گنج حضور متن کامل برنامهها - Ganje Hozour
Open in Telegram
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا (مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰) مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
Show more4 804
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+1530 days
Posts Archive
میگوید اگر زشتی منذهنی پیش ما رسوا است، ما میگوییم امتداد خداوند که باید به خرد زندگی مجهز باشد، این کار را نمیکند، شرمآور است این برای ما. حتی جمادات، حیوانات به ما نگاه میکنند میگویند شما چرا خودتان را، همجنس خودتان را میکشید؟ چرا این بلا را سر خودتان میآورید؟ رسوا است این، یعنی ما در کائنات رسوا شدیم، در حالتی که بهترین آفریده هستیم.
گر زشتیهای منذهنی پیش ما رسوا است، پیش عاشقان، اما منهای ذهنی که بهصورت خوک و سگ هستند، برای آنها شکر و حلوا است. شما از ایجاد درد و آبروریزی دیگران، غیبت و اینها خوشتان میآید باید یک چارهای بکنید.
اگر منهای ذهنی که پلید هستند این پلیدیها را انجام میدهند، حسادت میکنند، حرص دارند، بهخاطر مال دنیا یا مقام دنیا کارهای زشت میکنند، اما عاشقان که آب میریزند به این جهان، شادی میآورند، اینها را پاک میکنند میشویند میبرند. کاری میکنند که انسانها فضاگشایی کنند، دردهایشان را ببخشند، آزاد بشوند.
پس آدمهایی مثل مولانا دردها را پاک میکنند، درد هم هر چقدر دردناک بوده میشویند اینها را با خردشان و به شما میگویند که این خار را نگه ندار، این تو را خواهد سوخت، این خشم را نگه ندار، این نفرت را نگه ندار. ولی یک عدهای نفرت و غم و غصه و کینه بهوجود میآورند، عارفان آب جاری میکنند اینها را میشویند.
الآن شما یاد گرفتید که اگر در خارستان ذهن باشید، غذای درد خواهید شد. در این جهان یکی با ایجاد درد و درد کشیدن، سوختن در درد، یک چیزی به مردم یاد میدهد، یکی هم با ایجاد بوی گل، بوی عشق، بوی مساعدت، بوی کمک، بوی دستگیری، بوی همکاری. درست است؟
گرچه ماران زهر افشان میکنند
ورچه تلخانْمان پریشان میکنند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۳)
نحلها بر کوه و کَنْدو و شَجَر
مینهند از شهد، انبارِ شَکَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴)
نحل: زنبور عسل
شَجَر: درخت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
زهرها هرچند زهری میکنند
زود تِریاقاتشان برمیکَنَند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵)
تِریاق: پادزهر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بله بهخاطر قافیه شِکر را شَکَر میخوانیم؛ نگویید این غلط است. نحل یعنی زنبور عسل. شجر یعنی درخت. تریاق یعنی پادزهر. خب ماران منهای ذهنیِ پردرد هستند، دائماً درد پخش میکنند زهر پخش میکنند، انسانها را نگران میکنند، مسئله ایجاد میکنند، دشمنی ایجاد میکنند.
«گرچه ماران زهر افشان میکنند» دوباره، گرچه آدمهای تلخ که مرکز درد دارند ما را پریشان میکنند، اما توجه کنید، زنبوران عسل داریم البته تمثیلش مار است و زنبور عسل، دوباره زنبور عسل مولانا است و بزرگان است، شما عاشقان هستید، مثالش این است که زنبوران عسل هرجا که امکان هست، میخواهد کوه باشد میخواهد کندو باشد میخواهد درخت باشد، عسل درست می کنند.
شما هم در هر موقعیتی عسل درست میکنید. شهد یعنی عسل. از عسل، از عسلِ خالص انبار شیرینی درست میکنند. مولانا همهاش شادی را میگوید ارزش بگذارید، شادی را پخش کنید، آرامش را پخش کنید، صلح را پخش کنید.
«زهرها هرچند زهری میکنند» زهرها یعنی آنهایی که زهر میپاشند هرچند که درد را پراکنده میکنند، خاصیت زهر را بیان میکنند. کسی که مرکزش درد هست، درد را پخش میکند. ما مرکزمان را به بیرون منعکس میکنیم. اما پادزهرها، تریاقها فوراً اینها را میشویند میبرند، زهر را بیرون میکِشند. پس شما هم بهعنوان یک آدم عاشق زهر را از درونتان بیرون میکشید و زهر را و تلخی را از درون آدمهای دردکشیده هم بیرون میکشید. درست است؟
این جهان جنگ است کُل، چون بنگری
ذرّه با ذرّه، چو دین با کافری
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶)
آن یکی ذرّه همی پَرَّد به چب
وآن دگر سویِ یمین اندر طلب
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۷)
یَمین: سوی راست
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ذرّهیی بالا و آن دیگر نگون
جنگِ فعلیشان ببین اندر رُکون
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۸)
رُکون: آرامش، سکون
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
درست است؟ یمین سوی راست. و رُکون یعنی آرامش، سکون. منظور سکونِ حاصل از فضاگشایی است. بله؟ میگوید این جهان تماماً جنگ است، گفت هشیاریاش هم اسکنجبین است. میگوید در جهان شما اگر خوب نگاه کنی، ذره با ذره در دعوا است، هم در درون ما هم در بیرون انسانها با هم در جنگ هستند. درواقع این جنگشان دین با کافری است. «دین با کافری» دین فضای گشودهشده است، دین دیدن روی او است.
🔟4️⃣7️⃣ ۴۷ 🔟4️⃣7️⃣
پس خریدار است هر یک را جدا
اندرین بازارِ یَفْعَل ما یَشا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹)
یَفْعَل ما یَشا: کند آنچه خواهد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در این بازاری که بههرحال خواست خداوند، تصمیم خداوند این بازار را درست میکند، یعنی این تغییرات براساس «یَفْعَل ما یَشا» صورت میگیرد. یک عدهای حرفهای منذهنی را میخرند، یک عدهای هم حرفهای مولانا را میخرند. در اینجا ما نمیدانیم که چه کسی موفق میشود؟ کِی موفق میشود؟ چه کسی به تلهٔ عشق خواهد افتاد؟ و حرف مولانا چقدر اثر خواهد گذاشت؟ و بانگ زاغان، منهای ذهنی چقدر خرابکاری ایجاد خواهد کرد؟ چقدر خرابکاری ایحاد خواهد شد تا ما بفهمیم؟ اینها همه بستگی به یَفْعَل ما یَشا دارد، یعنی خداوند آن کند که خواهد.
البته ما این چیزها را میخوانیم میفهمیم که ما نباید امیدوار باشیم که منذهنی دست ما را بگیرد. ما نباید منذهنی را تقویت کنیم. نباید فضاگشایی و رفتن بهسوی زندگی را و از جنس او شدن را، امروز گفت که بههیچوجه شما در غزل گفت ترک نکنید، شما مردانگی به خرج بدهید. گفت این مِی در میخانهٔ مردان یا بزرگان هست، بروید از آنجا مِی بگیرید. منتها شما باید اندیشهتان بزرگ باشد، خواستتان بزرگ باشد، کوچک نباشد، مردانگی بکنید، تعهد داشته باشید، در این راه بمانید، صبر کنید تا بالاخره در باز بشود و روز بشود و فضا گشوده بشود.
وقتی روز شد بهانه نیاورید. باز هم مردانگی بکنید، نیایید به ذهن دوباره و هر موقع ذهن شما را ترساند چون یک بار دیدهاید، شما فضا را باز کنید دوباره از دل بازشده بپرسید. ما بههیچوجه این «یَفْعَل ما یَشا» را نمیتوانیم با ذهنمان حدس بزنیم، فقط میدانیم که مرتب باید فضاگشایی کنیم از جنس او بشویم.
دوباره چهجوری ما تبدیل میشویم؟ چقدر طول میکشد؟ اینها باز هم بستگی به این دارد که خداوند آن کند که با قضا و کُنفَکان میخواهد. یک معنیاش این است که خداوند به حرف منذهنی شما گوش نمیکند. من میخواهم اینطوری بشود، این راه را بروم، اصلاً اینطوری نیست. توجه میکنید؟ این «یَفْعَل ما یَشا» کاربردهای زیادی دارد که قبلاً در برنامههای اخیر خیلی بحث کردهایم.
نُقلِ خارستان، غذایِ آتش است
بُویِ گُل، قُوتِ دِماغِ سَرخوش است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۰)
سَرخوش: شادمان، مست
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گر پلیدی پیشِ ما رسوا بُوَد
خوک و سگ را شِکَّر و حلوا بُوَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۱)
گر پلیدان این پلیدیها کنند
آبها بر پاک کردن میتنند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۲)
سرخوش که اینجا سرخوَش خواندیم بهخاطر قافیه، یعنی شادمان، مست. میگوید که بُتههای خارستان را، خارها را میچینند میآیند با آن آتش روشن میکنند. یعنی چه؟ آنهایی که منذهنی دارند درد ایجاد میکنند، در این جهان میسوزند. شما میبینید یک نفر که خیلی مسئله ایجاد کرده بود از بین رفت، سوخت، در آتشی که خودش افروخته بود. «نُقلِ خارستان، غذایِ آتش است»، پس بُتههای خار را میآورند در آتش میسوزانند.
اما بوی گل، بوی عشق غذای دِماغ انسانهای مستبهخدا است. شما از بوی عشق خوشتان میآید یا از بوی درد؟ اگر از بوی درد خوشتان میآید در آتش درد خواهید سوخت، از بین خواهید رفت. اگر از بوی گل خوشتان میآید، از بوی عشق، یکی شدن با خداوند خوشتان میآید دراینصورت مست او خواهید بود، نجات پیدا میکنید.
🔟4️⃣7️⃣ ۴۶ 🔟4️⃣7️⃣
«در قِرانِ این جهان با آن جهان»، یعنی این جهان ذهنی با آن جهان غیب، «این جهان» یعنی جهان ذهنی «از شرم میگردد جَهان» یعنی جهنده، پرنده، میپرد. «این عبارت» یعنی به ذهن گفتن. الآن در فارسی میگوییم که منذهنی در مقابل خداوند، شما هم میگویید راست میگویید منذهنی، خب جمله است این! وگرنه منذهنی کجا، خداوند کجا! منذهنی کجا، بینهایت مولانا کجا!
«این عبارت تنگ و قاصرْ رُتبت است»، مرتبهاش کوتاه است، پست است، این حرفهایی که با ذهن میزنیم. ارتعاش زندگی، وقتی ما زنده میشویم به زندگی، ارتعاش زندگی یکدفعه قلقلک میدهد زندگی دیگران را.
وقتی شما این ابیات را میخوانید میبینید که یک چیزی در درونتان به ارتعاش درمیآید، پس در این ابیات یک چیزی هست، نه؟ «این عبارت تنگ و قاصرْ رُتبت است»، «ورنه خَس» یعنی منذهنی را با «اَخَصّ»، یعنی یک چیز برتر و برگزیده، زنده شدن به بینهایت خداوند چه نسبت است؟ این توهم است، آن یکی عین است. این یک چیزی است که شبیه سایه هست، این یک ابزاری است برای بقا، برای تا دوازدهسالگی خوب بوده. آن یکی زنده شدن به بینهایت و ابدیت خداوند است، جاودانه شدن است، آن یکی دسترسی به خردی است که تمام کائنات را اداره میکند.
این یکی یک دانه «من» را نمیتواند اداره کند، غذا خوردنش را بلد نیست، فوراً در یک سویی جذب میشود تمام انرژیاش در آنجا هدر میشود. نمیتواند خودش را اداره کند این تنش را مریض میکند، استرس دارد، غم دارد. عرض کردم پندار کمال دارد، هیچچیز نمیداند فکر میکند که خیلی دانشمند است، از همه برتر است. اینقدر بیعقل است که خودش زندگی خودش را خراب میکند میگوید تو کردی. اشتباه میکند زیر بار اشتباهش نمیرود. مسئولیت حرفش را و عملش را نمیپذیرد. از این دیگر کودنتر، کوچکتر شما میشناسید؟! میگوید این چهجوری با خداوند قابل مقایسه است؟ این فقط در حرف است، در ذهن است، در نوشتن است. در عین، عین یعنی الآن زنده هست و میبینیم، این کجا و آن کجا؟! توجه میکنید؟ مهم است.
زاغ در رَز، نعرهٔ زاغان زند
بلبل از آوازِ خوش کِی کم کند؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸)
رَز: در لغت به معنى تاک و درخت انگور است، ولى در اينجا به معناى باغ آمده است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس خریدار است هر یک را جدا
اندرین بازارِ یَفْعَل ما یَشا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹)
یَفْعَل ما یَشا: کند آنچه خواهد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
رَز در اینجا بهمعنی باغ است. البته رَز در لغت بهمعنی تاک و درخت انگور است، ولی در اینجا بهمعنای باغ آمدهاست. یَفْعَل ما یَشا: کند آنچه خواهد. آیهاش اینجا نیست، ولی هزار بار خواندهایم. «یَفْعَلُ الله ما یَشا» یعنی، که در شعر بهصورت یَفْعَل ما یَشا آمده، یعنی خداوند براساس قضا و کُنفَکان آن کار را میکند که مطابق قضای خودش است، مطابق حتی صلاح ما است. درست است؟ مثلاً میگوید رازدانِ یَفْعَلُ الله ما یَشا، کسی که مطابق فکر خداوند، قضاوت خداوند شده یعنی به او زنده شده و به هر صورت معنیاش را کردیم قبلاً، اجازه بدهید برویم سر مطلب.
زاغ یعنی منذهنی در باغ قارقار میکند نعره میزند. همینطور که باغ میرَوید میبینید که کلاغ نماد منذهنی است، زشتکاری منذهنی است. همانطور که میدانید زاغ چیزهای کثیف میخورد، در جاهای کثیف هست. بلبل نه، بلبل آواز خوش دارد. پس زاغ نماد منذهنی است، قارقار میکند، درد ایجاد میکند. بلبل امروز در غزل هم داشتیم، گفت دریا میجوشد بلبل آواز میخواند. دریای زندگی میجوشد، بلبلی مثل مولانا این شعرها را میگوید.
پس بنابراین منذهنی در باغ، و این جهان هم میدانیم باغ است، درست است؟ ما زشت کردیم، ما زشت میبینیم. واقعاً خداوند باغ و گلستان خلق کرده. منهای ذهنی در باغ و گلستان خداوند نعره میزنند و خرابکاری میکنند، بلبلی مثل مولانا آواز خوشش را کم نمیکند. معنیاش این است که شما هم نباید کم کنید. پس در این جهان هم نعرهٔ زاغان، حرفهای منهای ذهنی خریدار دارد، هم آواز بلبلان یعنی ابیات مولانا.
🔟4️⃣7️⃣ ۴۵ 🔟4️⃣7️⃣
بعد میگوید این خُمی است که به دریا وصل است. درست است که یک انسان است، بهنظر میآید محدود است، یک پوست و استخوان و یک، بله؟ گوشت و اینها است، ولی در درون بینهایت شده و به دریای زندگی وصل است. میگوید که اگر یک خُمی، اگر یک انسانی به دریای بخشش خداوند وصل بشود و از آنجا مرتب پیغام بیاورد مثل مولانا، تمام رودخانههای ذهنی جلویش زانو میزنند، میبینند که با ذهن نمیشود.
الآن هم همینطور است، جهان در بحران است و با عقل منذهنی نمیشود این بحران را حل کرد. باید به بزرگان روی بیاورند. ما که فارسی بلدیم، شما هم که بلدید، به مولانا روی بیاورید، ببینید چه میگوید.
خوشبختانه با این برنامه ۱۰۴۷تا برنامه راجعبه مولانا و خِرد او و عشق او اجرا شده و مثنویاش هم به زبان ساده ترجمه شده و دیوان شمس هم بهاندازهٔ کافی غزل خوانده شده و بیان شده. و استاد کریم زمانی تفسیر نوشتند، دو جلد را چاپ کردند راجعبه دیوان شمس، سومی را هم که باید این روزها چاپ بشود. و کل مثنوی را به زبان ساده ترجمه کردند، شما میتوانید بخوانید، بهعلاوهٔ برنامههای گنج حضور.
«خاصه این دریا که دریاها همه»، مخصوصاً این دریا، شاید دریای مثنوی را میگوید، خودش را میگوید، این بیان را میگوید که «دریاها همه»، یعنی دریاهای ذهنی همه، وقتی شنیدند این مثال و دمدمه را، این مثال که یک نفر معادل هزار نفر است، یا چند قرن باید بگذرد یک نفر بیاید که واقعاً وصل شده به خداوند. این دمدمه یعنی این بیان شگفتانگیز را.
پس اگر منهای ذهنی، این بیان شگفتانگیز را بشنوند، ممکن است که خجالت بکشند و دیگر حرف نزنند. منتها باید بهطور جمعی بیان بشود که البته ما داریم این کار را میکنیم، شما هم کمک میکنید. شما باید اینها را خوب بخوانید، بارها بخوانید، تکرار کنید، خودتان یاد بگیرید، یواشیواش فضا باز خواهد شد. وقتی دیدید که روز شد برای شما، عیناً عیب خودتان را دیدید و اصلاح کردید، این چراغ روشن میشود، آن موقع خودتان میدانید چهکار باید بکنید. باید بیان کنید. زندگی از شما بهعنوان یک گنج استفاده میکند، مشعل شما را روشن میکند و در نور مشعل شما مردم راه را میبینند.
شد دهانْشان تلخ از این شرم و خَجَل
که قرین شد نامِ اعظم با اَقَل
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵)
اَقَلّ: كمتر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در قِرانِ این جهان با آن جهان
این جهان از شرم میگردد جَهان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶)
قِران: مقايسه
جَهان: جهنده، مضطرب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این عبارت تنگ و قاصرْ رُتبت است
ورنه خَس را با اَخَص چه نسبت است؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۷)
قاصرْ رُتبت: کممرتبه، کمارزش
خَس: فرومايه
اَخَصّ: خاصتر، گزيدهتر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اَقَل یعنی كمتر. قِران: مقايسه. همینطور که میدانید قِران رو در رو شدن یا مقابله شدن دو ستاره است. در اینجا قِران یعنی انسانی که به بینهایت خدا زنده شده با منذهنی، این دوتا اصلاً با هم قابل مقایسه نیستند، قابل قِران نیستند. این را فقط مولانا میگوید چون داریم حرف میزنیم، مجبوریم اینها را به حرف بگوییم، اینها را در حرف پهلوی هم میگذاریم. وگرنه بهطور عین در بیرون یک انسانی که به خداوند زنده شده، با منذهنی چهجوری میسنجد؟!
جَهان یعنی جهنده. قاصرْ رُتبت یعنی کممرتبه، کمارزش. خَس: فرومايه، مثل پَرِ کاه و غیره. اَخَص یعنی خاصتر، گزيدهتر، مانند مولانا. درست است؟
میگوید منهای ذهنی، آنهایی که با دانش ذهن کار میکنند، وقتی این خِرد را ببینند خِجِل میشوند، این «خَجَل» میخوانیم بهخاطر قافیه است. شرمگین میشوند و خجل که ببینند که با یک چیز پَست یک چیز عظیم، یک کسی در این لحظه به بینهایت خداوند زنده شده، آن موقع یک منذهنی هم دارد که عقلش ناچیز است و همین منقبض میشود و ناراحت میشود و ناموس دارد و پندار کمال دارد و در توهم است و نمیدانم در زمان روانشناختی زندگی میکند و چیزها به او برمیخورد و اینها.
یکدفعه میبینید عصبانی شد دستور داد یک جنگ شد! یکدفعه عاشق میشود، سَرِ یک عشق مجازی که به یک خانم یا آقا پیدا میکند، یکدفعه جنگ راه میاندازد، از این چیزها در تاریخ بوده. میگوید این کجا و آن کجا! فقط این در نوشته میتوانیم اینها را پهلوی هم قرار بدهیم.
ولی اگر بهطور عین شما بهعنوان نیروی زندگی و این لحظه به خداوند زنده بشوید، این منذهنی میجهد، فوراً میپرد، میگوید آقا من اصلاً مقابله نمیتوانم بکنم. دارد میگوید که اگر ما این مطالب را، این خردورزی را در جهان بیان میکردیم به زبانهای مختلف، شاید به بحران جهان خیلی کمک کرده بودیم، جهان به این صورت نبود.
🔟4️⃣7️⃣ ۴۴ 🔟4️⃣7️⃣
انگبین گر پای کم آرَد ز خَل
آید آن اِسکنجبین اندر خَلَل
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۹)
پاى كم آوردن: كم آمدن
خَلّ: سِرکه
خَلَل: سستى، شكاف بین دو چيز. در اينجا منظور نقصان و خرابى است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
قوم، بر وی سرکهها میریختند
نوح را دریا فزون میریخت قند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۰)
قندِ او را بُد مدد از بحرِ جود
پس ز سِرکهٔ اهلِ عالَم میفزود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۱)
دوباره راجعبه نوح حرف میزند. میگوید اگر شما میخواهید سکنجبین درست کنید یک مقدار عسل یا قند باید بریزید، یک مقدار هم سرکه بریزید بجوشانید میشود اسکنجبین. اگر سرکه زیادتر بشود، این دیگر اسکنجبین نمیشود، دچار خلل میشود. در ضمن پای کم آوردن یعنی کم آمدن. خَلّ یعنی سرکه. خلل: سستی، شکاف، در اینجا منظور نقصان و خرابیِ اسکنجبین است. یعنی هشیاریِ این جهان چون منهای ذهنی هستند و عارفان هم هستند مثل اسکنجبین است، نمیشود همه شاد بشوند. یک عدهای درد را اضافه میکنند، مسئله میسازند، مانع میسازند، دشمن ایجاد میکنند، جنگ میکنند، ستیزه میکنند، یک عدهای هم آرامش و صلح میآورند.
خب پس بنابراین ما میخواهیم سکنجبین درست کنیم. اگر یک عدهای قهر را اضافه میکنند، درد را اضافه میکنند، یک عدهای هم باید شادی را بریزند. انگبین اگر کوتاه بشود، کوتاهی نباید بکند. انگبین باید هرچه سرکه زیادتر میشود، شما عسل را زیادتر کنید. در زندگی شخصی هم اگر مسائل بزرگتر میشود باید فضا را بیشتر باز کنید. جمعی هم همینطور است، ما باید همهمان فضاگشایی بیشتری بکنیم. هرچه بیشتر تأمل و خردورزی، مسئلهٔ ما را حل میکند چه شخصی چه جمعی، وگرنه سرکه زیاد میشود، سرکه اگر زیاد بشود یعنی درد زیاد میشود و انسان گیج میشود و جمع هم ممکن است گیج بشوند، میافتند چه؟ در «گرداب تن» و در فکرها و دردها گم میشوند، دیگر نمیتوانند خردورزی کنند.
و دوباره نوح را مثال میزند، «قوم، بر وی سرکهها میریختند»، گفت نهصد سال، نهصد و پنجاه سال چقدر، این نوح قومش را موعظه میکرد که روی بیاورید به عشق، یکتایی، آنها منذهنی را ادامه میدادند و نوح را مسخره میکردند. پس بر وی سرکه میریختند، ولی دریای یکتایی، خداوند، مرتب قند بیشتری میریخت. او، هرچه قوم سرکه میریختند، او فضا را بیشتر باز میکرد و بیشتر از آنور عسل و قند میآورد، ولی قند او بهوسیلهٔ زندگی داده میشد. پس مددش از بحر بخشش خداوند بود. بنابراین قندی که یک نفر میریخت، از سرکۀ تمام اهل عالم بیشتر بود. واقعاً هم الآن همینطور است، قندی که مولانا ریخته از سرکهای که تمام جمعیت روی زمین میریزند بیشتر است. منتها شما باید کمک کنید این قند، این عسل در جهان پخش بشود. اگر پخش نشود، قند زیادتر نمیشود.
شما باید این ابیات را بخوانید، خردورزی کنید، به زبانهای مختلف ترجمه کنید، پخش کنید تا ببینید که قندِ مولانا که مدد از بحر بخشش خداوند دارد از سرکهای که، از دردی که، از خرابکاریای که، از بیخردیای که اهل عالم ایجاد میکنند یعنی منهای ذهنی اضافه میکنند، بیشتر هست یا نه؟ اگر در زمان نوح بیشتر بوده، حتماً الآن هم بهوسیلهٔ عسلی که مولانا به این جهان آورده بیشتر خواهد بود. پس ما باید کوششمان را بکنیم.
واحدٌ کَالْـاَلْف کهبْوَد؟ آن ولی
بلکه صد قرن است آن عَبْدُالْعَلی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲)
واحدٌ کَالْـاَلْف: یکی مانند هزار
عَبْدُالْعَلیّ: بندهٔ خداوند بلند مرتبه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خُم، که از دریا در او راهی شود
پیشِ او جیحونها زانو زند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳)
جیحون: رودخانه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خاصه این دریا که دریاها همه
چون شنیدند این مثال و دَمْدَمه
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۴)
دَمْدَمه: آوازه، نقاره، دهل، افسون، مكر و فريب. دراينجا به معنى سخن شگفتانگيز، پرآوازه و مهم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«واحدٌ کَالْـاَلْف»، یعنی یک انسان مساوی با هزار انسان، یکی مانند هزار. عَبْدُالْعَلی یعنی بندهٔ خداوند بلندمرتبه. جیحون: رودخانه. دَمْدَمه: آوازه و در اینجا منتها سخن شگفتانگیز و مهم. درست است؟
«واحدٌ کَالْـاَلْف» یعنی یک نفر معادل هزار نفر، کیست آن یک نفر؟ «آن ولی»، کسی که به زندگی زنده شده، کسی که وصل است، بهطور کلی از منذهنی خارج شده. میگوید نه، این یک نفر معادل هزار نفر نیست، بلکه صد قرن ممکن است بگذرد یک آدمی مثل این بهوجود بیاید، واقعاً مولانا همین است.
صد قرن یعنی صدتا صد سال بگذرد، همهٔ مردم بیایند بروند، منهای ذهنی بیایند بروند و هِی حرف بزنند و کتاب بنویسند و اینها، یکدفعه یک بندهٔ خوب خداوند که به بینهایت او زنده شده بهوجود بیاید. دارد عارفان بزرگ را میگوید، بزرگانِ بزرگ را میگوید که خودش هم از آن جنس است.
🔟4️⃣7️⃣ ۴۳ 🔟4️⃣7️⃣
بر هر چه امیدستت، کِی گیرد او دستت؟
بر شکلِ عصا آید وآن مارِ دوسر باشد
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۶۳۰)
یعنی اگر توی ذهن هستید، به یک منذهنی امیدوارید، به یک چیزی امیدوارید با ذهنتان که ذهنتان نشان میدهد این زندگیِ من را یا زندگیِ جمع ما را درست میکند، میگوید نه، این همیشه بهصورت «عصا» میآید، یک ابزار میآید، ولی این ابزار ذهنی که میبینید، این «مار دوسر» است. مار دوسر به این معنی است که یکدفعه یک صورتش، وضع مادی، وضع ظاهری درست میشود، همه مشغول عشرتهای منذهنی میشوند، در این موقع میگویند که آقا دیگر چه وقت مولانا است، الآن حالمان خوب است، پولمان زیاد است، میبینید که دیگر خوشحالیم! منتها حالشان حال منذهنی است.
دوباره وقتی پوستین را از آنوری منذهنی میپوشد، همهچیز خراب میشود، به بحران میرویم. همهچیز خراب میشود، روابط خراب میشود، یک سری فجایع خاصی بهوجود میآید که منذهنی بهوجود میآورد و انسان در گرداب ذهن میافتد، میگوید حالا الآن چه موقع مولانا است؟! درحالیکه به ما گفته که «هر کجا خوشنگاری، روز و شب بیقراری». هرجا یک زیبایی ترسیمکننده است، به وضعیت خراب ذهن و به وضعیت آباد ذهن نگاه نمیکند، دائماً بیقرار است چهکار کند؟ که آن زیبایی را که ترسیم میکند، آن خردی را که دارد، به جهان عرضه کند. یک خریداری پیدا کند، این را به او بفروشد. نفروشد پول بگیرد، بلکه سهیم بشود به اشتراک بگذارد. یعنی چراغ را روشن میکند، میگوید در نور این ببینید، چه میخواهد وضع ذهنیتان خوب است، وضع برحسب ذهن خوب است یا بد است، باید با این چراغ ببینید، با چراغ خرد ببینید یا با عقل کل باید عمل کنید. عقل منذهنی دیر یا زود شما را گیر خواهد انداخت، زندگی شما را خراب خواهد کرد. درست است؟
خب، این را دیگر خواندیم. بدر یعنی ماه شب چهارده. عوعو یعنی واقواق سگ. درخور: لایق، سزاوار. بعد میگوید:
چونکه نگْذارد سگ آن نعرهٔ سَقَم
من مَهَم، سَیْرانِ خود را چون هِلَم؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶)
سَقَم: بيمارى
سَيْران: سير و گردش
هِلَم: ترک گويم، فروگذارم، از مصدر هِليدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چونکه سِرکه سرکگی افزون کند
پس شِکَر را واجب افزونی بود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷)
سرکِگى: ترشى
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
قهر سِرکه، لطف همچون انگبین
کین دو باشد رُکنِ هر اِسکَنْجبین
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸)
سَقَم یعنی بیماری، زشت، بیمارگونه. سَیْران یا سِیران در فارسی، سیر و گردش. هِلم: ترک گویم. سرکِگی یعنی تُرُشی، خاصیت منذهنی که غم و غصه و ستیزه و اینها ایجاد میکند، سرکِگی.
میگوید که منذهنی آن نعرهٔ بیمارگونه را که دائماً حرف بزند برحسب منذهنی و خرابکاری کند، این را نمیگذارد، دائماً حرف میزند. درست است؟ میگوید من ماه هستم، من حرکت خودم را متوقف نمیکنم. مثالش همین ماهِ شبِ چهارده نور میاندازد سگهای دِه نگاه میکنند فکر میکنند یک چیز خطرناکی است، به آن واقواق میکنند، ولی او به کارش ادامه میدهد، هم نورش را میاندازد هم حرکتش را میکند. میگوید عارف هم همینطور است. شما عاشقان هم میگوید همینطور هستید. هر کسی به این موضوع آگاه میشود که فقط خرد زندگی است که با فضاگشایی جهان را آبادان میکند، به این کار دست میزند، دیگر کار منذهنی را نمیکند.
میگوید یک سگ واقواقش را کنار نمیگذارد. منذهنی دائماً حرف میزند با بانگ بلند و خرابکاری را ادامه میدهد، من که ماه هستم، من که میخواهم آبادان کنم، خرد زندگی، عشق زندگی را به جهان بیاورم، من چرا کار خودم را متوقف کنم؟ نمیکنم.
و بهعلاوه اگر سرکه سرکِگی را افزون کند، اگر منذهنی درد را زیاد کند در این جهان، «پس شکّر را واجب افزونی بوَد» باید شکر را اضافه کرد. باید شادی را اضافه کرد. یک عدهای درد ایجاد میکنند، خرابکاری ایجاد میکنند، یک عدهای هم باید شادی را تزریق کنند به جامعه و جامعه شاد بشود.
برای اینکه وقتی ما میرویم به انقباض، درواقع دردها، قهرهای زندگی را بهوجود میآوریم. خداوند قهر ندارد ولی میگوید که اگر من را نگذارید به مرکزتان، چیزها را بگذارید و بخواهید بهصورت منذهنی بالا بیایید، دچار قهر خواهید شد، خودتان میخواهید، دچار خرابکاری خواهید شد، دچار انقباض خواهید شد، دچار غم و غصه خواهید شد، درد بهوجود خواهد آمد. میگوید قهر مانند سرکه است، لطف خداوند با فضاگشایی و بیان عشق مثل عسل است و این دوتا است، «سرکه و عسل»، پایه و رکن هر «اسکنجبین» است، سکنجبین است بهاصطلاح.
میگوید که این جهان مثل اسکنجبین است یا سکنجبین است. یک سری درد را زیاد میکنند یک سری هم باید شادی را زیاد کنند، وگرنه که اگر یکی زیاد باشد سرکه زیاد باشد، نمیشود. الآن خودش توضیح میدهد. پس:
🔟4️⃣7️⃣ ۴۲ 🔟4️⃣7️⃣
برنامۀ گنج حضور را ادامه میدهم. همانطور که در غزل ملاحظه فرمودید، مولانا فرمودند که آن کسی که جهان را ترسیم میکند هر لحظه، میخواهد کمالاتش را در انسان به معرض بیان و نمایش بگذارد. و آخرسر به این نتیجه رسید که دریای زندگی درون بزرگان و عاشقان برای این میجوشد و آنها بهخاطر این است که مثل بلبل میخوانند، تا یک منکری که سِر را قبول نمیکند، منذهنی را ادامه میدهد، به دام بیفتد، به دام عشق بیفتد. و گفتند که
هر کجا خوشنگاری، روز و شب بیقراری
جوید او حُسنِ خود را نوخریدارِ دیگر
هر کجا ماهرویی، هر کجا مُشکبویی
مشتریوار جوید عاشقی زارِ دیگر
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴)
یعنی هر کسی که عاشق است، به زندگی زنده شده، مرتب میخواهد که زندگی را در دیگران ببیند، زنده کند، به ارتعاش دربیاورد و از یک عاشقی طلب میکند، جستوجو میکند که عشق را در او زنده کند، این کار انسان است. و گفت هر کسی که درست است جسم است، ولی یک کان است، یک معدن است، یک گنج است، باید گنج خودش را کشف کند و عاشق بشود، خوشبو بشود، بوی عشق بدهد و این بو را در جهان پخش کند.
در ابتدای مثنویِ دفتر ششم مولانا فرمودند که من در پنج دفتر، بهطور ضمنی، مطالبی را بهصورت پوشیده گفتهام، در این دفتر میخواهم خداوند به من کمک کند اینها را سادهتر بگویم، تا مردم بفهمند. ولی درضمن اشاره کرد کسی که منکر بشود، راز با رازدان اَنباز است، راز بهسوی کسی میرود که راز را بخواهد شناسایی کند، عاشق راز باشد، طالب راز باشد و با منکر انباز نیست. و بعد گفت این منکران، منهای ذهنی شبیه سگ واقواق میکنند، ولی عارفان و عاشقان مثل ماه شب چهارده میدرخشند و به راهشان ادامه میدهند.
یک تشبیهی هم دوباره کرد گفت که یک کاروان که همین کاروان عاشقان است، اینها کار خودشان را ادامه میدهند و کاری ندارند که سگهای دِه واقواق میکنند، یعنی سگهای ذهنی، سگهایی که در ذهن هستند شروع میکنند به عوعو کردن. و تا اینجا خواندیم که گفت:
یا شبِ مهتاب از غوغایِ سگ
سُست گردد بَدْر را در سَیر تگ؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳)
مَه فشانَد نور و سگ عوعو کند
هر کسی بر خلقتِ خود میتند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴)
هر کسی را خدمتی داده قضا
در خورِ آن، گوهرش در ابتلا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۵)
اِبتلا: امتحان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید انسانها گوهری دارند که همان خداوند است و زنده شدن به بینهایت و ابدیت او است و هر لحظه امتحان میشوند که ببینند برطبق قضا خدمت میکنند یا برطبق منذهنی. و حالا ما انسانها باید متوجه بشویم که ما میخواهیم منذهنی را به بیان دربیاوریم یا منذهنی را کوچک کنیم، رها کنیم، به خداوند زنده بشویم؟ بهسوی یک منذهنی بزرگتر میرویم یا نه منذهنی را رها کردهایم، قضاوت و مقاومت را کم کردهایم، بهسوی فضاگشایی و زنده شدن به زندگی میرویم؟ اینها را باید در خودتان ببینید.
اِبتلا یعنی امتحان. قضا یعنی خداوند. قضا، خداوند نگاه میکند میگوید، و هر لحظه میبیند که شما به چه ترتیب عمل میکنید، بهصورت منذهنی یا بهصورت فضای گشودهشده؟ و اگر شما بهصورت منذهنی میروید، شما میخواهید از طریق خرابکاری و ویرانگری و صدمه زدن به خود و دیگران خدمتی بکنید. این هم یک نوع خدمت است، از راه سختی میروید، بالاخره باید برسید به جایی که بگویید بس است، برگردید فضاگشایی کنید. ولی مطالعهٔ گفتار بزرگان این بینش را، این بیداری را در ما بهوجود میآورد که ما وقت را تلف نکنیم. در غزل هم به این موضوع اشاره کرد که مواظب باشید، وقت را تلف نکنید، زندگی را تلف نکنید.
بقیهاش را میخوانیم. هر لحظه برحسب آن گوهر اصلیمان امتحان میشویم، ببینیم چقدر به او نزدیک میشویم و به چه صورتی. توجه میکنید؟ گوهر اصلیمان همان اَلَست است، امتداد خدا است، روحمان است که باید باز بشود، بینهایت بشود و تا آنجایی که مقدور است بهاصطلاح به او زنده بشویم. هرچه زندهتر میشویم، فضا گستردهتر میشود، انعکاسش در بیرون بهتر میشود. و گفت که چالش شما، پیکار شما، جنگ شما فقط این است که در بغدادِ کوی او باشید و خوشآباد روی او باشید، یعنی مطابق روی او و خرد او جهان را آبادان کنید. و قبلاً هم به ما گفته که
🔟4️⃣7️⃣ ۴۱ 🔟4️⃣7️⃣
برنامه شماره ۱۰۴۷ گنج حضور
فایل صوتی - بخش چهارم (پخش زنده)
https://t.me/GanjeHozourMessages
برنامه شماره ۱۰۴۷ گنج حضور
فایل تصویری - بخش چهارم (پخش زنده)
https://t.me/GanjeHozourMessages
یا شبِ مهتاب از غوغایِ سگ
سُست گردد بَدْر را در سَیر تگ؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳)
بَدر: ماه شب چهارده، ماه کامل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مَه فشانَد نور و سگ عوعو کند
هر کسی بر خلقتِ خود میتند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴)
عوعو: واقواق، صدای سگ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر کسی را خدمتی داده قضا
درخورِ آن، گوهرش در ابتلا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۵)
درخور: لایق، سزاوار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بدر: ماه شب چهارده، ماه کامل. عوعو: واقواق، صدای سگ. درخور: لایق، سزاوار. مثال دیگر این است که شب مهتاب، ماه شب چهارده حرکت میکند، سگهای ده واقواق میکنند، یعنی اگر مولانا حرف میزند یک سری آدمهای منقبض و منهای ذهنی سر و صدا میکنند، ماه نمیرود؟ ماه میایستد در آسمان؟ نه! ماه نور میاندازد. مولانا خِرَد را پمپاژ میکند به جهان، عشق را در جهان پخش میکند، منذهنی هم عوعو میکند. هر کسی مطابق خلقت خودش عمل میکند.
یکی منذهنی دارد مطابق منذهنی خودش. یکی فضا را باز کرده، عاشق است، خردمند است خرد را بیان میکند، عشق را بیان میکند. خداوند، قضا در این لحظه به هر کسی خدمتی داده. آن کسی که منقبض میشود، خراب میکند، آن از طریق خرابی خدمت میکند که ما دیگر آن کار را نکنیم. ما بفهمیم این هم میشود، اینطوری هم میشود عمل کرد و خراب کرد، دیگر آن کار را نمیکنیم ما. و اگر کسی فضا را باز میکند بهسوی زندگی میرود و خرد را به این جهان میآورد این هم یک خدمتی است که قضا به او داده و دائماً درخورِ آن گوهر اصلی است که باید به او زنده بشود، در امتحان است.
یعنی ما باید به بینهایت و ابدیت او زنده بشویم و او را بیاوریم به مرکزمان یا از طریق خرابکاری بالاخره یک جایی بگوییم آقا چرا اینقدر خرابکاری میکنم؟ یا از طریق فضاگشایی و آوردن عشق و منبسط شدن و دائماً برحسب آن گوهر اصلیمان که جنس خداییمان است در امتحان هستیم. ببینیم که چقدر آن را به معرض نمایش میگذاریم. هر کسی باید حواسش به این باشد، نه به سر و صدای منهای ذهنی اطرافش. و اگر منهای ذهنی قبول یا رد میکنند با آنها کاری نداشته باشد. پس از چند دقیقه برنامهٔ گنج حضور را ادامه خواهم داد.
🔟4️⃣7️⃣ ۴۰ 🔟4️⃣7️⃣
آنجا هم گفت حقیقت و طریقت. حقیقت علمی است که از لَدُن درمیآید، از فضای گشودهشده درمیآید. کما اینکه الآن مولانا وصل است ولی آرزو میکند که یک جوری گفته بشود که مردم بفهمند. پس بنابراین، میگوید که درست است که من میگویم که من پیچیده صحبت کردم مردم متوجه نشدند و مسئولیت با من بوده که سادهتر صحبت کنم. من ملامت نمیکنم که چرا مردم نمیفهمند و به خودم برمیگردم که بهتر و سادهتر صحبت کنم اما این حقیقتی هم وجود دارد که این قانون است فقط کسی که علاقه به راز دارد و رازدان است راز پیش او میرود، او میتواند راز را بفهمد.
کسی که همت عالی دارد، کسی که میداند مقصود آمدنش این است که به خداوند زنده بشود، نه چیزهای مادی را انباشته کند و منذهنیاش را بالا بیاورد با دیگران مقایسه کند. اینها را باید شخص در خودش درست کرده باشد. «راز جز با رازدان انباز نیست» پس راز با رازدان شریک است، راز به رازدان میرسد. کسی که دنبال راز است راز را میتواند بفهمد. راز در گوش منذهنی راز نیست. یعنی میخورد به گوش و برمیگردد. شما باید ببینید که شما هم از جنس منذهنی هستید، منکِر هستید. در غزل داشتیم خاصیتهای ذهن شک و انکار است. من از دل فضای گشودهشده، از دل اصلی میپرسم، نمیترسم. این بینش ذهن را میگذارم کنار. فضا را باز میکنم از او میپرسم تا شک و انکار نماند.
در اینجا هم میگوید راز در گوش منذهنی راز نیست اما درست است که راز نیست، منذهنی گوش نمیکند، به دستور خداوند من که عاشقم باید بیان کنم. «لیک دعوت وارد است از کردگار» خداوند به عاشقان میگوید خودت را بیان کن. در غزل هم داشتیم میگفت هرجا «ماهرو» هست، هرجا «مُشکبو» هست، روز و شب بیقرار دنبال مشتری میگردد، خودِ خداوند هم دنبال مشتری میگردد. منتها ما خیلی مشغول هستیم به منذهنی، گوشمان به راز و پیغام خداوند بدهکار نیست.
لیک دعوت وارد است از کردگار
با قبول و ناقبول او را چه کار؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۹)
کسی که به عشق زنده است، میخواهد عشق و خرد را به جهان ارائه کند کاری ندارد که مردم قبول میکنند یا قبول نمیکنند. مُسْتَتَر یعنی پوشیده. انباز یعنی شریک. و یک مثالی هم میزند:
نوح نُهصد سال دعوت مینمود
دَم به دَم انکارِ قومش میفزود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۰)
هیچ از گفتن عِنان واپس کشید؟
هیچ اندر غارِ خاموشی خزید؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱)
گفت: از بانگ و عَلالایِ سگان
هیچ واگردد ز راهی کاروان؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۲)
عَلالا: آواز بلند، بانگ، شور و غوغا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
عَلالا: آواز بلند، بانگ، شور و غوغا، در اینجا همین واقواق سگها یا منهای ذهنی است. میگوید نوح، مثال میزند، نهصد سال دعوت مینمود و قومش دائماً انکار میکردند، مسخرهاش میکردند میگفتند آقا چه میگوید؟ این چیزها چیست که تو میگویی؟ یعنی چه که ما به خداوند زنده بشویم، یکتایی چیست؟ همین منذهنی هست! ولی «هیچ از گفتن عِنان واپس کشید؟» یعنی این عِنان را کشید و متوقف شد؟ دعوتش را متوقف کرد؟ بیان عشق نکرد؟ بیان خرد نکرد؟ حقایق را نگفت؟ آیا رفت خاموش شد؟ حالا که شما گوش نمیکنید من هم حرف نمیزنم، من قهر کردهام؟ نه! گفت از سر و صدا و واقواق سگان یعنی منهای ذهنی آیا کاروان راهش را ادامه نمیدهد؟ کاروان میگذشت در ده، سگها شروع میکردند به عوعو و وقوق، کاروان به راهش ادامه میداد.
🔟4️⃣7️⃣ ۳۹ 🔟4️⃣7️⃣
شش جهت را نور دِه زین شش صُحُف
کَیْ یَطوفَ حَوْلَهُ مَنْ لَمْ یَطُف
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴)
«اى حُسامالدين چَلَبى با اين شش دفتر، شش جهتِ عالَم را روشن كن. يعنى با حقايق مثنوى، سراسر جهان بشرى را منوّر فرما. تا آن كسى كه هنوز گِردِ حقايق مثنوى نگشته است، گِردِ آن بگردد و پیرامون آن طوافى كند.»
صُحُف: جلدهای کتاب
کَیْ: براى اينكه، به جهت اينكه، تا اينكه
يَطُوفَ: طواف كند
حَوْلَهُ: اطرافِ او، پيرامونِ آن
لَمْ يَطُفْ: طواف نكرده است
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی ای حسامالدین، ای یار من، با این شش دفتر، شش جهتِ عالم را روشن کن. خودِ مولانا فکر میکند که این مثنوی واقعاً تمام زندگی ما را میتواند روشن کند. صُحُف یعنی جلد. ای یار من، با این دفتر ششم، شش جهت عالَم را روشن کن. یعنی با حقایق مثنوی سراسر جهان بشری را منور فرما تا آن کسی که هنوز گِرد حقایق مثنوی نگشته است، گِرد آن بگردد و پیرامونِ آن طوافی کند.
«کَیْ یَطوفَ حَوْلَهُ» یعنی طواف کند حولِ او کسی که طواف نکردهاست. یعنی کسی که این مطلب را نفهمیدهاست او هم بفهمد. آنهایی که فهمیدهاند، درک کردهاند هیچ، ولی تعداد زیادی از مردم متوجه نشدهاند من چه میگویم. در دفتر ششم میخواهم یک جوری صحبت کنم آنها هم حول محور مثنوی بچرخند و از آن استفاده کنند. پس صُحُف یعنی جلدهای کتاب. کَی: برای اینکه، به جهت اینکه، تا اینکه. یَطُوفَ: طواف کند. حَولَهُ: اطراف او، پیرامون آن. لَم یَطُف یعنی طواف نکرده است.
عشق را با پنج و با شش کار نیست
مقصدِ او جز که جذبِ یار نیست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵)
بُو که فیما بَعْد دستوری رسد
رازهایِ گفتنی گفته شود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶)
بو که: باشد که
فیما بَعْد: از آن پس
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس میفرماید عشق با پنج حس و شش جهت این جهان کار ندارد، یعنی با عالم مادی کار ندارد. با حادثها، آن چیزی که در این جهان بهوجود میآید بهصورت حادث با آن کاری ندارد. عشق را با پنج حس و شش جهت کار نیست. در ضمن پنج حس و شش جهت یعنی این عالم مادی برای انسان. «مقصد او جز که جذب یار نیست.» بنابراین مقصود از عشق این است که انسان جذب خداوند بشود، برود با او یکی بشود. پس عشق برای این نیست که ما به حوادث واکنش نشان بدهیم یا حوادث جلوی ما را بگیرد. «هرچه آن حادث دوپاره میکنم» «لطف سابق را نظاره میکنم.»
بو که یعنی باشد که، فیما بَعْد، بعد از این دستوری از خداوند برسد. معلوم است که مولانا وصل است به خداوند. دستوری برسد بهطوری که به زبان ساده رازهای گفتنی گفته بشود. او وصل به زندگی است و زندگی به او میگوید اینطوری بنویس. میگوید انشاءالله که دستوری برسد و من سادهتر صحبت کنم که مردم بفهمند این رازها چیست. بو که: باشد که. فیما بَعْد: از آن پس.
با بیانی که بُوَد نزدیکتر
زین کنایاتِ دقیقِ مُسْتَتَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷)
مُسْتَتَر: پوشیده شده، استتار شده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
راز جز با رازدان انباز نیست
راز اندر گوشِ مُنکِر راز نیست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸)
انباز: شریک، دوست
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
لیک دعوت وارد است از کردگار
با قبول و ناقبول او را چه کار؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۹)
مُسْتَتَر یعنی پوشیده شده، استتار شده. انباز: شریک، دوست. مولانا میگوید که در این دفتر ششم من با بیان سادهتر به فهم مردم صحبت کنم که از این رازها و کنایههای دقیق پوشیدهشده که در پنج دفتر بیان کردم سادهتر باشد، روشنتر باشد. ولی، ولی شنونده باید رازدان باشد که راز را بتواند بفهمد. امروز هم بود، میگوید که همت عالی دار که در میخانهٔ مَردان آدمهایی مثل مولانا، شراب زندگی گردان است ولی تو باید همت عالی داشته باشی.
باید بگویی من عشق را میخواهم، خداوند را میخواهم و این ابیات را نمیخواهم که خودم را بیشتر نشان بدهم یا تأیید بگیرم، توجه بگیرم یا از نظر مادی بالاتر بروم. همانطور دیدید که الآن میگفت که «عشق را با پنج و با شش کار نیست» یعنی عشق برای این نیست که شما یک چیزی بهدست بیاورید، بهتر خودتان را نمایش بدهید یا بهتر از دیگران دربیایید، سوادتان بیشتر از دیگران بشود. نه! عشق یعنی یکی شدن با خداوند.
🔟4️⃣7️⃣ ۳۸ 🔟4️⃣7️⃣
«بیست نعّارِ دیگر»، نَعّار یعنی افغانکننده، اینجا بود، فغانکننده، پرندهای که صدای نازک دارد، ولی افغانکننده یعنی منذهنی، نالهکننده، شکایتکننده، منحرفکنندهٔ پیغام. یکی پیغام مولانا را بشنود با منذهنی تفسیر کند اسمش را گذاشته «نعّار».
مواظب باش وقتی طبل میزنی منهای ذهنی در اطراف هستند و اینها شروع خواهند کرد به تفسیر کردن و با منذهنیشان حرف زدن، آنها هم شروع خواهند کرد به طبل تو خالی زدن، و طبل تو خالی زدن در جهان یعنی ژاژدرمانی، هیچ اثری ندارد و ضرر هم دارد.
«بس کن و طبل کم زن، کاندر این باغ و گلشن» منهای ذهنی وجود دارند [شکل۹ (افسانه منذهنی)] که افغان میکنند، فغان میکنند، ناله میکنند، شکایت میکنند و اگر صدای طبل ذهن را بشنوند ذهنشان تحریک میشود منذهنیشان بالا میآید و شروع میکنند آنها هم طبل زدن و این طبلِ تو خالیِ منذهنی هیچ فایدهای ندارد در جهت سازندگی، در جهت ویرانی خیلی اثر دارد. پس تا فضا گشوده است حرف بزن [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، ولی دیدی دیگر حرفت تمام شد رسیدی به ذهنِ خشک برگرد برو با خداوند یکی بشو و ظرفت را از آن فضا پر کن.
اجازه بدهید یک مثنوی را شروع کنم که در قسمت بعد ادامه خواهم داد. و این درواقع همین از مقدمهٔ دفتر ششم است و از بیت یکمِ دفتر ششم شروع میکنیم، که مولانا به حُسامالدّین میگوید که میخواهم دفتر ششم را شروع کنم و این لازم است.
ای حیاتِ دل، حُسامالدّین بسی
میل میجوشد به قِسمِ سادِسی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱)
سادِس: ششم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گشت از جذبِ چو تو علـّامهای
در جهان گَردان حُسامینامهای
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲)
گَردان گشتن: مشهور شدن، آوازه یافتن
حُسامینامه: نامِ دیگرِ مثنوی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پیشکش میآرمت ای معنوی
قِسم سادِس در تمامِ مثنوی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳)
سادِس: ششم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس، سادِس یعنی ششم. گَردان گشتن: مشهور شدن، آوزاه یافتن. حُسامینامه: نامِ دیگر مثنوی است. پس مولانا پنج دفتر را نوشته، ولی فکر میکند که باید دفتر دیگری بنویسد. در بیتهای دیگر میگوید من باید طوری حرف بزنم که مردم بفهمند، این پیغام منتقل بشود و امیدوارم زندگی کمک کند به من و این به صورتی بیان بشود که همهٔ مردم بفهمند.
«ای حیاتِ دل»، حیاتِ دل ترکیب جالبی است یعنی کسی که از جنس زندگی است، حیاتش، زندگیاش، از دلِ گشودهشده میآید، از یکی شدن با خداوند میآید. «ای حیاتِ دل»، و «حُسامالدّین» میدانید یارش است، میل من میجوشد که دفتر ششم را بنویسم، یک کتاب دیگر بنویسم.
«گشت از جذبِ چو تو علّامهای» میبینید که مولانا به یارش میگوید علامه. در اینجا علامه سواد کتابی نیست، یعنی تو را من دریا میبینم. پس ما میتوانیم انسانهای دیگر را دریای زندگی ببینیم که با منذهنی چون خودمان را مجسمه میبینیم این کار امکان ندارد. چون مولانا فضاگشا است، کسی که از جنس عشق است، یارش را بهصورت یک علامهای میبیند، یک دانشمندی میبیند، نه دانشمند کتابی، که به علم لَدُن مجهز است، وصل به خداوند است. و بنابراین میگوید این از جذب تو بوده، این تو به من یاری کردی، اگر جذب تو نبود؛ این نشان میدهد که چقدر عشق ما به دیگران میتواند به ما کمک کند، از طریق میگوید تو من به زندگی وصل شدم.
گشت از جذبِ چو تو علـّامهای
در جهان گَردان حُسامینامهای
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲)
گَردان گشتن: مشهور شدن، آوازه یافتن
حُسامینامه: نامِ دیگرِ مثنوی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی این حُسامینامه یا مثنوی دراثر جذب تو سروده شده. حالا گَردان، مشهور، یا گَردان درست شد، از جذب تو بوده. خلاصه تو به من کمک کردی، الآن این مثنوی دفتر ششم را به شما کادو میکنم پیشکش میکنم، و این مثنوی را تمام خواهد کرد. در تمام مثنوی احتمالاً معنی میدهد برای اتمام یا تکمیل کردن مثنوی. پس دفتر ششم را میخواهد بنویسد.
🔟4️⃣7️⃣ ۳۷ 🔟4️⃣7️⃣
هر کجا ماهرویی، هر کجا مُشکبویی
مشتریوار جوید عاشقی زارِ دیگر
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴)
ببینید باز هم میگوید جا مهم نیست، هرجا که یک عاشق هست رویش مثل ماه زیبا است، یعنی رویش روی زندگی است روی خداوند است و بوی خداوند میدهد، بوی عشق میدهد، بوی سازندگی میدهد، بوی صلح میدهد، بوی آرامش میدهد، بوی جنگ و ستیزه نمیدهد، «مشتریوار جوید». میگوید من مشتری هستم، من خریدار کسانی هستم که بیایند این صورت زیبای خداوند را ببینند، از آن یاد بگیرند. دنبال یک عاشق زار میگردد که بخواهد عاشق بشود.
و این مهم است که یک کسی بخواهد عاشق بشود، یک کسی بداند که با منذهنی با خرابکاریِ آن نمیتواند زندگی خودش را و جمع را درست کند. عاشق زندگی باشد، عاشق سازندگی باشد، دنبال آن میگردد، که بیا از من بگیر، بیا این صورت ماهِ زندگی را در من ببین، صورت خرد را ببین، خردورزی باید بکنی، بوی خوش عشق را بشنو، مساعدت را بشنو، کمک را بشنو، رواداشت را بشنو، سازندگی را بشنو.
هر کجا ماهرویی، هر کجا مُشکبویی
مشتریوار جوید عاشقی زارِ دیگر
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴)
منذهنی اینطوری نیست [شکل۹ (افسانه منذهنی)]، منذهنی ماهرو نیست زشترو است. برای زشتیِ خودش، خرابکاری خودش، به هم ریختن خودش، ایجاد مسئله، دنبال مشتری میگردد. [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] آنهایی که فضاگشا هستند به زندگی زنده شدهاند، آنها بله، آنها دنبال این هستند کسی بیاید خرد را از آنها بخرد. میبینید که مولانا چقدر خرد آورده به این جهان، چقدر میتواند زندگی ما را درست کند، چیزی میخواهد؟ نه. گفت اینها اهمیت نمیدهند، تو باید خواستهات بالا باشد، چیز خوب بخواهی. درست است؟ «همّتی دار عالی».
این نَفَس مستِ اویم، روزِ دیگر بگویم
هم بر این پردهٔ تر با تو اسرارِ دیگر
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴)
میبینید که مولانا لازم میداند که پس از گفتوگوی ذهنی دوباره با زندگی یکی بشود، برگردد با او یکی بشود. انگار یک سطل خرد را از آنور، عشق را پر کرده بود جاری کرد، با کلمات گفت، با جملات گفت، الآن میگوید که الآن دیگر رفتم با او یکی شدم مست او شدم. یک روز دیگر، یک دفعهٔ دیگر که این سطلم را پُر کردم با تو رازهای دیگری بیان خواهم گفت. پس این لازم است که ما سکوت کنیم پس از اینکه حرف زدیم دوباره فضا را باز کنیم با خداوند یکی بشویم تا بتوانیم از او جواهرات و راهحلها را بگیریم بیاییم در این جهان پخش کنیم، مثل مولانا.
این نَفَس مستِ اویم، روزِ دیگر بگویم
هم بر این پردهٔ تر با تو اسرارِ دیگر
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴)
«پردهٔ تر» درست است که پردهٔ ذهن است و این جملات است و اینها، ولی هنوز آن هشیاری حضور و آن عشق این کلمات را خیس میکند و این جملات را خیس میکند. درست است که میگوید من اینها را به جملات گفتهام، ولی این پردهای بود که به عشق آلوده شده بود، به عشق، با عشق عجین شده بود. «پردهٔ تر» بود، پردهٔ خشکِ ذهن نبود. اگر هم به جمله گفتم هنوز آن آب، زندگی، آن شراب زندگی، داشت اینها را میگفت و اینها، در اینها معنا است. پس الآن من ساکت شدم رفتم با او یکی بشوم و سطلم را پر کنم و بنابراین اگر خشک بشوم [شکل۹ (افسانه منذهنی)] دیگر حرف نمیزنم، با منذهنی حرف نمیزنم ساکت میشوم [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، درست است؟
بس کن و طبل کم زن، کاندر این باغ و گلشن
هست پهلویِ طبلت بیست نعّارِ دیگر
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴)
نعّار: فغانکننده، پرندهای که صدایی نازک دارد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این توصیهٔ مولانا است، هم به خودش هم به ما، که وقتی با او یکی نشدی، سطلت پر نشده از آنور، فقط منذهنی داری، طبلِ تو خالی میزنی. یعنی حرف باز ذهن میزنی این طبل تو خالی است. پس بنابراین برو با زندگی با فضاگشایی یکی بشو و ظرفت را از آنور پر کن، وقتی پر شد بیا جاری کن حتی بهصورت عبارات و شعر، اشکالی ندارد. درست است؟
ولی اگر دیدی خالی شدی با منذهنی حرف میزنی [شکل۹ (افسانه منذهنی)]، دراینصورت این طبلِ تو خالی است. مواظب باش وقتی طبل تو خالی میزنی در این، در این جهان که باغ و گلشن است واقعاً، مولانا میگوید اینجا باغ و گلشن خداوند است ما طبلِ تو خالی میزنیم. کسی که طبلِ تو خالی میزند باید بداند که بیست طبالِ تو خالی زن همین پهلوی ما هست، یعنی منهای ذهنی. یعنی منهای ذهنی حساس هستند به این طبل تو خالی. و یا نه، حتی اگر شما در «پردهٔ تر» هم صحبت کنی آنها ممکن است با منذهنیشان بشنوند و تفسیر کنند مواظب باش. درست است؟
🔟4️⃣7️⃣ ۳۶ 🔟4️⃣7️⃣
منذهنی اینجهان را میتواند ببلعد، میتواند جنگ ایجاد کند، میتواند درد ایجاد کند. وقتی ایجاد کرد میگوید چه شده آقا؟ چرا اینقدر درد ایجاد شد؟ ما آمدیم دردها را شفا بدهیم، نه درد ایجاد کنیم. با عقل منذهنی نباید بهصورت فردی یا جمعی عمل کنیم. باید به حرف بزرگان گوش بدهیم، از میخانهشان می بگیریم. نباید اینقدر خراب کنیم، خراب کنیم، خراب کنیم، بعد از خراب شدن بگوییم چرا اینطوری شد؟ خب از اول بزرگان گفتند بدهی دست این، همهچیز را خراب خواهد کرد. پس چیز ساختهشده را خراب نکن. پس «خدا این جهان را کرد چون گنج پیدا»، «هر سری پُر زِ سودا دارد اظهارِ دیگر». این را گفت، بعد میگوید:
هر کجا خوش نگاری، روز و شب بیقراری
جوید او حُسنِ خود را نوخریدارِ دیگر
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴)
اصلاً به مکان بستگی ندارد، هرجا که یک عاشقی هست، خوش نگار یعنی زیبانگار، اگر نگار را بهمعنی نگارنده بگیریم. بهعنوان یک آدم زیبا هم میتوانید بگیرید، ولی خوش نگار یعنی هر لحظه زیبایی ترسیم میکند، هر لحظه خرد ترسیم میکند، هرجا باشد، هرجای دنیا باشد، فارغ از مکان، همهجا زیبایی ترسیم میکند هر کسی که به خداوند وصل است.
«روز و شب بیقراری» یعنی دویی ذهن اینکه الآن وضع ذهنی خوب نشان
میدهد، این وضع را ذهن بد نشان میدهد، حوادث، جلویش را نمیگیرد. او دائماً بیقرار است برای زیبایی ترسیم کردن، برای دادن خرد به وضعیت، وصل شدن به زندگی که از آنور بگیرد و اینجا پخش کند.
«جوید او حُسنِ خود را» یعنی زیبایی خود را «نوخریدارِ دیگر»، پس هر کسی به خداوند وصل است و خداوند دائماً خوب ترسیم میکند، درست است؟ که الآن گفت نگارندهٔ، اینجا بود دیگر همان دو بیتی که الآن خواندم، میگفت «پس کمالاتِ آن را کاو نگارد جهان را»، خداوند وقتی ترسیم میکند، زیبا ترسیم میکند یا زشت ترسیم میکند؟ همیشه زیبا ترسیم میکند، ما با منذهنی زشتش میکنیم.
و عاشقان هم زیبا ترسیم میکنند، برای همین میگوید «هر کجا خوش نگاری»، اگر شما فضا را باز کردید برای شما روز شده، زیبایی ترسیم میکنید و اینکه الآن وضعیت بد است یا خوب است، روز و شب است، چهجور دویی است، برای شما فرق نمیکند. شما دائماً زیبایی ترسیم میکنید، خرد را میآورید به این جهان، به عقل کل وصلاید. درنتیجه به عقل خودتان، به زیبایی خودتان، به آن زیبایی که ترسیم میکنید شما دنبال خریدار نو
میگردید.
هر کسی پیش شما میآید، هر وضعیتی پیش شما میآید زیبا میشود، برای اینکه شما «خوش نگار» هستید. خوش نگاری را از منذهنی میگیرید؟ نه. خوش نگاری را از منذهنی نمیتوانید بگیرید، چون منذهنی همیشه زشت نگار است، همیشه خرابکننده است، همیشه نگرانکننده است، همیشه زندگی را به مسئله تبدیل میکند، به مانع تبدیل میکند، به درد تبدیل میکند.
شما با منذهنی خوش نگار نمیتوانید بشوید. پس هر کسی که این فضا را بینهایت باز کرده، مقدار زیادی تبدیل شده، میفهمد که خرابکاری ممنوع، باید به خرد رو بیاورد و برای این خردمندی و ارائهٔ زیبایی دنبال مشتری میگردد. هر کسی خریدار است، هر کجا، چه کسی میخواهد زندگیاش را درست کند؟
آیا تبعیض قائل میشود؟ میگوید مثلاً من به این دین میدهم، به این نه؟ مثل خورشید میمانَد، خورشید به همهجا میتابد، همهجا را روشن میکند و همهچیز و همهکس گرما میدهد، هر کسی که خریدار است. «جوید او حُسنِ خود را نوخریدار دیگر»، به شما دادم میروم به آن یکی هم میدهم، به آن یکی هم میدهم، یک خریدار جدید، هر لحظه یک خریدار جدید. نمیفروشم، فقط ارائه میکنم. خداوند هم همینطور است. حالا اگر شما از او نمیگیرید، از خوش نگاران بگیرید، از مولانا بگیرید، از حافظ بگیرید، از عاشقان بگیرید.
🔟4️⃣7️⃣ ۳۵ 🔟4️⃣7️⃣
بالاخره درست است که منذهنی دارد راه میرود به فکر مسائلش هست، نه؟ مسائلی که ایجاد کرده، توی ذهنش میگوید مسائل را اینها ایجاد کردند، اینها دشمن من هستند، من از همه بهترم، من پندار کمال دارم، یکدفعه یک آواز بلبل را میشنود. هان! عجب آواز خوشآیندی است، در جهان بیرون. شما در یک باغ و بوستان هم که میروید، غرق فکرهای خودتان هستید، یکدفعه میبینید یک بلبلی خیلی زیبا میخواند. به به به! چشمهای هم هست، ای بابا ول کن این فکرها را!
یکدفعه متوجه میشوید که یک بلبلی هم مثل مولانا میخواند. میگوید این فکرها را نکنید، اینها مال منذهنی است، بیا شکار بشو. و آن موقع هست که شما میفهمید آنها همه توهم بوده. تمام آن افکاری که الآن شما را گیج کرده، آنها همه توهماند.
امروز گفت خوب بدانید «دلافشار» خود زندگی است، خود خداوند است، همانیدگیها نیست. اِ اِ اِ این شما، الآن سرعتتان کمتر نشد، هی میگفتید این همانیدگی دارد میرود بچسبم، به یکی بچسبم. میگوییم آقا برای این میچسبیدم که دلم فشرده نشود. این میگوید این که دارد میرود دلت را نمیفشارد، زندگی میفشارد که بگذاری این برود. من عوضی فهمیده بودم.
شما شکار نشدید؟! بیدار نشدید؟ که هرچه رفتنی است بگذار برود. من اصلاً دوست انسانی لازم ندارم. اگر دوست انسانی من را دوست دارد که با من بماند. اگر فامیلم است که عشق بدهیم به همدیگر. اگر دشمن من است که نمیخواهم. تنها دوست من خداوند است. تا حالا میگفتم اگر اینها نباشند که من بدبخت میشوم. من میبینم که اینها بودند دل من فشرده میشد. چه کسی میفشرد؟ خداوند. پس من این را فهمیدم، شکار شدم. شکار مولانا شدم، از طریق مولانا شکار زندگی شدم.
چون خدا این جهان را کرد چون گنج پیدا
هر سری پر ز سودا دارد اظهارِ دیگر
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴)
خب چه گفت اینجا؟ [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] گفت دریای خداوند در درون مولانا میجوشد، مولانا مثل مرغ میخروشد، آواز میخواند، منهای ذهنی توی دام عشق میافتند. درست است؟ بعد آن موقع میگوید که هر انسانی یک جهان است و این گنج است. شما خودتان را فقط این هیکل نبینید و این بدن نبینید و فکر نبینید، شما گنجاید، گنج خداوند هستید.
و شما را پیدا، پیدا یعنی به ظهور رسیدید، دیده میشوید. یک انسانی میآید بالا دیده میشود فرمش، هان این انسان است، یک بدن دارد، فکر دارد بله. ولی دراصل گنج است، گنج نهان، گنج درون، گنج خداوند، برای اینکه بالقوه این دریا است. درواقع بالقوهاش بالفعل است. بهوسیلهٔ بزرگان بالفعل است، این را نگاه کنید [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] بلبل دارد میخواند.
اگر شما به میخانهٔ مردان بروید، به میخانهٔ مولانا بروید، از او می بگیرید بخورید، این گنج آشکار، این بدن، میگویید این ظاهر است، این حادث است، من یک دریا هستم و خداوند از طریق من میخواهد چه؟ آواز بخواند، من هم آواز خودم را میخوانم، بنابراین هر سَری که پُر از عشق است، حالا سر ما الآن پُر از منذهنی است [شکل۹ (افسانه منذهنی)] و همانیدگی است. درست است؟ اگر این تبدیل به عشق بشود، [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] اینجا سودا بهمعنی عشق است، «هر سری پر ز سودا» یک اظهار دیگری دارد. یعنی هر انسانی درست است که فرم است، زندگی میخواهد بهصورت خاصی عشق خودش را، زیبایی خودش را از طریق او بیان بکند، که او بتواند خدمت بکند، ایثار بکند. یعنی خداوند از طریق هر فرمی میخواهد یک چیزی را ایثار بکند به جهان، از طریق هر انسانی به وجه خاصی عشق خودش را به کائنات بفرستد.
خب شما خودتان را گنج میبینید؟ یا یک مجسمهٔ پُر از درد، ساختهشده از درد و همانیدگی میبینید؟ شما مجسمه نیستید. این ظاهر پوششی است برای یک گنج نهان. اگر فضا را باز کنید، اگر دل اصلیتان آشکار بشود، که این بهوسیلهٔ میای که در میخانهٔ مولانا سِرو میشود، امکانپذیر است.
«چون خدا این جهان را کرد چون گنج پیدا»، شما بهعنوان قسمتی از جهان گنج را پوشیدید. گنج دریای عشق است که در درون شما است. پس شما آفریده نشدهاید که دردهای منذهنی را پخش کنید در جهان، هر جا میروید یک درد ایجاد کنید، یک مسئله ایجاد کنید. شما پُر از راهحلاید اگر وصل به زندگی بشوید و باید وصل بشوید. یا باید تلف بشوید، خراب کنید همهچیز را، یا باید وصل بشوید. هیچ چارهٔ دیگری نیست.
🔟4️⃣7️⃣ ۳۴ 🔟4️⃣7️⃣
پس خداوند که کمالات عالی دارد، هر لحظه از شما انتظار دارد بهتر بشوید، هی بهتر بشوید و تغییر کنید. شما تغییر میکنید یا چسبیدهاید به یک سری باورهای جامد، به رفتارهای جامد؟ شما میدانید که او هر لحظه میخواهد شما تغییر کنید؟ هر لحظه در کار جدید است؟ آیهٔ قرآن میگوید که خداوند هر لحظه در کار جدید است، یعنی میخواهد شما فکر جدید بکنید.
امروز گفت دین و دنیا باید تو باشی، من از دین و دنیا نمیتوانم یار پیدا کنم، درحالیکه ما از دین ذهنی و دنیای ذهنی یار پیدا کردیم، گفت اینها خمّار نیستند. خب این دو بیت را با هم آوردیم برای اینکه بههم مربوط هستند.
چون کمالاتِ فانی هستشان این اَمانی
که به هر دم نمایند لطف و ایثارِ دیگر
پس کمالاتِ آن را کاو نگارد جهان را
چون تقاضا نباشد عشق و هنجارِ دیگر
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴)
اَمانی: جمعِ اُمنیّت، آرزوها
هنجار: راه و روش، طریق، قاعده و قانون
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر شما این عشق و هنجار، این تغییر را میپذیرید، باید فضا را در اطراف اتفاق این لحظه باز کنید [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، مرکز را عدم کنید و خودتان را آماده نگه دارید برای تغییر، برای بهتر شدن و با منذهنیتان [شکل۹ (افسانه منذهنی)] خراب نکنید. و خودش بعدش میگوید:
بحر از این روی جوشد، مرغ از این رو خروشد
تا در این دام افتد هر دم اِشکارِ دیگر
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴)
بحر کیست؟ بحر مولانا است، بحر بزرگان هستند، بحر شما هستید اگر فضا باز بشود. شما فضا را باز کنید، ببینید دریا وصل کنید، دریا میخروشد، میجوشد که از شما جواهرات را بیان کند. در مولانا، دریای زندگی، بینهایتِ زندگی، این فضای گشودهشده میجوشد و این جواهرات را بیرون میریزد.
«بحر از این روی جوشد، مرغ از این رو خروشد»، مرغ کیست؟ مرغ هم مولانا است، مرغ هم عاشقان هستند، در این مورد مولانا. دریای مولانا بهوسیلهٔ زندگی بهخاطر این میجوشد، بهخاطر این مولانا مثل یک مرغ چَهچَه میزند و این ابیات را میگوید، تا چه بشود؟ تا در این دامِ گشودهشده، دامِ عشق، هر دَم یک شکار دیگر بیفتد. شکار چیست؟ شکار همین منهای ذهنی هستند. وقتی مولانا دامِ عشق را پهن کرده، منهای ذهنی بالاخره این پیغام را میگیرند. یا شما ببینید الآن این ابیات را میخوانید، در دامِ عشق خداوند از طریق مولانا میافتید.
پس بحر، دریای بیرون نیست. مرغ درست است که بلبل دارد میخواند و دریای بیرون هم میجوشد، دریای بیرون میجوشد دارد میگوید من جواهرات اینجا دارم، گوهرها دارم بیایید بگیرید. بحر بزرگان هستند، جوشیدهاند. بحر انسانی فضاگشا است که خداوند بهصورت دریا میجوشد و جواهرات و گوهرها را بیرون میریزد، همینهایی است که ما میخوانیم و او مثل مرغ چَهچَه میزند، آواز میخواند، آواز خوش میخواند تا انسانهای دیگر که منذهنی دارند در دام عشق بیفتند. شما افتادید؟
گفت اگر افتادید، روز شده، جوانمردی کردید، فضا باز شد، مواظب باش دیگر در ذهن نروی. اگر در ذهن رفتی، دیدی مِیات کم شد، نترس، برو دوباره از دل بپرس، دوباره از دل بپرس، از منذهنی نپرس. درست است؟ [شکل۹ (افسانه منذهنی)] پس این افسانهٔ منذهنی در انقباض است، این میتواند شکار بشود. [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] و بحر مولانا یا بزرگان یا عاشقان میجوشد و این ابیات گفته میشود تا اگر منذهنی دارد [شکل۹ (افسانه منذهنی)] مرکزش به ارتعاش دربیاید و در دام بیفتد، در دام عشق بیفتد [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] بفهمد که این رنج و درد که زندگی را در این لحظه به مسئله تبدیل میکند، به مانع تبدیل میکند، به دشمن تبدیل میکند، به درد تبدیل میکند، نباید این کار را بکند. وقتی که فهمید درک کرد که اینها را خودش درست کرده با منذهنیاش، دیدِ منذهنیاش این کار را میکند، دیگر این کار را نمیکند.
الآن خیلی از شما فهمیدید که دانشمند نیستید. پندار کمال نباید ایجاب بکند که شما بگویید من میدانم. و اگر منذهنیتان را دیدید که گرفتار است، وحشت نکنید، مسئولیت قبول کنید. بگویید زندگی خودم را من خودم خراب کردم، به دیگران نسبت ندهید. نگویید من پندار کمالم را میخواهم حفظ کنم، من هنوز از تو بهترم، شما باید عوض بشوید. شما همینکه فهمیدید در چرخهٔ تخریباید، باید بپرید بیرون [شکل۹ (افسانه منذهنی)] باید بگویید من کمک میخواهم. کمک هم گفت در میخانۀ مردان دائماً کمک را پخش میکنند، مِی را پخش میکنند.
اگر مِیِ خودت را ریختی، بیت اول گفت، اگر میبینی بهطور کامل از خداوند نمیتوانی بگیری، برو از مردان بگیر. گفت به غیر از بزرگان میفروش دیگری در این جهان وجود ندارد. یعنی بیشتر منهای ذهنی هستند و منهای ذهنی بهوسیلهٔ خروش مرغان، وقتی آواز مرغان را میشنوند، توی دام میافتند.
🔟4️⃣7️⃣ ۳۳ 🔟4️⃣7️⃣
چون کمالاتِ فانی هستشان این اَمانی
که به هر دم نمایند لطف و ایثارِ دیگر
پس کمالاتِ آن را کاو نگارد جهان را
چون تقاضا نباشد عشق و هنجارِ دیگر
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴)
اَمانی: جمعِ اُمنیّت، آرزوها
هنجار: راه و روش، طریق، قاعده و قانون
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید که «کمالاتِ فانی» یعنی مثلاً یکی زیبا است، یکی دانش دارد، یکی علم مهندسی بلد است، علم پزشکی بلد است، آن یکی موسیقی بلد است، اینها همه چه هستند؟ کمالات فانی هستند. اَمانی یعنی آرزو. اَمانی یعنی جمع اُمنیّت، آرزوها. همهٔ اینها میگوید کسانی که کمالات فانی دارند، فانی یعنی ازبینرفتنی، یکی موسیقی یاد گرفته، یکی فرض کن که دانش ریاضی یاد گرفته، وقتی میمیرد دیگر اینها میریزند دیگر. درست است؟ ولی تا زمانی که اینها زنده هستند، همهشان این آرزو را دارند که لطف و ایثار بکنند، یعنی از آن چیزی که دارند، درست است که فانی است، به مردم ببخشند. یکی موسیقی میزند میگوید گوش کنید، یکی علم دارد به شما یاد بدهد شما یاد بگیرید علمتان زیاد بشود، در هر زمینهای.
از اینجا میخواهد استدلال کند بگوید که کمالات آن کسی، یعنی خداوند، «کمالاتِ آن را کاو نگارد» یعنی ترسیم میکند جهان را هر لحظه، یعنی این تقاضا از اهل جهان از جمله انسانها ندارد که هر لحظه تغییر کنند؟ هر لحظه به یک عشق بهتری زنده بشوند و به یک هنجار، به یک قانون، به یک تغییر دیگر؟ «هنجارِ دیگر» یعنی تغییر، تغییر، تغییر، یعنی هر لحظه شما باید تغییر کنید.
خداوند لحظهبهلحظه تمام وجود شما را اعم از جسم، اعم از فکر، چهار بُعد، همهچیز، فضای درون، دارد ترسیم میکند، او ترسیم میکند. از شما تقاضا ندارد که هر لحظه تغییر کنید به یک عشق بهتر؟ فضا را باز کنید از او مِی بیشتری بگیرید؟ عشق بیشتری بگیرید؟ لطافت بیشتری بگیرید؟ و فکر بهتری بکنید؟ هر لحظه تغییر کنید و بهتر بشوید؟ «هنجارِ دیگر» اشاره میکند به تغییر، لحظهبهلحظه تغییر، یک چیز جدید یاد بگیرید. جواب بدهید شما.
مثلاً یکی جوان است، زیبا است، خودش را زیبا میکند، چه مرد چه زن، میخواهد نشان بدهد. این درواقع مثل اینکه در ذات ما است، کمال فانی دارد، ولی میخواهد زیباییاش را ارائه کند. یک گل هم همینطور است، باز میشود به زیبایی، من را ببینید. یک کسی هم که در علم ریاضی مثلاً استاد است، دارد بیان میکند در سطح بالا ریاضیات و علم ریاضی را، آن یکی علم فیزیک را، این یکی علم پزشکی را، بله؟ اینها همه فانی هستند. خداوند که هر لحظه همهچیز را ترسیم میکند و منظورش انسان است، وجود شما را ترسیم میکند، آیا از شما تقاضا ندارد لحظهبهلحظه بهتر بشوید؟ چرا! تقاضا دارد، منتها تقاضا را ما نمیفهمیم، نمیشنویم. بزرگی مثل مولانا در میخانهٔ مردان همین را دارد به ما یاد میدهد. یعنی چه؟ شما هر لحظه منتظر یک عشق جدید، یک لطف جدید، یک کمک جدید، یک تغییر جدید از طرف زندگی باشید، بپذیرید. درست است؟
«هنجارِ دیگر»، آیا خداوند میخواهد شما همهاش هنجار و نُرم منذهنی را داشته باشید؟ انقباض داشته باشید؟ هر لحظه یک خاری به پایتان فروبرود؟ شما با منذهنی و انقباض جسمتان را خراب کنید؟ مریض بشوید؟ خداوند میخواهد شما سرطان بگیرید؟ یا دنبال عشق و هنجار دیگر است؟ هر لحظه ما را ترسیم میکند، از آن طرف با منذهنی خراب میکنیم. چرا شما تسلیم نمیشوید که تمام وجود شما را بهطور عالی، بدون دخالت شما، بهطور عالی ترسیم کند؟ چرا؟ برای اینکه نمیدانیم، برای همین اینها را میخوانیم. شما بگذارید او ترسیم کند. شما در تجربهٔ گنج حضور دیدهاید خیلیها مریض بودند درست شدند، چرا؟ دیگر وقتی خداوند درست میکند، اینها با منذهنی خراب نمیکنند. چرا میگوییم منذهنی خرّوب است، بسیار خرابکننده است؟
من که خَرّوبم، خرابِ منزلم
هادمِ بنیادِ این آب و گِلم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۸)
خَرّوب: بسیار خرابکننده
هادِم: ویرانکننده، نابودکننده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ازبینبرندهٔ هر چیزی که شما میبینید، خرابکنندهٔ آن هستم، تا شما بفهمید که باید فضا را باز کنید، از صنع من، از خرد من استفاده کنید. اگر با عقل منذهنی بسازید من خراب میکنم. یک عاملی را زندگی نصب کرده بهنام منذهنیِ خرّوب، شما هرچه بسازید با آن خراب میشود. بدانید دیگر! نمیخواهید بدانید؟ از طرف دیگر دارد میگوید هر چیز زیبایی زیباییاش را ارائه میکند به جهان و نثار میکند، درست است که فانی است، توی این جسم است، از بین خواهد رفت.
🔟4️⃣7️⃣ ۳۲ 🔟4️⃣7️⃣
راستی گوی ای جان، عاشقان را مرنجان
جز تو در دلربایان کو دلافشارِ دیگر؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴)
دلافشار: دلآزار، آنکه دل را در فشار و شکنجه گذارد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چه گفت؟ گفت در ذهن شک و انکار است. منذهنی یعنی شک و انکار، یعنی شک به خداوند و زنده شدن به بینهایت او و اینکه من زنده میتوانم بشوم. و خود منذهنی یعنی انکار خداوند، چون وگرنه وجود نداشت. اگر کسی منذهنی دارد، این مساوی است با انکار خداوند. اگر انکار نمیکرد وجود نمیداشت، بهجایش خداوند مینشست، یکتایی مینشست، با او یکتا میشدید. درضمن یکتایی یعنی با خداوند یکتا شدن عملاً، نه اینکه در ذهن، نه توصیف. درست است؟ پس اگر از دل بپرسی شک و انکار نمیماند. درست است؟
و الآن میگوید که تو بگو ای جان، ای خدا، ای زندگی، تو بگو، یک جوری بگو که من بفهمم واقعاً، با ذهن من نگو، بگذار فضا باز بشود من آن چیزی که راست است بفهمم. آن راست چیست؟ راست این است که در بین «دلربایان»، یعنی دلربایان، تمام دلربایان ذهنی، این دلربایان ذهنی و همانیدگیها نیستند که دل من را میفشارند، تو هستی! راستش را بگو به ما! تو بودی که دل من را میفشردی تا این چیزها را از دلم خارج کنم، بهجای تو چیزها را نگذارم به دلم، به مرکزم.
«راستی گوی ای جان، عاشقان را مرنجان»، ما همه از جنس تو هستیم و بالقوه عاشق هستیم، همهٔ ما باید به تو تبدیل بشویم، آخر ما چرا بد میبینیم؟! چرا غلط میبینیم؟! ما فکر کردیم که این همانیدگیها است که دل ما را میفشارد. اگر اینها نباشند دل ما فشرده نمیشود. فقدان اینها است، میترسیم اینها برود، این ترس دل ما را فشرده. ای بابا! الآن میفهمیم که تو بودی میفشردی دل ما را که اینها را ما بیرون کنیم، ما اصلاً برعکس فهمیده بودیم.
ای خدا، بنْمای تو هر چیز را
آنچنانکه هست در خُدعهسرا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۶۵)
خدعهسرا: نیرنگخانه، کنایه از دنیا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این هم همینجور است. راستش را به ما نشان بده، دل ما را تو میفشاری، ولی با ذهن که ما میبینیم فکر میکنیم که یک چیزی را که من احتیاج دارم و با آن همانیده هستم، یک آدمی که با او همانیده بودم او رفته، او میفشارد، دوری او میفشارد. نه، دوری او نیست، تو میفشاری که من بفهمم که او را در مرکزم نگذارم. حالا که رفته، پس من جایش را خالی بگذارم که تو بیایی، برای همین میفشاری. شما متوجه میشوید؟
«راستی گوی ای جان»، یعنی ای خدا، ای زندگی، ما را که بالقوه عاشق هستیم، الآن هم که داریم سعی میکنیم «مرنجان». «جز تو در دلربایان» یعنی اینهمه دلربای ذهنی هست، تو هم هستی، تو دل ما را میفشاری ما فکر میکنیم اینها میفشارند، همین نقطهچینها [شکل۹ (افسانه منذهنی)] میفشارند، این همانیدگیها، اینها را باید ما نگه داریم، اینها نباشند ما بیچاره میشویم؛ درحالیکه وقتی اینها هستند او دل ما را میفشارد که اینها را برداریم، فضا را باز کنیم او را بگذاریم [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. آخر چرا ما باید غلط ببینیم تا ابد؟!
حالا مردان یعنی بزرگان، مولانا، دارد حقیقت را به ما میگوید. پس شما میبینید که تا حالا کژ دیدهاید. اگر فکر میکردید که با بچهتان همانیده شدهاید او دل شما را میفشارد، اگر دور بشود، چون دوری است، آن دل شما را میفشارد، الآن میفهمید که خداوند دل شما را میفشارد که تا او را در مرکزتان نگذارید، بچهتان را بهجای او در مرکزتان نگذارید، پولتان را نگذارید، یک انسان دیگر را نگذارید، مقام خودتان را نگذارید، سواد خودتان را نگذارید، زیبایی خودتان را نگذارید، هیکل خودتان را نگذارید، هرچه که حادث است ذهن نشان میدهد نگذارید، غیر از او هیچچیز دیگر را نگذارید، برای همین دل شما فشرده میشود. درست است؟ حالا پس از این بیت چه میگوید؟ این دو بیت را میگوید:
🔟4️⃣7️⃣ ۳۱ 🔟4️⃣7️⃣
