en
Feedback
.: آویـــــــــــــــــن :.

.: آویـــــــــــــــــن :.

Open in Telegram

#محیا_زند 🌱 داستان هام: +او دستمال پارچه ای با چشمهایش میخندید شیطان، یک فرشته بود آیه حضورت ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950

Show more
1 868
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
به من در عمق نگاهت که نا کجای جهانست وطن بده... #افشین_یداللهی

غربت کسی نباش که وطن دیده تو را… #محمود_درویش

وطن من یک چوب لباسی ست که هر روز نبودنت را به آن می آویزم! #روزبه_سوهانی

در هیچ شهر و هیچ دیارم قرار نیست صبح وطن چو شام غریبان به ما نساخت. #حزین_لاهیجی

سوال می‌کنی از حس من در آغوشت به من بگو که چه حسی تو در وطن داری ؟ #محمد_رفیعی

و من چرا از شهر ها و سرزمین ها حرف می‌زنم‌؟ تو شهر منی ... چهره‌اَت وطن من است صدایت وطنِ من است. #نزار_قبانی

در وطن سخت غریبم، سفری میخواهم… #واعظ_قزوینی

نه برای بوسیدن ات نه برای عطر پیراهن ات نه برای تنهایی ام نه... آغوش تو وطن من است می خواهم در وطنم بمیرم... #بابک_زمانی

بیگانه شمردند مرا در وطن خویش تا بی‌وطن و از همه بیگانه بمیرم #شهریار

چه غریبانه تو با یاد وطن می‌نالی من چه گویم که غریب است دلم در وطنم..؟ #هوشنگ_ابتهاج

باز با گریه به آغوش تو بر می گردم چون غریبی که خودش را برساند به وطن #فاضل_نظری

دست بردار ازین در وطنِ خویش غریب... #اخوان_ثالت / شعر قاصدک

یه ‌وقت‌هایی هم به جای قفلی زدن روی یه شاعر، روی یه کلمه قفلی میزنم، مثلا همین “وطن” شعر بخونیم با کلمه وطن از شاعرهای مختلف:

تو در میان جانِ من وطن داری …

مثلا مثل این… راستی اگه هنوز اینجایی و اینو میخونی بهم بگو… میخوام حالت رو بدونم، هنوز وقتی یاد حرفات میافتم موهای تنم مورمور میشه.

در خونه رو پشت سرش بست و گفت: اوه چه بوىِ حنايى، حنا درست كردى؟! مثل اكثر اوقات جوابى كه ازم نشنيد رفت سمت پنجره سراسرى سالن و دوباره گفت: پرده ها هم كه مثل هميشه بيخ تا بيخ كشيده است، بزنمشون كنار نور آفتاب بزنه به خونه؟! " اسمش حنا بود، مثل خودش كه مثل حنا خوش رنگ و خوش بو بود، مثل رنگ موهاش! تازه از سفر شمال برگشته بوديم و قهر! كليد انداخت تو خونه و اومد مثل هميشه براى پيش قدم شدن واسه آشتى كردن! با اومدنش كلى بوىِ دريا ريخت تو خونه، كلى بوىِ بارون، ياس و حنا... كلى بوىِ خوب از هرچى كه تو دنيا هست. نشست كنار منِ چمبره زده رو مبل از دلگرفتگى، هميشگى بود اين دلگرفتگى وقتى كه نبود، وقتى كه قهر بوديم! گفت: نقاشى دريا رو تموم كردم، تو ماشينه، بيا بريم نشونت بدم! نميخواستم از جامون تكون بخوريم، ميخواستم بشينم و كل بوهاىِ خوب دنيارو از تنش نفس بكشم! پاشد، دستمو كشيد كه منم پاشم، به بهم ريختگى خونه اشاره كرد و گفت: باز من نبودم خونه رو بهم ريختى؟ بريم و زود بيايم كه تميزش كنم! ميخواستم بگم وقتى نيستى همه چيزِ جهان من بهم ريخته است اما نگفتم و بجاش كلِ بوهاىِ خوبِ دنيارو از تو موهاش نفس كشيدم! رفت اونور خيابون تا از تو ماشين نقاشيشو بياره؛ منم وايسادم تا نگاش كنم تا كل بوهاى خوب جهان رو نفس بكشم از همون فاصله. ساعت سفيدش دستش بود و شال سرمه ايش موهاىِ حناييشو بغل كرده بود، ميخنديد و منم از خندش ميخنديدم تا اينكه صداىِ ترمز ماشين اومد، كل جهان بهم ريخت و كل بوهاىِ جهان براى هميشه تموم شد. حناىِ من تموم شد، ساعت سفيدش چند قدم اونطرف تر پرت شده بود و موهاىِ حناييش رنگِ خون گرفته بود. كاش يكى از همين روزايى كه دارم از اين خيابون لعنتى رد ميشم و چشمامو مثل هميشه اشك پر كرده صداى ترمز يه ماشين بياد و موهام رنگِ خون بگيره! " جواب دادم: نه،نميخوام چشمام به اون خيابون لعنتى بيافته! #محیا_زند @aevien 🌱

مگر اینکه شما برام داستان عاشقانه ای مثل قبلا ها تعریف کنید و من داستان ترش کنم.

چندوقت پیش یکی از دوستان قدیم یه متن میخواست که طبق روال سابق بهم گفت راجع به فلان چیز متن میخوام، بزور خودمو مجبور کردم یچیزی براش بنویسم، ده دور تغیرش دادم و درنهایت هم من هم دوستم همنظر بودیم که نه! این متن من نیست! مثل سابق نیست و دیگه مثل سابق حالا حالا ها نمیتونم بنویسم.

عه! من :)))

قدیم تر ها که می نوشتم، خیلی می نوشتم، هر چیزی که ذهنم پر می کشید به سمتش و بهش فکر میکردم رو می نوشتم، نوشتن مهم بود بخاطرش فکرو خیال میکردم، اما کم کم نوشتن کمرنگ و کم شد ولی فکرو خیال هاش نه من هنوز هر روز کلی شعر میگم که نمی نویسمشون… چیست دنیا جز قفس وقتی که بی بال و پری…