.: آویـــــــــــــــــن :.
Open in Telegram
#محیا_زند 🌱 داستان هام: +او دستمال پارچه ای با چشمهایش میخندید شیطان، یک فرشته بود آیه حضورت ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Show more1 868
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
سودای
دلنشینِ
نخستین
و
آخرین!
عمرم گذشته است
و توام در سری هنوز ...
#حسین_منزوى
بهم بگو دوست داری راجع به چی داستان بخونی؟!
اگر که بخوام داستان جدید بنویسم.
یا مقلب القلوب والابصار
قلبِ ما پاییز است
یا مدبر الیل والنهار
غمِ ما لبریز است
یا محول الحول و الاحوال
چشمِ ما خیره به دستانِ توست
حول حالنا الا احسن الحال
دستِ مارا به بهاران برسانید فقط
این هم از ساده انگاریهای ادبیات بود که همیشه «درد» و «رنج» را کنار هم مینشاند.
اما نه... آدم کمی که سنش بیشتر میشود میفهمد شاید روزی دردهایش درمان شوند اما رنجهایش نه! رنج تجربهایست بشدت درونی که توسط زمان قفل میشود!
گفت: عاشق نیست اونی که قبل رفتن بهت گفته بعد تو میمیره و هنوز زنده است.
“ داد زدم سرش: لعنت بهت، مگه نگفته بودم بعد تو ، بدون تو میمیرم؟!تو تمام این مدت که نبودی بشینی جلوم گل نرگس دیگه هیچوقت بوش خوب نبود. مامان دیگه هیچوقت مثل قبل خنده هاش برام قشنگ نشد. شب آروم نبود. فیلم دیدنی نبود. موزیک شنیدنی نبود.بارون، دریا، چایی... هیچی حالمو خوب نکرد. دیگه خودم نیستم.”
گفتم: مردن که همیشه فیزیکی نیست، یوقتایی مردن لذت نبردن از خوشی های بزرگ و کوچیک زندگیه !
#محیا_زند
نه آنقدر نزدیک است که قلب آرام گیرد و نه آنقدر دور که رشتههای امید پاره شود.
فصوص الحکم - #ابن_عربی
یسری هامونم توان رفتن داریم اما دلشرو نه!
من همیشه پیش خودم میگم بین چندین میلیون هم نژاد و هم زبون هودم باز جز چند نفر محدود پیش بقیه احساس تنهایی میکنم، بین جمعیت غریب چه حالیه دیگه؟!
همینه که هربار تا دم رفتن میرم، دقیقه آخر پاهام سست میشه، چند قدم عقب میرم و دوباره مجبور میشم اون چند قدم رو برم جلو و دوباره برگردم و دوباره و دوباره!
از آرزوی خرید خونه و ماشین رسیدیم به آرزوی سفرهای خارجی و خرید وسایل خوب و با کیفیت.
گرونتر شد گفتیم اشکال نداره، سر ایران خانوم سلامت، راه میایم بازم دلمون رو خوش میکنیم به لباس، کافه ورستوران و سفرهای داخلی رفتن، خلاصه میسازیم.
نشد، این هاروهم ازمون گرفتن! هرچی گذشت تعداد کسایی که ایرانخانوم رو با گریه بوسیدن گذاشتن کنار و رفتن بیشتر شد.
و حالا با این اوضاع گرونی نه توان موندن داریم و نه امکان گریز!
و حالا بقول فاضل نظری “ به تنهایی گرفتارند مشتی بی پناه اینجا! “
حس میکنم انقدر شوک این قضیه بزرگه که هنوز واکنش درست نشون ندادیم، وگرنه الان باید یسری هارو شرحه شرحه میکردیم:)
گفت: من این روزها دارم یه عالمه آرزو قورت میدم، قورت میدم چون زندگی ادامه داره اما میدونم که با این اوضاع آرزوهام واقعی نمیشن.
استاد مولانا که خورشید است،
هفت آسمان را هیچ میدیده است.
ما هم دهان را هیچ میگریم؛
زخم زبان را هیچ میگیریم.
Repost from کامیونِ بنفشِ آن دخترکِ شیرازی
بهش گفتم هروقت دیدی من دارم بیشتر از همیشهام شعر میخونم بدون از داخل بهم پیچیدهام که دارم لابهلای کلمه ها خودمو قایم میکنم از دست رنج دنیا.
یاور همیشه مومنِ نجاتدهنده من کلماتان، کلمات درست و به موقع.
چه اون هایی که تو شعر موزون کنار هم نشستن، چه تو داستان ها، چه از زبون آدم ها.
در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو!
وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان.
دیوانگی زین بیشتر ؟
زین بیشتر ، دیوانه جان
با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان 🤍
