en
Feedback
گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

Open in Telegram

چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا (مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰) مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.

Show more
4 804
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+1530 days
Posts Archive
برنامه شماره ۱۰۴۷ گنج حضور فایل تصویری - بخش‌ دوم (پخش زنده) https://t.me/GanjeHozourMessages

💠💠💠پایان بخش اول💠💠💠

«هیچ‌چیزِ این دنیا ابدی نیست و نمی‌تواند ارزش واقعی به من بدهد. تنها زنده شدن به زندگی است که ارزش دارد.» پس بنابراین شما ارزش از دنیا قرض نکنید. هیچ‌چیزِ این دنیا ابدی نیست، همه‌چیز در حالِ گذر است و شما از چیز گذرا نمی‌توانید ارزش قرض کنید که خودتان را باارزش جلوه بدهید. شما از قبل به‌عنوان جنس خداوند باارزش هستید، هیچ‌کس نمی‌تواند آن ارزش را از شما بگیرد. بنابراین نیایید آن را سرمایه‌گذاری کنید در همانیدگی‌ها و بشوید من‌ذهنی، آن‌موقع نگاه کنید به جهان هم مِی بخواهید بگیرید هم ارزش از جهان قرض کنید. ساعت من پنجاه هزار دلار قیمتش است، گردنبند من دو میلیون دلار، این‌ها به شما ارزش نمی‌دهد، این‌ها همه گذرا هستند. غیر از زنده شدن به زندگی با فضاگشایی هیچ‌چیز دیگری به شما ارزش واقعی نخواهد داد. شما هرچقدر از خودتان چیزهای این‌جهانی آویزان کنید که از نظر دلاری قیمت بالا دارد، باز هم حس ارزش به شما نخواهد داد، حس بی‌ارزشی خواهید کرد. 🔟4️⃣7️⃣ ۱۴ 🔟4️⃣7️⃣

این جهان کوه است و فعل ما ندا سویِ ما آید نداها را صَدا 📚(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۱۵) «صَدا» که انعکاس آن است. «به‌صورت ساده‌تر من این لحظه در حال تفکر و تمرکز روی چه چیزی هستم؟ کمبود، بیماری، جنگ،… یا فراوانی سلامتی و صلح و آرامش.» شما همین الآن در چه فکری هستید؟ کمبود، انقباض، بیماری، جنگ، ستیزه، یکی از حالت‌های من‌ذهنی، ایجاد درد، ایجاد خرابی؟ یا نه، سازندگی، فراوانی، سلامتی، صلح، آرامش و این‌جور چیز‌ها که از فضای‌ گشوده‌شده می‌آید. به‌عبارت دیگر با فضاگشایی فکر و عمل می‌کنید یا با فضابندی. حواستان باشد فقط، پس از یک مدتی منعکس می‌شود و به‌سوی شما برمی‌گردد. اگر به‌سوی شما چیز بد برگشت، تقصیر خودتان است. یعنی خداوند این‌طوری نیست که بیاید شما یک چیز بدی را بفرستید تبدیل کند به یک چیز خوب، برگرداند به شما، همچو چیزی وجود ندارد. هر چیزی که می‌فرستید همان را پس می‌گیرید. درست است؟ دوباره: این جهان کوه است و گفت‏‌وگویِ تو از صَدا هم باز آید سویِ تو 📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۸۸) پس این جهان مثل کوه‌ است، مثل یک آینه‌ است، منعکس می‌کند، گفت‌وگوی تو را از طریق انعکاس، از طریق «صَدا» به‌سوی تو برمی‌گرداند. تعیین کن که چه می‌خواهی دریافت کنی. «من‌ذهنی ما عاشق این است که کلی درد بکشد، کلی کار کند و سرانجام به نتیجهٔ فاسد برسد.» پس من‌ذهنی را نباید نگه دارید. من‌ذهنیِ ما عاشق چیست؟ که همه‌اش درد بکشد، سخت کار کند و در انتها برسد به هیچ، هیچ و پوچ، نتیجهٔ فاسد. در من‌ذهنی وسیله هدف را فاسد می‌کند، وسیله من‌ذهنی است. هر چیزی که با من‌ذهنی شما می‌سازید فاسد خواهد شد. دو نفر با هم ازدواج می‌کنند می‌خواهند بچه‌های عالی تربیت کنند، بعد این‌همه هم زحمت می‌کشند، وقتی بیست سالشان می‌شود بچه‌ها را می‌بینند که این‌ها نافرمان شدند و راه بد رفتند، با من‌ذهنی بزرگ کردند. زحمت کشیده‌اند، بله. به این بیت هم توجه کنید: لیک طَبْع از اصلِ رنج و غُصّه‌ها بررُسته‌‌است در پِیِ رنج و بلاها، عاشقِ بی‌طایِل است 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۴۰۰) اصل: در این‌جا یعنی ریشه بررُسته‌است: روییده‌است. طایل: وسیع، گسترده، فایده و سود بی‌طایل: بی‌فایده، بیهوده ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ «عاشقِ بی‌طایِل» یعنی عاشقِ همین بی‌نتیجگی و نتیجهٔ پوسیده. طَبْع یعنی من‌ذهنی. لیک طَبْع از ریشهٔ رنج و غصه و درد رسته‌ است. ریشهٔ من‌ذهنی در درد است، پس از آن‌جا درد را می‌آورد بالا. هرجا که فرد یا جمع ایجاد درد می‌کنند، ریشه در کجا دارند؟ ریشه در من‌ذهنی دارند. «لیک طَبْع از اصلِ رنج و غُصّه‌ها بررُسته‌‌است»، «در پِیِ رنج و بلاها»، یعنی همه‌اش درد، همه‌اش رنج، همه‌اش کار بیهوده، نتیجه فاسد، هیچ‌چیز. توجه کنید معنی‌اش چیست؟ معنی‌اش این است که شما حواستان روی خودتان است فضا را باز می‌کنید و از طریق فضای گشوده‌شده زندگی فکر می‌کند، عمل می‌کند. توجه می‌کنید؟ نه من‌ذهنی. حواستان باشد. با من‌ذهنی فکر می‌کنید، عمل می‌کنید، به یک نتیجهٔ پوسیده خواهید رسید، بله. اصل در این‌جا به‌معنی ریشه. بررُسته‌است: روییده‌است. طایل: وسیع، گسترده، فایده، سود. بی‌طایل یعنی بی‌فایده، بیهوده. «تا زمانی که من همانیدگی دارم و چیزهای گذرای این‌جهانی را در مرکز دلم گذاشته‌ام، طعم واقعی زندگی را نخواهم چشید، پس تجربهٔ نعمت‌های زندگی از جمله شادی، فراوانی، آرامش و سلامتی از طریق من‌ذهنی یک توهّم است.» این‌ها را نوشتیم که ساده باشد، شما همین‌طوری بخوانید شاید موضوع روشن بشود. تا زمانی که من همانیدگی دارم، پس درنتیجه من‌ذهنی دارم و چیزهای گذرای این‌جهانی، هر چیزی که ذهن نشان می‌دهد گذرا هست، در مرکزم هستند و بر‌اساس آن‌ها من‌ذهنی دارم، من هیچ موقع طعم واقعی زندگی را نخواهم چشید. مطمئن باشید. پس بنابراین اگر شما من‌ذهنی دارید و فکر می‌کنید که شادی واقعی زندگی، فراوانی بی‌نهایت خداوند، آرامش بی‌نهایت خداوند و سلامتی تن و فکر و چهار بعد ما را می‌توانید حقیقتاً تجربه کنید، چنین‌ چیزی امکان ندارد. درست است؟ و 🔟4️⃣7️⃣ ۱۳ 🔟4️⃣7️⃣

هست مهمان‌خانه این تَن ای جوان هر صباحی ضَیفِ نو آید دوان 📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۴۴) هین مگو کاین مانْد اندر گردنم که هم‌‌اکنون باز پَرَّد در عَدم 📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۴۵) هر چه آید از جهان غَیب‌وَش در دلت ضَیف‌ است، او را دار خَوش 📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۴۶) ضَیف: مهمان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ ضَیف یعنی مهمان که در فارسی ضِیف هم می‌خوانیم. بله، پس این تن شما چیست؟ مثل مهمان‌خانه است. لحظه‌به‌لحظه از طرف خداوند یک کادویی می‌آید، یک پیغامی می‌آید برای نجات شما، ما باید حاضر باشیم. اگر بگویید این افتاد توی گردن من! اعتراض بکنید، قضاوت کنید، دوباره برمی‌گردد می‌رود به عدم، برمی‌گردد می‌رود پیش خداوند. از جهان غیب هر چیزی که می‌آید لحظه‌به‌لحظه فضا را باز کن و از او پذیرایی کن. درست است؟ و این دو بیت: لیک حاضر باش در خود، ای فتیٰ تا به خانه او بیابد مر تو را 📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ١۶۴٣) فَتیٰ: جوان‌مرد، جوان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ ور نه خِلْعَت را بَرَد او بازپس که نیابیدم به خانه ‌هیچ‌کس 📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۴۴) خِلْعَت: لباس یا پارچه‌ای که خانوادهٔ داماد به عروس یا خانوادهٔ او هدیه می‌دهند. مَجازاً هدیه ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ پس با فضاگشایی تو حاضر باش. نه؟ فَتیٰ یعنی جوان. خِلعَت یعنی هدیه در این‌جا. بله آن چیز نیست. پس اگر حاضر نباشی در خودت، نمی‌توانی هدیه را بگیری. لیک حاضر باش در خود ای جوان، تا خداوند که در این لحظه کادو را آورده به شما بگوید. کادو چیست؟ اتفاق این لحظه. اگر فضا گشوده بشود، از اتفاق این لحظه شما یاد می‌گیرید که من چه اشکالی دارم. لحظه‌به‌لحظه زندگی با ایجاد اتفاقات به شما می‌خواهد چیزی یاد بدهد. پس اتفاق این لحظه یک کادو است در اطرافش فضاگشایی کنید و در بیت قبل هم خواندیم: یا دیدنِ دوست، یا هوایش، دیگر چه کند کسی جهان را؟! 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶) پس اتفاق می‌افتد شما فضاگشایی کنید یا طلبش را داشته باشید یا او را ببینید، وگرنه اتفاق هیچ معنی‌ای ندارد، هیچ فایده‌ای ندارد. اگر شما خانه نباشید، کادو را برمی‌گرداند می‌برد و می‌گوید که من رفتم درِ خانهٔ شهبازی را زدم بگویم این کادو بیا، یاد بگیر ببین این لحظه چه چیزی یاد می‌گیری! او هم حواسش نبود، کادو را بردم. اگر هر لحظه این کار را بکند و من در خانه نباشم، دیگر کادو را نمی‌گیرم دیگر. پس او می‌خواهد کمک کند، ما آماده نیستیم. حالا شما با این ابیات آماده می‌شوید. پس فَتیٰ یعنی جوان یا جوان‌مرد. خِلعَت هم یعنی هدیه. «ما در هر لحظه با افکارمان در حال پخش انرژی با فرکانس‌های انتخابی خودمان به جهان هستی هستیم و جهان دقیقاً مانند یک آینه عمل می‌کند و انرژی با فرکانس‌های کاملاً منطبق و هم‌سنگ با فرکانس‌های فرستاده‌شده به خودمان برمی‌گردد.» توجه می‌کنید؟ معنی‌اش این است که شما در این لحظه فکر می‌کنید و انرژی با فرکانس معینی می‌فرستید. باید ببینیم که این انرژی و این فرکانس از جنس تخریب است، از جنس فکرهای غیرسازنده‌ است، پر از درد است؟ یا نه، فکرهای مربوط به فراوانی است، خیرخواهی است، فکرهایی است که زندگی می‌کند از طریق شما با فضاگشایی، فکرهایی که من‌ذهنی می‌کند، شما منقبض می‌شوید، درد را پخش می‌کنید. اگر درد را می‌فرستید به جهان، با همان فرکانس برمی‌گردد به شما. اگر نه، فضا را باز می‌کنید، با فراوانی شادی را می‌فرستید، شادی به‌سوی شما برمی‌گردد. و این سؤال وارد است. «یک سؤال از خودم بپرسم که من اکنون در حال ارسال چه فرکانسی به جهان هستم؟» الآن منقبض می‌شوی، واکنش نشان می‌دهی، یک انرژی با فرکانس بسیار بد به جهان می‌فرستی، منتظر باش همان دارد برمی‌گردد. جهان آینه‌ است. درست است؟ این جهان کوه است و فعل ما ندا سویِ ما آید نداها را صَدا 📚(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۱۵) صَدا باید بخوانیم نه صِدا، برای این‌که صَدا یعنی انعکاس. صِدا یعنی همین صِدای من، صدایی که شما به‌وجود می‌آورید. پس این جهان مثل کوه‌ است و هر فکری می‌کنید و عمل می‌کنید این مثل ندا است. کوه دیدید، شما اول یک صدایی را به کوه ر‌ها می‌کنید، پس از یک مدتی همان صدا به‌سوی شما برمی‌گردد. 🔟4️⃣7️⃣ ۱۲ 🔟4️⃣7️⃣

بنابراین درمان ژاژ، تزریق دُرد، مواد ذهنیِ یک من‌ذهنی روی شما، آقا غصه نخور! حالا نگاه کن نمی‌دانم فلان فلان فلان هِی دارد حرف می‌زند! حرف‌درمانی. من‌ذهنی حرف می‌زند درمان می‌کند، هیچ چیز! کدام درمان درست است؟ فضاگشایی و از طرف زندگی، صنع، آفریدن یک فکر جدید که نیست، نبوده، الآن می‌آید. از کجا؟ از فضاگشایی و تأمل روی خودتان. در اطراف مسئله فضاگشایی می‌کنید عقل کل به کمکتان می‌آید. فضا را می‌بندید، منقبض می‌شوید عقل من‌ذهنی با دردها به سراغتان می‌آید شما را گیج‌تر می‌کند. «هرچه تندتر فکر کنیم گیج‌تر می‌شویم و دردمان بیشتر می‌شود و درمان ژاژ من‌های ذهنی و درمان ژاژ یعنی حرف‌درمانیِ خودمان روی خودمان اثری ندارد و گیجی و درد را بیشتر می‌کند.» واضح است، نه؟ نگاه کنید شکل بالا [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] «هرچه تندتر فکر کنیم گیج‌تر می‌شویم و دردمان بیشتر می‌شود و درمان ژاژ اثری در کم کردن درد و گیجی ندارد.» اگر شما در این حال [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] هستید باید فضاگشایی کنید. شما با تخریب بیشتر نمی‌توانید خودتان را درمان کنید. خودتان خودتان را از بین می‌برید. درست است؟ و این بیت را داشتیم از غزل ۱۰۷۳ می‌گفت که آبِ جان محبوس می‌بینم در این گردابِ تن خاک را برمی‌کَنَم، تا ره کنم سویِ بِحار 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۷۳) بِحار: جمعِ بحر، دریاها ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ بِحار هم جمع بحر، به معنی دریاها. مولانا گفت آب جان را در این گردابِ تن. اسمش را مولانا گذاشته «گردابِ تن»، نه؟ همین حرفی که الآن زدیم. هرچه تندتر فکر کنیم گیج‌تر می‌شویم، دردمان بیشتر می‌شود می‌افتیم به گردابِ تن. حالا این بیت همین را می‌گوید. «آبِ جان محبوس می‌بینم در این گردابِ تن» گردابِ تن یعنی گیج شدن در فکرهای همانیده و تندتند فکر کردن برای این‌که بتوانم مسئله‌ام را حل کنم، می‌بینم وضعم بدتر شد و من باید یواش کنم خودم را و در اطراف این مسئله فضا گشوده بشود تا یک فکر خلّاق بیاید، شادی زندگی بیاید، آرامش زندگی بیاید و مِی زندگی بیاید. پس من خاک همانیدگی را می‌‌کَنم، چه‌کار کنم؟ تا به دریای زندگی راه پیدا کنم. این را خوانده‌ایم البته می‌دانید دیگر. «هر چیز در مرکز ما باشد، در ذهن ما حرف می‌زند و مسیر فکر و حرکت ما را تعیین می‌کند.» مفهوم است؟ هر چیزی که در مرکز ما باشد، در این‌جا حرف می‌زند. حرف‌های شما با من‌ذهنی حرف‌های همانیدگی‌های شما است و این حرف‌ها مسیر فکر یعنی چه فکر می‌کنید و به چه سویی می‌روید، آن را تعیین می‌کند. می‌خواهید این کار را بکنید؟ این شکل [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] را نگاه کنید. اگر این نقطه‌چین‌ها، همانیدگی‌ها در مرکزتان بیایند، پُر باشد این‌ها می‌آیند مرکز شما می‌شوند، هرکدام حرف خودشان را می‌زنند. وقتی حرف می‌زنند حرفشان را باور می‌کنید چون در مرکز شما هستند و فکر و حرکت یا عمل شما را تعیین می‌کنند. و صددرصد موارد خرّوب هستند، زندگی شما را خراب می‌کنند. هر همانیدگی در ذهن شما حرف بزند و شما دنبالش را بگیرید دارید می‌روید به‌سوی خرابکاری، ضرر و زیان. «جز سوی خُسران نباشد نَقل او». درست است؟ به‌سوی ضرر می‌رود. «زندگی آماده و حاضر است تا نهایت کمک و همکاری را با ما بکند اگر ما حاضر و آماده باشیم». شما واقعاً الآن حاضر و آماده می‌توانید بشوید؟ حاضر و آماده با فضا‌گشایی می‌شوید که من آماده هستم خداوند به من کمک کند و اگر شما آماده بشوید طبق این غزل که گفت چه؟ «پُر ده آن جامِ می را ساقیا، بار دیگر». پُر دِه آن جامِ می را ساقیا، بارِ دیگر نیست در دین و دنیا، همچو تو یارِ دیگر 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) یعنی من آماده هستم، من فهمیده‌ام که پُر نمی‌گرفتم. الآن می‌خواهم پُر بگیرم. آیا شما هم آماده و حاضر هستید؟ اگر شما حاضر باشید به درجه‌ای که شما حاضر هستید زندگی هم بیشتر از آن می‌‌خواهد با شما همکاری کند‌. درست است؟ می‌بینید اگر حاضر باشید، پس اجازه می‌دهید فضا گشوده بشود، شما واکنش نشان نمی‌دهید، مقاومت نمی‌کنید، قضاوت نمی‌کنید. درست است؟ این ابیات را خوانده‌ایم. 🔟4️⃣7️⃣ ۱۱ 🔟4️⃣7️⃣

شما فکر می‌کنید خداوند خشمگین می‌شود؟ نه، برای چه خشمگین بشود؟ خداوند با چیزی همانیده نیست که. خب، و این فضای گشوده‌شده می‌بینید [شکل ۲۲] «لااَنساب» است. لااَنساب یعنی در این فضای گشوده‌شده هیچ چیزی نیست که به هم مربوط باشد، فقط زندگی یا خداوند است و شما. پس این فضای گشوده‌شده هم شما هستید هم خداوند. اسمش چیست؟ اسمش منصورِ جان است. کارش چیست؟ کارش این است که این نقطه‌چین‌ها را دار می‌زند. درست است؟ و همین نقطه‌چین‌ها را [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] یکی‌یکی شناسایی می‌کند، دار می‌زند. درست است؟ یک چیزی می‌آید مرکزش، برمی‌دارد دار می‌زند [شکل ۲ (دایره عدم)] و زندگی را از توی آن آزاد می‌کند. زندگی‌اش گفتیم که اگر تندتند شما این کار را بکنید خیلی سریع می‌توانید به کجا برسید؟ به این حالت [شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] که هیچ چیز دیگر در مرکزتان نیست، هیچ همانیدگی نیست. شما دیگر به خداوند یا به بی‌نهایت و ابدیّت او زنده شده‌اید. چه کسی کرد این کار را؟ منصورِ جان. شما به‌عنوان منصورِ جان تمام همانیدگی‌هایتان را در این لحظه‌به‌لحظه پشتِ‌سرهم دار زدید. ممکن است که یک روز هم طول نکشد شما از من‌ذهنی بروید به حضور، یعنی به خداوند زنده بشوید. البته اگر من‌ذهنی‌تان بگوید اجازه بده من این کار را بکنم، تا قیامت هم نمی‌رسید. درست است؟ خب، چندتا چیز را نوشته‌ایم شاید این نوشته به شما کمک کند بخوانم. «شما هر فکری که برحسب همانیدگی‌‌ها می‌کنید دارید توجه زندهٔ زندگی را به آن جهت می‌برید. هر فکری یک جهت است.» معنی دارد؟ شما هر فکری برحسب همانیدگی‌ها می‌کنید دارید زندگیِ زنده را یا توجه زندهٔ خودتان را به‌صورت زندگی می‌فرستید به آن جهت. و هر فکر همانیده یک جهت است که منصورِ جان این‌ها را گفت «دار» می‌زند، یعنی شما هستید منصورِ جان. اگر شما بگویید به من اصلاً مربوط نیست، یک کسی بیاید من را به حضور برساند، این امکان ندارد. شخصاً شما باید در این لحظه حاضر باشید و ببینید که شما را چه چیزی جذب می‌کند در بیرون. اولاً نروید، توجه زندهٔ خودتان را روی خودتان نگه دارید و نگذارید که، بله الآن نگاه کنید دوباره با این شکل [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] نشان دادیم. شما هر فکری که برحسب همانیدگی‌ها می‌کنید، به این نقطه‌چین‌ها نگاه کنید، دارید توجه زندهٔ زندگی را، یعنی هر مِی‌ای که خداوند در این لحظه به شما می‌دهد می‌فرستید در آن جهت، در آن نقطه‌چین. هر نقطه‌چینی، هر فکری برحسب همانیدگی‌ها یک «جهت» است. پس وقتی گفت: «هست منصورِ جان را هر طرف» طرف را الآن فهمیدید چیست. طرف یعنی یک فکر همانیده. این شما هستید که باید پیدا کنید چه چیزی الآن زندگی‌تان را می‌دزدد، نه من. من فقط دارم این‌ها را می‌خوانم. من نمی‌توانم برای شما انجام بدهم. هر کسی خودش برای خودش این کار را باید انجام بدهد. دوباره، «هرچه تندتر فکر کنیم گیج‌تر می‌شویم و دردمان بیشتر می‌شود. درمان ژاژ اثری در کم کردن درد و گیجی ندارد.» خیلی واضح است، نه؟ شما مشکلات پیش می‌آید، چرا؟ برای این‌که همین‌طور که می‌دانید این مِی را، این نیروی زندگی را من‌ذهنی می‌گیرد و با آن مسئله درست می‌کند، مانع درست می‌کند، دشمن درست می‌کند، مَآلاً درد درست می‌کند و این مسائل را، گرفتاری‌ها را خودش فکر می‌کند با تندتند فکر کردن می‌تواند حل کند. اگر تندتند فکر کند، گیج‌تر می‌شود، هشیاری کم‌تر می‌شود، کم‌تر به خداوند وصل می‌شود و بنابراین هیچ چیزی از زندگی به آن نمی‌رسد. یعنی از خداوند چیزی نمی‌تواند بگیرد اگر تندتند در ذهن بچرخد. شما دیده‌اید با یک انسانی هم‌هویت هستید مثلاً یک خانمی هستید با یک آقا هم‌هویت بوده‌اید یا برعکس، این یک‌دفعه رفته! شما را گذاشت رفت! شما هم دیگر کاملاً با او همانیده می‌شوید و شما الآن تندتند دارید فکر می‌کنید مسئلهٔ‌تان را حل کنید می‌بینید گیج‌تر می‌شوید. و درمان ژاژ یعنی چه؟ درمان ژاژ یعنی با صحبت‌های من‌ذهنی هِی حرف‌هایی که خودتان به خودتان با من‌ذهنی‌تان می‌زنید، حرف‌هایی که یک کس دیگر با من‌ذهنی‌اش می‌زند روی شما اثر ندارد، دردتان را کم نمی‌کند، شما را هشیارتر نمی‌کند. 🔟4️⃣7️⃣ ۱۰ 🔟4️⃣7️⃣

لطفِ سابق را نظاره می‌کنم هرچه آن حادث، دوپاره می‌کنم 📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۱) سابق: پیشین، مربوط به گذشته، در این‌جا یعنی ازلی، خداوندی، خداوند یا زندگی لطفِ سابق: لطفِ ازلی یا خداوندی حادث: تازه‌ پدیدآمده، جدید، نو دوپاره کردن: دونیمه کردن، به‌شدت تنبیه کردن ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ هر چیزی که‌ حادث است یعنی به‌وجود می‌آید نمی‌تواند خداوند باشد، مختارِ مطلق نمی‌تواند باشد. پس شما می‌گویید هر چیزی که به‌وجود می‌آید این جدی نیست برای من، بلکه آن چیزی که من از جنس آن هستم و از جنس زندگی است آن مهم است. برای این کار همین‌که شما بدانید خوب درک کنید که این حادث این چیزی که به‌وجود می‌آید به‌وسیلهٔ خداوند به‌وجود می‌آید، برای این به‌وجود می‌آید که شما فضا را باز کنید. در غزل ۱۲۶ مولانا به ما گفت که یا دیدنِ دوست یا هوایش دیگر چه کند کسی جهان را 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶) یعنی این جهانی که ذهن نشان می‌دهد به هیچ دردی نمی‌خورد مگر این‌که شما یا بخواهید زندگی را ببینید یا بخواهید یا او را ببینید، یعنی فضاگشایی کنید فقط. پس تمام جهان و اتفاقات برای این می‌افتد که شما آن را جدی نگیرید، فضا گشوده بشود. آن چیزی که ما هستیم، در ابیات گذشته گفت روح را بپا، این مهم است، هشیاری را بپا، حواست را بده به هشیاری. به‌صورت هشیاری روی هشیاری متمرکز بشو، این خودش باز می‌شود. چرا؟ ما از جنس خداوند هستیم، خداوند بی‌نهایت است. جنس ما میل به انبساط دارد. دراثر قضاوت، واکنش، مقاومت، منقبض می‌شویم کما این‌که الآن دیدید این‌جا [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] «او فضولی بوده است از اِنقباض». یادمان باشد شما هیچ موقع منقبض نشوید، باید منبسط بشوید. شما می‌گویید با ذهنم می‌خواهم منبسط بشوم. با ذهنتان، با روش‌های من‌ذهنی‌تان نمی‌توانید منبسط بشوید. اگر با ذهن بخواهید منبسط بشوید، منقبض می‌شوید. توجه می‌کنید؟ برای همین گفت «کفر دان در طریقت، جهل دان در حقیقت». با ذهن نمی‌توانید به حقیقت و طریقت دسترسی پیدا کنید. درست است؟ خب پس بنابراین همین‌طور که می‌بینید [شکل ۲ (دایره عدم)] ما با فضاگشایی می‌توانیم رویِ او را تماشا بکنیم، فضا گشوده شد، گفتم با من‌ذهنی نمی‌توانید. پس شما الآن دارید هشیاری روی هشیاری منطبق شد، زنده شدید به زندگی، این را باید خودتان در درون تجربه کنید. می‌گوید تا شما رُختان را نشان دادید ای خداوند، ای زندگی، عقل و ایمان ذهنی‌ام‌ رفت. عقل و ایمان ذهنی این‌جا بود [شکل ۲۱] دیدید که فضای اَنساب بود. این عقل و ایمان ذهنی است [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] که از طریق این همانیدگی‌ها، فکر کردن برحسب آن‌ها درست می‌شود. تعداد زیادی از این نقطه‌چین‌ها باورهایی هستند که بعضی‌هایشان باورهای دینی مذهبی هستند یا خانوادگی هستند یا یک جامعه‌ای برای خودش درست کرده باورهای اجتماعی هستند، خلاصه. بعد در این‌جا می‌بینید، [شکل ۲ (دایره عدم)] شما دارید چه‌کار می‌کنید؟ شما دارید هر نقطه‌چینی هر جهتی که می‌خواهد بیاید به مرکزتان و این «جامِ می» را بدزدد شما دار می‌زنید. «تا تو آن رخ نمودی» یعنی فضا گشوده شد من رخ تو را دیدم، عقل و ایمان ذهنی‌ام رفت برای این‌که فضا باز شده الآن تو در مرکز من هستی. الآن شدم من «منصورِ جان»، نه؟ و هر نقطه‌چینی هر همانیدگی‌ای که می‌خواهد به‌‌صورت سو و این «جامِ می» را بدزدد من ایستاده‌ام این‌جا دار می‌زنم، شما هم باید این کار را بکنید. درست است؟ درواقع وقتی این‌ها را خالی کنید از حس هویت، این‌ها می‌روند به حاشیه، مزاحم نمی‌شوند. مثلاً شما می‌توانید هر چقدر می‌خواهید پول داشته باشید، در حاشیه، توی آن حس هویت نیست. شما می‌بینید پولتان زیاد می‌شود کم می‌شود اصلاً روی شما اثر نمی‌گذارد، ولی اگر با آن همانیده بشوید، می‌لرزید تا یک ذره پولتان کم‌ می‌شود و احساس خطر می‌کنید خشمگین می‌شوید. پس هر موقع یک هیجان ذهنی به شما دست می‌دهد نشانگر این است که شما با آن همانیده هستید. اگر شما همانیده نبودید با هیچ‌چیزی، اصلاً امکان خشمگین شدن شما وجود نداشت. 🔟4️⃣7️⃣ ۹ 🔟4️⃣7️⃣

و قبلاً دیدید که ما «جامِ می» را از خداوند می‌گرفتیم مرکزمان خالی بود [شکل ۰ (دایره عدم اولیه)]. الآن «جامِ می» را که خداوند می‌دهد می‌ریزیم به این نقطه‌چین‌ها [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)]، این‌ها همان سوها هستند. هر همانیدگی که برحسب آن فکر می‌کنیم این همان طرف است، سو است که می‌بینید که «منصورِ جان» در بیت سوم در هر طرف «دارِ دیگر» گذاشته. متأسفانه وقتی این‌ها مرکزِ ما می‌شوند، ما عقلمان را، حس امنیت و هدایت را و قدرت را از این‌ها می‌گیریم. مثلاً دید برحسب این‌ها به ما عقلِ آن چیزها را می‌دهد. عقل آن چیزها عبارت از این است که چه‌جوری این‌ها را ما زیاد کنیم. پس عقلِ زیاد کردنِ این‌ها عقلِ من‌ذهنی است. گاهی می‌گوییم عقلِ جزوی، درست است؟ که مولانا می‌گوید این‌ها گاهی چیره است، گَهْ نگون است. عقلِ جزوی گاه چیره، گَهْ نگون عقلِ کلّی، ایمن از رَیْبُ‌الْمَنون 📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۴۵) رَیْب‌ُالْمَنون: برندهٔ شک، حوادث ناگوار روزگار ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ و دیدن برحسب این‌ها علی‌الاصول تا دوازده‌سالگی، سیزده‌سالگی مُجاز است، وقتی سن ما می‌رود بالا، این‌ها نباید در مرکز ما باشند. متأسفانه بیشترِ اوقات این‌ها تا به‌اصطلاح مردن در مرکز ما می‌مانند و ما را بدبخت می‌کنند. هر بینش برحسب این نقطه‌چین‌ها یا همانیدگی‌ها درد می‌دهد به ما و دردها انباشته می‌شوند و یکی از این‌ها همین‌طور که می‌بینید در داخل دایره [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] درد است. ما با درد هم همانیده می‌شویم. پس درد یک جزوی از عقل ما می‌شود و حس امنیت ما می‌شود و هدایت ما می‌شود. مثلاً ما خشمگین می‌شویم یک کاری را می‌کنیم. چه چیزی ما را هدایت می‌کند؟ درد ما، خشم ما، ترس ما. یا می‌ترسیم یک کاری می‌کنیم. پس می‌بینید این‌ها در مرکز ما باشد عقلی که ما داریم الآن [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] غیر از آن عقلی که قبلاً داشتیم هست [شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] که ممکن است یادمان نیاید. مولانا می‌گوید که شما می‌توانید به آن عقل اولیه که داشتید، آن «جامِ می» را که پُر به شما می‌داد، دسترسی پیدا کنید با فضاگشایی. البته می‌بینید که این دراثرِ گذشتن از روی این نقطه‌چین‌ها [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] یک‌ من‌ذهنی درست می‌شود که از انقباض تشکیل می‌شود و فضول می‌شود در کار زندگی. چرا؟ قبلاً، قبل از ورود به این جهان [شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] خداوند ما را اداره می‌کرد، همه‌چیزمان دست او بود، کارها عالی بود، خِرد کل ما را اداره می‌کرد. الآن عقلِ جزوی ما را اداره می‌کند [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)]. عقلِ جزوی خودش برای خودش اُتونومی (خودمختاری :autonomy) دارد، اراده دارد، خواست دارد، راه دارد، بنابراین فضول است. او فضولی بوده است از اِنقباض کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض 📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷) انقباض: دلتنگی و گرفتگی مختارِ مطلق: در این‌جا خداوند است. مختار: صاحب‌اختیار مطلق: کامل، تمام، به دور از نقص و محدودیت و استثنا و قید و بند ➖➖➖➖➖➖➖➖➖ همهٔ این فرایند هم که فرایندِ همانیدگی است می‌بینید که ما به‌عنوان روح یا هشیاری منقبض می‌شویم. پس ما فضولی هستیم از انقباض. چرا فضولیم؟ برای این‌که در کار زندگی دخالت می‌کنیم. ما هم برحسب همانیدگی‌ها فکر می‌کنیم و در مقابلِ کارهایی که قضا و کُنْ‌فَکان می‌خواهد انجام بدهد، عقل کل انجام بدهد، ما مقاومت می‌کنیم، ما راهِ خودمان را به‌وسیلهٔ من‌ذهنی انتخاب می‌کنیم، درنتیجه واقعاً این هم که می‌دانید خرّوب است، خانهٔ خودمان را خودمان خراب می‌کنیم. بنابراین «کرد بر مختارٍ مطلق، اِعتراض». هنوز خداوند مختار مطلق است. درست است که ما من‌‌ذهنی درست کردیم و برحسب آن فکر و عمل می‌کنیم، مختار مطلق خداوند است و ما نباید اعتراض کنیم. چه‌جوری نمی‌توانیم اعتراض کنیم؟ با فضاگشایی، همان‌طور که می‌بینید. [شکل ۲ (دایره عدم)] اما یک خاصیتی که این من‌ذهنی دارد و‌ همانیدگی‌ها دارند می‌بینید که این‌ها در این فضا به هم مربوط هستند [شکل ۲۱]، با هم یک جوری خویشاوندی دارند. تمام نقطه‌چین‌ها یک‌ جوری به هم خویشاوندی دارند، برای همین می‌گوییم‌ این‌ها «فضای اَنساب» است. فضای اَنساب یعنی تمام عناصر آن به هم یک جوری مربوط‌اند، ممکن است ما ندانیم چه‌جوری مربوط‌اند، از طریق شرطی‌شدگی باشد، اتوماتیک باشد، پنهان باشد، ولی اسمش را مولانا فضای اَنساب می‌گذارد. از این کار بگذریم مولانا می‌گوید [شکل ۲ (دایره عدم)] که شما این امکان را دارید که فضا را باز کنید در اطراف اتفاقِ این لحظه یا تسلیم بشوید. این لحظه اتفاق می‌افتد، و به‌جای این‌که واکنش نشان بدهید مقاومت کنید، شما آن را شوخی بگیرید، اتفاق را شوخی بگیرید. و گفت که 🔟4️⃣7️⃣ ۸ 🔟4️⃣7️⃣

من که خَرّوبم، خرابِ منزلم هادمِ بنیادِ این آب و گِلم 📚(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۸) خَرُّوب: گیاه خَرنُوب که بوته‌ای بیابانی و مرتفع و خاردار است و در هر بنایی بروید آن را ویران می‌کند. بسیار خراب‌کننده هادِم: ویران‌کننده، نابودکننده ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ این من‌ذهنی، شما هر چیز که ذهن می‌بیند، از آب و گِل ساخته شده، یعنی فرم دارد، همه را خراب می‌کند. این بدن را خراب می‌کند، فکر‌هایتان را خراب می‌کند، هیجاناتتان را خراب می‌کند، یعنی هیجانات ما که باید از جنس شادی اصیل باشد، تبدیل می‌شود به غم، تبدیل می‌شود به خشم، تبدیل می‌شود به ترس، حسادت، و ملامت، اضطراب، نه؟ حس تأسف از گذشته، من‌ذهنی این است. حالا شما تصمیم بگیرید که شما می‌خواهید مِی را زمین بریزید و خرّوب بشوید، تمام زندگی‌تان را خراب کنید یا نه، می‌خواهید درست بشود؟ اگر درست بشود، من‌ذهنی را ادامه ندهید. و بدانید که روز‌به‌روز این خطرناک‌تر می‌شود، خرّ‌وب بدتری می‌شود. روز‌به‌روز میِ کمتری می‌رسد. درست است؟ به شما اگر میِ کمتر برسد، شما می‌افتید در گردابِ تَن، که الآن آن را هم برای شما توضیح خواهم داد. پس راه من‌ذهنی را نمی‌روید. شما دیگر تأمل کنید که این می را که زندگی پُر به شما می‌دهد چرا پس نشتی به شما می‌رسد؟ چرا این‌قدر غم و غصه دارید؟ چرا زندگی‌تان را خراب می‌کنید؟ چرا خشمگین هستید؟ چرا اصلاً خراب می‌کنید؟ سؤال کنید و جواب بدهید. آهان، اگر جواب را، جوابتان این باشد که این باعث می‌شود، آن باعث می‌شود، آن باعث می‌شود و این‌ها را ذهن نشان می‌دهد، شما سبب‌سازی می‌کنید بابا، همسرم می‌کند، مردم می‌کنند، اوضاع این‌طوری است، آن‌ها همه غلط است. آن‌ها را ذهن نشان می‌دهد. آن‌ها همه چیست؟ جهل است. گفت «جهل دان درحقیقت»، شما خودت می‌کنی. باید بدانی چه‌جوری این ‌کار را انجام می‌دهی. پس بنابراین دوباره تمرکزت روی خودت است، می‌نشینی تأمل می‌کنی که من خودم زندگی‌ام را چه‌جوری خراب می‌کنم. خرّوب را به‌معنای بسیار خراب‌کننده گرفتیم. هادم یعنی ویران‌کننده و نابود‌کننده. و همین‌طور که این عکس‌ها [شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] را می‌بینید، این عکس‌ها به شما کمک می‌کند. اجازه بدهید سریع این‌ها را توضیح بدهم. گفتیم قبل از ورود به این جهان ما از جنس خداوند هستیم، از جنس اَلَست هستیم، و چهار به‌اصطلاح خاصیت عقل، حس امنیت و هدایت و قدرت را از مرکز عدم می‌گیریم، و مرکز عدم یعنی خداوند، زندگی، خالی است. درست است؟ و در این‌جا [شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] می‌بینید که جام می‌ را ما پُر می‌گیریم. قبل از ورود به این جهان جام می را از خود زندگی می‌گرفتیم و پُر بوده، وارد این جهان می‌شویم، مثلاً این یکی در طول زندگی‌اش مثلاً الآن چهل سالش است، از اولِ زندگی‌اش هیچ جام می‌ را پُر نگرفته، یادش نمی‌آید، دراین‌صورت باید بداند که روز اَلَست قبل از ورود به این جهان پُر می‌گرفته. پُر دِه آن جامِ می را ساقیا، بارِ دیگر نیست در دین و دنیا، همچو تو یارِ دیگر 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] وارد این جهان که می‌شویم همان‌طور که می‌بینید، پدر و مادرمان، جامعه به ما می‌گوید که چه‌ چیزی مهم است. مهم عبارت از این است که سبب می‌شود شما در این جهان باقی بمانید از بین نروید. تمام آن چیزهایی که در داخل دایره نوشته شده [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] مثل اعضای خانواده، پدر و مادر، نمی‌دانم همسر و باورها و پول و حتی توی آن دردها، این‌ها چه هستند؟ می‌گویند مهم‌ هستند. هر چیزِ مهم را که ذهن نشان می‌دهد ما می‌توانیم با نقطه‌چین‌ها [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] نشان بدهیم. این نقطه‌ها هر چیزِ ذهنی است که به ما گفته‌اند یا ما معتقدیم این‌ها مهم‌اند. یکی از این‌ها مثلاً پول است. خب وقتی وارد این جهان می‌شویم برای این‌که باقی بمانیم، با این‌ها همانیده می‌شویم. همانیدن یعنی تزریق به‌اصطلاح حسِ وجود به این چیزهای ذهنی و این کار سبب می‌شود که این‌ها بیایند به مرکز ما. ما برحسبِ این‌ها فکر می‌کنیم و عمل می‌کنیم، این‌ها همان سوها هستند. وقتی یک‌ نقطه‌چین یا یک چیزی مثلاً پول می‌آید مرکزِ ما، ما برحسب آن فکر می‌کنیم می‌شود عینک دیدِ ما، این را می‌گوییم همانیدن. قبلاً چیزی نبود، عدم بود [شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] و الآن این چیزها آمد [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)]. وقتی ذهن با سرعت زیاد از روی این همانیدگی‌ها رد می‌شود، فکرها پشت‌سر‌هم می‌آیند یک تصویر ذهنی ایجاد می‌شود که مثل به‌اصطلاح یک‌ «من» هست، شما فکر می‌کنید این هستید. این تصویر ذهنی، تصویر ذهنیِ پویا است یعنی مرتب تغییر می‌کند. 🔟4️⃣7️⃣ ۷ 🔟4️⃣7️⃣

«تا تو آن رخ نمودی» ، ولی این مستلزم دیدن رخ معشوق است. «تا تو آن رخ نمودی» عقل و ایمان ذهنی‌مان را ربودی. منصورِ جان من یعنی جان زنده‌شدهٔ من، جانِ اصلی من که به تو الآن زنده شد، هشیاری روی هشیاری قائم شد، در هر سویی، در هر فکری که می‌خواهد زندگی من را بدزدد دار زده، گفتیم دار هم مساوی شناسایی است، شناسایی هم مساوی آزادی است. خب اجازه بدهید چند بیت برایتان بخوانم. جز نَفَختُ کآن ز وَهّاب آمده‌ست روح را باش، آن دگرها بیهُده‌ست 📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵۹۴) نَفَختُ: دَمیدم وَهّاب: بسیار بخشنده، از اسمایِ الهی ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ «نَفَختُ» اشاره می‌کند به این‌که خداوند این جام می را که در این‌جا می‌‌گوید، لحظه‌به‌لحظه زندگی او را به وجود ما می‌دمد. آیهٔ قرآن است. «جز نَفَختُ کآن ز وَهّاب آمده‌ست»، «وهّاب» یعنی خداوند، بسیار بخشنده، «روح را باش، آن دگرها بیهُده‌ست». درواقع این‌طوری معنی می‌شود، جر نَفَختُ که آن از خداوند بسیار بخشنده آمده‌است، بقیهٔ چیز‌ها بیهوده ‌است. بقیهٔ چیز‌ها همین همانیدگی‌ها هستند که ذهنم نشان می‌دهد. بعد می‌گوید «روح را باش»، یعنی فضا را باز کن به روی روحت تمرکز کن. «جز نَفَختُ کآن ز وَهّاب آمده‌ست»، «آن دگرها بیهُده‌ست»، پس بنابراین «روح را باش»، تمرکزت روی روحت باشد. تمرکز روی روح یعنی فضاکشایی و تمرکز روی خود، نه بیرون، ذهن. درست است؟ خب این آیهٔ قرآن می‌گوید: «فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ.» «چون آفرينشش را به پايان بردم و از روح خود در آن دميدم، دربرابر او به سجده بيفتيد.» (قرآن کریم، سورهٔ حجر (۱۵)، آیهٔ ۲۹) اشاره می‌کند به این آیه. در وجودِ آدمی جان و روان می‌رسد از غیب، چون آبِ روان 📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٢٢٢) پس در وجود شما جان و روان از طریق خداوند یا زندگی لحظه‌به‌لحظه مثل آب روان می‌رسد. پس این بدن و هر چیز شما لحظه‌به‌لحظه از نو ساخته می‌شود. این‌طوری نیست که یک چیز ساخته‌شده است و تمام شده رفته. اگر لحظه‌به‌لحظه نوبه‌نو می‌رسد، شما هم می‌توانید با رفع اشکالاتتان نگذارید این جان و روان تلف بشود و اگر بدنتان ناسالم است، می‌تواند سالم‌تر بشود. چون هر لحظه خداوند با قضا و کُن‌فَکان بدن شما، فکرهای شما را نو‌به‌نو می‌سازد. اِشکال را برطرف کن، مِی را تلف نکن، برای خودت نگه دار، بگذار سلامتی‌ات برگردد، سلامتی فکرهایت برگردد، سلامتی هیجاناتت برگردد. بگذار از دست خشم و ترس و این‌جور چیز‌ها، حسادت رها بشوی و بوی خوش عشق بدهی. این را هم فهمیدیم. و توجه کن چه گفت؟ گفت که منصورِ جان هر طرف دار گذاشته. تا می‌بیند یک چیزی می‌خواهد زندگی‌اش را بدزدد، دار می‌زند. خب دار می‌زند، اگر از یک چیزی که زندگی‌تان در آن سرمایه‌گذاری شده، آن تو به تله افتاده، شما اگر این را دار بزنید، زندگی آزاد می‌شود. اگر مثلاً یک رنجشی را ببخشید، کینه‌ای داشتید آن را ببخشید. چه می‌شود؟ زندگی آزاد می‌شود. پس غزل می‌گوید که منصورِ جان هر طرف دار گذاشته و هر لحظه دار می‌زند. «هست منصورِ جان را هر طرف دارِ دیگر»، یعنی هر لحظه اگر شما سوهای مختلف را که زندگی شما را می‌دزدند دار بزنید، شناسایی کنید، درنتیجه از بالای کوه همان‌طور که سیل سرازیر می‌شود می‌رود به دریا، از سرِ کوهِ من‌ذهنی شما هم آب‌ها مرتب روی هم جمع می‌شود یک‌فعه مثل سیل شما سرازیر می‌شوید به‌سوی دریا یعنی خداوند. از سَرِ کُهْ سیل‌هایِ تیزرُو وز تنِ ما جانِ عشق‌آمیزرُو 📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۶۸) کُهْ: کوه تیزرُو: شتابنده، تندرُو ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ توجه کردید؟ همان‌طور که باران می‌آید «از سرِ کُهْ سیل‌های تیزرو»، و با هم جمع می‌شوند می‌روند به‌سوی دریا از، لحظه‌به‌لحظه اگر طرف‌های مختلف را که زندگی، فکرهای مختلف را که زندگی شما را می‌دزدند دار بزنید، شناسایی کنید و زندگی از توی آن‌ها آزاد بشود، این‌ها با هم جمع می‌شوند، جمع می‌شوند می‌شوند شما به‌صورت سیل، می‌روید به‌سوی دریای یکتایی. درست است؟ و این را هم می‌دانید اگر من‌ذهنی را نگه دارید به‌جای انبساط و وصل شدن به خداوند و ناظر بودن به ذهن و دار زدن همانیدگی‌ها، اگر منقبض بشوید و من‌ذهنی را بالا بیاورید، من‌ذهنی خرّوب است، یعنی بسیار خراب‌کننده است. 🔟4️⃣7️⃣ ۶ 🔟4️⃣7️⃣

کفر دان در طریقت، جهل دان در حقیقت جز تماشایِ رویت، پیشه و کارِ دیگر 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) هر دوی این بیت اشاره می‌کند که این لحظه شما باید صنع داشته باشی، باید آفریدگار فکرت باشی، نه فکرهای منجمد را مایهٔ سبب‌سازی ذهنت قرار بدهی. جمله قرآن هست در قطعِ سبب عِزِّ درویش و هلاکِ بولهب 📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢۵٢٠) عِزّ: ارجمندی و گرامی داشتن ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ تمام قرآن برای این آمده که در ذهن سبب‌سازی را تعطیل کند. شما با ذهن سبب‌سازی نکنید، بروید به قضا و کُن‌فَکان، یعنی خداوند قضاوت کند، او بگوید بشو و می‌شود، و شما یک فکر خلاق در این لحظه خلق کنید، بر‌حسب آن عمل کنید، علم آن است؛ اگر از ذهنت بیاوری بیرون، جهل است. اگر چیزی ازپیش‌ساخته باشد جهل است، می‌گوید این حقیقت نیست. حقیقت آن چیزی است که زندگی این لحظه می‌آفریند. و این فرآیند با شادی بی‌سبب زندگی، شادی‌ای که ذاتِ ما از آن درست شده، اصلاً ذاتاً ما شاد هستیم، ذات ما چیست؟ یک خاصیتش شادی است، یک خاصیتش آرامش است، یک خاصیتش فراوانی است. ذات ما خاصیت‌هایی دارد که خداوند هم همان خاصیت‌ها را دارد. می‌گوید که اگر که شما پیشه و کار دیگر داشته باشید جز با فضا‌گشایی تماشای روی او، بدان که این علم نیست، جهل است و این طریقت نیست، این کفر است، پس دین هم نیست. درست است؟ حالا خودش در بیت سوم می‌گوید: تا تو آن رخ نمودی، عقل و ایمان ربودی هست منصورِ جان را هر طرف دارِ دیگر 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) درست است؟ اگر من فضا‌گشایی کنم در اطراف اتفاق این لحظه و حادث را دوپاره کنم و اتفاق من را تعیین نکند، من اتفاق را تعیین کنم با صنع خودم، پس شما ایجادکنندهٔ اتفاقات باید باشید نه اتفاقات شما را بسازند. «تا تو آن رخ نمودی»، داریم به زندگی می‌گوییم، این دو بیت را عمل کردیم، تا رخ شما را دیدم با فضای گشوده، عقل و ایمان ذهنی‌ام رفت. آن عقلی که در ذهن درست کرده بودم و از طریق همانیدگی‌ها می‌دیدم آن رفت، ایمان ذهنی‌ام هم رفت، آن ایمانی که فکر می‌کردم در ذهن ایمان است. و ذهن من یک خدایی در ذهنم تجسم کرده بود، منعکس کرده بود، فکر می‌کردم آن خدا است، همیشه با او صحبت می‌کردم. فهمیدم نه، خدا با این فضای گشوده‌شده وقتی آسمان هی بزرگ‌تر می‌شود، بزرگ‌تر می‌شود، من بیشتر به او دسترسی پیدا می‌کنم. هرچه این آسمان، فضای درون، گشوده‌تر می‌شود، بزرگ‌تر می‌شود، جام را پُرتر به من می‌دهد، برای این‌که هرچه بیشتر از جنس او می‌شوم. هرچه بیشتر از جنس او می‌شویم، جام را پُرتر می‌گیریم. بی‌نهایت بشویم، جام دیگر پُرِپُر می‌شود. تقصیر ما است که دستمان می‌لرزد و مِی را می‌ریزیم زمین، تلف می‌کنیم در همانیدگی‌ها، در جهت‌های مختلف. «تا تو آن رخ نمودی»، عقل و ایمان ذهنی‌ام را ربودی یعنی دزدیدی، رفت، دیگر من عقل و ایمان ذهنی ندارم، خدای ذهنی هم ندارم. «هست منصورِ جان را»، منصورِ جان همین منِ جدید است، منِ اصلیِ من است که این لحظه زنده شده به خداوند. «هست منصورِ جان را هر طرف دارِ دیگر»، یعنی من هر سو، هر فکری یک سو است که من با آن همانیده‌ام، هر طرفی می‌خواهد این انرژی من را بدزدد، برحسب آن فکر کنم، عمل کنم، فوراً دار می‌زنم. پس منصورِ جان من خودم هستم. الآن زنده شدم به اصلم با فضاگشایی و دارم ذهنم را نگاه می‌کنم. اگر یک همانیدگی می‌خواهد الآن هم از جام مِی بدزدد، کلّش را بدزدد، یک مقدارش را بدزدد، چه‌جوری می‌دزدد؟ توجه زندهٔ من را به خودش جذب می‌کند. من حواسم کاملاً می‌رود به این، اصلاً این من را از جایم می‌کَند. وقتی از‌ جایم می‌‌کَند، تمام مِی‌ را می‌دزدد. و مِی شما این‌طوری دزدیده می‌شود به‌وسیلهٔ همانیدگی‌ها. فکر می‌کنید که فکر کردن برحسب آن‌ها شما را رها خواهد کرد آزاد خواهد کرد، به شما کمک خواهد کرد، آن‌ها دارند زندگی را می‌دزدند، آن‌ها روشن‌اند از روشنایی شما. درواقع «منصورِ جان» همان خود شما هستید که نور هستید، از جنس زندگی هستید. الآن هرچه فضا گشوده‌تر می‌شود به‌صورت حضور ناظر سوهایی که می‌خواهند زندگی را از شما بدزدند، دار می‌زنید. دار زدن یعنی چه؟ واقعاً داری نیست که! شناسایی می‌کنم، شناسایی مساوی آزادی است، می‌افتد. تا شناسایی می‌کنم یک چیزی که می‌خواهد بیاید مرکز من و زندگی‌ من را بدزدد، می‌گویم نیا. و همین شناسایی اگر عمیق باشد، با پذیرش من همراه باشد که من این را می‌خواهم رها کنم، در غزل می‌گوید نترس، نترس رها کن، این دارد شما را می‌دزدد، هم زندگی‌ات را هم خودت را می‌دزدد. 🔟4️⃣7️⃣ ۵ 🔟4️⃣7️⃣

می‌گوید که در طریقت که ما را از ذهن برمی‌دارد دوباره به خداوند می‌رساند، کفر بدان، چه چیزی را کفر بدان؟ مصرع دوم گفته، غیر از تماشای روی تو با فضاگشایی. با فضاگشایی، من تبدیل می‌شوم به آن جنسی که قبل از ورود به این جهان بودم، پس از جنس خداوند می‌شوم رویش را می‌بینم. «جز تماشایِ رویت، پیشه و کارِ دیگر»، پس در «طریقت» پیشه و کار دیگر که همه‌اش با ذهن انجام می‌شود کفر است، کافری است. پس کفر این است. هر کاری که من می‌کنم با ذهنم که به خداوند برسم، ولی این من را از خداوند دور می‌کند، این چیست؟ کفر است. «کفر دان در طریقت، جهل دان در حقیقت». «حقیقت» درواقع آن چیزی است که الآن درست است؛ یعنی بگوییم علمی است، نه این علم کتابی، بلکه «علم لَدُن»، علمی که با فضاگشایی خداوند در اختیار شما می‌گذارد، یعنی آن چیزی که الآن قضا و کُن‌فَکان تعیین می‌کند و روی شما اِعمال می‌کند. چه چیزی الآن لازم است من انجام بدهم؟ هیچ‌کس نمی‌داند غیر از زندگی. این حقیقت است. حقیقت این نیست که می‌گویید که به موجب سبب‌سازی ذهنم من باید این کار را بکنم، این حقیقت است. اصلاً حقیقت چیز ذهنی نیست، حقیقت را ما نمی‌دانیم، مگر با فضاگشایی این لحظه بدانیم که به‌صورت یک فکر خلّاق به ما می‌آید. اگر فکر شما در این لحظه خَلق نمی‌شود به‌وسیلهٔ زندگی، به‌وسیلهٔ قضا و کُن‌فَکان، کُن‌فَکان یعنی خداوند می‌گوید بشو و می‌شود، درواقع شما در توهم ذهن هستید. اگر به موجب سبب‌سازی ذهن، و سبب‌سازی ذهن هم به‌وسیلهٔ فکرهایی است که از قبل در ذهن ما هست، انجام می‌شود، این جهل است، این غیر از علم است، این توهم ذهن است، برای همین است که شما باید درست دقت کنید. درواقع دارد می‌گوید «کفر دان در طریقت، جهل دان در حقیقت»، پس این دین نیست. دارد به بیت اول اشاره می‌کند. اگر کسی دینش این است که از این باور می‌رود به آن باور و باورهای جامد دارد و یک سری اعمال جامد انجام می‌دهد و اسمش را گذاشته دین، آن دین نیست، می‌گوید این کفر است، «کفر دان در طریقت». غیر از فضاگشایی، دیدن روی خداوند، وصل شدن به او و کمک گرفتن از قضا و کُن‌فَکانِ این طریق، هر پیشه و کاری دیگر کفر است و جهل است. ما تماشای روی زندگی یا خداوند را چه‌جوری می‌توانیم بکنیم؟ با فضا‌گشایی اطراف وضعیت این لحظه. آیا ما با ذهنمان، با من‌ذهنی‌مان می‌توانیم فضا‌گشایی کنیم؟ نه. اگر بخواهیم با من‌‌ذهنی یا ذهنمان فضا‌گشایی کنیم منقبض می‌شویم. هر فعالیت ذهنی ما را منقبض می‌کند. این یعنی انبساط: حُکمِ حق گسترد بهرِ ما بِساط که بگویید از طریقِ انبساط 📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۷۰) بِساط: هر چیزِ گستردنی مانند فرش و سفره ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ یعنی خداوند به ما گفته اگر می‌خواهی با من صحبت کنی باید منبسط بشوی، منقبض بشوی می‌روی به‌سوی اهریمن. درست است؟ حالا همین‌ها را که داریم صحبت می‌کنیم، همه را شما باید به عمل ترجمه کنید و عمل کنید، نه این‌که ذهناً یاد بگیرید. بیت اول می‌گوید که اشکالاتت را پیدا کن، با چه چیزهایی همانیده شدی؟ چه رفتارهای غلطی داری؟ آیا تو تحت تأثیر دردهایت هستی؟ مرتب قضاوت می‌کنی؟ مرتب سبب‌سازی می‌کنی؟ به حادث‌ها چسبیدی؟ حادث یعنی آن چیزی که اتفاق می‌افتد. شما حوادث را به‌وجود می‌آورید یا حوادث شما را به‌وجود می‌آورند؟ شما باید حوادث را به‌وجود بیاورید. من سبب را ننگرم، کآن حادث است زآن‌که حادث حادثی را باعث است 📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰) لطفِ سابق را نظاره می‌کنم هرچه آن حادث، دوپاره می‌کنم 📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۱) سابق: پیشین، مربوط به گذشته، در این‌جا یعنی ازلی، خداوندی، خداوند یا زندگی لطفِ سابق: لطفِ ازلی یا خداوندی حادث: تازه‌پدیدآمده، جدید، نو دوپاره کردن: دونیمه کردن، به‌شدت تنبیه کردن ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ هر چیزی که ذهن نشان می‌دهد و مایهٔ سبب‌سازی می‌شود، من آن را نگاه نمی‌کنم، برای‌ این‌که هر چیز ذهنی به یک چیز ذهنیِ دیگر می‌رود. من فضا را باز می‌کنم، به لطف خداوند نگاه می‌کنم، لطف سابق را نظاره می‌کنم. هر چیزی که حادث است، ذهن نشان می‌دهد، این را دوپاره می‌کنم می‌اندازم دور تا این سبب رفتار من نشود. این‌ها همه‌اش همین است. 🔟4️⃣7️⃣ ۴ 🔟4️⃣7️⃣

امروز خواهیم دید که با هرچه همانیده بشوید، نیروی زندگی، مِی ساقی، می‌رود در آن‌جا. هر سمتی که به‌وسیلهٔ همانیدگی انتخاب می‌کنید، نیروی زندگی می‌رود در آن سمت و اگر این انتخابِ ذهن باشد یعنی همانیدگی باشد، هدر می‌شود. پس معلوم می‌شود مِی‌ای که خداوند به شما می‌دهد در همانیدگی‌ها و فکر کردن و عمل کردن به موجب آن‌ها تلف می‌شود. شما باید ببینید که انرژی زندهٔ زندگی را در کجا تلف می‌کنید؟ در چه همانیدگی؟ در چه فکری؟ در چه باوری؟ باید به خودتان نگاه کنید. برای این کار باید همین‌طور که گفته‌ایم تمرکزتان بیاید روی خودتان و ببینید که ذهن شما چه‌کار دارد می‌کند. کمااین‌که در این غزل پس از مدتی پیشرفت، می‌گوید که یک موقعی می‌شود این فضا باز می‌شود و شما ناظر ذهنتان می‌شوید، آن را به‌صورت روز به ما نشان می‌دهد. می‌گوید روز، اگر روز شد ذهنتان را دیدید، روز شده و شما بهانه نیاورید عذر نیاورید، نگذارید سبب‌سازی ذهن شما را دوباره ببرد به شب. پُر دِه آن جامِ می را ساقیا، بارِ دیگر نیست در دین و دنیا، همچو تو یارِ دیگر 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) پس دوباره ما اقرار می‌کنیم که مثل زندگی و خداوند در میان آن چیزهایی که ذهن ما نشان می‌دهد، یاری مانند زندگی یا خداوند وجود ندارد، فقط یک ساقی وجود دارد آن هم زندگی است والسلام. چیزهایی که ذهن من نشان می‌دهد، آن‌ها اگر ساقی بشوند، به من زهر می‌دهند به من درد می‌دهند. و همین‌طور اشاره می‌کند به این‌که این دینی که من به‌وسیلهٔ ذهنم، به‌وسیلهٔ همانیده شدن با باورهایم و دردهایم و الگوهای عملم درست کردم، این دین نیست. پس می‌گویید در این ذهن در این باور‌ها و گذشتن از باور‌ها، فعال کردن آن‌ها و دنیا، دنیا را ذهن ما نشان می‌دهد، هرچه که ذهن ما نشان می‌دهد به ما آن درواقع دنیا را تشکیل می‌دهد. پس بنابراین دین و دنیایی که ذهن من ساخته به من نباید مِی بدهد، من از آن نباید مِی بگیرم. این‌ را هم داریم اعتراف می‌کنیم اگر می‌کنید شما. این‌ها را باید عمل کنید البته، فقط دانستنش مهم نیست. اگر دانستید، باید به عمل ترجمه کنید. شما باید یک انشا بنویسید، زندگی به من خداوند به من جام را پُر می‌دهد هر لحظه، چه اتفاقی می‌افتد که این خالی می‌شود؟ چرا من شاد نیستم؟ چرا من به خوشبختی رو نمی‌آورم، به بدبختی رو می‌آورم؟ چرا فراوانی زندگی را تجربه نمی‌کنم، کمیابی را تجربه می‌کنم؟ چرا من حسودم؟ چرا بخیلم؟ چرا کارهایی می‌کنم که زندگی‌ام را خراب می‌کنم؟ چرا تصمیمات غلط می‌گیرم؟ هیچ‌کدام به نتیجه نمی‌رسد؟ چه اشکالی دارم؟ شما باید اشکالتان را پیدا کنید. همین‌طور که غزل به ما خواهد گفت، به موازات پیدا کردن اشکالاتمان که همه ذهنی هستند، فضا گشوده‌تر خواهد شد و ما جام را پُر خواهیم گرفت از زندگی. راجع‌به این بیت باز هم صحبت خواهیم کرد. می‌گوید: کفر دان در طریقت، جهل دان در حقیقت جز تماشایِ رویت، پیشه و کارِ دیگر 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) «طریقت» درواقع روشی است که ما از ذهن می‌رویم دوباره به خداوند وصل می‌شویم. الآن توی این شکل‌ها هم نشان خواهم داد. این کار فقط با فضاگشایی و کمک گرفتن از زندگی امکان‌پذیر است. درست است؟ شما باز هم بهتر ببینید، می‌گوید که کفر دان در طریقت، جهل دان در حقیقت جز تماشایِ رویت، پیشه و کارِ دیگر 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) پس بنابراین اگر دین ما فقط منحصر شده به این‌که چندتا باور را فعال کنیم، باورمند باشیم، بگوییم این باورها ثابت هستند هیچ عوض نمی‌شوند و به موجب آن‌ها یک سری فعالیت‌ها بکنیم، عمل بکنیم، بگوییم این دین است، این نمی‌تواند ما را به خداوند برساند. درضمن این را هم هر هفته می‌گوییم، ولی باز هم بگوییم که منظورِ آمدن ما به این جهان، زنده شدن به بی‌نهایت و ابدیت خداوند است. این نیست که بیاییم در این جهان همانیده بشویم، یک من‌ذهنی درست کنیم و هر کسی به یک سری باورها معتقد باشد، بر‌اساس آن باورها که متفاوت با باورهای دیگران است به ستیزه بپردازد یا مثلاً یک مقدار از همانیدگی‌ها را جمع کند، براساس آن‌ها بلند بشود و دیده بشود یا برتر از دیگران بشود، این‌ها نیست اصلاً. پس بنابراین از ثانیهٔ صفر تا مرگمان فرصت هست که ما درواقع از همین روشی که می‌گوید از طریق طریقت، تنها روشی که ما را به خداوند می‌رساند اعتقاد به این باورها و چسبیدن به باورها یا فکرهای خاص نیست، بلکه فضاگشایی و وصل شدن به خداوند است. 🔟4️⃣7️⃣ ۳ 🔟4️⃣7️⃣

با سلام و احوال‌پرسی برنامهٔ گنج حضور امروز را با غزل شماره ۱۰۹۴ از دیوان شمس مولانا شروع می‌کنم. پُر دِه آن جامِ می را ساقیا، بارِ دیگر نیست در دین و دنیا، همچو تو یارِ دیگر 🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) پس می‌بینید که خیلی از واژه‌های همین بیت بارِ معنی دارند. «پُر دِه»، «پُر دِه آن جامِ می را ساقیا، بارِ دیگر»، پس معلوم می‌شود شخصی که، که در این مورد هر انسانی می‌تواند باشد، این عبارت را می‌گوید، برایش مشخص شده که یک موقعی جامی که زندگی به او می‌داده پُر بوده، الآن خالی شده. «پُر دِه آن جامِ می را» و فهمیده که علت این‌که این جامِ مِی خالی است یا نیم‌خالی است مثل قبل پُر نیست، این است که ساقی را گم کرده ساقی اصلی را، و به‌وسیلهٔ ذهنش مِی را از دنیا می‌خواهد. کما‌این‌که در مصرع بعد می‌گوید «نیست در دین و دنیا»، کدام دین و دنیا؟ دین و دنیایی که ذهن برای ما می‌سازد، به‌وسیلهٔ فکر می‌سازیم. دینی که بر‌اساس دنیا ساخته می‌شود به‌وسیلهٔ ذهن ما، بر‌اساس فرم‌های این‌جهانی و همانیدگی‌ها ساخته می‌شود. «پُر دِه آن جامِ می را»، دوم این‌که مشخص شده که جامِ مِی از طرف خداوند یا زندگی می‌رسد. «ساقیا» جای زندگی نشسته، جای خداوند نشسته. «بارِ دیگر» برمی‌گردد به این‌که روز اَلَست یا یک زمانی قبل از این لحظه تو به من جام را پُر می‌دادی مِی کامل می‌خوردم، ولی الآن نمی‌خورم. ممکن است از ابتدای زندگی شما یک موقعی بوده که واقعاً از زندگی مِی می‌گرفتید و این مِی را دستتان نمی‌لرزید زمین بریزید، کامل هرچه او می‌داد شما می‌خوردید و می‌دانستید که ساقی شما خداوند است یا زندگی است، این دنیا نیست. ولی الآن به‌علت اغتشاشات ذهن شما، این مِی را یا این جام را پُر نمی‌گیرید. «پُر دِه آن جامِ می را ساقیا، بارِ دیگر»، پس ما فهمیدیم ساقی دنیا نیست که ذهنمان نشان می‌دهد، ساقی زندگی است و خداوند است. و شما به این درجه آگاه شُدید که به‌علت این‌که از دنیا مِی خواسته‌اید و مِی‌های دنیا همه‌اش دُرد است مولانا می‌گوید، و مواد ذهنی است از جمله درد است، این‌ها مِی نبوده، پس بنابراین از طریق فضاگشایی در اطراف اتفاق این لحظه شما از ساقی اصلی مِی می‌خواهید، آن هم پُر، جامِ پُر. پس شما دارید شناسایی می‌کنید و اقرار می‌کنید که من با ذهنم در کار تو دخالت نخواهم کرد، این شناسایی را می‌کنید. واقعاً شما مثل مولانا می‌توانید حرف بزنید که این غزل را می‌خوانید می‌گویید خدایا یا ای ساقی، ای زندگی، من مِی را از تو می‌گیرم و در این لحظه با قضاوت و مقاومت به‌وسیلهٔ ذهنم دخالت در کار تو نمی‌کنم. می‌گذارم قضا و کُن‌ْفَکان تو با فضاگشایی به من دانش بدهد، به من راه نشان بدهد و مِی تو را بدون ریختن، همه را می‌خورم در این لحظه. و دیگر از جهان مادی من مِی نخواهم خواست. «پُر دِه آن جامِ مِی را»، جامِ مِی همان نیروی زندگی است که از آن‌ور می‌آید، لحظه‌به‌لحظه به ما می‌رسد به‌شرط این‌که ما مقاومت و قضاوت با ذهن نکنیم. «پُر دِه آن جامِ می را ساقیا، بارِ دیگر»، شما دارید می‌گویید «نیست در دین و دنیا»، اقرار شما این است، یعنی شما باید به این موضوع نه‌تنها ذهناً و حرفاً بلکه در عمل به‌اصطلاح وفادار باشید، با عمل ثابت کنید. یعنی در این لحظه قضاوت نکنید و رفتارتان را بر‌اساس من‌ذهنی تعیین نکنید. «نیست در دین و دنیا، همچو تو» یعنی مانند تو «یارِ دیگر»، یعنی من‌ذهنی‌ام هرچه یار تجسم کند، می‌خواهد همانیدگی باشد، می‌خواهد یک انسان دیگر باشد، می‌خواهد پولم باشد، می‌خواهد هیکلم باشد، می‌خواهد هر چیزی که ذهن تجسم می‌کند و می‌گوید این یار تو است، من الآن دارم شناسایی می‌کنم این‌ها یار من نیستند. یار من فقط زندگی است یا خداوند است که از طریق فضاگشایی در اطراف اتفاق این لحظه به او دسترسی پیدا می‌کنم. و هرچه این فضا گشوده‌تر می‌شود، جامِ مِی پُرتر می‌شود. هرچه من منقبض بشوم، جامِ مِی خالی‌تر می‌شود. اگر خیلی منقبض بشوم، اصلاً یک نَشتی از آن به من می‌رسد. کما‌این‌که همین الآن هم بیشتر مردم یک نَشتی از این را می‌گیرند، از جام مِی یا نیروی زندگی که خداوند به شما می‌دهد ممکن است در‌اثر انقباض و دخالت ذهن خیلی‌خیلی کم دستتان برسد، بقیه در ذهن تلف می‌شود، در همانیدگی‌ها تلف می‌شود. 🔟4️⃣7️⃣ ۲ 🔟4️⃣7️⃣

برنامه شماره ۱۰۴۷ گنج حضور فایل صوتی - بخش‌ اول (پخش زنده) https://t.me/GanjeHozourMessages

برنامه شماره ۱۰۴۷ گنج حضور فایل تصویری - بخش‌ اول (پخش زنده) https://t.me/GanjeHozourMessages

🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۹۴) پُر دِه آن جامِ می را ساقیا، بارِ دیگر نیست در دین و دنیا، همچو تو یارِ دیگر کفر دان در طریقت، جهل دان در حقیقت جز تماشایِ رویت، پیشه و کارِ دیگر تا تو آن رخ نمودی، عقل و ایمان ربودی هست منصورِ جان را هر طرف دارِ دیگر جان ز تو گشت شیدا، دل ز تو گشت دریا کی کند اِلتفاتی دل به دلدارِ دیگر؟ جز به بغدادِ کویَت یا خوش‌آبادِ رویت نیست هر دم فلک را جز که پیکارِ دیگر در خراباتِ مردان جامِ جان است گردان نیست مانندِ ایشان هیچ خمّارِ دیگر همّتی دار عالی کآن شهِ لااُبالی غیرِ انبار دنیا دارد انبارِ دیگر پاره‌ای چون برانی اندر این ره، بدانی غیرِ این گلسِتان‌ها باغ و گلزارِ دیگر پا به مردی فشردی، سر سلامت بِبُردی رفت دستار، بستان شصت دستارِ دیگر دل مرا بُرد ناگه سویِ آن شُهره خرگه من گرفتار گشتم، دل گرفتارِ دیگر روز چون عذر آری، شب سرِ خواب خاری پایِ ما تا چه گردد هر دم از خارِ دیگر؟ جز که در عشقِ صانع عمر هرزه‌ست و ضایع ژاژ دان در طریقت فعل و گفتارِ دیگر بخت این است و دولت، عیش این است و عشرت کو جز این عشق و سودا سود و بازارِ دیگر؟ گفتمش: دل بِبُردی، تا کجاها سپردی؟ گفت: نی من نبردم، بُرد عیّارِ دیگر گفتمش: من نترسم، من هم از دل بپرسم دل بگوید، نمانَد شکّ و انکارِ دیگر راستی گوی ای جان، عاشقان را مرنجان جز تو در دلربایان کو دل‌افشارِ دیگر؟ چون کمالاتِ فانی هستشان این اَمانی که به هر دم نمایند لطف و ایثارِ دیگر پس کمالاتِ آن را کاو نگارد جهان را چون تقاضا نباشد عشق و هنجارِ دیگر بحر از این روی جوشد، مرغ از این رو خروشد تا در این دام افتد هر دم اِشکارِ دیگر چون خدا این جهان را کرد چون گنج پیدا هر سری پر ز سودا دارد اظهارِ دیگر هر کجا خوش‌ نگاری، روز و شب بی‌قراری جویَد او حُسنِ خود را نوخریدارِ دیگر هر کجا ماه‌رویی، هر کجا مُشک‌بویی مشتری‌وار جویَد عاشقی زارِ دیگر این نَفَس مستِ اویم، روزِ دیگر بگویم هم بر این پردهٔ تر با تو اسرارِ دیگر بس کن و طبل کم زن، کاندر این باغ و گلشن هست پهلویِ طبلت بیست نعّارِ دیگر اِلتفات: توجه، بازنگریستن، روی‌ کردن خوش‌آباد: جای خوشی و شادمانی خمّار: باده‌فروش لااُبالی: نترس؛ کنایه از کسی که به آن‌چه ذهن جدی نشان می‌دهد، توجهی نمی‌کند. خَرگَهْ: خرگاه، خیمه، سراپرده سرِ خواب خاریدن: میل به خواب کردن ژاژ: بيهوده، ياوه عیّار: جوانمرد، زیرک دل‌افشار: دل‌آزار، آن‌که دل را در فشار و شکنجه گذارد. اَمانی: جمعِ اُمنیّت، آرزوها هنجار: راه و روش، طریق، قاعده و قانون نعّار: فغان‌کننده، پرنده‌ای که صدایی نازک دارد. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🔟4️⃣7️⃣ ۱ 🔟4️⃣7️⃣