گنج حضور متن کامل برنامهها - Ganje Hozour
Open in Telegram
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا (مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰) مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
Show more4 804
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+1530 days
Posts Archive
فایل تصویری بخش چهارم برنامه ۱۰۴۸ با زیرنویس چسبیده
🔗 t.me/GanjeHozourGhadimi
فایل تصویری بخش سوم برنامه ۱۰۴۸ با زیرنویس چسبیده
🔗 t.me/GanjeHozourGhadimi
فایل تصویری بخش دوم برنامه ۱۰۴۸ با زیرنویس چسبیده
🔗 t.me/GanjeHozourGhadimi
فایل تصویری بخش اول برنامه ۱۰۴۸ با زیرنویس چسبیده
🔗 t.me/GanjeHozourGhadimi
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۴۸ (روز چهارشنبه)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۴۸ (روز چهارشنبه)
فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۴۸ (روز چهارشنبه)
فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۴۸
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
رُستم ارچه با سَر و سِبْلَتْ بُوَد
دامِ پاگیرش یقین شهوت بُوَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۱۸)
پس دامِ پاگیرش یک چیزی در مرکزش است، چرا این چیزها روی رستم اثر دارد؟ رستمی که دیو سفید را کُشته، از هفتخوان مازندران رد شده، اینهمه خردمند است، پهلوان است، برای چه باید به فکرِ، سؤال دارم میکنمها! ایراد نمیگیرم، به حرفهای برادر ناتنی گوش بدهد؟ به حرفهایی که در یک بزم شرابخواری اتفاق افتاده! چه توهینی؟ حتماً یک چیزی در مرکز یکی هست که توهین، آن هم از دور، تجربه میکند، توهین را تجربه میکند.
خلاصه رستم با زواره بهعلاوهٔ صد سوار بهسوی کابل میروند و همینطور که نقشه کشیده بودند، پادشاه کابل با سَرِ برهنه و پای برهنه میآید به پیشواز رستم، رستم او را میبخشد و میروند، پس از بزم و اینها قرار است شکار بروند و میروند شکار.
و در راه شکارگاه رَخْش که نمادگونه درواقع حضور رستم است، بوی خاک تازه میشنود و عقب میکِشد. رستم خشمگین است، دلتنگ است و با شلاق میزند و اسب میپرد میافتد توی چاه. البته رستم چاکچاک میشود. همینطور زواره به چاه دیگر میافتد و در تَهِ چاه، بالا را که نگاه میکند میبیند که برادرش بالا ایستاده، میفهمد توطئهٔ برادرش بوده و از او میخواهد که دوتا تیر را در کمان بگذارد و به او بفرستد که زندهزنده حیوانات وحشی او را نخورند، پس از مردن بیایند بخورند و شَغاد قبول میکند.
وقتی تیر و کمان به دست رستم میرسد و کمان را میکِشد و تیر را میاندازد، البته شَغاد پشت یک درختی قایم میشود که این درخت نگو پوسیده است و تیر از درخت رد میشود و شغاد را میکُشد. و رستم شُکر میکند که برادر خیانتکارش را کُشته است. پس به همین ترتیب زندگی رستم میبینید به پایان میرسد.
رُستم ارچه با سَر و سِبْلَتْ بُوَد
دامِ پاگیرش یقین شهوت بُوَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۱۸)
اگر در دل رستم، مولانا میگوید همانیدگی نبود، ناموس نبود، حرفهای یک بزمِ بهاصطلاح پادشاه کابل که در آنجا همه مست بودند و در حال مستی حرف میزدند، به او برنمیخورد، به رستم چرا باید حرف برمیخورد که میرفت رفع توهین بکند که اینطوری سرِ هیچ و پوچ بمیرد؟
بله شما، گرچه که ما خیلی سطحی این داستان را خواندیم، ولی یک کمی به داستان رستم و اسفندیار، و اسفندیار و رفتارش با پدرش و تصمیمات پدرش و حرفهای زال و سیمرغ توجه میکنیم، میبینیم که با وجود اینکه نصیحت کردند رستم را که بسیار باید مواظب باشد، شاید گفتهاند تو باید بعد از این از ژاژدرمانی بپرهیزی، از جنس دنیا نشوی، وگرنه دنیا تو را شکار میکند. ولی رستم توجه نکردهاست.
عرض کردم همۀ این صحبتها برای معنی کردن این بیت بود که شما اگر رستم هم که هستید، سَر دارید و سبیل دارید، یعنی هم در بیرون قوی هستید، قدرت دارید، هم بهنظر خودتان خردمند هستید، اگر فقط یک شهوت داشته باشید، چون در سطح بالا هستید، همان یک شهوت ممکن است دام پاگیرتان بشود و شما را بکُشد. بله این داستان مربوط به مرگ رستم بود.
بله، ما یک قصهٔ مثنوی داریم ولی بهنظر میآید که دیگر همهمان خسته شدیم، میگذاریم برای هفتهٔ بعد. اجازه بدهید به همینجا بسنده کنیم. پس از چند دقیقه برنامهٔ گنج حضور را ادامه خواهم داد.
🔟4️⃣8️⃣ ۴۸ 🔟4️⃣8️⃣
به رستم چنین گفت زال ای پسر
تو را بیش گریَم به دردِ جگر
که ایدون شنیدم ز دانای چین
ز اخترشناسان ایران زمین
که هرکس که او خون اسفندیار
بریزد سرآید بَر او روزگار
💐(فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار)
ایدون: اکنون، این زمان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بدین گیتیاَش شوربختی بُوَد
وگر بگذرد رنج و سختی بُوَد
💐(فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار)
گیتی: دنیا، روزگار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس میبینید که هم سیمرغ، هم زال به رستم گفتند که اگر اسفندیار را بکُشی، روز خوش نخواهی دید. یعنی به حال تو از تهِ دلم میگریَم، پدرش میگوید به رستم، که اینطور شنیدم از دانای چین، هم از دانای چین، هم از اخترشناسان ایرانزمین که هرکس خون اسفندیار را بریزد، دیگر روزگار بر او سَر خواهد آمد. چرا؟ «ایدون» یعنی این زمان یا اینچنین. در این دنیا همهاش بدبختی خواهد دید و اگر بمیرد، آن طرف هم رنج و سختی خواهد بود.
حالا اینها را شنیدید؟ یک کمی هم راجعبه «مرگ رستم و شغاد». اجازه بدهید همینجا باشد و شاید این بیت باشد، بهتر باشد.
البته شما این داستان را حتماً میدانید، ولی خب من بهطور خلاصه توضیح میدهم که توضیح همین بیت مولانا است که میگفت چه؟ بله، این بیت:
رُستم ارچه با سَر و سِبْلَتْ بُوَد
دامِ پاگیرش یقین شهوت بُوَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۱۸)
رستم یک برادر ناتنی دارد بهنام شَغاد که این شَغاد از بهاصطلاح همبستر شدن زال، پدر رستم با یک کنیز بهوجود آمده، گاهی اوقات میگویند از نیمهٔ تاریکِ زال. شاید اینطوری معنی کنیم که دوتا منذهنی این پسر را بهوجود آوردند، عشقی در کار نبوده. منظور این است که این زادهٔ عشق نیست، بلکه زادهٔ منذهنی است. پس شَغاد درست است که برادر رستم است، دارای منذهنی است. و این شَغاد رفته پیش پادشاه کابل و دختر او را به زنی گرفته، من خیلی خلاصه میکنم.
ولی رستم هر سال بهعنوان باژ یا باج از پادشاه کابل که دامادش همین برادرش است، یک چرم طلا بهعنوان باج میگیرد. بله، و این مطلب را برادرش نمیتابد، انتظار دارد که حالا که برادر ناتنیاش رفته با خانوادهٔ پادشاه کابل یکی شده و اینقدر جزو خانوادهٔ آنها شده، تخفیف بدهد و این زر را نگیرد. و البته در اینجا هم شاید رستم اگر با طلا همانیده نیست، نگیرد. حالا ما ایراد نمیگیریم به رستم ها! داریم میگوییم داستان اینطوری میرود. و یا شَغاد بهاصطلاح به فکر انتقام یا برادرکُشی نیفتد و توطئه نکند.
خلاصه شَغاد با پدرزنش مینشیند و توطئه میچیند که رستم را بکُشند. و قرار میگذارند در یک مجلس شرابخواری و بزم که بزرگان هم هستند، شَغاد مست کند و از رستم و از خانوادهٔ خودش تعریف کند و پادشاه کابل توهینآمیز حرف بزند و بگوید که اگر خانوادهٔ رستم تو را به حساب میآوردند، میآمدند سر میزدند یا مثلاً این باج را نمیگرفتند یا از این، حتی به رستم هم یک توهین میکند.
بله، قرار بر این است که این کار که شد شَغاد قهر کند برود پیش رستم و از رستم دعوت کند بیاید رفعِ توهین بکند. خب ببینید این سخنها که به شعر البته آمده، من دارم خلاصه میکنم، این است که اولاً در یک مجلس شرابخواری حرف چقدر ارزش دارد، صحبتهای شَغاد با پادشاه کابل؟! و اینها همه ژاژ است، اگر رستم از جنس ژاژ نباشد، خب اینها چرا باید به رستم بربخورد و بیاید رفع توهین بکند؟ اصلاً اهمیت بدهد به یک همچون چیزی؟ اینها که همه ژاژند که!
بههرحال شَغاد میآید قهرگونه بهسوی رستم میگوید که توهین به خانوادهٔ ما شده، توهین به تو شده، تو بیایی رفع توهین بکنی. و قرار بر این است که اگر رستم آمد، پادشاه کابل با پای برهنه، سَرِ برهنه بیاید به پیشواز رستم و التماس کند که او را ببخشد. و وقتی رستم او را بخشید، بروند بزم کنند و مهمانی بدهند و خلاصه بعد از آن بروند شکار و در راه شکار یا شکارگاه یک چاههایی بکَنند و در آنجا خنجرها و تیغهایی را رو به بالا بگذارند که رستم بیفتد توی چاه و سوراخسوراخ بشود و بمیرد.
بله، شَغاد قهر میکند میآید پیش رستم و توهینها را برمیشمارد. رستم خشمگین میشود، اگر از جنس ژاژ نباشد خشمگین نمیشد. برای همین میخواهم فقط این بیت را شما ببینید:
🔟4️⃣8️⃣ ۴۷ 🔟4️⃣8️⃣
تَهمتَن گز اندر کمان رانْد زود
بر آن سان که سیمرغ فرموده بود
بزد تیر بر چشمِ اسفندیار
سیَه شد جهان پیش آن نامدار
💐(فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار)
تَهمتَن: رستم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس رستم تیر را انداخت، سریع، به آن صورت که سیمرغ فرموده بود. تیر را زد بر چشم اسفندیار، بنابراین ضعف او هم در چشمش بود، «سیَه شد جهان پیش آن نامدار» یعنی اسفندیار.
خم آورد بالای سروِ سهی
ازو دور شد دانش و فرّهی
نگون شد سر شاهِ یزدانپرست
بیفتاد چاچیکمانَش ز دست
گرفته بَش و یال اسپ سیاه
ز خون لعل شد خاکِ آوردگاه
💐(فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار)
سهی: راست و بلند، کشیده
چاچیکمان: کمانی که در چاچ (شهری در ترکستان) ساخته شدهاست.
بَش: یال، کاکُل
آوردگاه: محلِ رزم، میدانِ جنگ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
سهی: راست و بلند. چاچیکمان: کمانی که در چاچ (شهری در ترکستان) ساخته شدهاست. بَش: یال. آوردگاه: محلِ رزم. پس بنابراین این پهلوان یعنی اسفندیار شروع کرد به افتادن، ولی واقعاً مثل سرو بود، قامتش مثل سرو بود و وقتی چشمش دیگر کور شد و شروع کرد به افتادن، آن دانش و فرّهی یا اگر فرِّ ایزدی با او بود همهاش از بین رفت. وقتی آن دیدِ حضور که میتوانست بعضی موقعها او را رویینتَن کند، میبینید که مدتها آن را گذاشته کنار بهخاطر شاید شهوت همین شاهی، بنابراین همهچیز از او دور شد، «نگون شد»، سرنگون شد. ظاهراً میگوید «شاه یزدانپرست»، آیا فردوسی میخواهد بگوید که این شاه واقعاً یزدانپرست نبود؟ دیندار حقیقی نبود؟
نگون شد سر شاهِ یزدانپرست
بیفتاد چاچیکمانَش ز دست
💐(فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار)
چاچیکمان: کمانی که در چاچ (شهری در ترکستان) ساخته شدهاست.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چاچیکمان یعنی همان کمانی که ساخت چاچ بود. بعد «گرفته بَش و یال اسپ سیاه»، یعنی این افسار بهاصطلاح و یال را گرفت و افتاد زمین و آوردگاه، میدان جنگ، از خون قرمز شد.
چنین گفت رستم به اسفندیار
که آوردی آن تخم زفتی به بار
تو آنی که گفتی که رویینتَنم
بلند آسمان بر زمین برزنم
من از شست تو هشت تیر خَدَنگ
بخوردم ننالیدم از نام و ننگ
💐(فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار)
خَدَنگ: نوعی درخت که از چوبِ آن تیر میساختند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خَدَنگ: نوعی درخت که از چوبِ آن تیر میساختند و سخت هم بود، برعکس گز که اینجا گفت. رستم پس به اسفندیار میگوید که تخم بدی را به بار آوردی. عدم فضاگشایی، سفتی، مقاومت منذهنی، «تخم زفتی» را به بار آوردی. پس تخم مقاومت اگر برویَد همین میشود که فکر میکردی نمیمیری. تو که میگفتی «رویینتَنم» و بلند آسمان را بر زمین میزنم. چه شد؟ من از دست تو هشتتا تیر خوردم و بهخاطر نرفتن آبروی پهلوانیام، بهخاطر «نام و ننگ»، اصلاً آخ هم نگفتم، هیچچیز نگفتم، تو با یک تیر افتادی. ولی اسفندیار بعداً اینطوری میگوید:
نه رُستم، نه مرغ و، نه تیر و کمان
به رزم از تنِ من ببردند جان
که این کرد گُشتاسب با من چنین
بَر او برنخوانم ز جانآفرین
💐(فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار)
بالاخره اسفندیار اقرار میکند که رستم او را نکشته، هیچچیز دیگری هم نکشته، بلکه پدرش کشته. «نه رُستم، نه مرغ و، نه تیر و کمان» میگوید تیر و کمان تو من را نکُشت، تو با رزم بر من غالب نشدی بلکه این حیلههای گُشتاسب پدرم بود که من به او اصلاً آفرین نمیگویم، یعنی کار درستی نکرده، کارش تحسینآمیز نبود که پسرش را به کشتن داد. البته من نمیدانم حالا گناهانِ خودش که خودم من برای خودم کردم این کارها را، سهم خودش را میبیند یا نمیبیند، بههرحال این حرفی است که اسفندیار میزند.
مرا گفت رُو سیستان را بسوز
نخواهم کزین پس بُوَد نیمروز
بکوشید تا لشکر و تاج و گنج
بدو مانَد و من بمانم به رنج
💐(فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار)
پس به من گفته برو سرزمین «نیمروز» یعنی سیستان را بسوز و رستم را از بین ببر، به من اینطوری گفته. نتیجهٔ کارش این بود یا منظورش این بود و سعی کرد که «لشکر و تاج و گنج» برایش بماند، به من ندهد و من به رنج بیفتم. میبینید که ظاهراً اینجا هم متوجه نشده که همانیدگی با شاهی بود، اینکه هیچ موقع این فکر بهنظرش نرسید که از یک شهوت، از یک همانیدگی، از یک توهم دست بردارد، همین اسفندیار. البته الآن پدرش را ملامت میکند که پسرش را کشته و میخواست سرزمین شما را نابود کند که البته رستم را میکشت، سرزمین رستم را نابود میکرد، خانوادهٔ رستم را هم میکشت و پس میبینید. این هم دوباره اجازه بدهید این را هم بخوانم.
🔟4️⃣8️⃣ ۴۶ 🔟4️⃣8️⃣
دگر گنجِ سام نریمان و زال
گشایم به پیش تو ای بیهَمال
همه پاک پیش تو گِرد آورم
ز زابُلسِتان نیز مرد آورم
که تا مر تو را نیز فرمان کنند
رَوان را به فرمان گروگان کنند
💐(فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار)
بیهَمال: بیهمتا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بیهَمال یعنی بیهمتا. خلاصه میگوید که گنجِ زال و سامِ نریمان را من پیش پای تو میریزم، هرچه بخواهی از گنج و طلا، و تو بیمانند هستی، پهلوان بینظیر هستی، همه را تقدیم میکنم به تو و آدمها را هم میآورم در خدمت شما، هرچه من دارم، هرچه «مرد» که از تهِ دل در فرمان تو باشند، خلاصه، ولی دستهایم را نبند. بعد هم میگوید با شما میآیم.
از آن پس به پیشَت پرستاروار
دوان با تو آیَم بَرِ شهریار
ز دل دور کن شهریارا تو کین
مکُن دیو را با خِرَد همنشین
جز از بند دیگر تو را دست هست
به من بر که شاهی و یزدانپرست
💐(فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار)
پس میگوید مثل یک پرستار در خدمت شما، بدو بدو میرَویم خدمت پدر تو که شهریار است، تو بیا این کین را از دلت دور کن و دیو را با عقل همنشین نکن. این جنگ ما فایده ندارد، نجنگیم، رستم میگوید. غیر از بستن دستهای من راه دیگری هم برای تو وجود دارد که هم شاهی، مورد احترام من هستی، هم هم که دین بِهی را در جهان رواج دادی، یزدانپرست هستی. میخواهد بگوید تو چهجور یزدانپرست هستی که شما اینقدر زور میگویی و دیو را بر عقلت مسلط کردی، به زبان ما یعنی منذهنیات کار میکند با کین که درد است. درست است؟ حالا جواب اسفندیار ببینیم چه هست.
«جواب اسفندیار»
به رستم چنین گفت اسفندیار
که تا چندگویی سخن نابِکار؟
نابِکار: بدکردار، بدکار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مرا گویی از راه یزدان بِگَرد
ز فرمانِ شاهِ جهانبان بِگَرد
که هر کاو ز فرمانِ شاهِ جهان
بگردد سرآید بدو بر زمان
💐(فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار)
نابِکار: بدکردار، بدکار. پس میبینید اسفندیار جواب منفی میدهد. چقدر حرفهای بیهوده و زشت میزنی، من باید دست تو را ببندم. به من میگویی از راه خداوند بِگَرد و از فرمان شاه بِگَرد. فرمان شاهی که چند بار بَدقولی کرده، خودش هم گفته که این راست نمیگوید و قول داده، به قولش عمل نکرده، میخواهم تاج را به زور بگیرم. الآن دارد به آن استناد میگیرد که فرمان شاه مثل فرمان خداوند است که در جهان هر کسی فرمان شاهِ جهان را یعنی پدرم را زمین بیندازد، بر او زمان به پایان میرسد، یعنی هیچکس یارای همچو حرفی یا همچو کاری را ندارد، یعنی تو باید دستت را بگذاری من ببندم.
جز از رَزم یا بند، چیزی مجوی
چنین گفتنیهای خیره مگوی
💐(فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار)
خیره: در اینجا یعنی بیهوده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یا رَزم یا بند؛ بیهوده حرف نزن! اسفندیار به رستم میگوید. آشنا است این صحبتها. نه؟
بدانست رستم که لابه به کار
نیاید همی پیشِ اسفندیار
کمان را به زه کرد و آن تیرِ گَز
که پیکانْش را داده بُد آبِ رَز
گَز: نوعی درختی کوتاه و بوتهمانند که از چوب آن برای سوختن استفاده میشود.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
همی راند تیر گَز اندر کمان
سر خویش کرده سوی آسمان
💐(فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار)
تو دانی که بیداد کوشد همی
همی جنگ و مردی فروشد همی
💐(فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار)
پس، گَز: نوعی درختی کوتاه و بوتهمانند که از چوب آن برای سوختن استفاده میشود. همینطور که میبینید گَز یک درخت باارزشی هم نیست. میخواهد بگوید که پهلوان به این بزرگی با یک چوب بیارزشِ گَز قرار است بمیرد. پس رستم فهمید که لابه کردن فایده ندارد. بنابراین «کمان را به زه کرد و آن تیرِ گَز»، همانطور که سیمرغ گفته بود که با آتش راست کرده بود، دوتا پیکان و سپر نشانده بود، آن را آماده کرد.
«همی راند تیر گَز اندر کمان»، پس بنابراین گذاشت و شروع کرد به انداختن، سرش را به آسمان کرد و گفت که تو میبینی که این ستم میکند و همهاش صحبت جنگ میکند و به من مردی میفروشد.
🔟4️⃣8️⃣ ۴۵ 🔟4️⃣8️⃣
و به این ترتیب میگوید:
که هرکس که او خونِ اسفندیار
بریزد، ورا بشکرد روزگار
همان نیز تا زنده باشد ز رنج
رهایی نیابد، نماندَش گنج
بدین گیتیاَش شوربختی بُوَد
وگر بگذرد رنج و سختی بُوَد
💐(فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار)
گیتی: دنیا، روزگار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گیتی یعنی دنیا، روزگار. بِشکَرد یعنی شکار میکند آن را. همینطور که امروز گفتیم هر کسی از جنس دنیا باشد، دنیا او را شکار خواهد کرد. شرط اینکه دنیا ما را شکار نکند، این است که فضا را باز کنیم از جنس آن جهان بشویم. همینطور که بُز کوهی رفت بالای کوه و مادهبُز را دید فکر کرد این دو متر است، نگو سیصد متر است فاصله و پرید و صیادان، صیادانِ این جهان نشسته بودند و شکار کردند بهآسانی.
پس ما باید ببینیم که آیا آن چیزی که ما میخواهیم و این فاصلهای را که ذهن نشان میدهد، واقعاً فاصله همینقدر است؟ یا نکند ما قانون جبران را زیر پا گذاشتیم، فاصله خیلی بیشتر از این است و با پریدنِ ما، ما به آنجا نمیرسیم.
میگوید که هر کس او خونِ اسفندیار را بریزد، کی میگوید اینها را؟ سیمرغ میگوید، و الآن خواهیم دید که خب اینها تنبهتن جنگ میکنند و خلاصه رُستم میدانید زخمی میشود. رُستم متوجه میشود که از عهدهٔ اسفندیار برنخواهد آمد، فکرهایی به سرش میزند از جمله فرار. و میداند که اگر فرار کند، اسفندیار خانوادهاش را خواهد کشت و متوجه میشود که این انتخاب خوبی نیست. حتی پدرش میگوید میتوانی بروی و نجات پیدا کنی، ولی بههرحال میدانید که پَر سیمرغ را زال دارد، رُستم زخمی شده و آتش میزنند پَر سیمرغ را.
و سیمرغ چارهاندیشی میکند، میگوید که تو باید یک چوبِ گزی که چوبِ گز هم چوب واقعاً بیارزشی است یعنی ارزش زیادی ندارد، در کنار جوی روییده، این را میبُری و با آتش راست میکنی و سه پَر و دو پیکان در آن مینشانی و این را باید بزنی به چشم اسفندیار. ولی اول باید دعوت کنی به صلح و آرامش و حتی التماس و اینها. اگر قبول نکرد، باید بزنی به چشمش و نقطهٔ ضعفش همین چشمش است و دیدش است. و شما هم این را میدانید نقطهٔ ضعف ما در طرز دیدِ ما است.
ولی به او اینها را هم میگوید که هر کس که او خون اسفندیار را بریزد، او را روزگار بهزودی شکار خواهد کرد و اگر زنده هم باشد، از رنج رهایی پیدا نمیکند، گنجی برایش نمیماند، زندگیاش خراب میشود، در این جهان بدبخت میشود. و اگر هم بمیرد، در آن جهان هم بدبخت میشود. یک همچو تنگنایی است رُستم ما.
و مولانا میخواهد بگوید که اینها بهخاطر شهوت است، همین بلاها که سرش میآید. حالا باید بخوانیم ببینیم که چهجوری. «دگرباره» و بنابراین رُستم همین کار را میکند، چوب گز را میبُرد و همین کاری که سیمرغ کرده بوده، گفته بوده، انجام میدهد. و دوباره شروع میکند به التماس کردن و این چند بیت را میخوانم:
دگرباره رستم زبان برگشاد
مکن شهریارا ز بیداد یاد
مکن نامِ من در جهان زشت و خوار
که جز بد نیاید ازین کارزار
هزارانْت گوهر دَهَم شاهوار
همان یارهٔ زر با گوشوار
💐(فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار)
یاره: دستبند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یاره یعنی دستبند، دستبند طلا. پس میبینید که رُستم میگوید که «شهریارا» از ظلم و ستم یاد نکن. تو داری به من زور میگویی و ظلم میکنی، من جهانپهلوان هستم، اِسم من را میخواهی زشت کنی. چهجوری میشود دستهای من را ببندی؟ از این «کارزار» ما، از این جنگ ما جز بدی نخواهد آمد. من بیا هزاران گوهر به تو بدهم و خلاصه زَر و گوشوار و هرچه میخواهی. درست است؟
🔟4️⃣8️⃣ ۴۴ 🔟4️⃣8️⃣
برای اینکه این بیت مولانا را معنی کنیم،
رُستم ارچه با سَر و سِبْلَتْ بُوَد
دامِ پاگیرش یقین شهوت بُوَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۱۸)
میگوید هم رُستم هم شخص شما که صاحب خرد هستید، صاحب قدرتاید، صاحب بدن قوی هستید و همهچیزِ ظاهریِ قوی هستید، بدانید که از طریق شهوت گیر خواهید افتاد و شکار خواهید شد. پس بنابراین مواظب باشید که بهجای رفتن و گذاشتن چیزها در مرکز و ژاژدرمانی فضا را باز کنید، بگذارید زندگی از طریق شما فکر کند و حرف بزند. غیر از این چارهای نیست.
برای اینکه این بیت را خوب بفهمیم، امروز سعی کردیم مرگ رُستمِ اصلی را توضیح بدهیم که مولانا نظر دارد به آن ماجرا. و برای اینکه مرگ رُستم را خوب بفهمیم، قرار شد که داستان اسفندیار را خیلیخیلی خلاصه بیان کنیم و رسیدیم به اینجا که اسفندیار همانیده با پادشاهی است.
همینطور که عرض کردم جوانی، پهلوانی، شاهزادگی، رویینتَنی را با هم دارد، ارزندهترین مرد ایام خودش است، به همهچیز دسترسی دارد. ولی فکر میکند که نارضایتی و ناخوشبختیاش از این است که پادشاه نیست و پدرش گُشتاسب، قبل از مردن باید پادشاهی را به او بدهد. و پدرش او را به چندین مأموریت میفرستد که همه خطرناک هستند و اسفندیار موفق برمیگردد، پدرش پادشاهی را نمیدهد.
و با مادرش که صحبت میکند میگوید که من این پادشاهی را فردا ضمن یادآوری دروغگویی پدرم، از او به زور خواهم گرفت. مادرش آشفته میشود و نصیحت میکند. بهنظر میآید که نصیحت مادرش کارگر میافتد و او این کار را نمیکند، ولی مأموریت دیگری را قبول میکند که خیلی خطرناک است و آن این است که پدرش میگوید باید بروی رُستم را دستبسته پیش من بیاوری. و تقریباً همه مخالف این کار هستند، اولاً رُستم جهانپهلوان است، نخواهد گذاشت دستش را ببندند. از طرفی ستارهشناسان پیشبینی میکنند که اسفندیار در این راه خواهد مُرد. به خودش هم میگویند، به علت اینکه او رویینتَن است اهمیت نمیدهد.
و خب اینها همه معنی دارد برای ما. چرا اسفندیار به پیشبینی ستارهشناسان و مرگ خودش اهمیت نمیدهد؟ حالا در سطح داستان هم خب میتوانیم بفهمیم که چقدر یک نفر با منذهنی اشتباه میکند، درحالیکه دسترسی به فضای حضور دارد از آن استفاده نمیکند.
پس بارها بهنظر میآید فردوسی میخواهد یادآوری کند که مثل مولانا، شما از فضای ژاژ فکر و عمل نکنید، از فضای همانیدگی و شهوت، دیدن برحسب همانیدگیها. حرفشان یکی است درواقع. و گفتم تکرار کنم این حرفهای مادرش را. «بدو گفت: کِای رنجدیده پسر»، اینها را مادرش میگوید به اسفندیار پس از اینکه میگوید از پدرم به زور خواهم گرفت، و نصیحت میکند به پسرش.
بدو گفت: کِای رنجدیده پسر
ز گیتی چه جویَد دلِ تاجوَر
مگر گنج و فرمان و رای و سپاه
تو داری، بَرین بر فزونی مخواه
💐(فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار)
بیشتر از این دیگر نخواه، همه را داری.
یکی تاج دارد پدر بر پسر
تو داری دگر لشکر و بوم و بَر
چو او بگذرد، تاج و تختش تُراست
بزرگی و شاهی و بختش تُراست
💐(فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار)
تُراست: تو را است، برای تو است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
صبر کن. بمیرد، تاج و تخت به تو خواهد رسید. چرا صبر نمیکنی؟ و به زبانهای نرم و مادرانه به او میگوید که سبب ناخوشبختی تو این نیست که به شاهی برسی. به شاهی هم برسی، باز هم حس نقص و نارضایتی و ناخوشبختی خواهی کرد.
اما از آنور سیمرغ که به رُستم کمک خواهد کرد، خیلی بخشها را گذشتیم، چون نمیشد در مدت کوتاه گفت،
«سیمرغ رستم را از رازی که در وجود اسفندیار و کشتن او وجود دارد باخبر میکند»
🔟4️⃣8️⃣ ۴۳ 🔟4️⃣8️⃣
برنامه شماره ۱۰۴۸ گنج حضور
فایل تصویری - بخش چهارم (پخش زنده)
https://t.me/GanjeHozourMessages
برنامه شماره ۱۰۴۸ گنج حضور
فایل تصویری - بخش چهارم (پخش زنده)
https://t.me/GanjeHozourMessages
