en
Feedback
.: آویـــــــــــــــــن :.

.: آویـــــــــــــــــن :.

Open in Telegram

#محیا_زند 🌱 داستان هام: +او دستمال پارچه ای با چشمهایش میخندید شیطان، یک فرشته بود آیه حضورت ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950

Show more
1 868
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
تو مگو همه به جنگند؛ و ز صلح من چه آید؟ تو یکی نه‌ای هزاری؛ تو چراغ خود برافروز… #مولانا 🤌🏻🤍

چون ندارم با خلایق الفتی؛ خلق پندارند ما دیوانه ایم:) #مولانا

چو خدا بود پناهت چه خطر بود ز راهت؟ به فلک رسد کلاهت، که سر همه سرانی. #مولانا

گفتی ز فراق ما پشیمان گشتی؟ ای جان چه پشیمان، که پشیمانی‌ها! #مولانا

امروز تک بیت های عسل از این بزرگوار بخونیم:

دايى منصور آدم عجيبى بود، بجاىِ صدا كردن اسمت با يه لقب خاص صدات ميكرد كه اتفاقا عجيب هم ميچسبيد به دل. شبا تا صبح با شعر،چايى و تنباكو بيدار ميموند و روزا تا لنگ ظهر ميخواييد. همينم شد كه بدون توجه به حرفه مكانيكى كه بلد بود شد نگهبان يه برج نيمه كاره تا بتونه هم شبارو با خيال راحت تو تنهايى بيدار بمونه هم انگِ بيكارِ مفت خور رو بهش نزنن. عاشقِ كسى يا چيزى هم كه ميشد شورِ ماجرا رو در مياورد. مثلا تموم زندگيش يه رنگ بود، طوسى، از جزئى ترين وسايلش گرفته تا كلى ترينش. بهشم چيزى ميگفتى سر اين شورىِ غير معمول بهت ميتوپيد:"شما چى ميفهمين واقعا عاشق بودن يعنى چى؟ اوجش فقط بلديد يه چيزى رو دوست داشته باشيد و توهم بزنيد عاشقيد" خودشم منكر اين عجيبي نميشد و ميگفت معمولى بودن ترسش خيلى بيشتر از عجيب بودنه ميگفت بزرگترين ترسش از بچگى اين بوده كه مثل بقيه تعريفش از زندگى كردن فقط نفس كشيدن باشه و واقعا زندگى نكنه! تا اينكه عاشق سيما شد، همه چى اولش خوب بود، دايى منصور رو ديگه نميشد يجا آروم نگه داشت؛ عجيب بود، عجيب تر شد. راه ميرفت و ميخنديد و شعر ميخوند. تا اينكه يهو غيبش زد. كل شهر و بيمارستانا و كلانترى ها رو گشتيم ولى پيداش نكرديم؛ بعد از يه هفته ژوليده و خسته خودش برگشت خونه. تو جواب داد و سوال هاىِ بقيه هم فقط گفت: سيما رفت! هيچكس نفهميد دقيقا چيشد يا چه اتفاقى افتاد بينشون اما از اون روز به بعد دايى منصور ذره ذره اما كاملا عوض شد. بعد از يه مدت كتاب شعراشو ريخت دور، چايى رو با گل گاو زبون عوض كرد، شبا زود ميخواييد و صبح خروس خون پاميشد ميرفت مكانيكى آقاجون، رنگ يكدست طوسى اتاق و وسايلش رو با سبز، قرمز،زرد و آبى مخلوط كرد. آينه هاىِ اتاقشم جمع كرد گذاشت تو انبارى. ازش كه پرسيدم چرا؟ گفت: ميدونى دايى، سيما عجيب نبود، يه زنِ معمولىِ عاقل بود. ما بقولِ شما عجيباىِ ديوونه تو دنيا خيلى كميم، اصلا همينم هست كه عجيبمون ميكنه و ادماىِ معمولى رو ميترسونه. سيما ترسيد و رفت. نميخوام ديگه كسى رو بترسونم، آينه هاىِ تو اتاقم روهم بخاطر همين جمع كردم، نميخوام خودم رو هم بترسونم از تصويريه مردِ معمولى تو آينه. چيزى كه از بچگى ترسشو داشتم. دايى منصور ميگفت معمولى شده اما فقط وانمود ميكرد، ماهيت واقعى آدما هيچ وقت تغير نميكنه. وانمود كرد تا كسى رو نترسونه و تو آينه هم نگاه نكرد تا اينكه يروز چله زمستون ديوونگيش بى طاقت شد و به سرش زد با رفيقش بره شمال ماهيگيرى. رفيقش ميگفت تو قايق وقتى انعكاسِ عكس خودشو تو آب ديد چند لحظه با بهت به خودش خيره شد و هى ميگفت اين من نيستم. و انگار كه ترسيده باشه هول كرد پريد تو آب. هنوزم تو آبه. چند ساله كه تو آبه. بقيه ميگن غرق شده اما من ميگم غرق شدن براى آدماىِ معموليه، دايى منصور فقط داره دنبال خودش ميگرده. #محیا_زند @aevien 🌱

دیوان شمس رباعی ۹۶۶

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شب را چه گنه ... حدیث ما بود دراز .. #مولانا

شاد آن صُبحی که جان را چاره آموزی کنی… #مولانا

من اشک آرزو میکنم برات؛ نه تو غم؛ از شدت خنده و خوشحالیت…

یکی دیگه از غزل های بشدت مورد علاقه خودم:) #مولانا دیوان شمس غزل ۷۷۹

چه شود گر ز ملاقات دوايي سازی؟ خسته اي را که دل و ديده به دست تو سپرد؟

خوابم از ديده چنان رفت که هرگز نايد خواب من زهر فراق تو بنوشيد و بمرد!

همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد…

اکثر غزل محبوب خودمو گفتید🫂 و خیلی خودمونی همینجا وویس گرفتم فرستادم؛ کیفیت پایینش توجیه شه مثلا:)

telegram_audio.ogg2.53 KB

آو🥺 تو ناشناس بهم بگید کدوم رو بخونم براتون🫂

📅 ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۲ ⏰ ۱۸:۰۷:۰۹ متن پیام: مایا میشه مثل قبلا بعضیاشون رو با صدای قشنگت برامون بخونی 🤩 مولانا با صدای شما خانم آه🤌🏻

تا فردا صبح میتونم ازش تک‌مصرع ناب بزارم🤦🏻‍♀️

دل یاد تو آرد! برود هوش ز هوش :) #مولانا