en
Feedback
گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

Open in Telegram

چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا (مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰) مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.

Show more
4 804
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+1530 days
Posts Archive
پیش از این، ز آن گفته بودیم اندکی خود چه گوییم؟ از هزارانش یکی 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۹۷) خواستم گفتن در آن تحقیق‌ها تاکنون واماند از تعویق‌ها 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۹۸) حملهٔ‌ دیگر، ز بسیارش قلیل گفته آید، شرح‌ِ یک عضوی ز پیل 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۹۹) مولانا راجع‌به هاروت و ماروت زیاد صحبت کرده در گذشته هم، در جاهای مختلف، بنابراین اشاره می‌کند به آن‌جا که می‌گوید قبلاً اندکی در این مورد گفتیم. و می‌خواهد بگوید که در این‌جا تحقیق هست، تعویق هست می‌بینید در این ابیات. می‌خواهد اشاره کند که شما هم با فضاگشایی در خودتان باید خاصیت‌های هاروت و ماروت و امتحان خداوند را تحقیق کنید، به تعویق نیندازید. ولی می‌گوید من چه بگویم از هزاران‌تا چیز که راجع‌به هاروت و ماروت، یعنی این هشیاری و عقل انسان که در این‌جا گرفتار شده و قبلاً نبوده، می‌شود حرف زد. می‌گوید قبلاً می‌خواستم در آن تحقیق‌ها توضیحاتی بدهم، بیشتر حرف بزنم، ولی به تعویق افتاده، «تاکنون واماند» یعنی عقب افتاده در‌اثر تعویق‌ها. الآن که اقدام می‌کنم راجع‌به این موضوع صحبت کنم، یک اقدام دیگری است، حملهٔ دیگری است که از بسیاری‌اش یک کمی دیگر بگویم، یعنی هرچه هم بگویم کافی نیست. و این شبیه این است که یک عضوی از فیل را بگویم و اشاره می‌کند به داستان همین دفتر سوم که فیل در خانهٔ تاریک بود و مردم می‌رفتند دست به یک عضوش می‌زدند، یکی به پایش می‌زد می‌گفت این شبیه ستون است، یکی به خرطومش می‌زد می‌گفت این ناودان است، یکی به پشتش می‌زد می‌گفت این مثل تخت است، یعنی این‌جور تشبیهات ذهنی. درحالتی‌که اگر خوب تحقیق بشود، آن‌جا یک شمعی بود، فیل دیده می‌شد. فیل کل زندگی است، یعنی زنده شدن به او. ما فعلاً می‌گوید با ذهن درباره‌اش حرف می‌زنیم. «شرحِ یک عضوی ز پیل» یعنی الآن هم که داریم با ذهن می‌گوییم، یک شرحی از عضو است، شما باید کل فیل را ببینید، برای کل فیل باید فضا را باز کنید به او زنده بشوید. همه‌اش نباید فقط شرح در ذهن بدهیم. درست است؟ پس اشاره می‌کند این‌که شما باید تحقیق کنید، به تعویق نیندازید، بدانید که هر شرحی که داده می‌شود، شرح عضو، برای این است که شما کل را ببینید. یعنی در شما این هاروت و ماروت، هشیاری و عقل، تبدیل بشوند به همان هشیاری و عقلی که از اول قرار بود بشوند، عقل کل و هشیاری کل، هشیاری خداوند و عقل خداوند، نه فقط شرح یک عضو. می‌گوید: گوش کن هاروت را، ماروت را ای غلام و چاکران ما روت را 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۰۰) مست بودند از تماشایِ اله وز عجایب‌هایِ استدراجِ شاه 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۰۱) استدراج: تحلیل رفتنِ تدریجی ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ این‌چنین‌ مستی‌ است‌ ز استدراجِ ‌حق تا چه مستی‌ها کُند مِعْراجِ حَق 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۰۲) استدراج: تحلیل رفتن تدریجی. در مورد استدراج الآن باز هم ابیاتی خواهم خواند. می‌گوید که گوش کن به توضیحات هاروت و ماروت. عرض کردم هاروت و ماروت نماد هشیاری و عقل است. هشیاری و عقلی است که ما به‌صورت اَلَست از آن‌ور می‌آوریم با خودمان. ما ترکیب هشیاری و خرد هستیم که هردو جنبه‌اش در این جهان پایین آمده در ذهن و این ذهن امتحان ما است، این امتحان را باید ما بگذرانیم، یک‌ جوری از این ذهن بیرون بیاییم که نمی‌توانیم بیرون بیاییم. هاروت و ماروتِ ما در ذهن گیر افتاده، همین‌طور که هاروت و ماروت در چاه بابل آویزان شده، ما هم در چاه همانیدگی‌ها افتادیم. می‌گوید خوب گوش کن، گوش‌هایت را باز کن، ای غلام و چاکَر، درواقع این‌طوری است: ای غلام و چاکِر، آن ماه‌روی تو. یعنی ای من غلام روی ماه تو بروم، دارد به شما می‌گوید، دارد به شنونده می‌گوید یا به هر کسی می‌گوید، هر انسانی. من غلام و چاکرِ آن روی ماه تو هستم، نه روی ماه من‌ذهنی، ماهی که به زندگی زنده می‌شود و تو آن رو را داری. 🔟4️⃣8️⃣ ۲۶ 🔟4️⃣8️⃣

دارد می‌گوید شما این لحظه به‌اندازهٔ شایستگی‌تان که خداوند می‌دهد آن را نمی‌پذیرید، بیشتر از آن می‌خواهید. بیشتر از آن می‌خواهید؟ شایسته‌تر بشوید. هرچه شما خوب و بد نکنید با ذهن و از ذهن بروید بیرون، ذهن را تعطیل کنید و فضا را باز کنید، به‌اندازه‌ای که فضا باز می‌کنید شایسته هستید و به همان اندازه به شما مِی می‌دهد. زیادتر می‌خواهید؟ ذهن را بیشتر تعطیل کنید و بیشتر قضاوت و مقاومت را صفر کنید تا مِی را بیشتر به شما بدهد. ولی کلید این است هر چقدر که او می‌دهد فعلاً آن را بگیر، اعتراض نکن. اگر اعتراض کنی، حتماً نیک و بد می‌کنی، حتماً در ذهن هستی. پس شما صبر کن، کار کن، صبر کن، کار کن. این بیت نشان می‌دهد که بالا را خوانده‌اید شما، بَربَطتان را دارید گوشش را می‌مالید، کوک می‌کنید، می‌خواهید آهنگ‌ِ تر و تازه بزنید، می‌خواهید خلاق باشید، خب به‌اندازه‌ای که کوک کردید سازتان به آن‌ اندازه درست زده می‌شود دیگر، آهنگ زیبایی از آن درمی‌آید، بیشتر از آن درنمی‌آید دیگر. اگر می‌خواهی مِی بیشتری بگیری، این ساز آهنگ بهتری بزند، خداوند از شما خودش را بیان کند با آهنگ خوش‌تر، خب این «بَربَط» را بگذارید بیشتر کوک کند، کوک‌تر بشود. اگر می‌خواهید آبِ حیات به تمام ذرات وجودتان برسد، تنتان سالم بشود، فکرهایتان خلاق بشود، هیجاناتتان از جنس عشق بشود، از جنس زیبایی بشود، از جنس لطافت بشود، از جنس کمک بشود، نه خشم و ترس و غیره، اگر می‌خواهید جان‌دار بشوید به‌جای جانِ پژمردهٔ ذهنی، خب تَرکِ سَرور نکنید، بگذارید او بیاید، فضا را باز کنید،‌ باز کنید، باز کنید تا کاملاً تبدیل بشوید. هرچه تبدیل‌تر می‌شوید، گفت این «بَربَط» که دارد او کوک می‌کند با فضاگشایی، این صدفی‌ست بحرپیما که دُر آورَد به دستش، خب دُرِ بیشتری جمع کنید، به‌دست بیاورید، دست شما است تا شراب بیشتری بگیرید. ولی در این لحظه چک کنید ببینید در خانه هست؟ هر چقدر به شما شراب می‌دهد همین را بگیرید شکایت نکنید، زیادی نخواهید. اگر نمی‌دهد، یعنی شما باید بیشتر روی خودتان کار کنید. پس بنابراین شما نمی‌توانید در افسانهٔ من‌ذهنی باشید [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] و به خداوند بگویید به من شراب بده، بیشتر از این بده، چرا کم می‌دهی؟ تقصیر توست، به من ظلم کردی، نه، نه، نه. فضا را باز کن [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، به‌اندازهٔ فضا‌گشایی‌ات به شما شراب می‌دهد، فعلاً هر چقدر می‌دهد بپذیر، بد و نیک هم نکن. بد و نیک کسی می‌کند که در ذهن است [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] و بر‌حسب همانیدگی‌ها فکر و عمل می‌کند. خب اجازه بدهید در این قسمت یک مطلبی را شروع کنیم. از دفتر سوم، هست: «قصهٔ هاروت و ماروت و دلیریِ ایشان بر امتحان حق‌تعالیٰ» 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۹۷) هاروت و ماروت دو‌تا فرشته هستند که نماد هشیاری و عقل ما هستند. ما از دو چیز تشکیل شدیم، هشیاری و عقل، که فعلاً هشیاری‌مان آمده پایین و عقل ما هم شده عقلِ من‌ذهنی، یعنی این دو‌تا فرشته یا این دو‌تا خاصیت به پایین‌ترین کیفیت رسیده‌اند. غزل را خواندیم و می‌گوید قصۀ هاروت و ماروت، و دلیری در این‌جا اعتراضشان، بی‌ادبی‌شان، گستاخی‌شان به امتحانِ خداوند. همین‌طور در مورد ما هم هست که خداوند هر لحظه ما را امتحان می‌کند با اتفاقی که به‌وجود می‌آورد و ما باید فضا باز کنیم، که ما فضا را باز نمی‌کنیم، دلیری می‌کنیم، یعنی گستاخی می‌کنیم. با من‌ذهنی می‌آییم شکایت می‌کنیم و می‌گوییم تقصیر توست. اصلاً این‌که درمان ژاژ داریم، با حرف‌های من‌ذهنی می‌خواهیم خودمان و دیگران را درمان کنیم، این گستاخی ما است در مقابل خداوند، «ما کمان و تیراندازش خداست»، ما به‌جای این‌که او از طریق ما فکر کند، ما خودمان فکر می‌کنیم با من‌ذهنی، این دلیری است، دلیری در این‌جا گستاخی. حالا ببینیم که چه می‌گوید. پس می‌گوید: 🔟4️⃣8️⃣ ۲۵ 🔟4️⃣8️⃣

زندگی را در دیگران موقعی می‌توانم ببینم، موقعی فضای دیگران باز می‌شود که من با چُستی از این فضای انبساط، نه کاهلی و انقباض، شراب بدهم به مردم، وگرنه آن‌ها را به‌دست فکرهای همانیده می‌سپارم، یعنی می‌کشم به ذهن آن‌ها را. من را به‌دست فکرهای همانیده نسپار، من را به پستی افسانهٔ من‌ذهنی نکشان. منقبض نشو دیگران را هم منقبض کنی. شما الآن راه پیشرفت، راه خوشبختی را می‌بینید مولانا چه‌جوری نشان می‌دهد؟ ما با من‌ذهنی منقبض شدیم، آه و ناله و شکایت و نَقل بدبختی خودمان و دیگران را. درست می‌کنیم؟! خراب‌تر می‌کنیم. قدحی به جان مردم می‌رسانیم که آن‌ها را بکشیم به فکرهای دردساز، به‌ جای پَست، به فضای ژاژ. دیدید که «ژاژ» را با غم یکی کرد. می‌گوید من ژاژ و حرف‌درمانی را ترک کردم، غمم از بین رفته و ستم به خودم و دیگران هم از بین رفته. این غزل را هزار بار شما بخوانید تا ببینید همین یک غزل کافی است برای شما. عمل کنید. شما می‌بینید دیگر، وقتی آینه شدید، او عکس خودش را در ما دید، به او گفتیم مِی بده، آن موقع مِی داد. وقتی مِی داد ما از ژاژ رهیدیم، از ژاژ‌درمانی، حرف‌های بیهودهٔ من‌ذهنی. وقتی از ژاژ رهیدیم، غم از بین رفت. ما هویتمان را به‌عنوان یک انسان غم‌پرست و غمگین ر‌ها کردیم. «نه غم و نه غم‌پرستم، ز غمِ زمانه رَستم» ، فهمیدیم که غم مال زمانه بوده، «که حریفِ او شده‌ستَم» که دوست کسی «شده‌ستَم، که دَرِ ستم ببست او». شما به خودتان می‌آیید، چرا من این‌همه به خودم و به دیگران ستم کردم؟ ستم من به دیگران چه بوده؟ منقبض کردنشان و کشاندنشان به‌ جای پَست. شما راه می‌روید مردم را به‌ جای پست می‌کشید؟ آن‌ها را می‌دهید دست فکرهای همانیده و به‌دست غم‌ها؟ یا نه، جان آن‌ها را به آسمان می‌برید، سبب فضاگشایی می‌شوید، سبب انبساط و نشاط آن‌ها می‌شوید؟ شما اگر واقعاً شراب احمر را می‌گیرید از زندگی، حتماً این شراب را پخش خواهید کرد. اگر آن چیزی که زندگی به شما می‌گوید به‌علت بیماری من‌ذهنی تبدیل به درد می‌کنید، خب درد پخش خواهید کرد. نکنید. شما می‌گویید غم و غم‌پرست هستم، خداوند هم می‌گوید باشد باش، هرچه من به تو می‌گویم با این بیماری‌ات تبدیل کن به غم، غم را تجربه کن، خراب کن زندگی‌ات را، چهار بُعدت را خراب کن، تمام این ساختارهای آباد‌شده را هم خراب کن، جنگ کن، به‌صورت فردی با خودت نزاع کن، ضدّ خودت باش، با خودت بجنگ، با همسرت بجنگ، با بچه‌هایت بجنگ، با جامعه بجنگ، دسته‌جمعی هم بیفتید جانِ هم، جنگ کنید، این خوب است. چه کسی می‌گوید این را؟ خداوند می‌گوید؟ نه، غزل را بخوانید، تکرار کنید، به همین عرایض بنده هم گوش بدهید، متوجه می‌شوید که جریان چیست. تو نه نیک گو و نی بد، بپذیر ساغرِ خود بد و نیک او بگوید که پناهِ هر بد است او 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲) ساغر: جام ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ تو ذهن نرو، نگو این خوب است این بد است با عقل من‌ذهنی‌ات، تو بپر بیرون از این دویی ذهن. چه‌کار کن؟ آن ساغری را که زندگی به شما می‌دهد و شایسته‌اش هستی، آن را بگیر، «بپذیر ساغرِ خَود». شما الآن فضا را باز می‌کنی، به‌اندازهٔ فضای گشوده‌شده شایسته هستی، سزاوار گرفتن یک ساغر خاصی هستی، ممکن است یک خُرده باشد، هی این زیادتر می‌شود. ببین جَفَّ‌القَلَم، این شایستگی شما، این لحظه خداوند درون و بیرون شما را می‌نویسد و به شما چقدر مِی‌ می‌دهد؟ به‌اندازهٔ فضاگشایی‌تان، به‌اندازه‌ای که قضاوت و مقاومت را تعطیل می‌کنید، به‌اندازه‌ای که به‌جای چیزهای آفل او را می‌گذارید، همان‌قدر مِی‌ می‌دهد، این را بپذیر. پس بد و خوب نکن، نگو که چرا این‌قدر به من دادی؟ من الآن سهمم ده برابر این بوده، خداوند، چرا کم می‌دهی بابا؟ نه، به‌اندازه‌ای که شایسته هستی می‌دهد. به‌اندازه‌ای که شایستگی داری در این لحظه شراب و زندگی و آب زندگی، آب حیات را از آن‌ور بگیر، به‌اندازه‌ای که شایسته هستی به تو شادی می‌دهد. می‌خواهی بیشتر؟ فضا را باز کن، حواست را بیاور روی خودت، فضا را باز کن. برای این‌که «بد و نیک»، خوب و بد، کسی می‌گوید که درواقع نیروی زندگی را تبدیل به بدی می‌کند و پناهِ هر بدی است. این بدی درواقع بدیِ مطلق است. نشان می‌دهد که اگر شما مرکزتان جسم باشد، شما هر لحظه خراب‌کاری می‌کنید، چیزهای بد به‌وجود می‌آورید و پناهِ آن‌ها هستید، آن‌ها را حمایت می‌کنید و در پناه آن‌ها هم زندگی می‌کنید. می‌شود شما پناه‌دهندهٔ بدی‌ها باشید، آن موقع در پناه آن‌ها هم زندگی کنید؟ 🔟4️⃣8️⃣ ۲۴ 🔟4️⃣8️⃣

شیری‌ست که غم ز هیبتِ او در گور مقیم همچو موش است 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۸۰) واقعاً شما می‌گویید: نه غم و نه غم‌پرستم، ز غمِ زمانه رَستم که حریفِ او شده‌ستَم، که دَرِ ستم ببست او 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲) رَستَن: نجات یافتن، آزاد شدن حریف: دوست، رفیق، یار، همدم ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ پس آن شیر آمده، سَمَن‌بر آمده، غم را درش را بسته، درِ ستم را بستید، به‌علت این‌که هیبت و عظمت و ترس و خرد او باعث شده که غم برود، مثل موش قایم بشود. حالا یک حرفی هم شما به دیگران می‌زنید: تو اگرچه سخت مستی، برسان قدح به چُستی مشکن تو شیشه، گرچه دو هزار کف بِخَست او 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲) خَستن: زخمی ‌کردن، مجازاً آزرده ‌کردن ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ پس من تکلیفم را با خودم مشخص کردم: نه غم و نه غم‌پرستم، ز غمِ زمانه رَستم که حریفِ او شده‌ستَم، که دَرِ ستم ببست او 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲) رَستَن: نجات یافتن، آزاد شدن حریف: دوست، رفیق، یار، همدم ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ تو چه؟ انسان‌های دیگر چه؟ تو هم درست است که سخت مست هستی، اما نه با کاهلی، بلکه با چُستی، با فضای گشوده‌شده به من مِی را برسان، به همه قدح را یعنی. ما وظیفه داریم به همدیگر قدح را با فضای گشوده‌شده، با چُستی، نه با من‌ذهنی، نه با کاهلی. چُستی عکس کاهلی همان بیت اول است. «تو اگرچه سخت مستی، برسان قدح به چُستی»، با هشیاری حضور، به چه کسی؟ به همه، به من، به خودت. «مَشکن تو شیشه»، یعنی شیشهٔ مِی را که با آن شراب می‌دهی، این را نشکن. گرچه که «دو هزار کف بِخَست او»، اشاره می‌کند داستان یوسف و زلیخا و زنان‌ مصری که وقتی زنان مصری یوسف را دیدند کفشان را زخمی کردند، دستشان را زخمی کردند، یعنی هزار جور همانیدگی را در حال مستی خداوند از تو خواهد بُرید. در موقع بریده شدن این همانیدگی‌ها یا جدا شدن این درد‌ها ممکن است دردت بیاید، ولی حواست باشد این چُستی را، این فضاگشایی را حفظ کنی، حتی موقع جدا شدن همانیدگی‌ها این مِی را به من و دیگران برسان. تکلیف شما را هم معین کرد دیگر. نه؟ تو اگرچه سخت مستی، برسان قدح به چُستی مشکن تو شیشه، گرچه دو هزار کف بِخَست او 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲) خَستن: زخمی ‌کردن، مجازاً آزرده ‌کردن ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ پس شما می‌دانید که دو هزار همانیدگی را، دو هزار علامت کثرت است، یعنی ده هزار یا هر چقدر همانیدگی دارید شما، اگر فضا را باز کنید خداوند قیچی خواهد کرد. و اگر شما یک‌دفعه دردتان آمد، نروید به ذهن‌ ها، دوباره من‌ذهنی را بالا بیاورید. بگذارید بروند. درست است؟ «دو هزار کف بِخَست او»، او یعنی خداوند. در هیچ شرایطی تو این مِی خوردن و مِی رساندن به دیگران را نباید تعطیل کنی. و در بیت پایینی می‌گوید که مبادا تو یک مِی‌ای بدهی که مرا به‌دست فکر بسپاری، دوباره. قدحی رسان به جانم، که بَرَد به آسمانم مدهم به دستِ فکرت، که کشد به سویِ پست او 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲) شما یک شرابی به من بده، «قدحی به جانم برسان»، اگر چُست باشی، اگر فضا را باز کرده باشی، اگر با زندگی یکی باشی، با عشق شما بخواهی شراب برسانی به من، می‌توانی به من قدحی به‌اصطلاح برسانی که آسمان را برای من بزرگ‌تر کند، فضای درونم باز بشود. قدحی به جانم برسان که من را ببرد به آسمان. تو با من‌ذهنی و شراب ذهنی را به من نده، «مَدهم به‌ دستِ فکرت» من را به‌صورت من‌ذهنی نبین، اوقاتت را تلخ نکن، خشمگین مشو، چون من را هم همین‌طور می‌کنی، می‌دهی به ‌دست فکرهای همانیده که او من را به پستی می‌برد، پایین می‌کشد، از جنس من‌ذهنی می‌کند، دوباره خرّوبی می‌آید. پس شما نباید از طریق افسانهٔ من‌ذهنی [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] به دیگران شراب بدهی. اگر می‌بینی من‌ذهنی داری، خشمگین هستی، حسود هستی، فقط روی خودت کار کن. و بیت قبلی را اجرا کن که من کفم زخمی خواهد شد، همانیدگی‌ها را خداوند از من خواهد بُرید، شیشهٔ مِی را نباید بشکنم، هر لحظه مِی را به خودم می‌رسانم با وجود این‌که همانیدگی را از من می‌بُرد. درست است؟ و به دیگران هم همین مِی را می‌دهم و می‌گوید مولانا به من گفته که من قدحی به جان مردم باید برسانم که آن سبب بشود آن‌ها هم فضاگشا بشوند، زندگی را در دیگران ببینم. 🔟4️⃣8️⃣ ۲۳ 🔟4️⃣8️⃣

نه غم و نه غم‌پرستم، ز غمِ زمانه رَستم که حریفِ او شده‌ستَم، که دَرِ ستم ببست او 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲) رَستَن: نجات یافتن، آزاد شدن حریف: دوست، رفیق، یار، همدم ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ من نه غمگین هستم، نه غم، یعنی صاحب غم نیستم، در من غمی وجود ندارد و غم‌پرست هم نیستم، برعکس من‌ذهنی. من‌ذهنی [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] هم غمگین است، خُمار است، قبلاً گفته، هم درد می‌سازد و هم غم‌پرست است. شما از خودتان بپرسید که آیا من آدم غمگینی هستم و به غمگین بودنم افتخار می‌کنم و اصلاً نمی‌خواهم غمگینی‌ام خوب بشود و غم‌پرست هستم؟ خوب نگاه کنید، اگر هویت شما از غم نمی‌آید، از درد نمی‌آید، پس چرا این‌قدر درد ایجاد می‌کنید؟ اگر شما درد‌پرست نیستید، چرا درد ایجاد می‌کنید؟ چرا این‌همه همانیدگی دارید در درونتان؟ چرا مرکزتان عدم نیست؟ و دارد می‌گوید غم مال زمانه‌ است. زمانه یعنی زمان روان‌شناختی. پس غم را من‌ذهنی در زمان روان‌شناختی ایجاد می‌کند. من الآن حاضر و ناظر، زنده به زندگی دارم ذهنم را نگاه می‌کنم. من دیگر در زمان روان‌شناختی نیستم که غم ایجاد کنم. پس غم را زمانه، غم را حوادث و وضعیت‌ها ایجاد می‌کنند، چرا؟ آن‌ها جدی می‌شوند می‌آیند به مرکز ما؟ من غمگین می‌شوم برای این‌که پولم را از دست دادم، یا کمتر شده. غمگین شدم برای این‌که با یکی همانیده بودم، او گذاشته رفته. و علت این‌که گذاشته رفته برای این‌که من با آن همانیده بودم. این را نمی‌دانم، نمی‌دانستم. «نه غم و نه غم‌پرستم» شما باید بگویید، «ز غمِ زمانه رَستم»، غمی که من‌ذهنی در زمان روان‌شناختی ایجاد می‌کند با جدی گرفتن حوادث. «که حریفِ او شده‌ستم» یعنی قرین و دوست کسی هستم، آن‌ کسی که خداوند، زندگی، «که دَرِ ستم ببست او»، یعنی تمام این غم‌ها در‌اثر ستم به خودم به‌وجود آمده، خودم به خودم ستم کردم، یا در را باز کردم دیگران به من ستم کردند، که اول گفته در را باید ببندی. «چو درآمد آن سَمَن‌بر، درِ خانه بسته بهتر». گفت او را نگه ‌دار حلقه بر در، شما درِ خانه‌تان را، خانۀ دلتان را، به روی هیچ‌کس باز نکنید، هیچ‌کس، شما با زندگی یکی می‌شوید. بدانید که هر کسی وارد دلتان بشود، مرکزتان بشود، شما برحسب او فکر کنید، با او همانیده بشوید، ستم آورده برایتان. با هیچ‌چیز و هیچ‌کس همانیده نشوید، وگرنه خودتان دارید به خودتان ستم می‌کنید. پس ببینید این شکل که افسانهٔ من‌ذهنی است، [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] هر لحظه به خودش ستم می‌کند، ظلم می‌کند، مریض می‌کند خودش را. خیلی مهم است شما این بیت را هر روز بگویید، هویتتان را مشخص کنید، بگویید من اقرار می‌کنم نه آدم غمگین هستم، هویت من غم و غمگینی نیست، غم‌پرست هم نیستم و غم را زمانه ایجاد می‌کند، من در زمانه و زمان نیستم، در این لحظه حاضر و ناظر هستم، هر لحظه فضاگشا هستم [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] و دوست کسی شده‌ام، همراه کسی شده‌ام، این غیر از خداوند کسی دیگر نیست، که درِ ستم را به من و دیگران بسته. یعنی نه من به خودم ستم می‌کنم نه به دیگران. این حرف‌ را می‌توانید بزنید؟ نتوانید بزنید، پس غم و غم‌پرست هستید. غم زمانه را دوست دارید پس. شما حریف خداوند نشدید، همراه و دوست خداوند نشدید، در را روی ستمکاران باز کردید، نگذاشتید خداوند در ستم را برای شما ببندد. شیری‌ست که غم ز هیبتِ او در گور مقیم همچو موش است 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۸۰) وقتی‌ آن سَمن‌بر می‌آید، این شیری‌ است که غم از هیبت و ترس او و عظمت او می‌رود می‌خوابد در گور مثل موش، مثل موش قایم می‌شود. در ذهن قایم می‌شود، شما می‌آورید بیرون وقتی ناظر ذهن هستید، غم را در ذهن می‌بینید، می‌بینید که چه چیزی غم را ایجاد می‌کند. رفته قایم شده که بیاید بیرون فرصت پیدا کند. شما چون نور‌افکن نظارت را، ناظر بودن را رویش انداختید، فوراً می‌بینید. موش را بیرون می‌کشید. می‌گویید بیا برو بیرون از دل من. 🔟4️⃣8️⃣ ۲۲ 🔟4️⃣8️⃣

وقتی من‌ذهنی داریم، این نقطه‌چین‌ها [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]، هر کدام حرف می‌زنند، حرفش در ذهن ما تجربه می‌شود. این حرف‌هایی که تند‌تند می‌زنیم، این نقطه‌چین‌ها دارند می‌زنند. این نقطه‌چین‌ها نباشند، خداوند حرف می‌زند. اگر او حرف می‌زند، اگر او است و دیگر نقطه‌چین نیست، می‌توانید بگویید «هله ساقیا، بیاور، سویِ من شرابِ اَحمَر»، الآن به من شراب قرمز، این شراب مست‌کنندهٔ خرد، صنع، عشق، این‌ها را به من بده که سر من مست شده و من از خیال ژاژ و ژاژ‌درمانی رسته‌ام. نه با حرف‌هایی که ذهنم می‌زند دیگران را می‌خواهم درمان کنم، نه میل دارم درمان کنم چون می‌دانم درمان‌کنندهٔ اصلی تو هستی. نه می‌خواهم درمان‌کننده‌های ژاژ من را درمان کنند، برای این‌که در را بسته‌ام به حرفشان گوش نمی‌دهم. به کسانی که با من‌ذهنی من را نصیحت می‌کنند، می‌خواهند به راه بیاورند، می‌خواهند دردهایم را خوب کنند، من گوش نمی‌دهم، پس به من تو شراب بده. هله ساقیا، بیاور، سویِ من شرابِ اَحمَر که سری که مست شد او ز خیالِ ژاژ رَست او 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲) ژاژ: بیهوده، یاوه، بی‌ارزش رَستَن: نجات یافتن، آزاد شدن ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] شما الآن یک نگاهی به خودتان بکنید ببینید که سرتان همه‌اش دارد حرف می‌زند و فکرهای ژاژ را به‌وجود می‌آورد و شما در ژاژ‌درمانی خودتان هستید؟ درست است که ما گفتیم مرض من‌ذهنی داریم، مرض همانیدگی داریم و آثارش را هم گفتیم چیست که خودش را حقیر می‌بیند، از این به آن یکی سرایت می‌کند و نمی‌گذارد شما در خانه باشید، پیغام را از آن‌ور نمی‌گیرید چون مشغول همانیدگی‌ها هستید، فضا را باز نمی‌کنید. شما یک سؤالی بکنید، شما از خیال ژاژ رسته‌اید؟ یا فکر بعد از فکر بعد از فکر بعد از فکر؟ یا یک عده‌ای ژاژ‌درمان‌گر‌ها شما را راحت نمی‌گذارند؟ آقا، خانم بگذار من نصیحت کنم، بگذار راهش را نشان بدهم، من بلد هستم. شما با این غزل می‌دانید دیگر تا آن سَمن‌بر به مرکزتان نیاید، کارتان درست نمی‌شود. و ژاژ من‌ذهنی و حرف‌های بی‌جا و نامربوط من‌ذهنی که عقل من‌ذهنی را ایجاد می‌کند به شما کمک نمی‌کند. نه‌‌تنها به شما کمک نمی‌کند، نمی‌گذارد زندگی به شما کمک کند. پس با این شرایط شما می‌گویید که «هله ساقیا» چقدر خوشحال هستم، چقدر مایهٔ شادی است که الآن تو به من می‌توانی مِی بدهی. آن شراب قرمزت را، آن نیروی زنده‌کننده را، آن نیروی درمان‌کننده را به من بده. درست است؟ من با آن نیروی درمان‌کننده می‌خواهم درد‌هایم را خوب کنم، دردهای جسمی‌ام را حتی خوب کنم. من می‌خواهم مرکز دردسازی را به‌هم بریزم. به‌هم بریز، بربط من را کوک کن، من به‌عنوان «صدف بحرپیما» می‌خواهم این هشیاری خالص را که درواقع هم تو هستی هم من، در این صدف زیادتر کنم. شما دارید به زندگی می‌گویید: هله ساقیا، بیاور، سویِ من شرابِ اَحمَر که سری که مست شد او ز خیالِ ژاژ رَست او 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲) ژاژ: بیهوده، یاوه، بی‌ارزش رَستَن: نجات یافتن، آزاد شدن ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ سری که از تو شراب می‌گیرد و مست می‌شود، از خیالات ژاژ و حرف‌های بیهودهٔ من‌ذهنی که درواقع حرف‌های این نقطه‌چین‌ها است، رهیده. شما رهیدید؟ اگر نرهیدید، با همین غزل روی خودتان کار کنید، با همین برنامه. سبب خواهد شد که شما از ژاژ‌درمانی برهید. و شما با این ابیات متوجه هستید که با حرف‌های ژاژِ بیهودهٔ، بی‌اثرِ، پر از دردِ من‌ذهنی نمی‌شود دردهای مردم را درمان کرد. و شما دردهای خودتان را هم نمی‌توانید درمان کنید. این ژاژ، بَربط را از کوک درمی‌آورد، این چهار بُعد ما را از کوک درمی‌آورد، نمی‌گذارد این نیروی زندگی، آب زندگی بیاید و تمام ذرات وجود من را آبیاری کند با خرد زندگی، با شادی زندگی، با نیروی شفا‌بخش زندگی آبیاری کند، نمی‌گذارد. خب الآن می‌گوید که، که شما هم باید بگویید: 🔟4️⃣8️⃣ ۲۱ 🔟4️⃣8️⃣

«شده‌ایم آتشین‌پا، که رویم مست آن‌جا»، «تو برو نخست بنگر»، اولین شرط در این لحظه، «کنون به خانه هست او؟»، آری اگر این را فهمیدید و حواستان به این است، پس آینه بشوید که عکس خودش را در شما ببیند، عکس خودش را بپرستد. وقتی عکس خودش را می‌پرستد، یعنی شما که عکس خودش هستید‌‌، او را دارید می‌پرستید. پس خداوند شما را دوست دارد، نمی‌خواهد شما ناراحت بشوید، نمی‌خواهد بر‌حسب من‌ذهنی درد ایجاد کنید. شما نگویید که خداوند کجا است. شما اگر بلد نیستید، مولانا را بخوانید، همین غزل را بخوانید، همین غزل کافی است، به شما می‌گوید شما چه اشتباهی می‌کنید. وقتی بر‌حسب یک جسم یا همانیدگی می‌بینید، او می‌پَرد. شما «مُعافِ یَفْعَلُ اللَّه ما یَشا» نیستید، خداوند آن می‌کند که این لحظه می‌خواهد، نه آن کار را می‌کند که من‌ذهنی شما می‌خواهد. شما می‌خواهید خداوند بیاید با من‌ذهنی شما عمل کند، خرد کل با من‌ذهنی شما عمل کند، من‌ذهنی شما هم یک چیز، عقل بسیار ضعیفی است که می‌گوید این همانیدگی‌های من، حتی دردهای من زیادتر بشود. شما این را می‌خواهید؟ این اشتباه‌ است، درست کنید فکرتان را. درست است؟ این هم فهمیدیم که خداوند به کسی نظر نمی‌کند مگر آینه. یعنی شما هرجور من‌ذهنی داشته باشید، بگویید من این کَس هستم، من شاه هستم، من این‌‌همه ثروت دارم، من نمی‌دانم این‌‌همه دانش دارم، من استاد هستم، نظر نمی‌کند. مگر فضا را باز کنید، و فضاگشایی مستلزم این است که شما، برای این آن تصاویر را نشان دادم، بگویید که «نمی‌دانم.» من تا حالا قضاوت کردم، قضاوتم را صفر می‌کنم، مقاومتم را صفر می‌کنم، تا مطابق «قضا و کُن‌فَکان» عمل کنم. «ما کمان و تیراَندازش خداست»، همین نیم‌بیت را یاد بگیرید. «ما کمان و تیراَندازش خداست»، کمان تکان نمی‌خورد، کمان قضاوت نمی‌کند، کمان نمی‌داند چه‌‌جوری تیر می‌اندازند. هی بگویید «ما کمان و تیراَندازش خداست». درست است؟ بله این دو بیت را از مثنوی برایتان آوردم که مهمان یوسف به یوسف می‌گوید. یوسف نماد خداوند است، ما هم مهمان هستیم. یعنی ما داریم به خداوند می‌گوییم: آینه آوردمت، ای روشنی تا چو بینی رویِ خود، یادم کُنی 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۱۹۹) آینه بیرون کشید او از بغل خوب را آیینه باشد مُشتَغَل 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۰۰) مُشتَغَل: هرچه بدآن مشغول و مأنوس شوند. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ شما اگر فضا را باز کنید به خداوند بگویید که‌ ای هشیاری، ای روشنی، ای نور، من آینه آوردم تو خودت را ببینی در فضای گشوده‌شدهٔ من، همین الآن آینه را بیرون بکشید بدهید دست او و چون او زیبا است، دائماً آینه جلوی رویش است که خودش را ببیند، که همان بیتی که خواندیم. می‌گوید زیبارویان دائماً آینه را جلوی خودشان گرفتند که زیبایی خودشان را ببینند. خداوند هم زیبا است و دائماً در آینهٔ وجود شما می‌خواهد خودش را ببیند و آن موقع شما از جنس او می‌شوید، فقط آن موقع از جنس او می‌شوید. اگر من‌ذهنی داشته باشید نه. و اگر شما یک بار آینه بشوید او شما را دیگر ر‌ها نمی‌کند. وقتی او آمد، آن سَمن‌بر آمد، شما در را می‌بندید، چون می‌دانید در را باز کنید، آدم‌ها را بیاورید آن‌جا، چیز‌ها را بیاورید آن‌جا، او می‌پرد می‌رود. شما نمی‌شود یک آینه بدهید دست یکی، دوباره از دستش بگیرید. بگوید آقا من دارم زیبایی‌‌ام را در این می‌بینم. نه نه نه آینه را بده من دیگر. شما آینه بشوید و آینه بودن را هم حفظ کنید. مُشتغل: هرچه بدان مشغول و مأنوس شوند. یعنی اگر شما آینه بشوید و آینه را بدهید دست خداوند، این دیگر شما را زمین نمی‌گذارد. دائماً عکس شما را می‌بیند آن‌جا که درواقع عکس خودش است، شما می‌شوید عکس خودش. هله ساقیا، بیاور، سویِ من شرابِ اَحمَر که سری که مست شد او ز خیالِ ژاژ رَست او 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲) ژاژ: بیهوده، یاوه، بی‌ارزش رَستَن: نجات یافتن، آزاد شدن ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ الآن است که شما به خداوند می‌توانید بگویید که به من شراب بده. درست است؟ شما آینه شدید، [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] شما هم می‌دانید که او فقط به آینه نگاه می‌کند. آینه شدید دارد به شما نگاه می‌کند و او شما را می‌پرستد، درواقع خودش را در آینهٔ شما می‌پرستد، یعنی ما انعکاس روی خداوند هستیم در آینهٔ فضای گشوده‌‌شده. این‌طوری بگویم. خب اگر این‌طوری باشد، شما با او یکی بشوید و من‌ذهنی نداشته باشید، قضاوت و مقاومت نکنید، به او می‌توانید بگویید که به من مِی بده، الآن دیگر به من مِی بده. چرا؟ من دیگر از «خیال ژاژ» رَستم. خیال ژاژ یعنی حرف‌های من‌ذهنی. 🔟4️⃣8️⃣ ۲۰ 🔟4️⃣8️⃣

پس شما این لحظه چک نمی‌کنید که فلانی چه‌کار می‌کند. آیا همسرم، بچه‌ام، نمی‌دانم آن یکی به گنج حضور گوش می‌دهد؟ روی خودش کار می‌کند؟ نه، شما در این لحظه اولین چیزی که باید چک کنی، حواست باشد، این است که خداوند در مرکز شما هست یا نه؟ اگر هست، دراین‌صورت مست، با سرعت زیاد دارید می‌روید با او یکی بشوید. درست است؟ این را هم فهمیدیم. پس باید مست برویم. مست یعنی فضا را باز می‌کنیم با او یکی می‌شویم، گفت‌وگو تعطیل می‌شود، ذهن تعطیل است و داریم مست می‌رویم، با سرعت زیاد، لحظه‌به‌لحظه یک چیزی از ما کم می‌شود و این لحظه اولین چیزی که چِک می‌کنیم، آیا او در مرکز ما هست یا نه؟ برای این‌ کار باید حواسمان روی خودمان باشد. حالا به شما می‌گوید به چه کسی نظر دارد؟ شما ممکن است با این بیت، این سؤال پیشتان بیاید، خداوند به چه کسی نظر دارد؟ به مرکز چه کسی می‌آید؟ آیا به مرکز من می‌آید؟ اصلاً آمده؟ جوابش را می‌دهد. می‌گوید او فقط به آینه نگاه می‌کند: به کسی نظر ندارد به‌جز آینه بتِ من که ز عکسِ چهرهٔ خود شده‌است بت‌پرست او 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲) خداوند می‌گوید به کسی نظر نمی‌کند، مگر آینه. آینه یعنی چه؟ آینه یعنی فضای گشوده‌شده، [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] این آینه‌ است که می‌بینید. هرکسی که فضا را باز می‌کند، می‌شود آینه. پس او می‌خواهد در این فضای گشوده‌شده که آینه است، تصویر خودش را ببیند. «به کسی نظر ندارد»، یعنی به من‌ذهنی نظر ندارد. اگر شما من‌ذهنی داشته باشید، [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] به شما، مرکز شما نمی‌آید، توجه نمی‌کند. ولی آیا مثلاً به رنگ خاصی توجه می‌کند؟ به سواد آدم‌ها توجه می‌کند؟ به اصل و نسب آدم‌ها توجه می‌کند؟ می‌گوید این کس این شاهزاده‌ است، این شاه‌ است، این وزیر است، نمی‌دانم این ثروتمند است، این اهل کجا است؟ نه، فقط به آینه، فقط به آینه، یعنی کسی که فضا را باز می‌کند. شما می‌بینید کسانی که بی‌سواد هستند، فضا را باز می‌کنند، خداوند می‌آید مرکزشان، توجه می‌کند. یکی سواد زیاد هم دارد، با سوادش هم همانیده شده، منقبض می‌شود، می‌خواهد با فکرش کار‌ها را انجام بدهد، او نمی‌آید، فضاگشایی نمی‌کند. «به کسی نظر ندارد به‌جز آینه بتِ من»، پس شما باید فضاگشایی بکنید که ایشان عکس خودش را در این آینه ببیند. می‌گوید عکس خودش را در این فضای گشوده‌شده که آینه‌ است ببیند، عکس چهرهٔ خودش، عکس خودش را می‌پرستد، یعنی خودش را در شما می‌پرستد. خداوند انعکاس روی خودش را، فقط انعکاس روی خودش را در شما می‌پرستد. اگر او شما را بپرستد، شما هم او را می‌پرستید. این تنها حالت و نزدیک‌ترین حالت پرستش ما و خداوند است که خداوند عکس خودش را در آینهٔ ما ببیند. اگر شما دائماً در حال انقباض باشید، خشمگین باشید، بترسید، حولِ محور فکرهای خاصی بچرخید، با باور‌ها همانیده بشوید، با مکان‌ها و زمان‌ها همانیده بشوید، ناراحت باشید، غمگین باشید، غم درست کنید، خداوند نظر نمی‌کند. توجه می‌کنید؟ اشکال ما این است که با من‌ذهنی، با ناله و شکایت، با ایجاد غم که این بربط را از کوک درمی‌آورد، با خداوند تماس داریم. به‌جای این‌ها بگویید اتفاق این لحظه برای این می‌افتد که من فضاگشایی کنم، آینه بشوم. همین‌که چهرهٔ خودش را در آینهٔ شما دید، می‌بینید که حال شما خوب شد. این‌طوری است، «که ز عکسِ چهرهٔ خود»، یعنی او می‌گوید عکسِ چهرهٔ خودش را، انعکاسِ چهرهٔ خودش را در فضای گشودهٔ ما می‌پرستد، او بت‌پرست است. بت‌پرست یعنی خودش را می‌پرستد. پس خداوند می‌خواهد خودش را در ما ببیند، نمی‌خواهد امتداد ابلیس را ببیند. ما دائماً امتداد ابلیس را به او ارائه می‌کنیم، ما همانیدگی‌ها را ارائه می‌کنیم، ما با ذهنمان با خداوند تماس می‌گیریم، درنتیجه هیچ کمکی نمی‌گیریم، «آتشین‌پا» هم نمی‌شویم. این دو بیت می‌بینید پشت‌سرهم می‌آید دیگر: 🔟4️⃣8️⃣ ۱۹ 🔟4️⃣8️⃣

چه بهانه‌گر بت است او، چه بلا و آفت است او بگشاید و بدزدد، کمرِ هزار مست او 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲) بهانه‌گر: بهانه‌جو، بهانه‌ساز ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ وقتی شما فضا را باز می‌کنید، مست می‌شوید، مست می‌شوید، مست باقی می‌مانید، در را می‌زنند باز نمی‌کنید، این کمرِ کفرِ شما را که همین کمر همانیدگی‌ها است، باز می‌کند و می‌دزدد. شما یک‌دفعه می‌بینید که اِ اِ آزاد شُدید از همانیدگی‌ها. تا دیروز با یکی همانیده بودید، از فکرش بیرون نمی‌آمدید، الآن دیگر نیست. تا دیروز رنجش داشتید از یکی، کینه داشتید، الآن دیگر نیست. برای این‌که کمر را باز کرد، دزدید. چرا؟ برای این‌که مست باقی ماندید. کاری نکرده‌اید که او بجهد، از چیز‌ها کمک نگرفتید، دیدِ چیز‌ها را که در مرکزتان می‌آمدند، به دید زندگی، به عقل کل ترجیح ندادید. به این علت کمر کفر شما را که زُنّار است، این من‌ذهنی شبیه کمری است که ما، کمربندی است که بستیم، این را باز می‌کند اگر مست باشیم، نمی‌فهمیم کِی باز کرد و دزدید، به خودش تبدیل کرد ما را. چه بهانه‌گر بت است او، چه بلا و آفت است او بگشاید و بدزدد، کمرِ هزار مست او 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲) بهانه‌گر: بهانه‌جو، بهانه‌ساز ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ درست است؟ خب این، با شکل نشان بدهم، [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] اگر شما اجازه بدهید که این نقطه‌چین‌های بیرونی که نیروی جاذبه دارند، بیاید به مرکزتان، دراین‌صورت او بهانه‌جو است. همین آمدن یک چیز به مرکزتان، معادل رفتن او است. ولی اگر شما فضا را گشوده نگه دارید [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] می‌دانید که مرکزتان عدم است، خداوند در مرکزتان است، بلا و آفت این همانیدگی‌ها است و دردهای شما است. و دارد بربط شما را کوک می‌کند، «می‌گشاید و می‌دزدد» کمرِ تمام آدم‌های مست را. فقط مال شما را می‌دزدد؟ نه، هرکسی مست بشود، کمر او را هم می‌دزدد. پس این غزل دارد راه‌حل را به ما نشان می‌دهد. درست است؟ حالا اگر این‌طوری بشود، ما با سرعت زیاد می‌رویم به‌سوی او: شده‌ایم آتشین‌پا، که رَویم مست آن‌جا تو برو نخست بنگر که کنون به خانه هست او؟ 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲) آتشین‌پا: مجازاً شتابان و تندرُو، بی‌قرار ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ آتشین‌پا یعنی سریع. اگر شما مرکز را عدم کرده‌اید [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، زندگی در مرکزتان است و در را باز نمی‌کنید، که گفت «درِ خانه بسته بهتر»، واقعاً حواستان به خودتان است، سرعتتان از من‌ذهنی رفتن دوباره به بی‌نهایت و ابدیت خداوند تبدیل شدن، سریع‌تر می‌شود. «آتشین‌پا» یعنی هم سرعت گرفتیم، لحظه‌به‌لحظه به‌سوی او می‌رویم. قرار بر این بوده دیگر، از جنس او بودیم، از جنس زندگی بودیم، آمدیم افتادیم توی ذهن، حالا می‌خواهیم ببینیم به چه سرعتی از این ذهن می‌توانیم برویم دوباره از جنس او بشویم. می‌گوید اگر شما این شرایط را رعایت کنید [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، نه؟ و بدانید که او بهانه‌جو است و بلا و آفت است، پس بنابراین بهانه دستش ندهید. چه‌جوری به بهانه دستش می‌دهیم؟ یک چیزی را می‌آوریم به مرکزمان که ذهن نشان می‌دهد، یک چیز آفل را. خب او یواش‌یواش این کمر را باز می‌کند و ما با سرعت زیاد می‌رویم، لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌رویم. و «آتشین‌پا» یعنی هیچ فرمی جلوی ما را نمی‌تواند بگیرد، هیچ همانیدگی، هیچ همانیدگی، هیچ دردی، هیچ ناهماهنگی‌ای نمی‌تواند جلوی ما را بگیرد. چرا؟ برای این‌که پایمان آتشین است، می‌سوزانیم می‌رویم جلو. می‌سوزانیم یعنی چه؟ یعنی شناسایی می‌کنیم، می‌اندازیم، شناسایی می‌کنیم، می‌اندازیم. شما تا می‌بینید از یکی رنجش دارید، زنگ نمی‌زنید به او، شما می‌بخشید تمام می‌شود. شما اهمیت نمی‌دهید به حوادث، به موضوعات، از کنارش رد می‌شوید. به شما برنمی‌خورد، الآن دیگر ناموس ندارید. «شده‌ایم آتشین‌پا» یعنی با سرعت زیاد می‌رویم، چرا؟ برای این‌که مست هستیم. آتشین‌پا شده‌ایم که برویم مست کجا؟ کجا؟ به این فضای یکتایی [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، می‌خواهیم یکتا بشویم، می‌خواهیم با او یکی بشویم. همین‌طور که از اول بودیم. «شده‌ایم آتشین پا، که رَویم مست آن‌جا»، فقط یک چیزی را همین الآن نگاه کن و چِک کن، بنگر. «تو برو نخست بنگر که کنون به خانه هست او؟» هر کسی این لحظه یک چیزی را باید چِک کند، که زندگی یا خداوند در مرکز من هست؟ «نَخُست»، «کنون». کنون یعنی اکنون، این لحظه. 🔟4️⃣8️⃣ ۱۸ 🔟4️⃣8️⃣

یک مثلث دیگری الآن این‌جا هست [شکل۳۳]، در پایین می‌بینید که فضاگشایی می‌کنم، قاعده‌اش فضاگشایی است که مرکز عدم می‌شود، متوجه می‌شوم من با ذهن نمی‌دانم، هر لحظه با مرکز عدم خداوند به من می‌گوید که چه باید بداند. پس وصل شدم به عقل کل و الآن همان قضا و کُن‌فَکان که درواقع همین «یَفْعَلُ اللَّه ما یَشا» هم هست، دارد کار می‌کند. الآن هست که این بیت را مولانا به ما می‌گوید بخوان: ای مُعافِ یَفْعَلُ اللَّـه ما یَشا بی‏‌مُحابا رُو زبان را بَرگُشا 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۸۶) بی‌محابا: بی‌پروا، بدون ترس و ملاحظه، و بی‌هیچ درنگی ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ «… وَ يَفْعَلُ اللَّه مَا يَشَاءُ.» «… خدا هرچه خواهد همان مى‌كند.» 🌴(قرآن كريم، سورهٔ ابراهيم (۱۴)، آیهٔ ۲۷) که الآن دیگر «مُعافِ» این شدی که گفتار تو با گفتار خداوند متفاوت است. توجه می‌کنید؟ این‌جا توجه کردید که گفت «که پَریر کرد حیله، ز میانِ ما بِجَست او» به این علت که پریروز در گذشته من با من‌ذهنی‌ام فکر کردم، این من‌ذهنی با فکری که او دارد و تدبیری که او دارد و عملی که می‌خواهد انجام بدهد متفاوت بود، بنابراین آن پرید رفت من‌ذهنی به جایش نشست. الآن [شکل۳۳] من گفتم فضاگشایی کردم، با من‌ذهنی فکر و عمل نکردم، گفتم نمی‌دانم، این چیزی که با ذهن می‌دانم دانستن نیست. بر‌حسب قضا و کُن‌فَکان یعنی خداوند قضاوت می‌کند، او می‌گوید «بشو و می‌شود»، او می‌گوید بشو و می‌شود، زندگی من تغییر می‌کند. و این همین «یَفْعَلُ ما یَشا» هم هست، یعنی او هر کاری که می‌خواهد می‌کند. عرض کردم این بیت خیلی مهم است، «ای مُعافِ یَفْعَلُ الله ما یَشا»، «بی‌مُحابا» یعنی بدون ترس، برو حرف بزن، برو کار کن، الآن مرکزت عدم است. درست است؟ ولی قبل از آن باید ما فضا را باز کنیم. رسیدیم دوباره به سه بیت اول، فقط می‌خوانم شما دیگر معنی‌اش را می‌دانید. تو بمال گوشِ بَربَط، که عظیم کاهل است او بشکن خُمار را سر، که سرِ همه شکست او بنواز نغمهٔ تر، به نشاطِ جامِ اَحمَر صدفی‌ست بحرپیما، که دُر آورَد به دست او چو درآمد آن سَمَن‌بر درِ خانه بسته بهتر که پَریر کرد حیله، ز میانِ ما بِجَست او 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲) بَربَط: نوعی ساز موسیقی خُمار: كلافگى و سردردى كه براثر زوالِ حالتِ مستى پيش آيد. تر: مجازاً خوش‌آیند و دلنشین اَحمَر: سرخ دُرّ: مروارید سَمَن‌بر: کسی که یاسمن در بر و آغوش گرفته و بوی خوش از وی برآید. پَریر: مخفّفِ پریروز، روز پیش از روز گذشته ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ «چو درآمد آن سَمَن‌بر» به مرکز شما، «درِ خانه بسته بهتر»، «که پَریر کرد حیله، ز میانِ ما بِجَست او». خب وقتی او از میان ما بجَست، ما یک فرمی را، چیزی را که ذهنمان نشان می‌دهیم، آوردیم به مرکزمان، بر‌حسب آن دیدیم، آن جَست. شما الآن بیت بعدی را دیگر می‌دانید چیست. چه بهانه‌گر بت است او، چه بلا و آفت است او بگشاید و بدزدد، کمرِ هزار مست او 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲) بهانه‌گر: بهانه‌جو، بهانه‌ساز ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ می‌گوید که عجب بُت بهانه‌گَری‌ است، بهانه‌جویی است خداوند، تا من یک چیزی را از بیرون می‌آورم مرکزم، این می‌پرد می‌رود. اما اگر حواسم به خودم باشد و در را ببندم و نگذارم مردم یک چیزی را به مرکز من هُل بدهند، خودم هم حواسم روی خودم باشد و همیشه فضا را باز کنم، چیز‌ها را به مرکزم نیاورم، در مقابل جاذبهٔ چیزهایی که با آن‌ها همانیده شدم در بیرون من را می‌کشند، مقاومت کنم نروم، توجهم را روی خودم نگه دارم، این بُت یعنی خداوند، این زیباروی نمی‌رود. اگر نرود، بلا و آفت همانیدگی‌ها است، بلا و آفت مرضِ من است، ناهماهنگی من است. این سازِ من را کوک می‌کند، بدن من می‌رود به‌سوی سلامتی، من دیگر از همانیدگی‌ها زندگی نمی‌خواهم. درست است؟ 🔟4️⃣8️⃣ ۱۷ 🔟4️⃣8️⃣

اما توجه کنید که [شکل۲۸] در بالا «چرخهٔ تخریب» است، در وسط یک مثلثی هست که نشان می‌دهد پایینش چیزهای آفل است، دو ضلعش مقاومت و قضاوت است. این نشان می‌دهد که من‌ذهنی با آوردن چیزهای آفل، همان نقطه‌چین‌ها که در حال تغییر هستند و از بین رفتن هستند، تشکیل می‌شود و دارای دو خاصیت مقاومت و قضاوت است. قضاوت یعنی هر لحظه شما می‌گویید با من‌ذهنی، با عقل من‌ذهنی، با سبب‌سازی که این همانیدگی‌ها زیاد می‌شوند یا کمتر می‌شوند. اگر زیادتر بشوند شما خوشحال می‌شوید با من‌ذهنی‌تان، اگر کمتر بشوند غمگین می‌شوید. مقاومت هم در مقابل درواقع هرگونه تغییر است، حتی تغییر در مقابل این‌که شما می‌گویید من می‌دانم یا پندار کمال دارم. و همین‌طور که می‌بینید [شکل۲۹] الآن در شکل دیگری ما افسانهٔ من‌ذهنی را نشان می‌دهیم که همان شکل قبلی هست، درواقع یک مستطیلی آمد اطرافش، نشان می‌دهد که هر کسی در من‌ذهنی باشد زندگی را تبدیل می‌کند به مانع و مسئله و دشمن. و الآن خواندم برایتان می‌گفت که هر خوشی را به ناخوشی تبدیل می‌کند. نیروی زندگی می‌آید و ما این را می‌گیریم به درد تبدیل می‌کنیم، دردهایی مثل رنجش، مثل ترس، مثل حسادت و امراض جسمی. درست است؟ حالا آخرین شکل [شکل۳۰] این است که این من‌ذهنی پندار کمال درست می‌کند، می‌بینید یک مثلثی است که قاعده‌اش «پندار کمال» است، یک ضلعش «ناموس» است، یک ضلعش «درد» است. یعنی هر کسی من‌ذهنی دارد احتمالاً شما هم در خودتان باید چک کنید که می‌گویید من کامل هستم و برای این یک آبرویی دارید که اگر کسی بگوید نه کامل نیستید و نمی‌دانید، به‌اندازهٔ کافی نمی‌دانید، شما درد ایجاد می‌کنید، خشمگین می‌شوید. در مقابل این شکل‌ها [شکل۳۱] ما «چرخهٔ سازندگی» را داریم که شما باید تغییر کنید، این چرخه را در پیش بگیرید. فضا را باز کنید، این «فضای لا اَنساب» می‌آید مرکزتان، می‌بینید در بالا این فضا در انبساط است. هر اتفاقی می‌افتد و شما می‌بینید به شما ضرر خورد یا شما تخریب کردید، می‌گویید «خودم کردم»، من باید سهم خودم را ببینم. اگر شما درست ببینید، خواهید دید که مسئولیت این اتفاق در شما هم هست و آن را باید درست کنید. اگر جمعی هست، شما هم یک سهمی دارید و یادگیری و انکار بهتری را کنار بگذارید و خودتان را تغییر بدهید. و همین‌طور در وسط یک مثلثی هست که شما می‌گویید من فهمیدم مرکزم باید عدم باشد، بنابراین فضا باز می‌کنم در اطراف اتفاق این لحظه مرکز عدم می‌شود، متوجه می‌شوم دوتا خاصیت «صبر» و «شکر» آمد و خاصیت دیگری به‌نام «پرهیز» که من نمی‌خواهم دیگر چیز آفل بیاید مرکزم، می‌خواهم این مرکز را نگه دارم و گوش بربط را دارم می‌پیچانم، دارم خودم را کوک می‌کنم هر لحظه و برای این کار صبر می‌کنم، پرهیز می‌کنم از در باز کردن یا آوردن چیز‌ها به مرکزم. اگر دیگران دَرَم را بزنند باز نمی‌کنم که پارازیت بدهند یا چیز‌ها را مرکزم هول بدهند و هر لحظه شکر می‌کنم که این فضا گشوده می‌شود و «سَمَن‌بر» دارد می‌آید. خداوند که از مرکزمان پریده بود الآن دارد می‌آید. «چو درآمد آن سَمَن‌بر، درِ خانه بسته بهتر»، این شخص در خانه را بسته که در گذشته چیزی را آوردم مرکزم، خداوند پرید و من تنها ماندم، الآن نمی‌خواهم بجهد. بنابراین صبر دارم، شکر دارم، پرهیز دارم. پرهیز به‌هیچ‌وجه نمی‌گذارم یک جسمی که ذهن نشان می‌دهد به مرکزم بیاید. و همین‌طور که می‌بینید [شکل۳۲] یک مستطیلی اطراف آن آمد که حقیقت وجودی من انسان است، این لحظه را با فضاگشایی و پذیرش شروع می‌کنم، شادی بی‌سبب از اعماقم می‌آید. از جمله گفتیم این با صنع هم همراه‌ است و ضلع چهارمی همین آفرینندگی یا صنع است. می‌بینم یواش‌یواش شادی بی‌سبب که از ذهن نمی‌آید و از اعماق وجودم می‌آید دارد در من تجربه می‌شود، پس «سَمَن‌بر» آمده. «چو درآمد آن سَمَن‌بر، درِ خانه بسته بهتر»، من در خانه را بسته‌ام، نمی‌خواهم دیگر تدبیر من‌ذهنی‌ام سبب این بشود که خداوند از مرکزم بجهد. 🔟4️⃣8️⃣ ۱۶ 🔟4️⃣8️⃣

درضمن «فتیٰ»، یعنی جوان یا مرد جوان، «خِلْعَت»، کادو، هدیه. خب اجازه بدهید این تصاویر [شکل۲۵] را هم سریع خدمت شما نشان بدهم. توجه به این تصاویر، خیلی از مسائل را برای شما حل می‌کند. همین‌طور که در روی صفحه می‌بینید، وقتی من‌ذهنی تشکیل می‌شود ما یک «چرخهٔ تخریب» درست می‌کنیم که همین‌طور که بالا دیده می‌شود، وقتی مرکز ما همانیده‌ است، «فضای اَنساب» هست، ما این خاصیت را پیدا می‌کنیم که زیر بار مسئولیت نرویم و هر خرابکاری که می‌کنیم می‌گوییم «تو کردی»، گردن دیگران بیندازیم. این یکی از آثار این مرض است یا علائم این مرض است و دائماً استدلال می‌کند که «من بهترم»، در مقایسه‌ هست، من‌ذهنی همیشه در مقایسه‌ هست و بهتر است و نتیجه‌اش این است که «تو عوض بشو»، تو عوض بشو، تو عوض بشو، این هم قسمتی از درواقع کاهلی عظیم است. اما انسان سازنده درصورتی‌که امروز گفت بربطش را کوک کند و منبسط بشود، فضاگشایی کند، دراین‌صورت مرکزش «فضای لا اَنساب» است یا انبساط است، یعنی در این فضا هیچ‌چیز، هیچ‌چیز نیست که به‌هم ربط داشته باشد و هر خرابکاری که می‌شود می‌گوید خودم کردم، باید سهم خودم را ببینم و انکار می‌کند بهتری را و شروع می‌کند به یادگیری، همین‌طور که مرتب من خدمت شما عرض کردم، امروز هم چندین‌ بار گفتم که این لحظه مهم‌ترین خاصیتش این است که شما چه چیزی یاد می‌گیرید. گفت که «صدفی‌ست بحرپیما، که دُر آورَد به‌ دست او»، دُر آوردن، هشیاری خالص را از همانیدگی‌ها آزاد کردن، این تغییر است، تغییر است، تغییر است. و اگر من‌ذهنی در کار باشد، نمی‌گذارد شما تغییر کنید. پس بنابراین نمی‌گویید «من بهترم»، از مقایسه آمدید بیرون، آن معیار نیست که سر خود شما تصمیم بگیرید از دیگران بهتر هستید، شما انکار بهتری می‌کنید، انکار مقایسه می‌کنید. اگر مقایسه می‌کنید خودتان را با دیگران، بدانید که من‌ذهنی در کار است، یاد می‌گیرید در این لحظه و مآلاً «تغییر خودم»، تغییر خودم. پس شما می‌بینید فهمیدید که این «عظیم کاهل» است، این عظیم کاهل بودنش برای این است که من‌ذهنی در کار است و مقاومت دارد در مقابل تغییر، ولی در چرخهٔ سازندگی می‌بینید که مآلاً لحظه‌به‌لحظه شما تغییر می‌کنید. بنابراین مهم‌ترین سؤال برای شما در این لحظه این است، من چه‌جوری تغییر می‌کنم؟ نه همسرم چه‌جوری تغییر می‌کند، من چه‌جوری تغییر می‌کنم؟ من چه‌جوری تغییر می‌کنم؟ من چه چیزی یاد می‌گیرم؟ چگونه تغییر می‌کنم؟ این سؤال تنها سؤالی است که شما باید بکنید. هیچ سؤال دیگری وجود ندارد. درست است؟ اما با غزل این دو شکل [شکل۲۵] را بررسی کنیم. «تو بمال گوشِ ب‍َربَط که عظیم کاهِل است او». می‌بینید که در بالا عظیم کاهلی دیده می‌شود و تنظیم کردنش، کوک کردنش سخت است و بالا درد ایجاد می‌کند. «چرخهٔ تخریب»، سرِ خرد زندگی را شکسته‌‌است، به‌ همین دلیل می‌گوید «تو کردی». کاری که با سر اصلی ما می‌کنیم می‌گوییم که نه، من اشتباه کردم، من اشتباه کردم، من اشتباه کردم. هر کسی مرتب می‌گوید من اشتباه کردم و زیر بار مسئولیت اشتباه می‌رود، این آدم فضا را باز کرده و از جنس زندگی شده، هر کسی انکار می‌کند و اشتباهش را می‌اندازد گردن دیگران و زیر بار نمی‌رود، این شخص در «چرخهٔ تخریب» است و فقط در حالت «چرخهٔ سازندگی» است که شما نغمهٔ‌ تر می‌نوازید. در پایین «نشاط جامِ اَحمَر» هست، مرتب این انبساط بیشتر می‌شود، دُر را بیشتر می‌کنید و یواش‌یواش می‌بینید که «سَمَن‌بر» آمد، خداوند آمد به مرکزتان و شما درِ خانه را می‌بندید، برای این‌که اگر درِ خانه را نبندید، یک‌دفعه می‌افتید به چرخهٔ تخریب و آن «سَمَن‌بر» از دلتان می‌پرد. همین‌طور که پریروز، در گذشته، با تدبیر خودش از میان شما جسته‌است و الآن هشیارانه آن را به مرکزتان می‌آورید. 🔟4️⃣8️⃣ ۱۵ 🔟4️⃣8️⃣

برنامه شماره ۱۰۴۸ گنج حضور فایل صوتی - بخش‌ دوم (پخش زنده) https://t.me/GanjeHozourMessages

برنامه شماره ۱۰۴۸ گنج حضور فایل تصویری - بخش‌ دوم (پخش زنده) https://t.me/GanjeHozourMessages

💠💠💠پایان بخش اول💠💠💠

این هم یکی‌اش که در اطراف حادث فضا باز می‌کنید و شما می‌دانید این، خداوند لحظه‌به‌لحظه یک اتفاقی برای شما، چه فردی و چه جمعی به‌وجود می‌آورد. اگر حوادث بد باشد، به علت کاهلیِ عظیم ما است فرداً و جمعاً، وگرنه زندگی بسیار باحوصله‌ است. مطمئن باشید با چیزهای کوچولو شروع کرده برای ما، الآن که توجه نکردیم، این‌طوری شده. و این چند بیت که نشان می‌دهد که خداوند هر لحظه یک چیزی می‌فرستد به شما. هست مهمان‌خانه این تَن ای جوان هر صباحی ضَیفِ نو آید دوان 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۴۴) ضَیف: مهمان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ هین مگو کاین مانْد اندر گردنم که هم‌‌اکنون باز پَرَّد در عَدم 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۴۵) هرچه آید از جهان غَیب‌وَش در دلت ضَیف‌ است، او را دار خَوش 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۴۶) ضَیف: مهمان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ ضَیف یعنی مهمان، در فارسی ضِیف هم می‌گوییم. بله این فتحه‌ها در فارسی کَسره می‌شود خیلی‌هایشان؛ درست است. پس شما می‌دانید این تنِ شما مثل مسافرخانه‌ است، مثل هتل است. هر لحظه از طرف خداوند یک پیغامی می‌آید و شما باید فضاگشایی کنید و چیزی یاد بگیرید و اگر ذهنتان دوست نداشته باشد برای این‌که حادثهٔ بدی است وضعیت بدی است، درس را یاد نگرفته‌اید، می‌پرد عدم. پس خداوند لحظه‌به‌لحظه یک چیزی به‌وجود می‌آورد، شما پیغام را بگیرید. پیغام را با فضاگشایی می‌توانید بگیرید. اگر مقاومت کنید، منقبض بشوید، فضا را ببندید، نمی‌توانید یاد بگیرید و این از جهان غیب می‌آید و هرچه از جهان غیب بیاید، فضا را باز کنید و این مهمانی است که باید از آن پذیرایی کنید. و همین‌طور این دو بیت، همیشه باید حاضر باشید: لیک حاضر باش در خود، ای فتیٰ تا به خانه او بیابد مر تو را 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ١۶۴٣) فَتیٰ: جوان‌مرد، جوان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ ورنه خِلْعَت را بَرَد او بازپس که نیابیدم به خانه‌ هیچ‌کس 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ١۶۴۴) خِلْعَت: لباس یا پارچه‌ای که خانوادهٔ داماد به عروس یا خانوادهٔ او هدیه می‌دهند، مجازاً هدیه ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ پس خداوند شما را ر‌ها نکرده، لحظه‌به‌لحظه یک کادویی می‌فرستد، باید در خودت حاضر باشی، حواست روی خودت باشد، هشیار باشی، در حال کوک کردن بَربَط خودت هستی، می‌دانید که یک پیغامی از زندگی با این اتفاق دارد می‌آید و من باید حاضر باشم، فضا را باز کنم، از این اتفاق ببینم چه یاد می‌گیرم. اگر یاد نگیرم، مقاومت کنم، خشمگین بشوم، یاد نمی‌گیرم، خراب‌کاری می‌کنم، او هم پیغام و خلعت و پاداش را، این کادو را خداوند برمی‌گرداند می‌برد که گفته که من خودم را در مرکزِ او پیدا نکردم. پس: چو درآمد آن سَمَن‌بر، درِ خانه بسته بهتر که پَریر کرد حیله، ز میانِ ما بِجَست او 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲) سَمَن‌بر: کسی که یاسمن در بر و آغوش گرفته و بوی خوش از وی برآید. پَریر: مخفّفِ پریروز، روز پیش از روز گذشته ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ اگر شما در خانه را نبندید و حواستان به خودتان نباشد و در این لحظه یاد نگیرید که این وضعیت و این حادثه برای من چه معنی می‌دهد با فضاگشایی، اگر فضاگشایی نکنید نمی‌توانید یاد بگیرید، او کادو را برمی‌دارد می‌برد. پس خداوند مدت‌ها است لحظه‌به‌لحظه یک کادو می‌خواهد به شما بدهد که شما را درست کند، شما پس می‌زنید چون در خانه نیستید، حواستان در بیرون پیش یکی است یا حادثه شما را از جا کَنده، با من‌ذهنی واکنش نشان دادی. امروز به شما گفته که تک‌به‌تک باید سازتان را کوک کنید و با فضاگشایی بگذارید خداوند این ساز شما را بزند و «صدفی‌ست بحرپیما، که دُر آورَد به دست او». شما هم بگویید من صدفی هستم دریاپیما و هر لحظه دُر جمع می‌کنم، هشیاری خالص جمع می‌کنم. اگر یاد می‌گیرید، حتماً هشیاری خالص جمع می‌کنید. اگر هشیاری‌تان رفته‌رفته بدتر می‌شود، یک من‌ذهنی بزرگ‌تر درست می‌کنید، خراب‌کاری را بیشتر می‌کنید، شما کادو را پس می‌زنید. پس بنابراین نگویید که خداوند حواسش به من نیست، بلکه برعکس شما بگویید من حواسم به خداوند نیست. اگر حواسم بود، در خانه بودم، می‌دیدم چه کادویی آورده و می‌دانم که طرب‌سازی می‌خواهد بکند، می‌خواهد من فضا را باز کنم و ظاهر بازی است و اصل او است. حوادث یا آن چیزی که به‌وجود می‌آید، این‌ها را دوپاره می‌کنم. من باید هرچه زودتر لطف سابق یعنی لطف خداوند را با فضاگشایی تماشا بکنم تا کارم درست بشود. چند لحظه لطفاً به من اجازه بدهید. 🔟4️⃣8️⃣ ۱۴ 🔟4️⃣8️⃣

اما این را خواندیم، پس شما فهمیدید که طبق غزلی که امروز خواندیم خداوند از میان ما جَسته از اکثریت، پس ما این مرض را داریم، همدیگر را حقیر می‌بینیم، خودمان را حقیر می‌بینیم، به خودمان آسیب می‌زنیم. اما خداوند ما را وِل نکرده، خداوند لحظه‌به‌لحظه حواسش هست که یک اتفاقی به‌وجود بیاورد که شما فضا را باز کنید و از این فضای گشوده‌شده و اتفاق یک درسی یاد بگیرید؛ اتفاق فقط برای این می‌افتد. یعنی تمام حوادث جهان که برای شما می‌افتد، برای این است که شما فضاگشایی کنید و چیزی یاد بگیرید و این لحظه باید این کار را بکنید. یار در آخرزمان کرد طَرَب‌سازی‌ای باطنِ او جِدِّ جِدّ، ظاهرِ او بازی‌ای 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۰۱۳) یار یعنی خداوند در آخر زمان روان‌شناختی، یعنی خداوند به شما می‌گوید که زمان من‌ذهنی به پایان رسیده، شما باید به من زنده بشوید، من باید بیایم مرکزتان شما را اداره کنم. زمان کوک کردن بربَطتان رسیده، این زمان روان‌شناختی را بگذار کنار. و الآن من برای تو در این لحظه طرب و صنع می‌دهم. این را خداوند این لحظه به شما می‌گوید و یک اتفاق به‌وجود می‌آورد و به شما می‌گوید که درنگر در شرحِ دل در اندرون تا نیاید طعنه‌ٔ لاتُبْصِرُون 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۲) لاتُبْصِرُون: نمی‌بینید. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ «شرحِ دل»، فضا را باز کن تا یک اتفاق بد دیگر نیفتد. توجه می‌کنید؟ اتفاق هر چقدر بدتر، بدانید که شما مقاومت کرده‌اید، اتفاق بدِ بدِ بد به‌خاطر این است که شما عظیم‌ کاهل هستید، به اتفاقات کوچک‌تر یعنی بهتر از این اتفاق پاسخ ندادید، هِی بدتر شده، بدتر شده. توجه می‌کنید؟ پس یار، خداوند در آخر زمان روان‌شناختی یک طرب‌سازی کرده برای ما، طربِ خداوند هم همین شادی است و صنع است و این فضای گشوده‌شده که باطن ما است در این لحظه و باطن خداوند است، باطن این جهان است، جِدِّ جِدّ است، ظاهر که اتفاق است، این بازی است. درست است؟ این را هم فهمیدیم؟ پس مریضیم، خداوند این لحظه یک اتفاقی به‌وجود می‌آورد که شما فضا را باز کنید. اگر فضا را باز نکنید، یک اتفاق بد دیگری می‌افتد که این «طعنهٔ لاتُبْصِرون» است. طعنهٔ لاتُبْصِرون، طعنه یعنی ملامت شما است با یک اتفاق بد که چرا من را نمی‌بینی؟ چرا من را به مرکزت نمی‌آوری؟ چرا فضا را باز نمی‌کنی؟ چرا منقبض می‌شوی؟ چرا من‌ذهنی را گرفتی؟ چرا عقل من که بی‌نهایت است این را نمی‌گیری، عقل کوچک من‌ذهنی را می‌گیری که خراب‌کار است. دارد به شما می‌گوید، طعنه است. اتفاق بد طعنه است. توجه می‌کنید؟ حالا شما باید بگویید که، این دو بیت، هر اتفاقی که می‌افتد ذهن من نشان می‌دهد، این سبب است. این را من نمی‌برم در ذهنم با عقل من‌ذهنی سبب‌سازی کنم یا خشمگین بشوم یا واکنش نشان بدهم، نه. این فقط برای فضاگشایی است تا لطف ازلی را، لطف سابق را نظاره کنم. من سبب را ننگرم، کآن حادث است زآن‌که حادث حادثی را باعث است 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰) حادث: تازه‌ پدیدآمده، جدید، نو ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ لطفِ سابق را نظاره می‌کنم هرچه آن حادث، دوپاره می‌کنم 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۱) سابق: پیشین، در این‌جا یعنی ازلی لطفِ سابق: لطفِ ازلی یا خداوندی حادث: تازه‌ پدیدآمده، جدید، نو دوپاره کردن: دونیمه کردن، به‌شدت تنبیه کردن ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ پس هر اتفاقی می‌افتد، شما باید این را دوپاره کنید. دوپاره کنید، یعنی به آن اهمیت ندهید، فضا را باز کنید تا این اتفاق را با عقل کل درست کنید نه با عقل من‌ذهنی. و بدانید که این اتفاق را عقل من‌ذهنی به‌وجود آورده با سبب‌سازی‌های ذهن. پس شما می‌گویید من سبب‌سازی ذهن و سبب‌های ذهنی را نگاه نمی‌کنم، برای این‌که این‌ها تازه‌ به‌وجود‌آمده‌اند، حادث‌اند. حادث در مقابل یک چیز ازلی و قدیمی است. هرچه که در این جهان اتفاق می‌افتد، از جمله بدن ما، این‌ها حادث است. آن چیزی که حادث نیست، اصل ما است، منِ اصلی ما است، خداوند است و مایِ اصلی ما است که از آن‌وَر آمده. پس بنابراین حادث با سبب‌سازی حادثی را باعث می‌شود در ذهن. اگر حادث را شما مایهٔ سبب‌سازی و علت و معلول قرار بدهید، می‌بینید که خب اِ این را آوردم به مرکزم این حادث را، الآن بر‌اساس این، عقل من‌ذهنی می‌گوید که خشمگین بشوم بروم این کار را بکنم، وقتی آن کار را می‌کنید، می‌بینید بدتر شد، خراب شد. پس شما فضا را باز می‌کنید، لطف خداوند که سابق است، نظاره می‌کنید و هرچه که حادث است آن را دو‌پاره می‌کنید نمی‌آورید مرکزتان. این هم یکی از این جنبه‌های تَق تَق تَق حوادث درِ شما را می‌زنند، نباید بیایند مرکزتان. باید فضا را باز کنید که به یک عقل بزرگ‌تری که منتظر است شما به آن وصل بشوید، وصل بشوید. درست است؟ 🔟4️⃣8️⃣ ۱۳ 🔟4️⃣8️⃣

پس ما یک مرضی داریم، قبول کنید. ولی این مرض یک علائمی دارد که این علائمش روی ما اثر می‌گذارد که الآن می‌خوانم برایتان. یک چیز مهمی که شما باید بدانید این است که از آثار این مرض این است که سبب می‌شود هم خودمان هم کسی را که با ما نسبت دارد در ذهن، فضای اَنساب، همه را کوچک ببینیم. حتی چنان کوچک ببینیم که بعضی‌ها خودشان خودشان را می‌کُشند یا به مرض دچار می‌کنند یا آسیب‌های ترسناک و مهیبی به خودشان می‌زنند. درست است؟ این‌ها در این بیت‌ها سریع می‌خوانم برایتان: تو عدوِّ این خوشی‌ها آمدی گشت ناخوش هرچه بر وی کف زدی 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۸۰) عدوّ: دشمن ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ کف زدی یعنی دست زدی. به هرچه دست می‌زنیم در این جهان، چون این بیماری را داریم می‌شود ناخوش، شما دیده‌اید دیگر. درست است؟ می‌گوید شانس ندارم، همسر پیدا کردم این‌طوری درآمد، بچه‌ام این‌طوری درآمد، در کارم اذیتم می‌کنند، مردم ناراحتم می‌کنند، بدنم درد می‌کند، بدنم مریض شده. چرا؟ به‌خاطر همین مرض است. این را می‌گویم که شما باید یک‌ کاری بکنید. این دو بیت بسیار مهم هستند: هرکه او شد آشنا و یارِ تو شد حقیر و خوار در دیدارِ تو 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۸۱) هرکه او بیگانه باشد با تو، هم پیش تو او بَس مِه است و محترم 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۸۲) مِه: بزرگ و بلندقدر، بزرگوار ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ گفتم دیگر، در این فضای نسبت‌های ذهنی هر کسی نزدیک ما است، قرین ما است، آشنای ما است، مثل همسر ما است، بچهٔ ما است، حتی خود ما، می‌شود خوار، ذلیل. یک‌دفعه این خاصیت در ما به‌وجود می‌آید که من همهٔ بچه‌ها را دوست دارم غیر از بچه‌ خودم، نمی‌دانم چه‌جوری است والله! همهٔ خانم‌ها را دوست دارم غیر از خانم خودم. همهٔ مرد‌ها را دوست دارم غیر از مرد خودم. آخر این چه‌جوری است؟! شانس ندارم دیگر. به‌خاطر این مرض است، برای این‌که هر کسی که نزدیک تو باشد آن را حقیر می‌کنی. خودم را هم دوست ندارم. اگر خودمان را دوست داشتیم که این‌همه ظلم به خودمان نمی‌کردیم. در غزل هست می‌گوید که من قرین کسی شده‌ام «که دَرِ ستم ببست او»، یعنی بعد از این به خودم ستم نمی‌کنم و نمی‌گذارم دیگران به من ستم کنند، «که دَرِ ستم ببست او». بله او بیاید درِ ستم بسته می‌شود. پس یک خاصیت خطرناک، بسیار خطرناک، این است که شما خودتان و هر کسی که با شما نسبتی دارد و آشناست، نزدیک شما است، حقیر می‌بینید و این خطرناک است. شما بچه‌ٔتان را اگر حقیر ببینید، این بچه بزرگ بشود او هم شما را حقیر می‌بیند. در پانزده‌سالگی دیگر به حرفتان گوش نمی‌دهد، می‌گوید آقا شما عقل ندارید. به شما نمی‌گوید از ترس، ولی توی دلش این‌طوری فکر می‌کند. ولی اگر شما از جنس زندگی بودید، او را بزرگ می‌کردید، بزرگ می‌کردید، اگر زندگی در مرکزت بود، اگر فضاگشا بودید، اگر از این مرض خبر داشتید، مواظب بودید که من دارم اشتباه می‌بینم، همسر من آدم باارزشی است، بسیار هم زیبا است، واجد شرایط خوبی است، چرا من این را حقیر می‌بینم؟ چرا دوستش ندارم؟ نکند خودم را هم دوست ندارم؟ نگاه کنید خواهید دید که اِ اِ خودتان را هم دوست ندارید، به‌خاطر این مرض است. درست است؟ و این هم از تأثیرِ آن بیماری است زهرِ او در جمله جُفتان ساری‌ است 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۸۳) جُفتان: جمعِ جُفت به‌معنیِ زوج، قرین، همنشین ساری: سرایت‌کننده ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ دفعِ آن علّت بباید کرد زود که شِکَر با آن، حَدَث خواهد نمود 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۸۴) حَدَث: مدفوع ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ این به‌خاطر تأثیر این بیماریِ همانیدگی است. و این بیماری از یک نفر به یک نفر دیگر سرایت می‌کند. و بیت دوم، فوراً باید دست به‌کار بشوید تا این مرض خوب بشود. یعنی این چیزی که غزل گفت به شما، در شما این لحظه باید شروع بشود. «دفعِ آن علّت» یعنی مرض «بباید کرد» هرچه زودتر، که شِکر و زندگی، هر چیزِ خوب به‌نظر زهرمار، حَدَث یعنی کثافت، خواهد نمود، به‌نظر خواهد آمد. درست است؟ 🔟4️⃣8️⃣ ۱۲ 🔟4️⃣8️⃣

حیرتی آید ز عشق آن نُطق را زَهره نَبْوَد که کند او ماجرا 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۱) نُطق: سخن گفتن ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ بحث‌ و جدل در مرکز شما پایان می‌پذیرد. این بیت‌ها را خواهش می‌کنم تکرار کنید که معنی‌اش را درست بفهمید. اما اجازه بدهید چندتا بیت را که قبلاً خیلی خواندیم ما دوباره تکرار کنم. توجه کنید اگر شما تا حالا روی خودتان کار نکردید و همین‌طور خام مانده‌اید، یعنی به‌وسیلهٔ مولانا یا بزرگان روی خودتان کار نکرده‌اید که من‌ذهنی را متلاشی کنید و زندگی را بیاورید به مرکزتان، مطمئن باشید که یک مرضی دارید که این اسمش همین مرض من‌ذهنی است، مرض همانیدگی است. درست است؟ دو سه‌تا چیز را همیشه باید در نظر داشته باشید. یکی این‌که من مریض همانیده هستم و دردسازی می‌کنم و خراب‌کاری می‌کنم و با من‌ذهنی نمی‌توانم خداوند را بشناسم و تا خداوند دوباره نیاید به مرکز من، من خراب‌کار خواهم ماند. این مرض همانیدگی را همه دارند و اگر همانیده نشویم، من‌ذهنی نسازیم، اصلاً نمی‌توانیم در این جهان باقی بمانیم، یعنی می‌میریم از بین می‌رویم. ما باید همانیده بشویم، من‌ذهنی بسازیم، بعد من‌ذهنی را متلاشی کنیم به او زنده بشویم. یعنی این من‌ذهنی در وسط مثل یک رحمِ یک مادر می‌ماند. ما آن‌جا یک تحولاتی رویمان انجام می‌شود تا ما دوباره تبدیل می‌شویم به خداوند. قبل از ورود به این جهان از جنس خداوند هستیم، وارد ذهن می‌شویم، این یک رحمی است همانیده می‌شویم من‌ذهنی می‌سازیم، بعد از ده دوازده‌سالگی این همانیدگی، این مرکز درد را متلاشی می‌کنیم، همین‌طور که مولانا در این غزل فرمولش را به شما می‌دهد، از آن‌جا هشیارانه آزاد می‌شویم. قبل از ورود به این جهان هشیار به خودمان نبودیم، هشیاری روی هشیاری منطبق نبود، شما نمی‌دانستید که از جنس خداوند هستید. پس از زاییده شدن از من‌ذهنی، هشیاری روی هشیاری منطبق می‌شود و شما هشیارانه با خداوند یکی می‌شوید. اصلاً ما برای همین در این جهان هستیم، نه برای جمع کردن و از همانیدگی‌ها زندگی خواستن و بعد این‌ها را گذاشتن رفتن و دائماً درد کشیدن و این‌ها است. درست است؟ چهارتا چیز را باید یاد بگیرید، یکی‌اش همین مریضی من‌ذهنی. انکار نکنید که من نه، هیچ‌چیزم نیست، چون یکی از جنبه‌های این من‌ذهنی پندار کمال است. پس سریع می‌خوانم، این‌ها را می‌دانید، ولی هر روز یادتان باشد که سبب بشود که این فرمولِ تغییر را در خودتان اجرا کنید. انبیا گفتند: در دل علّتی‌ست که از آن در حق‌شناسی آفتی‌ست 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۷) علّت: بیماری ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ نعمت از وی جملگی علّت شود طعمه در بیمار، کِی قوّت شود؟ 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۸) علّت: بیماری ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ چند خوش پیشِ تو آمد ای مُصِر جمله ناخوش گشت و صافِ او کدر؟ 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۹) مُصِر: اصرار‌کننده ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ درست است؟ مُصِر یعنی اصرار‌کننده. اصرار‌کننده یک جنبه‌ای از کاهلی عظیم است که این من‌ذهنی به چیزهایی اصرار می‌کند ولو به ضررش است، به او می‌گویند نمی‌شنود. وقتی گفت کاهل عظیم، یک جنبه‌اش این است که نمی‌شنود. می‌داند به ضررش است، باز هم عمل می‌کند. تا به دیوارِ بلا نآید سَرش نشنَوَد پندِ دل آن گوشِ کرش 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۰۶۳) و این در ما هست. درست است؟ پس فهمیدیم پیغمبران، مولانا هر کسی که پیغام آورده حتی خودش که پیغام آورده، مثل حافظ، مثل فردوسی، این‌ها را هم جزو انبیا به شمار می‌آورد. البته انبیا هم که انبیا هستند. درست است؟ انبیا گفتند، همین‌طور مولانا هم می‌گوید، حافظ هم گفته، فردوسی هم گفته، عطار هم گفته، هر کسی را که بزرگ است می‌شناسید همین را گفته. درست است؟ که در دل انسان‌ها یک مرضی وجود دارد، آن مرضِ همانیدگی است، که نمی‌گذارد آدم خدا را بشناسد که بیاورد به مرکزش. درست است؟ و این مرض یک‌ جوری است که هرچه که زندگی می‌آید و هر چیز لذت‌بخشی در این جهان را تبدیل می‌کند به مَفرغ. و هر نیروی زندگی که امروز می‌گفتیم شراب احمر است، آن را می‌گیرد تبدیل به مرض می‌کند، این مرض را شدیدتر می‌کند. وقتی یک کسی می‌گوید بیمار باشد غذا تبدیل به قوّت نمی‌شود. چقدر چیزهای خوش می‌آید، مثلاً ما ازدواج می‌کنیم، بچه‌دار می‌شویم، خانه می‌خریم، مسافرت می‌رویم، دل‌خوشی پیش می‌آید، مرض من‌ذهنی سبب می‌شود که این‌ها بشوند چه؟ ناخوش. درست است؟ 🔟4️⃣8️⃣ ۱۱ 🔟4️⃣8️⃣

اگر هشیاری خالص در مرکزتان انباشته بشود، از یک حدی بیشتر بشود، آن سَمَن‌بر، خداوند می‌آید. اگر بیاید، حس کردید که یک نیروی دیگری غیر از من‌ذهنی دارد شما را اداره می‌کند و هر لحظه در حال صنع و طرب است، درِ خانه‌تان را ببندید کسی وارد مرکز شما نشود، هیچ‌چیز را که ذهن نشان می‌دهد به مرکزتان نیاورید. می‌دانید که قبلاً تدبیر زندگی یک جوری بوده که با تدبیر من‌ذهنی شما متفاوت بوده، بنابراین آن از مرکز شما و دیگران جسته رفته. باید دوباره بیاورید هشیارانه آن سَمَن‌بر را به مرکزتان با همین طریقی که گفت. این بیت را داشتیم در غزل ۱۲۶، گفت: ایشان را دار حلقه بر در هم نیز نه‌اَند لایق، آن را 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶) هر کسی درِ شما را زد، یعنی الآن دارد هی ناسزا می‌گوید یا نصیحت می‌کند یا دارد تلقین می‌کند، حرف‌های منفی می‌زند، مثل این‌که درِ خانه را تَق‌تَق‌ می‌زند، شما همان‌جا نگه دار نگذار رویت تأثیر کند و واکنش نشان نده، به مرکزت نیاور، حتی لایق در زدن شما هم نیستند. و شما می‌دانید طبق این غزلی که خواندیم بیشتر مردم جوری زندگی کرده‌اند که خداوند از مرکزشان جسته و رفته. حالا شما چک کنید ببینید واقعاً خداوند در مرکزتان هست یا نه؟ کما این‌که در یک بیت دیگر می‌گوید که اولین چیزی که شما چک می‌کنید این است که «تو برو نخست بنگر که کنون به خانه هست او؟» اولین چیزی که در این لحظه چک می‌کنید این است که من چک کنم ببینم خداوند در مرکز من هست؟ یا ابلیس هست؟ درست است؟ این بیت، این بیت خیلی مهم است: هِیْبَتش بیداری و فِطنت دهد سَهو و نسیان از دلش بیرون جَهَد 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۹۸) فِطنت: زیرکی و هشیاری سَهو: خطا نِسیان: فراموشی ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ فِطنت: زیرکی، هشیاری. سَهو: خطا. نِسیان: فراموشی. «هیبت» یعنی همان سَمَن‌بر که می‌آید، عظمتش، حالا بعضی معانی مختلفی دارد این هیبت، اصلاً وجودش، قدرتش، بینشی که به شما می‌دهد، هیبتش به شما بیداری و زیرکی و هشیاری می‌دهد. درنتیجه این سهو و فراموشی خداوند یعنی خطا کردن بر‌حسب من‌ذهنی و فراموشی خداوند از دل شما بیرون می‌جهد. پس آن سَمَن‌بر که آمد خواهید دید که فراموش کردن خداوند و ابلیس را گذاشتن به‌جای آن، یعنی امتداد ابلیس را، من‌ذهنی را، از میان رفت. این دو بیت را توجه کنید: عشق، بُرَّد بحث را ای جان و بس کاو ز گفت و گو شود فریادرس 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۰) حیرتی آید ز عشق آن نُطق را زَهره نَبْوَد که کند او ماجرا 🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۱) نُطق: سخن گفتن ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ می‌بینید که دائماً گفت‌وگو در سر ما هست. هر همانیدگی در مرکز ما حرف خودش را دارد که در سر ما ظاهر می‌شود. این بحث است. ما اصلاً بحث نداریم. ما گفت‌وگوی ذهنی چه داریم؟ شما فضا را باز می‌کنید، این سازتان کوک است و خداوند آن را می‌زند. اگر بحث کنید صد درصد من‌ذهنی در کار است. و می‌گوید که وقتی سَمَن‌بر می‌آید این عشق است. وحدت مجدد شما هشیارانه با زندگی عشق است. فقط عشق است که بحث را می‌بُرد، فقط. تنها فریادرس ما از این گفت‌وگوی ذهنی، از این حرف‌های ذهنی که مرتب حرف می‌زند، می‌گوید که خود خداوند است، عشق است. عشق یعنی یکی شدن با او، یعنی آن سمن‌بر آمده مرکز شما. و به شما حیرتی دست می‌دهد، «حیرتی آید ز عشق آن نُطق را». یعنی این سروصدای من‌ذهنی، همهمهٔ من‌ذهنی که هر لحظه حرف می‌زند و نمی‌گذارد که فکر پشت‌سرِ فکر، جرئت نمی‌کند دیگر. نُطق: سخن گفتن. زَهره هم یعنی جرئت، جسارت. 🔟4️⃣8️⃣ ۱۰ 🔟4️⃣8️⃣