گنج حضور متن کامل برنامهها - Ganje Hozour
Open in Telegram
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا (مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰) مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
Show more4 804
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+1530 days
Posts Archive
چنین گفت با مادر اسفندیار
که با من همی بَد کند شهریار
مرا گفت: چون کینِ لُهراسپ شاه
بخواهی به مَردی ز اَرجاسپ شاه
همان خواهران را بیآری ز بَند
کنی نامِ ما را به گیتی بلند
جهان از بدانْ پاک بیخو کنی
بکوشی و آرایشی نو کنی
همه پادشاهی و لشکر تُراست
همان گنج با تخت و افسر تُراست
کنون چون برآرَد سپهر آفتاب
سر شاه بیدار گردد ز خواب
بگویم پدر را سخنها که گفت
ندارد ز من راستیها نَهفُت
وگر هیچ تاب اندر آرَد به چِهر
به یزدان که بر پایْ دارد سپهر
که بی کامِ او تاج بر سَر نَهَم
همه کشور ایرانیان را دهم
تو را بانوی شهر ایران کنم
به زور و به دل جنگِ شیران کنم
💐(فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار)
تُراست: تو را است، برای تو است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بله؟ پس اسفندیار به مادرش میگوید، مادرش شاید نماد قسمت نرمَش است. میگوید به زور پادشاهی را از پدرم خواهم گرفت برای اینکه، حالا فرض کنیم قصه با مادرش میگوید، مادرش اسمش کتایون است و پر از نرمش است، پر از زیبایی است، کما اینکه جوابش را وقتی میدهد متوجه میشویم.
به مادرش میگوید که پدرم با من بد میکند. به من گفت اگر بروی کینِ پدرم را که لُهراسبشاه است از اَرجاسبشاه بگیری، که من رفتم این کار را کردم، خواهرانم را از بند بیاوری و نام پادشاه را بلند کنی، که دخترهایش در تورانزمین زندانی هستند، پیش ارجاسبشاه هستند، و من رفتم این کار را کردهام، و گفت اگر دین زرتشت را در جهان اشاعه بدهی و یک خطِ مَشی و دین نویی را بهوجود بیاوری، من پادشاهی و لشکر را میدهم به تو، همهٔ گنج و تخت و تاج مال تو. که نمیدهد. حالا، اگر صبح بشود و آفتاب طلوع کند و شاه بیدار بشود، به او خواهم گفت که تو دروغ گفتی، به قولت وفا نکردی. و اگر خشمگین بشود، تاب به چهرهاش بیاورد، من به خدا قسم میخورم که بدون رضایت او، بی کامِ او، تاج را از سرش میگیرم و میگذارم سر خودم. همهٔ کشور را به ایرانیان میدهم و تو را هم که مادرم هستی، بانوی شهر ایران میکنم. و این کار را به زور و به دل مثل شیر انجام خواهم داد؛ خلاصه. ولی مادرش اینطوری جواب میدهد:
غَمی شد ز گفتارِ او مادرش
همه پَرنیان خار شد بر بَرش
بِدانِست کآن تاج و تخت و کلاه
نبخشد وُرا نامبُردار شاه
💐(فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار)
غَمی: ناراحت، غمگین
پَرنیان: ابریشم، حریر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مادرش ناراحت شد، غمگین شد فهمید که این کار را خواهد کرد. بله همهٔ آن نرمشش و زیباییاش را، که با واژهٔ «پَرنیان» نشان داده شده، همه خار شد. و میدانست که گُشتاسْب، یعنی پدرش، تاج و تخت و کلاه را نخواهد داد.
بدو گفت: کِای رنجدیده پسر
ز گیتی چه جویَد دلِ تاجوَر
مگر گنج و فرمان و رای و سپاه
تو داری بَرین بر فزونی مخواه
یکی تاج دارد پدر بر پسر
تو داری دگر لشکر و بوم و بَر
💐(فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار)
دارد نصیحت میکند مادر، که تو خیلی رنج دیدی آری، خیلی جنگ کردی و آرزوی پادشاهی داشتی، ولی پادشاه دنبال چیست؟ گنج است، فرمان و سپاه است، همه را داری تو. فقط این یک تاج دارد، غیر از تاج همه مال تو است. فرمانده تو هستی، همهکاره تو هستی. این پدرت همینطوری آنجا نشسته بگوید تاج سرش دارد. «یکی تاج دارد پدر بر پسر» فقط یک تاج اضافه دارد. تو لشکر را داری، گنج را داری، همهچیز را داری. درست است؟
چو او بگذرد تاج و تختش تُراست
بزرگی و شاهی و بختش تُراست
💐(فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار)
تُراست: تو را است، برای تو است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر او بمیرد تاج و تختش مال تو است دیگر، یک خرده صبر کن. تمام آن بزرگی و شاهیاش و بختی که دارد مال تو خواهد شد.
خب این قسمت ادامه دارد، وقتی برگشتیم خواهیم خواند. علت اینکه اینجا را میخوانم آن بیت را معنی کنیم که رستم چهجوری مرده و چرا آنطوری مرده.
پس تا اینجا متوجه شدیم که اسفندیار چه کسی بوده و الآن پدرش میخواهد بفرستد پیش رستم تا دستهای رستم را ببندد، دستبسته پیش پدرش یعنی گشتاسب بیاورد تا پادشاهی را تقدیم کند.
عرض کردم که ستارهشناسان میگویند که نکن این کار را، اسفندیار خواهد مرد. به اسفندیار هم میگویند، ولی اسفندیار میرود دنبال این مأموریت که رستم را دستبسته بیاورد و پادشاهی را تحویل بگیرد تا به رضایت و خشنودی و خوشبختی برسد. شما هم یک ذره فکر کنید. بقیه را در قسمت چهارم ادامه خواهیم داد.
🔟4️⃣8️⃣ ۴۲ 🔟4️⃣8️⃣
خلاصهٔ هفت خوانِ اسفندیار:
خوان اول: دو گرگ. درضمن گرگسار کسی است که درواقع از سرداران تورانی است که اسفندیار این را با کمند گرفته، همین که راهنمایش است. یک کسی بهنام گرگسار راهنمایش است در این سرزمین توران که به او راه را نشان بدهد که در خوانِ آخر او را میکشد. برای اینکه این گرگسار درست است که راه را نشان میدهد، ولی هر دفعه درواقع دلش میخواهد اسفندیار کشته بشود و موفق نشود. ولی اسفندیار او را رها نمیکند و مواظب است و دست و پایش را میبندد و از این چیزها.
۱- خوانِ اول (دو گرگ): اسفندیار با گرگهای تنومند و وحشی که مانند فیل بودند، مبارزه کرد و آنها را با تیر و شمشیر از پای درآورد.
این خوانِ اولِ اسفندیار بوده.
۲- خوان دوم دو شیر بود.
۲- خوانِ دوم (دو شیر): در نبرد با دو شیر گرسنه و درنده، اسفندیار با مهارت و قدرت توانست آنها را شکست دهد.
۳- خوان سوم اژدها است.
۳- خوانِ سوم (اژدها): اسفندیار با اژدهایی خروشان روبهرو شد و با هوشمندی، او را در نبردی سخت نابود کرد.
۴- خوانِ چهارم (زن جادوگر): یک زن جادوگر قصد فریفتن اسفندیار را داشت، اما اسفندیار با هشیاری او را شناخت و به هلاکت رساند.
خوان پنجم سیمرغ است یا کرکس:
۵- خوانِ پنجم (سیمرغ): اسفندیار با پرندهای عظیمالجثه (سیمرغ یا کرکس) که تهدیدی بزرگ بود، جنگید و او را از بین برد.
خوان ششم برف و سرما است.
۶- خوانِ ششم (برف و سرما): اسفندیار باید از بیابانی پُر از برف و کولاک شدید عبور میکرد که با مقاومت و تدبیر از این مرحله جان سالم به در برد.
خوان هفتم عبور از رود است:
۷- خوانِ هفتم (عبور از رود): در نهایت، اسفندیار از رودخانهای خروشان و پُرخطر گذشت و به نزدیکیِ «روییندژ» رسید.
و در اینجا است که گرگسار یک شیطنتهایی به بار میآورد و اسفندیار او را میکُشد. گرگسار همان سرداری بود که تورانزمین را میشناخت. و بعد اسفندیار، که اینجا نیست البته، وقتی این قلعهٔ «روییندژ» را میبینند، که دوتا خواهرش آنجا زندانی است، میبیند اینجا از سنگ ساخته شده امکان دسترسی به این قلعه نیست و خیلی سخت است. و بهنظرم از یک چوپانی میپرسند که این قلعه چهجوری است و اینها؟ او میگوید این دوتا در دارد، یکی بهسوی ایران، یکی بهسوی چین. بههرحال، داستان خیلی طولانی است ما خلاصه کردیم:
۸- اسفندیار پس از گذر از این هفت مرحله، به کمک همراهانش وارد «روییندژ» شد، اَرجاسْب را شکست داد و خواهرانش را آزاد کرد.
درست است؟
۹- شاه باز هم به قولش عمل نمیکند و واگذاریِ تاج و تخت را منوط به این شرط میکند که اسفندیار رُستم را دستبسته به نزدِ شاه آورَد.
پس پدرش میگوید که این رستم به اینجا نیامده پیش ما، به ما بیاحترامی کرده. درحالیکه دو سال پیشش بوده و رستم از او پذیرایی کرده. و خیلیها به او میگویند این بهانه است اسفندیار نرو. و اخترشناسان به او میگویند این اسفندیار کشته خواهد شد. بهنظر میآید پدرش بدش نمیآید اسفندیار برود کشته بشود. خب این نشان میدهد که در سطح داستان چطور یک پدر هم دیندار است هم پسرش را میخواهد به کُشتن بدهد؟ این چهجور عشقی است؟
و از طرفی اسفندیار هم به او گفته میشود خواهی مُرد، ولی از بس مغرور است به رویینتنیاش و پهلوانیاش و جوانیاش و موفقیتهای گذشتهاش، که میگوید که نه، من رستم را شکست میدهم و دستبسته به خدمت شاه میآورم و پادشاهی را میگیرم. البته فکر نمیکند که خب باز هم ممکن است شاه زیر قولش بزند.
دوباره این فکر در عمق پیش میآید که اگر پدر میگوید پادشاهی را نگیر شاید معنیاش این باشد که خوشبختی تو و حس نقص تو از پادشاهی نیست.
اما اسفندیار با مادرش گِله میکند، و میگوید که اگر پدرم تاج و تخت را ندهد به زور خواهم گرفت. پس اجازه بدهید این چند بیت را هم بخوانیم:
🔟4️⃣8️⃣ ۴۱ 🔟4️⃣8️⃣
۳- بعد از رواجِ دین بِهی، پادشاه نهتنها به قولش وفا نمیکند، بلکه او را دراثرِ بدگوییِ شخصی بهنامِ «گُرزم»، در «گنبداندژ» به بند میکشد. خودش به زابُلِستان میرود و رُستَم، خانوادهٔ زال و همهٔ زابلیان را به دین بِهی دعوت میکند و همه بدونِ مقاومت میپذیرند.
پس بعد از رواج دین زرتشت که اسفندیار موفق میشود، پادشاه به قولش عمل نمیکند. یک شخصی بدگویی میکند که این اسفندیار که اینهمه شاهی را میخواهد توطئه کرده. و میگوید که ببرید این اسفندیار را در «گنبداندژ» به بند بکشید. و وقتی این زندانی میشود و بند کشیده میشود، خودش میرود پیش رستم میگوید که همهٔ شما باید دین زرتشت را بپذیرید و رستم و تمام زابُلِستانیان دین را میپذیرند.
خیلی عجیب است باز هم، که چطور ایشان پادشاه است رفته و رستم؛ دو سال اینجا میمانَد و مهمان رستم است و دینش هم رستم میپذیرد، بعداً میفهمیم که بر ضد رستم توطئه میکند، برای اینکه به اسفندیار میگوید که باید بروی این را دستبسته بیاوری. حالا،
۴- درحالیکه گُشتاسْب دو سال است مهمان رستم است، اَرجاسبِ تورانی به ایران لشکر میکشد و لُهراسب، پدرِ گُشتاسب را، در بلخ میکُشد و خانوادهٔ او مخصوصاً خواهرانِ اسفندیار را به اسارت میبرند و آنها را در قلعهای بهنامِ «روییندژ» نگهداری میکنند.
«گُشتاسْب» یعنی همین پدر اسفندیار. پس شاه در زابُلستان پیش رستم است، مهمان او است، رفته دین را اشاعه بدهد، یکدفعه دوباره این اَرجاسبِ تورانی حمله میکند و پدرش را در بلخ میکشد و خواهران، دوتا خواهرش را، به اسارت میبرند. و الآن
۵- گُشتاسْب سراسیمه به پایتخت برمیگردد. چون تابِ مقاومت در مقابل اَرجاسبِ تورانی را ندارد، به یادِ پسرش اسفندیار میافتد و وزیرش جاماسْب را برای تقاضای کمک به زندان میفرستد. با این وعده که اگر حملهٔ تورانیان را دفع کند، پاشاهی را به او واگذار خواهد کرد.
پس وقتی تورانیان حمله میکنند و پدرش را میکشند و دخترانش را به اسیری میبرند دوباره سراسیمه به پایتخت برمیگردد. و میداند که در مقابل اَرجاسبِ تورانی نمیتواند مقاومت کند، به یاد پسرش اسفندیار میافتد که بیاید کمک کند و تورانیان را بیرون کند. ولی پسرش خیلی دلآزرده است، یعنی همین اسفندیار. جاماسْب و وزیرش را که میفرستد به زندان، البته او از همه آزرده شده حتی از خواهرانش، برای اینکه سراغش نیامدند، جواب نه میدهد.
۶- اسفندیار حاضر به همکاری نیست. تا اینکه به او میگویند تورانیان برادرِ وفادارِ او «فرشیدوَرد» را نیز کشتهاند.
اسفندیار میگوید نمیتوانم بروید خودتان هر کاری میخواهید بکنید. و به این میگویند که برادرت که خیلی به او علاقه داشتی، او را هم کشتهاند. یکدفعه اسفندیار بندها را پاره میکند و عازم میدان میشود.
۷- اسفندیار روانهٔ کارزار میشود. تورانیان شکست خورده و گریزان میشوند. ولی گُشتاسْب باز هم به وعده عمل نمیکند و واگذاری پادشاهی را منوط به آزادیِ خواهران اسفندیار، یعنی دختران خود میکند.
پس پدرش میگوید که نه، برو خواهرانت را آزاد کن بیا پادشاهی را میدهم، و اسفندیار قبول میکند.
۸- اسفندیار خواهرانش را هم آزاد میکند. (هفت خوانِ اسفندیار)
که البته این آسان نیست، مانند رستم از هفت خوان میگذرد.
و هفت خوان را من از اینترنت کپی کردم اینجا گذاشتم و شما ببینید که پس این هفت خوانِ اسفندیار مانند هفت خوانِ رستم چهجوری بوده.
«هفت خوانِ اسفندیار در شاهنامه، داستان سفر پُرخطرِ این شاهزادهٔ ایرانی به «روییندژ» برای نجات خواهرانش (هما و بهآفرید) از اسارت اَرجاسْبِ تورانی است. او با راهنمایی «گرگسار» و تکیه بر شجاعت و رویینتنی خود، هفت مرحلهٔ دشوار را پشتِ سر میگذارد که شامل نبرد با گرگها، شیرها، اژدها، زن جادوگر، سیمرغ، برف و سرما، و عبور از رودخانه است.»
سیمرغ یا کرکس که مرغهایی بزرگی بودند. پس بنابراین دوتا خواهرش که «هما و بهآفرید» در روییندژ نگهداری میشوند، اسفندیار از هفت خوان میگذرد که به این ترتیب است، خلاصهٔ هفت خوان اسفندیار به این ترتیب است:
🔟4️⃣8️⃣ ۴۰ 🔟4️⃣8️⃣
«داستانِ رستم و اسفندیار»
«اسفندیار، پسرِ گُشتاسْب، مردی است که جوانی، شاهزادگی، پهلوانی و رویینتنی را در خود جمع کردهاست. گرچه برازندهترین مردِ زمان خویش است، ولی احساسِ خوشبختی نمیکند. حرص و فکرِ اینکه اگر پادشاه بشود، حس خوشبختی خواهد کرد، او را رها نمیکند. حاضر نیست تا مرگِ پدر صبر کند. آشکارا از پدرش میخواهد که پادشاهی را به او بسپارد.»
پس، از اینجا شروع میشود که اسفندیار پسر گُشتاسْب است، یعنی اسم پدرش است که شاه است، و مردی است که چندینتا خاصیت را روی خودش جمع کرده. اولاً جوان است، ثانیاً شاهزاده است، بعد پهلوان است.
اینکه شاهزاده باشی و پهلوان هم باشی، این دوتا خاصیت بهنظر میآید که در هیچکس در شاهنامه نبوده، فقط ایشان هستند. بهعلاوهٔ اینها رویینتن است، یعنی چیزی به او اثر نمیکند، یعنی شمشیر و تیر و اینها.
رویینتنی بهلحاظ مولانا یا بحثهایی که ما میکنیم اشاره میکند به اینکه امکان این وجود دارد که یک نفر فضاگشا باشد و این رویینتنی از آنجا است که اگر ما فضاگشایی کنیم و در این لحظه به او زنده بشویم ما آسیب نمیبینیم، چون در بسته است چیزی به مرکز ما راه ندارد. اسفندیار میتواند این رویینتنی را در خودش تجربه بکند، و عملاً میکند. پس جوان است، شاهزاده و پهلوان است و رویینتن است، اما از زندگی راضی نیست، احساس خوشبختی نمیکند.
یک همچو احساسی واقعاً برای شما آشنا نیست؟ میگوید گرچه برازندهترین مرد زمان خودش است»، که این شاهزاده است و همهٔ این اختیارات را دارد و اختیار سپاه و اینها، ولی فکر میکند باید شاه بشود. بنابراین آشکارا به پدرش میگوید که همانطور که تو، پدرِ گُشتاسْب لُهراسب بود، تو پادشاهی را از او گرفتی بهتر است این پادشاهی را هرچه زودتر به من بدهی، من جوان هستم به من بیشتر میآید تا تو.
بنابراین فکر پادشاه شدن دست از او برنمیدارد و در این توهم است که اگر شاه بشود خوشبخت خواهد شد او را ول نمیکند. البته همینطور که میدانید وقتی کشته میشود، حتی یک روز هم روی شاهی را نمیبیند اسفندیار، حس خوشبختی خواهد کرد!
شما چه؟ شما فکر میکنید اگر به این چیز برسی، از این کوه بروی بالا، قدرت تو اینجا بیاید خوشبخت خواهی شد؟ الآن با این وضعی که هست شما راضی نیستید؟ خاصیت اسفندیاری را در خودتان میبینید، نارضایتیاش را؟
بنابراین حاضر نیست صبر بکند تا پدرش بمیرد، به پدرش میگوید پادشاهی را به من بده. پدرش پادشاهی را نمیدهد و ایشان را میفرستد به مأموریتهای مختلف، ظاهراً برای اینکه بمیرد. و پدرش هم ظاهراً با پادشاهی همانیده است، همانطور که پسرش همانیده است.
۱- نخستین بار او را به جنگ اَرجاسْبِ تورانی میفرستد، و اسفندیار تورانیان را از ایران بیرون میرانَد. ولی پدر پادشاهی را واگذار نمیکند.
پس اولین مأموریتی که پدرش میفرستد احتمالاً کشته بشود، کشته نمیشود پیروز برمیگردد، ولی زیر قولش میزند و پادشاهی را واگذار نمیکند.
دومین بار:
۲- از او میخواهد که دینِ بِهی، یعنی زردشت را در جهان رواج دهد، و اسفندیار در این کار موفق میشود، ولی باز پدر به قولش عمل نمیکند.
پس پدرش به او میگوید که برو دین زرتشت را در جهان اشاعه بده و در این کار پیروز میشود البته. این کار بهآسانی صورت نمیگیرد، ولی اسفندیار موفق میشود. حالا، پس اشاعهدهندهٔ دین زرتشت هم است، پدرش هم همینطور که میدانید میخواهد دین را رواج بدهد.
اینجا این سؤال پیش میآید که اگر واقعاً این دین حقیقی است، این دینداری و رواجِ؛ من دارم فردوسی را دارم عرض میکنم که چه چیزی را میخواهد برساند احتمالاً، شما هم فکر کنید، اگر یک کسی دیندار حقیقی است و دین را اشاعه میدهد چطور فکر نمیکند که باید به خداوند زنده بشود مرکزش از جنس عدم باشد؟ اصلاً پادشاهی چیست؟
که امروز مولانا میگفت این پادشاهی هم از اِستِدراج تو است، چطور به نظر اسفندیار نمیرسد؟ از طرف دیگر گُشتاسْب، پدرش، چسبیده و همانیده شده با پادشاهی و نمیخواهد واگذار کند.
در یک سطح دیگر شما در نظر بگیرید شاید فردوسی میخواهد به ما نشان بدهد که اگر پدرش را بهجای خداوند بگذارید وقتی شما یک چیزی را میخواهید و به تو نمیدهد باید دست بردارید؛ در یک سطحِ عمیقِ دیگر.
🔟4️⃣8️⃣ ۳۹ 🔟4️⃣8️⃣
قدحی رسان به جانم، که بَرَد به آسمانم
مدهم به دستِ فکرت، که کشد به سویِ پست او
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۱۲)
جاهلان میخواهند ما را بهسوی پست بکشند. شما باید فضا را باز کنید، با صنع و طرب عمل کنید.
چشمها و گوشها را بستهاند
جز مر آنها را که از خود رَستهاند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۳۷)
جز عنایت که گشاید چشم را؟
جز محبّت که نشانَد خشم را؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۳۸)
جهدِ بیتوفیق خود کس را مباد
در جهان، وَاللهُ اَعْلَم بِالسَّداد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۳۹)
سَداد: راستی و درستی
اللهُ اَعْلَم بِالسَّداد: خداوند به راستی و درستی داناتر است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چشمها و گوشها فقط برای منذهنی بسته شده. چشمها و گوشها بسته شده غیر از آنهایی که از منذهنی رَستهاند. هر کسی منذهنی دارد مرکزش همانیده است، چشم و گوشش بسته است، ژاژدرمانگر است، نصیحت میکند. خودش درد پخش میکند، خودش پر از درد است، میخواهد دردمندها را از درد نجات بدهد. واضح است دیگر.
حالا میگوید بهغیر از فضاگشایی و عنایت خداوند، چشم عدم ما را چه چیزی باز میکند؟ هیچچیز. جز عنایت خداوند «که» یا چه گشاید چشم را؟ جز محبت، جز عشق چه چیزی خشم را فرومینشاند؟ یعنی خشم ما نشان منذهنی است. هیچ سازندگی در خشم و انسانِ خشمگین وجود ندارد، باید توجه کنید.
امروز گفته مواظب باشیم ته دره نپریم. هر کسی خشمگین است میپرد، فکر میکند خیلی نزدیک است، ولی فاصلهٔ این کوه تا آن کوه دو متر نیست، سیصد متر است، اینطوری کوتاه بهنظر میآید. یادمان میآورد این را که این حتی تبدیل چقدر آسان بهنظر میآید، ولی بهقول حافظ «افتاد مشکلها»، «که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها». به نظرمان آمد که از این منذهنی بهراحتی همین دو متر است میپریم، ولی بعداً دیدیم چه مشکلاتی ایجاد شد.
و به ما میگوید که اگر با خشم یا با هر خاصیت منذهنی شما فکر و عمل کنید، «جهدِ بیتوفیق» است، شما فقط وقتتان را تلف میکنید و انرژیتان را تلف میکنید و عمرتان را تلف میکنید. باید فضا را باز کنید و «ما کمان و تیراندازش خداست».
پس شما خاموش باشید، اَنْصِتوا
تا زبانْتان من شَوم در گفت و گو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲)
اَنْصِتوا: خاموش باشید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آن موقع این تفرقه و این جدایی از شما جدا میشود. «جهدِ بیتوفیق خود کس را مباد»، «در جهان»، آرزو میکند که پس از این گفتوگوها جهد بیتوفیق، کوشش بیتوفیق کسی نداشته باشد و فقط خداوند است که به راستی و درستی داناتر است. ما با منذهنی دانا نیستیم. سَداد: راستی و درستی. خداوند به راستی و درستی داناتر است.
«داستانِ رستم و اسفندیار»
اما اجازه بدهید راجعبه آن بیت که میگوید رُستم درست است که با سَر و سبیل است، یعنی بهنظر میآید که خیلی خردمند است و بدن قوی دارد، ولی میگوید یقین دان که شهوت او را کُشته. همین رُستمی که ما در شاهنامه میشناسیم، میدانید چهجوری کشته شده، یک کمی راجعبه این ما صحبت کنیم.
اما قبل از اینکه راجعبه مرگ رستم صحبت کنیم، که چقدر بهقول عوام مفت میمیرد واقعاً، سر هیچ و پوچ میمیرد، ما یک کمی به داستان رستم و اسفندیار نگاه کنیم. برای اینکه قبل از اینکه رستم اسفندیار را بکشد سیمرغ به او گفته که اگر اسفندیار را بکشی روی خوشی دیگر نخواهی دید، زندگیات خراب خواهد شد از آن به بعد.
پس اجازه بدهید ما چند مطلب راجعبه اسفندیار بخوانیم و بعد برسیم به اینکه چهجوری رستم با اسفندیار جنگیده و چهجوری او را کشته و از آن به بعد بخت برگشته و سرِ یک داستان خیلی باورنکردنی رستم به کام مرگ رفته. و مولانا میخواهد ما این داستان را بدانیم، رستم گرچه که با سَر و سِبْلَت است ولی علت مرگش شهوت است. ببینیم که آیا در ما هم صادق است؟
🔟4️⃣8️⃣ ۳۸ 🔟4️⃣8️⃣
از موی و استخوان کسانی که در ذهن مردهاند، چه قبلاً مردهاند، چه الآن مردهاند، اصلاً جای پا نمیشود پیدا کرد. یعنی اگر کسی در این جهان بخواهد فضا را باز کند به خداوند زنده بشود، همهجا نگاه میکند میبیند همه مردهاند، همه در ذهنشان مردهاند. «که ز موی و، استخوانِ هالِکان»، هالِکان یعنی مردگان در ذهن، کسانی که سالک واقعی هستند جای پا نگاه نمیکنند. هر طرف شما میروید میبینید یک نفر در ذهنش مُرده و دارد ژاژدرمانی میکند.
همهٔ راه، استخوان و موی و پی. همهٔ راه شما استخوان و موی و بهاصطلاح پی مردگان، از بس که تیغ قهر خداوند زندگی را به نازندگی تبدیل کرده، شی را به لاشی تبدیل کرده. «شی» زندگی است و بهعلت اینکه ما دائماً همانیدگیها را در مرکزمان داشتیم، شیمان لاشی شده.
گفت حق که بندگانِ جُفْتِ عَوْن
بر زمین آهسته میرانند و هَوْن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۳۴)
عَوْن: یاری، کمک
هَون: نرمی و آسانی، نمادِ فضاگشایی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پابرهنه چون رود در خارزار؟
جز به وقفه و فکرت و پرهیزگار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۳۵)
فِکرَت: اندیشه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این قضا میگفت، لیکن گوششان
بسته بود اندر حجابِ جوششان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۳۶)
عَوْن یعنی یاری، کمک. هَون: نرمی و آسانی که همین فضاگشایی است. فِکرَت: اندیشه. خداوند میگوید گفته که کسانی از کمک من برخوردار میشوند که در روی زمین یعنی در همین فرمشان که امروز هم گفت شما بَربَط هستید، چهجوری میروند؟ با فضاگشایی، با نرمش، با انعطاف، نه با خشونت منذهنی، راه من، نه راه شما، حق با من است، نه با مقایسهٔ منهای ذهنی، نه اینکه من بهتر از شما دیده بشوم، من عاقلتر از شما هستم.
«گفت حق که بندگانِ جُفْتِ عَوْن»، من به کسانی میتوانم کمک کنم و کمک خواهم کرد که در زمین آرام راه میروند با فضاگشایی و تأمل. بعد میگوید که کسی که پابرهنه است، در جایی که اینهمه خار کاشتهاند چهجوری میرود بیتوجه؟ شما چهجوری بیتوجه به حرف مردم، ژاژدرمانگرها که همهاش درد میدهند، درد میکارند، درد میخواهند ایجاد کنند میتوانید زندگی کنید؟
«پابرهنه چون رود در خارزار؟» اگر یک جایی پر از خار است، یک کسی پابرهنه همینطور چشمهایش را میبندد میدود؟ نه، باید خیلی مواظب باشد، آهسته براند با تأمل، با فضاگشایی. یعنی باید وقفه کند، تأمل کند، بایستد، فضاگشایی کند. الآن این اتفاق افتاده من چه یاد میگیرم؟ از این فضای گشودهشده من چهجوری فکر کنم، عمل کنم؟ فکری که زندگی ایجاد میکند. و پرهیزگارانه از آوردن همانیدگیها و دردها به مرکز.
این را خداوند میگفت، «قضا میگفت» یعنی خداوند میگفت، که البته فکر کنم یک آیه را اشاره میکند دیگر، این را میدانید که آیهٔ قرآن است. «این قضا میگفت»، اما گوش ما انسانها در جوش این هیجاناتی مثل خشم و ترس و این چیزها بسته شده نمیشنویم. همهاش خراب میکنیم، حوادث بسیار غمانگیز میگوییم چرا اتفاق افتاد؟ برای اینکه با فضاگشایی، با عون، با آهستگی راه نمیرویم، وقفه و فکرت و پرهیزگاری نداریم. در خارزار، در جایی که هر طرف درد است، هر طرف پر از ژاژدرمانگر است ما حرکت میکنیم. چقدر صنع و شادی کم است!
در برنامهٔ گذشته میگفت اگر مردم سرکه اضافه میکنند شما باید شِکَر اضافه کنید. اگر همه درد اضافه کنند چه؟ اگر همه سرکه بریزند چه؟ رحمت خداوند کجا میرود؟ پس این را قضا میگفت، خداوند میگفت، اما گوش انسانها بسته شده در جوش هیجاناتشان. بله این هم که آیه است.
وَعِبَادُ الرَّحْمَٰنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا.»
«بندگانِ خداى رحمان كسانى هستند كه در روىِ زمين به فروتنى راه مىروند. و چون جاهلان آنان را مخاطب سازند، به ملايمت سخن گويند.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ فرقان (۲۵)، آیهٔ ۶۳)
بندگانِ خدای رحمان کسانی هستند که در روی زمین به فروتنی راه میروند. و چون جاهلان آنان را مخاطب قرار بدهند، یعنی منهای ذهنی به آنها ناسزا بگویند یا برحسب ژاژ حرف بزنند، آنها فضا را باز میکنند و به ملایمت سخن میگویند.
یعنی شما موقعی از رحمت خداوند برخوردار میشوید که این کسانی که ژاژدرمانگر هستند و درد را میخواهند پخش کنند، شما در را بسته نگه دارید و فضا را باز کنید و با نرمش جواب بدهید، نرمش جواب بدهید.
بندگان خدای رحمان کسانی هستند که در روی زمین به فروتنی، نه با منذهنی، فروتنی هم یعنی تواضع و فضاگشایی و نرمش راه میروند. و جاهلان یعنی منهای ذهنی وقتی آنها را مخاطب قرار میدهند، واضح است که جاهلان، منهای ذهنی وقتی مخاطب قرار میدهند میخواهند درد را بریزند به جان شما. در غزل داشتیم میگفت که
🔟4️⃣8️⃣ ۳۷ 🔟4️⃣8️⃣
پس ز مستیها بگفتند ای دریغ
بر زمین باران بدادیمی، چو میغ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۲۸)
میغ: ابر و سحاب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گستریدیمی درین بیدادْجا
عدل و انصاف و عبادات و وفا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۲۹)
بیدادْجا: جایِ ستمکاری
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این بگفتند و قضا میگفت: بیست
پیشِ پاتان دامِ ناپیدا بَسیست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۳۰)
بیست: مخفّفِ بِایست
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میغ یعنی ابر. بیدادجا: جای ستمکاری. بیست یعنی بِایست. توجه کنید راجعبه هاروت و ماروت صحبت میکند دوباره. هاروت و ماروت میگوید از آن بالا نگاه میکردند و ظلم و بیداد را در این جهان میدیدند که منذهنی دارد انجام میدهد. «پس ز مستیها بگفتند ای دریغ» افسوس که اینهمه در این زمین که بهشت است، اینهمه بیداد هست با منذهنی. ما باید برویم مثل باران بر دلها بباریم. ما مثل ابری هستیم که باید باران رحمت بر زمینیان بباریم که در این جای ستمکاری، خود این واژهها بسیار پرمعنی است که چرا این زمین و زندگی ما پر از ستمکاری است؟
که در غزل گفت وقتی آن «سَمنبر» میآید و ما با او قرین میشویم و مست او میشویم، درِ ستم را میبندد، ما دیگر به خودمان ستم نمیکنیم و این زمین را هم «بیدادجا» نمیکنیم. بیدادجا، یعنی جای بیدادی، جای ظلم.
گستریدیمی درین بیدادْجا
عدل و انصاف و عبادات و وفا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۲۹)
بیدادْجا: جایِ ستمکاری
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید اینجا عدل و انصاف و عبادتِ درست براساس دینداریِ صحیح نیست و اینها از وفا به خداوند گذشتهاند، همه جفا میکنند، جفا به خودشان برمیگردد. از آن بالا نگاه میکردند و اینطوری میگفتند. «این بگفتند و قضا میگفت: بیست»، همین را میگفتند، قضا یعنی دیدِ خداوند به اینها میگفت بایستید، برای اینکه «پیشِ پاتان دامِ ناپیدا بَسیست»، یعنی دامهای، تلههای ناپیدا پیش پایتان زیاد است. آیا پیش ما هم دامهای ناپیدا هست؟ بله، البته.
اینها در مورد هاروت و ماروت، چه قبل از ورود به این جهان، چه بعد از ورود به این جهان کاملاً صادق است. ما هم از مستیها نباید، از مستی منذهنی نگوییم که اینجا «بیدادْجا» است، با منذهنی میتوانیم آبادانی ایجاد کنیم، «عدل و انصاف و عبادات و وفا». خداوند میگوید بایست، شما باید به من زنده بشوید. اتفاقاً به هاروت و ماروت هم گفت شما عصمت و پاکیتان از من است، مواظب باشید از من جدا نشوید هیچوقت. ولی آنها آمدند جدا شدند، چرا؟ برای اینکه چیزها را آوردند مرکزشان و شهوت آنها، همان چیزهای مادی، هاروت و ماروت را از خداوند جدا کرد و درنتیجه در چاه همانیدگی آویزان هستند. دارد وضعیت ما را میگوید. درست است؟
پس شما با منذهنی نگویید اینجا جای ظلم است، من با منذهنی اینجا را درست میکنم. نمیتوانید. هر موقع شما این حرف را میزنید که با ابزارها و سببسازی منذهنی این بیدادْجا را درست کنید، بدانید که خداوند میگوید بایست، «بیست»، یعنی بایست، اینطوری که تو با عقل منذهنی میروی، دام ناپیدا که نمیبینی، این خیلی زیاد است.
هین مدو گستاخ در دشتِ بلا
هین مران کورانه اندر کربلا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۳۱)
کربلا: دشتِ بلا، جایگاهِ درد
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
که ز موی و، استخوانِ هالِکان
مینیابد راه پایِ سالکان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۳۲)
هالِک: مرده و هلاکشده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
جملهٔ راه، استخوان و موی و پی
بس که تیغِ قهر لاشَی کرد شَی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۳۳)
لاشَی: لاشیْء، نیست، معدوم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس بنابراین به ما میگوید در این دشت بلا که فضای ذهن است، گستاخانه بدون اتصال به من، بدون فضاگشایی و راهنمایی من ندو، اینقدر سریع با شتاب منذهنی ندو که من درست میکنم، نمیتوانی. «هین مَدَو یا مدو گستاخ در دشتِ بلا»، برای اینکه این ذهن و این جهان که با ذهن اداره میشود دشت بلا است. و منظور از کربلا باز هم یعنی محل بلا، نه آن کربلا. این یک اصطلاح است بهکار میبرد کربلا را، همین فضای ذهن، یعنی جای بلا. «هین مران کورانه اندر کربلا» یعنی چشم عدمت را نبند کورانه در این فضای ذهن با همانیدگیها حرکت کنی، مواظب باش.
🔟4️⃣8️⃣ ۳۶ 🔟4️⃣8️⃣
تا چه مستیها بُوَد اَملاک را
وز جلالت روحهایِ پاک را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۲۴)
«تا چه مستیها بُوَد اَملاک را»، املاک یعنی فرشتگان را، ملایکها را، تا شما ببینید که وقتی شما فضا را باز میکنید، شما آن فضای گشودهشده گفتیم فرشتگی شما است، آنها چه مستی دارند؟ «وز جلالت روحهایِ پاک را»، آنها همان روحهای پاک هستند که از عظمت و شکوه خداوند درواقع مست هستند و شاد هستند و هیچ گرفتاری ندارند. درست است؟
که به بویی دل در آن مِی بَستهاند
خُمِّ بادهٔ این جهان بشکستهاند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۲۵)
جز مگر آنها که نومیدند و دور
همچو کُفّاری نهفته در قبور
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۲۶)
ناامید از هر دو عالَم گشتهاند
خارهایِ بینهایت کِشتهاند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۲۷)
«به بویی»، یعنی شما یک بار فضا را گشودید در غزل هم بود، گفت اگر در را زدند شما باز نکنید. یک بار بویش را کشیدید، یک بار زندگی خلاقیتش را، صنعش را، طربش را به شما نشان داد، یک بار دیدید که یک شادی بیسبب آمد و این شادی بیسبب که در ذاتتان است اصلاً همهاش خوشحال هستید شما، این از سببسازی نمیآید، این بو را کشیدی دیگر ول نکن که اینها آدمهایی هستند که، انسانهایی هستند که به بویی دل در آن مِیِ آنوری خداوند بستهاند و خُم بادهٔ این جهان را که ذهن است و ژاژدرمانی است شکستهاند. شما چه؟ شما هی بویش میآید؟
نمیشود بویش را خداوند به مشام کسی نرسانده باشد، یعنی نمیشود شما شادی بیسبب را و خلاقیت را، یکدفعه میبینید یک کار درست شد، یک فکری بهنظرتان آمد، این از کجا آمد؟ این صنع است دیگر! شادی بیسبب است. یکدفعه شنیدی بویش را، خُمِّ بادهٔ ذهن را بشکن، ژاژدرمانی را بگذار کنار، وگرنه «جز مگر آنها که نومیدند و دور»، شما نباید از جنس آنها باشید که از بس در جهتها رفتید و هیچچیزی نگرفتید. الآن گفت آن بز کوهی میرود آن بالا. بالا بودنش امیدش است، پناهش است، همان خونش را ریخت. چندتا چیز مردم میگویند اگر از این، برحسب اینها برویم بالا نجات پیدا میکنیم. نیست اینطوری، تنها راه نجات فضاگشایی و آوردن زندگی به مرکز است.
آنهایی که در جهتها رفتند با آدمها همانیده شدند خوشبختی را از آنها خواستند، با پول همانیده شدند خوشبختی را از پول خواستند، با خانهشان، با فرزندشان، نمیدانم با مقامشان، با قدرت همانیده شدند، آنها ناامید خواهند شد و دور، هرچه بیشتر بروند دورتر خواهند شد و اینها کفّاری هستند که در قبرهای ذهنشان خوابیدند، اینها دیندار نیستند. بنابراین ناامید از هر دو عالم شدهاند، هم ناامید از این عالم که چیزی نگرفتهاند، ناامید از آن عالم که خدا هم که دیگر چیزی نمیدهد که، چون منذهنی دارند. اینها از جهتها زندگی خواستند، از چیزها زندگی خواستند، اینها منذهنی داشتند. شکایت میکنند، ناله میکنند الآن و به این ترتیب «خارهایِ بینهایت کِشتهاند».
آیا ما جمعاً در این جهان خارهای بینهایت کشتهایم؟ یعنی غزل میگفت «که پَریر کرد حیله، ز میانِ ما بِجَست او». ما هیچ موقع نیامدیم بگوییم که این قضا و کُنفَکان خداوند است. وقتی من هی میگویم این را بهدست بیاورم، نمیشود، این را بهدست بیاورم، نمیشود، نمیشود، نمیشود، هی من اصرار میکنم، بابا میگوید بهدست نیاور، این به تو زندگی نمیدهد، ول کن برو.
بالاخره کجا میرسی؟ به ناامید از هر دو عالم بشوی، یعنی هم از خدا هم از این دنیا. و درنتیجه ناله و شکایت، هی درد میکاری، هی درد درست میکنی، زندگی را به درد میکاهی. چقدر درد؟! ما جمعاً و فرداً چقدر خار کاشتیم، چقدر درد ایجاد کردیم؟ «بینهایت» مولانا میگوید. اصلاً روا بود ما اینهمه درد ایجاد کنیم؟ خداوند گفته شما بروید جنگ کنید، نزاع کنید، با خودتان دربیفتید، بدن خودتان را خراب کنید، در خانواده نزاع بشود، جمعاً یک گروهی این طرف باشند، یک گروهی آن طرف با هم بجنگند یا آدمها بمیرند؟
چون در یک همانیدگی ما بالای کوه رفتیم مثل بزِ کوهی، نکند یک حکم دیگری باشد بیفتیم آن درّه. فکر کردیم پناه ما او است، پناه ما خون ما را بریزد، یا ناامید از هر دو عالم بشویم و بینهایت درد ایجاد کنیم. این را خداوند گفته؟ نه. آنهایی که ناامید هستند و دور هستند و کفر دارند و پوشاندند خداوند را، برحسب منذهنی عمل کردند و بینهایت افراط کردند و دِلیری کردند و از امتحان حق رفوزه شدند، رفوزه شدند، رفوزه شدند، اینها فکر کردند رستم هستند، ولی شهوتِ دلشان نابودشان کرد.
🔟4️⃣8️⃣ ۳۵ 🔟4️⃣8️⃣
مستیِ آن مستیِ این بشکند
او به شهوت التفاتی کِی کند؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۲۱)
یعنی انسان به شهوتْ دیگر یا همانیدگی و مستیِ آن و لذات آن کِی توجهی میکند؟
در دلش خورشید چون نوری نشاند
پیشَش اختر را مقادیری نماند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵)
اختر: ستاره، کنایه از همانیدگیها
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یادتان است، این را خواندیم دیگر. در دلش خورشید وقتی مستقر میشود، در دل ما وقتی خداوند مستقر میشود، دیگر پیشش اختر را یعنی همانیدگیها را مقدار نمیمانَد، از ارزش میافتد. فقط باید این فضا را باز کنیم خورشید یا خداوند در دل ما مستقر بشود.
آبِ شیرین تا نخوردی، آبِ شور
خوش بُوَد خوش، چون درونِ دیده نور
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۲۲)
قطرهای از بادههایِ آسمان
برکَنَد جان را ز مِی وز ساقیان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۲۳)
تا چه مستیها بُوَد اَملاک را
وز جلالت روحهایِ پاک را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۲۴)
بله.
آبِ شیرین تا نخوردی، آبِ شور
خوش بُوَد خوش، چون درونِ دیده نور
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۲۲)
توجه کنید میگوید که تا زمانی که ما «آب شیرین»، آب شیرین را با آب شور مقایسه میکند، میگوید فرض کنید یک کسی از اول عمرش آب شور خورده، الآن آب شیرین که میخورد میبیند اِ اِ اِ آب شیرین هم بوده این تا حالا آبِ شور خورده. آبِ شیرین: آبی که با فضاگشایی از طرف زندگی میآید. آبِ شور آبی است که ما از همانیدگیها میگیریم. شربتی که، انرژیای که، بادهای که حالا هرچه اسمش را میگذاریم، از همانیدگیها میگیریم، این آبِ شور است.
وقتی فضاگشایی میکنیم و فضاگشایی میکنیم و این بَربط را گفت کوک میکنیم و سر خُمار را میشکنیم، درست است؟ و سر اصلی میآید، وقتی آن «سمنبَر» میآید، یک بادهای، یک شرابی، یک آبی میخوریم که تا حالا نخوردیم. تا زمانی که آب شیرین نخوردی، آب شور خوش بوَد و آن هوش و آن عقل درواقع نور دیدهٔ ما میشود.
مولانا میخواهد ما این دوتا مطلب را، دوتا موضوع را بفهمیم. یکی در ذهن بودن، منذهنی داشتن و با ذهن حرف زدن که اسمش را گذاشته «ژاژدرمانی»، ژاژ و ژاژدرمانی که مردم به آن مشغول هستند. یکی فضاگشایی و آوردن این «سَمنبر» یا زندگی به مرکزمان، «ما کمان و تیراَندازش خداست» و برحسب صنع و شادی بیان خود و حرف زدن. این دوتا را شما با هم میتوانید خوب بفهمید.
شما از ژاژدرمانی همینطور که در غزل هم بود، باید خودتان را دربیاورید و فضا را باز کنید و به صنع و شادی زندگی رو بیاورید. اگر شما این کار را نکنید و ژاژدرمانگر بشوید که خودتان را بخواهید با ژاژدرمانی درمان کنید، همان بیماری که موقع ورود به این جهان گرفتیم، یعنی همانش با چیزها، شما خوب نخواهید شد. روشن است؟ شما از خودتان بپرسید من مشغول ژاژدرمانی هستم یا فضا را باز کردم صنع و طرب در من کار میکند. اگر صنع و طرب دارد کار میکند، خوشا به حالتان. اگر میل به ژاژدرمانی دارید و به ژاژدرمانی خودتان و دیگران توجه میکنید، روزگارتان روزبهروز چه فردی چه جمعی خرابتر خواهد شد.
قطرهیی از بادههایِ آسمان
برکَنَد جان را ز مِی وز ساقیان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۲۳)
یعنی یک قطره از بادههایی که از طرف زندگی با فضاگشایی میآید، شما را از مِی که از ذهن میآید، از این جهان میآید و از ساقیان اینجهانی یعنی ژاژدرمانگرها برمیکَند. یعنی شما هم از ژاژدرمانی خودتان و از ژاژدرمانیها که منذهنیشان هی حرف میزند این کار را بکن، آن کار را بکن، بحث کنیم، جدل کنیم، فلان، ولی آخرسر خرابکاری است.
ژاژدرمان خراب میکند، همیشه خراب میکند، نمیتواند درست کند. «خون به خون شُستن، مُحال است و مُحال»، خون را با خون نمیتوانی بشویی. یعنی آن خرابکاری، آن مریضی، آن بدحالیای که بهوسیلهٔ منذهنی و ژاژدرمانی بهوجود آمده، با ژاژدرمانی خوب نخواهد شد. «قطرهیی از بادههایِ آسمان»، برکَنَد جان را ز مِی وز ساقیانِ اینجهانی، از ژاژدرمانگرها.
🔟4️⃣8️⃣ ۳۴ 🔟4️⃣8️⃣
رُستم ارچه با سَر و سِبْلَتْ بُوَد
دامِ پاگیرش یقین شهوت بُوَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۱۸)
حالا راجعبه رستم و هر کسی که بهنظر پهلوان است و قوی است، ممکن است که سر خردورزی داشته باشد و تن قوی داشته باشد و به سر خردمندش و تن قویاش خیلی متکی باشد و یکدفعه یک چیزی را بیاورد مرکزش، از جمله رستم اینطوری شکار میشود. میگوید اگر شما رستم هم باشید، اگر مرکزتان یک چیز همانیده داشته باشید، حتماً بهوسیلهٔ این دنیا شکار خواهید شد.
امروز وقت شد، راجعبه رستم و طرز مُردنش هم یک کمی صحبت میکنیم. پس دامِ پاگیرِ هر رستمی از جمله ما که فکر میکنیم پهلوان هستیم، مثل ما نیست، هم عقل داریم هم قدرت بدنی، از طریق این شهوت چیزهایی که در مرکزمان هست انجام خواهد شد. یعنی دنیا ما را بهوسیلهٔ همین دانههای شهوتی شکار خواهد کرد.
همچو من از مستیِ شهوت ببُر
مستیِ شهوت ببین اندر شتر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۱۹)
باز این مستیِّ شهوت در جهان
پیش مستیِّ مَلَک دان مُسْتهان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۲۰)
مُسْتهان: خوار و بیمقدار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مستیِ آن مستیِ این بشکند
او به شهوت التفاتی کِی کند؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۲۱)
مُستهان: خوار و بیمقدار. حالا مولانا به ما میگوید که شاید مثل من یعنی مثل مولانا، تو از مستیِ شهوتِ همانیدگیها بِبُر و بیا مستیِ شهوت را در شتر ببین. حالا این مصرع دوم میتواند دو معنی داشته باشد. اولاً مستیِ شهوت در شتر بسیار خطرناک است. یعنی شتر اصلاً نمیترسد، شتر نر از اینکه به ماده نزدیک بشود، خودش را به آب و آتش میزند. ولی تلویحاً بهطور مجازی میبینید که یک آدمی که بهوسیلۀ شهوت رسوا شده، ممکن است روی شتر سوار کنند در شهر، قدیم البته میگرداندند، رسوا بشود.
«مستیِ شهوت ببین اندر شتر» یعنی شما روا میدارید که انسان که اشرف مخلوقات است، سوار شتر در مقابل همۀ مخلوقات جهان بشود و اینقدر شرمنده بشود که به بینهایت خداوند که میتوانست زنده بشود، نشد و الآن شهوت همانیدگیها او را از پا درآورده و به این ترتیب پیش همۀ باشندگان و مخلوقات عالم رسوا شده؟
«مستیِ شهوت ببین اندر شتر» میگوید هم شهوت را ببین یک چیز حیوانی است و در شتر حداکثرش را ببین، اما مجازاً ببین که اگر ما را روی شتر سوار کنند و در شهر بگردانند و همۀ مخلوقات ببینند بگویند این انسان بوده و هر لحظه خداوند میخواسته به بینهایتش زنده بشود، به خرد کل زنده بشود، طبق غزل این بربطِ این را کوک کند و این یک صدف بحرپیما بوده، میتوانست هشیاری خالص را جمع کند و آن سَمَنبر یعنی خداوند بیاید مرکزش، این را نگاه کن از شهوت همانیدگیها سوار شتر شده و رسوا شده، یعنی نتوانسته به مقصودش برسد. این را شما حاضرید بپذیرید؟
میگوید درست است که ما انسانها مستیِ شهوت را پذیرفتهایم و مستیِ خداوند را نپذیرفتهایم، ولی توجه کن که مستیِ شهوت در جهان پیش مستیِ ما بهعنوان فرشته، این فضای گشودهشده همین فرشتگی ما است، ناچیز است یعنی از مستیِ شهوت ببُر. مستیِ شهوت را رها کن، مولانا میگوید.
همچو من از مستیِ شهوت ببُر
مستیِ شهوت ببین اندر شتر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۱۹)
که این مستیِ شهوت تو را رسوا خواهد کرد، کوچک خواهد کرد، بیچاره خواهد کرد و بدان که مستیِ شهوت در مقایسه با مستیِ تو وقتی به او زنده میشوی بهصورت فرشته، «مُسْتهان» است یعنی خوار و ذلیل است، بیمقدار است. یادتان هست که میگفت که:
نفْس و شیطان هر دو یک تن بودهاند
در دو صورت خویش را بنْمودهاند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳)
چون فرشته و عقل، که ایشان یک بُدند
بهرِ حکمتهاش دو صورت شدند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۴)
یعنی فرشته، وقتی فضا را باز میکنیم، ما فرشته میشویم، با عقل کل یکی میشویم یعنی با خداوند یکی میشویم. در اینجا میگوید «پیش مستیِّ مَلَک»، یعنی پیش مستیِ ما بهصورت فرشته، مستیِ شهوت ناچیز است. یعنی ما میتوانیم از مستیِ شهوت دست برداریم.
«مستیِ آن مستیِ این بشکند». اگر شما مست به زندگی بشوید، آن سَمَنبَر بشوید که در غزل بود، آن مستی مستیِ شهوت را که آن مستی را که از همانیدگیها میخواهیم بگیریم، میشکند.
🔟4️⃣8️⃣ ۳۳ 🔟4️⃣8️⃣
این بز کوهی رفته آنجا، نر است، میچرد، کسی دستش به او نمیرسد. یکدفعه بز ماده میبیند و چشمهایش تاریک میشود و ناگهان از این کوه به آن کوه میپرد که برود پیش بز ماده. ولی سیصد متر فاصله دارد این، این ده متر نیست، دو متر نیست، ولی به او اینقدر نزدیک بهنظر میآید که مثل اینکه دارد گِرد چاه فاضلاب خانه میگردد که ممکن است قطرش همین یک متر باشد یا دو متر باشد. فکر میکند میتواند بپرد.
«آن هزاران گَز» ممکن است چند کیلومتر فاصلهٔ دوتا کوه است، دو متر بهنظر میآید. «تا ز مستی»، از روی مستیِ غرور، مستیِ همانیدگی، میل جَستن میآید.
میخواهد بگوید که شما نمیتوانید از یک همانیدگی، برحسب یک همانیدگی بروی بالا، مثل قدرت، مثل پول و آنجا شما فکر کنید کسی دستش به شما نمیرسد، خداوند هم دستش نمیرسد و هر کاری دلت میخواهد میتوانی بکنی. یکدفعه آسمان حکم دیگری دارد. حالا اجازه بدهید بخوانیم:
چونکه بجْهد، درفتد اندر میان
در میان هر دو کوهِ بیامان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۱۴)
او ز صیادان به کُه بگریخته
خود پناهش، خونِ او را ریخته
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۱۵)
شِسته صیادان میانِ آن دو کوه
انتظارِ این قضایِ با شکوه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۱۶)
شِسته: نشسته
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
توجه کنید هر کسی از جنس دنیا بشود، چهجوری از جنس دنیا میشود؟ یک چیزی را میآورد به مرکزش، دنیا او را شکار میکند. اصلاً این دنیا کارش این است. هر کسی از جنس دنیا نشود، این دنیا نمیتواند شکارش کند. دارد این مطلب را روشن میکند که ما نمیتوانیم از جنس دنیا بشویم، چیزها در مرکزمان باشد و در مقامات بالا باشیم بهخاطر قدرت یا پول، بهخاطر هر عامل دیگری جان سالم بهدر ببریم، امکان ندارد این.
«چونکه بجْهد، درفتد اندر میان»، این بز کوهی حالا دو سه کیلومتر را بهاندازۀ دو متر میبیند. خطای باصره در کوه میبینید که وقتی دوتا کوه پهلوی هماند بهنظر میآید که خیلی، مثلاً دو متر است آدم میتواند بپرد، ولی ممکن است چندصد متر باشد.
پس بنابراین این بز کوهی میجهد و میان دوتا کوهِ خطرناک میافتد. او از دست صیادان رفته گریخته به کوه، اما پناه او که همین کوه بود، همین همانیدگی بود، همین فکر بود، خون او را ریخته. اگر آن بالا نمیرفت، از آن بالا پایین نمیافتاد. رفت آن بالا از جنس این دنیا شد، این دنیا یک جور دیگر شکارش کرد؛ یک چیز دیگری که به آن خیلی علاقهمند بود به او نشان داد، از آن بالا پرید فکر کرد خیلی نزدیک است، افتاد مُرد بز کوهی.
میگوید «شِسته» یعنی نشستند «صیادان میانِ آن دو کوه» صیادان همین صیادانِ این دنیا هستند. «شِسته صیادان میانِ آن دو کوه». آیا ما را این دنیا شکار میکند و ما به مقصودمان نمیرسیم؟ با همین منذهنی درحالیکه استخوانهایمان خرد شده، درد ما را خرد کرده، دردهای منذهنی، آرزوهای منذهنی، همین این فکر که اگر این را بهدست بیاورم به خوشبختی میرسم، از جنس دنیا کرده و از جنس خدا شدن را ما از دست دادیم، بهوسیلهٔ دنیا شکار شدیم و مردیم رفتیم؟
«شِسته» یعنی نشستند صیادان بین دو کوه که کِی این بز کوهیِ نر میافتد و میمیرد و این را برمیدارند میبرند میخورندش، وگرنه که نمیتوانند شکار کنند. پس اگر این صیادان استاد شدند میدانند که این بز نر بالای این کوه است، یک بز ماده را حرکت بدهند بالای آن یکی کوه و این بز نر ببیند و بپرد، به مقصودشان رسیدند. شما چه؟ شما از این موضوع یاد میگیرید یا ما یاد میگیریم نپریم؟ از آن بالا، کوهِ دیگر که ما به چیزی علاقهمندیم که در آن بالایش است که بهنظر میآید خیلی قابل دسترس است، میپریم. میپریم و میافتیم میمیریم. شِسته یعنی نشسته.
باشد اغلب صیدِ این بز همچنین
ورنه چالاک است و چُست و خصمبین
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۱۷)
خصم: دشمن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید که غالباً شکار این بز، این بز کوهی اینطوری است. یعنی بالای این کوه میرود، جنس مخالفش را که به آن خیلی علاقهمند است بالای آن کوه ممکن است برانند یا ببرند ول کنند آنجا و این بپرد از این کوه به آن کوه، وسط بیفتد، اینطوری شکار بشود. آیا ما هم اینطوری شکار میشویم؟ آن چیزی که دنبالشایم، بهنظر میآید خیلی دو متری ما است درحالیکه دو کیلومتر فاصله دارد؟ شما چه؟
«باشد اغلب صیدِ این بز همچنین»، ورنه خیلی چالاک است، از دیوارِ راست بالا میرود، جاهایی میرود که دست بشر نمیرسد حتی حیوانات شکارکننده مثل چه میدانم پلنگ و حیوانات شکاری دیگر آنجا نمیتوانند بروند، از دیوار صاف نمیتوانند بروند بالا.
🔟4️⃣8️⃣ ۳۲ 🔟4️⃣8️⃣
«چاه و خندق پیشِ او خوش مسلکیست»، آیا پیش شما چاه و خندق یک مسلک و عادت و دین خوبی است که هر لحظه به چاه و خندق بیفتید یا توی چاه و خندق بیفتید، بمانید؟ پس بنابراین داریم راجعبه خودمان الآن صحبت میکنیم.
عرض کردم این دو فرشته ترکیب عقل و هشیاری، درواقع ما هستیم. این دوتا فرشته در خندق ما، در چاه همانیدگی ما گیر افتادهاند و ما باید با فضاگشایی خودمان را از این خندق و چاه رها کنیم.
پس یک آزمایشی در پیش روی ما بهصورت اَلَست بوده که این آزمایش و امتحان هر لحظه، عرض کردم صورت میگیرد و الآن تیتر این قسمت این بود که ما گستاخ هستیم. بهجای اینکه فضا را باز کنیم و از اتفاق این لحظه یاد بگیریم، ببینیم که زندگی با این اتفاق چه به ما یاد میدهد؟ ما نهتنها یاد نمیگیریم، بلکه شکایت و اعتراض و اینها میکنیم، یعنی از امتحان رفوزه میکنیم. تازه ما خداوند را امتحان میکنیم، میگوییم چرا این اتفاق افتاد؟! تو وجود نداری! تو اصلاً عادل نیستی! اگر بودی که این اتفاق نمیافتاد!
ما هر لحظه توی خندق، و میدان را جلوی ما میگذارند، ما بهجای میدان پا میگذاریم توی خندق. خندق یعنی افتادن در همانیدگی، افتادن در یک فکری که درواقع استدراج است.
ما فکر میکنیم که این لذاتِ استدراج که کم شدن و دور شدن از خداوند است، الیالابد ادامه دارد. نه، این محدود است، ما باید برگردیم به فضاگشایی و زنده شدن به او. خندق یعنی گودال عظیم.
حالا، راجعبه بزِ کوهی حرف میزنیم. بزِ کوهی را این روزها شما در ویدئوها هم میبینید که از دیوار راست میروند بالا، روی دیوارِ واقعاً صاف میایستند، پاهایشان یک مکانیسمی دارد که نمیافتند و میچسبند به دیوار.
و این بز کوهی میگوید میرود بالای کوه، آنجا بِچَرد و کسی دستش نرسد، نه حیوانات میتوانند شکارش کنند، نه آدمها که نمیتوانند آن بالا بروند که. درست است؟ ولی آنجا یک قضا منتظرش است. «قضا و کُنفَکان»، قضای الهی.
یعنی اگر انسان از کوهی برود بالا، از یک همانیدگی برود بالا بالا بالا، مثلاً پول یا مقام یا قدرت، به فرض اینکه آن بالا سالم است دیگر، ولی یکدفعه بهجای فضاگشایی و زنده شدن به زندگی، و او تیرانداز است ما کمان هستیم، ما نباید با منذهنی برویم آن بالا، و فکر میکنیم که خودمان را میتوانیم این بالا حفظ کنیم، کسی که پایش نمیرسد، مثل قدرت بالا. میگوید اینطوری نیست. بگذاریم بخوانیم:
آن بزِ کوهی بر آن کوهِ بلند
بردَوَد از بهرِ خوردی بیگزند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۰۸)
تا علف چیند، ببیند ناگهان
بازیی دیگر ز حُکمِ آسمان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۰۹)
بر کُهی دیگر براندازد نظر
مادهبُز بیند بر آن کوهِ دگر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۱۰)
خورد: غذا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خورد یعنی غذا. میگوید از آن بُز کوهی، که بُز کوهی را زیاد مثال میزند مولانا، «آن بزِ کوهی بر آن کوهِ بلند»، که یک همانیده است، مثل کوه پول، «بردَوَد از بهرِ خوردی بیگزند»، میرود آنجا غذا بخورد بدون اینکه کسی آسیب بزند. «تا علف چیند، ببیند ناگهان»، که آنجا برود علف بخورد بدون مزاحمت کسی. ناگهان یک بازی دیگری از حکم خداوند، آسمان، یکدفعه چشمش میافتد به یک کوه مقابل، یک مادهبز آنجا میبیند. خب مادهبز، این بزِ نر است، خوشش میآید، یک خوشی دیگر که به آن خیلی علاقهمند است، با آن همانیده است.
بر کُهی دیگر براندازد نظر
مادهبُز بیند بر آن کوهِ دگر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۱۰)
یک بز ماده میبیند در آن کوه دیگر.
چشمِ او تاریک گردد در زمان
برجهد سرمست زین کُه تا بدآن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۱۱)
آنچنان نزدیک بنماید وَرا
که دویدن گِردِ بالوعهٔ سرا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۱۲)
آن هزاران گَز دو گز بنمایدش
تا ز مستی میلِ جَستن آیدش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۱۳)
بالوعه: چاه فاضلاب، چاهى كه در آن آبِ باران و آبهاى فاسد ريخته شود.
گَز: مقیاس طول، واحد طول که در قدیم معادل ۲۴ انگشت بود.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بالوعه یعنی چاه فاضلاب. بالوعۀ سرا یعنی چاه فاضلاب خانه. گَز هم فرض کنید حالا متر، مقیاس طول، واحد طول که در قدیم معادل ۲۴ انگشت بود. درست است؟ مقیاس طول است.
🔟4️⃣8️⃣ ۳۱ 🔟4️⃣8️⃣
خب، شِیب یا شَیب: پیری، در اینجا بهمعنی پیرکننده آمدهاست. پس بنابراین میگوید به جوانی در این زمان، پیری غالب میشود، یعنی پیری زودرس.
و همینطور که دیدید گفت هر چیزی که ذهن نشان میدهد بیاید مرکزتان، میخواهد این تاج باشد، تخت باشد، سرزمینتان باشد، یا هر چیز دیگری باشد، این استدراج تو است، یعنی بهتدریج شما را به تحلیل خواهد برد، زندگی شما خراب خواهد شد، شما از خدا دور میشوید، از عقل کل دور میشوید. این معانی را دارد. برگردیم به همان مثنویِ دفتر سوم. میگوید که
دانهٔ دامش چنین مستی نمود
خوانِ اِنعامش چهها داند گشود؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۰۳)
مست بودند و رهیده از کمند
های هویِ عاشقانه میزدند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۰۴)
یک کمین و امتحان در راه بود
صَرصَرش چون کاه، کُه را میرُبود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۰۵)
صَرصَر: باد سرکش، باد بسیار سرد
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
صَرصَر یعنی باد بسیار سرد یا باد سرکش. دارد راجعبه هاروت و ماروت حرف میزند، یعنی هشیاری و عقل. میگوید:
دانهٔ دامش چنین مستی نمود
خوانِ اِنعامش چهها داند گشود؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۰۳)
البته همهٔ این حرفها راجعبه وضعیت ما هم صادق است. میگوید که دانهٔ دامش در مورد ما همین همانیدگیها هستند. ما با همانیدگیها همهویت میشویم و خودنمایی میکنیم، اینهمه مست میشویم، مستِ غرور میشویم، خوشمان میآید.
میگوید ببینید که خوان اِنعام او، خوان سفرهٔ نعمتهای او، چهجور به ما لذت خواهد داد؟ چهجوری به روی ما گشوده خواهد شد؟ زندگی ما را بهتر خواهد کرد، در مورد ما؟
در مورد این دو فرشته، دارد صحبت میکند. «مست بودند و رهیده از کمند»، اینها مست بودند و از کمند همانیدگی رهیده بودند و های هوی عاشقانه میزدند. این دوتا قبل از ورود به این جهان را دارد میگوید، این دوتا فرشته، ما که بهصورت اَلَست آمدیم.
«یک کمین و امتحان در راه بود»، یک پنهانگاه، کمین و یک امتحان دیگر در راه این دوتا فرشته بود. «صَرصَرش چون کاه، کُه را میرُبود»، میگوید این باد تندش، کوه را مانند کاه میرُبود و آزمایش اینها همینطور که میبینید، آزمایش هشیاری و عقل، همین افتادن به ذهن است و اینکه اینها میتوانند از این چاه یا از این ذهن بیایند بیرون، یعنی ما، این امتحان ما است.
پس امتحان ما و امتحانِ دوتا فرشته یکی است. پس این دوتا وارد این جهان شدند، امتحانشان این بوده که همانیده بشوند و از توی همانیدگی و مرض منذهنی خلاص بشوند. که ببینیم ما این امتحان را میتوانیم بگذرانیم؟
امتحان، میکردشان زیر و زَبَر
کِی بُوَد سرمست را زینها خَبَر؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۰۶)
خندق و میدان به پیشِ او یکیست
چاه و خندق پیشِ او خوش مسلکیست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۰۷)
خندق: گودالِ عظیم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
امتحان میگوید آدم را زیر و زَبر میکند. عرض میکنم اینها در مورد آن دو فرشته، چه قبل از ورود به این جهان باشد، چه بعد از ورود به این جهان که ما هستیم، صادق است.
امتحان ما را مثلاً زیر و زَبر میکند، ولی مست که مست ذهن است، مست غرور است، از اینها خبر ندارد. خب زندگی شما را امتحان میکند و زیر و زَبر میکند، شما متوجه هستید که دارد شما را امتحان میکند؟ یا مست لذّات منذهنی هستید؟
میگوید «خندق و میدان به پیشِ او یکیست». آیا خندق و میدان یعنی یک سرزمین صاف که شما پایتان را بگذارید و جایی که خندق باشد، بیفتید در آنجا غرق بشوید، یک باتلاق بیفتید، یکی است؟ فقط با فضاگشایی میشود این را تشخیص داد.
شما خندق را میدان ندیدید؟ یک چیزی که قرار بود به شما لذت بدهد، شما را خوشبخت کند، ذهناً دیدید این را، این خندق نبود؟ فکر کردید میدان است، گشایش میآید، خوشبختی میآید؟
🔟4️⃣8️⃣ ۳۰ 🔟4️⃣8️⃣
برنامه شماره ۱۰۴۸ گنج حضور
فایل صوتی - بخش سوم (پخش زنده)
https://t.me/GanjeHozourMessages
برنامه شماره ۱۰۴۸ گنج حضور
فایل تصویری - بخش سوم (پخش زنده)
https://t.me/GanjeHozourMessages
تیرها پرّان، کمان پنهان ز غیب
بر جوانی میرسد صد تیر شَیْب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵۱۳)
شَیْب: پیری، در اینجا بهمعنیِ مُشیب (پیرکننده) آمدهاست.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گام در صحرایِ دل باید نهاد
زآنکه در صحرایِ گِل نبوَد گشاد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵۱۴)
دائماً تیرها میآید به همانیدگیها میخورد، اگر نگه دارید اینها را. یادتان باشد اول خواندم گفت این مرض را باید معالجه کرد هرچه زودتر. «تیرها پَرّان، کمان پنهان ز غیب» پس بنابراین تیرها میآید به شما میخورد، ولی شما کمان را نمیبینید، چه کسی میاندازد اینها را؟ میگوید اینها را زندگی میاندازد به همانیدگیهای شما. بعد در جوانی ما پیر میشویم. یک آدم بیستساله، سیساله میبینی انرژی ندارد، ترک سَرور کرده.
این همه که مُرده و پژمردهای
زآن بُوَد که تَرکِ سَروَر کردهای
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۹۵)
جوان فوراً پیر میشود، برای چه؟ نه پیر خوب، پیر بد. علائم پیری در بیستسالگی، سیسالگی ظاهر میشود، برای اینکه تیرها میآید به همانیدگیها میخورد و ما این پیغام را نمیگیریم بابا نباید این در مرکز ما باشد.
بنابراین «گام در صحرایِ دل باید نهاد» یعنی در درون باید فضا را باز کرد، از ذهن قدم گذاشت در این صحرای بازشدهٔ دل، یعنی فضاگشایی باز هم، برای اینکه در فضای گِل، همانیدگیها، گُشادی، راهحلی وجود ندارد. پس لحظهبهلحظه ما فضا را باز میکنیم و یک همانیدگی را میبینیم. طبق این غزل گفت که این «صدفیست بحرپیما که دُر آورد به دست او».
گام، قدم در صحرای دل باید نهاد، برای اینکه در صحرای گِل، در صحرای همانیدگیها و ذهن، هیچ راهحل و گشادی وجود ندارد. این باز هم نشان میدهد که در صحرای گِل که ما با ژاژدرمانگری، با حرفدرمانی مواجه هستیم، هیچ فایده ندارد، یعنی حرفهای منذهنی هیچ راهحلی به ما نمیدهد، مشکلتر هم میشود کار.
و مرتب اگر این همانیدگیها در مرکزمان باشد، تیرها به آن خواهد خورد از طریق زندگی، ولی ما نخواهیم دید آنها را. و اگر اینها را جدی بگیریم، برایشان غصه بخوریم، میبینیم که در جوانی پیر شدیم.
🔟4️⃣8️⃣ ۲۹ 🔟4️⃣8️⃣
حالا میگوید «شاد از غم شو». این غم، غم درواقع، وقتی رفتنِ اینها، رفتنِ همانیدگیها از مرکزتان به شما درد هشیارانه میشود، از این شاد شو. پس فضا را باز کن بگذار اینها را ببُرد و اگر دردی آمد شاد از آن بشو که یک چیزی از شما جدا میشود و شما باید شاد بشوی.
که این غم از دست دادن چیزها دامِ دیدن خداوند است و در این راه که ما میخواهیم بهسوی او برویم، هرچه سبکتر میشویم، همانیدگیها بریده میشود، بهلحاظ ذهنی به پستی میرویم، درواقع ارتقا پیدا میکنیم. پس اگر ذهن نشان میدهد که ای بابا من غمگینم برای اینکه کوچکتر میشوم، این بزرگ شدن شما است. «اندرین ره سوی پستی» بهلحاظ ذهنی، بالا رفتن است، «ارتقاست». داریم راجعبه استدراج صحبت میکنیم. بله، این هم از قرآن آمده میدانید:
«وَمِمَّنْ خَلَقْنَا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ يَعْدِلُون.»
«از آفريدگان ما گروهى هستند كه به حق راه مىنمايند و به عدالت رفتار مىكنند.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۸۱)
«وَالَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُونَ.»
«و آنان را كه آيات ما را دروغ انگاشتند، از راهى كه خود نمىدانند بهتدريج خوارشان مىسازيم، (بهتدريج به افسانهٔ منذهنی میکشانیم).»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۸۲)
«از آفريدگان ما گروهى هستند كه به حق راه مىنمايند و به عدالت رفتار مىكنند.» اینها کسانی هستند که فضاگشا هستند. «و آنان را كه آيات ما را دروغ انگاشتند، از راهى كه خود نمىدانند بهتدريج خوارشان مىکنيم.» یعنی کسانی که منذهنی درست کردهاند و آفلین را آوردهاند مرکزشان، آنها بدون اینکه بفهمند میروند بهسوی پستی و نابود میشوند، «بهتدريج به افسانهٔ منذهنی میکشانیم.»
میبینید که میگوید که اگر کسانی، تمام انسانها اگر فضا را باز کردند و گذاشتند ما با هشیاری عدم، با عقل کل عدالت را اجرا کنیم، آنها خوشبخت شدند. اما کسانی که همانیدگیها را آوردند به مرکزشان و صحبتهای ما را دروغ انگاشتند، کما اینکه اینجا داشتیم ما، «هرچه غیرِ اوست»، یعنی غیر او را آوردند بهجای او، دچار استدراج شدند. استدراج یعنی همین، بهتدریج خوارشان میسازیم و نابودشان میکنیم.
میبینید که وقتی چیزها را ما میآوریم به مرکزمان بهتدریج بهسوی استدراج میرویم و خیلی موقعها همینطور که امروز هم خواهیم دید به نابودی میکشانیم خودمان را. حالا:
غم یکی گنجیست و رنج تو چو کان
لیک کِی در گیرد این در کودکان؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵۱۰)
کودکان چون نامِ بازی بشنوند
جمله با خرگور، همتگ میدوند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵۱۱)
ای خرانِ کور، این سو دامهاست
در کمین، این سوی، خونآشامهاست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵۱۲)
پس غم، غم در اینجا یعنی شما غمگین میشوید بهخاطر «دو هزار کف بخَست او»، برای شناسایی و انداختن همانیدگیها، منذهنی غمگین میشود. این عین شادی است. «غم یکی گنجیست» و رنج کشیدن او، یعنی شما، مثل معدن است، کان است. اما این صحبتی که میگوییم حتی میتوانید بگویید غمِ معشوق، اگر بگویید غمِ معشوق یعنی تمام مقصود رسیدن به زندگی و خالی کردن مرکز. پس مقصود، در این معنا، مقصود خالی کردن مرکز و از دست دادن همانیدگیها مثل گنج است و رنج شما و درد هشیارانهٔ شما همان مایهٔ بهدست آوردن این معدن است، اما این حرف در کودکان پنجاه شصتساله، بزرگسال نمیگیرد، یعنی آنها گوش نمیدهند.
کودکان، یعنی آدمهای بالغ منظورش است، وقتی نام بازی ذهنی را میشنوند، سرعتشان مانند گورخر میشود، یعنی بهسرعت میروند بهسوی بازیهای ذهنی. یک چیز همانیده بدهند، یک چیز همانیدهٔ بزرگ بگیرند و این همانیدگیها را بیشتر کنند، در این بازی شرکت کنند، نه در فضاگشایی و زنده شدن به زندگی. دائماً در بازی همانیدگیها و زیاد کردن آنها ما شرکت داریم.
دارد میگوید «ای خرانِ کور»، شما نمیبینید، «این سو دامهاست»، یعنی در سوی ذهن و همانیدگی دامهاست، «در کمین»، در پنهانگاه پنهان شده، نمیبینید. «این سو» یعنی در سوی ذهن و همانیدن و بازی با همانیدگیها «خونآشامهاست»، خون شما را خواهند خورد. نکن این کار را میگوید.
🔟4️⃣8️⃣ ۲۸ 🔟4️⃣8️⃣
این دو فرشته مست بودند از تماشای الٰه. از تماشای میگوید خداوند مست بودند، این قبل از ورود به این جهان است، و از عجایبهای استدراج شاه. توجه میکنید؟ این استدراج یعنی از وقتی که ما جدا میشویم از خداوند و حالت فرم به خودمان میگیریم و خداوند از مرکز چه هاروت و ماروت باشد چه ما باشیم، خارج میشود، ما میرویم انگار تدریجاً نزول کردن.
ولی در تدریجاً نزول کردن هم میبینید که ما یک لذاتی داریم، مثلاً میبینید خود منذهنی، خود نشان دادن خود به دیگران، دیده شدن، اینها لذاتی دارد دیگر، لذتبخش است. میگوید اینها هم عجایبهای شاه است. حتی در استدراج هم که به تحلیل میرفتند، از وقتی که ما جدا میشویم و او در مرکز ما نیست، به هر حالتی موجودات میروند به حالت استدراج.
استدراج عرض کردم معنیاش این است که وقتی ما، او از مرکز ما خارج میشود و چیزها میآید، ما میرویم بهسوی قهقرا، بهسوی پایین رفتن. در غزل بود من را به دست فکرهای همانیده نده.
ولی همین ما انسانها هم تجربه کردیم، وقتی منذهنی درست میکنیم میخواهیم دیده بشویم، یک چیزی را به مردم ارائه میدهیم، پُز میدهیم، این هم لذت خودش را دارد، میگوید که عجیب است این استدراج شاه هم لذتبخش است، «اینچنین مستیست ز اِستدراجِ حق»، از استدراج حق که داریم نزول میکنیم اینهمه مستی هست، خوشی هست، خوشمان میآید در منذهنی، نیست؟ «تا چه مستیها کند معراج حق»، اگر ما از این ذهن بیرون بیاییم و مرکزمان چیز نباشد، به معراج حق برسیم، یعنی خداوند بیاید مرکز ما تماماً به او زنده بشویم، ببین آن چه مستیای دارد!
خلاصه در مورد ما انسانها مصداقش این است که اینهمه خوشمان میآید که بهعنوان منذهنی خودمان را ارائه میکنیم، درحالیکه داریم بهسوی قهقرا میرویم، بهسوی نابود کردن خودمان میرویم. امروز گفت دیگر، هم از نظر جسمی بهسوی ناکوکی میرویم بهاصطلاح، ایجاد خرابکاری میرویم، اینهمه لذت میبریم، ببین که اگر فضا را باز کنیم مجدداً هشیارانه به او زنده بشویم، چقدر لذت خواهیم برد!
اما اجازه بدهید راجعبه استدراج چندتا مطلب بگوییم اینجا. اینها خیلی خوب است. قبلاً خواندهایم، ولی این استدراج خیلی واژهٔ جالبی است، بله پُرمعنی است.
شاد از وی شو، مشو از غیرِ وی
او بهارست و دگرها، ماهِ دی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵۰۷)
هر چه غیرِ اوست، اِستدراجِ توست
گرچه تخت و ملک توست و تاجِ توست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵۰۸)
استدراج: تحلیل رفتنِ تدریجی
مُلک: پادشاهی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شاد از غم شو، که غم دامِ لقاست
اندرین ره، سویِ پستی ارتقاست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵۰۹)
لقا: دیدار، در اینجا یعنی دیدارِ خدا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
لقا: دیدار، در اینجا یعنی دیدارِ خداوند. خب واضح است، میگوید فقط شاد از او بشو، وقتی فضا را باز میکنی او میآید مرکزت، شاد از او بشو. اگر چیز دیگری به مرکزت آمد، از آن شاد نشو. میبینید در منذهنی ما از چیزهایی که به مرکزمان میآید شاد میشویم. امروز در غزل میگفت مبادا شما یک چیزی را از بیرون بیاوری مرکزت، حتی اگر دَرَت را زدند یک چیزی را خواستند هُل بدهند مرکز شما، نگذار، برای اینکه او بهانهجو است، میپَرد میرود، میمانی.
پس میگوید فقط او بهار است، اگر با فضاگشایی خداوند بیاید مرکزتان، او بهار است و هر چیز دیگر بیاید زمستان است، دی یعنی زمستان.
«هر چه غیرِ اوست، اِستدراجِ توست»، هر چیزی غیر از او که ذهن نشان میدهد بیاید مرکزتان، داری عقب میروی، داری به قهقرا میروی، نزول میکنی. در غزل هم بود که من را دست فکر نده که اینها به پستی میکشد. گفت اگر هزارتا همانیدگی از تو ببُرد، مواظب باش شیشه را نشکنی، یعنی هر لحظه این قدح را داری و میخوری.
پس هرچه غیر خداوند است اِستدراج توست، حتی اگر میخواهد این تخت و تاج تو بشود و یا سرزمین فرمانروایی تو بشود. اگر شاه هم هستی، بدان که باید فضا را باز کنی او را بیاوری، نه اینکه تاج و تخت و سرزمینت را.
🔟4️⃣8️⃣ ۲۷ 🔟4️⃣8️⃣
