en
Feedback
گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

Open in Telegram

چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا (مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰) مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.

Show more
4 804
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+1530 days
Posts Archive
«عیّاران» می‌دانید چه کسانی بودند دیگر، عیّاران همان جوانمردان، می‌آمدند غارت می‌کردند و دیده نمی‌شدند، خیلی فوری این کار را می‌کردند، شناخته نمی‌شدند. گفت یک کسی بُرده که تو با ذهن نمی‌توانی بشناسی. شما پس قبول می‌کنید که اگر در باز شد، اگر به او زنده شدید، اگر روز شد، اگر فهمیدید نیکبختی چه است، شاید خوب باشد به دیگران فعلاً یاد ندهید، اصلاً به ذهن درنیاورید، همین‌طوری فضا را باز کنید، ادامه بدهید و این پیغام زندگی را در خاطر نگه دارید، که اگر رفتید ذهن، بلافاصله بیایید بیرون، برای این‌که بگویید که یک عیّار دیگر، یک جوانمرد دیگر که خود خداوند است برده که به ذهن دیده نمی‌شود. درست است؟ پس خطر آمدن به ذهن وجود دارد [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] اگر بخواهید شما این فرآیندها را توصیف کنی و برای خودت تحلیل کنی، به ذهن دربیاوری. درست است؟ این دانش را الآن شما شنیدید از مولانا که اگر به ذهن افتادی، دوباره خواستی با ذهن تجسم کنی خدا چیست، زندگی چیست، دوباره از مردان مِی بگیر [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، ابیات مولانا را بخوان، از تحلیل ذهنی دست بردار. و بیت بعدی می‌گوید: گفتمش: من نترسم، من هم از دل بپرسم دل بگوید، نمانَد شکّ و انکارِ دیگر 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) من از او پرسیدم که دل من را بردی کجا سپردی؟ به خداوند سپردی؟ به خودت سپردی؟ فضا گشوده شد، ولی این‌ها را به لفظ می‌گفتم و یک‌دفعه یک پیغامی آمد که اِ اِ اِ من افتادم به ذهن. حالا، به خودم چه گفتم؟ گفتم یا فضا را باز کردم گفتم من نمی‌ترسم، من از این ذهن می‌پرم بیرون دوباره. اگر ذهن من یک چیزی را توجیه نمی‌تواند بکند، توضیح نمی‌تواند بدهد و این توضیح درست نیست من نمی‌ترسم؛ چون از این‌جا است که ذهنْ ما را می‌ترساند که تو که نمی‌شناسی، برای چه می‌روی؟ الآن که توی ذهن تو می‌دانی دیگر، سبب‌سازی می‌کند این کار را بکنی این‌طوری می‌شود، پارک ذهنی هم که ساختی، گلستانت را هم که داری، حالا مولانا را هم بخوان، همین‌طوری با ذهن بخوان. شما می‌گویید نه، من نمی‌ترسم، من فضا را باز می‌کنم از دل اصلی می‌پرسم، من از این‌جا می‌روم، توی ذهن نمی‌مانم. «گفتمش: من نترسم»، من هم از آن دل بپرسم، از آن فضای گشوده‌شده. «دل بگوید»، آن دل اصلی به من بگوید، «نمانَد شکّ و انکارِ دیگر»، یعنی ذهن فضای شک و انکار است. اگر افتادی توی ذهن حتماً انکار خواهی کرد زندگی را. پس تمام کسانی که در ذهن هستند شک دارند و خداوند را انکار می‌کنند. تمام من‌های ذهنی چه دین‌دار، چه بی‌دین، خداوند را انکار می‌کنند، شک دارند و انکار می‌کنند و می‌ترسند، می‌ترسند از ذهن خارج بشوند. در این‌جا می‌گوید مواظب باش روز را شب نکنی، خار ادامه دارد. اتفاقاً ترس یکی از این خارها است، انقباض، استرس، شتاب ذهن، رسیدن به خدای ذهنی، تندتند فکر کردن، گرداب افتادن. «گفتمش: من نترسم، من هم از دل بپرسم»، وقتی از دل بپرسم یعنی از خداوند بپرسم، از خودش بپرسم، یعنی با او دوباره یکی می‌شوم، نمی‌ترسم، از ذهن خارج می‌شوم. دارد می‌گوید اگر آمدی به ذهن باید دوباره خارج بشوی. یادتان است گفت روز عذر نیاور و بهانه نگیر؟ اگر افتادی، نترس، دوباره خارج شو، به حرف هیچ‌کس گوش نده. دل وقتی می‌گوید، زندگی می‌گوید، شک و انکار ذهن از بین می‌رود. درست است؟ اگر بترسی [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]، در این همانیدگی‌ها و دید آن‌ها اسیر می‌شوی، می‌مانی. پس دوباره فضا را باز می‌کنم [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، دوباره حوادث را بی‌اثر می‌کنم، جدی نمی‌گیرم، آن دید ذهنی را که الآن می‌بینم الآن از مولانا پیغام گرفتم که این درست نیست، این غلط است. من دارم با خدای ذهنی صحبت می‌کنم و یک الهامی به من شد، از یک جایی فهمیدم که این نیست، این جهان شک و انکار است، پس نمی‌ترسم، فضا را باز می‌کنم، از خودش می‌پرسم، تا شک و انکار من از بین برود و این کاری است که شما باید بکنید. می‌بینید چقدر ظریف است، بیت‌ها به هم مربوط هستند و همین دیگر. باید دقت کنید، حواستان روی خودتان باشد. الآن ببینید دارد می‌گوید: 🔟4️⃣7️⃣ ۳۰ 🔟4️⃣7️⃣

زندگی چیست؟ «عیش» یعنی زندگی، زندگی هم همین است. «عشرت» چیست؟ شادی چیست؟ شادی هم همین است. «بخت این است و دولت، عیش این است و عشرت». اگر می‌خواهی بگویی زندگی یعنی چه و خوشگذرانی یعنی چه، شاد بودن یعنی چه، همین یکی شدن با زندگی. بعد می‌گوید به من نشان بده آن سود و بازاری که ذهن نشان می‌دهد، واقعاً سود و بازار است؟ «کو جز این عشق و سودا»، غیر از این‌که با او یکی بشوی و از آن ناحیه فکر کنی و عمل کنی و آبادان کنی، شما سود دیگری و بازار دیگری می‌شناسی؟ بله، می‌گوید من بازار ذهن، من دُرد می‌دهم، دُرد می‌ستانم. بازار خَس این پول را می‌دهم، این را می‌گیرم، بعد این را می‌دهم، آن یکی را می‌گیرم، این‌ها در ذهن است. بله می‌دهی، ولی آن‌ها برای شما زندگی نمی‌آورند. «کو جز این عشق و سودا سود و بازارِ دیگر؟». اگر ذهن، سود و بازار دیگری نشان می‌دهد و شما را در ذهن نگه می‌دارد بگویید که نه، مولانا به من گفته سود و بازارِ ذهن، سود و بازار زندگی نیست، بخت نیست، خوشبختی نیست. ما این‌ها را خیلی دیر می‌فهمیم. ما هفتاد سالمان که می‌شود می‌فهمیم در سی‌سالگی همین با همسرمان، با بچه‌مان شوخی می‌کردیم و دور یک سفره غذا می‌خوردیم و در آن لحظه زنده بودیم و همدیگر را دوست داشتیم چقدر عالی بود، چقدر عالی! آن لحظه، لحظه، لحظه، لحظه‌های جوانی و خوشبختی و یکی شدن با خداوند و عشق و از آن‌وَر نیروی زندگی و می را گرفتن در این جهان پخش کردن چقدر زیبا بوده، حیف رد شد نفهمیدیم. اگر این بیت را آن موقع می‌فهمیدیم قبول می‌کردیم البته، به شب نمی‌رفتیم که مولانا می‌گوید «بخت این است و دولت، عیش این است و عشرت»، «کو جز این عشق و سودا»، یعنی با دیدِ عدم، با دید درست، غیر از این عشق که به خداوند، به زندگی زنده باشی و از آن‌جا فکر کنی، عمل کنی و آن شادی را در جهان پخش کنی، شادی‌های ذهنی، مقایسه، غیبت، یکی را زمین زدن، نمی‌دانم خودت را بالا آوردن، این را از دست او قاپیدن، توی جیب خود گذاشتن، حرص و طمع، این‌ها هیچ فایده ندارد. ستیزۀ خانوادگی، جنگ قدرت در خانواده، این‌همه خودمان را فریب می‌دهیم نمی‌دانیم بخت چیست، دولت چیست، عیش چیست، عشرت چیست. یاد بگیریم. پس هرچه که این دید همانیدگی‌ها [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] به ما می‌گوید بخت این است، دولت این است، عیش این است، ما به آن گوش نمی‌دهیم. دارد می‌گوید فضاگشایی [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] و یکی شدن با زندگی و از آن فضا عمل کردن و در آن‌جا ماندن، آن را نبستن، روز را شب نکردن، همین است، سود و بازار آن است. سود و بازار این است که کمک کنی، خدمت کنی، عشق بدهی، به دیگران کمک کنی، روا بداری، سود و بازار این است. می‌گوییم سود و بازار از نظر ذهن این است که من از دست تو بقاپم بگذارم توی جیبم، توی جیب من باشد نه جیب شما. این سود و بازار است؟ با ذهن این‌طوری دیده می‌شود و غلط است، برای همین است که گفت برو به میخانهٔ بزرگان، مردان، مِی از آن‌جا بگیر، درست ببینی. و ما هم الآن آمدیم میخانۀ مولانا ببینیم که چه می‌گوید. حالا الآن یک خطرِ حرف زدن با ذهن را به ما دارد نشان می‌دهد: گفتمش: دل بِبُردی، تا کجاها سپردی؟ گفت: نی من نبردم، بُرد عیّارِ دیگر 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) عیّار: جوانمرد، زیرک ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ در این‌جا هست که مولانا می‌گوید به ذهن نرو، روز را شب نکن، با دید روز ببین، با دید فضای گشوده‌شده ببین، که ببینی که بخت چیست، دولت چیست، عیش چیست، عشرت چیست. درست است؟ ولی همین‌که بپرسی یا بخواهی این را به ذهن دربیاوری، می‌افتی به ذهن دوباره. «گفتمش» یعنی، گفتمش یعنی چه؟ یعنی الآن با ذهن می‌خواهد کار کند. فضا گشوده شده بود، با او یکی شده بود، الآن از آن‌جا درآمد افتاد ذهن، الآن می‌پرسد. دل من را بِبُردی، خدایا دل من را بردی، به کجاها سپردی؟ یعنی با ذهن می‌خواهد تجسم کند. این جواب می‌آید، یکی باید این جواب را بشناسد، اگر ذهن رفت این جواب را خودش به خودش بگوید که زندگی این را می‌گوید: گفت من نبردم، یک عیّار دیگر برده، یک دزد دیگر برده، یک جوانمرد دیگر برده، خواستم بروم با ذهن شناسایی کنم، مخصوصاً موقع توضیح به دیگران. من الآن این چیزها را به ذهن توضیح می‌دهم به شما، آیا باید به ذهن بیفتم؟ یا این فضا را گشوده نگه دارم؟ باید فضا را گشوده نگه دارم. گفتم من فضا را باز کردم خب، دل من را بردی، الآن می‌خواهم با ذهن صحبت کنم. «تا کجاها سپردی؟»، دارم با ذهن تجسم می‌کنم، یعنی افتادم توی ذهن. دارد خطر را نشان می‌دهد. گفت، گفت یک، از جای دیگر جواب آمد، یک الهامی به من شد مواظب باش آن چیزی که با ذهنت می‌بینی او نبرده ها! یک عیار دیگری که در آن فضای گشوده‌شده بود او برد. 🔟4️⃣7️⃣ ۲۹ 🔟4️⃣7️⃣

پس «روز چون عذر آری، شب سرِ خواب خاری»، دوباره به خواب ذهن نرو. روز را شب نکن به‌هیچ‌وجه، وگرنه آن‌جا دچار خارهای متعدد خواهی شد. درست است؟ این روز است [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، دوباره نرو به این‌جا [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] که همانیدگی‌ها جرأت کنند بیایند به مرکز تو. سبب‌سازی نکن. لطفِ سابق را نظاره کن. هرچه آن حادث، دوپاره کن. بگو من سبب‌ها را نمی‌نگرم. من سبب را ننگرم، کآن حادث است زآن‌که حادث حادثی را باعث است 📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰) حادث: تازه پدید‌آمده، جدید، نو ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ بگو جهان و حوادث برای فضاگشایی است. یا دیدن دوست یا هوایش دیگر چه کند کسی جهان را؟ 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶) درست است؟ فضا را باز کن [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] باز کن، باز کن، به هیچ بهانه‌ای روز را شب نکن. خب اگر این کار را بکنی، مولانا در این‌جا یک نقطهٔ عطفی به شما می‌گوید که شما دیگر این کار را نکنی. جز که در عشقِ صانع عمر هرزه‌ست و ضایع ژاژ دان در طریقت فعل و گفتارِ دیگر 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) ژاژ: بیهوده، یاوه ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ یعنی جز این‌که فضاگشایی کنی [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] و با خداوند یا زندگی یکی بشوی و این می‌شود بغدادِ کوی، و از آن‌جا بیرون را آبادان کنی و حال خودت را خوب کنی و خودت را تغییر کنی، هیچ راه دیگری ندارد. راه دیگر چیست؟ راه دیگر ژاژ و مواد ذهنیِ من‌های ذهنی است، هم‌هویت شدن با حوادث است.نکن این کار را. «ژاژ دان در طریقت»، طریقت یعنی روشی که تو فکر و عمل می‌کنی کار می‌کنی که همان فضاگشایی است، تا از من‌ذهنی به خداوند برسی. حالا گفت رسیدی؟ یک، چشیدی؟ روز شد؟ گرفتاری‌ات را در ذهن دیدی؟ عذر نیاور، روز را تعدیل کنی به شب، درست است؟ این را گفت. و اگر این را بدانی که هر کاری غیر از فضاگشایی و یکی شدن با زندگی، هیچ‌چیز دیگر کار نمی‌کند، یعنی ژاژدرمانی، حرف‌درمانیِ من‌ذهنی کار نمی‌کند، پس برنگرد به شب، برنگرد به ذهن. هیچ فعل و گفتاری که از من‌ذهنی بیاید [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]، نمی‌تواند سازنده باشد، «جز که در عشقِ صانع»، [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] یعنی فضا را باز کنی با خداوند یکی باشی و از آن‌جا فکر و عمل کنی. «عمر» یعنی عمر را به‌اصطلاح در این لحظه وقت را به چیزی صرف کردن، که آن چیز، چیز دیگری است و یعنی ذهن. درست است؟ [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] «هرزه‌ست» یعنی رسوا است، اصلاً به ما نمی‌زیبد، نمی‌آید. ما امتداد خدا هستیم که ما خودمان را به این درجه رسوا کنیم که بگوییم ما می‌رویم به ژاژ‌درمانی، من‌های ذهنی بیایند نصیحت کنند با ما حرف بزنند، حال ما خوب بشود ما به خداوند تبدیل بشویم! درست است؟ «جز که در عشقِ صانع عمر هرزه‌ست» یعنی رسوایی است، انسان رسوا است، به‌‌عنوان امتداد خدا پرداخته به عقل جزوی و دیدن برحسب همانیدگی‌ها و ژاژدرمانی و «ضایع» یعنی بیهوده وقت تلف کردن. در کار زنده شدن به خداوند، رسیدن به منظور اصلی که برای این آمده‌ایم، درست است؟ هر فعل و گفتار دیگری که به‌وسیلهٔ ذهن انجام می‌شود که اسمش ژاژدرمانی است، رسوا و ضایع است. فقط عشق در صانع، عشق در خداوند است که کار می‌کند و زندگی شما را درست می‌کند، هم به‌طور فردی، هم به‌طور جمعی. [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] خب این نقطهٔ عطفی است که شما در این‌جا باید تصمیم بگیرید؛ اگر غیر از فضاگشایی و یکی شدن به زندگی هیچ‌ چیزی دیگر کار نمی‌کند، پس من چرا باید روز را تعطیل کنم، بروم به شب دوباره؟ روز یعنی یکی شدن با خداوند، ناظر ذهن بودن و دیدن این‌که من‌ذهنی‌ام گرفتار است و شب یعنی دوباره برگشتن به ذهن، بر‌حسب آن همانیدگی‌ها دیدن و عقل جزوی را به‌کار بردن. این بیت مطلب را تمام می‌کند. درست است؟ بعد دوباره ادامه می‌دهد که بخت دیگری، عیش دیگری وجود ندارد. بخت این است و دولت، عیش این است و عشرت کو جز این عشق و سودا سود و بازارِ دیگر؟ 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) بخت چیست؟ خوش‌شانسی چیست؟ همین فضاگشایی و یکی شدن با زندگی. دولت، برکت و نیک‌بختی چیست؟ نیک‌بختی هم همین است. برای این‌که از آن فضا شما می‌توانید زندگی‌تان را آبادان کنید. از فضای ذهن، انقباض، مقایسه، زندگیِ شما را خراب می‌کند. شما نباید خرّوب بشوید. دولت این نیست و موفقیت این نیست. خوشبختی این نیست که ما بگوییم که ما خانه داریم، ده‌تا خانه داریم، این‌قدر پول داریم، نمی‌دانم همسر دارم، بچه دارم، نه. بخت چیست؟ [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] بیت بعد است، یا بیت قبلی است. بخت عشق صانع است، یکی شدن با آن است، فضا را گشودن است و از جنس اَلَست شدن است، به‌طوری که هیچ همانیدگی در مرکزت نمانَد. بخت این است، خوش‌شانسی این است، شانس دیگری وجود ندارد. آقا یک بلیتم برنده بشود، این‌قدر گیرم می‌آید! پس نیک‌بختی، دولت و بخت این است. 🔟4️⃣7️⃣ ۲۸ 🔟4️⃣7️⃣

دل مرا بُرد ناگه سویِ آن شُهره‌خرگه من گرفتار گشتم، دل گرفتارِ دیگر 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) خَرگَهْ: خرگاه، خیمه، سراپرده ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] اگر شما فضاگشایی کنید و مردی و مردانگی کنید، گفتیم شما می‌روید به فضای یکتایی. اصطلاح «فَتح باب» را به‌کار برد مولانا، یعنی در گشوده می‌شود و می‌روید به آن فضا. اگر به آن فضا بشوید ناظر ذهنتان بشوید، مولانا می‌گوید روز می‌شود، شبِ ذهن تمام می‌شود. اگر روز بشود، شما عذر بیاورید بهانه بیاورید، دوباره برگردید به ذهن، این درست است؟ نه. دارد مولانا به شما الآن بیان می‌کند که این کار را نباید بکنی. روز چون عذر آری، شب سرِ خواب خاری پایِ ما تا چه گردد هر دم از خارِ دیگر؟ 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) سرِ خواب خاریدن: میل به خواب کردن ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ اگر رفتی، یادتان است یادآوری کنم، گفت که باید بروی به بغدادِ کوی او و از آن‌جا بیرون را آبادان کنی. بعد شما، می‌دانست مولانا شما چه خواهید کنید، گفت آقا چه‌جوری بروم؟ گفت برو میخانهٔ مردان، میخانهٔ مولانا، از آن‌جا مِی بگیر ولی توجه کن باید همّت تو عالی بشود، نیایی همّت پست داشته باشی و بهانه بیاوری و یا مِی را نمی‌گیری از مولانا که بیایی همین همانیدگی‌ها را زیاد کنی، من‌ذهنی را بزرگ کنی، این همّتِ دون است، این خواست دون است. بهتر است چیزهای خوبی بخواهی، چیز خوب هم زنده شدن به زندگی است، به خداوند است و باید در این راه مردانگی کنی، زحمت بکشی و بروی جلو و سر را سلامت ببری از حوادث، حوادث زیاد است توی راه. درست است؟ بعد آن موقع فضا باز می‌شود، روز می‌شود. خب اگر عذر بیاوری بهانه بگیری و دوباره بگویی که ذهنم دارد سبب‌سازی می‌کند، ذهنِ مرا می‌کِشد، دراین‌صورت اگر یک بار زندگی خودش را به شما نشان داد، یک‌دفعه دیدی که ذهنت چه خبر است، فرار نکن به ذهن دوباره، نگو‌ ها، من که این نیستم بابا! من خودم را آدم عاقل و بالغ و باکمال می‌دانستم، الآن روز شد [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، من می‌بینم که دلم گرفتار دیگر بود، وای چه گرفتاری دارم! یعنی دلم این‌قدر گرفتار است؟! یعنی من دروغ می‌گفتم؟! من حسود بودم؟! من خشمگین می‌شدم؟! من آرامش نداشتم؟! من در زندگی دیگران دخالت کردم؟! حوادث روی من اثر گذاشت؟! من رفتم عقل من‌ذهنی؟! من بابا این‌طوری نیستم که! نه، این دلِ گرفتار تو است. الآن در باز شده، تو گرفتار خداوند شده‌ای، عاشق او شده‌ای، شناسایی کرده‌ای که از چه جنسی هستی، الآن روز شده، بهانه نیاور روز را تعطیل کنی بروی دوباره شب. اگر بخواهی عذر بیاوری، بهانه بیاوری، یعنی ذهن تو را بکشد یک جوری به سبب‌سازی، مخصوصاً در‌اثر حوادث بیرون، گرفتاری‌هایی که دیگران به‌وجود می‌آورند، اوضاع و احوال، دراین‌صورت فوراً می‌رود به شب، شما را می‌برد به چُرت زدن در ذهن. نکن این کار را. «روز چون عذر آری، شب سرِ خواب خواری» اگر شما قرار باشد که خداوند خودش را نشان بدهد، دوباره بروی به ذهن، شما توجه کنید لحظه‌به‌لحظه اگر خار به پایت فروبرود، خار به پایت فروبرود یعنی چه؟ یعنی لحظه‌به‌لحظه منقبض بشوی، این جسمت را خراب کنی، فکرت را خراب کنی، چهار بُعدت را خراب کنی. پای ما، جسم ما، آن عقل ما که می‌گفت از میان این حوادث سلامت ببر جلو، مردانگی کن، پا به مردی بفشار، صبر کن، فضاگشایی کن، متعهد باش به این راه، نروی به ذهن، آن‌ چه شد؟ دراین‌صورت هشیاری‌ات و عقلت آسیب می‌بیند. «پای ما تا چه گردد؟» هر دم از آسیب‌هایی که من‌ذهنی می‌زند. پس بهانه نباید بیاوری، اگر این راه را رفتی یک جایی دیدی که بله در من‌ذهنی گرفتار بودی، هنوز مقدار زیادی از این گرفتاری‌ها باقی است، بدان که به یک‌ جای خوبی رسیده‌ای، به هیچ بهانه‌ای نباید برگردی بروی دوباره من‌ذهنی را بیاوری بالا، دوباره درد ایجاد کنی. «پای ما تا چه گردد هر دَم از خارِ دیگر؟» من‌ذهنی می‌دانید درد به‌وجود می‌آورد. شما چقدر می‌خواهی مسئله ایجاد کنی؟ چقدر می‌خواهی درد ایجاد کنی؟ چقدر می‌خواهی دشمن ایجاد کنی؟ چقدر می‌خواهی خراب‌کاری کنی؟ دیگر این، آن چیزی که فرم نامیده می‌شود، این خراب بشود هر دَم از یک خار دیگر، چه‌کار می‌خواهی بکنی؟ پس اگر روز شد، به‌هیچ‌وجه، با هیچ سبب‌سازی، با هیچ علت بیرونی که ذهن نشان می‌دهد، دوباره به ذهن برنگرد، ناامید نشو. به دیگران نگاه نکن که دیگران کار می‌کنند یا نمی‌کنند. اگر دیگران تقلید می‌کنند، شما هم باید بکنی؟! یا شما حواستان روی خودتان است، زندگی خودت را می‌سازی؟ هر کسی مسئول خودش است. گفت «منصورِ جان» در هر کسی جهت‌های همانیدگی خودش را دار می‌زند، خودش شناسایی می‌کند. 🔟4️⃣7️⃣ ۲۷ 🔟4️⃣7️⃣

برنامه شماره ۱۰۴۷ گنج حضور فایل صوتی - بخش‌ سوم (پخش زنده) https://t.me/GanjeHozourMessages

برنامه شماره ۱۰۴۷ گنج حضور فایل تصویری - بخش‌ سوم (پخش زنده) https://t.me/GanjeHozourMessages

💠💠💠پایان بخش دوم💠💠💠

دل مرا بُرد ناگه سویِ آن شُهره خرگه من گرفتار گشتم، دل گرفتارِ دیگر 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) خَرگَهْ: خرگاه، خیمه، سراپرده ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ بعد دل دوم دل همانیدهٔ من است، پس بنابراین دارد می‌گوید فضا را باز کردم مردانگی کردم، وارد فضای یکتایی شدم، درست است؟ با او یکی شدم ناظر ذهنم شدم. «من گرفتار گشتم» یعنی من عاشق شدم. فضا باز شد فهمیدم خداوند خودم هستم، او من است، ما یکی هستیم. بعد متوجه شدم چه؟ [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] متوجه شدم اِ اِ اِ توی مرکزم هنوز همانیدگی و درد وجود دارد. توجه می‌کنید؟ فضا را باز کردم، ناگهان فضا باز شد [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] وقتی فضا باز شد براساس این فضای باز‌شده ناظر شدم، یک‌دفعه دیدم که آن مرکز همانیده‌ام هنوز همانیده است، مقدار زیادی همانیدگی و درد دارم. این اشکالی دارد؟ می‌گوید نه، اشکالی ندارد. من عاشق شدم، من فهمیدم که هستم. از این به بعد خیلی راحت می‌توانم این همانیدگی‌ها را دار بزنم، البته اصطلاح ایشان است، می‌توانم شناسایی کنم و خودم را از آن‌ها آزاد کنم. پس دل، دل اول فضای گشوده‌شده است. این کار را کردم با مردانگی مرتب از مولانا مِی گرفتم، از مردان مِی گرفتم، این‌ها پشت‌سر‌هم می‌آیند، از مردان مِی گرفتم، فهمیدم که باید همّتم عالی بشود، مدتی در این راه رفتم مردانگی کردم، کسی نتوانست من را از این راه به در کند، سرم را سلامت گذراندم، حوادث نتوانست روی من اثر کند، یک‌دفعه دیدم اِ‌ در فضای گشوده‌شده هستم، در آن خرگاه مشهور یعنی فضای گشوده‌شده. یعنی فضای بسیار گسترده‌ای که زندگی یا خداوند نامیده می‌شود. من همان‌جا که وارد شدم دیدم که اِ ذهنم را دارم می‌بینم هنوز گرفتار همانیدگی‌ها است، ولی من گرفتار خدا شدم، عاشق او شدم. خب این عشق از بین نمی‌رود دیگر، فهمیدم که من که هستم، دیگر ذهن نمی‌تواند من را گول بزند. فهمیدم که آن یکی دلم که ذهن است و تا حالا مرکز من بوده، آن گرفتار است. آن گرفتار است! حالا من می‌توانم آن را از گرفتاری آزاد کنم؟ یعنی همهٔ همانیدگی‌ها [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] را بیرون کنم؟ البته! چون فهمیدم من که هستم. فهمیدم من از جنس خودش هستم، من از جنس این‌ها نیستم، این‌ها با من بیگانه‌اند. این‌ها مِی من را می‌بلعند هر لحظه؛ هر جهتی می‌روم مِی خداوند را سرمایه‌گذاری می‌کنم، می‌رود تلف می‌شود آن‌جا. اگر شناسایی کنم که دلِ گرفتار را به مرکزم نیاورم، کارم درست است دیگر، موفق شدم. چون دیگر ارزشی به این‌ها نمی‌گذارم. این همان چیزی است که می‌گوید خداوند مشتری‌اش است بده برود. من نمی‌خواهم دیگر این دل را. شاید در عرض همین یک لحظه من آزاد بشوم، من دیگر این دل را نمی‌خواهم. شما چه‌کار دارید که، این‌طوری نیست که ده سال من حالا کار کنم. نه، آن همانیدگی‌ها، آن دل گرفتار است من دیگر نمی‌خواهم، من درد‌هایم را نمی‌خواهم. خب اگر درد‌هایت را نخواهی، می‌روند دیگر. درست است که ممکن است طول بکشد یک مدتی هنوز این‌ها شما را بکشند به ذهن و بخواهند اسیر کنند، ولی چون شما می‌دانید که هستید، دارید چون می‌بینید، پس می‌بینید یک وضعیتی می‌خواهد دردناک بشود، نه من درد نمی‌خواهم ایجاد کنم، من می‌خواهم راه‌حل پیدا کنم. دیگران نمی‌توانند برای شما مسئله ایجاد کنند. من‌های ذهنی می‌کشند شما را توی کار، من نمی‌آیم. این مسئله‌ای که تو می‌خواهی خودت را گرفتار کنی من هم گرفتار کنی، این راه‌حل دیگری دارد که در عرض یک دقیقه می‌تواند حل بشود. تو می‌خواهی یک سال کار درست کنی، من نمی‌توانم. و شما نه‌تنها دل گرفتار خودتان را می‌بینید، دل‌های گرفتار دیگر هم می‌بینید. می‌بینید آن دل‌های گرفتار می‌خواهند این از طریق دل گرفتار شما، شما را گرفتار کنند. می‌گویید نه، من گرفتار معشوق شدم، من عاشق او شدم، این عشق را وِل نمی‌کنم تا بیایم دوباره عاشق چیز‌ها بشوم، عاشق من‌ذهنی بشوم، خودم را اثبات کنم، من دیگر نمی‌خواهم بگویم من از تو بهترم، من اصلاً در مقایسه نیستم. می‌فهمم که یکی از گرفتاری‌های من در من‌ذهنی که دل قبلی من بود، مقایسه بود. الآن به آن می‌خندم. یعنی چه من خودم را با دیگران مقایسه می‌کنم؟ یعنی چه که یک چیزی آویزان می‌کنم که قیمت دلاری دارد می‌گویم من از تو بهترم، نگاه کن به این! ماشینم را نگاه کن، ماشین تو را نگاه کن! من از تو برترم! می‌خندم به این چیز‌ها. این‌ها نمی‌توانند من را گرفتار کنند دیگر. من اصلاً نمی‌خواهم دیده بشوم. تو می‌خواهی دیده بشوی، برو دیده بشو. هر‌ که می‌خواهد دیده بشود، تنبیه هم می‌شود. هر‌ که می‌خواهد باشد، این قانون است! هر چقدر ما اثر‌گذارتر در جهان، آبادان‌کننده‌تر، این‌قدر کوتاه‌تر. آن کسی که دیده نمی‌شود، او بیشترین اثر را دارد. آن کسی که کاملاً دیده می‌شود، هیچ اثر ندارد. شما تجربه خواهید کرد. توجه می‌کنید؟ این‌طوری است. 🔟4️⃣7️⃣ ۲۶ 🔟4️⃣7️⃣

و به شما می‌گوید «رفت دستار»، یعنی این عقل من‌ذهنی‌ات رفت، نترس بگذار برود. چون در میخانهٔ مردان، در میخانهٔ مولانا، عقل من‌ذهنی را می‌خواهند از تو بگیرند یک عقل دیگری به تو بدهند. اگر دیدید این عقل می‌رود، اگر دیدید که به عقل من‌ذهنی دیگر گوش نمی‌دهید، در جهت همانیدگی‌ها فکر نمی‌کنید، کسی که همانیده است به شما پارازیت می‌دهد، حرف می‌زند، روی شما اثر نمی‌گذارد، نه اصلاً نگران نباش برای این‌که آن عقل جدیدی که خواهی گرفت به‌اندازهٔ شصت‌تا عقل، در ضمن شصت نماد کثرت است، ارزش دارد. هر لحظه شما وصل می‌شوید به عقل کل. «رفت دستار، بستان» یعنی بگیر «شصت دستارِ دیگر». یعنی هزاران عقل دیگر. دستار نماد عقل است دیگر. بگذار عقل من‌ذهنی برود. خب اگر نترسی و بگذاری عقل من‌ذهنی [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] برود و اجازه بدهید که [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] فضا گشوده بشود، در‌این‌صورت عقلی که عقل کل به شما می‌دهد، فضای گشوده‌شده به شما می‌دهد، عقل خداوند به‌اندازهٔ هزاران‌تا عقل یک من‌ذهنی ارزش دارد. درست است؟ پس شما نمی‌ترسید که عقل من‌ذهنی برود. و می‌دانید که در میخانهٔ مردان شما می‌روید بعدش هم پا به مردی می‌فشارید و عقلی که خداوند داده را و هشیاری‌ای که خداوند داده را سلامت می‌بری. پس بنابراین مردانگی می‌کنی در این مسیر می‌آیی، در مسیر فضاگشایی و صبر و شکر و همهٔ چیز‌هایی که گفتیم می‌خواهی به باغ و گلزار دیگری برسی، ولی باید سعی کنی عقلت زایل نشود، عقلت آسیب نبیند. اگر شما جوان هستید بدانید که اگر شما دل به حوادث بسپارید، شما هستید که حوادث را باید ایجاد کنید نه حوادث شما را. اگر حوادث عقل شما را در اختیار بگیرند، شما به‌سوی هپروت من‌ذهنی خواهید رفت [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]. اگر توی ذهن باشید، نمی‌توانی پا به مردی بفشاری. پا به ناکسی و نامردی می‌فشاری. اگر قرار باشد که هر حادثه‌ای که در بیرون می‌افتد بیاید به مرکز شما و بتواند بیاید به مرکز شما و قاطی بشود به این همانیدگی‌ها و دوباره مقداری از مِی‌ای که خداوند می‌دهد آن را زمین بریزی یا تلف کند، شما نمی‌توانید سر را سلامت ببری. سر را سلامت ببری [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] درضمن این معنی را هم می‌دهد که همه‌چیز را به سلامت ببری. یعنی این تنت را به سلامت ببری، عقلت را، هوشیاری‌ات را، تنت را، فکرهایت را، هیجاناتت را این‌ها را به سلامت ببری، نگذاری لطمه بخورد. شما ده دوازده سالتان است باید مواظب باشید که آدم‌بررگ‌ها که با حوادث همانیده هستند فشار نیاورند عقل شما را به‌هم بریزند. دوتا چیز خداوند به ما داده گفته این هاروت و ماروت است. هاروت و ماروت متأسفانه افتادند توی این جهان، معنی‌اش این است که رفتند توی چاه بابل آویزان شدند، یعنی در چاه همانیدگی‌ها آویزان شدند. یکی هشیاری است، یکی هم عقل است. َاَلَست ما شامل این دو چیز است؛ هشیاری و عقل. شما این را می‌توانید سلامت از پهلوی این حوادث با فضاگشایی و اهمیت ندادن به حوادث و این‌که من باید حوادث را به‌وجود بیاورم نه حوادث من را، پس با فضاگشایی از پهلوی این‌ها رد بشوی و سلامت برسی به بیست‌سالگی سی‌سالگی و همین‌طور با مردانگی در این راه برانی. این دو بیت دنبال هم است. توجه می‌کنید؟ می‌گوید «پاره‌ای چون برانی اندر این ره، بدانی» تو باید برانی خودت بیایی این راه را تا گلستان خودت را ایجاد بکنی. و پا به مردی بفشاری وگرنه سر را به سلامت نمی‌توانی ببری. حالا اگر مردی کردی و پا به مردی فشردی و سر سلامت بِبُردی و این راه را ادامه دادی، به این بیت می‌رسیم: دل مرا بُرد ناگه سویِ آن شُهره خرگه من گرفتار گشتم، دل گرفتارِ دیگر 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) خَرگَهْ: خرگاه، خیمه، سراپرده ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ دل یعنی این فضای گشوده‌شده ناگه من را برد آن خرگاه یعنی فضای گشوده‌شدهٔ مشهور که خداوند بی‌نهایت است، همه به آن یک‌جوری وصل‌اند غیر از انسان که انسان توی ذهن گیر کرده. پس اگر فضاگشایی کردید، توجه کنید این‌ها پشت‌سر‌هم است، اگر از میخانهٔ مردان مِی گرفتی از میخانهٔ مولانا، درست است؟ همت عالی داشتی، پا به مردانگی فشردی و این راه را ادامه دادی، همین فضای گشوده‌شده یک ذره که دل است مرکز عدم است که این نشان می‌دهد [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، ناگهان به‌اصطلاح فضا گشوده می‌شود شما می‌روید به فضای یکتایی. خرگه یعنی خرگاه، چادر بزرگ، یعنی فضای گشوده‌شده، یعنی فضای بی‌نهایت خداوند، وارد آن‌جا شدم. 🔟4️⃣7️⃣ ۲۵ 🔟4️⃣7️⃣

اگر شما بخواهید این همانیدگی‌ها [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] را نگه دارید، نمی‌توانید موفق بشوید. باغ و گلزاری که من‌ذهنی ایجاد می‌کند درواقع پارک ذهنی است و معیارها و سبب‌سازی‌های من‌ذهنی. باغ و گلزارِ من‌ذهنی همین پارک است. این همسرم است این‌جا باید باشد، این بچه‌ام است باید این‌جا باشد، این فامیلم است باید این‌جا باشد. هر چیزی را در جایی چیده و اگر این چیدمان به هم بخورد، استرس می‌گیرد؛ آن نیست، آن باغ و گلزار که ذهن درست کرده باغ و گلزار نیست. بلکه شما عرض کردم فضا را باز می‌کنید، باز می‌کنید، باز می‌کنید، خودِ این [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] همین بغداد کوی او است که آباد است و همین انعکاسش در بیرون باغ و گلزارِ شما را درست می‌کند. باغ و گلزارِ آدم‌هایی مثل مولانا یا مردان هم از این‌گونه است. می‌گوید اگر بخواهی که در این راه برانی و باغ و گلزارِ خداوند را تجربه کنی، باید چه‌کار کنی؟ باید پا به مردی بفشاری، مردانگی و جوان‌مردی را ادامه بدهی. پا به مردی فشردی، سر سلامت بِبُردی رفت دستار، بستان شصت دستارِ دیگر 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) شما باید متعهد بشوی به این راه. بیت قبل چه می‌گفت؟ گفت باید یک مدتی، «پاره‌ای» یعنی مدتی چوبهٔ دار گذاشتی هر همانیدگی را دار می‌زنی، شناسایی می‌کنی. شناسایی می‌کنی می‌پذیری، خودت را آزاد می‌کنی. شناسایی می‌کنی می‌پذیری، خودت را آزاد می‌کنی. هیچ‌کس و هیچ وضعیتی شما را نمی‌تواند به ذهن دوباره برگرداند. شما حواست به خودت است، تأمل می‌کنی، فضا را باز می‌کنی، خودت به خودت خدمت می‌کنی در این راه، ولی این مستلزم چیست؟ مستلزم تعهد است و هماهنگی است که من هر لحظه حواسم به خودم است که این کار را انجام بدهم. «پا به مردی فشردی» یعنی صبر کردی. بعضی موقع‌ها تلخی را و آن القائاتی که من‌ذهنی به شما می‌کند حرفش را نشنیدی، تحریکات من‌های ذهنیِ بیرون را نشنیدی، تحریکات وضعیت‌ها روی شما اثر نگذاشت، پا به مردانگی و جوان‌مردی فشردی، دراین‌صورت می‌توانی سر را سلامت ببری. سر را سلامت ببری یعنی عقلی که خداوند داده بود این‌جا آسیب نبیند، چون در همانیدگی‌ها عقل ما کم می‌شود، کم می‌شود، کم می‌شود، می‌افتیم توی گرداب ذهن، عقل ما زائل می‌شود، هشیاریِ ما پایین می‌آید. اگر این، توی این گرداب زیاد بچرخیم و آن هشیاری کم بشود و عقلی که خدا داده آن هم تبدیل به عقل من‌ذهنی بشود، دید همانیدگی‌ها بشود، ما آسیب می‌بینیم، آدم دیوانه می‌شود. سر سلامت بِبُردی یعنی آن عقلی که خداوند به تو داده بود، آن را حوادث و همانیدگی‌ها از بین نبرد، هشیاری‌ات پایین نیامد که نتوانی دیگر برگردی. یک عده‌ای چنان توی این گرداب افتاده‌اند، مسئله درست کرده‌اند، خواسته‌اند این مسائل را با من‌ذهنی‌شان حل کنند، گرداب چرخیده، گیج شده‌اند، گیج شده‌اند، گیج شده‌اند، حالا می‌گویند ها! چه؟ نمی‌فهمم! چه می‌گویی؟! بعضی‌ها هم رفته‌اند به هپروت ذهن: آقا جن‌زده شدم، آورده‌اند سحر کردند ما را، دوا دادند خوردیم این‌طوری شدیم. دوا ندادند، سحر هم نکردند، خودت تندتند در گرداب تن چرخیدی، هشیاری‌ات آمد پایین گیج شدی. اگر این یواش‌یواش بچرخد، بچرخد، یک‌دفعه می‌بینید هشیارتر می‌شوید. شما همین خراباتِ مردان بروید، بیت‌های حافظ، مولانا و بزرگان را بخوانید، در این مورد مولانا را بخوانید، یواش‌یواش می‌بینید که اِ اِ اِ یواش‌یواش هشیارتر می‌شوید، عقلتان می‌آید سر جایش، مخصوصاً اگر جوان باشید، جوان باشید. شما با چندتا چیز همانیده بشوید، با چند نفر آدم، با پول، با جاه، با یک سری باورها و این‌ها به خطر بیفتند و شما با چرخیدن در ذهن بخواهید این‌ها را درست کنید، گیج می‌شوید، هشیاری می‌آید پایین. هشیاری می‌آید پایین را شما متوجه می‌شوید، نه؟ شما یک نفر الآن هشیار است. عقلش سر جایش است. یک دو گیلاس ویسکی به او بدهید پس از یک مدتی می‌بینید تِلِپ افتادند روی میز. آقا، خانم، نمی‌شنود، هشیاری‌اش رفت به‌سوی درختی. توجه می‌کنید؟ این عین چرخیدن توی گرداب تن است. گرداب تن هم این بلا را سر ما می‌آورد. شما باید متعهد بشوید به راه و مردانگی کنی، پافشاری کنی، حواست از روی خودت بلند نشود بنشیند حواستان به یکی دیگر که من می‌خواهم تو را درست کنم، نه. من همهٔ حواسم به خودم است، هر چقدر هم که پارازیت می‌آید من حواسم به خودم است، حوادث من را منحرف نمی‌کند از کار کردن روی خودم، این پا به مردانگی و مردی فشردن است، که من بتوانم عقلم را سلامت از این حوادثی که برای من طرح کرده‌اند من تویش هستم ببرم، بگذرانم، آسیب نبینم. 🔟4️⃣7️⃣ ۲۴ 🔟4️⃣7️⃣

هر کسی می‌گوید تو را می‌خواهم، واقعاً فضا را باز می‌کند این همّت عالی دارد، ولی می‌گوید خدایا چرا این را ندادی؟ چرا به او دادی به من ندادی؟ در من‌ذهنی همّت دون دارد. پس هم از بزرگان هم از خداوند همّت عالی را ما پیشکش می‌کنیم. می‌گوییم مولانا معنا را به من بده، اجازه بده من این عقلی که، خردی که، این بینشی که در این بیت هست من این را دربیابم، این را به من بده، من این را می‌خواهم. من این شعر را نمی‌خوانم که خودم را نشان بدهم. درست است؟ من انبار را که انبار همانیدگی‌ها بود یکی‌یکی دارم دار می‌زنم، تو به من کمک کن دار بزنم. من می‌خواهم خلاص بشوم از این همانیدگی‌ها و دردهایش. من می‌خواهم انبارم شبیه انبار تو باشد. «انبار دیگر»، در این‌جا انبار مولانا، همان دریا است که پر از جواهر است. توجه می‌کنید؟ انبار ما انبار همانیدگی‌های ما است. خب شما ببینید که [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] اگر هنوز این نقطه‌چین‌ها در مرکزتان باید باشد و شما این را نگه می‌دارید در‌حالی‌که پیش مردانی مثل مولانا می‌روید، نمی‌خواهید از شر این‌ها خلاص بشوید، اصلاً این‌ها را شر نمی‌دانید، تازه تحقیر هم می‌کنید می‌گویید مولانا که اندازهٔ من پول نداشته که. درست است؟ مگر مولانا شاه بوده؟ قدرت من را داشته؟ پس شما همت عالی ندارید، شما انبار این دنیا را دارید، آن‌ها انبار آن دنیا را داشتند. انبار آن دنیا پر از جواهر خداوند است که به بشریت کمک می‌کند، انبار شما بفروشی، یک مقدار پول می‌شود که به درد نمی‌خورد، به درد راه‌حل زندگی تو نمی‌خورد. تو را از ضررهای من‌ذهنی و خروبیِ من‌ذهنی خلاص نمی‌کند. پس نتیجه می‌گیریم که شما باید همتتان را عالی بکنید، چیز خوب بخواهید. درست است؟ خب این را گفت، بعد می‌گوید: پاره‌ای چون برانی اندر این ره، بدانی غیر این گلسِتان‌ها باغ و گلزارِ دیگر 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۰۴) درست است؟ پس گفت همتت را عالی بکن. خداوند یا شاهان دیگر مثل مولانا، این‌ها لاابالی هستند. اهمیت نمی‌دهند به چیزهایی که ذهن نشان می‌دهد، همهٔ پیکارشان این است که در خرابات خداوند باشند، در میخانهٔ او باشند، از آن‌جا به مردم مِی بفروشند، مِی بدهند، نه؟ در کویِ به‌اصطلاح آباد بغداد باشند و به خوش‌آباد روی او به‌اصطلاح علاقه‌مند هستند. پس اگر شما مدتی همانیدگی‌ها را و جهات را که زندگیِ شما را می‌دزدند دار بزنید، «پاره‌ای چون برانی اندر این ره»، یعنی راهی که مولانا در این غزل نشان داده، این راه را طی کنی، خودت خواهی دانست. دراثر فضاگشایی و از جنس زندگی شدن و حقیقت را دانستن، علم لَدُن را دانستن سبب خواهد شد که شما خودت بدانی غیر از این گلسِتان‌هایی که یا گلستان‌هایی که، باغی که ذهن نشان می‌دهد، با آن گلزار دیگری هم وجود دارد که ذهن نمی‌تواند ببیند. یعنی این فضاگشایی، بی‌نهایت فضاگشایی، دریا شدن و انعکاسش در بیرون یک باغ و گلزارِ دیگری است. انسان‌هایی که فضای درونشان را باز کرده‌اند دریا شده‌اند، بیرون را یک جور دیگر می‌بینند. آن‌ها صُنع دارند، آن‌ها شادیِ بی‌سبب دارند، آن‌ها آرامش خدایی دارند، آن‌ها درواقع همه‌چیز را زیبا می‌بینند حتی ما را که از جنس من‌ذهنی داریم از جنس زندگی می‌بینند. پس غیر از این گلستان‌هایی که من با ذهن می‌بینم که واقعاً، گلستان من‌ذهنی چیست؟ پولم زیاد بشود، خانه‌ام بزرگ باشد، مردم به من احترام بگذارند، اصلاً دیده بشوم، آدم حسابی بشوم، با انگشت من را نشان بدهند بگویند این آدم دانشمندی است، این‌ها گلستانِ من است در ذهن. غیر از این‌ها که گلستان نیستند، بدبختی می‌آورند، این‌ها هیچ آزادی‌ای به من نمی‌دهند، دائماً در بند این‌ها هستم، هر همانیدگی یک زنجیری است در گردن من، یک باغ و گلزارِ آزادی هم وجود دارد که فضا را باز می‌کنی از شر همانیدگی‌ها و من‌ذهنی‌ات فارغ می‌شوی و باغ و گلزارِ خودت را ایجاد می‌کنی. دید عالی، همت عالی، شما نمی‌خواهید به هر کسی می‌رسید زیبایی را در او ببینید؟ زیبایی را در او بیافرینید؟ پایین اتفاقاً می‌گوید که کسی که زیبایی می‌نگارد، دائماً زیبایی ترسیم می‌کند، شما لحظه‌به‌لحظه نمی‌خواهید به‌وسیلهٔ زندگی زیبایی ترسیم کنید و زیبایی ببینید؟ شادی را تجربه کنید؟ پس باغ و گلزارِ این مردان یک باغ و گلزارِ دیگری است و اگر قرار باشد شما هم همان باغ و گلزارِ مردان را تجربه کنید باید مدتی در این راه با تعهد جلو بروید. درست است؟ 🔟4️⃣7️⃣ ۲۳ 🔟4️⃣7️⃣

«همّتی دار عالی»، همّت عالی یعنی همّت زندگی، خواست زندگی. «کآن شهِ»، کآن یعنی «که آن»، شاه لااُبالی‌، شاه لااُبالی، مولانا، حافظ، فردوسی و خداوند، این‌ها ارزشی برای پول قائل نیستند، ارزشی برای همانیدگی‌های شما قائل نیستند. شما چون برحسب همانیدگی‌ها می‌بینید می‌گویید این‌ها هم مثل من به‌خاطر این است دیگر، من به‌خاطر این، با سبب‌سازی من یک کسی باید این کار برای این کار بکند. نه، همت تو پایین است. اگر همت تو پایین باشد یا مثلاً مولانا را بخوانی بروی به مِی‌خانۀ مولانا بگویی مِی مولانا به من بدهید که من بلند شوم خودم را به مردم نشان بدهم، این همت عالی نیست. همت عالی یعنی زنده شدن به خداوند، زنده شدن به او، دنبال منظور اصلی‌ات رفتن، بگویی که من برای چه این‌جا هستم؟ برای این‌که به بی‌نهایت و ابدیّت زندگی زنده بشوم. پس صرف‌نظر از پول و آن چیزهایی که ذهنم نشان می‌دهد من دنبال این کار هستم، آن‌ها در حاشیه هستند، یک چشمی هم، گوشۀ چشمی هم به پولم دارم، ولی می‌دانم که اگر این فضا گشوده بشود، آن هم تقویت می‌شود. من اگر روابطم را در بیرون با کسانی‌ که معامله می‌کنم به هم نریزم، انسانی رفتار کنم، پولم هم زیاد می‌شود. اگر شما به‌عنوان من‌ذهنی در کار به خودتان لطمه نزنید، خودتان را به مشتری‌تان نشان ندهید، خودخواه نباشید، فریب ندهید، راستگو باشید، مشتری از شما می‌خرد. هزاران‌تا مشتری پیدا می‌کنید. اگر شما به کیفیت کالایتان توجه داشته باشید، سرویستان را درست ارائه کنید پولتان هم زیاد می‌شود. پس همت عالی می‌بینید در تمام جنبه‌های زندگی شما کار می‌کند. من این محصول را به‌طرز عالی درست می‌کنم که هیچ اشکالی نداشته باشد، این سرویس را عالی ارائه می‌کنم که هیچ اشکالی نداشته باشد، مشتری من راضی بشود، این همت عالی‌ است دیگر. «همّتی دار عالی کان شهِ لااُبالی»، شهِ لااُبالی عرض کردم خداوند است. لااُبالی یعنی چه؟ اهمیت به همانیدگی شما نمی‌دهد، اهمیت به مقام شما نمی‌دهد. مثلاً برای یکی قدرت این جهان خیلی‌خیلی مهم است. شاه لااُبالی به قدرت شما اهمیت می‌دهد؟ نه! یعنی نباید این همانیدگی‌های شما جلوی گرفتن مِی را بگیرد. اگر شما مِی را به‌خاطر مصارف من‌ذهنی، بزرگ‌تر کردن من‌ذهنی، برای دیده شدن یا قدرت بیشتر بگیرید، نمی‌توانید بگیرید! نمی‌توانید بگیرید. انبار مولانا که پر از جواهر است، مثل انبار ما نیست که تویش پول باشد و نمی‌دانم مستغلات باشد و نمی‌دانم مقام این‌جهانی باشد و یا قدرت این‌جهانی باشد، برای این مردان این چیزهای این‌دنیایی ارزش نداشته. این‌ها قدرتمند بودند؟ البته. شاه بودند؟ بله. برای همین می‌گوید شاه. شاه اصلی کیست؟ شاه اصلی مولانا است، حافظ است، اصلاً اسم ببینید آن شاه‌هایی که آن زمان بوده کسی به زبان می‌آورد؟ ولی اسم حافظ در زبان‌ها است، اسم مولانا در زبان‌ها است. «همّتی دار عالی کان شهِ لاابالی»، لااُبالی البته، لااُبالی. در ضمن لااُبالی یعنی نمی‌ترسم. حالا در فارسی آمده، یعنی باز هم نمی‌ترسم است، یعنی از این چیزی که ذهن مطرح می‌کند از آن نمی‌ترسم، من کار خودم را می‌کنم‌. پس کسی که از ارائۀ ذهن، تلقینات ذهن نترسد این لااُبالی است. در فارسی می‌گویند لااُبالی یعنی همین باری به هر جهت، آن معنی را هم می‌دهد ولی در این‌جا معنای بسیار مثبتی دارد. شما همّتتان را بالا بگیرید برای این‌که شاه لاابالی، خداوند و مولانا غیر از این انبار همانیدگی‌ها که ما به آن خیلی اهمیت می‌دهیم، انبار دیگری دارد. یعنی اگر شما می‌خواهید این انبار را نگه دارید، انبار دنیا را در مرکزتان، هیچ‌چیزی از آن نمی‌توانید بگیرید. درست است که می‌گوید برای به‌اصطلاح «در خرابات مردان جام جان است گردان»، ولی تو باید همّتت را عالی کنی بتوانی این جام را بگیری از ایشان. اتفاقاً همّت ما عالی نبوده که نتوانستیم از خداوند جام پُر بگیریم دیگر. شما اصلاً خود خداوند را می‌خواهید یا همانیدگی‌ها را؟ خدایا پول بده به من، خانه‌ام را بزرگ‌تر کن، این را می‌گویید؟ یا می‌گویید من تو را می‌خواهم فقط، فقط تو را می‌خواهم؟ 🔟4️⃣7️⃣ ۲۲ 🔟4️⃣7️⃣

در خرابات مردان جامِ می است گردان یعنی یک عده‌ای آن‌جا می‌گردند هر که مِی می‌گیرد به او می‌دهند. شما می‌خواهید؟ بفرمایید. شما می‌خواهید؟ به همه می‌دهند، می‌گردد. و می‌گوید اگر شما مِی نداری و مِی‌ای که خداوند به شما می‌دهد این را می‌ریزی زمین، نمی‌توانی بگیری، برو از مردان کمک بگیر. «نیست مانند ایشان» مثل مولانا و حافظ و این مردان هیچ باده‌فروش، هیچ مِی‌فروش دیگری نیست. خَمّار یعنی مِی‌فروش. یعنی چه؟ یعنی من‌های ذهنی مِی‌فروش نیستند، زهرفروش هستند. عرض کردم این‌ها پشت‌سرهم هستند اگر دقت کنید. گفت شما پیکارتان این است که باید بروید به بغدادِ کوی او، به فضای گشوده‌شده. چه‌جوری بروم؟ برو به مِی‌خانۀ مردان. بیا مولانا بخوان، گنج‌ حضور پخش می‌کند. هر برنامۀ گنج‌ حضور تعداد زیادی از ابیات را به شما ارائه می‌کند و این در هر بیتی یک مقدار مِی هست، بنوش. و شما در این جهان بیرون که ذهن نشان می‌دهد، مانند مولانا و حافظ، یعنی این مردان، مِی‌فروش نمی‌توانی پیدا کنی. یعنی مولانا چه می‌گوید؟ می‌گوید غیر از این عارفان، غیر از بزرگان ما، حالا بزرگان هر فرهنگی، مِی‌فروش دیگری در جهان وجود ندارد، یعنی تنها راه نجات ما روی آوردن به بزرگان است. «نیست مانندِ ایشان هیچ خمّارِ دیگر» یعنی آن مِی‌فروش‌هایی که با ذهنت نشان می‌دهد، پولم زیاد بشود وضعم خوب می‌شود، خوشبخت می‌شوم، خوشبختی در پول است، خوشبختی در نمی‌دانم قدرت است، خوشبختی در نمی‌دانم این است، در آن است، این‌ها مِی‌فروش نیستند، این‌ها زهرفروش هستند. این‌ها رفتن در جهت است. آن‌ها خمّار نیستند بلکه خرّوب هستند، آن‌ها شما را خرّوب می‌کنند، زندگی‌تان‌ را خراب می‌کنند. سخت‌تر افشرده‌ام در شَر قَدَم که لَفی خُسْرم ز قهرت دَم‌به‌دَم 📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۷۰) قهر: در مقابلِ آشتی، به‌ معنای خدشه‌دار شدن پیوند دوستی لَفی خُسْرَم: قطعاً در زیانکاری هستم. اشاره به آیهٔ ۲ سورهٔ عصر (۱۰۳) ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ ما نباید برویم دنبال خمّار بگردیم در جهانِ ذهن و آن‌قدر اصرار کنیم که در شَر قدم بگذاریم و پافشاری کنیم و دائماً در ضرر و زیان بیفتیم. درست است؟ پس ما فهمیدیم الآن در این نقطه‌چین‌ها، [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] در همانیدگی‌ها و کسی یا چیزی را که ذهن نشان می‌دهد جام مِی وجود ندارد، بلکه جام زهر وجود دارد، ما از آن مِی نمی‌خواهیم بخوریم. اول هم گفته که شما از دین و دنیا، از دنیا و دینی که براساس دنیا درست شده نمی‌توانی مِی بگیری، این‌جا هم تأکید می‌کند. در خراباتِ مردان جامِ جان است گردان نیست مانندِ ایشان هیچ خمّارِ دیگر 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) پس شما در این همانیدگی‌ها یا من‌های ذهنی بیرون که درواقع درمان‌کننده‌های ژاژ هستند، به‌اصطلاح مِی نمی‌گیرید، آن‌ها مِی ندارند. بلکه وقتی فضا را باز می‌کنید، [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] آماده می‌شوید به گرفتن مِی، در‌این‌صورت مردانی مثل مولانا، جوان‌مردانی مثل مولانا به شما مِی می‌دهند و الآن هم در دسترس شما هست. درست است؟ اما توجه کنید، درست است که می‌گوید برو کجا؟ به خرابات مردان. خرابات یعنی مِی‌خانه در این‌جا. برو می‌خانۀ حافظ، برو می‌خانۀ مولانا ولی برای گرفتن مِی از آن‌ها باید همّتت را بلند کنی. همّتی دار عالی کان شهِ لاابالی غیرِ انبار دنیا دارد انبارِ دیگر 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) لااُبالی: نترس؛ کنایه از کسی که به آنچه ذهن جدی نشان می‌دهد، توجهی نمی‌کند. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ شما باید همّت یعنی خواست و ارادۀ خواست، این باید عالی باشد. عالی باشد یعنی چه؟ از جنس همانیدگی‌ها نباشد. شما نباید فکر کنی که مولانا آمده نیروی زندگی را بیان کرده، این ابیات را گفته‌ به‌خاطر پول بوده‌، هر کسی که این دانش را پخش می‌کند برای پول است دیگر! یا تفسیر کنی با دید همانیدگی‌ها به‌خاطر قدرت، به‌خاطر مشهور شدن، به‌خاطر همان چیزهایی که خودت می‌دانی، نه. 🔟4️⃣7️⃣ ۲۱ 🔟4️⃣7️⃣

عرض می‌کنم وقتی که می‌گوید بغداد تمثیل می‌کند. بغداد در زمان مولانا یکی از شهرهای آبادان بوده. فضای گشوده‌شده، کوی معشوق، کوی خداوند را که جای آبادانی است به بغداد تشبیه کرده، نه بغداد پایتخت عراق، نه! بغدادِ فضای گشوده‌شده و از آن‌جا آباد کردن جهان بیرون، جهان خودم، تن خودم، فکر خودم، کار خودم، روابطم با مردم، هر چیزی که می‌سازم در بیرون. بیرون را می‌خواهم آبادان کنم. پس بیرون را با من‌ذهنی نمی‌شود آبادان کرد. من که دائماً در حال تغییر هستم من خودم که یک جهان هستم و به دور تو می‌گردم من هیچ جنگ دیگری ندارم غیر از این. جنگ من این است، پیکار من این است، چالش من این است که همه‌اش توی این بغداد باشم و از آن‌جا آبادان کنم. مبادا بروم ذهن و خروب باشم. پیکار من این است که نروم به ذهن. نه این‌که بروم ذهن با مردم دعوا کنم. پیکارِ دیگر چیست؟ به‌عنوان من‌ذهنی بیایم با شما دعوا کنم که آقا عقیدهٔ من صحیح‌تر است شما اشتباه می‌کنید، حق با من است، شما برو خودت را تغییر بده، «چرخهٔ تخریب». یعنی من به چرخهٔ تخریب نمی‌افتم، فقط برای این می‌جنگم. جنگ من فقط این است. دیو نمی‌تواند من را فریب بدهد. این همان جنگی است که همه‌اش فردوسی از همین یاد می‌کند. جنگ شاهنامه همین است با دیو است. دیو نمی‌تواند من را گول بزند ببرد به ذهن در آن‌جا تبدیل به او بشوم و کار بیهوده بکنم. امروز دیدیم دیگر گفت مسئله درست می‌کند، سخت کار می‌کند آخرش می‌رسد به نتیجهٔ پوسیده. جز به بغدادِ کویت یا خوش‌آبادِ رویت نیست هر دم فلک را جز که پیکارِ دیگر 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) خوش‌آباد: جای خوشی و شادمانی ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] ببینید اگر شما توی ذهن بیفتید می‌افتید به پیکار و جنگ با من‌های ذهنی دیگر برای ثابت کردن این‌که حق با من است، برو تو خودت را تغییر بده، تو باید تغییر کنی مطابق من‌ذهنی من درحالی‌که چالش من، پیکار من لحظه‌به‌لحظه این است که فضا باز بشود، فضا باز بماند، من از جنس تو بشوم در بغداد کوی تو. بغداد کوی او این فضای گشوده‌شده است [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. مرکزم عدم باشد، این فضا بسته نشود. تنها پیکار من است، تنها جنگ من در زندگی این است، شما می‌گویید، همه‌مان می‌گوییم و با این فضای گشوده‌شده بیرون را آبادان کنم. این همان «جَف‌القَلم» است. یعنی خداوند بیرون من را مطابق درونم می‌نویسد. در درونم هرچه هست امروز هم گفتیم از این‌جا هرچه می‌رود بیرون به‌سوی من برمی‌گردد. درست است؟ اگر درد برود بیرون، درد برمی‌گردد[شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]. اگر فراوانی و انبساط و شادی برود بیرون، شادی برمی‌گردد [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. اگر شما شادی بدهید به یک انسان دیگر، شادی به شما منعکس می‌کند. اگر غم بدهید، غم منعکس می‌کند. اگر مسئله بدهید، مسئله برمی‌گرداند. پس بنابراین شما این بیت را می‌خوانید، می‌گویید ای خداوند «جز به بغدادِ کویت یا خوش‌آبادِ رویت، نیست هر دم» هر دم یعنی هر لحظه یعنی این لحظه کار من هیچ پیکار دیگری نیست جز این‌که در کوی تو باشم و از آن‌جا بیرونم را آبادان کنم. درست است؟ خب اگر یکی این‌طوری باشد می‌گوید من چه‌کار کنم؟ مولانا می‌گوید که اگر «می» نداری، برو به «خرابات مردان». درست است؟ شما می‌گویید من چه‌جوری بروم به بغدادِ کوی او و چه‌جوری بیرونم را، من که الآن من‌ذهنی دارم. درست است؟ و الآن دور دیو می‌گردم. من‌ذهنی‌ام من را دارد اداره می‌کند. می‌گوید شما مِی خیلی خب از خداوند نمی‌توانی بگیری برو به خرابات یا میخانهٔ مردان. در خراباتِ مردان جامِ جان است گردان نیست مانندِ ایشان هیچ خمّارِ دیگر 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) خمّار: باده‌فروش، مِی‌فروش ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ منقبض می‌شوی، منقبض می‌شوی هر لحظه، درد ایجاد می‌کنی. برو به میخانهٔ مولانا، حافظ. در میخانهٔ مردان، در مقابل زنان نیست، یعنی انسان‌های زنده به زندگی، انسان‌هایی که همین الآن گفت چه؟ در بغداد کوی او هستند. کسانی که رفتند به بغداد کوی او از آن‌جا جهان را آبادان کردند مثل مولانا. برو به میخانهٔ مولانا.‌ در خرابات انسان‌هایی مثل مولانا اگر بیت‌هایش را بخوانید دائماً «جامِ جان»، جام زنده‌کنندهٔ جان، جام زندگی «گردان» است.‌ وارد میخانه بشوید شما ابیات مولانا را بخوانید می‌بینید که هر بیتی به شما یک مِی می‌دهد یعنی روی زندگی را در شما بیدار می‌کند، یک اشتباه در شما را اصلاح می‌کند، به شوق می‌آیید. 🔟4️⃣7️⃣ ۲۰ 🔟4️⃣7️⃣

شناسایی می‌کنم که این باید از مرکز من هُل داده بشود برود به حاشیه و من حس وجود را از او آزاد کنم، که گفتیم این حس وجود، که وجود من است، می‌رود به‌سوی دریا یعنی با خداوند یکی می‌شود، درنتیجه فضا گشوده‌تر می‌شود. اگر این کار را بکنم جانِ من شیدا می‌شود. جانِ من همان جانِ اصلی من است، همین‌ که امتداد تو است ای خداوند. جانم از فضاگشایی، یکی شدن با تو و آزاد شدن از همانیدگی‌ها عاشق شد، شیدا شد، از خود بیخود شد. این درونم چه؟ درونم شد دریا، دریا یعنی بی‌نهایت شد وسیع شد. نه‌تنها وسیع شد، توی آن چه هست الآن، توی دریا چه هست؟ گوهرها، جواهرات. یعنی به تو زنده شدم دارم زنده‌تر می‌شوم، وسیع‌تر می‌شوم. «جان ز تو گشت شیدا، دل ز تو گشت دریا» یعنی وسیع شد و توی آن هم چیزهای خوب هست. خب الآن که دریا شدم و شیدا شدم توجه می‌کنم به آن دلدارهای ذهنی یعنی این‌ها به این نقطه‌چین‌ها [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] اگر یک کسی از بیرون بیاید که ذهنم نشان می‌دهد بخواهد دل من را بدزدد یا بیاید به مرکز من، من می‌گذارم بیاید یا دار می‌زنم؟ دار می‌زنم، نمی‌گذارم توجهم را بدزدد. «کی کند اِلتفاتی دل به دلدارِ دیگر؟» من فضا را باز کردم تو آمدی مرکز من. [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] الآن با عقل تو کار می‌کنم، الآن با حس امنیت تو کار می‌کنم، با هدایت تو کار می‌کنم، با قدرت تو‌ کار می‌کنم. اگر یک نقطه‌چین در بیرون در جهان که ذهنم نشان می‌دهد بخواهد بیاید به مرکز من و می‌‌ای که تو الآن به من می‌دهی، آن عقلی که به من می‌دهی، حس امنیتی که به من می‌دهی آن را بدزدد، من‌ می‌گذارم؟ نه نمی‌گذارم! من عاشق تو شده‌ام، زنده به تو‌ شده‌ام، من دریا شده‌ام. التفات و توجه نمی‌کنم به دلدارهای ذهنی. شما چه؟ شما این کار را کرده‌اید؟ این عمل می‌خواهد. فضا را باز کنید، همانیدگی‌ها را دار بکشید، شناسایی کنید بگذارید جان اصلی‌تان با خداوند یکی بشود، شیدا بشود، درونتان باز بشود بی‌نهایت بشود، دریا بشود و درون خداوند هم راه هست و هم جواهر هست، گوهرهای خاص هست. هر لحظه یک گوهرش را به شما می‌دهد، یک عقل خوب می‌دهد، یک راه‌حل می‌دهد به مسئله‌تان و التفاتی به نقطه‌چین‌های بیرونی که ذهنتان ارائه می‌کند دیگر شما نمی‌دهید، توجه به آن‌ها نمی‌کنید. توجهتان الآن روی خودتان است. خودتان را امتحان کنید ببینید چیزهایی که ذهنتان نشان می‌دهد آیا توجهتان را می‌تواند جلب کند. اگر می‌تواند جذب کند، شما نمی‌توانید بگویید «کی کند اِلتفاتی»، شما دارید التفات می‌کنید. و اگر یک چیزی می‌خواهد بیاید مرکز شما یا توجه شما را بدزدد، شما نباید بگذارید. شما می‌گویید مولانا به من گفته دل من باید شیدا بشود، جان من شیدا بشود، مرکز من باید گشوده بشود و من به چیز ذهنی نباید توجه کنم. اگر می‌بینید چیزی دارد جذب می‌کند و اختیار شما را به‌دست می‌گیرد، سلطه به شما می‌خواهد پیدا بکند، عقل شما، فکر شما و عمل شما را دزدید و این در جهان بیرون است، دارید به‌سوی خسران می‌روید، ضرر و زیان می‌‌روید، خراب‌کاری می‌روید. درست است؟ خب الآن می‌گوید: جز به بغدادِ کویت یا خوش‌آبادِ رویت نیست هر دم فلک را جز که پیکارِ دیگر 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) خوش‌آباد: جای خوشی و شادمانی ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ خب بیت قبل چه گفت؟ [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] گفت جان از تو شیدا شده، دل از تو دریا شده، درون من گشوده شده و تویش توی این دریا جواهرات هست، گوهرها هست، راه‌حل‌ها هست، عقل‌ها هست. من نباید از ذهن بیاورم، نباید از گذشته بیاورم. من راه‌حل‌های پیش‌ساخته را نمی‌خواهم، فکرهای پیش‌ساخته را نمی‌خواهم. می‌خواهم این دریا در این لحظه فکر بسازد برای من اگر این را ادامه بدهم می‌گوید که می‌دانید بغداد در آن زمان آباد بوده «بغدادِ کویت» یعنی همین فضای گشوده‌شده. درون من که دریا شده این چیست؟ بغدادِ کوی خداوند است. اگر این دریا شده، وسیع شده مثل آسمان یا دریا انعکاسش در بیرون آبادانی است. دلم دریا شده از آن‌جا گوهرها، خردها، فکرهای خوب می‌آید بیرون را آباد می‌کند، خراب هم نمی‌کند. «خوش‌آبادِ رویت» یعنی روی تو به خوشی آبادان می‌کند، زیبا آبادان می‌کند، درد تویش ندارد. «جز به بغدادِ کویت» بغداد کوی او، خداوند، فضای گشوده‌شده است و از آن‌جا جهان بیرون را آبادان کنم با خرد زندگی، با راه‌حل‌های تو، فکرهای تو. «نیست هر دم فلک را» من یک فلکی هستم، هر چیزی که می‌گردد فلک است، من هم یک جهان هستم دور تو می‌گردم. من به‌صورت فلک گردنده هیچ پیکار و جنگ دیگری ندارم. پس آیا من باید مشغول جنگ‌های ذهنی بشوم در بیرون؟ کسی به من‌ذهنی من یا راه‌حل ذهنی من توهین کرده من باید بروم بجنگم؟ نه! من کارم این است، من کارم این است که در بغداد کوی تو باشم. 🔟4️⃣7️⃣ ۱۹ 🔟4️⃣7️⃣

و همین‌طور که شکل [شکل ۳۲] نشان می‌دهد اگر ادامه بدهید این حالت را، فضاگشایی و عدم کردن مرکز، صبر و شکر و پرهیز را، متوجه می‌شوید که بله، هر لحظه را شما با پذیرش شروع می‌کنید و شادی بی‌سبب که ذاتتان است از اعماق وجودتان می‌جوشد می‌آید بالا، یعنی ذات شما، اصل شما دارد خودش را به شما نشان می‌دهد، هشیاری خودش را می‌شناسد. می‌فهمید که از جنس این همانیدگی‌ها نیستید، از جنس من‌ذهنی نیستید. یواش‌یواش این همانیدگی‌ها کم‌رنگ می‌شوند، کمتر حتی اثر روی شما می‌گذارند. «در دلش خورشید چون نوری نشاند»، وقتی که خورشید یعنی زندگی نورش را مستقر می‌کند، این نقطه‌چین‌ها «پیشش اختر را مقادیری نماند»، این اختران یعنی نقطه‌چین‌ها، همانیدگی‌ها ارزشش را به‌تدریج از دست می‌دهند برای شما. وقتی از دست بدهند معنی‌اش این نیست که شما لزومی ندارد از نعمت‌های این جهان استفاده کنید. بابا اگر من الآن همانیده با غذا هستم، اگر این همانش را از دست بدهم، دیگر غذا کم می‌خورم آخر، این‌که نمی‌شود که. یا سکس کم می‌کنم، یا نمی‌دانم این کار را کم می‌کنم، نه، مسافرت پس نروم؟ نه نه نه! این‌ها را هُل بده به حاشیه. خواهید دید که فضای گشوده‌شده، از آن چیزها شما بهتر می‌توانید لذت ببرید، اما موزون می‌شوید، به‌وسیلۀ زندگی موزون می‌شوید، هماهنگ می‌شوید، از ناهماهنگی و ناموزونیِ من‌ذهنی که می‌خواهد در یک جهتی خیلی رشد کند و شما را در آن جهت ببلعد پرهیز می‌کنید. من‌ذهنی می‌گوید بیا برو پول دربیاور، برو برو برو برو برو. آقا، همه چیزم از دست رفت. بدنم از بین رفت، سلامتی‌ام از بین رفت. همه‌اش خشم، خشم، ترس. پولدار شدم، ولی بقیۀ چیزهایم خراب شد. چه فایده دارد آن پول؟ یا در هر چیزی که شما افراط می‌کنید، در هر جهتی که می‌روید. هر جهتی که بیش از حد می‌رویم و این از موزونی زندگی خارج می‌شود، در آن جهت ما نابود خواهیم شد. توجه می‌کنید؟ این‌طوری است. خب، شکل بعدی می‌بینید که [شکل ۳۳] یک مثلثی است، اگر شما آن حقیقت وجودی خودتان را به معرض نمایش بگذارید، خودش را به شما نشان بدهد، می‌بینید که دائماً شما، یک مثلثی هست آن پایین، مرکزتان عدم است، دائماً فضاگشایی می‌کنید، لحظه‌به‌لحظه فضاگشایی، لحظه‌به‌لحظه این حالت به شما دست می‌دهد که «من نمی‌دانم.» این نمی‌دانم، یعنی نمی‌دانم ذهنی، «می‌دانم» با قضا و کُن‌فَکان و عقل کل. می‌بینید ذهنتان دیگر نمی‌تواند دخالت کند، برای این‌که برای شما یقین شده که شما به‌لحاظ ذهن نمی‌دانید و چون نمی‌دانید، ذهن مزاحمتان نمی‌شود و درنتیجه فضا و کُن‌فَکان، قضا یعنی قضاوت خداوند در این لحظه، کُن‌فَکان یعنی او می‌گوید «بشو و می‌شود»، این سه‌تا کار شما را درست می‌کند، زندگی شما را درست می‌کند، و الآن شما در چرخۀ سازندگی هستید. می‌بینید؟ اگر شما این کار را بکنید می‌گویید این فضا گشوده ‌شده، من لحظه‌به‌لحظه منبسط می‌شوم، هر لحظه می‌گویید خودم کردم، انکار بهتری، یعنی از مقایسه با دیگران می‌آیید بیرون، من چه یاد می‌گیرم و خودم را چه‌جوری تغییر می‌دهم؟ این لحظه با پذیرش شروع می‌شود، شادی بی‌سبب می‌آید، پس از یک مدتی آفرینندگی به‌وجود می‌آید، شما این لحظه فکرتان را می‌آفرینید، هم شما هم زندگی می‌آفریند. دیگر فکرهای تکراری من‌ذهنی نیست. درست است؟ پس دست می‌زنید به فضاگشایی هر لحظه و می‌گویید «نمی‌دانم» به‌لحاظ ذهنی، و همیشه قضا و کُن‌فَکان خداوند در کار است و کار شما درست می‌شود. درست است؟ این سه بیت را خواندیم، یک بار دیگر فقط می‌خوانم. پُر دِه آن جامِ می را ساقیا، بارِ دیگر نیست در دین و دنیا، همچو تو یارِ دیگر کفر دان در طریقت، جهل دان در حقیقت جز تماشایِ رویت، پیشه و کارِ دیگر تا تو آن رخ نمودی، عقل و ایمان ربودی هست منصورِ جان را هر طرف دارِ دیگر 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) درست است؟ بیت بعدی هست: جان ز تو گشت شیدا، دل ز تو گشت دریا کی کند اِلتفاتی دل به دلدارِ دیگر؟ 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) می‌بینید که ابیات پشت‌سرهم همدیگر را تکمیل می‌کنند، یعنی اگر غزل را شما یک‌دست بخوانید خواهید دید که مثلاً این بیت را می‌خوانید بیت بعدی چه می‌آید و شما چه‌کار باید بکنید. درست است ؟ می‌گوید «تا تو آن رخ نمودی» بیت قبل بود، خدایا وقتی با فضاگشایی رُخِ تو را دیدم، یعنی جنسِ خودت که من هستم، تو را دید، عقل و ایمان ذهنی‌ام رفت، ربوده شد. من شدم «منصورِ جان»، هشیاری شدم که روی خودم قائم شدم دارم ذهنم را نگاه می‌کنم، پس هر طرف دار گذاشته‌ام، هر سویی که، هر همانیدگی که در مرکز من می‌آید می‌خواهد میِ تو را بدزدد دار می‌زنم. 🔟4️⃣7️⃣ ۱۸ 🔟4️⃣7️⃣

آن مثلث پندار کمال، ناموس و درد یک مثلث است که همیشه با هم‌اند این‌ها. هر کسی که پندار کمال دارد و ناموس دارد، درد هم دارد. اگر به او بگویند که آقا، خانم بیا روی خودت کار کن، ناراحت می‌شود عصبانی می‌شود، با شما دعوا می‌کند یا قهر می‌کند می‌رود دیگر نمی‌آید. ولی کارش این است که مِی زندگی را بگیرد، همین‌طور که در این شکل [شکل ۲۸] نشان دادم بریزد زمین، یعنی در این جهت‌ها تلف کند و فکر می‌کند که اگر در «گرداب تن» بیفتد نجات خواهد یافت. خیلی از شما این موضوع [شکل ۳۰] را تجربه کرده‌اید، مواظب پندار کمالتان باشید، بگویید من نمی‌دانم، من می‌خواهم اشکالاتم را پیدا کنم، حواسم باید به خودم باشد، اشعار مولانا را بخوانم، گنج حضور را گوش بدهم، ببینم عیبم چیست؟ نگاه کنم رفع کنم، تا چه؟ تا این [شکل ۲۹] جام مِی را همین‌طوری که زندگی به من پُر می‌دهد، پُر بخورم تا زندگی به من کمک کند. عرض کردم، خیلی ساده بالا نشان دادیم که شما هر موقع آمادهٔ پذیرش کمک زندگی باشید می‌تواند به شما کمک کند، یعنی زندگی، خداوند آماده است به شما کمک کند، فقط ما آماده نیستیم بپذیریم این کمک را. از این‌ که بگذریم می‌رسیم به چرخهٔ سازندگی. این شکل [شکل ۳۱] می‌بینید در بالا چرخهٔ سازندگی را نشان می‌دهد که وقتی شما منبسط می‌شوید، مرکزتان عدم می‌شود، یعنی خداوند می‌آید مرکزتان و عجیب است، شما متوجه می‌شوید که هر اشکالی که پیش می‌آید خودتان می‌کنید و از هر اتفاقی که می‌افتد شما یاد می‌گیرید و نمی‌روید پندار کمال بگویید من از تو بهترم. و بعد آن مطلبی که فوراً مطرح می‌شود این است که «من باید خودم را تغییر بدهم.» چه‌جوری باید خودم را تغییر بدهم؟ یعنی همیشه این سؤال هست که من الآن چه‌جوری خودم را تغییر می‌دهم؟ چه‌جوری تغییر می‌دهم؟ چه‌جوری؟ چه کسی تغییر می‌دهد؟ شما، خودتان را تغییر می‌دهید. اگر شما در این چرخه نیستید، مطمئن باشید در چرخهٔ تخریب هستید، دارید زندگی خودتان را، کار خودتان را، همه‌چیز خودتان را دارید خراب می‌کنید. نکنید! درست است؟ و زیر این یک مثلثی هست آن وسط، می‌گوید که درواقع قاعده‌اش می‌گوید «واهمانش و عذرخواهی». اگر شما متوجه شدید که دراثر انقباض مِیِ خداوند را زمین ریختید، وقتی متوجه شدید، می‌بینید در بیت اول هم هست، شما عذرخواه می‌شوید، عذرخواه می‌شوید از زندگی، از خداوند. خدایا! شما به من هر لحظه خواسته‌اید مِیِ کامل بدهید، من زمین ریختم با پندار کمالم، من فکر کردم می‌دانم، ببخشید. اگر شما عذرخواهی واقعی بکنید، درک کنید عذرخواهی واقعی که تقصیر شماست، تقصیر شماست، فضا خودش باز می‌شود. این‌که «من می‌دانم و باید ثابت کنم می‌دانم، من بهتر از تو هستم»، خیلی انرژی از ما می‌گیرد، خیلی زیاد! آخر شما برای چه ثابت می‌کنید حق با شماست؟! نکنید. برای چه شما باید بهتر از دیگران باشید؟! بگویید من بهتر از هیچ‌چیز نیستم. هیچ‌کس نیستم. من اصلاً از مقایسه درآمده‌ام، من حواسم روی خودم است ببینم اشکالاتم چیست. شما این‌طوری فکر کنید. درنتیجه عذرخواهی از زندگی یعنی فضاگشایی و عدم کردن مرکز که بلافاصله شما متوجه می‌شوید که شتاب شما، تعجیل شما، عجلهٔ شما در ذهن مال من‌ذهنی بوده، پس بنابراین شما به «صبر» رو می‌آوردید و «شکر» و «پرهیز». پرهیز از این‌که چیزها را بیاورید مرکزتان. می‌دانی اگر چیزی بیاید مِی کم خواهد شد، مِی را خواهد بلعید، زندگی را خواهد بلعید. شما دیگر نمی‌خواهید طبق این سه بیت، [سه بیت اول غزل ۱۰۹۴] که آخری‌اش بود گفت من در هر جهتی همانیدگی‌ها را دار می‌زنم، نمی‌خواهید زندگی‌تان دزدیده بشود با این غزلی که از مولانا می‌خوانیم. بنابراین متوجه می‌شوید که صبر باید بکنید تا قضاوت خداوند، او می‌گوید بشو و می‌شود، «قضا و کُنْ‌فَکان» زمان خودش را دارد. در زمان حقیقی باید شما صبر کنید ببینید که تغییر شما به چه صورت است. عجله نکنید، مقایسه نکنید، نباید بگویید که من زودتر از دیگران تغییر می‌کنم، زودتر به حضور می‌رسم، من آدم باهوش‌تری هستم، من آدم باسوادتری هستم، اصلاً من که با مردم قابل‌مقایسه نیستم. حواستان باشد! این‌ها همه مال ذهن است، من‌ذهنی است‌ ها. اصلاً مقایسه مال من‌ذهنی است. اگر شما خودتان را با یکی دیگر مقایسه می‌کنید یعنی من‌ذهنی است، اصلاً این فکر فایده ندارد، این سازنده نیست. این‌ها را برای همین می‌گوییم. پس بنابراین صبر می‌آید و شکر می‌آید. صبر یعنی من فضا را باز می‌کنم، گرچه تلخ است، ولی حساب نمی‌کنم کِی تغییر می‌کنم. می‌بینید که تغییر دارد انجام می‌شود، تغییر دارد انجام می‌شود. درست است؟ 🔟4️⃣7️⃣ ۱۷ 🔟4️⃣7️⃣

پس شما خاموش باشید، اَنْصِتوا تا زبان‌تان من شَوم در گفت‌وگو 📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲) اَنصِتُوا: خاموش باشید. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ درست است؟ [شکل ۲۵] و در بالا می‌بینید که «طریقت» و «حقیقت» زیر پا گذاشته می‌شود، فقط حواس ما به این است که «من بهترم»، درنتیجه من‌ذهنی داریم و روی او را تماشا نمی‌کنیم، ولی در پایین وقتی منبسط می‌شویم، وقتی او رُخش را به ما نشان می‌دهد، عقل و ایمان ذهنی که از آن نقطه‌چین‌ها می‌آمد، دیگر زایل می‌شود. «منصورِ جان» همان فضای انبساط است، شما هستید و خداوند، فضای وحدت است و برای آن نقطه‌چین‌ها دار گذاشتید شما و دار می‌زنید. درست است؟ [شکل ۲۸] بعد همان‌طور که می‌بینید، از آن شکل انقباض که می‌گذریم، ما یک مثلثی الآن نشان دادیم در آن وسط که می‌بینید قاعده‌اش می‌گوییم چیز‌های آفل است و شخص با این نقطه‌چین‌ها یا همانیدگی‌ها هم‌هویت می‌شود و عقل و حس امنیت و هدایت را از آ‌ن‌ها می‌گیرد، دراثر گذشتن از این نقطه‌چین‌ها هشیاری جسمی پیدا می‌کند، من‌ذهنی پیدا می‌کند، دراثر این همانش یا دیدن برحسب این‌ها در او مقاومت و قضاوت ایجاد می‌شود. پس بنابراین مقاومت و قضاوت قسمتی از ریختن این مِی است در‌حالی‌که خداوند این مِی را، یعنی ساقی پُر می‌دهد به ما. و پس از یک مدتی که این‌طوری کار کردیم ما، من‌ذهنی ایجاد کردیم، مقاومت و قضاوت، متوجه می‌شویم که [شکل ۲۹] اِ ما نیروی زندگی را یا همین مِی را که از خداوند می‌گیریم، تبدیل می‌کنیم به مانع، همین‌طور که نشان می‌دهد به مسئله و به دشمن و سرانجام به درد، این چهارتا چیز. پس مِی‌ای که خداوند به ما می‌دهد و زمین می‌ریزد، تبدیل به مانع می‌شود، مسئله می‌شود و دشمن و درد. و در بیت اول شما تعهد کردید که من این موضوع را شناسایی کردم، دیگر با ذهنم دخالت نخواهم کرد که مِی را زمین بریزم. یعنی به شکل بالا که انقباض است، به‌اصطلاح دست نخواهم زد، به انبساط دست خواهم زد. درست است؟ و این شکلی است که اگر این‌جا باشد، «منصورِ جان» وجود ندارد که در هر طرف دار بزند. بنابراین نیروی زندگی می‌آید، مِی زندگی می‌آید می‌رود به جهت‌های این همانیدگی‌ها و تلف می‌شود در آن‌ها. و مالاً عرض کردم به مسئله و مانع و دشمن و این‌ها هم درد تبدیل می‌شود. شما می‌بینید چقدر ما مسئله ایجاد می‌کنیم و البته وقتی مسائل ایجاد می‌شود، شما می‌خواهید این مسائل را با تند‌تند فکر کردن و عمل کردن حل کنید، این حل نمی‌شود بلکه مشکل‌تر می‌شود، شما گفتیم می‌افتید به «گردابِ تن». این کار را نباید بکنید. این شکل‌هایی که الآن نشان می‌دهیم [شکل ۲۹] درواقع خراب‌کاری است، داریم نشان می‌دهیم که تا حالا این‌طوری بوده‌ایم ما، این‌طوری نباشیم. آیا فرد می‌تواند این‌طوری باشد؟ بله. جمع هم می‌تواند؟ بله. هزاران نفر می‌توانند جمع بشوند وارد چرخهٔ تخریب بشوند، جنگ کنند، ویران کنند، همدیگر را بکشند، پس از این‌که دیگر به‌اصطلاح: تا به دیوارِ بلا نآید سَرش نشنود پندِ دل آن گوشِ کرش 📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۰۶۳) به‌صورت جمعی و فردی ما پند دل مولانا یا بزرگان را نمی‌شنویم یا فضا را باز نمی‌کنیم از زندگی بشنویم. ما این‌قدر باید خراب کنیم خراب کنیم خراب کنیم، تا بفهمیم نباید خراب کنیم، هم فرداً هم جمعاً. حالا شما حواستان جمع می‌شود که مولانا چه می‌گوید. شما از خودتان می‌پرسید من به‌صورت فردی یا جمعی این مِی را چه‌جوری زمین می‌ریزم؟ هر لحظه خداوند پُر می‌دهد به من، من چرا تلف می‌کنم؟ چه‌جوری تلف می‌کنم؟ مولانا دارد می‌گوید چه‌جوری. همین سه بیت را بخوانید. درست است؟ حالا همین‌طور که می‌بینید [شکل ۳۰] وقتی ادامه بدهیم، نتیجهٔ این کار پندار کمال است. پندار کمال یعنی من از همه بیشتر می‌دانم، من به‌طور کامل می‌دانم، من احتیاجی ندارم چیزی یاد بگیرم و برای این حالت توهمیِ خودم که به‌اصطلاح سازندهٔ خرّوب است یعنی این شکل را شما با بالا که می‌گویی «من بهترم»، «تو عوض بشو» این از پندار کمال من می‌آید. برای این ناموس دارم به‌اصطلاح. ناموس دارم یعنی اگر به من بگویند تو نمی‌دانی اشکال داری، به من برمی‌خورد و ایجاد درد می‌کنم. 🔟4️⃣7️⃣ ۱۶ 🔟4️⃣7️⃣

اجازه بدهید این شکل‌ها [شکل ۲۵] را خدمت شما ارائه کنم و توضیح بدهم. این هم بارها گفتم عرض می‌کنم توجه‌ به این شکل‌ها که درواقع دانش مولانا را به‌صورت هندسی به شما نشان می‌دهد، اگر شما می‌خواهید عرفان یا معنویت مطالعه کنید و خوب یاد بگیرید، همانی که در غزل می‌گفت «حقیقت» و «طریقت»، شما را می‌تواند حداقل ده سال جلو بیندازد. یعنی چیزی را که اگر بدون این‌ شکل‌ها شما ده‌ساله می‌توانستید یاد بگیرید، می‌توانید در یک‌روزه یاد بگیرید و کاربردهای عملی دارد. همین‌طور که می‌بینید [شکل ۲۵] در من‌ذهنی که می‌بینید در شکل بالا ما داریم منقبض می‌شویم و به‌وسیلهٔ من‌ذهنی عمل می‌کنیم. با فکرهای نقطه‌چین‌ها که طرف هستند، طرف‌ها را دار نمی‌زنیم، اجازه می‌دهیم مِی زندگی، نیروی زندگی برود به نقطه‌چین‌ها، درنتیجه منقبض می‌شویم، من‌ذهنی بزرگ‌تر می‌شود، اسمش چرخهٔ تخریب است. همین‌طور که توضیح دادم، داخل دایره «فضای اَنساب» است یا گاهی می‌گوییم «فضای قیاس»، نشانهٔ این است که آن نقطه‌چین‌ها یا همانیدگی‌ها با هم نسبت دارند، یک جوری به‌هم خویشی دارند، به‌‌هم مربوط هستند. یک مستطیلی است که به‌اصطلاح ضلع پایینش می‌گوید این «فضای اَنساب» است و یک ضلعش می‌گوید «تو کردی». همین‌طوری درجهت عقربه‌های ساعت که می‌گوییم، «من بهترم» و «تو عوض بشو». من‌ذهنی این چرخه را مرتب تکرار می‌کند و اگر شما یک چیزی را خراب می‌کنید، می‌گویید «تو کردی»، نسبت می‌دهیم به یکی دیگر، آن یکی هم می‌گوید «تو کردی». بنابراین شما می‌گویید من همیشه بهترم. اصلاً هیچ دعوایی نیست که شما از آن بیرون بیایید به‌صورت من‌ذهنی بگویید من بهتر نیستم. و درنتیجه ما می‌گوییم «تو عوض بشو»، آن هم می‌گوید «تو عوض بشو». پس می‌بینید این چرخهٔ تخریب است. چرخهٔ سازندگی در پایین است، می‌بینید که انسان منبسط می‌شود، هر لحظه فضا گشوده می‌شود، مرکزش عدم می‌شود و خرد کل از طریق ما صحبت می‌کند. در بالا آن نقطه‌چین صحبت می‌کند. نقطه‌چین یا همانیدگی در مرکز وجود دارد، حرفش یا فکر کردن برحسب آن در ذهن ما شنیده می‌شود، گفتیم مسیر حرکت و فکر ما را تعیین می‌کند که به‌سوی خراب‌کاری می‌رود. درست است؟ در پایین فضا گشوده می‌شود؛ وقتی فضا گشوده می‌شود، شما دست به صنع می‌زنید، حداقل یک مقدار زیادی از این فکر شما خلاقانه است، خردمندانه است. عقل کل فرصت پیدا کرده از طریق شما حرف بزند. پس شما خاموش باشید، اَنْصِتوا تا زبان‌تان من شَوم در گفت‌وگو 📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲) اَنصِتُوا: خاموش باشید. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ شما اجازه بدهید که خداوند از طریق شما حرف بزند به‌جای حرف‌های من‌ذهنی شما. پس مرکزتان دارد منبسط می‌شود [شکل ۲۵] این «فضای لا اَنساب» است. در این سازندگی شما می‌گویید «خودم کردم» و دنبال این می‌گردید که چه‌جوری خودم کردم؟ چه اشکالی دارم؟ و وقتی فضا گشوده می‌شود در اطراف این اشتباهِ شما، شما نمی‌گویید «من بهترم»، انکار می‌کنید من بهتر از تو هستم، چون در فضای اَنساب هستید و می‌گویید من چه چیزی یاد می‌گیرم؟ پس یادگیری و انکار بهتری و ضلع چهارم «تغییر خودم». پس می‌بینید که در فضای تخریب می‌گویم «تو عوض بشو»، در فضای سازندگی می‌گویم من باید عوض بشوم. من چه چیزی را باید عوض کنم؟ بسیاربسیار مهم است این. درست است؟ [شکل ۲۵] پس چرخهٔ تخریب و چرخهٔ سازندگی را می‌بینیم. همان سه بیت هم در زیرش می‌بینیم. در بالا می‌بینید که ساقی مِی را می‌دهد، ما زمین می‌ریزیم. با این‌که با انقباض به‌هر‌حال کاری به ساقی نداریم، ما دنبال منقبض شدن هستیم، هی می‌گوییم «تو کردی»، «من بهترم» و «تو عوض بشو». حتی این جمله را می‌بینید برای خدا هم می‌گوییم. شما به خداوند می‌گویید که من به حرف شما نمی‌توانم گوش بدهم، بهتر است که تو عوض بشوی و «من بهترم». چرا من بهترم؟ شما می‌گویید همچون چیزی نمی‌شود، نه. شما اجازه نمی‌دهید زندگی حرف بزند خداوند حرف بزند، شما مرتب حرف می‌زنید. اگر خداوند بهتر از شما بود، «اَنصِتوا» را رعایت می‌کردید می‌گفتید خیلی خب من خاموش شدم تو حرف بزن. آن هم همین را می‌گوید: 🔟4️⃣7️⃣ ۱۵ 🔟4️⃣7️⃣

برنامه شماره ۱۰۴۷ گنج حضور فایل صوتی - بخش‌ دوم (پخش زنده) https://t.me/GanjeHozourMessages