. مجابی از چهره‌های شناخته‌شده ادبیات و هنر معاصر ایران بود و در حوزه‌های ادبیات، هنرهای تجسمی، روزنامه‌نگاری و نقد هنری فعالیت کرد. مجابی از سوی مجامع اروپایی و آمریکایی برای سخنرانی دربارهٔ هنر و ادبیات ایران دعوت شده و یکی از نمایندگان شاخص ادبیات معاصر ایران محسوب می‌شود. او هر چند خود را نقاش نمی‌داند، اما به عنوان یکی از چهره‌های شاخص و پیشگام در حوزه نقد نقاشی و هنرهای تجسمی شناخته شده است. ■ شعرخوانی ● @Reading_poem

"گرگِ هار" ‌ گرگِ هاری شده‌ام! هرزه‌پوی و دَله‌دو شب درین دشتِ زمستان زده‌ی بی‌همه‌چیز می‌دوم، بُرده ز هر بادْ گِرو چشم‌هایم چو دو کانونِ شرار صفِ تاریکیِ شب را شکند همه بی‌رحمی و فرمانِ فرار گرگِ هاری شده‌ام! خونِ مرا ظلمتِ زهر کرده چون شعله‌ی چشمِ تو سیاه تو چه آسوده و بی‌باک خرامی به برم آه، می‌ترسم، آه... ‌ آه، می‌ترسم از آن لحظه‌ی پُر لذت و شوق که تو خود را نگری مانده نومید ز هرگونه دفاع زیرِ چنگِ خشنِ وحشی و خونخوارِ منی... ‌ پوپکم! آهوکم! چه نشستی غافل؟ کز گزندم نرهی، گرچه پرستارِ منی.. ‌ پس ازین دره‌ی ژرف جای خمیازه‌ی جادو شده‌ی غارِ سیاه پشتِ آن قُله‌ی پوشیده ز برف نیست چیزی، خبری ور تو را گفتم چیزِ دگری هست، نبود جز فریبِ دگری... ‌ من ازین غفلتِ معصومِ تو، ای شعله‌ی پاک! بیشتر سوزم و دندان به جگر می‌فشرم... ‌ منشین با من، با من منشین تو چه دانی که چه افسونگر و بی‌پا و سرم؟ ‌ تو چه دانی که پسِ هر نگهِ ساده‌ی من چه جنونی، چه نیازی، چه غمی‌ست؟ یا نگاهِ تو، که پُر عصمت و ناز بر من افتد، چه عذاب و ستمی‌ست؟ ‌ دردم این نیست ولی... دردم این است که من بی‌تو دگر از جهان دورم و بی‌خویشتنم! ‌ پوپکم! آهوکم تا جنون فاصله‌ای نیست از اینجا که منم! ‌ مگرم سوی تو راهی باشد چون فروغِ نگهت ورنه دیگر به چه کار آیم من؟ بی‌تو، چون مرده‌ی چشمِ سیهت... ‌ منشین اما با من، منشین تکیه بر من مکن، ای پرده‌ی طناز حریر! که شراری شده‌ام پوپکم! آهوکم گرگِ هاری شده‌ام! ‌ مهدی اخوان‌ثالث از دفتر: زمستان ■ شعرخوانی ● @Reading_poem

"گرگِ هار" ‌ گرگِ هاری شده‌ام! هرزه‌پوی و دَله‌دو شب درین دشتِ زمستان زده‌ی بی‌همه‌چیز می‌دوم، بُرده ز هر بادْ گِرو چشم‌هایم چو دو کانونِ شرار صفِ تاریکیِ شب را شکند همه بی‌رحمی و فرمانِ فرار گرگِ هاری شده‌ام! خونِ مرا ظلمتِ زهر کرده چون شعله‌ی چشمِ تو سیاه تو چه آسوده و بی‌باک خرامی به برم آه، می‌ترسم، آه... ‌ آه، می‌ترسم از آن لحظه‌ی پُر لذت و شوق که تو خود را نگری مانده نومید ز هرگونه دفاع زیرِ چنگِ خشنِ وحشی و خونخوارِ منی... ‌ پوپکم! آهوکم! چه نشستی غافل؟ کز گزندم نرهی، گرچه پرستارِ منی.. ‌ پس ازین دره‌ی ژرف جای خمیازه‌ی جادو شده‌ی غارِ سیاه پشتِ آن قُله‌ی پوشیده ز برف نیست چیزی، خبری ور تو را گفتم چیزِ دگری هست، نبود جز فریبِ دگری... ‌ من ازین غفلتِ معصومِ تو، ای شعله‌ی پاک! بیشتر سوزم و دندان به جگر می‌فشرم... ‌ منشین با من، با من منشین تو چه دانی که چه افسونگر و بی‌پا و سرم؟ ‌ تو چه دانی که پسِ هر نگهِ ساده‌ی من چه جنونی، چه نیازی، چه غمی‌ست؟ یا نگاهِ تو، که پُر عصمت و ناز بر من افتد، چه عذاب و ستمی‌ست؟ ‌ دردم این نیست ولی... دردم این است که من بی‌تو دگر از جهان دورم و بی‌خویشتنم! ‌ پوپکم! آهوکم تا جنون فاصله‌ای نیست از اینجا که منم! ‌ مگرم سوی تو راهی باشد چون فروغِ نگهت ورنه دیگر به چه کار آیم من؟ بی‌تو، چون مرده‌ی چشمِ سیهت... ‌ منشین اما با من، منشین تکیه بر من مکن، ای پرده‌ی طناز حریر! که شراری شده‌ام پوپکم! آهوکم گرگِ هاری شده‌ام! ‌ مهدی اخوان‌ثالث از دفتر: زمستان

photo content
+1

یاد نگاه تو همراه من است چون خاطره‌ی نسیم که همراه گندم‌های رسیده است... بیژن جلالی #بیژن_جلالی ■ شعرخوانی ● @Reading_poem
یاد نگاه تو همراه من است چون خاطره‌ی نسیم که همراه گندم‌های رسیده است... بیژن جلالی #بیژن_جلالی ■ شعرخوانی ● @Reading_poem

"از رباعیات نیما" یک چند به گیر و دار بگذشت مرا یک چند در انتظار بگذشت مرا باقی همه صرف حسرت روی تو شد بنگر به چه روزگار بگذش
"از رباعیات نیما" یک چند به گیر و دار بگذشت مرا یک چند در انتظار بگذشت مرا باقی همه صرف حسرت روی تو شد بنگر به چه روزگار بگذشت مرا نیما یوشیج #نیما_یوشیج ■ شعرخوانی ● @Reading_poem

در این باغِ کوچک چرا چرا صدای تبر قطع نمی‌شود؟ چرا صدای افتادن؟ تا کی به سوگِ سروها بنشینیم؟ تا کی به سوگِ صنوبرها؟ در این با
در این باغِ کوچک چرا چرا صدای تبر قطع نمی‌شود؟ چرا صدای افتادن؟ تا کی به سوگِ سروها بنشینیم؟ تا کی به سوگِ صنوبرها؟ در این باغِ کوچک مگر چند سروِ صنوبر هست که دندانِ برنده‌ی تبر از شکستنشان سیر نمی‌شود؟ منوچهر آتشی #منوچهر_آتشی #استوری Instagram.com/reading_poem ■ شعرخوانی ● @Reading_poem

"بعدها" مرگِ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواجِ نور در زمستانی غبارآلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگِ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین‌روزها روزِ پوچی همچو روزانِ دگر سایه‌ای ز امروزها، دیروزها دیدگانم همچو دالان‌های تار گونه‌هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریادِ درد می‌خزند آرام روی دفترم دست‌هایم فارغ از افسونِ شعر یاد می‌آرم که در دستانِ من روزگاری شعله می‌زد خونِ شعر خاک می‌خواند مرا هر دم به خویش می‌رسند از ره که در خاکم نهند آه، شاید عاشقانم نیمه‌شب گل به روی گورِ غمناکم نهند بعدِ من ناگه به یک‌سو می‌روند پرده‌های تیره‌ی دنیای من چشم‌های ناشناسی می‌خزند روی کاغذها و دفترهای من در اتاقِ کوچکم پا می‌نهد بعدِ من، با یادِ من بیگانه‌ای در برِ آیینه می‌ماند به جای تارِ مویی، نقشِ دستی، شانه‌ای می‌رهم از خویش و می‌مانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران می‌شود روحِ من چون بادبانِ قایقی در افق‌ها دور و پنهان می‌شود می‌شتابند از پی هم بی‌شکیب روزها و هفته‌ها و ماه‌ها چشمِ تو در انتظارِ نامه‌ای خیره می‌ماند به چشمِ راه‌ها لیک دیگر پیکرِ سردِ مرا می‌فشارد خاکِ دامن‌گیرِ خاک بی‌تو دور از ضربه‌های قلبِ تو قلبِ من می‌پوسد آن‌جا زیرِ خاک بعدها نامِ مرا باران و باد نرم می‌شویند از رخسارِ سنگ گورِ من گمنام می‌ماند به راه فارغ از افسانه‌های نام و ننگ فروغ فرخزاد از دفتر: عصیان #فروغ_فرخزاد #استوری Instagram.com/reading_poem ■ شعرخوانی ● @Reading_poem

■ شعرخوانی ● @Reading_poem
■ شعرخوانی ● @Reading_poem

بنویس: «می‌آیم» تا آشیانه به گام و به دست و سلام آراسته شود. بنویس «می‌آیم» تا کاج روبه‌رو معنی شود به شعرِ حضور و بانگ کلاغ
بنویس: «می‌آیم» تا آشیانه به گام و به دست و سلام آراسته شود. بنویس «می‌آیم» تا کاج روبه‌رو معنی شود به شعرِ حضور و بانگ کلاغ در وزن برف و چشم‌های مارال این آسمان تیرهٔ مبهم را پایین بوم پنجره امضا کند: «زلال». ننوشتی و آشیانه در غبارِ کدورت ماند ننوشتی، تا اَبروی تاق، پیر شد ننوشتی و آستانه طعم گام‌های تو را از یاد برد. ننوشتی «می‌آیم» تا آستانه جشن بگیرد به گام و دست و سلام. منوچهر آتشی

"برای تو می‌خندم" اقاقیا، فرشته‌ی فقرا شربت عصرانه‌ی خنکش را برایمان مهیا می‌سازد. بر تو خم می‌شوم: رفتار نسیم و جانوران آب  در پوست توست. و هوا، جامِ جان شاپرکی‌ست که در میانِ هزار خورشید و هزار سایه‌ی تو می‌سوزد و شاهد است. تو خوشه‌های سپید خردسالیِ منی که دوباره می‌چینم. تو انگشتانِ نخستین منی. کنار جالیزهای سبزِ خیار فقرا می‌خندند می‌بینی چگونه برهنه‌ام؟ حتا ناف مرا هنوز نبریده‌اند: عشقم چون تولدی تازه هنوز لزج و خونی‌ست. برای تو می‌خندم. در خانه‌های نزدیک چراغ‌ها را زودتر افروخته‌اند.  هوا میان هزاران چراغ و هزاران سایه‌ی تو از دوردست تا نزدیک خاکستر است. مرا کاشته بودند کاشته بودندم تا با خورشیدهای عجول احاطه‌ام کنند. تو آمدی و چنان نرم مرا چیدی که رفتار نسیم را در دست تو حس کردم. تو شاهدِ خورشید و هوا شدی نسیم در گیسوانِ سرخِ سوزانت. جانورانِ آب آرام به خواب شدند و رفتارِ خون‌صافیِ تو در خواب یکایکشان حس شد. تو مانند چهره‌‌ای شدی که من بر او نگریستم و  می‌نگرم. عشقم چون تولدی تازه هنوز لزج و خونی‌ست. بیا! حیاط‌های کوچک را  حشرات و نور می‌پوشانند. برای تو می‌خندم. برای تو می‌خندم. اقاقیا امروز برایمان شربت خنک عصرانه می‌آرد. بیژن الهی #بیژن_الهی #استوری Instagram.com/reading_poem ■ شعرخوانی ● @Reading_poem

photo content

ز ما دو خاطره‌ی بی‌دوام می‌ماند ز می نه حال، که دُردی به جام می‌ماند چه سال‌ها که زمین بی من و تو خواهد گشت که صید می‌رمد از
ز ما دو خاطره‌ی بی‌دوام می‌ماند ز می نه حال، که دُردی به جام می‌ماند چه سال‌ها که زمین بی من و تو خواهد گشت که صید می‌رمد از دام و دام می‌ماند از این تردد دایم - که در نظر جاری - کدام منظره‌ی مستدام می‌ماند؟ خطوط منکسری با شتاب می‌گذرند بر این صحیفه - که گفت؟ - از تو نام می‌ماند چه سایه‌وار سواران در آستان غروب... چه نقشی؟ از که؟ در این ازدحام می‌ماند؟ چه باغ‌ها به گذر - پر از شکوفه‌ی سیب - چه عطرها که تو را در مشام می‌ماند ستاره‌ها و سحرها و صخره‌ها و سفر چه خوب! (زین همه بر جا کدام می‌ماند؟) به جز به چهره‌ی ما خفتگان -که رو در روی - چه جای پایی از این صبح و شام می‌ماند؟ مسافران ز عطش دسته‌دسته می‌میرند و چشمه‌ی حیوان در ظلام می‌ماند منوچهر نیستانی #منوچهر_نیستانی ■ شعرخوانی ● @Reading_poem