گنج حضور متن کامل برنامهها - Ganje Hozour
Open in Telegram
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا (مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰) مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
Show more4 804
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+1530 days
Posts Archive
نفْس و شیطان هردو یک تن بودهاند
در دو صورت خویش را بنْمودهاند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳)
اینها را میدانید. پس نفس ما امتداد شیطان است که الآن در دل همه هست. وقتی او میجهد، یعنی خداوند از دل ما میجهد، شیطان جایش را میگیرد با منذهنی. و این منذهنی ما، نفس ما، نمایندهٔ ابلیس است و دائماً در خرابکاری است. و وقتی مولانا در این غزل میگوید «ز میانِ ما بِجَست او» یعنی ز میان، از مرکز اکثریت ما او جستهاست.
خب از میان اکثریت ما جستهاست یعنی چه؟ یعنی ما چه میدانم، بالای نود درصد منذهنی داریم. پس معنیاش این است که دارد میگوید تمام آدمهایی که در اطراف شما هستند و شما میخواهید روی خودتان کار کنید، سعی خواهند کرد شما کار نکنید، سعی خواهند کرد یک کاری بکنند که مرکز شما جسم باشد و زندگی و خداوند از مرکز شما بجهد و شما باید مواظب هشیاری خودتان باشید. پس بنابراین مسئول کیفیت هشیاری خودتان، شخص شما هستید.
و اگر این سه بیت را شما خوب توجه کنید، بگویید که من مسئول بهاصطلاح در کوک نگه داشتن بربط خودم هستم، نمیگذارم این را از کوک خارج کنند، خودم هم نمیکنم، دیگر کارخانهٔ دردسازی را تعطیل میکنم. «بشکن خُمار را سر»، سر اصلیام را که با آمدن عدم به مرکزم پیدا کردم، این را رها نمیکنم، این وظیفهٔ من است. دائماً نغمهٔ تر مینوازم، نشاط بادهٔ احمر را حس میکنم و من در حال تغییر هستم دائماً، یک صدفی هستم بحرپیما که حرکت میکنم و دُر جمع میکنم. و دُر این هشیاری خالص است و این هشیاری خالص را از همانیدگیهایم میگیرم و آن شعر را دائماً میخوانم:
از سَرِ کُهْ سیلهایِ تیزرُو
وز تنِ ما جانِ عشقآمیزرُو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۶۸)
کُهْ: کوه
تیزرُو: شتابنده، تندرُو
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
توجه میکنید؟ همینطور که از سرِ کوه سیلها میروند، از تنِ ما هم جانِ عشقآمیز، از توی همانیدگیها، لحظهبهلحظه جاری است و میرود به سمت زندگی، به سمت دریا. درست است؟ «وز تنِ ما جانِ عشقآمیزرُو».
«وز تنِ ما جانِ عشقآمیزرُو» یعنی هر لحظه شما یک همانیدگی را شناسایی میکنید و زندگیتان را آزاد میکنید، لحظهٔ بعد یکی دیگر، لحظهٔ بعد یکی دیگر. این همین صدفِ بحرپیما است که دُر جمع میکنید شما.
شما هستید این کارها را میکنید ها، شما باید بکنید. حواستان باید روی خودتان باشد و یواشیواش حس کنید که آهان این سَمَنبر آمد، خداوند آمد، و اگر آمد درِ خانه را ببندید که کسی نیاید تو، فقط خودتان و زندگی. و میدانید که اگر نبندید، این تدبیر خودش را دارد. همینکه تدبیر منذهنی شما با تدبیر خداوند دوتا باشد، او میپرد. شما میمانید و تدبیر منذهنی شما که تدبیر منذهنی شما میدانید خرّوب است، خرابکنندهٔ زندگی شما است، نمایندهٔ شیطان است.
و این را هم میدانید که «ز میانِ ما بِجَست او»، از مرکز اکثریت مردم خداوند جَستهاست. ممکن است که در ظاهر چه میدانم دین دارند و کارهای مذهبی میکنند و اینها، ولی از خداوند آنجا خبری نیست و شما باید مواظب باشید که شما بربط خودتان را کوک کنید.
خب فکر میکنم بهاندازهٔ کافی این سه بیت را همینطور که میبینید معنی کردیم. پس شما شخصاً مسئول کوک کردن بربط یعنی فرمی که از بافته شدن چهار بُعد شما بهوجود آمده هستید و میدانید این عظیم کاهل است، مقاومت خواهد کرد در مقابل تغییر. و شما کارخانهٔ دردسازی هستید، آن را باید تعطیل کنید بههم بریزید. و این کارخانهٔ دردسازی سر خِرد همه را شکسته، بهجایش عقل دردساز منذهنی نشسته که امتداد ابلیس است.
و شما هستید که باید نغمهٔ تر با نشاط جام اَحمر بنوازید هر لحظه، مطمئن باشید که دارید شادی را در جهان پخش میکنید، خودتان هم تجربه میکنید. شما صدف دریاپیما هستید، بهلحاظ تحول جسمتان حرکت نمیکند، ولی دلتان حرکت میکند که دُر جمع میکنید، هشیاری خالص جمع میکنید.
🔟4️⃣8️⃣ ۹ 🔟4️⃣8️⃣
و الآن یک بیت هم میخوانیم در غزل برنامهٔ قبل، گفت که مردم را مثل حلقهٔ در در بیرون نگه دار، بگذار درت را بزنند باز نکن.
بههرحال در این غزل میبینیم میگوید «چو درآمد آن سَمنبر، درِ خانه بسته بهتر». یعنی مهمتر از این شرط وجود ندارد که شما درِ خانهتان را ببندید، خانهٔ دلتان را، و اگر زدند باز نکنید که کسی آنجا را بههم بریزد. برای اینکه خداوند الآن دارد کار میکند، دارد به شما کمک میکند و وظیفۀ شما است که در را بسته نگه دارید.
شما نمیتوانید بگویید آقا مردم نیایند در بزنند. شما میدانید منهای ذهنی دَرِ شما را خواهند زد که دوباره این سیستم دردسازی را راه بیندازند، کارخانه را تعمیر کنند و به شما بگویند که یعنی چه که شادی، یعنی چه صنع، همین فکرهای پوسیدهٔ قدیمی را بکن، با سببسازی خشمگین بشو، بترس، حسادت کن، همین کارهای منذهنی را بکن. شما قبول نمیکنید، در را میبندید. ولو پدر و مادر، خواهر، برادر، هر کس باشد، شما با خدای خودتان تنها هستید.
چو درآمد آن سَمَنبر، درِ خانه بسته بهتر
که پَریر کرد حیله، ز میانِ ما بِجَست او
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲)
سَمَنبر: کسی که یاسمن در بر و آغوش گرفته و بوی خوش از وی برآید.
پَریر: مخفّفِ پریروز، روز پیش از روز گذشته
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
حواست باشد میگوید. پریروز یعنی در گذشته یک تدبیری کرد، آمده بود دل ما، ولی چون ما در خانه را باز کردیم و یک فرم و یک همانیدگی را، یک چیزی را آوردیم مرکز ما، همهمان، از میان ما پرید رفت، یعنی این خداوند پرید رفت. «که پریر کرد حیله»، «حیله» در اینجا بهمعنی تدبیر است و حیله برمیگردد، توجه کنید به اینکه زندگی در این لحظه با قضا و کُنفَکان و عقل کل کار میکند. درست است؟
ما اگر منذهنی داریم بهوسیلهٔ منذهنیمان و سیستم کار ما هم خیلی ساده است. ما میگوییم آقا این همانیدگیهای ما، پول ما، نمیدانم خانهٔ ما، اینها همه بزرگتر بشود، بیشتر بشود. و هر لحظه قضاوت میکنیم. بیشتر میشود، خوشحال میشویم، کمتر میشود، غمگین میشویم. یکی زاییده میشود خوشحال میشویم، یکی میمیرد، غمگین میشویم.
سیستم منذهنی ساده است، همهاش هم برحسب آفلین است. یعنی چیزهایی که گذرا هستند، اینها را گذاشتیم مرکزمان میخواهیم از این چیزهای گذرا که دائماً در حال از بین رفتن است، از آنها زندگی بگیریم، خوشبختی بگیریم؛ و این غیرممکن است و برای همین است که انجام نمیشود. «سَمَنبر» از جنس زندگی است، از جنس ثبات است. درست است؟ خداوند تغییر نمیکند، چیزها تغییر میکنند، پس شما باید خداوند را بیاورید.
«چو درآمد آن سَمَنبر، درِ خانه بسته بهتر»، «که پَریر کرد حیله»، حالا یک اصطلاح دیگر هست میگوید «یَفْعَلْ ما یَشا» یعنی آن کاری که خداوند این لحظه برحسب قضا و کُنفَکان، عقل خودش میکند، نه برحسب فکر منذهنی شما. ما الآن میگوییم آقا این پولم هم زیاد بشود، این دوستانم زیاد بشوند، این مقام را بهدست بیاورم، همان چیزهایی که توی ذهن میخواهیم دیگر، و هر لحظه هم قضاوت داریم که این بالا میرود یا پایین میآید. درست است؟ و مقاومت داریم اگر اوضاع بر وفق مراد نباشد. درست است؟ ولی خداوند اینطوری کار نمیکند.
خداوند آن فکری را، آن تدبیر را میکند که ما عقلمان نمیرسد. چرا؟ ما با منذهنیمان خیلی سطحی و خیلی عقل کوچکی داریم. عقل کل، آن چیزی که صلاح ما است آن را پیش میآورد. ما چون عقلمان نمیرسد نمیدانیم آن چیست، مقاومت میکنیم.
بنابراین «که پَریر کرد حیله» یعنی تدبیر خودش را کرد و چون ما میخواستیم با منذهنی خودمان را اداره کنیم، یک چیزی را آوردیم به مرکزمان یا در را باز کردیم یکی آمد به مرکزمان یا یکی پارازیت انداخت و یک چیزی را هُل داد به مرکز ما، یک هیجانی مثل خشم و ترس در ما بهوجود آورد، او پرید رفت. «که پَریر کرد حیله، ز میانِ ما بِجَست او». وقتی از میان ما میگوید، این خیلی مهم است، میگوید ز میانِ ما، نمیگوید از میان من. یعنی میگوید اکثریت مردم در دلشان خدا را ندارند، بلکه منذهنی را دارند که منذهنی هم نمایندهٔ شیطان است میدانید.
🔟4️⃣8️⃣ ۸ 🔟4️⃣8️⃣
حالا میگوید که همان« بربَط»، این یک صدفی است بحرپیما، نه این تنها [اشاره به بدن] بلکه در درون، شما میتوانید حرکت کنید، مرکز همانیدهٔ شما شروع میکند به تغییرات. همان عظیمکاهل که مقاومت میکرد، وقتی فضا باز میشود زندگی میآید به مرکز شما، این صدف شما که بحرپیما است یعنی دریاپیما است، این «دُر» جمع میکند. دُر هشیاری خالص است. حالا هشیاری خالص را از کجا میآورد؟ از همین همانیدگیها.
یعنی میگوید این تحولها سبب میشود که توی این صدفِ شما «دُر» جمع بشود، هِی دُر جمع بشود. چهجوری؟ این لحظه یک اتفاقی میافتد شما فضا را باز میکنید و زندگیتان، اصلتان، من اصلیتان که در آنجا سرمایهگذاری شده، یک قسمتش بیرون میآید و این هشیاری خالص است، هشیاری خالص از همانیدگیها آزاد میشود و آزاد میشود و آزاد میشود و آزاد میشود و آزاد میشود و انباشته میشود.
وقتی انباشته میشود به یک جایی میرسد که از یک حدی بیشتر میشود، یعنی هرچه انباشته میشود میبینید که زندگی، خداوند با عقل کل دارد زندگی شما را اداره میکند و هر لحظه صُنع میآید، شادی اصیل میآید، صنع میآید، شادی اصیل میآید، شما دیگر به سببسازی ذهن و خوشحال کردن منذهنی احتیاج ندارید. منذهنی اصلاً کارش تعطیل شده.
«بنواز نغمهٔ تر، به نشاطِ جامِ اَحمَر» و هرچه جلوتر میرویم، میبینیم این ساز ما کوکتر میشود، آهنگهای خوشی از آن بیرون میآید، میبینیم بدن ما سالمتر دارد میشود، فکرهای ما خلاقتر میشود، هیجانات ما عوض میشود، از خشم و ترس و حسادت و اینها تبدیل میشود به یک هیجان عشقی، لطیف، شادی، پخش شادی، رواداشت زندگی به دیگران و رواداشت خوشبختی به دیگران. وقتی میبینیم دیگران شاد هستند خوشحال میشویم. یک کاری برای غمگینی آنها هم میکنیم اگر ببینیم.
بنواز نغمهٔ تر، به نشاطِ جامِ اَحمَر
صدفیست بحرپیما، که دُر آورَد به دست او
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲)
تر: مجازاً خوشآیند و دلنشین
اَحمَر: سرخ
دُرّ: مروارید
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«بنواز نغمهٔ تر، به نشاطِ جامِ اَحمَر»، «اَحْمَر» یعنی قرمز. «صدفیست بحرپیما» یعنی همان «بَربَط»، یعنی شما، مرکزتان که دُرِ هشیاری خالص جمع میکند، بهدست میآورد. توجه بکنید بهاصطلاحِ بهدست آوردن. بهدست آوردن کار شما است، جمع کردن هشیاری خالص.
خب اگر هشیاری خالص که از جنس خدا است در مرکز شما جمع بشود و هشیاریِ همانیدگی کم بشود، یعنی هشیاری جسمی کم بشود، هشیاری حضور زیادتر بشود و یواشیواش شما دارید ناظر ذهنتان میشوید، میفهمید چه خبر است در مرکزتان، در ذهنتان، چه فکرهایی میکنید، بعد متوجه میشوید که فکرهای مخرّب، دیگر از بین رفته یا اگر هم میکنید تعطیل میکنید، یعنی ناظر خودتان هستید، حواستان به خودتان هست، چه میشود؟ «سَمَنبَر» میآید. سَمَنبَر همان زندگی است، خداوند است، میآید به مرکز شما و شما حس میکنید که اِ سَمَنبَر آمده.
«سَمَنبَر» یعنی زیباروی. کسی که بَری مثل یاسمن دارد، بوی خوش میدهد، بوی خوشِ عشق میدهد. زندگی آمده مرکزتان بهجای همانیدگیها، بهجای منذهنیتان. درنتیجه یواشیواش خرد کل زندگی شما را اداره میکند. حالا بربطِ شما را خداوند میزند، همیشه هم نغمهٔ تَر میزند و شرابِ اَحمر میدهد به شما و شما دُر جمع میکنید، دُر جمع میکنید، دُرجمع میکنید.
چه اتفاقی میخواهد بیفتد؟ همهاش زندگی در مرکز شما بیشتر میشود، دخالت منذهنی کمتر میشود، شما کمتر خرابکار میشوید، خرابکنندهٔ زندگیتان میشوید، کمتر فکرهای مخرّب میکنید، همهاش میبینید فکرهای سازنده برای خودتان و دیگران میکنید و میبینید که سَرِِ خُمار شکست، سیستم دردسازی شما بههم ریخت و سَر اصلی شما آمد، چون دیگر الآن عقل کل شما را اداره میکند.
«چو درآمد آن سَمَنبَر»، همینکه حس کردید که فضا گشوده شد و خداوند آمد مرکز شما، «درِ ِ خانه بسته بهتر»، هِی مردم در را میزنند، ما بیاییم تو؟ ما بیاییم مزاحم بشویم؟ ما بیاییم زندگی شما را بههم بریزیم؟ شما نمیخواهید واکنش نشان بدهید به این موضوع؟ نمیخواهید عصبانی بشوید؟ در را میزنند تَق تَق تَق.
🔟4️⃣8️⃣ ۷ 🔟4️⃣8️⃣
و همینطور که پایین خواهد گفت، یک جایی که شما میاندازید، میاندازید، میاندازید، درست است، و فضا گشودهتر میشود، یکدفعه متوجه میشوید که آن سَمَنبر، بیت سوم، آمد. یعنی یک نیروی دیگری دیگر غیر از منذهنی، زندگی شما را اداره میکند. آن موقع باید در خانه را ببندید که کسی نزند در خانه را شما باز کنید بیاید دوباره یک چیزی را مرکز شما یا شما را به واکنش وابدارد و این حالت از بین برود که الآن بررسی خواهیم کرد.
و [شکل۲۲] این فضای گشودهشده فضای لا اَنساب است، همینطور که میبینید. [شکل ۲ (دایره عدم)] فضای گشودهشده اسمش فضای لا اَنساب است، برای اینکه در این فضا هیچچیز به هیچچیز مربوط نیست، چون آنجا که اصلاً فرم نیست به هم مربوط باشند. پس اسمش فضای لا اَنساب است، اینها با هم نسبت ندارند، نسبت خویشی یا فامیلی ندارند. دردی هم در آنجا نیست. و این دفعه اگر فضا باز بشود، منِ شما دور آن میگردد. درست است؟ پس الآن این دو دایره را با هم بررسی میکنیم. [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] این الآن فضای همانیدگیها است، بَربَط ما کوک نیست و [شکل ۲ (دایره عدم)] فضا را باز میکنیم، بَربَط کوک میشود. درست است؟
تو بمال گوشِ بَربَط، که عظیم کاهل است او
بشکن خُمار را سر، که سرِ همه شکست او
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲)
بَربَط: نوعی ساز موسیقی
خُمار: كلافگى و سردردى كه براثر زوالِ حالتِ مستى پيش آيد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
الآن واضح است، شما میتوانید حدس بزنید که مولانا بیت دوم چه میخواهد بگوید. بعد از کوک کردن ساز چهکار میکنند؟ آن را مینوازند. الآن میگوید سازت را بنواز. بنواز، ولی چهجور نغمهای؟ نغمهٔ تَر. نغمهٔ تَر در مقابل نغمهٔ خشک است. مثلاً اگر شما اجازه بدهید منذهنی زندگی شما را اداره کند، که الآن گفتیم منذهنی چیست و یکدفعه به شما نشان بدهد که پولتان زیاد شده، یکدفعه میبینید خوشحال شدید و شروع کردهاید به آواز خواندن.
این آواز خواندن شما یا نغمه زدن شما بهوسیلهٔ منذهنی است و سببسازی ذهنی است. این نغمه، نغمهٔ تَر است؟ نه، نغمهٔ خشک است. شما دارید حال منذهنیتان را خوب میکنید، با منذهنی کار میکنید. منذهنی با سببسازی ذهنی کار میکند که میگوید اگر پولم زیاد بشود خوشحال میشوم، خوشبخت میشوم. مَثَل میگویم، یکی اینطوری فکر میکند.
اگر عاشق فلان کس هستم، با او ازدواج کنم، دوست بشوم، حالم خوب میشود، سببسازی است دیگر. درست است؟ و اگر ببینیم که آن شخص به ما روی خوش نشان داد، خوشحال میشویم. چه کسی خوشحال میشود؟ زندگی اصلی ما؟ نه، منذهنی ما. اینها چه هستند؟ نغمههای خشک هستند.
حالا، نغمهٔ تَر با نشاطِ جامِ اَحْمَر است. وقتی شما فضا را باز میکنید، یک مِیای از طرف زندگی میآید، یک خِردی میآید، یک نیرویی میآید که این درواقع شادی اصلی است، شادی ذاتتان است. هر موقع فضا را باز میکنید، ذاتتان، خداییتتان یک شادی دارد. ذات خداوند شادی است و آن شادی که با سببسازی نمیآید در شما بروز میکند.
پس به شما میگوید شما باید کوک کنید و فهمیدید چهجوری کوک کنید. همینکه کوک کردید شما باید بنوازید. شما هر لحظه باید ببینید که نغمهٔتر مینوازید یا نغمهٔ خشک. خب اگر با سببسازی نواخته میشود، معلوم است که نغمهٔ خشک است.
اگر شما حال منذهنیتان را خوب میکنید، مثلاً توی آن قضاوت هست، مقاومت هست و این شادی شما بهخاطر چیز آفل است، مثل پول، مثل هر چیزی که ذهنتان نشان میدهد، مثل یکی از این نقطهچینها، شما دارید منذهنیتان را خوشحال میکنید. ولی وقتی بدون مراجعه به ذهن، فضا گشوده میشود، یعنی شما تسلیم میشوید، یکدفعه شادی اصیل از ذات شما بیرون میآید، همین مرکز عدم بیرون میآید و این شادی و این بیان، و اگر ذهنتان حرف بزند، این حرفِ تَر است.
یکی از مشخصات نغمهٔ تَر، «صُنع» است و شادی است. صنع یعنی آفریدن یک فکر جدید، سببسازی توی آن نیست، ذهن در آن دخالت نمیکند در ساختن آن. اینطوری نیست که شما چیزهای قدیمی را سرهم میکنید یک جمله میسازید. از ذهنتان نمیآورید، یک فکری است که الآن در شما تولید میشود.
«بنواز نغمهٔ تَر»، شما باید بنوازید، نه اینکه یکی بنوازد شما گوش بدهید. نمیتوانید بگویید یکی بیاید برای من بهوسیلهٔ ساز من نغمهٔ تَر بزند. این وظیفهٔ شما است که نغمهٔ تَر بزنید. خودش دارد راهنمایی میکند. این با فضاگشایی و با شراب قرمزی که از طرف خداوند میآید نواخته میشود.
🔟4️⃣8️⃣ ۶ 🔟4️⃣8️⃣
یا یکی میخواهد این نقطهچین را ببرد، حسادت میکنیم، بُخل میکنیم و ناراحت میشویم. اگر کسی از اینها بیشتر داشته باشد، حس حسادت به ما دست میدهد. تمام این هیجانات در ذهن صورت میگیرد. این هیجانات را منِ اصلیِ ما که قبل از ورود به این جهان [شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] بهاصطلاح آن را داشتیم، ندارد. منِ اصلیِ ما حسود نیست، خداوند حسود نیست.
او فضولی بوده است از اِنقباض
کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷)
انقباض: دلتنگی و گرفتگی
مختارِ مطلق: در اینجا خداوند است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
و میبینید که این فضولی است از انقباض. درواقع این منذهنی از فشرده شدن منِ اصلیِ ما که بینهایت است بهوجود آمده و مختار مطلق که خداوند است به آن اعتراض میکند، برای اینکه در این حالت ما عقل منذهنیمان را بهکار میبریم و عقل اصلیمان را رها میکنیم که عقل اصلیمان همان عقل کل است که قرار است ما را اداره کند. درست است؟
[شکل۲۱] حالا میبینید که این فضای بهاصطلاح همانیدگی، این نقطهچینها [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)]، اسمش را میگذاریم فضای اَنساب که این نقطهچینها بههم مربوط هستند، با هم نسبت دارند. گاهی اوقات میگوییم این فضای شرطیشده است. حالا این منذهنی با عقلش که ما را اداره میکند از ما آهنگ بدی بهوجود میآید که ما آن را بهصورت درد تجربه میکنیم. الآن به شما میگوید این را باید تو کوک کنی، این از کوک خارج شده.
تو بمال گوشِ بَربَط، که عظیم کاهل است او
بشکن خُمار را سر، که سرِ همه شکست او
بنواز نغمهٔ تر، به نشاطِ جامِ اَحمَر
صدفیست بحرپیما، که دُر آورَد به دست او
چو درآمد آن سَمَنبر، درِ خانه بسته بهتر
که پَریر کرد حیله، ز میانِ ما بِجَست او
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲)
بَربَط: نوعی ساز موسیقی
خُمار: كلافگى و سردردى كه براثر زوالِ حالتِ مستى پيش آيد.
تر: مجازاً خوشآیند و دلنشین
اَحمَر: سرخ
دُرّ: مروارید
سَمَنبر: کسی که یاسمن در بر و آغوش گرفته و بوی خوش از وی برآید.
پَریر: مخفّفِ پریروز، روز پیش از روز گذشته
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«سرِ همه شکست او» آن خرد اولیه از دست ما رفتهاست الآن، به آن دسترسی نداریم. اینجا یک منذهنی هست، اسمش را میگذاریم فضای اَنساب، چون این نقطهچینها به هم مربوط هستند. [شکل ۲ (دایره عدم)] و بزرگانی مثل مولانا میگویند که این تحول که ما آمدیم منذهنی ساختیم میشود یا قرار است یا طرح خداوند این بوده که ما دوباره به آن منِ اصلی تبدیل بشویم پس از ده دوازده سال.
بنابراین به ما میگویند که شما بیایید در اطراف آن چیزی که اتفاق میافتد فضا باز کنید. این کار میدانید صورت میگیرد درصورتیکه شما با خودتان قرار بگذارید این فضای گشودهشده که همان من اصلی شما است و خداوند است، از اتفاق مهمتر است. اگر این را شما پذیرفته باشید، یکدفعه میبینید که آن چیزی که شما هستید و جنس خدا است، خودش دارد باز میشود، باز میشود، برای اینکه وجود اصلی ما از جنس خداوند است و بینهایت است، الآن فشرده شده، همین الآن این فشردگی را [شکل۲۱] بهصورت انقباض ما اینجا نشان دادیم.
[شکل ۲ (دایره عدم)] پس الآن به شما میگوید که شما بیایید فضا باز کنید. وقتی فضا باز بشود، این فضای گشودهشده خود زندگی است که بهصورت عدم، یعنی خداوند است بهصورت عدم میآید مرکز ما و بَربَط ما را تنظیم میکند یا کوک میکند و این کاهل یک عظیمش سُست میشود، نرم میشود و این خُمار را میشکند، سر خُمار را میشکند. میبینید که سر خُمار موقعی است که ما در فضای اَنساب هستیم [شکل۲۱]، یعنی این همانیدگیها در سر ما است [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)].
همانیدگیها بهاصطلاح عقل همانیدگیها در سر ما است یا همانیدگیها در مرکز ما است، اینها همه یک چیز است. [شکل ۲ (دایره عدم)] پس اگر اجازه بدهید فضا باز بشود و زندگی یا خداوند این بَربَط شما را چهجوری کوک میکند؟ فضا باز میشود، شما بهعنوان فضای بازشده ناظر به این نقطهچینها نگاه میکنید و شناسایی میکنید و اینها را میاندازید.
🔟4️⃣8️⃣ ۵ 🔟4️⃣8️⃣
این همه که مُرده و پژمردهای
زآن بُوَد که تَرکِ سَروَر کردهای
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۹۵)
سرور زندگی است، خداوند است که از او جدا شدهایم و با عقل منذهنی کار میکنیم. اجازه بدهید این موضوع را با این شکلها هم بررسی کنیم دوباره برگردیم به غزل، بیتهای دیگر را بهاصطلاح معنی کنیم.
میبینیم بَربَط نوعی ساز موسیقی است. خُمار: کلافگی و سردردی که براثر زوالِ حالت مستی پیش آید.
خُمار موقعی است که شراب کم میرسد به ما، یعنی شراب زندگی کم میرسد در اینجا. تَر: مجازاً خوشآیند و دلنشین که پایین خواهیم داشت. اَحمَر: سرخ. دُرّ: مروارید. سَمَنبر: کسی که یاسمن در بر و آغوش گرفته و بوی خوش از وی میآید. پَریر: مخفف پریروز هست. اینها را هم بدانید.
و همینطور که میبینید، در این شکل [شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] قبل از ورود به جهان، به این جهان ما هشیاری هستیم، امتداد خداوند هستیم و در ابیات پایین خواهیم دید که ما عقل و هشیاری هستیم. هم عقل هستیم هم هشیاری که مولانا در مثنوی بعضی موقعها اینها را با هاروت و ماروت به ما نشان میدهد.
وقتی وارد این جهان میشویم مرکز ما عدم است، از جنس هشیاری هستیم، امتداد خداوند هستیم، [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] وقتی وارد میشویم با چیزهایی نظیر باورها همانطور که گفتیم و چیزهایی که ذهنمان نشان میدهد و پدر و مادرمان میگویند اینها برای بقا مهم هستند، با هر چیزی که مهم هست همانیده میشویم. و قبلاً عقلمان را، حس امنیت و هدایت و قدرت را از زندگی میگرفتیم، از خداوند میگرفتیم، الآن همین چیزها را از همان چیزهای مهم میگیریم [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)].
همانیدن یعنی حس هویت تزریق کردن به چیزهایی که ذهن نشان میدهد. و بهمحض اینکه حس هویت تزریق میکنیم چون ما از جنس خداوند هستیم آفریننده هستیم، میتوانیم یک چیز جدیدی بیافرینیم. حالا میبینید که چهجوری میآفرینیم. به همین نقطهچینها که میتواند هر چیزی باشد که ذهن نشان میدهد برای ما مهم است، به اینها حس هویت تزریق میکنیم. بلافاصله اینها میشوند مرکز جدید ما، عینک دید ما.
پس دید ما از دید عدم عوض میشود به دید این چیزها. مثلاً پول میشود عینک ما، پدر و مادرمان میشوند عینک ما، با یک کسی همانیده میشویم، از جنس مخالف، برحسب او میبینیم. و برحسب هر چیزی هم ببینیم میخواهیم آن را زیاد کنیم و فکر میکنیم آن زندگی دارد. مثلاً با پول همانیده بشویم، فکر میکنیم اگر پولمان زیاد بشود زندگیمان زیادتر میشود، میبینید که این عقل و حس امنیت و هدایت و قدرت را الآن از این چیزها میگیریم.
و همینطور که میبینید در این حالت دراثر گذشتن از فکر این چیزها یک تصویر ذهنی بهوجود میآید بهنام منذهنی که این منذهنی جایگزین منِ اصلی ما است. [شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] قبل از ورود به این جهان من اصلی بودیم، از جنس خداوند بودیم، از جنس هشیاری بودیم که مرکز ما عدم بود. [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] الآن دراثر گذشتن از این فکرها یک تصویر ذهنی پویا بهوجود میآید که اسم آن را میگذاریم منذهنی.
این منذهنی عقلش درواقع عقل این چیزها است، اسمش عقل جزوی است. آن عقل کلی یا عقل کل که ما را اداره میکرد قبل از ورود به این جهان، آن دیگر از بین نمیرود البته، پوشیده میشود و ما یک عقلی داریم که خلاصهاش این است که میخواهد این همانیدگیها را زیاد کند و طمع زندگی از این نقطهچینها دارد. طمع داشتن را شما فهمیدهاید و اضافه کردن این چیزها برای اینکه زندگیمان زیاد بشود اسمش حرص است که میبینید ما چقدر حرص میزنیم اینها را زیاد کنیم تا زندگیمان زیاد بشود که اینها همه توهم است، غلط است. درست است؟
و همینطور میبینید که وقتی این منذهنی بالا میآید، آن من اصلی فراموش میشود و این خودش را به ما نشان میدهد، ما فکر میکنیم این منذهنی هستیم. درواقع این منذهنی با عقلش میخواهد چهار بُعد ما را اداره کند که تن ما باشد، الآن گفتم فکرهای ما باشد، هیجانات ما باشد و جان ما باشد. و میبینید این جان ضعیفی دارد و هیجاناتی مثل خشم و ترس، بلافاصله اگر این چیزها تهدید بشود به ما دست میدهد. مثلاً یکی از اینها فرض کنید با یک انسانی است که ما با او همانیده هستیم، یکی از این نقطهچینها همینکه او دور میشود ما میترسیم، اضطراب پیدا میکنیم و هیجانِ خشم و ترس به ما دست میدهد.
🔟4️⃣8️⃣ ۴ 🔟4️⃣8️⃣
شما یک عادت بد دارید و میخواهید ترک کنید، میبینید نمیتوانید. هِی با عقلتان میگویید این را من باید ترک کنم این عادت بدی است به من ضرر میزند، میبینید نمیشود. پس بنابراین مقاومتکنندهٔ شدید است، هشدار میدهد به ما. «تو بمال گوشِ بَربَط، که عظیم کاهل است او»، یعنی باید صبر داشته باشی، باید کار کنی، این به این آسانی کوک نمیشود، درد خواهد داشت.
پس «عظیم کاهل است او»، فکر نکن که با همینطور پیچیدی این کوک شد و دو ماهه میتوانی کوک میکنی، ممکن است وقت بگیرد و وقت گرفتن هم بستگی دارد چقدر شما قانون جبران را انجام میدهید.
مثلاً چقدر ابیات مولانا را تکرار میکنید؟ چقدر فضاگشایی میکنید در اطراف اتفاق این لحظه؟ که زندگی میتواند به شما کمک کند که همانیدگیها و دردهایتان را شناسایی کنید و بیندازید. هر دردی را، هر همانیدگی را که شناسایی میکنید میاندازید این ساز کوکتر میشود و آهنگ زیباتری که نزدیک به آهنگ خرد کل است از این بَربَط بیرون میآید.
و در مصرع دوم به شما میگوید که «بشکن خُمار را سَر»، شما میدانید که با هر چیزی که ما همانیده میشویم این درد بهوجود میآورد. پس وقتی میآییم به این جهان با چیزهایی شبیه پول، فُرم پدر و مادرمان یا دوستانمان یا اعضای خانواده یا باورها یا کارمان یا تفریح، با این چیزها همانیده میشویم، هر کدام درد خودش را دارد. با هرچه همانیده بشوید، این قانون است، به شما درد میدهد. هر چیزی که از بیرون بیاید به مرکزتان و برحسب آن ببینید به شما درد میدهد. پس این دردها جمع میشود، اسمش را گذاشته «خُمار».
ولی به شما میگوید تو باید مرکز دردسازی خودت را بههم بریزی، سرش را بههم بریزی، «بشکن خُمار را سَر»، میگویید من دیگر نمیخواهم درد بسازم. بنابراین آن مرکزی که در دل شما هست که آن عقلی که، آنجور رفتاری که درد میسازد برای شما، آن را باید بههم بریزی، یعنی سیستم همانیدگی را بههم بریزی بهوسیلهٔ خرد زندگی.
بهعبارت دیگر عقل منذهنی را با خرد زندگی باید عوض کنی. «بشکن خُمار را سَر»، یعنی سَر خُمار را بشکن، سر درد را بشکن، سر دردسازی را بشکن، کارخانه را تعطیل کن، بههم بریز کارخانهٔ دردسازی را.
چرا؟ «که سَرِ همه شکست او»، که سر اصلیِ ما که از آنور آمدیم سر خداوند را داریم چون از جنس او هستیم، بارها گفتیم خداوند از جنس بینهایت و ابدیت است، ما هم از جنس او هستیم و ما میتوانیم دسترسی پیدا کنیم به عقل کل، ولی فعلاً این عقل جزوی، عقل منذهنی ما نمیگذارد میپرد وسط میگوید که من میخواهم زندگیات را اداره کنم، ما هم حواسمان نیست.
پس این سیستم فکر کردن برحسب همانیدگیها و هیجاناتی مثل خشم و ترس و، که درواقع اینها درد هستند، حسادت و احساس تأسف نسبتبه گذشته و پشیمانی و ترس و اضطراب از آینده و اینها چهاند؟ اینها خُمار هستند، اینها درد هستند و اینها سَر اصلی ما را میشکند. شما میبینید که وقتی درد زیاد میشود دیگر فکر ما کار نمیکند، عقل ما کار نمیکند. وقتی خشمگین میشویم، یک کارهایی میکنیم که خرابکاری است.
بنابراین هرچه ما خُمار زیاد میشود درد زیاد میشود، ما عقلمان زایل میشود و خرّوبیمان بیشتر میشود. میگوید به ما گفته که این منذهنی خرّوب است بسیار خرابکننده است، تمام همین بَربَط و فُرم شما را خراب خواهد کرد.
من که خَرّوبم، خرابِ منزلم
هادمِ بنیادِ این آب و گِلم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۸)
خَرُّوب: گیاه خَرنُوب که بوتهای بیابانی و مرتفع و خاردار است و در هر بنایی بروید آن را ویران میکند. بسیار خرابکننده
هادِم: ویرانکننده، نابودکننده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اینها را دیگر میدانید. منذهنی میگوید من خرّوب هستم، زندگیات را خراب میکنم و خرابکنندهٔ تمام آب و گِل یعنی بَربَط تو هستم که میشود جسمتان، فکرتان، هیجاناتتان، جانتان. این پژمردگی و بهاصطلاح سستی ما بهخاطر این است که ما وصل به زندگی نیستیم. خودش هم میگوید دیگر، میگوید که
🔟4️⃣8️⃣ ۳ 🔟4️⃣8️⃣
با سلام و احوالپرسی برنامهٔ گنج حضور امروز را با غزل شماره ۲۲۱۲ از دیوان شمس مولانا شروع میکنم.
تو بمال گوشِ بَربَط، که عظیم کاهل است او
بشکن خُمار را سر، که سرِ همه شکست او
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲)
بَربَط: نوعی ساز موسیقی
خُمار: كلافگى و سردردى كه براثر زوالِ حالتِ مستى پيش آيد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
همینطور که میبینید مولانا فُرم انسان را که درواقع ترکیب چهار بُعد ما است به بَربَط، یک ساز موسیقی، تشبیه کرده. و میفرماید که این ساز از کوک خارج شده. تو بمال، بپیچان، گوش سازت را.
همینطور که بارها گفتهایم ما چهار بُعد داریم، یکی همین بُعد فیزیکی ما است بدن ما است [اشاره به بدن]، یکی بعد فکری ما است [اشاره به سر]، بُعد هیجانات ما است مثل خشم و ترس و اینجور چیزها. و بُعد جان ما است، جان ذهنی ما، جانی که توی این تن کار میکند. بنابراین «بَربَط» همین بدن و فکر و هیجان و جان تنی ما است.
و جان تنی ما غیر از آن جان اصلی ما است. جانی که توی این تن کار میکند، این را به بَربَط یا ساز تشبیه کرده و میگوید این از کوک خارج شده، این را باید کوک کنی. ولی با واژهٔ بِمال میخواهد برساند که این بهلحاظ ذهنی دردآور خواهد بود، مثل اینکه گوش آدم را بمالند بگویند گوش بده، چرا گوش نمیدهی؟
و واژهٔ تو یعنی وظیفهٔ شخص شما است که این ساز را کوک کنی و دردش را تحمل کنی، درواقع اشاره میکند به درد هشیارانه. و خواهش میکنم همیشه وقتی غزل یا مثنوی را میخواهیم بفهمیم، با همین ترکیب و واژههای غزل بفهمیم نه اینکه یکدفعه بفهمیم فهمیدیم و غزل را رها کنیم، با همین واژهها.
«تو»، شما میگویید که من مسئول هستم این ساز را که اسمش را میتوانیم بگذاریم سازِ تن، کوک کنم و این درد خواهد داشت و مولانا میگوید تو باید کوک کنی و شما میگویید که خب من بلد نیستم کوک کنم. و در اینکه این از کوک خارج شده، شما میبینید که بدن ما مریض میشود، حال ما خوب نیست. ما فکرهای غلط میکنیم، اقدامات غلط میکنیم. بهعبارت دیگر میخواهد بگوید که این ساز شما بهوسیلهٔ خداوند یا زندگی زده نمیشود.
یک باشندهٔ دیگری بهنام منذهنی با عقل پایینتری غیر از عقل کل این ساز را میزند و آهنگ بدی از آن درمیآید و این دردها همان آهنگ بدی است که از ساز کوکنشدهٔ شما بیرون میآید. و شما میگویید من بلد نیستم، ولی شما میتوانید بهوسیلهٔ بزرگانی مثل مولانا با خواندن آنها، فهمیدن دانش آنها، راهنماییهای آنها، یا تکرار ابیات آنها یا با فضاگشایی اجازه بدهید که زندگی، خداوند، ساز شما را کوک کند.
و هرچه ما همانیدگیها و دردها را از خودمان جدا میکنیم و میاندازیم، این ساز کوکتر میشود. هرچه کمتر ما با عقل منذهنی خودمان را اداره میکنیم و میگذاریم خرد کل زندگی ما را اداره کند، این ساز کوکتر میشود. و هرچه با منذهنی خودمان را اداره میکنیم، این ساز باز هم از کوک خارج میشود و آهنگ بد میزند و آهنگ بدش بهصورت درد در ما تجربه میشود.
ولی یک چیز دیگر هم میگوید «که عظیم کاهل است او»، حواست باشد. این منذهنی شما نخواهد گذاشت، برای اینکه این چهار بُعد ما درست است که تن ما است، الآن بهوسیلهٔ عقل منذهنی اداره میشود و این منذهنی عظیم کاهل است.
کاهل بهمعنی تنبل، سست و مقاومتکنندهٔ بسیار شدید در مقابل تغییر و این عظیم کاهلی را شما در فیزیک با اینرسی نشان میدهید. اینِرشیا (مقاومت :Inertia) به انگلیسی و با «اصلِ مانْد» کار میکند.
میدانید «اصلِ مانْد» میگوید وقتی یک جسمی را بگذاری روی میز مثلاً، تکان ندهی، نیرو وارد نکنی، الیالابد اینجا میماند. این منذهنی ما نهتنها میخواهد بماند، بلکه سازوکار یا مکانیسم مقاومت هم دارد. میبینید که چقدر مقاومت میکنیم!
🔟4️⃣8️⃣ ۲ 🔟4️⃣8️⃣
برنامه شماره ۱۰۴۸ گنج حضور
فایل صوتی - بخش اول (پخش زنده)
https://t.me/GanjeHozourMessages
برنامه شماره ۱۰۴۸ گنج حضور
فایل تصویری - بخش اول (پخش زنده)
https://t.me/GanjeHozourMessages
برنامه شماره ۱۰۴۸ گنج حضور
فایل صوتی - بخش اول پیغامهای تلفنی (پخش زنده)
https://t.me/GanjeHozourMessages
برنامه شماره ۱۰۴۸ گنج حضور
فایل تصویری - بخش اول پیغامهای تلفنی (پخش زنده)
https://t.me/GanjeHozourMessages
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲)
تو بمال گوشِ بَربَط، که عظیم کاهل است او
بشکن خُمار را سر، که سرِ همه شکست او
بنواز نغمهٔ تر، به نشاطِ جامِ اَحمَر
صدفیست بحرپیما، که دُر آورَد به دست او
چو درآمد آن سَمَنبر، درِ خانه بسته بهتر
که پَریر کرد حیله، ز میانِ ما بِجَست او
چه بهانهگر بت است او، چه بلا و آفت است او
بگشاید و بدزدد، کمرِ هزار مست او
شدهایم آتشینپا، که رَویم مست آنجا
تو برو نخست بنگر که کنون به خانه هست او؟
به کسی نظر ندارد بهجز آینه بتِ من
که ز عکسِ چهرهٔ خود شدهاست بتپرست او
هله ساقیا، بیاور، سویِ من شرابِ اَحمَر
که سری که مست شد او ز خیالِ ژاژ رَست او
نه غم و نه غمپرستم، ز غمِ زمانه رَستم
که حریفِ او شدهستَم، که دَرِ ستم ببست او
تو اگرچه سخت مستی، برسان قدح به چُستی
مشکن تو شیشه، گرچه دو هزار کف بِخَست او
قدحی رسان به جانم، که بَرَد به آسمانم
مدهم به دستِ فکرت، که کشد به سویِ پست او
تو نه نیک گو و نی بد، بپذیر ساغرِ خود
بد و نیک او بگوید که پناهِ هر بد است او
بَربَط: نوعی ساز موسیقی
خُمار: كلافگى و سردردى كه براثر زوالِ حالتِ مستى پيش آيد.
تر: مجازاً خوشآیند و دلنشین
اَحمَر: سرخ
دُرّ: مروارید
سَمَنبر: کسی که یاسمن در بر و آغوش گرفته و بوی خوش از وی برآید.
پَریر: مخفّفِ پریروز، روز پیش از روز گذشته
بهانهگر: بهانهجو، بهانهساز
آتشینپا: مجازاً شتابان و تندرُو، بیقرار
ژاژ: بیهوده، یاوه، بیارزش
رَستَن: نجات یافتن، آزاد شدن
حریف: دوست، رفیق، یار، همدم
خَستن: زخمی کردن، مجازاً آزرده کردن
ساغر: جام
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🔟4️⃣8️⃣ ۱ 🔟4️⃣8️⃣
